دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: آخرین پرواز12

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: آخرین پرواز11

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: آخرین پرواز10

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: آخرین پرواز9

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: آخرین پرواز8

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز7

-همگی خسته نباشید!
این نشان پایان تلاش های این دفعه بود که از طرف دم کوتاه اعلام شد و هورای همه رو برد آسمون. دیگه شب شده بود و کار به موقع تموم شد چون حتی با وجود مهتاب هم کار توی شب سخت بود. وسط شلوغی های همیشگی سبز ها کوه دوباره نعره کشید و یخ بود که از دلش اومد پایین.
-وایی همگی رو هوااا!
تقریبا همه پرواز کردن و از مسیر یخ ها در رفتن. همه جز پرپری که نمی تونست بپره، شیطون که روی1پا بالای1تنه کلفت ایستاده بود و با تمام زورش وسط شب آواز می خوند و دم کوتاه که درست رو به روی کوه بالای1درخت بلند ایستاده بود و خیلی خونسرد ریزش یخ ها رو تماشا می کرد.
-دم کوتاااه زده به سرت بیا دیگه!
دم کوتاه دستی تکون داد و خندید.
-چیزی نیست عزیز هام. بیایید پایین.
یخ ها اومدن و اومدن و با نعره های وحشتناک رسیدن و درست پشت حفاظ بلند و محکمی که کوه رو از منطقه سبز جدا می کرد متوقف شدن. حفاظ منطقه سبز1سانت هم خم نشد. دم کوتاه دستی به نشان پیروزی بالا برد و سبز ها به نشان شادی از ته دل جیغ کشیدن. پرپری عجیب حس سبکی داشت. 1جور سبک باری لذت بخش که توصیفش رو بلد نبود.
-خوب خوب تبریک میگم به همگی مون لونه هامون رو یخ ها نخوردن. دیگه خیلی شب شده بر می گردیم داخل منطقه. همه به پیش!
سیل آسمونی های منطقه سبز مثل رعد و برق با سر و صدا دل آسمون شب رو شکافتن و به طرف داخل منطقه شون پرواز کردن. پرپری بین دم سیاه و پر طاووسی حفظ می شد.
-عجب این یخ ها وحشتناک بودن. چیزی نمونده بود غافلگیر بشیم.
-نه عزیزم نمیشیم. این برنامه هر ساله. هوا که گرم میشه یخ ها ریزش می کنن و هر سال این دردسر رو داریم. هر سالی که حفاظ رو سفت تر بزنیم دردسر کمتره ولی وایی به زمان هایی که اوضاع خراب میشه.
-آره راست میگه تازه باید آماده باشیم چون چند روز بعد سیل میاد.
-دم سیاه نترسونش.
-بابا راست میگم دیگه پر طاووسی مگه یادت نیست این یخهایی که پشت حفاظ گیر کردن آب میشن و سیل راه میندازن؟ پارسال رو یادت رفته که کم مونده بود سیل حفاظ رو داغون کنه و کل منطقه رو ببره؟ عجب سنگین بود سیل پارسال!
-وایی آره یادمه. آبشار درست شده بود2برابر آبشار منطقه آبشار! دیدنی بود اگر اونهمه خطر برامون نداشت.
پرپری سرش رو برگردوند تا کوه پشت سرش رو تماشا کنه. یخ های پشت حفاظ مثل1دیو سفید خوابیده انگار منتظر موقعیت واسه ساختن حادثه بودن.
-پرپری توی چه هوایی هستی؟
پرپری صادقانه گفت:
-توی هوای آبشار. خیلی دلم می خواد1دونهش رو از نزدیک ببینم.
دم سیاه حرفی نزد و پر طاووسی آروم خندید.
-عجب! دلت می خواد آبشار ببینی؟ آبه دیگه فقط از بلندی میاد پایین.
پرپری محو تصوراتش بود.
-به نظرم خیلی قشنگه. دلم می خواد ببینم. توی منطقه آبشار واقعا1دونه آبشار هست؟ به نظرت میشه بریم تماشا؟
صدایی درست از پشت سر حسابی غافلگیرش کرد.
-بله اونجا1دونه هست. اتفاقا بزرگ هم هست. می خوایی ببرمت ببینی؟
پرپری سر چرخوند و به نگاه دم کوتاه خیره شد. نفهمید چی توی اون چشم ها دید که بی اختیار کشید عقب و صدای خودش رو شنید که آهسته زمزمه کرد:
-نه! نه!
-پرپری! چیکار می کنی الانه که پرت بشی! دم کوتاه بال های این کی باز میشن بابا پدرم در اومد از دستش!
دم سیاه این ها رو با خنده می گفت ولی پرپری نخندید. دم کوتاه سر و شونه هاش رو مثل همیشه تکون داد و خندید.
-باز میشن. بلاخره باز میشن. تا اون زمان هم اگر دلش بخواد خودم می برم آبشار منطقه آبشار رو ببینه!
-نه! نه نه!
دم کوتاه بلند خندید.
-آخه واسه چی؟ من واقعا می برمت ببینی اگر دلت بخواد. جدی میگم.
پرپری تا حد امکان کشید عقب.
-نه! نه! دلم نمی خواد نمی خواد!
دم کوتاه همچنان می خندید.
-عجب! خوب دلت نخواد. دلت نخواد بابا دلت نخواد الان با سر میری پایین نمی برمت جایی همین وسط آسمون تاب بخور حالش رو ببر!
پرپری نفهمید پر طاووسی کی از درد چهرهش رو کشید توی هم و آروم سعی کرد شونه هاش رو از بین پنجه های سردش بکشه بیرون.
-پرپری! چی شده؟ پر های من خیلی گناه دارن الان تمامشون رو می کنی!
پرپری مات نگاهش کرد.
-من، معذرت می خوام.
دم سیاه زد زیر خنده.
-وایی پر طاووسی محض خاطر خدا بذار پر هات رو بکنه ولی1کاری کن این دیگه معذرت نخواد. به جان خودت این رو ولش کنی ترکیبی میشه از تعجب و معذرت. بعدش هم دفعه بعد باز همین طوریه.
بقیه مثل همیشه ترکیدن و پر طاووسی آروم خندید.
-اذیتش نکن دم سیاه چیکارش داری؟ تو هم با این داستان سیلت!
-به من چه؟ راست گفتم دیگه سیل میاد این پر هات رو کنده معذرت می خواد تقصیر منه؟ الان میگه سیلی که میاد هم تقصیر منه.
-ای خدا دم سیاه آخه تو2دقیقه حرف نزن به جان با ارزش خودم کسی به الکن بودنت تردید نمی کنه اگر کرد خودم براش توضیح میدم که از سر خرد خفه شدی هیچی نمیگی فقط حرف نزن.
دم سیاه کجکی به کاکل حنا نظر انداخت و چشم هاش رو تنگ کرد.
-کاکلک الان می تونی این اراجیفی که سر هم کردی رو3بار پشت سر هم بگی؟ خوب تخفیف میدم تو چون مخ نداری2بار بگی بسه. اصلا جهنم و ضرر به نام مروت و معرفت و از این چیز ها که من خیلی زیاد توی وجودم دارمشون تو همون1بار بنال ببینم دقیقا چی گفتی! باور کن اگر بتونی تکرارش کنی بهت جایزه میدم.
خنده های سبز ها آسمون رو می لرزوند. کاکل حنا پر هاش رو باد کرد ولی زیاد بزرگ تر از اونی که بود نشد.
-برو بابا دیر فهم داغون حالا نمی خواد نگران باشی من به کسی یادآوری نمی کنم که فهمت ایراد داره و حتما باید1چیز ساده رو20بار تکرار بشه برات تا توی1نخود مخ تو بره. تازه اون زمان هم از گوش هات می زنه بیرون و باز هم تو نمی فهمیش.
آسمون دوباره ترکید.
-باور کنید راست میگم به من میگه تکرار کنم و می خواد بگه من بوقم یادم رفته که کسی ندونه نفهمید چی گفتم تکرارش رو می خواد بلکه1شانسی بیاره و شاااید بفهمه. بابا دم سیاه بیخیال من هر چند باری که بگم تو نمی فهمی.
پرنده ها از شدت خنده داشتن وسط پرواز زور کم می آوردن. دم سیاه و کاکل حنا ول کن نبودن و بقیه از شدت خنده تا مرز سقوط می رفتن.
-ببین چی بهت میگم کاکلک! تمام هیکل فسقلت توی1گوشه مخ من جا شده جوجه. فقط اون کاکلت زده بیرون که زیادی روی اعصابه. شیطون کوش الان ببینه جلف بازی هات رو؟ وسط خاک بازی های همگی این سرش رو چپ و راست می کرد تا ترتیب پر های کاکلش خراب نشه. بابا بیخیال ول کن تو آخرش سر این کاکل بازی هات میمیری.
بقیه دیگه از خنده جیغ می کشیدن. کاکل حنا هم کوتاه نیومد.
-کاکل من به تمام قد و قواره نحس تو می ارزه کبوتر ایکبیری. قیافهش رو نگاه کن! شبیه سوسک لهیده می مونه از بس موقع پرواز کردن بال هاش رو تخت می گیره. اه اه ایش حیف من که طرف میشم با این!
دم سیاه تابی به بال های بلندش داد و سرش رو به چپ و راست چرخوند و به نشان تأسف چشم هاش رو چپ کرد.
-ببینش ببینش! به هرچی جلفه میگه پهلوون! از تمام جونت فقط همین1پر کاکله و بس. کاکلش هم که از هر طرفی تماشا می کنم کاکل نیستش که. معلوم نیست سرش خورده به کجا مغزش تاب برداشته ورم کرده اسمش رو گذاشته کاکل که نفهمیم مخ نداره. از همون ضربه هم این خل شد دیگه رفت واسه خودش. با اون1پر کاکل نماش اومده واسه من قیافه می گیره که من کاکل دارم! برو بابااا!
دیگه کسی نفس نداشت و خیلی ها تقاضای فرود اضطراری داشتن. کاکل حنا سرش رو بالا گرفت و عمودی وسط هوا ایستاد.
-غلط های زیادی کفتر زشته! تو چی می دونی از قدر و منزلت من و کاکلم؟ قربونم بری بلکه1کمی سرت بشه. هرچند ارزشم میاد پایین اگر1سوسک بی سر و تهی شبیه تو قربونم بره ولی حالا این هم بره پای باقیه بزرگواری های من که جون بی مقدارت رو به حضور والای خودم می پذیرم. دیگه چیکار کنم دلم مهربونه دیگه. سرت فدای1گوشه از کاکلم! شاد باش که پذیرش شدی دم سیاه!
پر طاووسی کنار فرشته می پرید و به موقع گرفتش که از زور خنده پرت نشه پایین. دم سیاه تحملش تموم شد و زد زیر خنده.
-مرده شور خودت و اون کاکل بی صاحابت رو ببرن که هم خودت هم اون1پر ورم روی سرت جز نکبت چیزی نیستید ببین چیکار کردی؟
کاکل حنا این بار جدی برگشت ببینه چی شده و دید که پر طاووسی و دم سیاه به ترتیب فرشته و پرپری رو روی دست وسط آسمون می بردن. پرپری به شدت احساس می کرد الانه که خفه بشه ولی هیچ طوری نمی تونست خندهش رو متوقف کنه. دم سیاه در حالی که خودش هم می خندید به کاکل حنا فحش می داد و مواظب بود پرپری از دستش ول نشه.
-کاکلک کشتیش ببین خفه شد رفت پی کارش ای قاتل روانیه کاکل پرست تیهو خفه کن بی ریخت مخ ورم کرده دیگه چی بهش بگم دلم خنک بشه؟ بابا کشتش بگیرید از کاکل آویزونش کنید کاکله کنده بشه آخ چه صحنه عزیزی میشه صحنه نابودیه کاکل این!
کاکل حنا دستی به کاکل مرتبش کشید و بلند و مطمئن وسط خنده داد زد:
-تا کور شود هر کبوتر سوسکی شکلی که نتواند دید کاکل بی همتای بالا دستش را!
دم سیاه از جا پرید و هوار زد:
-بالا دست من؟ تو؟ خاک بالم بر سرت تو؟ برو گمشو حیف که الان گیرم وگرنه کاکلت رو می کردم توی حلقت تا عبرت همگان بشی.
-بابا رسیدیم رسیدیم فرود بیایید تا سقوط نکردیم.
به وسط منطقه رسیده بودن و چه به موقع چون دیگه واقعا نمی شد پیش رفت. خنده ها توان بال ها رو گرفته بود و پرنده ها خواه ناخواه روی درخت های بلند اطراف چشمه ولو شدن. اون شب تا دم صبح بساط خنده به راه بود و توی منطقه سبز آرامش شبانگاهی انگار راه نداشت. حتی خستگی حاصل از کار سخت روز هم نتونسته بود خنده های بلند و هم صدای منطقه سبز رو ساکت کنه. البته که نمی تونست. سبز ها باز هم پیروز شده بودن. یخ ها کاری از پیش نبردن، سبز ها حفاظ منطقهشون رو تا1سال دیگه تمدید کرده بودن، اون هم با همدستی و اتحاد سفتی که شکستنی نبود، شب مهتاب بود، هوا عالی بود، همه چیز آروم بود، همه جا امن بود، شب بو های منطقه سبز چنان توی هوای منطقه و هوای کل جنگل عطر پراکنده می کردن که هوا از عطر به سنگینی می زد، بهار بود و خاک و آسمون بهاری بودن، سبز ها شاد بودن و هواشون هوای خنده بود، و با اینهمه چرا خستگی باید بتونه کاری از پیش ببره؟
اون شب منطقه سبز از هر روزی شلوغ تر بود. پرپری بین دم سیاه و پر طاووسی و کاکل حنا و فرشته و دم کوتاه می خندید و حس می کرد این هوا و این خنده ها هر لحظه براش آشنا تر و آشنا تر و آشنا تر و… عزیز تر می شدن.
روز ها روون و بی تعجیل می رفتن. پرپری رفته رفته با منطقه سبز و قواعدش آشنا تر و مأنوس تر می شد. دیگه داشت ماجرا هاش، دردسر هاش، قوانینش، جنگ هاش و مرز هاش دستش می اومد. هنوز بال هاش بسته بودن و هنوز اگر زیاد به برگ های نگه دارنده بال هاش ناخنک می زد درد تیز و آزار دهنده ای رو توی بال هاش حس می کرد که اشک به چشم هاش می آورد.
-خوب تقصیر خودته. واسه چی انگولکش کردی که اینهمه دردت بگیره؟
پرپری چنان دردش اومده بود که حال غافلگیر شدن نداشت. دیر هم شده بود و دیگه نمی شد بزنه به بیخیالی. آهسته سر بلند کرد و با چشم های خیس به دم کوتاه خیره شد. دم کوتاه همون لبخند همیشگیش رو زد و آهسته فرود اومد.
-بذار ببینم چیکارش کردی.
دم کوتاه خیلی آهسته دستش رو گذاشت روی بال زخمیه پرپری که زیر برگ انگار آتیش گرفته بود. پرپری بی اختیار از جا پرید و با1آخ بلند کشید عقب. دم کوتاه1لحظه مکث کرد و دوباره دستش رو گذاشت روی بالش. درد قابل تحمل نبود و پرپری تحمل نکرد. دوباره با1آخ بلند کشید عقب که در نتیجه کم مونده بود از درخت پرت بشه پایین. دم کوتاه مثل آب خوردن گرفتش.
-مواظب باش! حالا درست به من گوش کن! بالت لازمه که دیده بشه. و تو اجازه نمیدی. من1دفعه دیگه سعی می کنم. اگر اجازه دادی که حله. اگر اجازه ندادی دیگه سعی نمی کنم. باید همین طوری که هستی بمونی تا طبیعت درمونت کنه البته اگر دلش بخواد. خوب ببینم درست فهمیدی؟

پرپری جرأت نکرد وگرنه حتما از وحشت هوار می زد. هوار نزد ولی دوباره چشم هاش پر اشک شد. اشکی که این دفعه از جنس خالص ترس بود. دم کوتاه تک خنده ای زد و خیلی آهسته زد روی شونهش.
-گریه کردن هم که بلدی. خیال کردم فقط بلدی بخندی. خوب خوب اجازه بده ببینم با زخم بندیت چیکار کردی.
دم کوتاه دیگه مکث نکرد. خیلی مواظب تر از دفعه های پیش دستش رو گذاشت روی بال زخمی که در نتیجه پرپری از شدت درد نفسش بند اومد ولی دیگه نه آخ گفت نه عقب کشید. دم کوتاه انگار مچاله شدنش رو ندید، با احتیاط ولی بی توقف مشغول بود و پرپری فقط از شدت دردی که تحملش رو می خورد بی صدا می لرزید. طول کشید ولی تموم شد.
-می بینی؟ من واقعا کاری نکردم ولی تو هنوز اینهمه شدید دردت میاد. به نظرم خودت هم موافق باشی که الان واسه باز کردن بال هات زمان درستی نیست. درسته؟
پرپری در حالی که نفس های کوتاه می زد با حرکت سر تأیید کرد. دم کوتاه که دیگه نمی خندید با چیزی شبیه خشم ولی بدون هوار سرزنش رو پرتاب کرد.
-اگر می دونی و موافقی پس واسه چی بهش ور میری هان؟ نکنه خیال کردی عشقی بستمت! بگو ببینم چه دردیته که تا سرت خلوت میشه نوکت به بال هاته هان؟
پرپری با چشم های گشاد از حیرت تماشاش می کرد و تمام زورش رو می زد که فقط نفس بکشه. دم کوتاه که معمولا نبودش از کجا می دونست پرپری زیاد به برگ های بالش ور می رفت؟ دم سیاه هم ندیده بود که بره بهش بگه. پس چه جوری؟
-بگو می شنوم. فقط سریع باش!
پرپری صداش رو به زور پیدا کرد.
-من،
دم کوتاه به سرعت حرفش رو برید.
-ببین فقط نگی معذرت می خوام! به جان تمام برگ های زنده این منطقه که اگر این1کلمه رو بگی، …
پرپری بدون اینکه بفهمه چیکار می کنه کشید عقب و شاخه کناریش رو سفت بغل کرد. دم کوتاه لحظه ای بهش خیره موند و بعد نفس عمیقی از سر بی حوصلگی کشید و حال و هواش ملایم تر شد.
-به نظرت چی به دست میاری اگر بال هات پیش از زمانش باز بشه؟ واسه چی ولش نمی کنی تا درست بشه هان؟
پرپری با آروم تر شدن دم کوتاه کمی آرامش گرفت اما نه خیلی زیاد. فقط اندازه زمزمه کردن.
-من خیلی خسته شدم. دیگه نمی خوام منتظر باشم1کسی رد بشه ببردم سر چشمه واسه آب خوردن. من تشنمه می خوام هر زمان دلم بخواد آب بخورم.
دم کوتاه به وضوح مهربون تر شد. پرپری این رو از پشت پرده کلفت اشک راحت می دید.
-ببین پرپری! تو درست میگی ولی این نه دست منه نه دست تو. اون برگ ها که تقصیری ندارن. اون ها چه باشن چه نباشن تو الان نمی تونی بپری. درد درده. واسه درمون شدنش هم باید تحمل داشته باشی تا زمانش برسه. تو با گیر دادن به برگ ها نمی تونی تسریعش کنی. پس نه خودت رو اذیت کن نه منو. دلواپس هم نباش. تو بی تردید باز هم می پری. من شبیه تو خیلی اینجا داشتم. همه پریدن. تو هم می پری. بذار زمانش که بشه درست شبیه بقیه پرواز هم می کنی. اون قدر که خسته بشی و دیگه حالش رو نبری. الان فعلا سواری کن و حالش رو ببر بعدش که درست شدی پرواز کن و حالش رو ببر. الان هم گریه زاری رو بس کن اعصابم رو خراب می کنی. تشنگی که گریه نداره. عه بهت میگم بس کن دیگه! بیا ببینم بیا!
دم کوتاه پرپری رو برداشت و پرید. به دقیقه نکشید که لب چشمه بودن.
-خوب. برو آب بخور.
پرپری حس کرد از خجالت کار مسخره ای که کرده بود داغ شد. بدون اینکه سر بلند کنه رفت لب چشمه و چه قدر دلش می خواست آب خوردنش رو اندازه1ابدیت طول بده تا دم کوتاه بره و اون مجبور نشه به نگاهش چشم بدوزه. دم کوتاه هم شاید فهمید.
-اگر دلت می خواد همین اطراف بمون. اینجا الان امنه. بقیه این اطرافن و تو هم دیگه سر به راه تر شدی و نمیری گم بشی. نمیری دیگه مگه نه؟
توی لحن دم کوتاه چیزی بود که پرپری رو مجبور کرد سرش رو بالا کنه و قفل اون نگاه بی اتصال و پرسش گر آهسته نجوا کنه:
-نه. دیگه نمیرم.
دم کوتاه مثل همیشه سر و شونه هاش رو تکون داد که در نتیجه دم بلندش تاب موزونی خورد و بعد آهسته بال هاش رو باز کرد و در حال پریدن گفت:
-خوب. پس حالش رو ببر. می بینمت.
دم کوتاه منتظر جواب پرپری نشد. پرید و رفت. پرپری سایه دم کوتاه رو روی آب شفاف چشمه تماشا کرد که می رفت و دور می شد و آروم زمزمه کرد:
-ممنونم.
کنار چشمه هم مثل باقیه جا های منطقه سبز تماشایی بود. هرس کار ها حسابی هوای همه جا رو داشتن. از علف ها و چمن منطقه گرفته تا شاخه های کوچیک و بزرگ. پرپری با خودش فکر کرد اینهمه کار چه قدر میشه سخت باشه و هرس کار های منطقه سبز چه پدری ازشون در میاد. بی اختیار خودش رو جمع کرد و سعی کرد مواظب تر باشه تا خراب کاری به بار نیاره که مایه اذیتشون بشه. لای علف ها خنک و نرم بود. پرپری بین سبزه های خیس لولید و چند لحظه بعد از شدت لذتی که این کار بهش می داد مواظبت از زحمات هرس کار ها رو از یاد برد. دم سیاه بی صدا همراه پر طاووسی و فرشته رسیدن و تماشاش کردن و بی صدا خندیدن و پخش شدن تا به کار هاشون برسن. زردبال اومد و از بالای سرش گذشت و پرپری ندیدش. روز می گذشت و پرپری واسه خودش داشت به قول دم کوتاه حالش رو می برد. خسته که شد رفت لب چشمه و خودش رو تماشا کرد. پر های بالش زیر برگ های نگه دارنده بودن و باقیه پر هاش از بس به هم ریخته بود اندازهش رو2برابر نشون می داد. پرپری از شدت نارضایتی به عکسش اخم شدیدی کرد و مشغول مرتب کردن پر های در همش شد. نفهمید چه قدر طول کشید ولی تموم که شد حسابی خسته بود. نشست و خودش رو توی آب تماشا کرد. داشت لذت می برد از هوا و از خنکی علف ها و از تابش خورشید و از شفافی و سردیه آب و از همه چیز که1دفعه،
-وایی این چی بود؟!
سایه ای بزرگ خیلی بزرگ تر از جثه دم سیاه مثل فشنگ از بالای سرش گذشت و رد شد. اونقدر سریع رفت که پرپری اولش تصور کرد خیال کرده. ولی زمانی که سایه به همون سرعت برگشت و در جهت مخالف از بالای سرش پرواز کرد و گذشت دیگه نمی شد خیال تصورش کرد. پرپری سر بالا کرد و نگاهش رو داد به آسمون که ببینه داستان اون سایه که مثل تیر می رفت و می اومد چیه ولی فرصت چندانی واسه تحلیل پیدا نکرد. با دیدن1جسم پرنده بسیار بزرگ و بسیار سریع و بسیار عجیب با بال های کاملا باز و پر های بلند و به طرز عجیبی براق که به سبک شکاری ها بالای سرش چرخ زد و1دفعه به طرفش فرود اومد چشم هاش از وحشت گشاد شد. برای کسری از ثانیه مسخ و منگ به اون فرود ترسناک خیره موند و بعد دیگه هرچی می کرد از سر غریزه بود و بس. بی اختیار از ته دلش جیغ کشداری کشید و با تمام توانی که می شد از پا هاش انتظار داشته باشه از جا پرید و بی هدف دوید و در حالی که جیغ می کشید با تمام توان فرار کرد. پرنده عجیب مثل آب خوردن بالای سرش بود.
-وااااااااای خدای من کُمَََََََک! وااایی خدا کمک! کمک! کمک خدایا کمک! واااییی خدا خدای من کمک خدایا کُمَََََََََََک!
پرنده عجیب وسط2تا تنه کلفت افتاده که پرپری بدون بال نتونسته بود ازشون بپره بهش رسید. مثل برق فرود اومد و گیرش آورد. پرپری که نمی تونست به طرف شکارچیش برگرده و ببیندش اگر هم می تونست جرأتش رو نداشت بین چنگال های بلند پرنده مثل بید می لرزید و آماده بود که هر لحظه1جفت منقار تیز از2طرف پهلو هاش رو پاره کنه ولی هرچی منتظر شد اتفاقی نیفتاد. پرنده پرپری رو از پشت سر بین چنگال هاش گرفته بود و روی یکی از2تا تنه کلفت لم داده بود و انگار داشت شکارش رو بررسی می کرد. پرپری حس کرد نفس کشیدن داره یادش میره.
-واواواواواییییی کمک کمک کمک کمک خدا کمک کمک کمک! آآآآآخخخخخ خداجونم نجاتم بده خدایا نجاتم بده خداجونم نجاتم بده!
پرنده پرپری رو مثل1بغل برگ خشک برداشت و پرید و در1چشم به هم زدن وسط آسمون بود. پرپری از شدت ترس دیگه حتی نق هم نمی زد. پرنده عجیب مثل فشنگ رفت و مستقیم از بالای درخت های کنار چشمه گذشت و صاف رفت و تا پرپری اومد بفهمه چی شد پرنده عجیب چرخی سریع زد و درست وسط شاخه های درخت گردوی بلندی که لونه دم سیاه بود فرود اومد.
-بیا تحویل بگیر آوردمش.
پرپری چنان ترسیده بود که واسه نگه داشتن تعادلش هیچ تلاشی نکرد. صدای قهقهه بلندی باعث شد چشم هاش رو باز کنه. دم سیاه گرفته بودش که نیفته و درست رو به روی1موجود بزرگ و خیلی عجیب، یعنی همون شکارچیه پرپری ایستاده بود و اون پرنده ناشناس از ته دل می خندید.
-خاک بر اون سرت پر طلایی که اینهمه بی شعوری. آخه نفهم من گفتم بیارش نگفتم جنازهش رو بیار که.
-به من چه؟ گفتی برو بیارش من هم رفتم آوردم.
-آخه احمق جان من گفتم شب میشه این اونجا جا می مونه بیارش پیش من که هم گم نشه هم توی لونه تنها نمونه هم شر درست نکنه. تو رفتی1مشت پر واسهم آوردی؟ آخه این هیکلت1فندق مخ که باید توی سر و تهش پیدا بشه که!
دم سیاه می گفت و می خندید و اون موجود بزرگ هم همچنان قهقهه می زد.
-به من مربوط نیست ضعف دستور دهیه خودته دم سیاه. تو فقط گفتی برو بیارش نگفتی چه جوری بیارمش من فقط حرفت رو گوش کردم.
دم سیاه پخی زد زیر خنده.
-بخوره توی سرت. مسخره!
پرپری به طرز وحشتناکی می لرزید. هرچند اگر حواسش جمع تر بود می فهمید که دم سیاه و اون موجود آشنا هستن و آشنا های دم سیاه همه سبز هستن و سبز ها بهش آسیب نمی زنن، اما پرپری در اون لحظه ها چنان ترسیده بود که هیچی جز وحشت نمی فهمید. کلی گذشت تا تونست اطرافش رو درست درک کنه و بفهمه که اون2تا دارن با هم می گن و می خندن. دم سیاه پر های تیهوی به شدت وحشتزده رو نوازش کرد و باز زد زیر خنده.
-پرپری! نترس چیزی نیست. این هم کبوتره. اسمش هم پر طلاییه. فقط نمی دونم نسلش چه ایرادی داشت که این غول در اومد. ازش نترس. مخ نداره ولی آزار هم نداره.
پر طلایی چندتا فحش به دم سیاه پروند ولی با دیدن وحشت پرپری دیگه نخندید. آهسته جلو رفت و روی سر تیهو دست کشید.
-از من نترس پرپری. من فقط شوخی کردم. دیوونه نگاه کن! من کبوترم. از این دم سیاه بزرگ تر هستم که باشم. اصلا نمی دونستم این قدر شدید می ترسی.
دم سیاه هنوز می خندید.
-احمق تو که می دونی هیبتت به قرقی می زنه این که تا حالا ندیده بودت خوب بفهم دیگه!
پر طلایی شونه های پرپری رو نوازش کرد و خیلی خیلی مهربون خندید.
-من که نمی دونستم. ببین پرپری این جوجه کفترک تا زمانی که تو حالت جا بیاد به من چرت و پرت میگه. زود باش درست بشو که این خفه بشه. باشه؟
پرپری با نگاهی از جنس حیرت و وحشت به اون موجود خیره شد. کبوتری به وضوح بزرگ تر از تمام کبوتر هایی که پرپری توی عمرش دیده بود. اون قدر بزرگ که به قرقی بیشتر می خورد. با پر هایی صاف و براق. با چنگال هایی بلند و با نگاه و خنده ای بسیار مهربون.
-بهتر شدی؟ الان خوبی؟
پرپری به اون نگاه و اون لبخند مهربون نگاه کرد و نفهمید که لبخند کی چهرهش رو پوشوند. دستش رو دراز کرد و به بال های بلند کبوتر دست کشید.
-پر هات چه قشنگه!
پر طلایی از ته دل قهقهه زد. دم سیاه سعی کرد نفس راحتی که کشید رو مخفی کنه ولی موفق نشد. پرپری به روی خودش نیاورد. دم سیاه آشکارا از سر آسودگی خندید.
-کوفت! خنده هاش هم شبیه قد و قوارهش مهیبه. یواش بابا الان پرت میشیم پایین.
پر طلایی که خیالش از پرپری راحت شده بود بلند تر قهقهه زد.
-دم سیاه لطفا خفه!
پرپری به خنده های پر طلایی خیره موند و1لحظه بعد1دفعه خودش هم زد زیر خنده. هر3تاییشون بدون اینکه بتونن خنده هاشون رو کنترل کنن، بدون علت مشخص و بدون توقف می خندیدن و باز می خندیدن. زمانی که پر طاووسی و فرشته هم بهشون ملحق شدن اون3تا همچنان می خندیدن. زمانی که تازه رسیده ها هم از خنده های اون ها زدن زیر خنده و قهقهه هاشون رفت هوا اون ها همچنان می خندیدن و چنان این خنده ها بلند بودن که می رسیدن به دل کوه و می پیچیدن توی منطقه سبز و بر می گشتن و منعکس می شدن و هوا پر می شد از خنده. خنده های بلند، هم صدا، شاد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز6

پرپری با حیرتی بی توصیف قیامتی که درست در مقابلش جریان داشت رو تماشا می کرد. تمام پرنده های منطقه سبز در هر اندازه و از هر تیره ای هر اندازه که جثه هاشون اجازه می داد تیر و تخته و گیاه های با ریشه می آوردن. بعضی ها که بزرگ تر بودن چندتایی درخت و درخت چه های کلفت می آوردن و بعضی دیگه که کوچیک تر بودن از گیاه های کوچیک تر گرفته تا جوونه های تازه باز شده رو می آوردن و دم کوتاه و بقیه بلد تر ها مثل باد همه رو جا هایی که دم کوتاه نشون می داد می کاشتن. هر لحظه یخ ها با غرش های ترسناک پایین تر می اومدن و پرنده ها همه به فرمان دم کوتاه پر می زدن و می رفتن هوا و با توقف ریزش ها دوباره می اومدن پایین و کار مثل اینکه اصلا متوقف نشده ادامه پیدا می کرد. دم کوتاه گفته بود هر کسی هر اندازه که توانش اجازه میده کمک کنه اگر دلش خواست. هر کسی هم دلش نخواست وایسته به تماشا و اگر باز هم دلش نخواست بره 1جای امن و منتظر باشه تا کار تموم بشه و بعد برگرده لونهش توی منطقه سبز. ولی کسی نرفت. همه بودن. از پرنده های بزرگ بگیر تا گنجشک های کوچیک که دسته دسته جمع می شدن و تخته های چند برابر هیکل های کوچولوشون رو دسته جمعی بلند می کردن و می آوردن و اگر دم کوتاه و دم سیاه نمی جنبیدن و ازشون نمی گرفتن می رفتن تا زیر بار سنگینشون له بشن.
-دم کوتاه! دم کوتاه بگیر داره می افته!
دم کوتاه پرید و تخته باریک و بلند رو از شونه های1دسته گنجشک برداشت و چنان از کنارشون رد شد که دستش روی شونه های تمامشون رو لمس کنه.
-آیی مرحبا عشق ها! درست اندازه ای که این گوشه لازم داشتم رسوندید آفرین!
گنجشک ها چنان شاد شدن که جیک جیک هاشون اطراف رو برداشت و رفتن بلکه بتونن دوباره تخته بیارن. دم کوتاه پر های بلندش رو صاف کرد و دوباره پرید و رفت وسط میدون.
-پرپری همینجا بمون اگر دنیا سر و ته هم بشه جایی که هستی امنه.
-ولی من…
-ببین فقط همونجا بمون باشه؟
-دم سیاه! تو رو خدا!
توی لحن و نگاه پرپری چیزی بود که دم سیاه با وجود کوه گرفتاری هایی که ریخته بود روی سرش متوقف شد. اومد مقابلش ایستاد، دستش رو گرفت و آهسته تکون داد.
-چی می خوایی؟ ببین پرپری من خیلی گرفتارم. باید کمک کنم. تو هم تحمل کن تا تموم بشه.
-ولی آخه، من هم می خوام کمک کنم. دلم خیلی می خواد ولی بلد نیستم. چه جوری میشه کمک کنم؟
دم کوتاه معلوم نشد از کجا رسید.
-هی دم سیاه! استراحت رو عشقه مگه نه عشق؟
دم سیاه خندید.
-نه بابا این پرپری، …
دم کوتاه زد روی شونهش.
-بپر کمک زردبال و شیطون پرپری رو بسپارش به من خودم اینجا خفهش می کنم دردسرت نشه.
دم سیاه بلند خندید.
-دستت درد نکنه فقط مطمئن شو تموم شده دوباره زنده نشه!
دم سیاه پرید و رفت کمک و پرپری با حیرتی که دیگه داشت جزو نگاهش می شد به دم کوتاه خیره موند. دم کوتاه با همون حال و هوای بی اتصال همیشگیش که درست در مقابلش ایستاده بود.
-خوب پرپری چی باعث شده بود کبوتر من رو از کار بازش کنی؟ هان؟
پرپری مونده بود باید لبخند بزنه یا نه. ترجیح داد احتیاط کنه پس لبخند نزد و تنها به1نگاه صادقانه اکتفا کرد.
-داشتم ازش چیز می پرسیدم.
-خوب ادامهش رو از خودم بپرس.
-واقعیتش، من نمی خوام بیکار تماشاتون کنم. به نظرم باید کمک کنم به نظرم من، به نظرم، … نمی تونم. بلد نیستم. میشه بهم بگی چه جوری؟
دم کوتاه لبخند زد. لبخندی که پرپری نمی فهمید از سر تشویقه یا بی تفاوتی یا تمسخر.
-واسه سفت کردن حفاظ اینجا چوب می خواییم پرپری. چوب! اگر با ریشه باشه و بزرگ تر که چه بهتر. اگر هم بی ریشه باشه و کوچیک باز هم مثبته.
-ولی من چه جوری باید چوب بیارم؟ من که بلد نیستم بدون پرواز…
دم کوتاه همچنان لبخند می زد.
-مواظب باشییییید!
-دم کوتاه یخ اومد برو روی هوا بپر هوااااا!
دم کوتاه مثل برق پرپری رو برداشت و تقریبا از زیر سایه کوه یخ در حال ریزش فرار کرد. چرخی زد و در1لحظه عمودی ارتفاع گرفت. پرپری حس می کرد از شدت جریان هوا در حال خفه شدنه. دم کوتاه ولی مثل تیری که از کمان در رفته باشه می رفت بالا و بالا تر. پرپری تحملش تموم شده بود و حس می کرد نفس کم آورده. دم کوتاه انگار نمی دید. پرپری بی اراده بین دست هاش دست و پای بی جونی زد ولی دم کوتاه از هجوم دوم کوه یخ هم کشید عقب و تیهوی بی نفس رو سفت تر نگهش داشت و پرید بالا تر. پرنده های پراکنده جیغ می کشیدن و وحشت رو از حنجره هاشون می فرستادن بیرون. دم کوتاه وسط یخ های در حال ریزش که انگار عمدا می اومدن تا روی سرش آوار بشن محکم پرنده متشنج رو بغل کرده بود و به سرعت باد از بین یخ ها جاخالی می داد و عاقبت خطر رفع شد. پرپری حس می کرد دیگه هرگز جرأت نمی کنه چشم هاش رو به روی جهان باز کنه. دم کوتاه آهسته چرخید و روی1درخت مطمئن از دیوار حفاظ اومد پایین.
-همه هستید؟
-بََََََلِه!
-همه عشقید؟
-بَََََََََََلِه!
عشقید عشق ها بجنبیم تا شب نشده!
دم کوتاه همون طور که حرف می زد به سرعت شونه های پرپری رو فشار های سریع داد و بعد پرید و رفت وسط میدون کار.
-دم کوتاه ببین این به درد می خوره؟ ببخشید من فقط همین اندازهم شد زورم بیشتر نمی رسه.
دم کوتاه چوب باریک و نه چندان بلند رو از پنجه های کوچیک مرغ مگس خوار گرفت و بهش لبخند زد.
-بله که به درد می خوره! هم چوبت، هم خودت، هم زورت، همگی با هم عشقید!
خنده ها و خاطر جمعیه آشکار مرغ کوچولو و باز هم کار که به شدت جریان داشت. پرپری نفس عمیقی کشید و به اطراف نظر انداخت.
-من باید کمک کنم! این دیوونه برام نگفت چه جوری. خیال کرد من دروغی گفتم بلد نیستم. گفت چوب! آخه چه جوری؟ من که نمی تونم بپرم چه جوری چوبه رو برسونم اینجا؟ این دیگه چه جور موجودیه! اه!
چند لحظه با حرص به دم کوتاه خیره موند که بی توقف کار می کرد و بعد، … حسی که اول نشناختش و خیلی هم درگیر شناختنش نشد.
-این درمونم کرد. این ها درمونم کردن. به این و به این ها و به منطقهشون بدهکارم. من باید کمک کنم.
درختی که پرپری بین شاخه هاش بود از1طرف می خورد به دامنه کوه و فاصله از اون بالا تا زمین سراشیبی این طرفش کوتاه بود. پرپری چند لحظه تردید کرد و بعد بیخیال هر اتفاقی که ممکن بود پیش بیاد به جای بال هاش دمش رو تا جایی که می شد پخش کرد و پرید. به پهلو ولو شد روی دامنه سراشیبی و تمام جونش درد گرفت. پر هاش افتضاح به هم ریختن و حسابی خاکی شدن و بالی که زیر جسمش مونده بود از شدت درد انگار1دفعه دیگه تیر خورد. بد تر از این ها شیب وحشتناک اون سراشیبی بود که اگر مواظب نمی شد می کشیدش پایین. پرپری زمان نداشت بترسه.
-این دفعه اگر دردسر درست کنم اون کبوتره از عصبانیت من و خودش رو جفتی می کشه. به نظرم حق هم داره. بد گرفتارن همگی.
پرپری ته مونده شجاعتش رو به یاری گرفت و به هر دردسری که بود بلند شد و ایستاد. توی دلش چندتا بد و بیراه نه چندان قوی به دم کوتاه که براش توضیح نداده بود چه جوری باید بدون پریدن چوب بیاره پروند و آهسته و خیلی با احتیاط به راه افتاد. خوشبختانه کسی نفهمید و پرپری تونست خیلی سخت اما موفق تعادلش رو روی اون سر پایینی بگیره و دور تر بره و به جایی برسه که می شد چوب و تخته پیدا کرد. از بزرگ تا کوچیک.
-اینجا همه مدلش هست ولی من زورم به کدومش می رسه؟ ببینم این خیلی بزرگه ولی شاید من بتونم تکونش بدم.
پرپری به1ساقه سفت چسبید و تمام توانش رو واسه حرکت دادنش به کمک طلبید. کنار زدن خاک ها از اطراف ریشه های درازش سخت نبود ولی زمانی که گیاه از خاک جدا شد و روی شونه های پرپری افتاد مشکل تازه شروع می شد.
-خدایا حالا چیکار کنم زیرش گیر کردم که! خودم رو نجات بدم کلی موفقم این رو چه جوری تا اونجا ببرمش آخه؟ دم کوتاه مسخره سختش شد2دقیقه زمان بذاره واسهم توضیح بده. عوضی خیال کرد، … جدی چی خیال کرد زمانی که من گفتم بلد نیستم؟ نکنه تصور کرده که من، … اه عجب مزخرف! بیخیال بذار اون هرچی دلش می خواد تصور کنه من واقعا بلد نیستم. این هم که سنگینه. حالا چیکار کنم؟ لعنت به این بال هام اگر می شد بپرم، ….
-اگر می شد بپری چیکار می کردی؟ تو هم می شدی جزو برده های اون! هرچند الان هم عضو افتخاری هستی و اومدی رسمیتش رو تأیید کنی.
پرپری چنان از جا پرید که اگر پرنده ناشناس نگرفته بودش با سر از سراشیبی پرت می شد پایین. موجود ناشناس که آشکارا از منطقه سبز نبود هنوز محکم شونه هاش رو نگه داشته بود و با نگاهی بسیار تلخ و تاریک تماشاش می کرد. پرپری با حرص خودش رو کشید عقب ولی اون موجود رهاش نکرد.
-مواظب باش! باشه ولت می کنم بری ولی اول آروم باش اگر این طوری ولت کنم پرت میشی پایین. اصلا دلم نمی خواد این جوجه رئیسِ جوجه بازِ سبز ها متهمم کنه که جَلدیه جدیدش رو از کوه پرت کردم پایین.
پرپری چنان حیرت کرد که خشم یادش رفت. آروم سر جاش ایستاد و پرنده ناشناس آهسته رهاش کرد.
-تو چی گفتی؟
پرنده تلخ خندید.
-هیچی بابا ولش کن. خوب ببینم اینجا چیکار می کنی؟ اومدی واسه سفت شدن منطقه دم کوتاه چوب ببری؟ از تو هم نگذشت؟ گرفتت به کار؟ دسته کم نکرد قبلش پر هات رو باز کنه بتونی بپری؟ یعنی با اینهمه طرفداری که داره باز راضی نیست و تو1دونه هم نمیشه از دستش در بری؟ تازه تو که خودت اومدی بردگی باید دیگه قانع شده باشه که دیگه جَلدِش شدی و بازت کنه.
پرپری حس کرد چیزی شبیه1خشم شدید و بی توضیح داره توی وجودش مثل1گلوله آتیش شکل می گیره.
-اینهمه مزخرف رو واسه چی سر هم می کنی؟ تو اصلا کی هستی؟
پرنده باز خندید.
-من1پرنده آزادم. چیزی که تو دیگه نیستی. باور نداری از بال هات بپرس.
پرپری با لحنی از جنس نفرتی آشکار جواب رو پرتاب کرد.
-بال های من زخمی شدن پرنده آآآزاااد! دم کوتاه و سبز ها کمک کردن زنده بمونم. دم کوتاه بال هام رو بست که درمون بشن وگرنه از خونریزی تلف می شدم.
پرنده بلند تر خندید. خنده هاش همچنان تلخ بود.
-پس که اینطور! بهت این طوری گفتن! و تو اصلا فکر نکردی این درمون تا کی باید طول بکشه؟ دم کوتاه مگه درمون گره؟ از کجا می دونه باید تا کی بال هات بسته بمونن؟
پرپری داشت منفجر می شد.
-دم کوتاه درمون گر نیست ولی من اولین زخمیه منطقهش نبودم. آخریش هم نیستم. شبیه من زیاد بودن و تجربه بهش گفته چه مدت باید این درمون طول بکشه.
پرنده دیگه نخندید. عوضش آه کشید. آهش هم مثل خنده هاش تلخ بود.
-باز خوبه که هنوز میگی منطقهشون و نمیگی منطقهمون. احتمالا تا این رو نگی بال هات درمون نمیشن. ببین موجود ساده! درمون بهانه هست. اون لعنتی بال هات رو تا زمانی که جَلدِش نشی باز نمی کنه. جَلدِ خودش و اون منطقهش. میگی نه، بگو از امروز تو1سبز با غیرتی ببین درمونت تموم میشه یا نه.
پرپری حس می کرد دلش می خواد اون موجود رو به1000تیکه تقسیم کنه.
-دم کوتاه جَلدی لازم نداره. کور که نیستی ببین چند10تا پرنده اطرافشن. جَلدی شدن من به هیچ کجاش نمی رسه بد خواه لعنتی!
پرنده این دفعه نه خندید نه آه کشید. فقط سری به نشان تأسف تکون داد.
-تو1دونه هستی و بقیه هم1دونه. از این1دونه ها خیلی بودن و با این وضعی که ازت می بینم تو هم دیر یا زود میشی جزو اون1دونه ها که شدن1دسته که به من نشونشون میدی. درضمن، رئیست رو این طوری نبین. اگر بهت گفته خیالش به منطقه سبز و حضور و غیبت ها نیست مثل1مشت خاک دروغ میگه. اتفاقا واسه خاطر1درصد هواداری حتی از طرف1مگس حسابی ناکس میشه. تمام عشقش این چیز هاست. حق هم داره. هوادار ها به درد می خورن. تو هم کور نیستی پس تماشا کن که الان تمامتون رو به بردگی گرفته و کسی هم خیالش نیست و همه دارن عشق هم می کنن و واسه اینکه نظرش رو جلب کنن دارن خودشون رو زیر بار های چند برابر سنگین تر از خودشون له می کنن. از این گذشته هوادار ها فایده های دیگه هم براش دارن. عقده هاش فقط این طوریه که دست از سرش…
پرپری نفهمید چی شد. نفهمید پنجه هاش کی خاک نرم رو چنگ زد. نفهمید کی با چنگال ها و منقار کاملا باز به طرف مقابل و به طرف سایه ای که از پشت پرده تاریک خشم تماشاش می کرد حمله کرد. نفهمید چی شد.
-پرپری! پرپری نه! پرپری! ولش کن!
پرپری با تمام زورش تلاش می کرد دست های باز دارنده دم سیاه رو بزنه کنار.
-فقط یکی دیگه ولم کن فقط یکی دیگه بذار فقط یکی دیگه بزنمش ولم کن!
دم سیاه بی توجه به خشم پرپری و تلاش های دیوانه وارش محکم نگهش داشت و در حالی که می خندید بال هاش رو باز کرد و پرید. درست در آخرین لحظه پیش از جدا شدنش از خاک پرپری شنید که پرنده ناشناس با همون لحن تلخ و این دفعه بسیار عصبانی خطاب بهش گفت:
-موجود بیچاره! بهت قول میدم که بال هات امروز و فرداست که درمون بشن. تو دیگه درمونت تموم شده دیگه می تونی بپری فریب خورده نفهم کوچولو.
پرپری چندتا فحش قوی توی هوا پرتاب کرد که با مهار به موقع دست دم سیاه به جایی نرسید. پرپری هرچی زور داشت زد تا دم سیاه ولش کنه و دسته کم دستش رو برداره تا بتونه جیغ بکشه و هرچی بد و بیراه بلده به اون ناشناس تلخ بگه ولی دم سیاه همچنان می خندید و زور زدن های پرپری حتی باعث لرزش دست هاش هم نشد.
-آروم باش دیوونه! تو نباید حمله کنی. فحش هم نباید بهشون بدی. این طوری بهانه میدی دستشون که حسابی هم لازم دارن. آروم باش این ها شگردشونه داشت تحریکت می کرد که از تو و از سبز ها و آخرش هم از دم کوتاه1چیزی دستش باشه واسه کثافت کاری های بعدیشون. بسه دیگه تموم شد خسته نشدی؟ الان توی آسمونیم ول کنم می افتی بس کن دیگه!
پرپری با سرزنش آروم و بی هوار دم سیاه از تلاش دست برداشت ولی از شدت خشم و ناکامی که توی وجودش احساس می کرد داشت می ترکید. مثل آتیش شعله می کشید و نفس نفس می زد. دم سیاه که دید پرپری دیگه نمی جنگه دست هاش رو راحت تر گرفت که تیهو اذیت نشه.
-اصلا تو1دفعه کجا رفتی؟ اصلا کی رفتی؟ اون موجود1دفعه از کجا پیداش شد؟ چی شد که بهش پریدی؟
پرپری انگار1دفعه به خودش اومد.
-چی شد که بهش پریدم؟
دم سیاه واسه اینکه ذهن پرپری رو از اون خشم وحشی منحرف کنه و درضمن دقیق تر بفهمه چه اتفاقی افتاده گرفتش به حرف.
-پرپری! اون پرنده که دیدی مال منطقه آبشار بود. آبشاری ها و کاکتوسی ها و بقیه با دم کوتاه موافق نیستن. می دونی؟ منطقه سبز به همت دم کوتاه و انسجام پرنده هاش خیلی پیش رفته و اون ها نمی تونن تحمل کنن. چون خودشون جا موندن. خوب ببین زمانی که به یکی از اون ها برخورد می کنیم نباید انتظار حرف های مثبت و قشنگ رو ازشون داشته باشیم. تو نباید از جا در بری. خود دم کوتاه رو ببین؟ کم بهش چرت و پرت نمیگن ولی اون تا می تونه با گفتار حلش می کنه و اگر هم بخواد ضرب شصت بهشون نشون بده1دفعه نمی پره بهشون حمله کنه و بکشدشون به فحش. خوب نگفتی. اون چی بهت گفت که این طور شدید از جا در رفتی؟
پرپری مات و منگ بین دست های دم سیاه دنبال1جواب درست می گشت و پیدا نمی کرد. فقط با یادآوریه اون لحظه ها حس می کرد از شدت خشم آتیش می گیره. طول کشید تا حواسش بیاد سر جاش و بفهمه که از فشار خشم به طرز کاملا مشخصی داره می لرزه و دم سیاه خیلی زود تر از خودش این رو فهمیده.
-آه بسه دیگه پرپری چیزی نیست حل شد. ولی تو هم عجب زدیش! جدی پرپری اصلا بهت این مدلی نمیاد. اصلا نمی تونستم مجسم کنم این طوری عصبانی هم بتونی بشی. راستی چی شد که کار به کتک کاری کشید؟ چرا عصبانی شدی؟ چی می گفت مگه؟ پرپری! تموم شد! دیوونه آروم باش!
دم سیاه آهسته روی1درخت بلند و امن در انتهای دیواره حفاظ فرود اومد و چند لحظه کوتاه گذشت تا تونست پرپری رو کمی آروم تر کنه. پرپری به زور نق زد:
-چوبم جا موند!
دم سیاه تعجب کرد.
-چی؟
-چوبم. جور کرده بودم بیارمش پیش شما ها جا موند اونجا.
دم سیاه دستی به پر های به هم ریخته و خاکیش کشید و خندید.
-پس واسه این اینهمه خاکی شدی؟ خوب باشه خودم واسهت میارمش. تو جایی نرو من با2شماره میرم چوبت رو هم میارم. اینجا بمون تا بیام. باشه؟
پرپری آروم و کاملا واقعی گفت:
-باشه.
دم سیاه پرید و رفت و پرپری با خودش و افکارش تنها موند. سؤال دم سیاه توی سرش می چرخید.
-چی شد که بهش پریدم؟ واسه چی اینهمه شدید به اون موجود حمله کردم؟ گیریم که اون1مشت مزخرف گفت که از سر دشمنی با منطقه سبز و رئیس سبز ها بود. از دشمن که خیر نمیادش! من که باهاش دشمنی نداشتم من با هیچ کسی از این ها دشمن نیستم. پس واسه چی این مدلی بهش حمله کردم؟
پرپری بازگشت دم سیاه رو ندید. پیشرفت کار رو هم ندید. فقط فکر می کرد و فکر می کرد. 1سؤال کوتاه آهسته و1نواخت دور ذهنش می چرخید.
-من چم شده؟

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز5

شب. سرد و سنگین. چنان سنگین که هواش به زور تنفس می شد. تاریکی انگار جامد بود از شدت تراکمش. پرپری توی آسمون تاریک و منجمد هوای جامد رو به زور به کام می کشید تا خفه نشه و موج تاریکیه متراکم رو کنار می زد تا بتونه پیش بره. خیلی سخت بود. پیش نمی رفت. ولی نمی شد متوقف بشه. پشت سرش رو می فهمید ولی نمی شد برگرده نگاه کنه. با اونهمه تاریکی جهنمی اگر بر می گشت می دید ولی جرأتش رو نداشت. اگر بر می گشت صید می شد. صیاد از دل تاریکی نرم و سبک پیش می اومد و پرپری گرفتار وسط هوای سیاه جامد گیر کرده بود. تیر در تعقیبش بود. شب به جهنم می زد. وحشت حاکم بود. اگر ترس بهش مسلط می شد سقوط می کرد. صدای رسیدن صیاد رو می شنید. نزدیک می شد. نزدیک تر و باز هم نزدیک تر. وحشت برنده شد. تیر از فاصله نزدیک شلیک شد. پرپری سفیر تیر رو شنید که دل هوا و تاریکی منجمد رو چه ساده شکافت و بهش رسید. از بس تلاش کرده بود که سریع تر بره دیگه نا نداشت. وحشت برنده بود. تیر رسید. چه درد وحشتناکی! جیغ درد و وحشت از سقوط پرپری توی گلوش خفه شد. هوایی نبود که تنفسش کنه واسه فریاد شدن. سقوطی توی دل سیاهی جهنم. هوا نبود. نفس نبود. درد بود و خون بود و تاریکی. تاریکی و باز هم تاریکی.
-پرپری! پرپری جان پاشو عزیزم داری خواب می بینی. پرپری! بیدار شو! بیدار شو چیزی نیست پاشو!
بلاخره موفق شد نفس عمیقی بکشه و فریادش رو آزاد کنه. چه لذتی داشت نفس کشیدن، فریاد زدن. رها شدن!
-پرپری! عزیزم طوری نیست خواب دیدی. فقط خواب بود. نترس چیزی نیست تو اینجایی. جات امنه. همه چیز امنه.
توی بغل پر طاووسی داشت مثل بید می لرزید و با تمام جونش هوای سبک رو تنفس می کرد و زورش نمی رسید جیغ های وحشتش رو مهار کنه. پر طاووسی سفت بغلش کرده بود و صدای آرومش اولین چیزی بود که پرپری بعد از اون جهنم کابوس توی جهان بیداری درک می کرد.
-پرپری! آروم باش الان بیداری. همه چیز آرومه. تو داخل لونه خودتی. لونه برگ توتیه خودت. توی منطقه سبز. اینجا تا دلت بخواد امنه. تو پیش مایی. خواب های بد هم برن به جهنم. عزیزم گریه نکن هرچی دیدی فقط خواب بود دیگه هرگز پیش نمیاد. تموم شده. گذشته. رفته. دیگه ولش کن.
پرپری رفته رفته همراه صدای دلداری های آروم پر طاووسی و نوازش های هماهنگ با صداش از جهان سیاه کابوس دور شد. حالا بیدار بود ولی هیبت واقعیته کابوس هاش حالا در بیداری بیشتر توی نگاهش خودنمایی می کرد. دیگه نتونست تحمل کنه. سرش رو به شونه های ظریف پر طاووسی تکیه داد و این دفعه از درد نه از وحشت زد زیر گریه.
-پرپری جان ببین اطرافت حسابی امن و آرومه. تو فقط خواب دیدی. بگو ببینم چی می دیدی که اینهمه ترسناک بود؟
پرپری بی اختیار و به شدت از جا پرید. انگار می خواست از اون هیبت تاریک فرار کنه. پر طاووسی فورا فهمید و این هجوم وحشت رو متوقفش کرد.
-خوب خوب اصلا نمی خواد بهش فکر کنی. ببین! نمی خوام بگی. بذار یادت بره. بهش فکر نکن. تعریفش هم نکن. من خودم تمامش رو می دونم. صیاد لعنتی اینجا نمی تونه کاریت کنه. دیگه فکرش رو نکن.
پرپری توی بغل پر طاووسی فرو رفت و تمام ترس و تمام دردش رو ترکید. از ته دل. با تمام وجود.
-عزیزم عزیزم! پرپری جان آروم باش عزیزم اون فقط1خواب بی مزه بود. دیگه بیدار شدی. آروم باش عزیزم چیزی نیست. چند وقت دیگه این کهنه میشه برات، بال هات هم باز میشن، پرواز می کنی، همه با هم می پریم، وایی اگر بدونی چه خوش می گذره! مسابقه پرواز هم میدیم و تو هم هستی، حالت جا میاد، بر می گردی آسمون، میری بالا، از نوک درخت دم کوتاه هم بالا تر می پری، من می دونم که می پری، آروم باش، الان دم صبحه، بهاره، هوا عالیه، همه چیز قشنگه، آروم باش عزیزم آروم باش همه چیز آرومه، ………
هقهق های پرپری رفته رفته به زمزمه های آروم پر طاووسی می باختن و آهسته آهسته کوتاه تر و خفیف تر می شدن و آرامش دوباره به وجودش بر می گشت. آرامشی زخم خورده اما شیرین!.
بهار آشکارا حاکم بود. و چه حاکمیت دلپذیری واسه تمام جنگل! آسمون و خاک جنگل پر بود از بهار! پرپری می مرد واسه این حال و هوای بهشتی! منطقه سبز خود بهشت بود. بهشت رنگ و عطر و خنده هایی که حتی وسط شب ها هم متوقف نمی شدن. اوج می گرفتن و می رسیدن به آسمون. شب ها هم عجیب یاری می کردن. انگار آگاهانه همراه بودن. مهتاب های رویایی و ستاره هایی که انگار همراه خنده های پرنده های منطقه سبز می خندیدن و می رقصیدن و می باریدن وسط عصر آهنگ های شبانه پرنده هایی که انگار خواب نداشتن.
-آهایی پرپری چیکار داری می کنی؟ به نظرت اگر پرت بشی پایین چندتا پر سالم ازت می مونه! دیوانه آروم بگیر تا خودت رو فنا نکردی!
پرپری وسط شاخه نوردی های سریعش دستی واسه دم سیاه تکون داد و بلند خندید. دم سیاه با حیرتی وحشت آلود تماشاش می کرد که روی شاخه های بالا تر و باز هم بالا تر می پرید و دور تر می شد.
-بهت میگم مواظب باش عجب گیری کردم ها! می افتی گرد و خاک میشی!
پرپری متوقف نشد و بلند تر خندید.
-مگه چیکار کردم؟ گفتید پایین نرو نرفتم دیگه! این بالا که باید1حرکتی کنم وگرنه1دفعه دیدی تبدیل شدم به یکی از این شاخه ها!
دم سیاه آشکارا نگران بود.
-تو از سر لطف هم شده2دقیقه آروم بگیر من بهت تعهد می کنم تبدیل به هیچ شاخه ای نمیشی آه خدا کی میشه دم کوتاه بال های این رو بازش کنه من خیالم جمع شه! کم دردسر دارم باید مواظب باشم این1کاری دست خودش نده تا ازش غافل میشم بی معتلی، … پرپری! کجا غیب شدی؟ وااییی پرپری نه!
هوار دم سیاه با جیغ پرپری هم زمان شد. پیش از اینکه پنجه های پرپری از شاخه جدا بشه دم سیاه . اونجا بود. پرپری چشم هاش رو بست و خودش رو سپرد دست کبوتر چابک که مثل برق رسید و گرفتش و به سرعت چرخید و با احتیاط وسط شاخه های امن فرود اومد.
-من باهات چیکار کنم پرپری هان؟ آخه تو واسه چی اینهمه شری؟
پرپری کمی گیج به دم سیاه نگاه کرد و لبخند بی رمقی بهش زد.
-ممنون! اگر نبودی الان تبدیل شده بودم به خاک! این مدلی نگاه نکن خوب به من چه؟ اصلا تمامش تقصیر تو شد اگر حواسم رو پرت نمی کردی تعادلم رو از دست نمی دادم دیگه!
دم سیاه چنان حیرت کرد که بی هوا1قدم بلند رفت عقب و از روی شاخه افتاد پایین. پرپری جیغ کشید ولی کبوتر فقط چند سانت پایین رفت و بلافاصله پرواز کرد و برگشت سر جای اولش.
-تقصیر من؟ این خودت بودی که اینهمه، … پرپری چی شده به چی خیره شدی با اینهمه وحشت؟
پرپری جواب نداد. نگاه ماتش به مقابل خیره مونده بود و تمرکز لازم نبود که حیرت و وحشت توی نگاهش دیده بشه. دم سیاه رد نگاهش رو گرفت و نفس راحتی کشید.
-از چی ترسیدی؟ اون دم کوتاهه. چیش اینهمه برات غیر معموله؟
پرپری با چشم های گشاد از وحشت به دم کوتاه که اون دور ها به طرزی کاملا غیر عادی می پرید خیره بود.
-اون چشه دم سیاه؟ مثل اینکه1چیزیش شده!
دم سیاه برعکس پرپری نه جا خورد نه ترسید.
-اون هیچیش نیست پرپری. مطمئن باش کاملا سلامته.
پرپری قانع نمی شد.
-مگه نمی بینی؟ واسه چی این مدلی می پره؟ اینهمه یواش، اینهمه پایین، اینهمه شق و رق و دمش رو ببین! واسه چی دمش رو اینهمه سفت گرفته و پخشش کرده؟ داره برعکس همیشه افقی میره. الانه که، …
دم سیاه خندید.
-نترس چیزی نیست. دم کوتاه تنها نیست. چندتا جوجه همراهش هستن. روی دمش سوارن و اون داره پرواز یادشون میده. واسه همین این طوری میره. اگر عمودی و مثل همیشه بره اون فسقلی های بی پرواز و تازه پرواز1ثانیه هم دووم نمیارن. اون ها لای پر های دمش و روی شونه هاش نشستن. این طوری هم تعجب زده نباش از زمانی که اومدی بین ما شبیه تعجب شدی از بس از هر چیز اینجا تعجب کردی. دم کوتاه همینه دیگه! عشقش فسقلی هایی هستن که باهاشون می پره و باهاش می پرن. خیلی وسط این جیک جیکو های شلوغ و اعصاب خورد کن طرفدار داره و خیلی هم هوادارشونه. الان هم اون ها توی آسمون از سر و کولش دارن بالا میرن و عشق می کنن و عشق می کنه.
پرپری همچنان حیرت زده به این صحنه عجیب خیره مونده بود.
-ولی واسه چی؟ اون جوجه ها باید از پدر ها و مادر هاشون پریدن رو یاد بگیرن. دم کوتاه که نمی تونه!
دم سیاه نفس عمیقی کشید که پرپری نفهمید آه بود یا نفسی از سر خستگی.
-اون ها نمی تونن پرپری. خیلی از این ها بدون اینکه بدونن صیاد چیه زندگیشون درگیر این تجربه لعنتی شده! خونواده های خیلی از این ها صید صیاد شدن. خیلی هاشون از دست رفتن. بعضی هاشون هم از دست نرفتن ولی دیگه پرواز بی پرواز. من یکیشون رو می شناسم. چندین تا جوجه داخل1لونه هستن با خاطره پدری که صید شد و مادری که روی چندتا تخم جدید نشسته. این فسقلی هنوز پرواز رو بلد نبود که وظیفه سیر کردن کوچولو تر های لونه افتاد روی دوشش. تصور کن زیر بال هایی که هنوز درست و حسابی در نیومدن مگه چندتا جوجه میشه جا بشن تا سرمای شب اذیتشون نکنه؟ دم کوتاه گرفتش زیر پر و پرواز و دونه چیدن رو یادش داد. اوایل خودش واسهشون دونه می چید می داد این ببره لونه. الان هم حسابی مواظبشه. این یکی رو من می شناسم. دم کوتاه1عالمه از این دوست های فسقلی داره و کلی هم با هم جورن. پرپری! خوبی؟
پرپری حس می کرد هوا سنگین شده. چه قدر از صیاد متنفر بود. چه قدر از این واژه نفرت داشت!
-این درست نیست! خدایا این درست نیست آخه واسه چی؟
-آهایی دم سیاه! پر طاووسی طرف های تاکستان1دسته پرنده یواشکی دیده که از بیرون داشتن لای شاخه های تاک ها رو وارسی می کردن. مثل اینکه1خبر های مزخرفی هست.
دم سیاه بی معتلی پرید و در حالی که دور می شد هوار زد:
-پرپری محض خاطر خدا چند لحظه دردسر درست نکن باشه؟
پرپری واسه اینکه صداش به دم سیاه که حسابی دور شده بود برسه جیغ کشید:
-باشه!
دم سیاه نشنید. رفته بود و پرپری با1عالمه افکار از هر مدلی و1صحنه عجیب از همراهی1دسته جوجه ناهمگون با پرنده ای که هرگز خودش جوجه ای نداشت تنها موند.
پرپری دم کوتاه رو تماشا می کرد که همراه جوجه هایی که با ترسی معصومانه از روی دم و شونه هاش می پریدن و چندتا بال پروازی دور می رفتن و در آستانه افتادن دم کوتاه با1شیرجه سبک می گرفتشون چه شاد و سر خوش از سر و کولش بالا می رفتن و جیغ و داد راه انداخته بودن و از موفقیت های کوچیکشون توی پریدن های نصفه نیمهشون شادی می کردن و دم کوتاه چه بلند و سفت تشویقشون می کرد. پرپری چنان محو این داستان شده بود که اطرافش رو یادش رفت.
-به چی اینهمه دقیق ماتت برده پرپری؟
پرپری از جا پرید و به زردبال نظری گذرا انداخت.
-به هیچی.
زردبال خندید.
-دم کوتاه1کمی عجیبه. تو هم عادت می کنی. راستی بال هات در چه حالن؟ هنوز درد داری؟
پرپری بدون اینکه نگاه از دم کوتاه برداره به علامت نفی سر تکون داد.
-نه درد نمی کنه. یعنی نمی دونم. آخه حرکت ندارن که بفهمم درد دارن یا نه.
زردبال با لحنی که سعی می کرد اطمینان بخش باشه سکوت رو شکست.
-اون ها درست میشن. بال هات رو میگم. همین روز ها از دست برگ ها خلاص میشی. بعدش تویی و آسمون سبز.
پرپری حواسش جمع شد.
-آسمون سبز نیست. من آبی می بینمش. شما چه طور؟
زردبال خندید.
-به من نگو شما. من زردبالم. منظورم آسمون منطقه سبز بود. وگرنه من هم آبی می بینمش.
پرپری آهسته سر تکون داد.
-نه! آسمون هیچ کجا سبز نیست. حتی اینجا توی منطقه سبز. آسمون همه جا آبیه.
زردبال خواست بیشتر توضیح بده ولی نگاه پرپری می گفت که از این ماجرا و توضیحات زردبال کلی فاصله گرفته. پرپری غرق چیزی بود که زردبال نمی دونست چیه و مطمئن بود که اون لحظه نمی تونه به ماهیتش پی ببره.
دم کوتاه آهسته و خیلی مواظب وسط آسمون چرخید و دور شد. پرپری اون قدر با نگاه دنبالش کرد تا محو شد و جز1زمینه سبز خالی چیزی توی صفحه نگاهش باقی نموند.
-آهایی سلام! دنبال حواست می گردی که پرت شده رفته؟ نگرد خودش بر می گرده.
پرپری از عالم افکارش در اومد و با لبخند به طرف صدا برگشت. زردبال رفته بود و پرپری نفهمید کی.
-سلام شیطون. حالت خوبه؟
شیطون مثل همیشه بلند خندید.
-سلام پرپری. چیه کجاهایی؟ نکنه رفتی توی هوای جلف بازی!
پرپری خندید. این شیطون حسابی توی نظر بعضی از منطقه سبزی ها اذیت کن بود ولی پرپری اون خنده ها و شیطنت ها رو اصلا مایه آزار نمی دید و برعکس خیلی هم خوشش می اومد.
-من جلف نیستم. توی هوای جلف بازی هم نرفته بودم. فقط، …
شیطون آرامش رو انگار نمی شناخت. همین طور1سره می چرخید و شلوغ می کرد.
-فقط چی بگو فقط چی؟ به کسی نمیگم جلفی به سرت زده بود فقط به کل منطقه سبز میگم. هاهاها!
پرپری همراه شیطون می خندید.
-چی رو میگی؟ به کی میگی؟ اصلا یادم رفت سر بحث کجا بود تو هم که آروم نمیشینی حرف بزنی از بس چرخیدی تمام تمرکزم چرخید و ریخت به هم از دست تو!
شیطون زد زیر خنده.
-خوب پس موفق شدم فکر های بی خودی و جلفانه رو از سرت بپرونم. دیگه دنبالش رو نگیر. توجه کن به من و به هوا که چه عالیه و به سبزی های همه دور و برت و خلاصه به همه چیز های خوب توجه کن و توی فکر های جلف هم نرو.
پرپری از ته دل همراه شیطون خندید.
-توی اون هوا ها نمیرم. ممنونم شیطون!
شیطون در حالی که تاب می خورد و آواز می خوند رفت و دور شد. پرپری فرشته و مهربون رو دید که با فاصله کمی از همدیگه از2تا مسیر جدا رسیدن و هر2تا1دفعه از دیدن هم حیرت کردن و لبخند زدن.
-سلام پرپری کی میشه تو بپری!
-سلام مهربون! سلام فرشته! حالا شما2تا هم واسه من دست بگیرید. آخرش من می پرم.
فرشته با محبت بال های بستهش رو ناز کرد و بوسیدش.
-آره که می پری عزیزم مگه میشه همین طوری بمونی!
مهربون با همون لبخند تأییدش کرد.
-آره بابا به همین زودی تو هم می پری و ببین کی بهت گفتم تو پدر آسمون رو درمیاری.
هر3تا زدن زیر خنده. پرپری دیگه عادت کرده بود به خنده هایی که1دفعه شلیک میشدن، اوج می گرفتن و می رفتن آسمون. توی منطقه سبز همیشه خنده ها همین طوری بودن.
-بچه ها جریان اون یواشکی های اون طرف تاک چیه؟ دم سیاه رفت حلش کنه هنوز نیومده.
فرشته از جا پرید.
-چی؟ وایی پرپری زود تر می گفتی من باید برم بعدا می بینمت.
فرشته مثل فشنگ پرید و رفت. مهربون مسیر پروازش رو با نگاهی بسیار آروم دنبال کرد و نفس عمیقی کشید.
-مهربون! حالا دوباره دعوا میشه؟
مهربون با صدای پرپری از جهان افکارش اومد بیرون.
-شاید1دعوایی هم بشه. ولی کاش نشه!
پرپری آه کشید.
-کاش می شد می رفتم اونجا می دیدم چی داره میشه. خیلی نگرانم.
مهربون لبخند زد.
-تو که هرس کار نیستی بری اونجا. نگران نباش عزیز اون ها خودشون حلش می کنن. اگر هم درگیری پیش بیاد که همه می فهمن تو هم می فهمی.
مهربون این ها رو گفت و نگاهی اطمینان بخش به پرپری کرد ولی پرپری همچنان نگران چشم به مسیر تاک ها دوخته بود.
-چیزی نمیشه پرپری. اصلا بذار من تا جایی که مجاز باشم میرم اگر چیزی فهمیدم میام بهت میگم. زود بهت می رسم.
پرپری تشکرش رو زمزمه کرد. مهربون بلافاصله پرید و رفت ولی پرپری تنها نموند. پر طاووسی بلافاصله رسید.
-پرپری فرشته کو؟
-فرشته؟ اومد طرف شما ها. یعنی طرف تاک ها.
-خوب پس رفتش. دم سیاه فرستادم پیداش کنم و دقیقا بفرستمش همونجا. بعدش هم گفت مواظب تو باشم که1دردسری واسه خودت درست نکنی.
پر طاووسی آروم خندید ولی پرپری داشت از دلواپسی دیوانه می شد. پر طاووسی با1نگاه فهمید.
-چیه پرپری؟ می ترسی؟ از چی؟
پرپری داشت گریهش می گرفت.
-از جنگ. خیلی وحشتناکه این درگیر شدن ها.
پر طاووسی دستی به پر های تیهو کشید و لبخند زد.
-نترس عزیزم طوری نمیشه. نهایتش2طرف1کمی پر و بال هم رو می تکونن و حل میشه.
پرپری آه کشید.
-پر طاووسی؟ واسه چی این طوریه؟ چرا منطقه سبز می جنگه؟ واسه چی دم سیاه این زمان ها کبوتر جنگی میشه؟ من تا حالا هرچی کبوتر دیدم همه مهربون بودن. پس چرا اینجا…؟
پر طاووسی پر های تیهو رو آهسته نوازش کرد تا آروم تر بشه.
-پرپری! دم سیاه هم مهربونه. مگه این مدت که اینجایی ازش بد دیدی؟ رفتارش باهات خوب نبوده؟
پرپری تقریبا از جا پرید.
-البته که بوده. رفتارش با من خیلی هم خوب بوده. با من بد تا نکرده با من هیچ کسی بد تا نکرده دم سیاه هم که حسابی هوام رو داره. ولی کاش نمی جنگید! کاش کل منطقه سبز اصلا با کسی نمی جنگید! دم سیاه هم کاش درگیر نمی شد. این مدلی که میشه ازش می ترسم.
پر طاووسی خندید. مثل همیشه آروم.
-ببین پرپری! دم سیاه کبوتر جنگی نیست. با کسی هم نمی جنگه. نه دم سیاه نه منطقه سبز. اینجا فقط دفاع می کنه. از حریمی که بقیه بهش تجاوز می کنن. دم سیاه هم در غیاب دم کوتاه وظیفه این مواظبت و دفاع روی دوششه. گاهی باید مقابل موانع مزاحم وایستی. دم سیاه اگر با خودش باشه همون کبوتر مهربونیه که تو و من توی عصر آهنگ ها می بینیمش. ولی زمان هایی که لازم میشه1خورده سفت بیاد باید بیاد دیگه. ازش نترس. اصلا لازم نیست. تو خودی هستی. جزو منطقه خودمونی. از خودمونی. ولی به نظرم طرف مقابل باید بترسه. هم از دم سیاه هم از کل منطقه سبز. تو هم این طوری نگران نگاهم نکن چیزی نشده که! اوناهاش دم سیاه خودش اومد! فرشته و مهربون هم باهاش هستن.
-پر طاووسی لطفا از این ها که گفتم چیزی بهش نگو.
-چرا باید بگم؟ دم سیاه خیلی مثبته پرپری. اگر بدونی طفلکی چه فشاری بهش میاد سر دردسر های اینجا؟ خودت که هستی می بینی. دم کوتاه که تقریبا اصلا نیست. این بیچاره زیر بار دردسر های منطقه له شد ولی زمان های عادی هنوز می خنده.
پرپری زمزمه کرد:
-مواظب من هم هست.
پر طاووسی زد زیر خنده.
-پر طاووسی راحتی؟ می بینم که بساط خنده به راهه. دفعه بعدی تو رو جای خودم می فرستم ظاهرا خوش می گذره.
-دم سیاه این مدل کار ها به جنس من نمی خوره. دفعه بعدی هم از همین مأموریت ها اگر داشتی بده به خودم. هم استرس نداره هم این پرپری رو من حسابی دوستش دارم.
دم سیاه نگاه معنی داری به پرپری کرد ولی فورا لبخند چهرهش رو پوشوند.
-استرس نداره؟ ببینم نکنه این پرپری رو به شاخه ها بستیش؟ این شکل استرسه که نازل شده به من. چه جوریه که تو اینهمه راحتی و من الان وسط رفع و رجوع تاک ها هم که بودم دلواپسیه این داشت اعصابم رو می جوید؟
پر طاووسی خندید.
-از اون طرف تاک ها چه خبر دم سیاه؟
دم سیاه چهرهش رو کشید توی هم.
-هیچی صحبت کردیم حل شد.
پر طاووسی بهش خیره شده بود.
-صحبت کردید؟ زبونت رو هم فهمیدن؟
دم سیاه لبخند کم رنگی زد.
-خوب زبون من که نه ولی من سعی کردم کوتاه بیام و به1زبونی بگم که بفهمن. خلاصه حل شد بدون دردسر هم حل شد تا دردسر بعدی.
-اصلا ماجرا چی بود؟
-هیچی بابا حضرات معترضن. میگن درخت های اینجا یعنی منطقه ما از درخت های باقیه جنگل بالا تر رفته و همراه این کوهه داره روی جنگل و بقیه منطقه ها سایه میندازه و از این چیز ها.
پر طاووسی اخم کرد.
-خوب اینکه تقصیر ما نیست! اون ها هم درخت های بلند بکارن تا بکشن بالا. وقتی به تاک و کاکتوس رضایت میدن نتیجه چی باید باشه؟
دم سیاه شونه هاش رو انداخت بالا.
-چی بگم! حالا می بینی به زبون این ها حرف زدن چه سخته؟
پر طاووسی همچنان با اخم به مقابل خیره مونده بود.
-هنوز محتوای اعتراضشون رو نفهمیدم. می خوان ما از اینجا بلند بشیم بریم واسهشون درخت بکاریم تا منطقهشون بره بالا تر!
دم سیاه مهلت پیدا نکرد جواب بده. صدای وحشتناکی از طرف کوه بلند شد و1دفعه تمام منطقه سبز پر شد از صدای هوار و جیغ و فریاد هایی که هیچ طوری نمی شد با خنده های شاد اشتباه گرفته بشن.
-آهااااااایی! یخ داره میااااااد! 1کوه یخ از اون بالا اومده پایین و درست پشت درخت های محافظ گیر کرده ولی درخت ها نمی تونن خیلی نگهش دارن. هر لحظه ممکنه بشکنن و اینجا بره زیر یخ! آماده باشید هر لحظه میریم هواااا! اگر بمونید موندید!
صدای هوار کاکل حنا وسط فریاد های وحشت همچنان بلند و رسا بود. طنین1نعره دیگه از دل کوه تمام پرنده ها رو از جا پروند.
– مواظب باشیییییید! پرواااااز برید هوا همگی روی هوا روی هوا روی هوااااا!
فرمان هشدار دم سیاه و کاکل حنا وسط غرش کوه گم می شد. در1لحظه همه منطقه سبز روی هوا چرخ می زدن و آسمون منطقه از پرنده های نا آروم و ترسیده سیاه بود. پرپری با نگاهی که تصویر وحشت شده بود به کوه میخکوب شده بود. دم سیاه چرخی توی هوا زد و زمانی که از سلامت همگی مطمئن شد مثل تیر شیرجه زد و پرپریه بی پرواز رو از روی شاخه توت برداشت و رفت بالا. پرپری از ترس چشم هاش رو بست و بین دست های دم سیاه مچاله شد. قیامتی از وحشت اطرافشون برپا شده بود که انگار انتها نداشت. دم سیاه وسط اینهمه ترس با صدایی که سعی می کرد آروم و عادی باشه پرپریه ترسیده رو دلداریش داد.
-از چی ترسیدی؟ اونجا جات که نمی ذاشتم! چیزی نمیشه نترس. الان می برمت1جای امن بقیه هم میان صحبت می کنیم حل میشه.
پرپری از شدت وحشت به تنها پناهش وسط آسمون چسبید. دم سیاه که سفت و مطمئن نگهش داشته بود. پرپری سرش رو لای پر های شونه کبوتر فرو کرد و چشم هاش رو محکم بست ولی صدا ها قطع نمی شدن. از نعره کوه و صدای جیغ های اطرافش فهمید که یخ ها دارن برنده میشن.
-درخت های اون پایین این طوری دووم نمیارن. دم سیاه چیکار کنیم؟
-آهاااااایی دم کوتاه اومََََََََََد!
فریاد ها این دفعه از جنس امید بودن.
-آهایی شما ها! همگی سالمید؟
فریاد های تأیید پرنده ها با نعره های کوه قاطی شد.
-این بی پروازه پرپری چی شد؟ جاش که نذاشتید!
-اینجاست دم کوتاه وسط پر های دم سیاه داره سکته می کنه.
دم سیاه واسه اطمینان آهسته شونه های مچاله شده تیهو رو بین دست هاش فشار داد. دم کوتاه با رضایت به کبوترش نظر انداخت و لبخند زد. کوه دوباره غرش کرد.
-دم کوتاه داریم میریم زیر یخ!
-فعلا رفتیم هوا!
-حالا چیکار کنیم؟
-دم کوتاه درخت ها می شکنن این لعنتی هم بزرگه کل منطقه رو قورت میده1کاری کن!
-راست میگه باید1طوری جلوش رو گرفت آخه!
-دم کوتاه نمی خوایی هیچی بگی1چیزی بگو دیگه!
دم کوتاه مثل همیشه بود. این دفعه بدون لبخند ولی با همون حال و هوا و همون نگاه سرد و بی اتصال به هیچ چیز.
-اجازه بدید عشق ها تا1چیزی بگم آخه وسط این آواز خوندن های شما من دارم لذت می برم چی بگم دیگه!
وسط آسمون و وسط وحشت همه زدن زیر خنده.
-خوب باشه ما گوش می کنیم حالا تو بگو نوبت ماست که لذت ببریم.
دم کوتاه تک خنده ای زد و نگاه از یخ هایی که پشت درخت های دامنه کوه جمع می شدن برداشت.
-باشه ببرید. بعدش هم دوباره نوبت منه.
این دفعه آسمون بود که از شلیک خنده ها ترکید.
-بابا ول کنید مثل اینکه روی هواییم ها!
دم کوتاه این دفعه واقعا خندید.
-دم سیاه! حل میشه. ولی این داره راست میگه بچه ها ما الان روی هواییم و نمیشه خیلی این بالا بچرخیم. بال هامون که تا ابد زور ندارن. اگر نجنبیم خسته میشن و باید بریم مهمونیه یخی.
غرش یخ ها همه رو دوباره از جا پروند. دم کوتاه به یخ هایی که درخت های ردیف اول رو خم می کردن نظر انداخت.
-دم کوتاه! باید چیکار کنیم؟
دم کوتاه نگاه متفکرش رو از یخ های ویران گر گرفت و به جمعیت ساکت و منتظر اطرافش نظر انداخت.
-باید حفاظ منطقه رو تجدید کنیم. ولی نه مثل همیشه. یخ ها مهلت نمیدن ما دونه بکاریم و منتظر بشیم که رشد کنه.
همهمه بلافاصله بالا گرفت.
-پس باید چیکار کنیم؟
-راست میگه باید چیکار کنیم؟
-دم کوتاه بحث روز و ساعت نیست حرف دقیقه هاست. هر لحظه اوضاع داره خراب تر میشه. هیچ گیاهی به این سرعت رشد نمی کنه و ظرف1ساعت دونهش درخت نمیشه. با چی باید جلوی این لعنتی رو بگیریم؟
… … …
دم کوتاه همچنان عمیق و متفکر جمعیت پر التهاب و پر همهمه رو زیر نگاه گرفته بود. سکوتش رو که شکست، صداش راحت به گوش تمام سبز ها می رسید.
-باید دیوار بسازیم. دیواری از درخت های بزرگ و محکم و از الوار و تخته و از هرچی که دستمون برسه. فقط این طوری میشه به یخ ها پیروز شد.
حیرتی از جنس ترس همه رو گرفته بود.
-دم کوتاه متوجه هستی چی میگی؟ ما پرنده ایم. این یخ ها با یکی2تا درخت کارشون راه نمی افته. می دونی این که گفتی عملی نیست؟
دم کوتاه نگاهی همچنان بی اتصال ولی مطمئن به زردبال و به همه پرنده های دلواپس و ترسیده انداخت. سکوت رو که شکست لحنش هم شبیه نگاهش سفت و مطمئن بود. چنان سفت و مطمئن که ترس1قدم از وسط جمعیت آسمونی منطقه سبز کشید عقب.
-بله ما پرنده ایم و درخت ها خیلی بزرگن و یخ ها هم خیلی زیادن. ولی ما1جمع هستیم. ما1منطقه منسجم هستیم. ما بار ها منطقه سبز رو از ریزش یخ ها نجاتش دادیم. این دفعه1خورده سخت تره ولی ما همچنان پرنده های منطقه سبزیم! سبز ها! همگی بریم از یخ ها این جنگ رو ببریم! بریم لونه هامون رو، درخت هامون رو، منطقه مون رو از کوه پس بگیریم!
دم کوتاه دیگه معطل نشد و پرید. لازم هم نبود که معطل بشه. بقیه با فریاد هایی که هرچی بالا تر می رفت تا به خودشون و به بقیه آرامش و اطمینان بده مثل1لشکر جنگ واقعی همراهش پرواز کردن. اون ها می رفتن و پرپریه بی پرواز هم بین دست های دم سیاه که جمع رو شونه به شونه دم کوتاه فرمان دهی می کرد همراهشون بود.
تماشاگر ها از منطقه های دیگه می دیدن که بعد از نعره های کوه، آسمون از طرف منطقه سبز1دفعه پر از پرواز و پر از فریاد شد و1سایه خیلی بزرگ انگار با صد ها بال که همراه و کاملا هماهنگ باز و بسته می شدن، مستقیم رفت بالا، به سرعت باد اوج گرفت و مثل تیری که از کمان تقدیر در رفته باشه بی توقف و برق آسا فضا رو می شکافت و به طرف کوهستان و برای جنگ با یخ ها به دل کوه می زد! توی تمام ذهن ها1واقعیت بلافاصله نقش شد.
-سبز ها دارن به جنگ کوهستان میرن!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز4

-خوب پرپری! اون طرف ها! داشتی کجا می رفتی وسط شب هان؟
پرپری گیج و خیس می لرزید و از وحشت اتفاقی که از سرش گذشته بود نفسش بالا نمی اومد. ولی سکوت خیلی دووم نداشت. پرپری نتونست ولی دم سیاه شکستش.
-داشتی می گفتی. ببینم اصلا تو توی شب اونجا چیکار می کردی؟
فرشته آهسته نق زد.
-اه دم سیاه!
دم سیاه بدون هوار ولی سفت حرفش رو برید.
-اجازه بده فرشته.
فرشته بلند تر نق زد.
-آخه دم سیاه!
دم سیاه اجازه نداد.
-فرشته لطفا حرفم رو نَبُر!
فرشته کشید عقب. دم سیاه مقابل پرپریه منگ از وحشت و از خستگی و سرما ایستاد و دوباره سکوت رو شکست.
-می گفتی پرپری. توی تاریکی، دم رودخونه، تو چیکار می کردی؟
پرپری به زور زمزمه کرد:
-آب می خوردم.
دم سیاه خندید ولی نه از جنس رضایت.
-آب می خوردی؟ مگه همینجا قحطی شده که واسه آب خوردن اون طرف ها رفتی؟ اینجا که به جای رودخونه1چشمه اون وسطه. تو نمی دونستی؟
فرشته نتونست تحمل کنه.
-دم سیاه بسه دیگه!
دم سیاه با تحکمی بدون هوار خطابش کرد.
-فرشته برو بیرون!
-نه! خوب باشه هیچی نمیگم ولی آخه تو خیلی…
دم سیاه کوتاه نیومد.
-فرشته! شنیدی چی گفتم؟ برو بیرون! الان! زردبال و کاکل حنا درگیر علف های کنار چشمه شدن که عصر آهنگ دیشبی حسابی همگی با هم بهمشون ریختید بپر کمک کن درست بشه.
-ولی آخه دم سیاه من، …
-فرشته! میری بیرون یا لازمه روی دست تا اطراف چشمه ببرمت و خودم برگردم اینجا؟
فرشته به وضوح عقب کشید. زیر سنگینیه نگاه دم سیاه چندتا قدم کوتاه رفت و پرواز کرد و دور شد. دم سیاه با پرپری تنها موند.
-خوب حل شد. داشتم ازت می شنیدم پرپری. بحث تشنگیت بود و چشمه منطقه سبز. مثل اینکه می گفتی جای چشمه رو می دونستی درسته؟
پرپری نفس عمیقی کشید که در نتیجه سینهش از سرما سوخت.
-من نمی دونستم ولی اگر هم می دونستم فایده نداشت. نمی شد برگردم اینجا. گم شده بودم. رفتم راه رو پیدا کنم بیشتر گم شدم. بعدش غروب شد. بعدش از منطقه سبز رفتم بیرون. بعدش رسیدم به رودخونه. بعدش تشنهم بود رفتم آب بخورم که1دفعه، …
بغضش ترکید و بی صدا زد زیر گریه. با اینکه رودخونه حالا خیلی دور بود و جاش حسابی امن بود ولی نمی فهمید واسه چی این حس منفیه وحشتناک رو داشت که1چیزی این وسط درست نیست.
-پرپری! ببین تو خیلی بی دقتی. مگه من بهت نگفتم اطرافم بمون و جایی نرو؟ تو که هم زخمی هستی و هم اینکه هنوز جایی رو بلد نیستی می بایست بهم گوش می دادی ولی ندادی. در عوض زمانی که من حواسم نبود در رفتی. می دونی چه قدر واسه پیدا کردنت گشتیم؟ می تونی تصور کنی چه قدر دلواپست شدیم؟ متوجهی چیکار کردی؟
دم سیاه حرصی بود ولی صداش بالا نمی رفت. فقط حرصی بود و پرپری این رو می فهمید.
-گاهی لازمه ما حرف گوش کنیم. شاید کسی که داره1توصیه ای بهمون میده1دلیلی واسه اصرارش داشته باشه. الان تو واسه چی گریه می کنی؟ چیزی نشده. فقط تو حسابی همه ما رو به هم ریختی. ولی به جز این دیگه اتفاقی نیفتاده. هم سالمی و هم اینجایی و جات امنه. دیگه بس کن.
پرپری وسط هقهق هایی که داشتن بیشتر می شدن بریده گفت:
-من، معذرت می خوام. فقط، می خواستم، تماشا کنم. معذرت می خوام!
حال و هوای دم سیاه مهربون تر شد.
-باشه. می دونم. تو خسته شدی از بی پرواز موندن. ولی ببین! باید تحمل کنی. 1خورده دیگه کامل درمون میشی دم کوتاه هم این برگ ها رو باز می کنه و تا اون زمان هم تو بیشتر این اطراف رو بلد میشی و می تونی هر جایی دلت خواست بری و هرچی دلت خواست تماشا کنی و اتفاقی هم واست پیش نیاد. ولی تا اون زمان1خورده حرف گوش کن. دیگه هم این طوری واسه خودت و واسه من دردسر نشو!
پرپری به زور نجوا کرد.
-معذرت می خوام.
دم سیاه به وضوح نرم شد.
-بسه دیگه الان که چیزی نشده. فقط به نظرم تو سرما خوردی. دیگه گریه نکن. به خیر گذشت. معذرت هم1دفعه گفتی که می خوایی دیگه نمی خواد بگی. الان زیر این برگ پهن ها بمون تا هم خشک بشی هم حالت جا بیاد. دم کوتاه گفت لای این ها استراحت کنی و فعلا هم دیگه پایین نباید بری.
پرپری به نشان موافقت سر تکون داد و با کمک دم سیاه لا به لای برگ ها خزید اما هنوز تقریبا بدون صدا هقهق می کرد. دم سیاه دیگه حرفی نزد ولی کنارش موند و پر های خیس و برگ هایی که بال هاش رو بسته بودن رو با دقت و احتیاط مرتب کرد، در حالی که مواظب بود دردش نیاد پر ها و برگ های اطراف زخم بستهش رو صاف کرد و آروم و با دقت پرنده خیس و وحشتزده رو با برگ های کلفت و پهن خوب پوشوندش. پرپری چند لحظه بعد بدون اینکه خودش بفهمه چشم هاش بسته شدن و به خواب عمیقی فرو رفت.
فردای اون شب پرپریه حسابی سرما خورده روی درخت توتش چندین تا ملاقاتی داشت که پر طاووسی و فرشته و دم سیاه و خیلی های دیگه جزوشون بودن.
-هی ببین چی شد! چه طوری پرپری؟ شنیدیم می خواستی در بری رودخونه دستگیرت کرد آره؟
باز هم همون شلیک خنده ها که مثل توپ می ترکید و اطراف رو می لرزوند.
-راست میگه شنیدیم یواشکی زده بودی بیرون داشتی می رفتی صید منظره های پیچکی.
باز هم خنده ها.
-خوب حالا چه شکلی بودن؟ خیلی قشنگ بود؟
باز هم خنده ها و خنده ها.
-بچه ها مواظب مواظب دم کوتاه اومد برید عقب!
پرپری1لحظه نفهمید جنجالی که بعد از اعلام این خبر بپا شد واسه چی بود. در مقابل نگاه حیرتزدهش پرنده ها1دفعه با وحشت کشیدن عقب که در نتیجه همه ریختن روی هم و روی شاخه ها خوردن زمین ولی باز هم مثل اینکه می خواستن از1حادثه فرار کنن بی نظم و با عجله توی هم دست و پا می زدن و سعی می کردن هر کدوم زود تر بلند شن و بکشن کنار ولی چون نظمی نبود موفقیتی هم نبود و صدای جیغ و فریاد و جیک جیک های وحشتزده بود که رفت هوا و صحنه هر لحظه مسخره تر می شد. اگر زمان بهتری بود پرپری حتما تا حد مرگ از دیدن این صحنه می خندید ولی اون لحظه فقط به شدت تعجب کرد. دم کوتاه پیش از این هم وارد جمع بقیه شده بود این ها واسه چی اینهمه شدید ترسیده بودن؟ ولی جوابش رو خیلی زود گرفت. دم کوتاه1دفعه نفهمید از کجا ظاهر شد، با1شیرجه عمودی و بسیار سریع فرود اومد و بدون اینکه توجه کنه روی چی و کی فرود میاد، به ضرب تمام درست بالای سر پرپری متوقف شد که در نتیجه3تا از پرنده های پریشون از روی شاخه هایی که به شدت از این برخورد دم کوتاه لرزیده بودن افتادن پایین اما سریع پرواز کردن و کمتر از ثانیه ای بعد دوباره بین بقیه بودن. دم کوتاه نگاهی بی اتصال و بیخیال به این صحنه مضحک انداخت و پرپری دید که نه اخم کرد نه لبخند زد. ظاهرا پرنده های منطقه سبز این مدلش رو می شناختن و اونهمه پریشونی واسه این بود که از مسیر فرود وحشتناکش کنار بکشن چون دم کوتاه اصلا خیالش نبود روی چی داره فرود میاد اون هم با اون ضرب وحشتناک.
-سلام عزیز هام. کسی خیس نشده؟ البته جز این پرپری؟
و هم زمان دستی روی شونه پرپریه بیمار و مات زد.
-چه جوریایی عزیز هان؟
پرپری مهلت جواب دادن پیدا نکرد.
-دم کوتاه پیشِ پَرِ تو داشتیم ازش می پرسیدیم رودخونه چه مدلی دستگیرش کرد و پیچک ها چه شکلی بودن که تو رسیدی.
دم کوتاه دستی به نشونه بیخیال تکون داد.
-خوب خوب طوری نیست فقط این پرپری خیس شد و1خورده هم خیسم کرد که دیگه خیسم نمی کنه. شما ها هم دیگه از این چیز ها نگید ناسلامتی اومدید عیادت.
ولی زمزمه ها به سرعت همهمه شدن و می رفتن بالا اگر دم کوتاه متوقفشون نمی کرد.
-دم کوتاه این که خودش هیچی نمیگه. جدی داشت می رفت اون هم1دفعه؟
دم کوتاه که هنوز دستش روی شونه پرپری بود خیلی آهسته شونهش رو فشار داد و خندید.
-نه بابا جایی نمی رفت واسه چی شایعه درست می کنی جوجه؟ پرپری فقط از دست این دم سیاه داشت در می رفت که1خورده خیس شد. فقط1خورده! این هم تمامش تقصیر شما هاست.
هوار اعتراض همه رفت بالا.
-عه دم کوتاه واسه چی آخه ما چه تقصیری داشتیم آخه واسه چی این رو گفتی آخه… … …
دم کوتاه که همچنان همون لبخند هماهنگ با نگاهش روی چهرهش بود دستش رو آروم از روی شونه پرپری برداشت و سر و شونه هاش رو مثل همیشه تاب داد.
-تقصیر شما ها اینه که رفیق های بهتری نیستید.
-دم کوتاه یعنی ما بدیم؟
-گفتم بهتر نیستید عزیزِ دلم. شما ها رفیق های خوبی هستید عزیز هام ولی بهتر نیستید. پرپری تازه وارده. چیزی از گوشه کنار های منطقه ما نمی دونه، جایی رو بلد نیست، از چشمه ای که وسط منطقه هست هم اطلاعی نداره. در حالی که چندین روزه که اینجاست. شما ها می دونید که اون نمی دونه و می دونید که بال های زخمیش رو من بستم و نمی تونه بپره بره اطلاعات کسب کنه. البته اگر هم نمی بستم باز هم نمی تونست بره اطلاعات کسب کنه چون زخمی بود و پرواز بی پرواز. خوب، حالا1عشقی از بین شما عشق ها بهم بگه با وجود شما ها که باهاش توی1منطقه اید و رفیق هاش هم هستید این واسه چی باید اینهمه ندونه و بخواد که از دست دم سیاه در بره و با پا هاش قدم رو واسه اکتشافات و تفریحات منطقه به این بزرگی رو بگرده و گم هم بشه؟
سکوت به سرعت حاکم شد. دیگه صدایی نبود. دم کوتاه خودش سکوت رو شکست در حالی که لبخندش خط هم برنداشته بود.
-خوب پس نتیجه شد اینکه از الان رفیق های بهتری باشید که دیگه پرپری خیس نشه. براش بگید، یادش بدید، مواظبش باشید که خسته نشه بخواد از دست دم سیاه قدم رو فرار کنه.
دم سیاه تقریبا به نجوا گفتارش رو ادامه داد.
-و بره طرف حصار آبشاری ها.
فضا دوباره از ضرب ناگهانیه خنده ها ترکید. دم کوتاه انگار نشنید.
-بال های پرپری هم بلاخره باز میشن و بعدش نوبت اونه که رفیق بهتری باشه.
پرپری سر بلند کرد و نگاه پرسش گرش رو دوخت به دم کوتاه که داشت لبخند می زد. خواست بپرسه و توضیح بخواد که چه جوری اون باید رفیق بهتری برای بقیه باشه ولی مهلت نشد.
-برید کنار من اومدم! تنها تنها می خندید؟ نمی ترسید از تلافی های من؟
-بچه ها ضد ضربه شید شیطون رسید!
همه زدن زیر خنده. شیطون یا همون مرغ انجیر خوار منطقه سبز با پرواز های مارپیچ رسید در حالی که توی راه عمدا به برگ ها می زد و اون ها رو روی پرنده های جیک جیکو و شلوغ می تکوند و پر و بالشون رو به هم می ریخت.
-ای بابا چیکار می کنی ببین چه اوضاعی درست کردی؟ درست بپر دیگه!
شیطون قهقهه زد.
-این از شکار جلف اولی. چه طوری جلف؟
-اه شیطون محض خاطر خدا این چه کاری بود کردی؟ این برگ ها چسبناکن بهمشون نزن دیگه افتضاح شدیم!
شیطون پرید وسط برگ های چسبناک و در حالی که حسابی وسطشون می لولید توفانی از برگ درست کرد و هوار همه رو در آورد.
-جلف های عزیز چسبی بشید که خیلی خوش می گذره. بعدش هم همگی برید سر چشمه تمیزکاری و دوباره ترتیب علف هاش رو به هم بریزید تا هرس کار های خسته و جلف دوباره مجبور بشن هنوز ننشسته پاشن بچسبن به کار حالشون جا بیاد و جلفی یادشون بره. عه پرپریه جلف چه طوره؟ آب خوردی یا نه؟
پرپری وسط اعتراض های شدید بقیه خندید.
-سلام شیطون. من جلف نیستم. آب هم خوردم فقط داشتم1خورده زیادی می خوردم. اندازه خفه شدنم.
شیطون آهسته زد روی شونهش و خندید.
-اگر غرق می شدی حسابی جلف بودی.
پرپری بلند تر خندید و با لحنی از جنس اعتراضی که جدی نبود دادش در اومد.
-نه این طوری نیست این که دست من نبود مگه می شد کنترلش کنم خوب افتادم دیگه.
شیطون در حالی که همچنان توی برگ ها تاب می خورد و خراب کاری بالا می آورد و وسط جیغ های اعتراض بقیه می خندید هوار زد تا صداش برسه.
-پرنده اگر غرق بشه خیلی حرفه. پرداری که توی رودخونه خفه بشه جلفه دیگه. هیچ طوری هم ننگ این جلفی از اسمش پاک نمیشه.
پرپری کوتاه نیومد.
-من که الان پرنده به حساب نمیام مگه بال هام رو نمی بینی؟ من که فعلا بال ندارم پس این نظریه تو درست نیست.
شیطون نیم نگاهی به بال های بسته پرپری کرد و سری تکون داد.
-هان آره مثل اینکه درست میگی. پس اگر تو غرق می شدی ننگ جلفیه خودت و جلفیه این دم کوتاه جفتی می موند واسه این دم کوتاه جلف که بال هات رو بست و غرقت کرد.
دم کوتاه خندید. پرپری نگاهش کرد. از نگاهش هیچی نمی شد خوند. خنده ای که توی نگاهش بود انگار جنسش جنس لبخند چهرهش نبود. خنده توی نگاه دم کوتاه خنده ای بود مثل نگاهش بی اتصال به هیچ چیز. به هیچ چیز!
-شیطونه دیوونه! تو عشقمی!
پرپری حس کرد چیزی انگار توی وجودش یخ می زد. لحن خندان دم کوتاه از جنس خنده های توی نگاهش بود نه از جنس لبخند روی چهرهش.
ولی شیطون خیالش به این چیز ها نبود.
-من عشق هیچ جلفی نیستم.
دم کوتاه بلند خندید.
-دیوونه! تو عشقمی!
جیغ و فریاد بود که از دست شیطون رفت هوا.
-دم کوتاه1کاریش کن دیگه! ببین چی شدیم؟ اه این چه وضعشه؟ داغونمون کرد آخرش هم شد عشقت!
دم کوتاه به پر طاووسیه عصبانی و کاکل حنای درگیر با پر های چسبناک که هر2تا به شدت معترض بودن نظر انداخت. دم سیاه از همه بیشتر کثیف شده بود و نه با جیغ و هوار اما به شدت ناراضی بود.
-دم کوتاه خودت حلش کن با این عشقت من اگر الان چیزی بگم بعدا مجبورم می کنی کوتاه بیام پس هیچی نمیگم ولی درستش کن این عشقت رو!
شیطون قاه قاه می خندید. دم کوتاه به قیافه حرصیه دم سیاه نظر انداخت و بی مکث و بلند گفت:
-کبوترم! تو هم عشقمی! عزیزِ دلم!
دم سیاه1دفعه چنان حیرت کرد که بی اختیار کشید عقب و ولو شد روی سر مهربون که پشت سرش ایستاده بود و داشت می خندید و هر2تا با هم خوردن زمین. دم کوتاه خودش رو عقب انداخت و همراه بقیه زد زیر خنده.
-اوه خدا! عشقمید همهتون عشقمید!
پرپری نفهمید توی این ماجرا چی بود که1دفعه همه حتی دم سیاه به شدت ناراضی زدن زیر خنده. تاریکیه ماجرا به سرعت فراموش شد. دسته کم ظاهرا این طور به نظر می رسید.
صدای وحشتناکی از داخل جنگل1دفعه همه رو از جا پروند. اگر دم کوتاه پرپری رو نگرفته بود پرت می شد پایین.
-وایی این چی بود؟
-چه بلند بود؟
-بچه ها به نظرم باز از کوه یخ ریزش کرده پایین!
-آره صدای یخ بود ببین کجا رو خراب کرده باشه!
منطقه ما که نبود اینجا تا فاصله ای که من می بینم همه چیز امنه.
-بچه ها جواب داره میادش!
زردبال مثل تیر به طرفشون پرواز می کرد و پرنده ها منگ ولی مثل همیشه شلوغ اومدنش رو تماشا می کردن. دم سیاه کار بقیه رو راحت کرد و منتظر نشد زردبال بهشون برسه.
-سلامت باشی زردبال چه خبر؟ این چه صدایی بود؟
زردبال سعی کرد سریع تر پرواز کنه تا زود تر برسه ولی نتونست. کمی طول کشید و بلاخره رسید.
-از بالای کوه1کوه یخ ریزش کرد. گفتم این آفتاب این هفته1کاری دست جنگل میده.
دم کوتاه حرفش رو برید.
-کجا اومد پایین؟
زردبال نفس عمیقی کشید تا حالش جا بیاد.
-روی سر منطقه کاکتوس. حسابی خرابکاری بالا آورد. به نظرم کل منطقه کاکتوس رفت زیر یخ.
چند لحظه گذرا سکوت شد ولی با زمزمه ای از جنس تردید ناپذیر رضایت شکست.
-آخ جون!
فضا دوباره از خنده ترکید. پرپری وحشت زده به صحنه خیره مونده بود.
-واسه چی کسی نپرسید پرنده های منطقه کاکتوس در چه حالن؟ واسه چی همه1دفعه از جا نپریدن و برای کمک به زنده های زیر یخ مونده مثل فشنگ پرواز نکردن؟ واسه چی این ها می خندن؟
این سؤال ها مثل1قطار دیوونه از ذهنش گذشتن و وحشت و حیرت مثل آتیش از نگاهش شعله کشید.
دستی به شونهش خورد. مهربون که نمی خندید ولی به طرز عجیبی نگاهش آروم بود.
-نترس پرپری اینجا گاهی از این چیز ها میشه. آفتاب بهار و تابستون خیلی خوبه ولی اون کوهی که به جنگل چسبیده چون خیلی ارتفاع داره بالاش همیشه برف و یخ زیاده و این آفتاب های پشت سر هم آبشون می کنه و می فرستدشون پایین. گاهی پیش میاد که یکی از بخش های جنگل میره زیر یخ. پرپری! تو چت شد1دفعه؟
پرپری داشت گریهش می گرفت.
-مهربون!
-جانِ مهربون!
پرپری داشت از هیجان تلخ این ماجرا و وحشت خنده های بقیه می لرزید.
-اون منطقه پرنده هم داشت و الان اون ها زیر یخ موندن؟
مهربون این دفعه خندید. قهقهه نزد فقط با آرامش خندید.
-نه عزیز! اون ها زیر یخ ها نموندن. یخ که میاد اولش مشخصه. منطقه رو داغون می کنه و افرادش میرن هوا. کسی طوریش نمیشه فقط کارشون زیاد میشه. باید از پس یخ های منطقهشون بر بیان تا روی هوا نمونن و برگردن پایین.
پرپری همچنان پریشون بود ولی خنده آروم مهربون بهش کمی آرامش می داد.
-یعنی کسی به خاطر یخ ها توی منطقه کاکتوس نمرده؟
مهربون باز خندید.
-نه که نمرده. پرنده ها که واسه این چیز ها نمیمیرن. اون ها فقط لونه هاشون رو از دست میدن و میرن هوا. ما توی منطقه ها این طور زمان ها میگیم رفتیم هوا. یعنی منطقه رفت هوا. منظور افراد منطقه هست. اصلا نگران نباش اون ها درستش می کنن. این چیز ها زیاد واسه منطقه های این جنگل پیش میاد اون هم به خاطر این کوه که حسابی سر جنگ داره و کوتاه هم نمیاد.
پرپری به وضوح آروم تر شد ولی هنوز از خنده های بقیه حیرت زده بود.
-خوب گیریم که کسی هم طوریش نشد. الان1منطقه رفت زیر یخ و به قول شما ها رفت هوا. دست ها اگر بیشتر باشن کار ها سریع تر پیش میره. پس واسه چی ما اینجا می خندیم؟ واسه چی نمیریم کمکشون؟
مهربون دیگه نمی خندید. به جاش آه سردی کشید و سری به نشون تأسف تکون داد. پرپری ول کن نبود.
-مهربون ما کمک نمی کنیم؟
مهربون به تلخی جوابش رو داد.
-نه عزیز نمی کنیم. پرنده های منطقه ها این طور زمان ها به هم کمک نمی کنن.
پرپری حس خیلی بدی داشت. حس حیرتی از جنس تلخ کدورت.
-پس چیکار می کنیم؟
مهربون به بقیه که شوخی می کردن و می خندیدن اشاره کرد و سر تکون داد.
-می خندیم!
پرپری تقریبا داد زد:
-ولی این درست نیست!
-چی درست نیست عزیز؟
پرپری به سرعت چرخید و نگاه در نگاه دم کوتاه شد که با لبخندی از جنس سرد1آرامش بی اتصال بهش خیره شده بود. در زمان متفاوت حتما سکوت می کرد ولی در اون لحظه هر مدل احتیاطی فراموشش شده بود.
-دم کوتاه! خیلی بدی! این درست نیست این خندیدن ها و رجز خوندن ها! افرادت مثل آب خوردن دارن از این اتفاقی که واسه1دسته دیگه افتاده شادی می کنن و تو هیچی بهشون نمیگی! این درست نیست درست نیست!
لبخند دم کوتاه بی خط بر جا بود. لبخندی آروم و آروم.
-میگی چی بهشون بگم؟ بگم صداشون رو ببرن و بخزن توی لونه هاشون؟ امروز قشنگه هوا عالیه اون ها هم شادن. من که نمی تونم به این خاطر تنبیهشون کنم.
پرپری تقریبا هوار زد.
-واقعا که! بقیه گرفتار شدن1دسته اینجا از این گرفتار شدن ها شاد شدن و رئیس سبز ها رو! دم کوتاه آخ دم کوتاه1کاری کن!
لبخند دم کوتاه پهن تر و آرام تر شد.
-پرپری! آخه میگی دم کوتاه چیکار کنه؟ من که یخ سرشون نریختم.
پرپری داشت دیوونه می شد.
-نه تو یخ نریختی ولی می تونی بگی افرادت برن کمکشون کنن تا یخ ها کنار برن.
دم کوتاه دستش رو گرفت و آروم خندید.
-نه نمی تونم. آخه اون اتفاق توی منطقه خودشونه. من نمی تونم از اینجا کسی رو مجبور کنم بره کمک1منطقه دیگه.
پرپری با حیرتی تلخ نگاهش کرد و دوباره ترکید.
-منطقه منطقه. واسه چی دم کوتاه آخه واسه چی خاک این جنگل منطقه داره اون هم واسه پرنده هایی که جاشون توی آسمونه؟ شما ها خاک رو منطقه بندی کردید و سرش می جنگید. واسه چی؟
دم کوتاه سر و شونه هاش رو آروم تاب داد.
-نه پرپری من جنگل رو منطقه بندی نکردم. سر هیچ چیزی هم نمی جنگم.
پرپری معترض و پریشون هوار زد:
-ولی اینجا منطقه سبزه منطقه تو! مگه اینجا منطقه تو نیست؟
دم کوتاه دستی به نشان آرامش تکون داد.
-بله هست. ولی به نظرت من1نفر چه قدر جا می خوام واسه اینکه راحت زندگی کنم و خوش باشم؟ خیلی بخوام عشق کنم و زندگیم عشقی باشه10تا درخت. من که از اولش اینجا رو به نام خودم نزدم. اینجا1منطقه بزرگه پرپری. اسم من همین طوری سرشه وگرنه هیچیش جز لونه و درخت خودم مال من نیست. اینجا که از اولش این نبود! ببین! اولش فقط خودم بودم و1درخت کوچولو. بعدش درخت های بیشتری نظرم رو گرفتن و مثلشون رو اطرافم کاشتم. یعنی تخمشون رو کاشتم تا درخت شدن. بعدش بقیه تک تک اومدن و دیگه جا نبود. مجبور شدم بزرگ تر کنمش و خلاصه این شد که می بینی. من منطقه ها رو نبستم. کاکتوسی ها و آبشاری ها و حتی متروکی ها و خیلی های دیگه هم اولش سبز بودن. یعنی توی منطقه ما بودن. زمان گذشت و اون ها دیگه دلشون نخواست بمونن. ترجیح دادن1منطقه داشته باشن فقط واسه خودشون. این شد که رفتن و از اینجا جدا شدن. ما با کسی جنگ نداریم پرپری. اون ها خودشون این انفصال رو خواستن.
پرپری خیال نداشت قانع بشه.
-ولی شما ها می جنگید. شما ها باهاشون می جنگید. دفعه پیش کاکتوسی ها رو حسابی تار و مارشون کردید. من خودم دیدم.
نگاه دم کوتاه همچنان آروم بود. از جنس نگاه1مربیِ با حوصله که به1بی تجربه بسیار دیر آموز ابتدایی ترین نکته ها رو بار ها و بار ها توضیح میده و آماده هست که باز هم توضیح بده.
-پرپری! دفعه پیش رو تو دیدی. و حتما این رو هم دیدی که اون ها به اینجا و به ما شبیخون زدن مگه نه؟
پرپری1قدم کوچیک عقب نشینی کرد.
-بله دیدم ولی… ولی اون ها اومده بودن یواشکی تخم گل کش برن نه اینکه حمله کنن.
دم کوتاه لبخند زد.
-خوب اگر من1دفعه بی اطلاع تو بخوام وارد حریمت بشم و چیزی رو ازت بدزدم که مال خودته باهام چیکار می کنی؟ اجازه بده خودم بگم. اون زمان من دزدم. و تو از حریمت پرتم می کنی بیرون. دزدی خیلی زشته پرپری. این جوجه ها باید یاد بگیرن که هر چیزی رو به هر قیمتی نمیشه به دست آورد.
پرپری خلع سلاح به دم کوتاه نگاه می کرد و دم کوتاه بزرگوارانه می خندید.
-ولی آخه… ولی الان… ولی جنگ….
دم کوتاه دستی به شونهش زد.
-پرپری ما با کسی نمی جنگیم. منطقه سبز از جنگ خوشش نمیاد. ما فقط از خودمون دفاع کردیم و دفاع هم می کنیم. مطمئن باش همه اون موجودات واسه من قد این ها که اینجان عزیزن. اون ها این طور دلشون خواسته و من نمی تونم اجازه بدم که بتونن متجاوز های موفقی باشن.
پرپری گیج تماشاش می کرد.
-ولی این منطقه بندی ها خیلی بدن. دم کوتاه! این خوب نیست و با تمام این حرف ها من تعجب می کنم که واسه چی تو ازش بدت نمیاد.
دم کوتاه دست های سرد پرپریه گیج رو آروم فشار داد.
-من بدم میاد پرپری. باور کن بدم میاد. از هیچ چیز این جنگل با تمام خوب و بد هاش به اندازه این منطقه بندی که میگی بدم نمیاد. مطمئن باش که خیلی ازش بدم میاد ولی آخه از دست من چی بر میاد؟ نمی تونم پرنده های منطقه آبشار و کاکتوس و متروک و بقیه منطقه ها رو مجبور کنم که بیایید حصار ها رو برداریم و همه1جا توی1جنگل بی منطقه باشیم. تو جدیدی و نمی دونی. ولی بقیه می دونن که من بار ها و بار ها اعلام کردم که از منطقه بندی ها و حصار ها رضایت ندارم. هر مهلتی دستم رسید فراخوان یکی شدن ها رو هوار زدم. فایده ای نداشت. من چیکار میشه کنم در حالی که این به خورد باور های بقیه رفته؟ تو درست میگی من باهات موافقم پرپری ولی این واقعا دست من نیست. من فقط می تونم باز هم این نارضایتی رو اعلام کنم و باز هم بگم که ما توی منطقه سبز با کسی سر جنگ نیستیم.
پرپری به دم کوتاه و به بقیه که مشغول شیطنت و شادی بودن خیره مونده بود در حالی که توی نگاهش هم مثل توی ذهنش جز حیرت و پریشونی، چیزی شاید1خستگی عمیق و رفع نشده موج می زد.
-این منطقه دیوونه و بی اول و آخر رو دوست ندارم. اصلا از اینجا و قواعد عجیبش خوشم نمیاد. به محض اینکه بال هام یاری کنن و بتونم بپرم از این جای وحشتناک می زنم بیرون. هر جایی جز اینجا!
این سر انجام از ذهن در همش گذشت و مایه آرامشش شد.
اون شب مهتاب بود و همه چیز رنگ1بهشت رویا رو داشت. پرنده های منطقه سبز اطراف چشمه جمع بودن. عصر آهنگ اون شب توی منطقه سبز1جشن واقعی بود همراه آتیش بازی قشنگی که انگار ستاره های آسمون از اون بالا روی سر منطقه سبز و چشمه وسطش می باریدن. اون شب شبیه هیچ شبی انگار نبود. شبیه رویا بود. رویای1بهشت پر از خنده و ستاره و پرواز! اون شب عصر آهنگ منطقه سبز به شب پیوند خورد و تا دم صبح طول کشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز3

هوا عالی بود! بهار حسابی جولان می داد و جنگل حسابی سرمست از تمام نشونه های حضورش می بالید. پرپری تیهوی زرد آهسته آهسته از کابوس بیماری فاصله می گرفت و با کمک سبز های منطقه سبز بهتر می شد. ولی هنوز نمی تونست بپره. بال هاش همچنان با اون برگ های پهن به2طرف جسمش بسته بودن و پرپری ترجیح می داد بیشتر روی زمین باشه تا بالای درخت ها. چون روی زمین صاف بود و خطر سقوط هم وجود نداشت و اون می تونست راحت راه بره، بدوه، لای چمن های زیادی مرتب منطقه سبز بلوله و به همشون بریزه و با پاشیدن و زیر و رو کردن خاک و علف کیف کنه. اما خواه ناخواه روی خاک نمی شد بمونه.

-روی خاک که نمیشه جات بذاریم باید بریم بالا.
زمانی که دم کوتاه این رو گفت و برای دومین بار خیلی ساده و سریع برش داشت و همراه دم سیاه که شونه به شونهش می پرید و بقیه که پشت سرشون1دفعه از زمین جدا شدن پرواز کرد و عمودی رفت بالا پرپری حس کرد پرواز می تونه چه قدر اسرار آمیز و شاید با اون سرعت و کیفیت عجیب و ترسناک باشه. به هر حال خیلی زود به نوک درخت های توت رسیدن و دم کوتاه باز هم وسط چندتا شاخه محکم و امن گذاشتش زمین.
-اینجا کسی بی لونه نیست پرپری. همه روی1درختی1لونه ای دارن و تو هم1دونه لازم داری. همینجا که الان ولو شدی درستش کن.
از اون زمان چند روزی گذشته بود. پرپری حالا1لونه که کلی عاشقش بود وسط شاخه های توت داشت که درش رو به وسط منطقه باز می شد. هنوز بال هاش با اون برگ های شیره پوش سفت بسته شده بودن و نمی تونست پرواز کنه ولی درد زخمش دیگه اذیتش نمی کرد و می شد که بی پرواز وسط شاخه ها بپره و بدون احساس درد در بال هاش یواشکی به اون برگ های نگه دارنده نوک بزنه بلکه باز بشن. اون برگ ها باز نمی شدن و پرپری خسته می شد و دلش می خواست از شدت ناکامی گریه کنه.
-هی! این مدلی باز نمیشن! دم کوتاه خودش بسته خودش هم باید بازش کنه وگرنه تو خودت نمی تونی. هیچ کسی نمی تونه. بستن های دم کوتاه رو فقط خودش می تونه باز کنه.
پرپری به زردبال، پرنده بزرگ و تقریبا همیشه ساکتی که در نگاهش همیشه متفکر به نظر می رسید خیره موند که این ها رو گفت و آهسته چرخید و به طرف حاشیه های دست چپ منطقه سبز پرواز کرد تا به هرس کاری هاش برسه. بقیه افراد منطقه زردبال رو به خرد می شناختن ولی پرپری هیچ نظری در موردش نداشت. شاید به این خاطر که هنوز نمی شناختش. به هر حال پرپری اون قدر بهش نگاه کرد تا رفت و زردیه بال هاش زیر نور خورشید محو شدن.
-این زردبال زردش با زردیه پر های من کلی متفاوته. مال این زرد تیره هست و پر های من زیر نور آفتاب برق می زنن. آخجون! زنده باد پر های خودم! چه دلم تنگ شده واسه بال هام. کاش این رئیس سبز ها زود تر بازشون کنه من که هرچی کردم نشد. بذار باز بکشم بلکه پاره بشه.
-آهایی پرپری چیکار می کنی الانه که بی افتی پایین!
دم سیاه این ها رو گفت و در حالی که می خندید به سرعت از اونجا دور شد. پرپری نگاه نا امیدی بهش کرد و در لحظه آخر نتونست صداش نکنه.
-دم سیاه! آهایی دم سیاه! بیا!
دم سیاه به همون سرعت و بدون اینکه متوقف بشه دور زد و راه رفته رو برگشت.
-چی شده؟ چیزی می خوایی؟
پرپری نگاه از نگاه دم سیاه دزدید.
-میشه منو ببری پایین بذاری روی چمن ها؟ آخه، …
دم سیاه خندید.
-بله میشه ولی پرپری تو زیاد نباید اون پایین باشی. ببین! درسته که اینجا امنه. ولی زمین واسه ما پرنده ها همیشه نا امن بوده. حتی توی منطقه سبز. باید مواظب باشی. مخصوصا تو که اگر1زمان خطری برات پیش بیاد نمی تونی از بال هات استفاده کنی. اون ها به2طرفت بسته شدن و تو حتی نمی تونی به باز کردنشون فکر کنی. بهتر نیست همینجا بمونی؟
پرپری سر بلند کرد و به دم سیاه نظر انداخت.
-تمامش درسته ولی من خیلی خسته شدم. اینجا نمیشه بپرم می ترسم بی افتم. اون پایین دسته کم پا هام کاربرد دارن.
دم سیاه مردد شد.
-ولی آخه، …
پرپری آهسته دست دراز کرد و دست دم سیاه رو گرفت.
-خواهش می کنم دم سیاه!
دم سیاه نفس عمیقی کشید و به نشونه پایان بحث سر تکون داد.
-از دست شما ماده پردار ها!
چند لحظه بعد پرپری روی علف های بلند و مثل همیشه مرتب داشت خوش می گذروند. دم سیاه کمی تماشاش کرد و بعد بال هاش رو تکون آرومی داد.
-پرپری دیگه بیا ببرمت بالا کنار لونهت. من نمی تونم تمام روز اینجا بمونم. آخه حسابی گرفتارم. بهاره و داری می بینی که اینجا درخت ها و علف هاش انگار ثانیه ای رشد می کنن. تا1طرف رو هرس می کنیم مرتب میشه1طرف دیگه شلوغ و بی ترتیبه و نمیشه اجازه بدم این مدلی بمونه. الان که من اینجام فرشته جای من و جای خودش داره وظیفه جفتمون رو انجام میده و حسابی خسته میشه اگر من دیر تر برسم.
-دم سیاه میشه تو بری و من1خورده اینجا بمونم؟ خیلی مواظبم خیلی زیاد مواظبم خیلی خیلی مواظبم!
پرپری این چند تای آخری رو در جواب تلاش های دم سیاه واسه حرف زدن و قانع کردنش گفته بود و خلاصه این قدر گفت و این قدر گفت که دم سیاه از تلاش واسه حرف زدن و متقاعد کردن پرپری منصرف شد و زد زیر خنده.
-عجب موجودی هستی تو! باشه. من میرم تو بمون ولی خیلی زیاد مواظب باش. ببین اگر1چیزیت بشه و بمیری خودم حسابی می کشمت.
پرپری در جواب دم سیاه سر و شونه هاش رو تکون آرومی داد و خندید. دم سیاه پرید و رفت در حالی که نگاه نگرانش روی پرپری می چرخید. سعی کرد اون روز خیلی دور نره و هرس کاری های همون اطراف رو انجام بده که بتونه کم و بیش مواظب پرپری هم باشه. دلواپس بود که نکنه اتفاقی بی افته.
-هی دم سیاه خوب ول می گردی! فرشته اگر دستش بهت برسه1دونه پر هیچ کجات نمی ذاره. من هم بدم نمیاد همین بلا رو سرت بیارم ولی گناه داری می بخشمت. بابا خسته شدیم تو اینجا خوشی بیا بریم!
-پر طاووسی میشه تو بری به جای من کاکل حنا رو ببری کمک کنه؟
-کاکل حنا هم داره کمک می کنه ولی اون دیروز حسابی هرس کرده الان داغونه تو هم اینهمه تنبل نباش.
-بحث تنبلی نیست پر طاووسی. این پرپریه روی زمین داره ول می گرده نگرانشم. بهش گفتم بیا ببرمت بالا نیومد الان هم دلواپسم طوریش نشه.
-خوب بذار بگرده اینجا که چیزیش نمیشه.
دم سیاه نگاه معنیداری بهش کرد.
-واقعا به نظرت روی زمین اینجا هیچ موردی واسه دلواپسیه من نیست؟ اون هم واسه1تازه وارد بی بال که هیچی از هیچیه اینجا نمی دونه؟
پر طاووسی فکری کرد و بعد متفکر سری به2طرف تکون داد و نفس عمیقی کشید.
-به نظرم بهتره من برم کمک فرشته و زردبال تو هم اینجا بمونی و مواظب این تیهوهه باشی.
دم سیاه به نشونه توافق سری تکون داد.
-آره موافقم بپر برو.
پر طاووسی نگاهی پر از خنده به دمسیاه کرد.
-عجب جونوری هستی دم سیاه! از رو هم نمیری! به اسم و رسم اون بیچاره چیکار داری؟ دسته کم بعدا می گفتی مواظبش بودی بلکه باورم بشه! نه الان که من اینجام و تو هم اینجایی و پرپریی در کار نیست.
دم سیاه1دفعه از جا پرید و نگاه کرد. پر طاووسی درست می گفت. پرپری هیچ جا نبود.
-پس کو؟ آخ خدای من1لحظه ازش غافل شدم نکنه چیزیش شده باشه؟
پر طاووسی خندید.
-دست بردار دم سیاه! کی میشه تو جدی باشی! یعنی واسه زیر در روی باید اینهمه نقش بازی کنی؟
دم سیاه که حالا وحشت به وضوح از نگاهش خونده می شد تقریبا داد زد:
-پر طاووسی دارم بهت راست میگم من خودم آوردمش پایین خودم هم امروز تمام مدت مواظبش بودم الان اینجا بود اون پایین ولی نیست!
پر طاووسی نگاه دم سیاه رو گرفت و با دیدن نگرانی آشکاری که داخلش موج می زد دیگه زمان رو از دست نداد.
-خیلی خوب! آروم باش و بپر. باید بریم پیداش کنیم!
دم سیاه و پر طاووسی با حد اکثر سرعت پرواز کردن تا پرپریه گم شده رو پیدا کنن.
پرپری اما بیخیال اینهمه واسه خودش می رفت و دونه می چید و به این فکر می کرد که توی آسمون اینجا پرواز چه کیفی باید داشته باشه.
وسط علف های نرم و1دست زمین می لولید و حسابی داشت عشق می کرد. بدون اینکه حواسش باشه کدوم طرفی داره میره همین طور واسه خودش رفت و رفت و باز هم رفت. داشت حسابی بهش خوش می گذشت و اصلا نفهمید که خورشید آهسته به طرف مغرب می رفت و غروب کی رسید.
-یعنی آخر این منطقه سبز کجاست؟ واسه چی هرچی میرم به انتهاش نمی رسم؟
پرپری به اطرافش نظری گذرا انداخت تا باز هم چیز جدیدی پیدا کنه و پیدا هم کرد. چندتا بوته بزرگ و بسیار خوشبوی شب بو که با غروب خورشید عطرشون همراه نسیم می رفت که توی تمام منطقه پخش بشه.
-وایی چه قشنگن! چه زیاد هم هستن! آخرشون کجاست؟ ولی دیر شده من خیلی دور شدم باید راه رو پیدا کنم و برگردم. اما تا اینجا که اومدم بذار ببینم بعد از این بوته خوشبو ها به چی می رسم!
پرپری نگاه از آسمون در حال تار شدن برداشت و با سرعت1نواخت و بی توقف به طرف بوته ها رفت و چند لحظه بعد بینشون ناپدید شد.
غروب داشت روی منطقه سبز پهن می شد. دم سیاه با نگاهی سراسر دلواپسی زمین رو زیر نظر گرفته بود و با تمام حواسش دنبال1نشونه زرد می گشت. زردبال بهش رسید و دم سیاه از بس حواسش به زمین بود1راست رفت و محکم خورد بهش.
-آخ واقعا که! بکش کنار دیگه!
-دم سیاه هیچ معلومه چیکار می کنی؟ این چه جور پرواز کردنه؟ صاف اومدی زدی و تازه معترض هم…
دم سیاه آشکارا از سر بی حوصلگی اعتراض زردبال رو برید.
-زردبال این تیهو رو ندیدی؟
-تیهو؟ آهان پرپری رو میگی؟ مگه هنوز پیداش نکردی؟ پر طاووسی بهم گفت که دنبالش می گردید ولی خیال می کردم که تو پیداش کردی. خوب شاید…
دم سیاه کلافه دستی تکون داد.
-زردبال داره شب میشه فلسفه دوختن رو ول کن باید پیداش کنیم. من دارم میرم طرف شمال. پر طاووسی رفته طرف شرق فرشته غرب تو هم برو طرف پشت منطقه سبز کاکل حنا رو هم اگر دیدیش بهش بگو اون وسط ها بچرخه به بقیه هم بسپره هر کسی این زرد سر به هوا رو دید نگهش داره تا خودم برسم. مگه دستم بهش نرسه! دیوونه مسخره!
دم سیاه این ها رو گفت و بدون اینکه منتظر جواب بمونه پرید و رفت و زردبال رو دلخور و مات جا گذاشت. قد و قواره زردبال دقیقا2برابر دم سیاه بود و از این فرمان دادن ضربتیه اون کبوتر جوون هیچ خوشش نیومد. با اینهمه پرواز کرد و رفت تا پرپری رو پیدا کنه. غروب داشت می رفت که به شب برسه و پرپری هیچ کجا نبود.
ولی پرپری بود. در گوشه ای از حاشیه جنوبیه منطقه سبز که علف هاش از جا های دیگه بلند تر و دست نخورده تر بودن، پرپری داشت کنجکاوی هاش رو رفع و رجوع می کرد.
-عجب! اینجا چه آشناست! من اینجا بودم! دارم دور خودم می چرخم! اما نه نمی چرخم این راه که علف هاش توی مسیر باد هستن اصلا به چشمم آشنا نیست. وایی خدا از کجا اومدم الان کجام کدوم طرفی باید برم اصلا من کی رسیدم اینجا!
پرپری کمی متفکر به اطرافش نظر انداخت بلکه نشونه آشنایی پیدا کنه ولی فایده نداشت. داشت شب می شد و پرپری نه می دونست کجاست و نه می دونست کدوم طرف باید بره که به1جای آشنا برسه.
-اینجا دیگه چه جور جاییه! این منطقه سبز چه بی سر و تهه. نه اولش مشخصه نه آخرش. داره شب میشه و من به نظرم گم شدم. چه قدر این منطقه پیچ و خم داره! اصلا خوشم نمیاد. کاش دسته کم بال هام باز بودن بلکه بتونم از بالا مسیر رو پیدا کنم و… آخ!
سرش رو بالا کرد و به درخت بلندی که با سر بهش برخورد کرده بود نظر انداخت. خیلی بلند بود! اما همون1درخت نبود. ردیف درخت های سرو خیلی بلند و1دست، کاملا1دست در مقابلش صف کشیده بودن.
-چه ردیف صافی! یعنی بعدش چی می بینم؟ خوب باید رفت تا دید! ولی من باید راه برگشت رو پیدا کنم الانه که شب بشه و من بدون بال هام روی خاک جا موندم! اما من که تا اینجا اومدم2تا قدم دیگه برم بلکه به1جایی رسیدم! اون طرف این ردیف سرو ها رو اگر نبینم خیالم جمع نمیشه. تماشا کن چه به هم چسبیده هم هستن! شدن1دیوار! آخه این رئیس سبز ها چه جوری تونسته اینهمه صاف درخت عمل بیاره؟ به نظرم خیلی زیاد زحمت اینجا رو کشیده. خیلی قشنگه ولی من اصلا خوشم نمیاد. اینجا زیادی واسه جا شدن توی مخ من بزرگه. به نظرم هیچ زمانی نمی فهممش و همیشه داخلش گم میشم. دوستش ندارم. ولی بیخیال فعلا بذار از وسط این تنه ها رد بشم اون طرفش رو1تماشایی کنم!
پرپری دنبال حس کنجکاویش که جلو می بردش و توقف هم نداشت پیش رفت. از وسط تنه های تقریبا به هم چسبیده گذشت و از حصار سرو ها خارج شد. جنگل بعد از سرو ها کاملا وحشی بود و تفاوتش با اون طرف ردیف سرو ها به وضوح دیده می شد. حتی زیر سایه غروبی که داشت به شب پیوند می خورد. پرپری متعجب به اطرافش نگاه کرد.
-به نظرم منطقه سبز تموم شده. اینجا از اون سبزی و ترتیب خبری نیست. ولی اون جلو تر انگار1چیز هایی هست! آخجون بوته های قاصدک! خیلی دوست دارم!
پرپری بی توجه به شبی که هر لحظه می رسید به طرف قاصدک ها رفت و بینشون غیبش زد. غروب با شب یکی می شد. منطقه سبز زیر بال جوینده های دلواپس توی تاریکی فرو می رفت و پرپری هیچ کجا نبود.
-دم کوتاه من فقط1لحظه ازش غافل شدم. نمی دونم1دفعه چی شد.
-غافل شدی؟ فقط1لحظه؟ از پرنده ای که بال هاش به2طرفش بسته هست و روی خاکه؟ اون هم داخل منطقه بزرگی مثل اینجا اون هم در حالی که هیچ کجاش رو بلد نیست؟ دم سیاه! ازت بیشتر انتظار داشتم!
فرشته با صدایی که از شدت نگرانی ریز تر شده بود به حرف اومد.
-دم کوتاه اون بهش گفت که مواظب باشه و برگرده بالای درخت توتش ولی پرپری قانعش کرد که چیزی نمیشه. تقصیر دم سیاه نبودش که!
دم کوتاه داد نزد. لازم نداشت. زمان های خشم معمولا هوار نمی زد. فقط فرمان می داد. با صدای بی هوار فرمان می داد و اجرا هم می شد.
-بسه دیگه فرشته حرف نزن!
-ولی ببین!
-گفتم حرف نزن!
-آخه،
-بهت گفتم حرف نزن فرشته!
-آخه گوش کن!
-ببین1کلمه دیگه حرف بزنی چه باشی چه نباشی اصلا نمی بینمت تا هر زمان که خودم بخوام!
فرشته ساکت شد. دم سیاه سکوت کرد و بدون اینکه در چهرهش چیزی مشخص بشه حرص خورد. دم کوتاه به پر طاووسیه متفکر و فرشته آشکارا نگران نظر انداخت.
-زردبال و کاکل حنا کجان؟
دم سیاه همچنان در سکوت بود. فرشته با تردید تقریبا زمزمه کرد
-رفتن اطراف منطقه رو بگردن. یعنی بیرون حصار. شاید زده باشه بیرون! بال سیاه می گفت2تا پروانه از بیرون منطقه گفتن1تیهوی زرد دیدن که از بین سرو ها زد بیرون و رفت طرف قاصدک ها و، … دم کوتاه! چی شده؟
دم کوتاه به وضوح آتیش بود ولی هوار نزد.
-سرو ها؟ از پشت منطقه زده بیرون؟ فرشته تو این رو تا حالا نگه داشتی و نگفتی؟
فرشته که داشت گریهش می گرفت خواست حرفی بزنه ولی دست دم کوتاه به نشان هشداری صریح و خشن رفت بالا و فرشته ساکت شد.
-همینجا بمونید. درست همینجا. اگر پرپری رو پیدا کردید بمونه تا خودم بیام. فقط خودم! فهمیدید؟
هر3تا فقط سر تکون دادن ولی دم کوتاه ندید. رفته بود. فرشته با صدایی که می لرزید زمزمه کرد
-واسه چی سر من داد زد؟ من این رو از پر طاووسی شنیده بودم. پر طاووسی تو واسه چی بهش نگفتی که این اطلاعات آخری که بهش دادم رو تو داشتی و دیر به من گفتیشون؟
پر طاووسی نگاهی مهربون بهش کرد.
-خوب من خواستم بگم عزیزم ولی تو اجازه ندادی. می ذاشتی خودم1طوری یواش بهش می گفتم که عصبانی نمی شد. فرشته جان تو باید1کمی ساکت تر و عاقل تر باشی.
فرشته با نگاهی اشک آلود نظری از جنس سرد آزردگی به پر طاووسی انداخت. پر طاووسی دید و فهمید ولی چنان به ندیدن زد که کسی این ادراک رو ازش نفهمید. ولی فرشته نتونست ساکت باقی بمونه.
-دم کوتاه چش شد بچه ها؟
دم سیاه که تا اون لحظه به مسیر رفتن دم کوتاه خیره مونده بود به فرشته و پر طاووسی نظری از سر حواس جمعی انداخت.
-فرشته! این تیهوی دیوونه صاف داره میره طرف رودخونه. الان شب شده. این هم بال هاش بسته هست. رودخونه هم طغیان داره و حسابی جریانش تنده.
فرشته که از وحشت می لرزید و اشک توی چشم هاش جمع شده بود بی اختیار دست های دم سیاه رو چنگ زد.
-خوب شاید لازم باشه واسه پرنده های منطقه آبشار پیام برگی بفرستیم. اون ها درست اون طرف رودخونه هستن. اگر پرپری اون طرف ها باشه از بالای پیچک هایی که حصار منطقهشون شده راحت می بیننش.
دم سیاه با نفرتی آشکار بال هاش رو تکون داد.
-آبشاری ها؟ به نظرت کمک می کنن؟ لازم نکرده دم کوتاه خودش حلش می کنه.
فرشته کوتاه نمی اومد. ظاهرا دلواپسیش اون قدر زیاد بود که نمی تونست سکوت رو تحمل کنه.
-ولی کمک می کنن. الان که جای این حرف ها نیست. اون ها خیلی به رودخونه نزدیکن حتما از روی حصارشون می بینن.
دم سیاه نفس عمیقی از سر نارضایتی کشید.
-ببین فرشته از این آبشاری ها هیچی بهم نگو چون هرچی میگی باطله. تو هیچی ازشون نمی دونی پس ساکت باش.
بغض فرشته ترکید و زد زیر گریه. تحملش تموم شده بود. پر طاووسی دست انداخت دور شونه هاش و دلداریش داد.
-گریه نکن عزیزم چیزی نمیشه. پرپری سالمه دم سیاه هم الان عصبانیه بعدا درست میشه. اون درست میگه. آبشاری ها پرپری رو پیداش نمی کنن. الان تاریکه کسی روی حصار هاشون نیست. تو هم گریه نکن درست میشه.
فرشته خودش رو از دست های پر طاووسی کشید عقب که در نتیجه نزدیک بود از بالای درخت گردو پرت شه پایین. دم سیاه بی حرف گرفت و کشیدش کنار. فرشته سرش رو به شونه دم سیاه تکیه داد و دوباره زد زیر گریه.
رودخونه بی توجه به شبی که تقریبا دیگه رسیده بود غرش کنان پیش می رفت. پرپری به اطراف نظر انداخت. اون طرف رودخونه وحشی1ردیف سبز قشنگ از پیچک ها دیده می شد. اگر از رودخونه می گذشت و1خورده پیش می رفت بهش می رسید.
-فقط چندتا بال پروازی.
با حسرت به بال های برگ پیچ خودش نگاه کرد و سری از سر تأسف تکون داد.
-اون پیچک ها چه بلندن! حتما اون ها هم حصار1منطقه دیگه هستن. یعنی اونجا هم مثل منطقه سبز بی اول و آخره؟ کاش داخلش رو می شد ببینم! خیلی دلم می خواد ببینم منطقه های دیگه چه مدلی هستن. بال هام که باز بشن حتما باید بپرم برم همهشون رو ببینم. چه تشنهم شده! این برگ های لعنتی باز نمیشن تا بال هام آزاد شن. آخه من بدون بال هام که نمی تونم از شیب این رودخونه دیوونه برم پایین. ولی آب! من تشنهمه!
پرپری نگاه از اطراف برداشت و به شیب تندی که از گل های نرم و چسبناک درست شده بود نگاه کرد. خواست منصرف بشه ولی تشنگی فشار می آورد. آهسته1قدم جلو تر رفت. 1قدم دیگه! یکی دیگه و…
-وایی خدایا! خدایا کمک کن!
پا های پرنده بی بال روی گل های نرم سر خورد و پرپری روی سراشیبی خورد زمین. گل نرم زیر جسمش از هم پاشید و به طرف آب های کف آلود پایین ریخت و پرنده بی بال و بی تعادل رو هم با خودش برد. پرپری از وحشت چشم هاش رو بسته بود و جیغ می کشید و به جای اینکه آروم تر باشه بی هوا توی گل های در حال سقوط دست و پا می زد تا به1چیزی چنگ بزنه ولی هیچی ثابت نبود. درست لب رودخونه پنجه هاش به1دسته علف بی اعتبار که هر لحظه در حال جدا شدن بود چنگ زدن. ولی فایده چندانی نداشت. علف ها توی گل های نرم آهسته از ریشه در می اومدن و پرپری هر لحظه بیشتر داخل آب فرو می رفت و فشار تند آب هم به این امر سرعت می داد. پرپری داشت ذهره ترک می شد. آب غرش می کرد و حالا دم و بال های پرپری داخلش بود و طولی نمی کشید که آب برنده می شد و علف ها می باختن و پرپری هم می باخت.
-کمک! کمک! دارم می افتم! یکی نجاتم بده! کمک!
چندتا صدا از چند طرف انگار. صدا های محو در غرش آب های خروشان در جواب ندای کمک!
-آهاااییی صبر کن اومدم!
-آآآییی حرکت نکن می افتی!
-هاااایی تحمل کن رسیدم بهت!
چندتا سایه که بلافاصله از اطراف پیدا و ناپیدا می شدن. داشتن نزدیک می شدن. نزدیک تر و باز هم نزدیک تر. پرنده هایی ناشناس که هیچ کجای پر هاشون سبز نبود ولی وجود داشتن و به سرعت برق وسط شب تاریک پرواز می کردن تا به رودخونه و به پرپریه در حال غرق شدن برسن. رسیدن. بالای سرش. فرودی سریع. عمودی. شبیه سقوط. پایین، پایین، پایین تر، …
-آهایی عزیز هام!
ناشناس ها بی اختیار وسط زمین و هوا نامتعادل و ناگهانی از فرود مستقیمشون منحرف شدن. دم کوتاه مثل فشنگ رسید. فرودی وحشتناک که به سقوط می زد.
-جُم نخور!
لحظه ای بعد پرپری خیس و وحشتزده بین دست های نجات دهنده دم کوتاه هقهق می کرد و ناشناس ها روی علف های کنار رودخونه در برابرشون ایستاده بودن. دم کوتاه پرپری رو عقب تر کشید و خندید.
-سلام بچه ها! عجب شب دلیه! ممنونم که این تازه وارد ما رو نجاتش دادید. اگر نبودید این نفله می شد. خوب دیگه ما رفتیم. شما هم روی زمین نمونید شب های جنگل خاکش خطرناک تر از آسمونشه. شب همگی به خیر عزیز هام. بای بای!
دم کوتاه لبخند پهنی به تماشاچی های بی صدا تحویل داد و بدون اینکه1ثانیه رو هم از دست بده پرواز کرد و پرنده خیس و خسته رو هم با خودش برد. وسط آسمون شب چرخید و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه مثل تیر به طرف منطقه سبز پرید.
-چی گفت؟
-مثل همیشه. اراجیف. از این چی می خواستی بشنوی؟
-ممنونه که تازه واردش رو نجاتش دادیم؟ ما که دستمون هم به تازه واردش نخورده بود. خودش نجاتش داد.
-این مدلش همین طوریه. چه جوری تا الان نفهمیدی؟
-ولی آخه این، …
-بسه دیگه بلند شید از اینجا بریم. دم کوتاه درست گفته شب های جنگل روی خاک اصلا امنیت وجود نداره.
-ولی این کم مونده بود سر نجات دادن اون زرده بد تر پرتش کنه توی آب! بال هاش رو دیدی بسته بود؟
-آره ولی شنیدم زخمی بوده دم کوتاه بال هاش رو بسته که درمون بشن.
-من که باورم نمیشه. مگه نگاهش رو ندیدی؟
-بس کنید. درسته اون پرنده مثل اینکه1چیزی زخمیش کرده بود دم کوتاه درمونش کرده بسته بودن بال هاش هم واسه اینه.
-خوب این هیچی ولی الان رو چی میگی؟
-الان رو هیچی نمیگم جز اینکه1موجود گرفتار بود و حالا دیگه گرفتار نیست. ما هم همین رو می خواستیم مگه نه؟ اومده بودیم نجاتش بدیم که دم کوتاه نجاتش داد. مهم اینه که اون زنده هنوز هم زنده هست و داره نفس می کشه.
-دم کوتاه نجاتش داد؟ خود دم کوتاه که فرمودن ما نجاتش دادیم.
صدای خنده های زیر جلدی که آهسته کمی بلند تر شد. پرنده پر های خاکی رنگش رو حرکتی داد و در حالی که صداش رو عوض می کرد به تقلید از مدل دم کوتاه سر و شونه هاش رو تکون داد و با لبخندی که سعی می کرد تقلید لبخند دم کوتاه باشه و با لحنی آشکارا از جنس تمسخر گفت:
-ممنونم که تازه وارد ما رو نجاتش دادید! عزیز هام! شب به خیر عزیز هام! بای بای عزیز هام! آخ که من حسابی می خوامتون عزیز هام! اووووه عَََََََززززیز هاااااام!
شلیک خنده بود که رفت هوا. به بلندیه خنده های منطقه سبز نبود ولی خنده ای بود از ته دل.
-بسه دیگه این کار درست نیست. تمومش کنید.
-خوب راست میگه دیگه. اون موجود با اون مدله…
-گفتم بسه. ادامه ندیم این واقعا درست نیست.
-ولی تو خودت هم داری می خندی!
-از دست تو مگه میشه نخندید؟ بچه ها دیگه واقعا دیره. شب کامل شده و ما هنوز اینجاییم. هیچ خوشم نمیاد در حالی که دارم به تقلید های تو از1پرنده غایب می خندم صید روباهی ماری چیزی بشم. بیایید از اینجا بریم.
-باشه ولی بذار من باقیش رو توی منطقه خودمون بگم باشه؟
-نه! دیگه بسه.
-ولی آخه…
-الان فقط از اینجا میریم. همگی پرواز!
سایه ها توی تاریکی ناهماهنگ ولی1زمان از زمین جدا شدن، رفتن بالا و به طرف حصار پیچکی پرواز کردن و توی شب گم شدن. لحظه ای بعد، در کنار رودخونه همچنان خروشان، شب بود و جنگل بود و دیگه هیچ.