عصر5شنبه. ورد2007و تست.
نمره های جفت امتحاناتم اومد. پایان ترم کانون رو در رفتم. میرم اینتر3و میان ترم کلاس های آیلتس رو هم به نظرم شدم15و نیم. بیشتر از خودم انتظار داشتم خیلی بیشتر. اطرافیانم موافق نیستن. میگن با توجه به گرفتاری هام و موانع موجود خیلی هم مثبته ولی من بیشتر می خوام. باید بیشتر سعی کنم. باید موفق تر باشم. باید این ترم در برم. باید از این پله بلند لعنتی برم بالا. برم1پله بالاتر. برم1ترم بالاتر. باید. باید!
این رو سیوش کردم نمی دونم کجا میره. از ورد قبلی سریع تر شدم ولی به نظرم بشه با وردهای بالاتر سریع تر هم شد. بیخیال فعلا همین بسه.
امروز کم درس خوندم و این مثبت نیست. باید تلافی کنم. میشه امشب نباشه؟ وووییی شکلک خسته شکلک داغون شکلک نمی دونم چه شکلی. نوشتنم میاد ولی حرف حساب بی حرف حساب از همین ها بلدم فقط.
کتاب های ترم بعد کانون رو دیدم. سختن. مکالمه هاش و ریدینگ هاش و لغت هاش بیشتر شدن. دلم می خواد می شد سریع تر از اینتر3می گذشتم می رفتم های به نظرم1جوریه. هرچند کتاب های های1رو هم دیدم و بدجوری سخت بود ولی دلم می خواد بهش برسم. داخل کلاس آیلتس1زبان آموز هست که کانون رو تموم کرده. مثل فشنگ صحبت می کنه. دلم می خواد اون مدلی بتونم حرف بزنم. من وسط اسپیکینگ های کتاب هم گیر می کنم و کلی طولش میدم. استاد این جلسه آخر کلاس گفت اسپیکینگت خوب بود. گفتم افتضاحم. اسپیکینگم افتضاحه من افتضاحم نمی دونم واسه چی. گفت این فکریه که خودت می کنی و اشتباهه. حالا که بهش فکر می کنم از چیزی که گفتم خوشم نمیاد. من باید بهتر باشم. باید. بهتر هم میشم. حتما میشم. وایی فردا بهتر بشم امشب نه خخخ.
کلی چیز داشتم بگم الان خاطرم نیست. شاید هم حسش نیست. دلم می خواد، … نمی دونم چی می خواد. یعنی می دونم ولی بعضی هاشون خیلی خخخ.
ساعت از7شب گذشت. بدک نیست بلند شم1کار حسابی کنم. چیزی شبیه درس خوندن. رادیو تیمتاک روشنه و دارم می نویسم. داشتم کتاب های متنیه داخل سیستمم رو پاکسازی می کردم خسته شدم. بی خودی هاش رو پاک می کنم. بدم میاد از1سری خودنوشت هایی که1دفعه هم زیاده بخونمشون ولی من در زمانی که ظرفیتم بالاتر و زمانم بیشتر بود خوندمشون. هنوز کلی کتاب مونده واسه بررسی ولی من خسته شدم. این آهنگه که داره پخش میشه چه خنکه! کاش بعدیش قشنگ تر باشه! حس این موزیک ها نیست الان من داخل تیمتاک چه غلطی می کنم آخه! دلم می خواد، … گاهی دلم واقعا چیزهای بدی می خواد که خخخ از دست این منه ترسناک که شکر خدا کسی نمی بیندش جز خودم و خدا.
بچه ها داخل تیمتاک از این کانال به اون کانال هی میرن و میان و من داخل اتاق رادیو نشستم و این رفتن و اومدن ها رو تماشا می کنم. با مزه هست واسم.
دلم حرف زدن می خواد و چه قدر هم. ولی نه هر حرفی. دلم بدجوری می خواد با1کسی بشینم اون قدر حرف بزنیم که چونه هامون خواب بره اما حرفی که حرف باشه. راستی اگر الان1کسی بیاد بپرسه حرفی که حرف باشه الان از نظر تو دقیقا چیه من چی باید بگم؟ خخخ چیزه. نمی دونم. نه دروغ مثبت نیست1خورده می دونم ولی، … نمیگم خخخ.
ترم جدید آیلتس حدودهای12دیماه شروع میشه. این یعنی تا اون زمان جفت امتحانات شفاهی و کتبی پایان ترم رو دادیم. خدایا در برم ازش! راستی ترم بعدی استادمون کیه؟ کاش می شد استاد ترم پیشم باشه! کلاس های کانون رو هم باید ببینم کی شروع میشه. هنوز ثبت نامش باز نشده. اوه تا1شنبه. کاش برنامه های این2تا راحت از کنار هم رد بشن و به هم گیر نکنن! حوصله چونه زدن و توضیح و توصیف ندارم.
امروز رفتم کتابخونه واسه ورد2007و اونجا باز بحث اردوی مشهد شد و من در جواب اصرارهایی که می شنیدم آخرش فقط به رسم ادب گفتم اگر بشه که خیلی عالیه ببینم خدا چی می خواد اگر بتونم حتما میام. ولی واقعیت اینه که هیچ طوری نمی تونم و هیچ مدلی نمیرم. امروز باز1کسی بهم می گفت تو واسه چی گوشه نشین شدی و باید داخل جمع بچه ها باشی و واسه چی1دفعه اینهمه عقب کشیدی و، … یادم رفت1کسی نبود2تا بودن. جفتشون از این چیزها می گفتن و من به یکیشون گفتم به خدا درس دارم و به دومی گفتم واسه اینکه ظرفیتم پایینه. به هیچ کدوم دروغ نگفتم ولی به دومی راست تر گفتم. طرف نفهمید و من حس توضیح نداشتم. شاید1زمانی که حسش باشه واسش توضیح بدم. بهش بگم که من اگر مارک رفیق از طرفم بخوره روی1اسمی صاحب اون اسم میره داخل دلم و درنمیاد. من با اون هایی که میرن داخل دلم خاطره می سازم. باهاشون همراه میشم. همدل میشم. هم خاطره میشم. من خاطره هام رو زندگی می کنم. من محبت اون هایی که داخل دلم میرن رو نفس می کشم. به جهنم تعبیرهای عوضی. من بی توجه به جنسیت ها بی توجه به تعبیرها بی توجه به کنایه ها و تردیدهای آدم های بیکار و بی محتوا رفیق هام رو دوست دارم. از بیانش هم پروا نمی کنم. صاف میام به همه و حتی به خود طرف میگم هی! تو رفیقمی. من دوستت دارم. اگر نبینمت دلم واست تنگ میشه. اگر گیر کنی دردم میاد از دردت. اگر شاد باشی حال می کنم از عشق و حالت. هی من دوستت دارم. من اینم. و این چیزیه که نباید باشم. بقیه اطرافم دنیا رو، رفاقت ها رو، خاطره ها رو محبت ها رو شبیه من نمی بینن. اون ها با هم میشینن و پا میشن و1دفتر و1دنیا خاطره می سازن و بعدش با2تا تعبیر متفاوت از1هجای اضافه همه چیز رو خاکستر می کنن و خیالشون هم نیست ولی من دردم میاد از اون باد سرد لعنتی که خاکسترها رو می بره و می پاشه همه جا و محوشون می کنه. اون ها می تونن شونه بالا بندازن و دیگه چیزی خاطرشون نباشه و من نمی تونم. من دردم میاد. من دلتنگ میشم. من گریه می کنم. دلتنگ میشم. افسرده میشم. دلتنگ میشم. داغون میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. من ظرفیتم پایینه. ظرفیت جمع رو ندارم. من بی ظرفیتم. من نمی تونم.
این ها رو نگفتم. حسش نبود. کاش می گفتم. کاش می شد مدلی می گفتم که اون می فهمید! کاش این لحظه لازم نبود بلند شم برم آب بخورم! اه لعنتی! برمی گردم.
اومدم. خیلی خیلی پیش از وسط گیجی های وحشتناک نیمه اول95این جمله رو متعدد با صداهای متعدد بالای سرم می شنیدم.
-با خودت چیکار کردی!
اون زمان جمله ها واسم مفهوم نداشتن. اون زمان هیچ چیزی هیچ مفهومی نداشت. اون زمان همه مفهوم ها شبیه تصویری که پشت پرده اشک بشکنه پشت شکست ادراکم شکسته بودن و نمی فهمیدم. حالا می فهمم. حالا که فقط توصیف پایین بودن ظرفیتم حالم رو اینهمه افتضاح به هم می ریزه می فهمم. خدایا من با خودم چیکار کردم!
نمی تونم ادامه بدم چند لحظه تنفس.
پایان تنفس. طول کشید و اصلا هم به خاطرش معذرت نمی خوام. آخ خدا! بیخیال! بحث عوض.
کاش تعیین زمان کلاس های کانون امشب باز می شد! کاش می شد اسم استادها رو شبیه شماره کلاس می نوشتن! کاش این ترم طبقه های پایین تر باشیم پدرم در اومد هر دفعه که می رفتم طبقه سوم نفس نداشتم داخل کلاس5دقیقه ای از شدت کمبود اکسیژن کبود می موندم و سینم رو فشار می دادم خخخ. جدی اگر این ترم بریم طبقه بالاتر چی؟ اصلا بالاتر هم داره؟ ووییی نه نداشته باشه دیگه خخخ!
نباید ایراد بگیرم ولی، … خدایا کاش این ترم با استاد اینتر1نیفتم اون خوبه یعنی همه خوبن ولی من نتونستم با جو کلاسش خیلی فیکس بشم. ولی بیخیال به نظرم این ترم1خورده، … نه. بیشتر از1خورده. به نظرم این ترم خیلی قوی تر شدم. درسم رو نمیگم. هرچند اون هم به نظرم قدم زنان میره به طرف بهتر شدن. هرچند دلم می خواد بدو بدو بره ولی حالا یواش میره خخخ. می گفتم که درسم نه. روحم قوی تر شده. شاید ساده تر بتونم جو کلاس رو پیش ببرم ولی با اینهمه ته داستان ترجیح میدم اگر بشه داخل اون کلاسه نباشم.
امروز دلم می خواست باز به1گیر بدم که بیاد زبان بخونه ولی نگفتم. کاش حسش رو داشت که بیاد و بخونه! هی بیخیال آدم ها شبیه هم نیستن خوب دلش نمی خواد زور که نیست! زنگ گوشیم.
تمام. برادرم بود. شکر خدا هر3تا رو به راهن. خوشم میاد از آرامشی که از رو به راه بودنه عزیزهام حس می کنم. خدایا میشه این رو ازم نگیری؟ خدایا میشه این رو به همه بدی؟ اینکه بدونی تمام تکه های دلت در آرامش دارن زندگیشون رو می کنن حسی از جنس بهشت بهت میده. کلی سبک شدم الان. کاش این نعمت نصیب همه بشه! خدایا امشب این رو بهمه بده. به2هم بده و همسرش رو رو به راه کن تا2تاییشون بدون تهدید این درد لعنتی برگردن سر زندگی عادیشون و با هم حالش رو ببرن! به مادر من هم بده تا اینهمه گیر گرفتاری هاش نباشه و به آرامش خیال برسه! به، … این لحظه واقعا نفر خاص و مشکل خاصی از کسی در نظرم، … ولی هست. همین الان از خاطرم گذشت. خدایا لطفا جسم و روان دشمن عزیز رو از گیر خلاص کن و امشب رو شب ورود به سلامت واسش کن! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
دیگه این لحظه واقعا کسی و گیری در نظرم نیست. ولی خدایا لطفا همه اون هایی که باید در نظرم باشن و الان فراموش کردم رو همین امشب به آرامش برسون! خدای مهربونم! لطفا! واسه تو از1پلک زدن بنده هات آسون تره. خدایا لطفا! خیلی می خوام. از ته دل!
هی بسه دیگه من واقعا لازمه برم1خورده درس بخونم امروز شورش رو درآوردم ترم بعدی سخته باید1نگاه حسابی به کتاب هاش کنم و من عوضش اینجا نشستم به پراکنده نویسی. تکلیف های1شنبه هم که مونده. اوخ خداجون چه قدر کار دارم! ساعت8و15دقیقه5شنبه شب و من فعلا رفتم تا بعد. هی راستی! زندگی عشقه! فراموش نکن!
تا بعد.
دستهها