دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آه خدایا!

***

آه خدایا!،

ای هستی جاودان!،
ای غبار قصه ی مهربانیت نشسته بر خیال شکسته ی من!،

ای نهایت نیاز عارفان!،
ای کوه کَرَمَت شکسته بال های خسته ی من!،

آه خدایا!،
خدایا!،

از آن بالا ببین، که اینجا میان خاک،
دست توانای عدل و رحمتت، چه سیاه یکدست، تقدیر مرا نقش کرده است!.

از آغاز سیاهم تا کنون، بسیار می گذرد،
و دست خسته ی شب، هنوز بی وقفه از روی داستانِ بودنم مشق می نویسد!.

آه خدایا!،
خدایا!،

کاش در آن لحظه ی سرد،
قلم لطف تو مرکب نداشت تا از این نعمت سیاه، برخوردارم سازی!.

***
دیدگاه های پیشین: (2)
آرشید
سه‌شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 18:55
شکسته ام …
حال پرنده ای اسیر را دارم
که با قفس سقوط کرد .

سلام و سپاس فراوان
برای این مناجات سروده ی زیبا .
http://sheed.blog.ir
پاسخ:
پرواز ماندنیست!
چه دروغ تلخی!
در ناکجایی که آسمان بر سیاهی خاکش فرو می ریزد، پرواز را در کدامین افسانه می توان جست؟! پرواز را به خاطر بسپار. در قاب سیاه یادگار از آسمانی که دیگر نیست این تصویر محو را جاودانه نگاه دار.
پرواز را به خاک بسپار.
آسمان اینجا سرابی بیش نیست.
***
سلام دوست من.
ببخشید که اینهمه سیاهم. دست خودم نیست. این روز ها زیادی سیاهن. ببخش دوست من.
پاینده باشید.
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:41
سلام.
مناجات زیبایی بود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نگاه کن

***

نگاه کن!،
آن دورها، بر فراز بلندترین بلندای پست،

در ترسیم آخرین صحنه ی نبرد سرخ شب و روز،
آنجا که واقعیترین تصویرها هم در حاله ای از خیال، در چشم ها می نشینند،

حضور ناپدید آن شب چندین ساله را ببین،
که چگونه با بودنش،

چنین آشکار، به برهان عدل، دشنام می دهد!،
می بینی!؟

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
آرشید
سه‌شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 07:25
مرا بشنو …
شاید من …
پژواک ترنمی دلنشین …
جاری شده بر لبهای معشوقه ی انسانی غار نشین
قرنها پیش از تولد تاریخ باشم .

سلام و سپاس از این سروده ی زیبا .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
در میان سیاهی این سکوت کوه فام، می جویم روشنای لبخندی را، حتی اگر سرابی بیش نباشد. سرابی از دل قصه های پیشین.
***
سلام دوست من.
ممنونم از حضور شما و از لطف شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:40
سلام. این روز ها همه برهان عدل را زیر سؤال می برند.
دنیای عجیبی است.
مثل این که عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
کاش می شد عالمی نو ساخت و آدمی نو! اگر چنین می شد، چه بسا که من، معصومیت از کف رفته ام را باز می یافتم.
و تنها خدا می داند که امشب چقدر خواهان این باز یافتنم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم می خواست…

***

دلم می خواست،
آنقدر سپید باشم که سیاهی از نظاره ام کور شود.

دلم می خواست،
آنقدر سبز باشم که زمستان را از صفحه ی دل آن مادر غمگین و شرمنده ی لقمه ای نان، تا همیشه پاک کنم.

دلم می خواست،
آنقدر رفیع باشم که هیچ جوجه کبوتر خسته ای بر خاک، در حسرت آشیان نماند.

دلم می خواست،
آنقدر بزرگ باشم که هیچ پرسشی،

حتی در پس آسمانیترین پرده های حکمت،
در نگاهم بی پاسخ نباشد.

دلم می خواست،
آنقدر بالا می پریدم که سر در گوش خدا می بردم،

و تمامی اشک های خاموش خاکیان جهان را،
به آوای درد و نوای دعا، در گوشش فریاد می زدم.

دلم می خواست……

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 19:42
مرسی ؛ عالی بود دوست جونم

پاسخ:
شما لطف دارید آشنا ممنونم.
پیروز باشید.
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:38
سلامی دوباره.
آه از درد های مشترک و بیان حقیقت های ناگواری مثل فقر و نداری
چیز دیگه ای نمی تونم بگم.
عالی بود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
درد های مشترک. چه هم دلی غم انگیزی! کاش هم دل من نبودی دوست من، در این اشتراک تلخ!
کاش نمی دانستی طعم تلخ این تیرگی ها را مثل من!.
کاش بیگانه بودی تو با درد من!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مهلت فریاد

***

تنها می خواهم بنویسم،
نمی دانم از کجا.

تنها می خواهم بنویسم.

فریادی را که هرگز اجازه ی بودن نخواهد داشت،
اشکی را که فرو می ریزد ناپیدا به آغوش شب،

تا فرو نشانَد آتشِ این شرارِ پنهان،

باران سرخی را که می بارد و می بارد از آن بالا،
از آن باروی بلند، که سحر از کنگره هایش پرید.

آه! چه تبی دارد خاک!؛
چه سوزی دارد سکوت!،

چه بغضی دارد آسمان!.

و من،
حاضر غایب این قصه و محکوم به تماشا،

و تنها و تنها به تماشا!،

آه خدایا! چه رویاییست فریاد!.

اینجا،
در غیبت فریاد، در دست های درد،

گرفتار حقیقت، در حصار این فصل سرد،

تنها می خواهم بنویسم،
تنها می توانم بنویسم!.

از آغاز، از پایان،
از این باروی ویران.

یارای سکوتم نیست!.

آه خدایا! مهلت فریادم بده!،
مهلت فریادم بده!.

***
دیدگاه های پیشین: (2)
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 19:49
پریسا جان ؛ خیلی قشنگ بود ؛ مرسی

پاسخ:
ممنونم آشنا از لطفی که همیشه بهم دارید.
پاینده باشید.
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:36
سلام. همون طور که در نوشته قبلی گفتم بعضی چیز ها رو نمیشه با نوشتن یا گفتن بیان کرد و فقط فرد باید در اون حالت قرار بگیره تا بفهمه فرد مقابل چی میگه.
مگه این که روح اون دو نفر به واسطه هم دردی و داشتن درد مشترک اون قدر به هم نزدیک بشه که در حقیقت بشه یک روح در دو بدن. بعضی جملات این نوشته شما هم باز از همون مطالبه.
مثل این ها:
آه! چه تبی دارد خاک!؛
چه سوزی دارد سکوت!،
چه بغضی دارد آسمان!.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
و نمی فهمم چه حسیه که بهم یقین میده شما تا حد زیادی می فهمید این هوای تلخ رو.
شاید دلیلش همون درد های مشترک باشه.
خوشحالم که هستید.
شاد باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تو آیا می دانی؟

***

با کدام نشان می توان دلتنگی را نوشت؟،
با کدام نشان!؟

کاش آن روزهای غبار گرفته ی دور، که در کنج آغوش امنت،
سر به زیر پر فرو برده و بهشت را تکرار می کردم،

آنگاه که به گوشم با طنینی از جنس پرواز،
قصه ی فردایی را باز می خواندی که هرگز نرسید،

آنگاه که به من آموختی،
کتاب تاریخ عشق را از کدام طرف، باید گشود،

کاش می گفتی برایم،
که با کدام نشان، می توان دلتنگی را نوشت!.

هنوز هم نمی دانم،
تو آیا می دانی؟

*******
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:32
سلام. مثل همیشه زیبا و تأثیرگذار.
…….
یک مطلب دیگه هم این که واقعاً نوشتن بعضی چیز ها محال یا نزدیک به محاله مثل همین دلتنگی که شما اشاره کردید یا حس دوست داشتن یا تنفر یا زیبایی و زشتی یک چیز و خیلی موارد دیگه.
کاش یک روز زبانی برای بیان دلتنگی ها به وجود بیاد.
چون من معتقدم و احتمالاً شما هم قبول داشته باشید که حتی گفتن هم بیانگر بعضی دلتنگی ها یا عمق نا امیدی ها نیست و فقط خوده فرده که می دونه چه قدر دلتنگه یا چه اندازه امیدوار یا نا امید.
برم بقیه مطالب رو بخونم که دارم باز یک پست می نویسم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله موافقم. کلمات برای بعضی تفسیر ها بسیار محدود هستن. اگر زبانی بود برای گفتن ناگفتنی های من، جهانی شاید آتش می گرفت از این التهاب خاموش که هیچ زبانی برای گفتنش نیست.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خواب من

***

دیشب،
خاک سیاه سرزمین خزانزده ی رویاهای من،

به قدم های خیالت چه نورباران شده بود!.

و مهتاب،
این از دست رفته ی تاریکمأوا،

حضور یاد بارانخورده ات را سلام می داد.

نگاه شفاف ماه،
بر سراب بودنت،

چه شادمانه می تابید!،

و بلندای آسمان،
آغوش آغوش، ستاره در هوایت می پراکند.

کاش خواب بی تعبیر من، به درازای یک ابدیت بود!.

*******
دیدگاه های پیشین: (4)
sepanta
سه‌شنبه 7 مرداد 1393 ساعت 07:36
عالی بود، مرسی پریساجان

پاسخ:
ممنونم آشنا.
خوشحالم که هستید.
پایدار باشید.
sepanta
سه‌شنبه 7 مرداد 1393 ساعت 07:38
میگم اگه داستانات رو چاپ نمیکنی، کاش این شعرا رو چاپ کنی . شعرات فوق العاده عالی و قشنگ و بی نقصن .

پاسخ:
دارم چاپ می کنم دیگه. اینجا در آنسویشب. اینجا دردسر های چاپ رو نداره. از کسی هم مجوز نمی خواد. نه بلدم و نه حوصله منت کشی و اینجاش رو ویرایش کن و اونجاش رو در چه موضوعی نوشتی و پذیرفته میشه و با شرایط قبول میشه و صبر کن تا مجوز بعد از جلسات…به امید حضرت باری تعالی بیاد و…
وای که من این روز ها بهتره اصلا هیچی نگم. اینطور زمان ها من باید سکوت کنم تا بعدش پشیمون نشم. معمولا میشم. پس بیخیال. من مراحل چاپ اثر رو بلد نیستم. بذار همینجا بذارمشون.
پیروز باشید.
آرشید
سه‌شنبه 7 مرداد 1393 ساعت 16:34
دیشب تبسم یک هلال …
هدیه به چشمانی بود
که در پس رخسار بی نقاب آسمان
در پی سپیدی درخشان یک لبخند بودند .

سلام و عید شما قرین بهجت و سرور
بسیار زیبا سرودید .
بی نهایت سپاس
http://sarvina.blogsky.com
پاسخ:
کاش تمامی نگاه ها، لبخندی را بیابند که در نهانی ترین نهانگاه خویش، جویای آن هستند!
هر روزتان عید باد!
ایام به کام.
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 20:01
جانم . ولش کن . بهترین جا برای نوشته هات ؛ همینجاست . خیلیم خوب و عالیه .

پاسخ:
بله به نظرم اینطوری هم بهتره و هم امن تر و هم…
ممنونم آشنا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من دعا می خوام بچه ها لطفا دعا کنید!

سلام.
توضیحش سخته. بلد نیستم. بچه ها! هر کسی که میاد اینجا و این رو می خونه! فرقی نداره کی باشه و چه دینی داره. همهتون همه!
من دعا می خوام. میشه دعا کنید؟ به هر دینی که معتقدید، به درگاه هر خدایی که می پرستید، با زبون هر مذهبی که بلدید، من دعا می خوام.
نه صبر کنید. نمی خوام در بخش نظرات بهم بگید خدا بزرگه. نمی خوام بگید درست میشه. دلداریم هم ندید چون چیزیم نیست. لطفا هیچی نگید. من هیچیم نیست. زمین نخوردم جاییم درد نمی کنه خطری تهدیدم نمی کنه بلایی سر جسم و روحم نیومده بین هیچ2راهی گیر نکردم به هیچ بنبست و خط پایانی نرسیدم. من واقعا چیزیم نیست.
اگر یادتون بود و خواستید واسهم دعا کنید فقط به خدا، به هر خدایی که خدای شماست بگید این پریسا باهات کار داره ببین چی میگه خیلی لازمت داره1توجهی بهش کن ببین چه دردشه.
دعا کنید شاید خدا یکی از این صدا ها رو شنید و برگشت1توجهی کرد ببینه چقدر توی این لحظه ها کارش دارم.
من فردا و فردا ها احتمالا دوباره همون پریسام. با همون کتاب ها و همون پست ها و همون پر حرفی هام. بدون اینکه حرفی از پست امشب و حال و هوای این لحظهم بزنم و بدون اینکه چیزی از امشبم ازم ببینید. ولی اون زمان هم دعا می خوام خیلی هم می خوام. لطفا اگر این روز ها و این شب ها دلتون جای خالی داشت، یادتون باشه که من اینجا خیلی خیلی خیلی زیاد، با تمام التهاب و خستگیِ بی انتهای دلم دعا خواهم.
ممنونم از همه.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (12)
آرشید
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 10:39
سلام
خدا رو شکر که مشکل خاصی نیست …
از صمیم قلب دعا گو بودم … و خواهم بود
امیدوارم اجابت بشه
و خداوند به شما آرامش و سلامت عطا کنه .

حتی دور ترین آدمها
با هم نسبتی قریب دارند …
بواسطه ی درد .
و درد حتما نباید درد جسمی باشه .

آرامشتان مستدام
http://sarvina.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بله موافقم. زمانی کسی می گفت درد آدم ها رو به هم نزدیک می کنه. یادمه کسی رو خیلی دوست داشتم و مونده بودم برای چی ازم بریده بود. حالم بد بود از بریدنش. زد و شکر خدا یادم نیست چه اتفاق بدی افتاد. ناظر حال من و بریدن اون بهم گفت درد آدم ها رو به هم نزدیک می کنه. اگر این درد شما2تا رو دوباره به هم نزدیک نکرد دیگه باور کن که محبت بینتون تموم شده. اون زمان دردی که یادم نیست چی بود ما2نفر رو به هم نزدیک نکرد ولی من باورم نشد. که ای کاش می شد و بعدش اونهمه درد رو تنها تحمل نمی کردم. نمی دونم چرا اینهمه بی ربط رو که معمولا اجازه نمیدم از توی دلم بیاد بیرون دارم اینجا می ریزم روی کیبوردم. شاید دلم زیادی تنگه و دیگه فضا نداره واسه نگه داشتن این بار اضافی و شاید هم دلم دیگه باطله ها رو نمی خواد نگه داره. هرچی که هست، شما ها بذارید به حساب درد دل هایی که بدون اختیار میاد و جایی امن تر از در و دیوار های اینجا برای نشستن پیدا نمی کنه.
ممنونم دوست من که هستید.
ایام به کام.
Sepanta
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 11:38
به روی چشم پریسا جان ؛ حتما

پاسخ:
ممنونم آشنا. ممنونم.
حسین آگاهی
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 11:40
سلام. باشه من دعا می کنم.
اما چون حساب حسابه و کاکا برادر شما هم دعا کنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
همیشه همه شما توی دعا هام هستید. حتی زمان هایی که اسم یکی جا می مونه خاطرم جمعه چون دعا های دسته جمعیم همیشه برای و به نیت همه آشنا هایی هست که یادمه یا اون لحظه اسمشون یادم نیست. همیشه اینطوری میگم و خدا هم مطمئنا دلش نمیاد هیچ کدوم از شما ها رو جا بذاره.
به امید اجابت تمام دعا های تمام دل ها.
ایام به کام.
مستانه
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 21:24
سلام. مرسی بابت تعریفی که از دعا گفتی!! عالی بود… از خدا بهترین ها رو برات میخوام، لطفاً تو هم ما رو دعا کن.
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
کاش دست هام به بزرگی دعا هام بودن تا همون طور که همه بنده های خدا توی دعا هام جا میشن، تمام درد هاشون توی دست هام جا می شدن و می تونستم از روی دل و دوششون بردارم و نابودشون کنم!
این کار من و دست های من نیست. دست های خیلی بزرگ تری می خواد. دعا می کنم اون دست ها هرچه زود تر دست به کار بشن.
آمین.
یکی
شنبه 11 مرداد 1393 ساعت 20:55
تو داستانت چیه پریسا؟ باز چه دردسری داری برا خودت میسازی؟ دعا برا چی میخوای؟ درد خودته؟ درد یکی جز خودته؟ مواظب باش دوباره گرفتار نشی. من دعا نمیکنم چون اهلش نیستم ولی واقعا دلم میخواد خیالم راحت شه از اینکه تو باز درگیر ی قصه عوضی نشده باشی. اصلا مهم نیست از این یاداوریم خوشت نیاد پس میخوام بهت یاداور بشم که ضربه قبلی چقدر درد داشت. میدونم که هنوزم درد داره پس اگه خیال من باطل نیست بکش عقب و از اول شروعش نکن. حرفامو میفهمی؟

پاسخ:
سلام جناب یکی.
عصبانی نشید جناب یکی. بله می فهمم. حرف های شما رو می فهمم. یادم نرفته که چقدر درد داشت. یادم هم نمیره. به نظرم برای تمام عمرم بس باشه که دیگه درگیر نشم. نمیشم. به خاطر یادآوری هم ممنونم جناب یکی. شاید برای کسی مثل من لازم باشه هر از چندگاهی دستی باشه که تکونش بده تا1زمان دوباره از سر خستگی و اشتباهی چرتش نگیره و به خواب فراموشی هرچند موقتی فرو نره. نگران نباشید جناب یکی. دوست ناشناس و عزیز من. خیالتون راحت باشه. من بیدارم. کاملا بیدار ولی بسیار خسته، بسیار ملتهب، و بسیار نگران. این واقعا دست خودم نیست جناب یکی. هنوز چاره ای واسهش پیدا نکردم. نتونستم. دسته کم دعا کنید که پیدا کنم چون گاهی واقعا آزار دهنده میشه برام. مثل همین روز ها و شب ها.
ممنونم جناب یکی که هستید. شما بای آخرش رو نگفتید ولی من ایام به کام آخرش رو یادمه و میگم.
ایام به کام.
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 19:39
چرا اینجا اینجوری شده !!! صفحه اصلیه وبلاگت شده همین پستی که مربوط بود به دعا . خودت اینجوریش کردی ؟ یا مشکل وبلاگه ؟

پاسخ:
مشکل وبلاگ نیست آشنا خودم اینطوریش کردم. می خوام همه هر لحظه ببینن که چقدر دعا خواهم و با پست های جدید این یکی از دید دور نشه. هرچند به نظرم خود فریبی می کنم. برای من که جوابی نیست شاید این وسط باشه دل پاک و شفافی که براش جوابی باشه و دعاش اجابت داشته باشه که ای کاش اینطور باشه! منتظر این احتمالم و منتظرم و منتظرم.
حسین آگاهی
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 23:06
سلام. قبلاً گفتم باز هم تکرار می کنم که من دعا می کنم براتون شما هم یادتون نره. چون حساب حسابه و کاکا برادر.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اگر دعای من لایق اجابت باشه همیشه براتون دعا می کنم. برای شما و برای تمام اون هایی که گرفتار در بسته ای هستن که کلیدش پیدا نیست. برای شما دعا می کنم عزیز حتی اگر یقین داشته باشم از طرف شما دعایی برای من در کار نیست. من تمام محبت دلم رو با دعا بین بنده های خدا تقسیم می کنم بلکه این وسط1زمانی1دری با کلید این محبت که توی دعا هام هست باز بشه و ای کاش بشه. شاید1دعای پر محبت هم از1جایی کلید یکی از در های بسته من باشه.
به امید اجابت تمام دعا های تمام دل های ملتهب مثل دل خود من.
چهره
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 23:33
سلام اگه می خواهی از طریق وبلاگت بدون هیچ زحمتی درآمد کسب کنی به این سایت سر بزن با بالا بودن بازدید وبلاگت بیشتر درامد کسب میکنی
http://www.tedpop.ir/refer/47
پاسخ:
سلام.
سر زدم ولی مبتدی تر از اونم که چیزی سرم بشه. این چیز ها رو بلد نیستم.
ممنون.
Mohammad
سه‌شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 22:42
سلامــ…
بهش گفتم 🙂
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
ممنونم. به حرف من که توجه نکرد. کاش به وساطت شما1توجهی کنه!
راستی1فضولی هم کنم. چرا دیر آپ میشید؟
پیروز باشید.
Mohammad
چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 12:43
درسته که گفتم ولی خب فکر کنم باید یکی هم وساطت منو کنه تا پیامم بهش برسه 🙁
+به روز رسانی عنصری به اسم حوصله میخواد که من متاسفانه اصلا ندارم 😛
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
حوصله. حیف شد کاش داشتید! وب شما از اون جا هاییه که من دوست دارم و چقدر حیفه که دیر دیر جدید میشه!
پاینده باشید.
shazamali
چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 15:13
حتما دعا میکنم

پاسخ:
ممنونم. ممنونم.
ایام به کام.
Mohammad
پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 ساعت 22:47
سلامـ دوبارهـ
با 11 تا داستان جدید منتظرتون هستم , امیدوارم که خوشتون بیاد 😉
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
آخجون11تا!!! اومدم!. برای اعلام حضورم تا جایی که کد امنیتی اجازه بده زیر تمامشون کامنت میدم. البته احتمالا به همهش نرسه چون این افزونه ای که کد ها رو برامون کپی می کنه محدودیت داره و ممکنه چوب خط امروزم زود پر بشه. با کامنت یا بدون کامنت خوشحالم از این آپِ تمام عیار.
ممنون.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، شب قحطی ستاره است!

***

کاش می شد برای لحظه ای،
تنها برای لحظه ای، ناخدای کشتی بی توقف زمان باشم!.

در دریای سراسر، تلاطم سرنوشت بی ساحل من،
تو در کدامین خاطره ی سرگردان، پشت سر مانده ای!؟

سوار بر کدامین موج بی آرام، به آرامش رسیده ای!،
بی من!؟

در ساعت سیاه کدامین شب غفلت،
تو را در روزگار فاجعه جا گذاشته ام!؟

میهمان ابدی یاد نمناکم!،

امشب، شب قحطی ستاره است!،

می بینی!؟

مرغان دریا تو را دیده اند،
که سوار بر بال دعایی آه اندود و باران خورده،

در سپیدی حاله ای به رنگ یاد،
چه خوشبخت و سبکسیر بودی به سوی بلندترین بلندای آسمان!.

و در شبانگاهی که بر شانه های غفلتی کور،
می رفتم تا قهقرای درد،

از پس لحظه های آه اندود و از آن سوی خاطرات به شبنم نشسته می دیدم،
که تو یگانه فاتح آسمان بودی.

و باد،
رد پایت را با احترام، از جای جای تقدیر بی ارزش من به یادگار، برمی داشت.

و امشب،
ستاره ها از پشت ابرهای تاریک، در انتظار بیداری مهتاب،

داستان پیوستنت به صبح را،
در گوش هم به طنینی بی آواز، باز می خوانند.

همان داستانی که در قفایت فرو بارید، از مژگان تاریکم،
و نقش شد بر لوح سیاهی که زمانی نامش دل بود.

کاش می شد برای لحظه ای،
تنها برای لحظه ای، ناخدای کشتی بی توقف زمان باشم!.

*******
دیدگاه های پیشین: (6)
مراد
شنبه 4 مرداد 1393 ساعت 07:24
دوستان بخاطر بیکاری مجبورم که کتابخانه شخصی کوچکم را بفروشم بنده نزدیک به 45 سال سن دارم و در این مدت 500 جلد کتاب را جمع آوری کرده ام که بخاطر احتیاج به پول میخواهم این 500 جلد را یکجا بفروشم البته میدانم که کتابهایم زیاد نیست دلیل آن پس ندادن کتاب هایم توسط دوستان و اقوام دور و نزدیک بوده است وگرنه من باید نزدیک به 5 هزار کتاب داشته باشم. از دوستان خواهش میکنم که اگر مشتری با انصافی سراغ دارید که میتواند این 500 جلد را بصورت خدا پسندانه ای بخرد این وبلاگ را به ایشان معرفی کنید. دوستان عزیز لطف کنید و به دوستان و اقوامتان در باره کتابخانه کوچک من صحبت کنید شاید بلاخره خریداری پیدا شد و من را از این بی پولی و بیکاری نجات داد … سپاسگزار هستم

http://35salkatab.blogsky.com/
http://35salkatab.blogsky.com/
پاسخ:
اگر نگاهی برای خوندن خط های کتاب هاتون داشتم خودم می خریدم. به روی چشم. معرفی می کنم. امیدوارم مشکل شما هم هرچه زود تر حل بشه.
آمین.
آرشید
شنبه 4 مرداد 1393 ساعت 08:50
سلام
و سپاس
دوست زیبا نگار .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از لطف شما.
پاینده باشید.
حسین آگاهی
یکشنبه 5 مرداد 1393 ساعت 10:56
سلام. واقعاً کاش می شد قطار زمان رو نگه داشت.
ساعت برنارد یادتونه؟
هر وقت دلش می خواست دکمه اش رو می زد و زمان متوقف می شد.
کاش ما هم یکی از این ساعتا داشتیم.
متنتون هم طبق معمول بی نظیر بود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
قطار زمان متاسفانه دستگیره خطر هم نداره که بشه کشیدش. واسه توقفش هیچ راهی نیست. هیچ راهی. پس بدویم که جا نمونیم. ساعت برنارد. کاش می دونستم دکمه عقب بر هم داشت یا نه. گاهی خیلی دلم می خواد1جا هایی از عمرم رو ویرایش کنم. کاش می شد برگردم عقب و اصلاحش کنم! نمیشه. کاش می شد!.
ممنونم که به من و به نوشتهم لطف دارید.
پاینده باشید.
Sepanta
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 11:44
سلام صابخونه
مرسی خیلی خوب نوشتی .
چقد از کامنت این دوستمون در مورد 500 جلد کتابی که برای فروش داره ؛ ناراحت شدم . لعنت به این مکان و زمانی که توش گیر افتادیم . رفتم وبلاگشون رو هم دیدم و …… خیلی بیشتر متاسف شدم .

پاسخ:
سلام آشنا.
من هم خیلی متاثر شدم. کاش می تونستم تا همهش رو خودم می خریدم. به خدا اگر می شد می کردم. این زمان و مکانی که ما توش گیر کردیم مثل1تونل بدون هواست که نه میشه از توش برگشت و نه تموم میشه. از ما که گذشت، کاش نسل بعد از ما زود تر به انتهاش برسن تا هوا واسه تنفس داشته باشن.
نباید این ها رو بگم. از دیدن آگهی فروش کتاب های این دوستمون به خدا هنوز دلم گرفته. کاش دستم می رسید تا کاری کنم!
sepanta
سه‌شنبه 7 مرداد 1393 ساعت 07:49
قشنگ گفتیا ، تونل بدون هوا ! بدجایی گیر افتادیم . آره، خداکنه واسه نسلهای بعد از ما همچین مشکلاتی وجود نداشته باشه . کاش این مشکلات وجود نداشتن ، بیکاری ، بی پولی ….

پاسخ:
و این تونل ظاهرا دراز تر از اونه که با دعای ما به انتها برسه.
بله کاش مشکلات نبودن. خیلی چیز ها هست که اگر نبود زندگی نه قشنگ تر، بلکه راحت تر می شد. در موردش نه میشه و نه درسته که اینجا حرف بزنم. پس نمی زنم.
شاد باشید.
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 20:06
منم خیلی وقتا همین حس رو دارم . اینقد این تونله طولانیه که فکر میکنم با دعا یا هر چیز دیگه ای هم اتفاق خاصی نمیافته و به قول معروف فرجی نمیشه !!!

پاسخ:
موافقم. درسته. تا چشم کار می کنه و عقل می رسه فرجی در کار نیست. نه. نمیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم…خاک.

***

در تاریک ترین ژرفای شب،
آنجا که قلب زمان هم نمی تپد،

و عدم، آرام و ابدی، تا ابدیت،
هستی را در بر می گیرد با دست های خاکستری،

آنجا که همه چیز،
همه چیز، بی معناست،

هرچه که هست،
آنجا که بودن بی معناست،

یک نفر باز،
به میهمانی خاموش این سرای سیاه می رود!.

شاید پس از او من باشم یا تو،
چه کسی می داند؟

چه کسی می داند که چیست،
راز این سرای تاریک عدم؟،

به راستی چیست،
در پس این مرزهای تاریک و ناگذر؟،

کجاست آن سوی این سراپرده ی خاکستری؟،
این منزلگاه میان هستی و عدم؟،

خاک!.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
معمار
جمعه 3 مرداد 1393 ساعت 19:29
سلام.

خاک نزدیکترین همنشین و مونس لحظه های ابدی ماست.

دیشب یه خواب دیدم یه جورایی تعبیرش میشد که زود به خاک میرسم. حس تو خواب حس خوبی نبود اما تو بیداری فقط باعث شده کمی کارهای عقب مونده رو جلو بندازم. فقط همین.
http://Darodivarsara.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
همه ما دیر یا زود به خاک می رسیم. معتقد هاش از خاک به خدا می رسن و باقی نمی دونم شاید همونجا توی خاک به آرامش ابدی برسن. ولی تا خاک، همه مشترکیم. زمانی کسی می گفت سعی کن تکلیف های جا مونده نداشته باشی. طوری درس و مشقت رو حاضر کن که انگار تمام فردا هایی که میاد امتحان داری. اینطوری شب امتحان مثل پر سبکی. کاش اون زمان فهمیده بودم! اگر می دونستم الان اینهمه تکلیف جا مونده روی دوشم نبود. هست و من دیگه نه حال انجام دارم و نه همتش رو و با عرض معذرت نه…رو.
خواب ها از اعماق ناخودآگاه میان. بهشون اعتمادی نیست. به خدا توکل کنید.
ایام به کام.
معمار
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 00:26
پریسا خانم قضیه چیه که دارین منو دعوت به توکل می کنید! شما که با خدا قهر بودین؟؟؟!!

البته سوال نبود و فقط تعجب بود. میدونم که رابطه قشنگی با خدا داری فقط میخوای کسی از رابطه ات با محبوبت مطلع نباشه!

پاسخ:
سلام.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کاش می دانستم!

***

کاش می شد دید،
تمامی تاریک احساس های ناشناس را!،

کاش می شد دید!.

کاش می شد پرید،
تمامی غربت این سکوت بی احساس را!،

کاش می شد پرید!.

در شریان های روح زمان،
تا انتهای رفتنش، سرود سرد سکون جاریست،

کاش می شد شنید!.

خاکساری یلدایی تمامی لحظه های سیاه این خزان ابدی را تا سرآغاز خوابی به تیرگی عدم،
امید فردا سراب ترین سراب این گاه بی فرداست،

کاش می شد برید!.

در غُبارینراه شب آلود تردید،
از امشب تا همیشه سرگردان مانده ام.

تنها یک قدم است،
انتخاب مسیر تمامی این سال های فرو در مِه ناپیدایی،

که گذشتگان خاموش ما،
آن هایی که همراه دیروز، رفته اند، آینده اش می خواندند.

تنها یک قدم،
تنها یک لحظه،

تنها یک بار!.

و من در کجای این قمار تاریکم؟
برنده نیستم، می دانم.

ولی چقدر؟،
چقدر باخته ام در این بازی دیرپای؟.

شاید آنقدر باشد که تمام برگ های افتاده به پای خزان،
با طنین غمناک و شکنندهشان برای هم قصه اش را بازگویند.

نه،
بیش از این هاست.

بیش از این،
بسیار بیش از این باخته ام!.

آنقدر که تمام شب های هستی، تا آن سوی ابدیت،
برای تعزیت روحم سیاهپوش باشند.

آنگاه که در طوفان فاجعه وداعت را صبور بودم،
تا سربلندی خویش را نفروشم به دست ویرانگر سرنوشت،

من عشق را باخته ام!،
من بهار را باخته ام!،

من تو را باخته ام!،
کاش می دانستم!.

*******
دیدگاه های پیشین: (3)
نادم
پنج‌شنبه 2 مرداد 1393 ساعت 10:04
در این روزهای پر تپش و پر التهاب، هر ثانیه انگار قلبی است در سینه ساعت… که می تپد به شوق دیدن تو!

ضربانی اگر هست-آری- به شوق با تو بودن است!

لحظه ای که شوقی برای تپش ندارد، مرده است انگار بدون تو!

زمانی که تمام لحظه ها-بدون تو- بمیرند، نه تنها لحظه ای، ساعتی، روزی و شاید سالی مرده… بلکه انسانی مرده است!!!

انسانی که تمام هستی اش را گره زده به بودن تو… به عشق تو…

آری! زنی هست که تمام هستی اش را گره زده به بودن تو…

زنی که در هوای عاشقی، تو را نفس می کشد!
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
عشق! چیست این حدیث تاریک و دردناک!؟ کاش می شد از دل خویش نیز تبعیدش کنم، به وادی فراموشان. همانجا که خود روزی تبعید شدم، برای همیشه.
آرشید
پنج‌شنبه 2 مرداد 1393 ساعت 10:04
کاش می شد …
کاش را تفسیر کرد .

سلام و سپاس
بسیار زیبا و تاثیر گذار .
http://sarvina.blogsky.com/
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 2 مرداد 1393 ساعت 13:32
سلام.
وای نمی دونم چی باید بگم؟
همه اش حرف دل من بود. همه اش.
مخصوصاً این جمله:
امید فردا سراب ترین سراب این گاه بی فرداست،
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
کاش اینطور نبود! کاش این حقیقت نداشت و کاش این حقیقت حرف دل شما نبود! دلم نمی خواد حرف هیچ دلی این واقعیت تاریک باشه.
پیروز باشید.