5شنبه عصر. تییمتاک. بیرون این دیوارها بارون میاد. سرده. بدم نمیاد.
به نظرم این کیبورد یین دفعه دیگه واقعا فاتحهش خونده شده. نمیدونم تقصیر اینترنته یا واقعا دیگه نفله شده. یا نمیزنه یا چندتا چندتا میزنه. اذیت میشم. خیال کردم باطریشه. عوض کردم باز این مدلیه. بد نیست ولی گاهی واقعا آزار میده. یعنی باید دیگه بذارمش کنار؟ بذار این آخر هفته هم تستش رو بده. تا کار مییکنه باید باشه.
مدمم دیگه شورش رو درآورده. کلا از لیست خارج میشه. باز ظاهر میشه. کلا نت نمیده بهم. نمیدونم ایراد از نت منطقه منه یا از مدمم. زنگ زدم پشتیبانی حلش کنه حل نشد. کجا ایراد داره؟ از کجا بفهمم؟ اوه اگر مدمم خراب شده باشه بیچاره میشم کلی هزینه تهیه یک مدم نو و ماجراهاش. به جهنم فقط کاش بفهمم گیر کجاست. اخ کیبورد! این کیبورد! لعنتی!
بچه های تیمتاک آدیو1. قلیون. بحث اردو و گردش و… بیخیال من داخل این ماجراهای برون اینترنتی نیستم.
رفیق نامجازم رفته ناهار. شارژ خخخ. بد نیست مواظبتر باشم. حسش نیست. انگیزه های مواظبتم رو گم کردم. واسه چی مواظب باشم؟ اصلا مواظب چی باشم؟
بیخیال ول کن. بچه ها میگن برو کیبورد جدیدت رو بیار بلکه اذیتت نکنه. به نظرم لازمه حرف گوش کنم. این واقعا سر به سرم میذاره.
مادرم گفته شاید امروز این اطراف نیاد. در هر حال من گوشم به در هست. خدایا دیگه نمیتونم این مدلی بنویسم. برمیگردم.
کیبوردم رو عوض کردم. ظاهرا این1دونه دردسر تموم شد. آخیش! واقعا داشت آزار میداد. حالا با اون یکی چه معامله ای کنم؟ درضمن کلیدهای این متفاوتن. خدایا سریعتر بلدش بشم! و اون کلیدهای معمول اون یکی رو این هم داشته باشه! بیخیال تا زیر دستم نباشه نمیفهمم.
باید این کلیدها رو تمرین کنم. خدا به خیر کنه! کاش صفحه خوانم باهاش راه بیاد!
اگر صبح بود قهوه میخوردم. عصر قهوه یهخورده… هی! هیچ چی نمیشه. دیرتر بخورم دیگه! ایول!
بذار ببینم با این کیبورد جدید به کجا میرسم. اون یکی رو باید جمعش کنم. خب این کوچولوتره. سلام رفیق کوچولوی جدید! بذار تمام جهان بخندن من با وسایلم رفیق میشم. چند وقت پیش1کسی میگفت1چیزی رو گم کرده. من عین همون وسیله رو دارم. دستم که به وسیله خودم رسید سفت گرفتمش توی مشتم و حس کردم چقدر خوبه که مال من گم نشده. اگر گم میشد دلم میگرفت. خلاصه که سلام رفیق کوچولوی جدید! و اون کیبورد قدیمی خسته هم باید1جایی واسش جور کنم. شاید داخل جعبه توی کمد. یا تحویل به جایی که بتونن درستش کنن و بره زیر دستی که بهتر از من باهاش تا کنه.
دیگه حس نوشتن نیست. رفیق نامجازم هم الان دیگه ناهار شارژیش تموم شده باید برم برش دارم. نتیجه اینکه نوشتن بسه. باقیش باشه بعد. من رفتم.
میانهفته.
3شنبه بعد از ظهر. بازگشت از سر کار. سکوت آشنا. تیمتاک. آلاچیق. آهنگ قرار عاشقی. تکرار. تکرار. تکرار. تکرار. تکرار. …
این ترانه چه قشنگه!
کسی بهم میگفت افکارم… چی میگفت؟ خاطرم نیست. هرچی بود درست میگفت ولی نمیشه کاریش کنم.
امشب اهل فوتبال ملتهب بازی آخر شب هستن. بیگانه با فوتبالها هم همینطور. آخجون فردا4شنبه. فردا این زمان آخر هفتهم شروع شده! هفته آینده اسرا میادش. دوباره سرم شلوغ میشه. تفاوتی نداره من در هر حال بعد از برگشتنم از سر کار دارم از خستگی میمیرم.
به نظرم امسال20ساله میشم. شناسنامهم رو نگفتم حکمم رو میگم. بحث بازنشستگی20ساله بود. فقط20روز حقوق داره. گندش بزنن خب واسه چی! کاش فقط10تا بیشتر داشتم! چی میشد به جای این2فقط1دونه3بغل این0نشسته بود الان؟ وووییی!
باید چرخیدن در اون سایت نمیدونم چیچی که مال شغلمه رو بلد بشم. کسی باورش نمیشه تا حالا1دفعه هم نرفتم. خب باورشون نشه! من واقعا تا حالا اونجا نرفتم. خدایا بازنشستگی میخوام.
دیروز از صدا سیما اومده بودن فیلمبرداری. پیشنهاد مصاحبه رو رد کردم. بعدش زدم بیرون. بعدش خیلی حرصی بودم. نزدیک خونه دلم میخواست از حرص گریه کنم. چه دردم شده بود! من موافق نیستم فیلمم دستشون باشه. موافق نیستم حرف بزنم. هیچ دلیل لعنتی ای نداره فقط دلم نمیخواد. دلم نمیخواد!
مشق هام زیاد شدن. یک دفعه سه برابر. نه4برابر. اوه خدا با این آخریه اصلا بلد نیستم چه معامله ای کنم! الان من اینو چیکارش کنم آخه! ای خدا من چه کجی رفتم این بلاها سرم میاد! وووییی!
دلم میخواد دلم1چیزی بخواد که بشه. گاهی دلم چیزهای واقعا بدی میخواد که ابدا نمیتونم بیشتر از2دقیقه بهشون متمرکز بشم بدون اینکه به خودم فحش های آنچنانی شوت کنم. آخه اینم شد کار؟
یک زمانی دلم فلان خوردنی رو میخواست. میخوردم حالش رو میبردم. الان از هیچ مزه ای حال نمیکنم. نمیدونم مزه ها عوض شدن یا من گیر دارم. دلم میخواست فلان چیز رو بخرم. الان از تصور خرید هیچ چی قد گذشته کیف نمیکنم. موزیک هایی که میچرخم و پیداشون میکنم بهم حس مثبت از جنس گذشته ها رو نمیدن. مزه ها، عطرها، چیزها، صداها، اینها رو دلم نمیخواد. این… گندش بزنن!
داخل تیمتاک ملت سر به سرم میذارن میگن میریم آن سوی شب رو میخونیم و جیغم رو درمیارن. جدی این چه عادتیه دارم؟ هر جا مینویسم انگار تخلیه نمیشم جز اینجا. اینجا رو هم بقیه پیدا کردن میان میخونن بعدش منو اذیت میکنن. خوبه که به زبون عقل نمینویسم. پس هنوز امتیازهای خودم جلوتره. آخ جون.
بدم میاد اینستا فیلتره. میخوام چیز بنویسم بزنم اونجا حس درگیری با این نکبت که وصل نمیشه نیست. خدایا این چه وضعیه واسمون درست کردن؟ اه گندش بزنن!
زمین آخری که خوردم به نظرم یک کاری دستم داد. مچ دست راستم و پای راستم عجیب درد میکنن. به جای درست شدن داره بیشتر هم میشه. یواش زمین خوردم که! آخ جدی درد میکنه اصلا چی شد که زمین خوردم؟ زیاد خاطرم نیست فقط یادمه که اطرافم یکدفعه عوض شد و همه چی رفت روی شبکه مه و بعدش یهخورده یک چیزی از این… بعدش رو نمیخوام بگم چی شد. نمیفهمم من که میدونم واقعیت چیه پس واسه چی اون لحظه دستم رو از دیوار ول میکنم؟ چند دفعه این بلا سرم اومد و… بیخیال من روانم همیشه درد میکنه توضیح هم نمیدم چون روانه خودمه دلم نمیخواد توضیحش بدم. ولی این زمین خوردنه یک کاری دستم داد. توی روحش!
بسه حسش نیست ادامه بدم. باقیش باشه بعد. ساعت1و19دقیقه بعد از ظهر3شنبه. تا بعد.
کاملا زنده و مستقیم.
1شنبه شب.
سیستمم سر جاش نشسته. کیبورد اکسترنالم رو گرفتم دستم راه افتادم توی خونه و در حال حرکت مینویسم. این مدلش رو تا حالا تجربه نکرده بودم. نمیدونم چه دردیم شده. قدم میزنم. میرم همه جا. آب میخورم. راه میرم. لباس های خشک شده رو جمع میکنم. پشت میز ناهارخوری میشینم. باز بلند میشم. میرم دم پنجره. سرما و صداها اذیتم میکنن و برمیگردم در امنیت سکوت داخل. و کیبوردم همچنان همراهمه و پیوسته ثانیه ها رو مینویسم. آخر کار باید حسابی ویرایشش کنم چون خیلی مواقع صدای سیستمم رو که از اون یکی اتاق میاد اصلا نمیشنوم که بدونم چی مینویسم. کیبورده کوچیک هم نیست. میذارمش روی میز. روی کابینت. روی اوپن. همه جا. و همچنان در حرکتم. نمیتونم بی حرکت بمونم. این مدلش رو تا به حال تجربه نکرده بودم. سخته ولی نمیتونم نکنم.
یک بمب خطرناک از جنس نامجازها از ناکجا رسیده بهم. نه اشتباه نشه قرار نیست جایی رو منفجر کنم. فقط جویدنیه. یا میشه مکیدش. خیلی چیزها ازش شنیدم ولی تا حالا امتحان نکردم. اینجا کسی نیست. امتحان جدیدها همیشه جذبم میکنن. از زمانی که خودم رو شناختم جذبم میکردن. ولی این…
پریسای سیاه به شدت میخوادش. اون میخوادش. من میخوامش. میخوامش!
عقل میگه این رو از هر طرف ببینی خطرناکه. پریسای سیاه میگه گور پدرت. خطر همیشه بخشی از این جاده بوده. بجنب! فقط بذارش زیر زبون مزخرفت و میکش بزن. تا خوده صبح میری مرخصی. مگه اینو دلت نمیخواد؟ منطق میگه این درست نیست. خدا عقل و ادراک رو نداده که ازش مرخصی بگیری. فرار کمک نمیکنه. به دردسرهای بعدی و ریسکش هم نمی ارزه. سیاه میگه گور پدرت. خفه شو! هر چیزی به تجربه کردنش می ارزه. مخصوصا این یکی. عقل میگه نکن. نتیجه میتونه سنگین باشه. سیاه میگه به جهنم. تو چی از دست میدی؟ چی داری که از دست بدی؟ بجنب! وجدان میگه این ممنوعه. مجاز نیست. توجیه میگه مزخرفه. این توی لیست موارد ممنوعه نیست. منطق میگه نیست چون تا حالا مطرح نشده. اگر مطرح میشد قطعا الان توی لیست بود. وسوسه میگه حالا که نشده. هر زمان شد بعدش حرفش رو میزنیم. وجدان میگه ممنوع ممنوعه. انکار فایده نداره. تو میدونی ممنوعه ها چه مدل مواردی هستن. وسوسه میگه بگو نمیدونستم. چون مطرح نشده بود نمیدونستم. سیاه میگه بییخیال. اسمش توی لیست نیست. توجیه میگه کسی نمیفهمه. فقط اون زبونت رو سفت نگه دار تا هیچ زمانی هیچ کسی ندونه. اینجا کسی نیست. تجربه میگه این شدنی نیست. مشخص نمیشه چه جوری ولی دستت لو میره. حتی اگر خودت نگی. سیاه میگه جفنگه. هیچ کسی نمیفهمه. وسوسه میگه فقط بگو خسته بودم خوابم برد. اینجا کسی نیست. توجیه میگه امشب مال خودته. تو حق داری مرخصی بخوایی. خیلی خسته ای. چه ایرادی داره گاهی خاکی بزنی؟ کسی هم که نمیفهمه. وجدان میگه هرچند احتمالش نزدیک صفره ولی گیریم که کسی نفهمید. خودت چی؟ خودت که میدونی. تو ممنوعه ها رو میدونی. امشب گذراست. فردا صبح یادته که عمدا از خط تعهدت گذشتی. آگاهی میگه خاکی ها به جاهای مثبتی نمیرن. تجربه میگه تو پایان خاکیها رو دیدی. لازم نیست همیشه خودت رفته باشیشون. همین تماشای آخریت. دیدی خاکی رفتن چه معامله ای با رهسپارش کرد! اونقدر بد بود که هنوز داری واسش گریه میکنی. خودت هم تجربه این پایان رو دلت میخواد؟ وسوسه میگه فقط بگو خوابم برد. کسی نمیفهمه. تو حق داری یک شب بعد از مدتها خودت باشی. فقط واسه خستگی در کردن. اینطوری کسی خائن نمیشه. آگاهی میگه مواظب باش! تجربه میگه تو دیدی که تجدید نظری در کار نیست. تحملش رو داری؟ وسوسه میگه کسی نمیفهمه. فقط سکوت کن. کسی اینجا نیست. وجدان میگه خیانت خیانته. قانون های این مدلی تبصره ندارن. سیاه میگه جفنگه. اطرافت رو ببین! همه درگیر خودشون هستن. تویی که اینجا وسط وهم خودت گیر کردی. عمرت گذشته. باز داری اشتباه میری. زمانی میاد که از این هم پشیمون میشی و میگی کاش سر این بینش های مسخرهم دسته کم خودم به خودم اینهمه تلخ نمیگرفتم و از مواردی که میشد استفاده میکردم و حالش رو میبردم. ولی اون زمان دیر شده. مثل الان که از خیلی چیزها واست گذشته. و تو اون زمان مثل سگ پشیمون میشی ولی دیگه فایده نداره. وسوسه میگه تو فقط یک بار زنده ای. لحظه هات رو سر چی تلف میکنی؟ داری اشتباه میری. کسی حواسش بهت نیست. توجیه میگه هیچ کسی نیست. هیچ کسی حواسش بهت نیست. بیچاره بیمار نفهم هیچ کسی نمیبیندت خودت رو دریاب. وجدان میگه تمام اینها فردا صبح واست پوچ میشن و فقط در خاطرت می مونه که تو از خط ممنوعه عمدا گذشتی. توجیه میگه فراموشت میشه. وسوسه میگه تو در فشاری. من از خاطرت پاکش میکنم. وجدان میگه من همیشه یادت میارم. هر لحظه ای که به مرام و معرفت فکر کنی، هر لحظه ای که سلام کنی، هر لحظه ای که به خودت متمرکز بشی، هر لحظه ای که به هر دلیلی به اون قلمرو امن یواشکی نزدیک بشی، هر لحظه ای که از انجماد در بری و به اون منطقه خاص پناهنده بشی، هر لحظه ای که مدعی صداقت حتی توی اعماق وجودت باشی، هر لحظه ای که وسط دعاها و آرزوها و حتی توی آه های یواشکیت از خدا بهشتت رو بخوایی، در تمام اون لحظه ها من امشب رو به خاطرت میارم و اجازه نمیدم که فراموش کنی تو عمدا و کاملا آگاهانه یک مرز ممنوع رو شکستی و واست توضیح میدم که این خیانت بود که کردی.
شب سنگین میشه. سردمه. به خودم می لرزم. بسته کوچیک و خنک سر انگشت هام رو نوازش میکنه. برش میدارم. اراده میگه بلند شو. الان!
از جام بلند میشم. آب میخورم. بسته توی مشتم گرم میشه. کیبوردم رو برمیدارم. با یک دست و نصفی سخته ولی همچنان دارم مینویسم. آهسته راه می افتم. هنوز دستگیره در حموم رو تعمیرش نکردم. بازش میکنم. هیچ زمانی در حال نوشتن داخل حموم نرفتم. به دیوار تکیه میدم. بسته رو بازش میکنم. عطرش رو دوست دارم. رگهای مغزم اون محتوا رو صدا میکنن. آهسته تکیه از دیوار برمیدارم. دو قدم پیش میرم. محتوای عطرآگین توی مشتم رو کمی بالاتر میارم. دستم جلوتر از خودم روی هواست. مشتم رو آهسته روی توالت فرنگی باز میکنم. یک صدای تلپ کوچیک. نفس بلند میکشم. شاید آه. آروم به دیوار تکیه میدم. دکمه سیفون رو میزنم. صدای فش خفیفی که روون و پیوسته میاد. کاغذ هنوز توی مشتمه. سطل زباله کنار حموم. دستم عطری شده. کیبوردم رو توی بغلم کمی فشار میدم. چشم هام رو میبندم. آهسته از حموم میام بیرون. سیاه عربده میزنه. خاک بر سرت. مثل سگ پشیمون میشی! همین الانش هم داره از ذهن بیمار و مجنون و احمقت و خوده روانیه ترسوی مسخرهت حالت به هم میخوره. منطق میگه تلخ بود اما درست. عقل میگه موافقم. وجدان میگه مهم نیست. امشب گذراست. تو ممنوعه ها رو میشناسی. به تعهدت، به مرامت، به اصل ممنوعیت و شرایطش معتقدی و همه رو پذیرفتی. خیانت رو طبق این اصل میشناسی. آدم به اعتقادش خیانت نمیکنه. از من باور کن. کار درستی کردی. حتی اگر زمانی پشیمون بشی میدونی که امشب به اصلی که بهش عمل کردی معتقد بودی. سیاه عربده میزنه و به من و جهان و همه چیز هستی فحش میده. تجربه میگه خطر از سرت گذشت. عقل میگه موافقم. منطق میگه من هم همینطور. سیاه میگه گور پدرتون. احمقهای لعنتی! اراده میگه تو راهش رو بلدی. لازم نیست کسی بهت بگه. خودت میدونی که بلدی. عقل میگه موافقم. سیاه میگه عوضیها!
نفس عمیق میکشم. اشک خشم داغ و ملتهب روی گونه هام رو خیس میکنه. اراده میگه پاکش کن. دستم رو بالا میبرم. پاکش میکنم. نزدیک بود کیبوردم رو یادم بره و بندازمش. اگر می افتاد چیزی ازش باقی نمی موند. این کیبورد حسابی داغونه. با نوارچسب سر همش کردم. سیاه میگه به جهنم! یکی دیگه داری. بندازش. صدای نفله شدنش حالت رو جا میاره. شبیه گذشته ها. خیلی زمانه که چیزی نشکستم. کیبوردم رو امنتر بغل میکنم. لبخند میزنم. میذارمش روی میز. آب میخورم. برش میدارم. وارد اتاق میشم. سیستمم اینجاست. روی تخت میشینم. رفیق نامجازم روی میزه. برش میدارم. چرخی در ارتفاع هرچند کم میزنم. باید یک جایگزین واسه این پیدا کنم. روزهای پیش از این رفیق نامجاز نفس کشیدن ساده تر بود. اراده میگه باید یهخورده قویتر بشم. عقل میگه موافقم. سیاه میگه تو نمیتونی. تجربه میگه تو از بدترش گذشتی. فقط محرک لازم داری. عقل میگه پیداش میکنیم. منطق میگه فقط زاویه دیدت رو تنظیم کنی حله. سیاه میگه غلطهای زیادی. اراده میگه فعلا کار دم دستتری واسه انجام هست. چندتا نفس عمیق میکشم. از دیشب که خدا رو صدا نزدم انگار یک قرن تاریک گذشته. صداش میزنم. اول از دل، بعدش به زبون. یواش. زمزمه وار. بعدش بلندتر. بعدش بلند.
-خدایا دیشب حالم خیلی خیلی خیلی بد بود. تو که دیدی. واسه تمام مزخرفاتی که گفتم معذرت میخوام. من یک خاکی ضعیف بیشتر نیستم. اذیت میشم از فشارهایی که گاهی حس میکنم انتها ندارن. و تو در عوض تمام ضعف های همگی ما مهربونی. باهام قهر نکن. مثل همیشه خدای مهربون خودم باش. هستی مگه نه؟
قطره های شفاف به صف گونه هام رو خیس میکنن. ملتهب نیستن. فقط بارونن. بارونی با بوی آشنای نسیم و اذان و صبح زود. نفس هام هقهق میشن. کوتاه ولی پشت سر هم. صدایی از جنس بارون توی سرم ضربان میگیره و منعکس میشه.
-خدا هست. هست. هست!
هنوز دلم گرفته. هنوز به شدت خستم. هنوز میبارم. اما دستی از جنس آرامش، شاید دست خدا، آهسته زخم های ملتهب خستگی هام رو نوازش میکنه. و میشنوم که کسی آهسته نجوا میکنه.
-حتی وسط تاریکترین شبها هم خدا یک ستاره واسه اونی که از دل صداش کنه میفرسته. نگران نباش. خدا حواسش هست.
این جمله چقدر آشناست. کی بود که میگفتش؟ صدای خودم آهسته توی سرم میخنده.
-ای حواس پرت! بشمار ببین چند هزار دفعه این رو به چند نفر گفتی!
لبخند میزنم. نمیتونم بشمارم. از دستم در رفته. این بار بلند و به زبون تکرارش میکنم.
-خدا حواسش هست. به همه چیز. به همهمون. و به من!
پیروزیم رو بعد از اون شب تاریک در ارتفاعات یک بار دیگه حس میکنم. نفس عمیق میکشم. چقدر خستم! صداهای بیرون به پنجره های بسته میخورن و دفع و خفیف گوشم رو قلقلک میدن. لبخند میزنم. خیلی خستم. شب آهسته پلک های داغم رو با سر انگشت ناز میکنه. من میخندم.
ساعت2دقیقه به10شب1شنبه، 6آذرماه1401. امشب مشق گوش کنی فوری ندارم. تختم و قصه و کتاب و شب و خدا رو چه دیدی شاید یک رویای قشنگ که فردا تعبیر هم داشت. کی میدونه! کی میدونه جز خدایی که همیشه هست! سرم رو به شونه های بخشندهاش تکیه میدم. پلک هام میرن که بسته بشن. بیدارم اما شناور. میز کوچیک و بالش بزرگی که همیشه کیبوردم رو روش میذارم هر2هستن. سکوت هست. شب هست. سقف امنم هست. تختم. سیستمم. کتاب. قصه. شغلم. درآمد ثابتم. خونوادهام با ماجراهاشون. خخخ. کاریش نمیشه کرد. اونها عوض نمیشن. فردا و فرداهایی که کسی نمیدونه شاید بهتر باشن. همه هستن. و خدایی که همینجاست. درست همینجا! به پلک هام اجازه میدم که بسته بشن. ساعت10و3دقیقه. لبهام آهسته میجنبن. صدای خودم، صدای پریسا رو میشنوم که آهسته زمزمه میکنه. خدایا توکل به خودت!
ساعت همچنان10و3دقیقه. شب به خیر!
سفید و سیاه.
بعد از ظهر1شنبه. تازه از سر کار اومدم. یعنی تقریبا تازه. عجب خستم! به شدت!
پریسای سیاه برگشته. خاطرت که هست؟ یک بار اینجا ازش گفتم. دیشب سوار یک کابوس. اینترنت زمانی که خواب بودم قطع شده بود. از کابوس که پریدم همه جا سکوت بود. بازگشت توفانیش اولین چیزی بود که حس کردم. شبهای پاییز مهتاب ندارن. شاید هم نورش اونقدر قوی نباشه که بتونه دفعش کنه. شاید هم این دفعه اون زیاد قوی وارد شده. هنوز طرف نبایدها نبردتم ولی… هنوز هست. حضورش رو حس میکنم. تاریکیش. خشمش. نفرتش از تبعیدش. خواهندگی سیاهش برای بازگشت و پس گرفتن جلدش و احیای تیرگیهایی که مدتهاست باطل شدن. عربده هاش رو حس میکنم. تمایل آتیشیش برای حاکمیتش رو حس میکنم. سنگینی حضورش رو حس میکنم. احساسش میکنم که با تحکمی سیاه بهم میگه من برنده میشم. جلد لعنتیم رو پس میگیرم و با اثبات این نکته که باز هم اشتباه رفتی و خودت رو مسخره کردی بیچارت میکنم. ایندفعه انگار برخلاف دفعه پیش دفعش چندان ازم برنمیاد. دفعه پیش فقط یک شب بود ولی الان روزه و هنوز حسش میکنم. کاش بتونم عقب نگهش دارم که قویتر نشه! خدایا چقدر خستم!
بخند بابا طوری نیست تقصیر خودته میخواستی نخونی. تا تو باشی هر چیزی رو باز نکنی که بعدش به مخ درد بی افتی.
واسه تهیه نامجازهای قویتر نرفتم. ممنوع! خیلی میخوامش ولی میدونم نباید باشه. این خطرناکه. آخ که چه قدر میخوامش!
هیچ راهی نداره من فردا بمونم خونه؟ ولی واسه چی؟ اینجا مگه فرقی میکنه؟ تازه خودمونیم! بهتر که یهخورده اینجا نباشم.
مادرم هنوز نرسیده ولی میاد. باید گوشم به در باشه. دفعه پیش پشت در موند به خیال اینکه من خوابم. بیدار بودم فقط صدای زنگ رو نشنیدم. از اینکه مادرم پشت در خونم بمونه متنفرم. دادم در اومد که به گوشیم زنگ میزدی شاید من این داخل مرده بودم تا کی میخواستی منتظر بشی؟ خلاصه باید گوشم به در باشه. به نظرم هنوز زوده.
از اون بیرون صدای آژیر میاد. اون بیرون! نمیخوام بدونم! نمیخوام ازش بدونم! اذیتم میکنه. خیلی زیاد اذیتم میکنه. نمیخوام آگاهی رو!
دیروز متهم شدم که1چیزی یادم رفت ولی نرفته بود. فقط عدم فراموشیم رو اثبات کردم و باقیش خیالم نبود. هنوز هم نیست. عجب! پیش از این سر این مدل اتفاقها تا حد انفجار میرفتم که… که چی؟ واقعا که چی؟ عجب حال مسخره ای داشتم! خب من یادم نرفته بود. توضیحش دادم دلیل هم ارائه دادم. تموم شد رفت. عجیب شدم! گیری با این عجیب شدنم ندارم. بهش معترض نیستم. چقدر خستم!
امروز باید بازبینی یک ترجمه رو شروع کنم. لعنتی من دلم میخواد دست خودم در ترجمه قوی باشه بازبینی که کاری نداره. کاری نداره! پس نباید طول بکشه دیگه بله؟ اوه نه الان نه الان واقعا خستم. خسته؟ پس واسه چی اینجام و دارم مزخرف میگم؟ ساعت هنوز1نشده واسه چی ولو نمیشم کتابم رو بخونم؟ دلم یک کتاب میخواد که با خودش ببردم. که داخل سطرهاش مخفی بشم تا پریسای سیاه بره. یعنی ایندفعه هم میره؟ کاش بره! حضورش ترسناکه. چقدر خستم!
بسه دیگه واقعا خستم! دلم خوابی بدون کابوس میخواد. حتی بدون رویا. رویاهای بی تعبیره بی مهاره بی نتیجه و بی هیچ چیز. دلم فقط خواب میخواد. آرامش. آرامشی عمیق، طولانی، ماندگار.
دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت12و49بعد از ظهر1شنبه به ساعت سیستم من. تا بعد.
عصر جمعه، عصر تاریک.
عصر جمعه. چه مرگم شده واسه چی امروز هی میام اینجا؟
فوتبال تموم شد. ایران برنده شد. دقیقه های آخر پشت سر هم2تا زد. بچه های تیمتاک از هیجان جیغ میکشیدن و جیغ میکشیدن.
بعد از بازی بلند شدم پرخوری کردم و چایی خوردم بلکه این سردرد دست برداره. پس این کدئین چه غلطی میکنه؟ لعنتی!
مادرم زنگ زد گفت دیر میاد. کاش چایی سردرد رو تخفیف بده! من اهل چایی نیستم مگه اینکه یا تنها نباشم یا زمانهایی شبیه الان. ول کن بیخیال. هرچند مطمئن نیستم چایی واسه این مدل زمانها کمک کنه ولی… هی! ول کن!
داستان اسباب بازی3رو تماشا کردم. این دفعه دقیق. دوباره اونجایی که دست هم رو دم آتیش گرفته بودن چشم هام خیس شدن. بعدش هم همینطور. زندگی با قواعدش. ولی اسباب بازی هایی که دست توی دست هم میرفتن طرف آتیش… این اوجش بود. دفعه پیش هم گریه ام گرفت. امروز انگار بیشتر. شاید واسه خاطر حس و حالم. خدایا واسه چی دنیای تو اینقدر سیاه شده؟ بقیه رو نمیدونم الان نمیخوام هم بدونم ولی من خودم همیشه یک دنیای کوچیک در اطرافم دلم میخواست خالی از وحشیگریها و سیاستها و پدرسوختگی ها و رفتنها و خداحافظیها و جداییهای متداول. سعی کردم ولی تو بهم ندادی. سخت نبود. دنیایی که دلم میخواست قد بهشتی بود که الان ازت یواشکی میخوام. روی خاک که ندادی. نکنه بهشت منو هم ندی بهم؟ ازت تعجب نمیکنم اگر ندی. خدایی که با اونهمه تواناییش یک رنگین کمان کوچیک رو از یک بچه دریغ کرده هیچ عجیب نیست بهشت منو هم نده بهم و خیالش هم نباشه که چقدر شدید و چقدر آتیشی و چقدر دردناک میخوامش. راستی خدایا! کیان چطوره؟ اون بالا هم قایق میسازه؟ امیدوارم جایی که حالا رفته آسمونش حسابی رنگین کمان داشته باشه! حوصله ندارم دعا کنم. امروز حس میکنم فایده نداره ازت بخوام. تو نمیدی بهم. تو مهربونی ولی برای اونهایی که اون روبرو آماده وایستادن که خوردمون کنن. مهربونیت رو دارم میبینم اما جهتش… خدایا! پیش از این همیشه دلم گرفت از خاکت و اومدم بهت گفتم. الان دلم از خودت گرفته. عمیق و شدید دلم گرفته ازت. من نمیتونم اینجا همه چیز رو بگم ولی تو میدونی. پس الان میدونی چه دردمه. بدجوری دلم گرفته ازت! فقط خودت میدونی اندازهش رو. خدایا! خیلی دلم گرفته ازت. خیلی!
ای کاش این حال و هوا سریعتر از سرم بپره الان خفه میشم. آخ سرم. وای جدی درد میکنه شاید یک قرص دیگه لازمم باشه. من از قرص خوشم نمیاد. از سردرد هم خوشم نمیاد. لعنتی بس کن واسه چی اینهمه درد داری؟ چی میخوایی؟ اینجا، هیچ کجا، هیچ تسکینی هیچ درمونی نیست. به دستهای من و کدئین قانع باش و دیگه منو اذیت نکن. دلم میخواد خیلی چیزها بنویسم. واسه کیان. واسه خیلیها. ولی قلمم فلج شده از درد. درد سرم. درد قلبم که تیر میکشه با هر ضربانش به خاطر خیلی چیزها. و بیشتر از همه به خاطر خدایی که انگار داره باورم میشه که… بسه. بسه! این چیزها نباید توی سر من باشن. هنوز جا داره. شاید فرداهایی که دور نیستن. شاید.
ساعت داره5میشه. به شدت حس میکنم یک حموم داغ لازم دارم. نمیدونم کمک میکنه یا نه ولی حس میکنم لازمش دارم. الان نمیتونم. واقعا جرأت نمی کنم. من واقعا خیلی نمیتونم وایستم. سردردم اینهمه نیست که بی افتم ولی بعد از چند لحظه وایستادن چنان وحشتناک خسته میشم که به نظرم میاد اگر ولو نشم زمین میخورم. چم شده! دفعه پیش هم اینطوری شده بودم؟ خاطرم نیست. میدونم سردرد داشتم ولی اینهمه خستگی رو خاطرم نیست داشتم یا نه. من تقریبا تمام دیروز رو خوابیدم. امروز هم که راه براه ولو میشم. نکنه این… بیخیال فردا بهتر میشم. امکان نداره یک روز دیگه این شکلی بمونم حتما بهتر میشم. این دیگه چیه! سکسکه! آخ نه! شبیه استارت می مونه هر دفعه میزنم نبض دردناک سرم میکوبه. لطفا بسه متوقف شو! لعنت بهت! لعنت به تاریک! لعنت به این سردرد! لعنت به همگیتون! لعنت!
امکان داره امشب تنها نباشم. مادرم دیر میاد و احتمالا امشب اینجاست. و اخبار. و تلویزیون. و اتفاقها. و دردها. و درگیریها. و دردها. دردها. دیوار بی معرفت! واسه چی این اواخر هرچی سرم رو به شونه هات تکیه میدم ساپورتم نمیکنی؟ این روزها تو دیواری فقط دیوار نه هیچ چیزی. پیش از اینها مهربونتر بودی. به جهنم! من پریسام. التماست نمیکنم. حتی اگر آخرین تکیه گاهه لعنتیه جهان باشی!
اون بیرون سر و صدای چندتا جوون میاد. مردمی جدا از من. عمیقا حس جدایی از جهان زنده ها رو دارم. خدایا آخه چرا این اتفاق ها افتاد؟
بسه دیگه. چه فایده داره! بذار دوباره ولو بشم و سعی کنم یهخورده دیگه کتاب بخونم بلکه این درد عوضی بیخیالم بشه. امروز رکورد نق رو زدم. این هم به جهنم. ساعت5عصر جمعه. تا بعد.
فقط نق.
بعد از ظهر جمعه. خدایا این سردرد و کوفتگی کلافم کردن. بلند که میشم5دقیقه بعدش حس میکنم1کیلومتر راه رفتم و میخوام بی افتم. این واسه چی عادی نمیشه؟ هر دفعه همین طوری کلافه میشم. کدئین بدجنس اثر کن دیگه! همیشه دیر اثر میکنه. باید زودتر بلند میشدم میخوردمش ولی این فقط تخفیف سردرده من خوشم نمیاد با جسم پر از سرب تمام عمر اینجا بی افتم. خدایا لطفا از این کوفتگی دائمی واقعا بدم میاد. لعنتی!
از دیشب تا تقریبا نیم ساعت پیش داخل تیتی2بودم. موزیک میخوند. خیلی یواش. من کتاب میخوندم و چرت میزدم و… الان در حال تماشای کارتون داستان اسباب بازی3بودم که وسطش اومدم اینجا. مادرم از ارتفاعات برمیگرده. باید درست بشم. توانم رو لازم دارم. هیچ حس ندارم دوباره شبیه دیشب افسارم لق بزنه و بعدش از پشیمونی گیج بزنم. میگم اگر برم داخل حموم و اون دوش نفله رو باز کنم همین طوری زیرش بمونم تا حسابی خسته بشم اوضاع بهتر میشه؟
باید مثل گذشته چیزی گیر بیارم که منتظرش باشم. مثلا فردا برم دنبال… اوه خدایا نه این واقعا درست نیست. آخه هر غلطی رو که نمیشه کرد این کار دستم میده. بذار ببینم چی میتونه حالم رو جا بیاره! الان؟ هوممم! هیچ چی. چیزی خاطرم نیست. انگار ذهنم هم خوابش میاد. ذهن مسخره! جسم مسخره! بسه دیگه بیدار شید لعنتیها!
حقوقه عاقبت رسید. خب که چی؟ با1تیکهش1چیزی بخرم که خوشم بیاد. هیچ چی. اون ادکلن کزایی که خیلی دلم میخواستش. ادکلن به اندازه کافی دارم فعلا نمیخوام. جاعودیه هنوز اونجاست. ول کن بابا حوصله داری! بوی خوش بخوام فعلا دستگاه فسقلیم موجوده موادش رو هم هنوز زیاد دارم. یک کارتریج نو. هنوز یکی زاپاس واسم مونده ولی لازمه بانکم پر باشه و اون شات کزایی. حسش. اوخ جان ولی این اصلا مثبت نیست لعنتی این خطرناکه اگر یکدفعه قلبم بره توی حس و دیگه دلش نخواد بزنه چی؟ خب هیچ چی بعدش میخوابم. میخوابم تا همیشه. هی! بسه دیگه! واسه چی باید اینو بخوام! من که میدونم این حالت ترکیبیه از افسردگی معمول هر دفعه و حس و حال عصر جمعه. این موندنی نیست پس واسه چی الان… آخ خدای من این جفنگه من هر دفعه به هر دلیلی عادی یا غیرعادی بیمار میشم شبیه بچه کوچولوها دلنازک و بهانه گیرم. دلم میخواد از یک پخ گریه کنم و تمام موجودیتم در نهایت آمادگی برای نق زدنه هرچه بیشتره. واسه چی اینطوریه؟ یعنی هر کسی بیمار میشه کم و بیش مدلش این شکلیه؟ خیلیها رو دیدم که اینطوری میشن. بعضی ها خفیفتر یک سریها هم شدیدتر. ولی واقعیتش خودم تا پیش از این ماه های آخر اصلا نمیشد که به خودم توجه کنم ببینم اینطوری هستم یا نه. من حتی خودم هم واسه خودم زمان نداشتم. این2ماه آخر دارم میبینم که… تلفن. اوه امروز فوتبال بین ایران و ولز! همین الان پشت خط یادم آوردن. من رفتم بازی!
نشانه های تاریک.
صبح جمعه. از10گذشتیم. گندش بزنن که اینهمه سریع میره و باز فردا شنبه و… هی! بیخیال. فردا بچه های من1زنگ هنر دارن. اسرا هم نیست من فقط با یکیشون سر و کار دارم. و موارد دیگه.
دیروز بیرون نرفتم. دیشب مادرم از پشت خط گیر داده بود واسه چی گرفته ای. هرچی گفتم چیزیم نیست ول کن نبود. عاقبت ترکیدم. کاش اینهمه اصرار نمیکرد. گفتم شبیه های من زنده بودنشون مسخره هست. همین که واسه سر کار رفتن و برگشتن سلامتم بسه مگه نه؟ بعدش فقط لازمه توی خونه بخوابم. یک مدت درسم، بعدش کرونا، بعدش هم شلوغی های اون بیرون، بعدش هم یک چیزی پیش میاد که من در امنیت لعنتی بمونم تا زندگیم تموم بشه مگه نه؟ ولم کن حالم خوش نیست. میگفت خب میخواستی امروز بری بیرون چرا نرفتی؟ گفتم بله میرفتم که تو از دلواپسی بی افتی به معده درد و هزارتا درد دیگه؟ باز میگفت ولی گفتم ببین مادر من! ول کن! باشه؟
عادلانه نبود حرکتم. بله مادرم دلواپس بود و ترجیح میداد در امنیت خونه بمونم چون این روزها اون بیرون خبرهای خوشی نیست ولی واقعا نرفتن دیروزم واسه خاطر دلواپسی اون بنده خدا نبود. پس واسه چی گیر دادم بهش؟ شاید چون وقتی فهمید بچه ها میخوان از خونه بکشنم بیرون فقط گفت این روزها شلوغه و فراخوانها و از این چیزها. پس من دیشب چیم بود که… من میدونم چیم بود. ولی چه مدلی میشه اینو واسه کسی توضیحش بدم؟ گیر من اصلا خونه موندنم نبود. خدایا گاهی حس میکنم واقعا لازم دارم اینو واسه یک کسی توضیحش بدم وگرنه قفسه سینم میترکه. بیشتر شبها اینطوری میشم. ولی آخه چه مدلی میشه همچین چیزی رو توضیحش… اوه یا خدا نه! ترجیح میدم بمیرم. من نمیتونم توضیح بدم. خدایا نمیتونم واسه کسی توضیحش بدم. هیچ کسی. هیچ کسی! ولی این واسه چی باید باشه؟ من تمام عمرم دقیقا نقطه مقابلش رو از خودم تصور داشتم. مگه میشه یک نفر اینهمه با خودش بیگانه باشه؟ و گذشته از این، من واسه چی باید این… وای خدا! وای خدای من! این افتضاحه! زمانی که به خودم تردید کردم اول فقط خندیدم. بعدش تصور کردم از بس جدا از مردم عادی موندم خل شدم ولی همچنان مطمئن بودم این مسخره ترین تصوریه که میشه از خودم کنم. بعدش مشکوک شدم و گفتم بذار واسه تفریح هم شده دقیقتر تماشا کنم. بعدش مردد شدم. بعدش متنفر شدم. بعدش وحشت کردم. بعدش… دیگه ترتیبش رو خاطرم نیست. یعنی الان باید مطمئن بشم؟ واقعا چیزی که داره ته جمجمه لعنتیم رو میخارونه درسته؟ خدایا من الان چه غلطی کنم؟ تایم وحشت و حیرت و همه چیز الان سپری شده و فقط خشم باقی مونده. خشمی که شبهایی شبیه دیشب بالا میاد و… خدایا باورم نمیشه من44سالمه و تا حالا ابدا همچین باوری از خودم نداشتم! 44سال! میگیم10سالش پر. میشه34سال. باشه میگیم10سال دیگه هم پر. خب24سال. این مدته خیلی زیادیه واسه فهمیدنه همچین چیزی و من در تمام عمرم دقیقا داشتم با این لعنتی میجنگیدم به این تصور که ازش متنفرم. پس الان چی شده؟ اه چه فایده داره این مدلی جفنگ نوشتن من باید در موردش به یک کسی بگم! ولی واسه چی بگم؟ واسه اینکه عوض بشه و بشم؟ برای چی؟ من که باهاش گیر ندارم. گیرم فقط… دقیقا گیرم برعکسه. نمیتونم اقدامی کنم واسه… حس کسی رو دارم که میره داخل رستوران و به شدت دلش میخواد بگه آقا ببخشید من یک پرس بزرگ پوست برشته مرغ میخوام. فقط پوستش. تصور کن بعدش فضای اطرافش چه شکلی میشه! بین اونهمه غذای خوشمزه و مختلف که اطرافیانش دارن سفارش میدن و میخورن این یارو بگه من از این غذاها کیف نمیکنم من فقط پوست برشته مرغ میخوام بدون نون بدون برنج و پرسش بزرگ باشه لطفا گرسنمه! تو باشی حاضری همچین چیزی بگی؟ من باشم نمیگم. هی! بسه. حس میکنم به کله ام بیش از حد تحمل استخونهاش داره فشار میاد. الان روزه. تا شب مونده. بذار این از سرم بره بیرون. الان دیوانه میشم.
جدی سرم درد میکنه. البته علتش رو میدونم خطرناک نیست. این تاریکه دیوونه کلا به نظام موجودیتم گند میزنه. دکتر بهم قرص آهن و یک مشت آشغال دیگه تجویز کرد واسه کمخونیم. چند وقت هم به خاطر اینکه دست از سرم بردارن یک نصفه بسته قرص رو میخوردم. ولی این مزخرفه. خوشم نمیاد. دکتر و تجویزش رو ول کن این سردرد هم نهایتش فردا باید بره. ولی گندش بزنن درد میکنه.
این گوشی نفله داره جونش بالا میاد تا این کتابه رو تبدیل کنه. اینترنته لعنتی! باید یک تلنگر دیگه بزنم تا گوشیم بیدار بشه و باقی صفحات رو درست کنه.
لباسشویی از آشپزخونه داره صدام میزنه. باید برم لباسهام رو ازش تحویل بگیرم و پهن کنم وگرنه فردا باید یک فکری واسه پوشش سر کارم کنم. اینو بعد از برگشتنم میزنم روی آنتن. تا بعد.
5شنبه صبح. مادرم راهی ارتفاعات و من موندم اینجا. آخ خدا رسما افقی شدم. هفته تاریک به مفهوم واقعی زیرم گرفت و از روم رد شد. دارم میمیرم. حتی حال نق نیست بدجوری نفله شدم خدایی.
اسرا کوچولوی کلاسم فردا پرواز داره به کربلا. بدجوری شوق داشت دیروز. خدایا این بچه دلش خیلی کوچیکه میشه به امامهایی که اونجا جمعن سفارشش رو کنی که جوابهاش رو بدن؟ خدایا مواظبش باش که بهش خوش بگذره و سلامت برگرده. دفعه اولشه که هواپیما سوار میشه. کاش عالی بگذرونه! هفته آینده که برگرده قد یک ماه توضیح داره واسم. خدایا مواظبش باش!
عدس حالا دیگه میگو شده. تا مشخص شدن جنسیتش خیلی نمونده. گفتن شاید دختر باشه. چه فرقی میکنه به هر حال یک موجود کرکی کوچولوهه. اوه خدا یک موجود کرکی کوچولو! با کرکهای روی سرش و چشمهای نیمه باز کوچولو و پستونک کوچولوش و انگشتهای خیس کوچولو و اوه وای واااای خدا! واسه چی من هر زمان روی این فسقلی متمرکز میشم گریه ام میگیره خخخ! وای خداجونم یک موجود ریز توی لباسهای کوچولو و جورابهای کوچولو و کلاه کوچولو و بلوز کوچولو با لبه آستینهای بلند و خیس کوچولو و… اوه خدا! اوه خدا کرکی معصوم کوچولو قد یک فرشته کوچولو که بوی بچه میده! هی! میگو کوچولو تو خیلی عزیزی! دنیای ما دنیای سنگ و آهنه ولی این وسط تو یکسری آدمها اطرافت رو گرفتن که واسشون حسابی می ارزی. من اطرافت نیستم ولی یواشکی حسابی توی دلم زمانهایی که کسی نمیبینه2دستی نازت میکنم. خیلی یواش. خیلی آهسته. من خیلی ظریفکاری بلد نیستم ولی بهت قول میدم خیلی مواظب باشم که وسط این یواشکیها اصلا دردت نیاد. کوچولوی عزیز! کوچولوی خیلی خیلی عزیز! همیشه شاد باش و در آرامش و امنیت باقی بمون. چون اگر جز این باشه از هر کسی که عامل این منفی واست بشه حسابی بدم میاد. و زمانی که من از1کسی واقعا و واقعا و واقعا بدم بیاد خیلی خیلی بد میشه. اینها رو توی گوش کوچولوت گفتم. به کسی نگی!
پدر مادر میگو هواییم کردن که امروز بزنم بیرون به مقصد کتابخونه. دلم میخواد ولی… آخ خدا! هفته تاریک! و اخبار ترسناک شلوغیهای اون بیرون. هی! تا عصر برمیگردم این2تا1دونه جاعودی دیدن که خیلی خوشگله و من خیلی دلم میخوادش و من خیلی عود دوست دارم و… وای خداجونم هفته تاریک! سردرد! این… این… اه گندش بزنن این… گندش بزنن!
دلم میخواد قصه کوتاه بنویسم. قصه تخته سنگی که یک سری موجود داخل یک جنگل میشناخت. بینشون یک پروانه بود و یک زنبور. تار عنکبوت هم بود. تاری که میدرخشید. میدرخشید! اما شبکه هاش از تارهای لبهداری درست شده بودن که میبرید. تخته سنگ به پروانه هشدار میداد که مواظب تارهای درخشان باشه. پروانه گفت حسابی مواظبه و دقیقا رفت وسطش و گرفتار شد. همراه زنبور. تخته سنگ از خدای جنگل خواست که بیداریش رو ازش بگیره تا دیگه ادامه ماجرا رو نبینه. خدای جنگل بهش گوش کرد و نکرد. پلکهایی بهش داد که روی هم بی افتن و دیگه تماشا نکنه. اما چیزی توی سینش میزد و صداش نمیذاشت بخوابه. تخته سنگ حواسش رو داد به صدای نسیمی که توی گوش شاخه ها پچپچ میکرد و رودی که میگذشت و آواز میخوند. اما زمستون شد. نسیم از صدا افتاد و جاش رو توفان وحشتناکی گرفت که زمین و آسمون رو به هم میدوخت. رود هم یخ زد و دیگه حال آواز نداشت. بعد یک شبی تخته سنگ از لای پرده های منجمد سکوت شب زمستون صدای آواز پروانه آشنا رو شنید. پلکهاش لرزیدن و باز شدن. پروانه زنده بود. زنده اما زخمی. اون تارهای درخشان حالا حسابی منجمد و برا شده بودن. تخته سنگ تمام زورش رو داد به سکوت سنگیش تا عاقبت بشکنه و با زمزمه ای که کسی از سنگ سراغ نداشت پروانه رو از خواب منجمد زخم و خون بکشه بیرون و از داخل تارهای تیغه ای خلاصش کنه. به نظرت تخته سنگ موفق شده؟ یعنی میتونه کمک کنه و باز درخشش پرهای پروانه رو ببینه؟ سنگها دل ندارن ولی این یکی حس میکنه همون چیزی که توی سینش میزد و نمیذاشت خوابش ببره حسابی میخواد که دسته کم این دفعه تارهای تیغه ای موفق نباشن. واسه زنبور نمیشه کاری کنه. آواز سنگیِ تخته سنگ بهش نمیرسه. زنبور لای تارهای تیغه ای خوابش برده. پروانه اما هنوز درد رو حس میکنه. احساس مثبته حتی احساس درد. گاهی کمک میکنه که خواب رفته ها بیدار بشن و آوازهای سنگی رو بشنون بلکه بتونن بال بزنن و دوباره بهار با خورشیدش بیاد و بتابه. تخته سنگ امیدواره که آوازِ سنگی موفق بشه. کاش بشه! ای کاش بشه! آخه میدونی؟ تخته سنگ هنوز پریدن پروانه ها رو دوست داره.
مادرم رفت. من هنوز اینجام. کتابخونه و جاعودی و اون رستوران جدید صدام میکنن ولی… من اینجام. درست همینجا. درست همینجا! وسط جهانی که فقط خودم میشناسمش و اهالی یواشکیش. لازم باشه تمام آخر هفته رو همینجا میشینم. درست همینجا. درست همینجا!
دیگه نمیخوام بنویسم. هی! چه حس خوشگلی! نمیخوام توضیحش بدم. مال خودمه خواهان اشتراکش نیستم. حتی اینجا. تا بعد.
حفاظت شده: نفرین.
عصر3شنبه. خوابم نبرد. فایل انگلیسی گوش دادم. هری پاتر3. داستانش رو از حفظم و میخوام کلمات رو بفهمم.
مادرم نیست. ارتفاعات. آخجون فردا4شنبه. ایول از فردا مدرسه تعطیل تا شنبه.
حال عجیبی دارم. هیچ کجا جز تک نفره های خودم بهم حس مثبت نمیده. حتی تیمتاک که با2تا کلید بسته میشه. میرم بین بچه ها ولی خیلی بند نمیشم. میزنم بیرون.
نامجازها دیگه این اواخر چندان کمک نمیدن. به نظرم این مثبته. بد نیست یهخورده سبکتر نفس تازه کنم.
این روزها هرچی دستم رسیده خوردم. خوشم نمیاد این مدلی. امروز مواظبترم. البته شاید. بیخیال بابا.
منتظر هیچ چی نیستم. حس هیچ چی رو هم ندارم. ولی نه خستم نه غمگینم نه حرصی. فقط ترجیح میدم با خودم باشم. نمیدونم با این خودم باید چیکار کنم ولی بیشتر زمانها به هر کسی و هر جای دیگه ای ترجیحش میدم.
چند روز پیش بچه ها به من میگفتن چه آدم سخت نچسبی هستم که از خونه نمیرم بیرون. شاید درست میگن ولی هیچ زمانی قد این روزها نسبت به این سختی و نچسب بودنم بیخیال نبودم. نه ازش بدم میاد نه ازش خوشم میاد. فقط هست و هستم. دقیقا همین مدلی. همین مدلی که هستم. من هیچ زمانی از موندن داخل4دیواریم حوصلهم سر نمیره. درسته گاهی به شدت گردش و تفریح دلم میخواد ولی نه واسه خاطر اینکه دلم میخواد از خونه و بیکاری و تنهایی و هر چیز دیگه که بقیه تصورش رو دارن در برم. زمانهایی که خواهان گردشم فقط به این خاطره که خواهان گردشم. نه از خونه خسته میشم نه از سکوتش نه از تک پریدن های خودم داخل جهانه شخصیم. میدونم عقل عمومی همچین چیزی رو نمیپذیره. شاید هم درست باشه ولی در هر حال درست یا نادرست من اینم. نبودم ولی شدم. من مدتهاست دیگه هوای پریدن از پر هام پریده. هنوز عشق پروازم ولی حس پریدن از قفس دوست داشتنیم نیست. انگار زمانهایی که به پریدن فکر میکنم خودم رو جز خودم میبینم. کسی خارج از پریسا. کسی که میپره. پیش از اینها بهم توصیه های زیادی میشد. که با1مشاوری چیزی صحبت کنم. مشاور! هوممم! خب! بذار ببینم! بهش چی بگم؟ گندش بزنن من به مشاور اعتقاد ندارم. درضمن لازم نمیبینم برم بشینم رو به روی یک صحنه مسخره با یک بسته کلمات از پیش تعیین شده مزخرف که قراره تحویل بگیرم و ور بزنم. من اگر گیری حس کنم باید خودم رفعش کنم. اگر گیری حس کنم! نمیکنم. من با این حال و هوای غلطم مشکلی ندارم. زمانی داشتم ولی الان دیگه نه. ازش بدم نمیاد. داره خوشم هم میاد. این روزهای آخری یک جور عجیبی به سرعت دارم بیشتر و بیشتر با خودم قاطی میشم. حس میکنم سرعتش اینهمه نبود الان داره به شدت سریع پیش میره. خب بدک نیست من که معترض نیستم. راستی چی شدم؟
ولی دلم کلاس هنرهام رو هنوز میخواد. نوشتن هم خوبه. درس هم البته اگر یک خط مستقیم واسش باشه شاید واسه تفریح بد نیست ولی نه به شدت گذشته. هنوز دلم میخواد یک سر به ثبت احوال بزنم و هنوز دلم میخواد میشد با1دستور العمل بدون دردسر روی فرم میشدم. در برابر خوردن بی اراده نیستم واقعا میتونم کنترلش کنم ولی چه مدلی بگم! خسته شدم. از اینکه همیشه دلواپس اندازه خوردنم باشم و به محض رها کردن این دلواپسی بپرم بالا خسته شدم. و بیشتر این خستگی هم واسه اینه که میدونم این روند عمریه و تا زنده هستم باید مواظب باشم. خوشم نمیاد. من نمیخوام همیشه مواظب باشم. از مواظب شدن همیشگی و از اینکه میدونم این تمام عمرم باهامه خسته شدم. خسته شدم که همیشه ترازو دم دستم باشه. اگر یک مدت مشخص داشت مثلا اگر قرار بود5سال بعد این مورد رفع بشه خیالی نبود ولی همیشگی بودنش واقعا چیزی نیست که دلم بخوادش. دردسرهای من با خودم از این مدل هاست و اگر بخوام واسه کسی بگمش فقط بیشتر مایه خنده میشم و ثواب میبرم. اما من حوصله ثواب کردن ندارم. پس در موردشون حرف نمیزنم. ولی اینجا خیالی نیست بذار هر کسی میخواد بخنده من اینجا واسه خودم مینویسم فقط خودم.
مادرم اصرار داره به دنیای شعر و موسیقی و آواز که پیش از قصه زبان و آیلتس از علایقم بودن متصلم کنه. هنوز موفق نشده. دیروز بود که بهش گفتم مادر من این چیزها دیگه بهم عشق نمیدن. نگفتم من زیادی جدا موندم. از همه چیزهایی که زمانی میشناختم. دوست داشتم. میخواستم. مادرم نمیدونه. منه حالا رو نمیدونه. طفلک مادرم! خدایا کاش میشد بچه بهتری واسش میشدم! کاش میشد!
یکی از بچه ها داخل تیمتاک موارد جالبی واسم نوشت فرستاد که نمیشه نخندید. آخ ترکیدم. واییی خدااااا خخخخخخخ!
آخ آخ کلا هوای نوشتنم پرید با این چت. آقا به من چه خب راست میگیم دیگه! اوخ نمیشه چه مدلی خندم رو جمع کنم الان؟ خخخخخخخخخخخخخخخخخ!
موزیک غمگین. سینا سرلک. چه کنم. یکی از همدمهای شبهای بهار و تابستون هزار و چهارصد و یک من. و همین الان. بدجوری قشنگه این. خیلی قشنگه خیلی زیاد!
این روزها به نظرم بد نیست یک تلاشی کنم بلکه بشه خوده خوابگردم رو بیدار کنم. پیش از این چند دفعه زورش رو زدم ولی نشد. شاید این دفعه بشه. لحظه هایی، روزهایی، شبهایی، که بشه یهخورده عاقلتر باهاش با این خوده خوابگرد طرف بشم. ولی نه شب نه. شبها حریف های خطرناکی هستن. با جفتشون1جا نمیشه طرف بشم. همون روز و لحظه کافیه. چند شب پیش زد به سرم و نیت خیلی مسخره ای کردم و تقه زدم به پنجره اتاق حافظ. حافظ رسما دعوام کرد. فالم گفت تو، یعنی من، آدم لجباز، یک دنده، خودخواه، و دهتا چیز دیگه شبیه اینها هستم. ولی با تمام اینها آخرش گفت که آدم بدی نیستم. چندتا صفت مثبت هم بهم داد که خیلی دردم نیاد. بعدش هم گفت که این فکرهای مسخره چیه توی سرم؟ به خدا راست میگم صاف گفت این افکار و نیتهای مسخره رو از سرت بنداز بیرون سرت به کار خودت و زندگیت و داشته های خودت باشه تو همه چیز داری که خوشبخت باشی ولی آرامش نداری چون فکرت… به نظرم درست میگفت. تقصیر خودم بود. این چه نیتی بود کردم؟ آخه آدم با موقعیت و سن و اوضاع احوال و حس و هوای من همچین چیزی به سرش میاد؟ واقعا که!
بیخیال. حافظ خودیه. به کسی چیزی نمیگه. اگر خودم الان خودم رو لو ندم اون نمیگه. و من… خدایا توکل به خودت!
بسه دیگه خیلی نوشتم. دلم میخواد خیلی چیزهای دیگه هم بنویسم. واقعا در نظر داشتم بنویسمشون ولی خوشبختانه از تایمش گذشت و حسم پرید. شکر که پرید. واقعا نباید هر چیزی رو نوشت. حتی داخل فلش.
الان دیگه بد نیست بس کنم. اینو ویرایش کنم بزنم روی آنتن بعدش بجنبم بلکه با مهتاب این ماه به1جاهایی برسم. کوکو خدا به سیمپیچ هات برق بده تو واسه چی انتها نداری؟ عجب گیری کردم!
خب بذار ببینم! ساعت4و37دقیقه به ساعت سیستم من. باقیش باشه واسه بعد. من رفتم.