شنبه شب. چهارمین روز از اولین ماه بهار.
فردا شب عازم سفرم. واقعیتش کلی حرف دارم بزنم. کلی توصیف از حسم. کلی مقایسه بین احساس های پارسال و امسالم. کلی خخخ همه چیز. ولی حسش نیست. مجالش هم نیست. من واقعا دلم می خواد پر حرفی کنم ولی، … امشب و این سفر1چیزی داره که حس گفتن ها رو گرفته ازم. شاید هیبت تفاوت بین این2تا سفر، سفر سال گذشته و سفر امسالم، که مقصدها هر2یکی هستن و، … خدایا! خدایا شکرت! درصدی استرس. شاید واسه خاطر اون2دقیقه که باید1چیزی رو از1کسی بپرسم و، … من مطمئنم و همه اهل فن که دنبال جواب بودن از روی دلیل های سفت مطمئنن و فقط واسه خاطر جمعی1پرسش کوچولو اما من، … دیگه هرگز دلم نمی خواد این، … می دونم که این تصورم مسخره هست اما نمی فهمم واسه چی این1کوچولو استرس دست بر نمی داره از سرم. تمام این1ماه آخری با دندون های بی جون و ریزش روانم رو هرچند بی توان ولی آزار دهنده جوید و هنوز داره می جوه. این1ماه آخری واسه خلاص شدن از دستش هر کار نبایدی کردم. مخصوصا از زمانی که تعطیل شدم. کلا وظیفه و مسئولیت و همون چند درصد نظم اجباری رو هم رها کردم. هر مدلی دلم خواست ول چرخیدم، تا هر زمان دلم خواست خوابیدم، هر لحظه دلم خواست بلند شدم و هر کار دلم خواست کردم، بی حساب بی نظمی کردم، بی حساب بیخیالی پیش رفتم، بی حساب خوردم، هر لحظه عشقم کشید هر مدل دلم خواست ناپرهیزی کردم، ولی این استرس یواشکی تموم نشد که نشد. می دونم که بی خوده ولی تصور اتصال به چیزی که از سرم گذشت، … خدایا من مطمئنم. چون تو هستی. بهت مطمئنم. به لطفت و به حضورت مطمئنم پس این هوای یواشکی رو ازم دور کن! لطفا!
اگر خدا بخواد و عمری باشه، از سفر که برگردم کلی گرفتارم. باید نظم از دست رفته رو به زندگیم برگردونم. باید کلاس های تعطیل شده رو از سر شروع کنم. باید به خواب و بیداری هام، پرهیزهام، خوردن هام و تفریح کردن هام نظم و حساب بدم. باید شبیه آدم زندگی کنم این چه وضعشه آخه؟
من واقعا دلم حرف زدن می خواد. کلی گفتنی دارم از مدل چمدون بستنم که لوله کردن لباس هام، … ولش کن حسش نیست. زمانش نیست. دلم حرف زدن می خواد خستهم حسش نیست. خداجونم حرفم میاد نمیشه بگم آخه! وایی شکلک نق نه حس نق هم نیست. بیخیال خوابم میاد من رفتم1چیزی گوش بدم بخوابم باقیه کارها باشه واسه صبح فردا. اگر این اطراف نیومدم رفتم تا بعد از13و هی حلال کن اگر گاهی چرتت رو پروندم که البته خوب کردم. راستی پارسال که می رفتم اینجا حلالیت طلبیدم یا نه؟ خاطرم نیست حسش هم نیست برم پست اون زمان رو ببینم خداییش وسط این استرس مزخرفه همین1غلط رو مونده کنم. ول کن نمی خوام من رفتم سفر هر زمان اومدم میام از پایان تعطیلات و از اینکه باز باید برم سر کاری که از تصورش هم نق می زنم و باز و باز و باز نق خواهم زد.
راستی در موارد غیر از سفر هم حرف دارم بزنم. مثلا اینکه1و2و3اومده بودن خونم عید دیدنی و اینکه من چند روز پیش حسابی از جا در رفتم و حسابی خواهان بودم که، … خخخ دیگه نه حرصی هستم نه خواهان. خداجون نمیشه1فرجه بدی من همه این ها رو بنویسم نمیشه در اینهمه مورد پر حرفی نکرده برم آخه!
اوخ داره11میشه صبح باید زود بلند شم واسه شب کار زیاده مادرم فردا صبح اگر دیر بجنبم میاد تختم رو منفجر می کنه خخخ من رفتم. می بینمتون! تا بعد!
برچسب: زندگی
میگم الان میشه عصر شنبه یا شنبه شب؟ ساعت7و30؟ نمی دونم ول کن هرچی میشه بشه.
این کد های امنیتی کانون فارسی بودن عوضی ها وبویسوم نمی خوند. بنده خدا برادرم خخخ! ولی ثبت نامش رو خودم رفتم. از کارتم پرینت هم گرفتم. خوب شد پرینتر رو خریدم! همین جا چه قدر نق زدم که بخرم یا نخرم! کم مونده بود خسیسیم برنده بشه خوب شد بهش گوش نکردم وگرنه امروز باید می رفتم دنبال کافینت که وااایی حسش نبود!
ساعت و روز های کلاسم تغییر کردن. یکیش2شنبه از2و30تا4و15اون یکیش هم5شنبه صبح ساعت8تا9و45و به نظرم لازم نباشه توضیح بدم که چه قیامتی از جنس نق راه انداختم زمانی که هیچ انتخاب دیگه ای نداشتم و مجبور شدم به این زمان بندی رضایت بدم. تعطیلات آخر هفتهم رو قورت داد. خواب صبح های5شنبه پر. و2شنبه ها هم جهنمی از کلاس های پشت سر هم شد واسه خودش نه بابا واسه من! نق هام رو زدم الان دیگه حسش نیست. بیخیال تا17اسفنده بعدش حل میشه.
نمی دونم این ترم استاد کیه و فضای کلاس چه مدلیه. کاش آروم تر باشه این ترم1سری بچه پررو داشتیم که گاهی واقعا شورش رو در می آوردن. کاش این ترم با هم نباشیم! و کاش استاده شبیه این ترمم باشه نه شبیه ترم پیشم. البته اون یکی هم مثبت بود ولی من این دومیه رو ترجیح میدم. چیکار کنم بهتر بود جرم که نیست اصلا خوب می کنم این بهتر بود خیلی بود زیاد بود بهتر بود بهتر بوووود بهتر بود.
این هفته رو از کلاس زبان آزادم. خدای من ترجمه کردن، … بد جوری یواشم و بد جوری آماتور. یعنی راه می افتم؟ بله که می افتم. من پریسام. این جمله چه آشناست واسه خودم و واسه اون هایی که این اطراف می چرخن. سر مهره بافی و گل سازی این رو گفتم و شد. حالا هم باید بشه. باید بشه باید! باید! باید!
گفتم هنر خاطرم اومد که چه بی معرفتم اینهمه گذشت1زنگ به استادم نزدم. نمی دونم عاقبت استاندارد های فنی حرفه ای رسید یا نرسید. قرار بود امتحان بدم. بیخیال واقعا مهلتش نیست مهارتم که در نمیره امتحان رو تابستون اگر شد میدم. اگر شد چیه باید بشه!
استرس دارم. کمی شاید. نمی دونم واسه چی. هنوز دلم نمی خواد به چیزی فکر کنم. شوک امتحان به نظرم رفته. اثر پایانش هم رفته و من همچنان در1مدل حال و هوا شبیه تفریحات اما بدون تفریحات شنا می کنم. چم شده!
دیروز عصر3زنگ زده بود. کلی مزخرف گفتیم. می گفت بیا مشهد حتما بیا. گفتم مرخصی ندارم. اصرار می کرد که اگر بخوایی میشه. من گفتم نه نمیشه. گفتم نه. خیلی ساده گفتم نه. این روز ها خیلی ساده به خیلی چیز ها میگم نه. هوار نمی زنم. جنگ نمی کنم. لج نمی کنم. فقط سرد و خیلی معمولی میگم نه. از ته دل. هیچ هیجانی واسه فراهم کردن شرایط این سفر ندارم. هیچ حسی بهش ندارم. شاید اگر دقیق بشم1درصد خیلی خیلی خفیف ضربان اما دقیق نمیشم. پیش از این اگر1و2و3می رفتن و من نمی تونستم، به شدت حس می کردم که جا موندم. شاید حالا هم اگر دقیق بشم حس کنم. ولی دقیق نمیشم. حس دقیق شدن نیست. این روز ها انگار به طرز عجیب و بسیار محسوسی در حال1مدل عبورم. چند لحظه پیش داشتم تلفنی به1از چیز هایی که پیش از این برام اهمیت داشتن و الان دلم می خواد با1دکمه کلا از هارد ذهنم و از صفحه کار های روزمره خودم پاکشون کنم می گفتم. واقعا دلم می خواد این کار رو کنم. دلم می خواد1کلید رو بزنم و1سری اسم های آشنا و موارد آشنا و شرایط آشنا رو بدون خشم، بدون نفرت، بدون حتی1خداحافظیه معمولی از روز هام پاک کنم. انگار هرگز جای مخصوصی در هیچ کجای عمرم نداشتن. نسبت به اون شرایط آشنا این لحظه فقط1حس دارم. دلزدگی. خستگی. بی حسی.
هنوز سفر دلم، … نمی دونم می خواد یا نه. به نظرم دلم بخواد ولی، … دیشب آخر شب پشت خط سکوت کرده بودم. گریه نمی کردم. بغض هم نداشتم. مهارت توصیف نبود. حسی بود که تعریف و توصیف نداشت. هنوز هم نداره.
-خوبی پریسا؟
-به نظرم باشم.
-نگران نباش چیزی نیست. شاید پروانه ها زمانی که از پیله هاشون در میان و از ماهیت قبلیشون به1چیز دیگه تبدیل میشن همین حس رو داشته باشن که تو الان داری.
-به نظرت واسه من داشتن این مدل حس1خورده دیر نیست؟ اینکه گفتی مال ورود1نوجوون به دنیای جوونی یا ورود1کودک به جهان نوجوونیه.
-اشتباه می کنی. در هر سنی که باشی، تا زمانی که زنده ای فرصت تبدیل هست.
-نمی دونم شاید باشه ولی من، … سفر، … من سفر های دیگه ای می خوام. خیالی نیست اگر کوتاه باشن و پر از استرس اما، …
و اینجا بود که حس کردم1چیزی از جنس آه متراکم راه ادامه رو بست.
-پریسا! به من گوش میدی؟ ما باز هم میریم سفر. کوتاه و پر از استرس. ولی میریم. بهت قول میدم. از طرف خودم و از طرف همه بی نام ها و حتی از طرف خود نق نقوت.
خندم گرفت. نه به سبکباری خنده های پیش از توفانم ولی خندیدم. خیلی سبک تر از دیروز. و با اینهمه من همچنان دلم می خواد اون1سری موارد رو با1کلید از روز هام و از ذهنم و از زندگیم پاک کنم بره. از اینهمه پیچ و تاب خوردن های نمایشی و بی خود خسته شدم. حس می کنم به تمام اجزای زندگی خودم، تمام اون اجزایی که صد درصد به زندگی خودم مربوطه، حتی به منفی هاش تعلق خاطر دارم. حس می کنم این آخر هفته زندگیم نامحسوس از مدار خارج شد. حس می کنم مدت هاست که زندگیم نامحسوس از مدار خارج بود و من نمی فهمیدم و دقیقا مقصر این بی فرمون رفتن هم خودم بودم. حس می کنم می خوام به فرمون عادی برم. صبح ها برم سر کار. همون کاری که اصلا بهش علاقه ای ندارم. داخل اون اتاق شلوغ لعنتی سر و کله بزنم. خسته بشم. واسه تموم شدنش ثانیه بشمارم. بعدش خسته و داغون برگردم خونه. بی افتم1گوشه و نق بزنم. بعدش برم کلاس. از جنس نارضایتی1نفس نق بزنم و بزنم و باز بزنم. درس بخونم. دلواپس تکلیف های زبانم باشم. لغت حفظ کنم و سؤال و تمرین حل کنم. ترجمه های ناقص و کند انجام بدم و با خستگی و استرس1زندگی معمولی و1سری کار و کلاس بی پایان و بی توقف درگیر بشم. مسخره هست اما حس می کنم دلم تمام این ها رو می خواد. تمامشون رو. حتی خستگی های بی توصیف و آزار دهنده محل کارم رو می خوام. دلم نمی خواد دیگه بپرسم چم شده! نمی خوام بهش فکر کنم. هرچی که هست من دوستش دارم.
در زدن رفتم باز کردم. مادرم بود. از دکتر قلب اومده. دکتر گفت قلبش سالمه. باید هفته آینده واسه این درد خفیف پهلوش بره دکتر ببینه داستان چیه. مادرم سر حال بود. رفت خونه خودش. کاش این درد خفیف اما مداوم و ناشناس هم کشف و حل بشه! فعلا حالش و روحیش از پریروز و از دیروز بهتره. یا من این مدلی تصور کردم. حس خوبی دارم. حس1مدل کرختی با1خورده گزگز از جنس استرس خفیف زیر جلدی که داره کمتر و کمتر میشه. نمی تونم وارد قفسه خودم در محله بشم. لینک های پست سارا مونده روی دستم. قفسه ها بسته شدن یا من گیر کردم؟ واقعیتش ترجیح میدم تا فردا شب منتظر بشم بلکه خودش رفع بشه. کاش حل بشه دلم نمی خواد در موردش بپرسم. دلم، … دلم از اون بیرون رفتن های عصرگاهی می خواد وسط تمام شلوغی های زندگیم که اون بالا شمردم. ولی الان، این زمان از شب، دلم استراحت می خواد همراه با درصدی خیال پردازی های دلچسب و خوش منظره و خوشمزه، در کنار1خورده درس پیشاپیش ترم آینده و1بغل لبخند به زندگی معمولی و آشنای خودم با تمام منفی ها و مثبت هاش. فردا باید برم جواب غیبت امروزم رو بدم. خدا به خیر کنه! احتمالا از حقوقم کسر میشه و توبیخکی هم شاید. دلم واسه این تنش ها هم ضعف میره. تمامش رو می خوام. خداجونم چه قدر دوستت دارم. ممنونم که این زندگیه منه. ممنونم که پریسای این زندگی هستم. ممنونم که قلب مادرم چیزیش نیست. ممنونم که امروز تونستم حفظ کلاس کنم و از کارتم پرینت هم بگیرم. ممنونم که همه چیز امشب اینهمه آرومه. ممنونم به خاطر این سرمای دلچسب و این پتوی مهربون و این حال و هوای کرخت و عزیز. به خاطر سقف بالای سرم، به خاطر4دیواریه انفرادیه امن و فوق العاده امنم، به خاطر این سکوت عزیز که با صدا های خفیف از بیرون از اطراف نقش کاری میشه و به من لذتی از جنس شب های آرام و رؤیایی میده. خدایا ممنونم که خدای عزیز من هستی!
برم1خورده تفریح بدون تفریحات کنم. هی شب! بابا زمان! می خوام مهمون اختصاصیه مهمونیتون باشم. راهم میدید مگه نه؟ مطمئنم که راهم میدید. پس بزن بریم!
اوه چه طول کشید نبودنم! صبح جمعه هست و داره بارون میاد. از دیشب داره می باره. خوش انصاف تعطیلات رو می باره فردا هوا میشه کف دست. خوب ببار دیگه! حالا نه که من تعطیلی خیلی میرم فضای باز تفریح! دیروز و امروز کلاس ضمن خدمت داشتیم نرفتم. من مرد تعطیلات نیستم. ولی اگر می رفتم3شنبه هم می شد برم. اما کی نقد رو ول می کنه نسیه رو بچسبه آخه؟ بیخیال نرفتم دیگه.
زندگی مخلوطی از تاریک و روشن هاست. به فاصله2روز پشت سر هم1خبر خیلی خوب و1دونه خیلی بد بهم رسید. خوبه مال عروسی غریب الوقوع2تا عروس داماد بود و بده مال فوت1آشنا. اولی پریروز رسید و دومی دیروز. عروسیه رو می دونستم باید یکی از همین ماه ها باشه اما این فوته غافلگیری بود حسابی. بنده خدا سکته کرد. دیروز که شنیدم اولش فقط شوک بودم. تا عصر که آهسته آهسته با غروب روز انگار واقعیت تاریک پر رنگ و پر رنگ تر شد. تا شب که خبر آوردن مادر متوفی اومده و هرچی بهش میگن پسرت فوت شده باور نمی کنه. شب به اندازه ای که1آشنای دور بتونه عظمت مرگ آشنای دور رو بفهمه واقعیت مرگ متوفی رو حس کردم. خدا رحمتش کنه! امروز خاکش می کنن.
عروسیه هم آخر هفته ایه که میاد. به1کسی گیر دادم شکل کارته رو واسم بگه و خخخ طرف واسه نجات خودش و باقیه عقلش رفت1دونه ازش خرید آورد داد دستم و گفت کارته اینه پریسا تو چه دینی داری به همون دینت این رو بگیر لمسش کن و دیگه بس کن الان هرچی خون هر جامه از فرق سرم می زنه بیرون از دست تو. یادم اومد که عروس داخل واتساپ کارتش رو برام توصیف می کرد و من گیر داده بودم که این توضیح کامل نیست باید1بینا برام کامل ترش رو بگه اون بنده خدا هم بیشتر توضیح می داد و نمی دونم توضیح از کی می گرفت می فرستاد واسه من که جواب هام رو بفهمم ولی من باز می گفتم نمیشه این کامل نیست بینا باید بیاد برام توضیح بده عروس هم خندید رفت. گفتم ایشالا خوشبخت بشن. بعدش هم سکوت کردم. بیناهه زیر و بمم رو می شناخت فهمید الان در حال و هوای دعا و ایشالا و سکوتم پس چیزی نگفت فقط دستش روی شونه هام بود. بینای اولی هنوز دستش روی شونم بود. دومیه که آخر داستان رسیده بود همین طوری اومد کنار دستم کمی مایل به طرفم. نشسته بودیم. اون2تا حرف می زدن و من حواسم رفته بود به کارت و به صاحب هاش و به دعا. دست هام رو کردم توی هم و… خداجونم چی شد واسه چی این مدلی شد! اولش ساده بود بعدش سخت تر شد و شبیه1بادکنکی که بزرگ تر می شد باد کرد و دیگه نمی شد نگهش دارم. لعنت بر ذات پلید خدایا چی شد! به دقیقه نکشید که لرزش نامحسوس شونه هام از کنترلم در رفت و محسوس شد البته خفیف اما داشت بیشتر می شد و شدید تر. بینای پشت سریم فشار دستش روی شونه هام بیشتر شد و این لرزشه شدید تر. وقفه بین صحبت های اون2تا بینا و انقباض نامحسوس دستی که شونم رو فشار می داد به خاطر اینکه طرف با اون یکی دستش آهسته به بغلدستیم اشاره کرد که من گریه می کنم. طرف هم که از ملاحظه چیزی سرش نمی شد یا دسته کم اون لحظه سرش نمی شد، بی خودداری کج شد رو به روی من و سر پایین اومده و چشم های وق زدم رو نگاه کرد و با حیرتی که خنده قاطیش بود بلند گفت گریه نمی کنه ولی داره خفه میشه از بس خندش رو قورت داده. اولی که با چیزی که سعی می کرد هم دلی باشه دستش رو دور شونه هام حلقه کرده بود و آماده بود بغلم کنه و از این رمانتیک بازی ها1دفعه چنان تعجب کرد که احساسات یادش رفت و چنان پرید که دورم بزنه و بیاد از رو به رو خودش ماجرا رو ببینه که پاش گرفت به نفهمیدم چی و تمام قد ولو شد روی دومی.
-آخ آخ دراکولای بی خاصیت مگه کوری آخه گریه خنده این دیدن داره این دیوونه هر لحظه یا گریه می کنه یا می خنده بلند شو گمشو از روی من لهم کردی!
خیالم به گره خوردن اون2تا نبود. شونه هام دیگه آشکارا می لرزیدن. از شدت فشار حس می کردم شش هام ورم کردن.
-زهر مار! داره میمیره خوب بخند! ببین بخند الان روده هات پاره میشن.
راست می گفت. دیگه نتونستم تحمل کنم و چنان وحشتناک ترکیدم که خخخ! اولی وا رفته بود که واسه چی می خندم. دومی هنوز معترض بود که اولی ولو شده رو سرش و داغونش کرده. و من از مهار در رفته فقط می خندیدم. داشت جونم بالا می اومد. چم شده بود! اولی سعی می کرد ملایم و منطقی بفهمه چی شدم و خیلی مواظب می پرسید واسه چی می خندی؟ و من هرچی اون مواظب تر می پرسید بیشتر به عمق فاجعه پی می بردم و خندم2برابر می شد.
-ببین الان چیکارت کنم ترمز بگیری ول کن الان میمیری!
-چیکارش داری ولش کن!
-ولش کنم که پودر میشه مگه نمی بینیش؟
-اون پودر نمیشه ولی من گرد و خاک شدم با هیکل نحس تو که عکسم کرد رو زمین.
-اه خفه شو تو هم به جهنم انگار اگر این بمیره چی میشه! واخ پریسا! واسه چی می خندی؟
چشم هام زده بودن بیرون و خدایا نمی فهمیدم چمه. در1دفعه باز شد و سومی خودش رو انداخت داخل.
-هی مسخره ها اگر بدونید چی شده!
خندیدنم بلافاصله قطع شد. داخل اون لحن1دفعه ای چیزی بود شاید از جنس ته مایه های هشدار های دیروزی. زمانی که بی نام ها تا فرق سر داخل ماجرا بودیم.
-فقط نگو که باز اون فکس کوفتی رو باید راهش بندازم.
-نه بابا پریسا فکس لازم نیست لازم باشه ایمیل می زنیم. نزنید بابا شوخی کردم این چیز ها نشده.
-بگو واسه چی کله زدی به در اومدی این تو.
-واسه اینکه واسه اینکه ای بابا پس کو نرسید چرا؟
از پشت در صدا اومد. چه آشنا!
-بکش کنار بابا رسیدم.
-آهان بیا بیا.
چه حسی بهت میده زمانی که1مسافر آشنای خیلی آشنای راه دور بدون اینکه منتظرش باشی1دفعه از در وارد میشه و …
این حس رو خیلی دوست دارم خیلی.
-پریسا! خوشحالم سلامت می بینمت.
-مگه انتظار داشتی سلامت نبینیم؟
-بچه ها چیز های وحشتناکی می گفتن. البته بعدش هم گفتن از اواخر نیمه دوم95به این طرف اون چیز های بد شروع کردن بهتر شدن ولی خوب می دونی؟ …
-هی دلواپس نباش اون چیز های بد الان تموم شدن من هم خوبم.
اخلاص دستی که شونم رو فشار داد رو دوست داشتم. شبیه1خبر عالی شبیه1اتفاق خوب خیلی خوب در کنار چندین تا اتفاق خوب از همین جنس که در کنارم هستن.
-مطمئن بودم که چه اون چیز ها تموم بشن چه نشن تو بهتر میشی. فقط مطمئن نبودم الان بهتر باشی.
-از کجا اینهمه مطمئن بودی؟
-از اونجا که تو پریسایی. پریسای ما. اینهمه سال می شناسمت. اگر اینقدر ازت ندونم پس اینهمه به سر و کول هم زدن ها به چه دردی می خوردن؟
-مسخره! چی شد اینهمه دیر اومدی و چی شد بی اطلاع اومدی و کی اومدی و می مونی یا میری و همه رو بگو.
-ایول که هنوز خودتی. تمامش رو میگم ولی این کارت عروسی مال کیه؟
-هی! به خاطر خدا بیخیال شو الان باز این می پرسه بعدش هم می ترکه بعدش هم، …
-بله بعدش هم این لاشه جهنمی ول میشه روی سر من و دل و روده هام رو از دماغم در میاره بیرون!
-آخ هوای وطنم! حتی دلم واسه جنگ های شما2تا هم تنگ شده بود چه خوبه که همه چیز شبیه اوله و شما هنوز می جنگید!
و خنده های از جنس خشم و حیرت بود که این دفعه دسته جمعی رفت هوا.
چیه بقیه نداره داستان که واست نمیگم باقیش ادامه زندگی عادیه پاشو جمع کن برو به کار هات برس ظهر شد! عه!
هنوز داره بارون میاد. بلند شم که حسابی گرفتارم. یعنی حسابی ها! ببینم تا شب تنبلی اجازه میده به چند تاشون برسم. فعلا من رفتم. هی جمعه چه سریع میری بشین دیر نمیشه بودی حالا!
صبح جمعه. به نظرم زندم. خدا از دیشب سالم رد شدم آیا؟ به جان خودم چیزیه این ورژن جدید سرما خوردگی! ما نمی گیریمش این می گیردمون مواظب باشید!
فردا باز سر کار. اه نکبت به مخ خرابم از حالا این واسه چی میاد به سرم آخه؟ ای خدا واسه تو که سخت نیست یعنی هیچ راهی نداره1کاری کنی من از کلاس در بیام1جایی بی افتم که ازش اینهمه شکل نارضایتی نباشم آیا؟ خداییش خداجونم1کاری کن دیگه! میمیرم که از کارم اینهمه بدم نیاد دسته کم اگر لذت نمی برم این مدلی هم نباشم ولی نمیشه خداجونم1کاریش کن شکلک خواهش شکلک تقاضا شکلک التماس شکلک نق ایول نق شکلک نق شکلک نق شکلک نق صبح جمعه ای به حضرت پروردگار شکلک نق باز هم نق و باز هم نق!
داخل محله می چرخیدم و1سری انجام وظیفه و ای خدا برچسب این قدر از این برچسب زدن بدم میاد که نگو. آخه پست یکی جز خودت رو از کجا باید بدونی چی بزنی چسبش؟ دسته بندی نیست که محدوده هاش مشخص باشه اونی که متن رو نوشته از کجا باید فهمید حسش چی بوده و سر برچسب ها باید روی کدوم بخش های نوشته هاش متمرکز باشی! شکلک خشم و درموندگی و حرص و از این شکلک کج و کوله ها. سر صبحی حس ندارم کسی رو بزنم کسی هم این اطراف نیست خودم هم حال جسمیم رو به راه نیست الان فقط می تونم نق بزنم دیگه! یعنی که چی برچسب این برچسب ایییین برچسسسسسسب خدا بدم میاد خداااا بدم میاد بدم میاد خداجونم بدم میاد!
تمرین های زبان3شنبه رو دیروز نوشتم. هنوز تمام درس رو تدریس نکرد و خودم خوندم و داخل تمرین هام غلط کم نیست اما چاره نبود این1شنبه می گفت واسه3شنبه تمرین ها رو می خواد من هم که وسط هفته عمراً نتونم انجامشون بدم. صبح ها که سر کارم، عصر2شنبه که انجمن شعرم، اوخ واسه این2شنبه هیچ چی آماده نکردم، بعد از ظهر2شنبه هم از خستگی در حال موتم و همین طور بعد از ظهر3شنبه پیش از کلاس که معمولا بعد از ظهرهای وسط هفته کلا زمان های خوبی واسه درس و مشق های من نیست. مادر و صحبت و وظایف در قبال اعضای خونواده و البته تنبلی و از این چیزها.
تکلیف های1شنبه مونده باید امروز بهشون برسم. این انگلیسی ها هم بیکار بودن با این مدل حرف زدنشون. فارسی که آسون تره بی سلیقه ها فارسی می زدید دیگه!
شعرهای به درد بخور تر و1خورده بهترم داره ته می کشه یعنی ته کشید قدیمی تر ها خوب نیستن الان چه دسته گلی به سرم بزنم؟ من فعلا ذهنم گیره نوشته جدیدم نمیاد خدایا خودت حلش کن! گیر مخم رو باز کن بذار جریان کلمات داخلش راه بی افته بلکه1خورده نامحسوس به1صراطکی مستقیم تر هم شدم! هرچند خخخ بیخیال بابا بیخیال.
این قرصه چی بود خوردم چه گیجم کرد خخخ! دیشب باید می خوردم از بس حالم نکبت بود خوابم برد نخوردم امروز صبحی خوردمش الان حس می کنم2سانتی از تخت بلند شدم تقریبا روی هوام خخخ!
داستان کوتاه داخل سرم چرخ می زنه حس ندارم مرتب و کاغذیش کنم. زمان هم ندارم ولی بیشتر همون حس ندارم. وگرنه نوشتن رو هر زمان باشه اگر بخوام انجامش میدم. نصفه شب و دم صبح و هر زمان که حسش باشه. نیست. حسش نیست. تنبلیم میاد. حسش نیست!
باید1زنگ به استاد هنرم بزنم ببینم حال مادرش و خودش چه طور شد. مادرش رشت زندگی می کنه خورد زمین لگنش شکست این بنده خدا هم رفت بالای سرش. اون1جلسه آخر کلاس دوره من و آزمونم موند واسه نمی دونم کی. من هم از بس معرفتم درصدش بالاست بعدش1زنگ هم بهش نزدم. خداییش یا فراموش کردم یا نشد. الان میگی چیچی رو نشد؟ مگه1زنگ چه قدر زمان ازت می خورد؟ این توجیهه. درست میگی موافقم این توجیهه. توجیه بدی هم هست. از نظر من بدتر از خود اشتباه توجیهات بعدشه. از نظر من اشتباه ممکنه واسه هر کسی پیش بیاد. باید پذیرفتش نه اینکه با توجیه های مسخره اشتباه بزرگ تری مرتکب شد. به خاطر توجیهاتم معذرت. اگر فراموشم نشه امروز بهش زنگ می زنم. دیرتر بشه که مطمئن باشم در هر شرایطی هستن خواب نباشن. ای کاش شرایط مثبت باشه! گناه داره بنده خدا.
دلم واسه هنر به شدت تنگ شده. واسه مهره و مروارید. واسه سیم و برگ های کوچیک و بزرگ، واسه بافتن و ساختن و به کار تموم شده دست کشیدن. خدایا یعنی میشه باز تعطیلات برسه و من زمانش رو پیدا کنم آیا؟ چه خوب کردم حرف گوش دادم و واسه بدل سازی اسم ننوشتم خداییش بیچاره می شدم همین طوریش هم وسط روزهام گیج می زنم.
دیشب خواب های بدی وسط تب می دیدم. خوشم نیومد. باید بلند شم1زنگ به مادرم بزنم. کاش برگردن! کاش این تغییر نشانی اتفاق می افتاد و خونه هامون نزدیک تر می شدن و من ساده تر دستم بهش می رسید. نگرانشم. گاهی خیلی زیاد نگرانشم. نه حرف گوش میده نه خودش مواظبه. خدایا هوای این چندتا عزیز من رو خیلی داشته باش من واسشون دلواپسم.
دیشب سر شب رفتم که بنویسم. از فاطمه. نتونستم. داخل سرم پر از حوادث داستانه اما نتونستم. حسش، … خواستم از اوزیر بنویسم. راستی املاش چه جوریه؟ اوزیر یا عزیر یا عوزیر؟ نتونستم. اشک. خودم نا نداشتم نفس بکشم چندتا جمله اول رو که نوشتم چنان حالم بد شد که کلا سیستم رو بستم. خیلی نتونستم ببارم. داشتم خفه می شدم. از اون گریه های شدید در کار نبود من جونم وسط مشت این ویروسه داشت له می شد. خلاصه فاطمه و اوزیر کوچولو هر کدوم جدا داخل داستان های کوتاه خودشون منتظر موندن تا1زمان بهتر. جفتشون بزرگوارن و بهم می بخشن. اون ها بزرگن. خیلی بزرگ تر از من که به این سادگی نمی بخشم. نه دروغ مثبت نیست من ابدا نمی بخشم. گاهی. فقط گاهی، ابدا نمی بخشم. بیخیال.
دیشب شبیه همیشه رفتم از گوگل رمان ترسناک بگیرم و شبیه همیشه آدرس های چپکی بهم داد. من هم از جا در رفتم و نوشتم رمان ترسناک می خوام لامذهب عوضی. گوگل هم لج کرد1عالمه کتاب ریخت جلوم من هی دانلود کردم باز بود هی دانلود کردم باز بود و خلاصه کم آوردم خخخ! از آدرسه1شرت کات روی دسک تابم زدم تا سر مهلت تمام کتاب هاش رو جارو کنم خخخ. دیشب آخر شب خوندن یکیش رو شروع کردم. ایول قهرمان هاش دختر نبودن با اون لوس بازی های مزخرف زنانه و دخترانه جفنگشون. اَییی! خدایا من واسه چی از خصوصیات جنس خودم اینهمه بدم میاد؟ یعنی متنفرم ها! باز اگر نویسنده خارجی باشه1طوری می نویسه که قابل تحمله دختر های داخل این خودنوشت ها رو جدی انگار واسه شکنجه روانیه من طراحی کردن. این هم بیخیال.
گشنمه ولی این روزها بد جوری ناپرهیز شدم. حس ورم و اضافه وزن نیست اما این بیماریه، … یعنی تقصیر اینه؟ میشه بس کنه بدم میاد از اینهمه خوردن خدایا! نه این رو دیگه با خیال یعنی که چی! عه!
بسه دیگه خیلی نوشتم. باید1چرخی رو و پشت صحنه محله بزنم، بعدش1زنگ به مادر بزنم، بعدش بلند شم اگر شبیه دیروز آب گرم اینجا قطع نباشه1دوش و زبان و قبلش مذاکره با معده این روزها دائما در ضعف و ای بابا دیگه نمی دونم چیچی من از کجا بدونم بعدش کی میشه و چه کاری انجام میدم آخه! عجب گیری کردم ها!
جدی دیگه بسه داره8و نیم میشه. راستی زندگی قشنگه ها من فعلا داره جونم درمیاد حسش نیست با حرارت بگم ولی یادت باشه زندگی قشنگه. آخ آخ همه استخون هام آخ سرگیجه آخ سرماخوردگی آخ فین فین و دستمال و صدای گرفته و همه عوارض جفنگ حاصل از موجودیت این جناب ویروس خانه عوضی و زندگی که همچنان قشنگه! من رفتم به در و دیوار نق بزنم و الکی فحش پرتاب کنم هر طرف تا حالم جا بیاد. راستی عضو گروه جوک شدم هی جوک می خونم و ریسه میرم. ای خدا باز واتساپ! به من چه تقصیر من نیست تقصیر واتساپه از بس گروه داره! خوب اصلاح می کنم من رفتم به در و دیوار فحش پرتاب کنم و چندتا جوک بخونم بخندم و نمیشه گشنمه با1چیزی خودم رو سیر کنم و کتاب و زبان و زنگ و دوش و زندگی قشنگه و نق و همه چیز.
زندگی و همه چیزش!
بچه ها سلاااام. رو به راهید؟ باشید دیگه دم عیده یعنی که چی خوب!؟ من هم شکر خدا بد نیستم. می چرخم و با روزگار رجز خونی دارم جفتی زور می زنیم همدیگه رو دور بزنیم نه من می تونم نه اون می تونه خلاصه از بس امسال به خصوص آخر سال چرخیدیم جفتی سر گیجه گرفتیم هر کدوم ولو شدیم1گوش. حالا بپرید از گیجیِ بابا روزگار استفاده کنید حالش رو ببرییییییید یوهو شکلک جییییغ هواااار چرخش پرش و و و و و و و آخجووون دیوونه های شبیه خودم توی دنیا چندتا پیدا میشن بیایییییییید که جنون رو عشقه!
خخخ!
آخیش تخلیه شدم بچه ها خودمونیم ترکیدم از سکوت باید1جایی حلش می کردم وگرنه کارم به انفجار می کشید! آخیش بهتر شد.
چیه مگه؟ دم عیده، بهار میاد، من3روز دیگه تعطیل میشم، جیگیلک من هپاتیت نداره، اوضاع هرچند نسبتا ولی نسبت به2ماه تلخی که سپری کردیم بسیااار آرومه، جسم من داره راه میاد، با خودم و با آگاه تر هایی که کمک می کنن، رضایت از این پیشرویِ آروم و ملایم موجوده، یواشکی گوش کردم شنیدم، شکلک جوهر نکبتم که فرمان به اجرای این فعل زشت یعنی دزدی گوش کردن داد و من انجامش دادم و بسیااار خوش گذشت بهم، ببخشید صداقتم زیاده خوب پشیمون نیستم دیگه چیکار کنم؟ آهان داشتم می گفتم. جسمم مثبته داره همکاری می کنه، خودم هم باید مثبت باشم1خورده هستم1خورده هم، … نه خداییش بیشترش رو هستم، دلم بعد از چندتا ضربه کتک که از حضرت عقل و اراده خورد الان داره یواشی یواشی پشت سر این2اصل محترم راه میره و افسار پاره نمی کنه، من در تعادل نسبی جسم پیش میرم و خوشبینم که زمانی بشه که به تعادل نسبی روان هم برسم البته عاقل که نمیشم ولی حالا مثلا، خخخ، بابا زمان مهربونه، عمو روزگار گیج میره، من تقریبا ظرف1ماه و نیم در حدود8کیلو سبک تر شدم و دارم به سرعتی آهسته و پیوسته همچنان سبک تر میشم بدون اینکه حرص تردمیل هر شب رو داشته باشم، و، ای بابا بسه دیگه اینهمه آخجون1دفتر شد چندتا دیگه بشمرم؟
خلاصه اینکه آخ جون. با حرارت خوانده شود این آخ جون! شکلک تأکید مؤکد.
این وسط1چیز هایی هم، … خوب، … این وسط1چیز هایی هم دیریم ریم، هیس، نگیم زشته، به قول1عزیز بلاخره واسه دم سال تحویل باید1چیزی باشه که آرزو کنیم دیگه نمیشه که همه چیز کامل20باشه!
طرف می گفت، یعنی میگه، آرزو ها تزئین های زندگی هستن. اگر تمام ای کاش هامون براورده بشن نمیشه تصور کرد باقی عمر چه مدلی باید پیش بره. گاهی از این بینش حرصی میشم ولی معمولا باهاش موافقم. تصور می کنم خودم رو که مثلا امشب به هرچی دلم خواست دستم رسید و دیگه چیزی نیست که توی زندگی بخوامش. از فردا مجاز هستم که فقط لذت ببرم. ولی بچه ها جدی لذت زندگی چیه؟ اینکه مثلا من1خونه داشته باشم که تمام امکانات هر مدل رفاه که دلم بخواد درش باشه. و1حساب بانکی هم داشته باشم که بتونم هر مدلی که دلم بخواد تا هر مبلغی که بخوام ازش استفاده کنم. چیزی نباشه که از پس تهیهش بر نیام به خاطر قیمتش. خوب، نهایتش تا1ماه، از فردا تا1ماه دیگه میرم حسابی خوش می گذرونم. صبح تا شب زندگی آنچنانی می کنم، تفریح می کنم، خرید می کنم، دلواپس فردا هام نیستم، پول دارم و دیگه کار بی کار، همه چیز درسته، همه آرزو ها ردیف دم دسته، وای چه عالی، بهشت فقط مال خودم، !!!…
خوب، بعدش چی؟ بعد از این1ماه، یا1سال، بعدش چی؟ صبح که بلند میشم دیگه تفریحی نیست که دلم بخوادش. پا میشم میرم بازار ولی شوقی واسه این بازار رفتن ندارم چون دیگه چیزی نیست که دلم بخواد بخرم بیارم خونه و ازش ذوق کنم. میرم سفر ولی هیچ عشقی نیست که هواش رو کنم چون تمامش مثل آب خوردن زیر پا هام ریخته و فقط کافیه بخوام تا داشته باشمش. ولی چی بخوام؟ من که دیگه همه چیز دارم! توی این جهان هیچی نیست که واسه رسیدن بهش منتظر باشم و از کیف تب آلود این انتظار به خودم بپیچم و بگم آخجون1خورده دیگه مونده که بشه. که من تعطیل بشم. که برم بازار فلان جنس که اینهمه برای خریدن و داشتنش حساب کتاب کردم، پس انداز کردم، پول جمع کردم و از خرج های کوچولوی دلچسبم زدم تا پولم به قیمتش برسه، چندین بار پول جمع کردم و به خاطر1خرج ناگهانی و متفرقه پوله رفت و حالم گرفته شد و باز گفتم بیخیال دوباره از اول و دوباره پول جمع کردم، و خلاصه پدرم در اومد از بس دلم خواستش رو بخرم بیارم خونه. که فلان سفر رو برم. که فلان تفریح رو در فلان روز و فلان شرایط کنم. که…
تصور کنیم که1ماه یا1سال دیگه واسه من دیگه هیچ کدوم از این آخجون ها نیست. برای همیشه، تا آخر عمرم نیست چون من امشب به هرچی دلم خواست دستم رسید و از امشب دیگه چیزی نیست که بخوامش. وااایی خدای من چه تصور تاریکی! جدی وحشتناکه. زندگی چه فایده ای داره زمانی که من دیگه چیزی نداشته باشم که واسه داشتنش منتظر بشم، تلاش کنم و حتی ناکام بشم و برم واسه تلاش کردن های دوباره؟ زندگی چه رنگی میشه بدون این آخجون های کوچیک و بزرگ واسه من؟ بچه ها من خوشم نمیاد از تصور اون رنگ تاریک و بیروح زندگیم. هیچ خوشم نیومد. ترجیح میدم از این رویای بی تعبیر که از شدت سفیدی چشم های خیالم رو به شدت آزار میدن و شدت شیرینیش به نکبت می زنه در بیام و خودم باشم. کسی که خیلی چیز ها داره که بخواد. به خیلی چیز ها توی زندگیش هنوز نرسیده و شاید هرگز هم نرسه ولی همچنان امیدواره که خدا رو چه دیدی شاید1زمانی زد و شد و با این امید گاهی واسه خودش خیال های سفید می بافه و لذت می بره. چه خوبه که من همچنان می تونم دم سال تحویل آرزو داشته باشم. بچه ها بدون آرزو بودن هیچ خوب نیست. به خدا ما نمی دونیم چون تجربهش نکردیم ولی باور کنید این اصلا جالب نیست.
من این آخجون های کوچیک و بزرگم رو به هیچ قیمتی با اون کابوس سفید که لباس رویا پوشیده عوض نمی کنم. زندگی رو دوست دارم با تمام بالا پایین هاش. با تمام رسیدن ها و حتی نرسیدن ها و ناکامی هاش. با تمام خنده هایی که گاهی سخت حاصل میشن و حتی گریه هاش. گریه هایی که گاهی از سر چنان فشار و دردی شروع میشن که صدای جرق جرق استخون های روان رو میشه زیر فشارشون شنید و آخ که چه می چسبه اون لحظه قشنگ، که دست های مهربون خدا این بار رو از روی شونه هامون بر می داره و می بینیم که خدایی هست که با لبخندی از جنس مهر بگه
-بسه دیگه بنده خسته من! تا اینجا تو آوردیش بذار از اینجا به بعدش رو خودم واست می برم.
آخ که چه عزیزن اون لحظه ها و چه بزرگه خدای اون لحظه ها، خدای دل ها و خدای من و ما!
مثلا اومده بودم اینجا چندتا خط واسه آرامش دلم که امشب باز نق زدنش گرفته بود بنویسم و برم. ببین چی شد! خخخ! خوب چیکار کنم آخجونم میاد دیگه! بیخیال ایجاز. آخجون هام رو عشقه!
پس آخجون آخجون آخجون آخجون آخجووووون به زندگی که اینهمه قشنگه! آخجون خدا ممنونتم که هستی.
بچه ها! در هر حال و هوایی که باشیم، زندگی قشنگه. با تمام سیاه و سفید هاش. اتفاقا سفید هاش با سیاه هاش تعبیر میشن. اگر سیاه نباشه سفید مثل همون کابوس رویانما که اون بالا توصیفش کردم سست و بی تعبیر و تلخ میشه. ازم باور کنید و زندگی رو، انتظار ها و ای کاش ها و آرزو هاش رو دوست داشته باشید شبیه من!
ایام تا همیشه ایام به کامتون.