دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، همه ی خاکِ خدا مالِ منه!

عصر5شنبه. دقیقا6ونیم به سیستم من. دلم نمی خاد باور کنم اون بیرون داره شب میشه. حس می کنم هنوز روزه شبیه اول تابستون. کوتاه شدن روز رو امسال اصلا نفهمیدم. از گذر زمان غافلم امسال و به نظرم این مثبته.
نتیجه ترم کانون اومد. قبول شدم. ترم تموم شد. میرم اینتر2هرچند از ترکیب نمره ای که گرفتم اصلا خوشم نیومد. پایین بود اما نیفتادم. واقعا حس می کنم تقصیر من نبود. شاید هم خودم رو تبرئه می کنم ولی، … یکی از بدترین ترم هایی بود که تا الان در کانون گذروندم. خدایا شکرت که تموم شد! کاش تکرار نشه! بیخیال. خودم که می دونم چه قدر مرد میدونم باقی رو بیخیال. در رفتم! آخ جون!
دیروز آخر کلاس آیلتس از استاد شرایط امتحان شنبه رو پرسیدم. استرسم رو دید. گفتم بدجوری دلواپسم. گفت واقعا لازم نیست. تو واقعا خوبی. اصلا احتیاج نیست این طور نگران باشی. فقط درس بخون. برو بخون. بیشتر بخون. اما نگران نباش اصلا بد نیستی. تعریف این بنده خدا رو می تونم باور کنم. نه واسه اینکه ازم تعریف کرده. واسه اینکه همون جلسه اول نشونم داد که قرار نیست بیشتر از معلوماتم امتیاز از این کلاس بگیرم و خدا می دونه چه قدر خاطرم جمع شد از بابت این موضوع. روی همین حساب زمانی که میگه بد نیستم میشه امیدوار باشم که واقعا بد نیستم و آخ جون خخخ. با اینهمه، من اینجا امتحان اولم هست و دفعه اولم هست و به نظرم ممتحن استادم نیست و بچه ها امروز می گفتن ممکنه فلانی باشه که تند صحبت می کنه و لهجه داره و نمیشه فهمید چی میگه و و و و و و آخ آیی استرسم رفت بالا آیی آیی خخخ.
خدایا از پایان موفق این ترم کانونم خیلی خوشحالم. انگار سبک شدم. داشتم یواش یواش یواشکی می بریدم. خدایا لطفا ترم بعدی شرایط این مدلی نباشه گناه دارم. خداجونم لطفا!
امشب زمان نیست و احتمالا فردا هم زمان نباشه ولی باید زمان جور کنم1نگاهی به کتاب های ترم آینده بندازم. خدا کنه داستان داخل ریدینگ هاش پیدا بشه! داستان دوست دارم خخخ.
فردا جبرانی آیلتس. ساعت10صبح. شنبه هم میان ترم شفاهیش. ساعت6عصر. و1شنبه هم کلاس اصلیش سر ساعت اصلیش. ساعت3و1شنبه شب حرکت.
درس های فردا هنوز تموم نشدن و من بی حساب خستم. کمی تا قسمتی جسمم چیزه یعنی جیزه یعنی، … دلم می خواد1چیز خوشمزه سفارش بدم در حالی که گرسنهم نیست و می دونم این کار درست نیست و، … دلم می خواد این هیجان تیز ناشناس رو ترجمه کنم واسه خودم ولی بلدش نیستم. شیرین نیست تلخ هم نیست1جوریه. اعصابم رو خورد می کنه. شاید واسه خاطر همون1خورده چیزه جیزه باشه نمی دونم ولی، … من چمه؟ دلم، … نمی دونم دلم چی می خواد. اجازه نمیده آروم1جا بشینم شبیه آدم به درس هام برسم. از جا می پرونه و دور اتاق چرخم میده. نمی فهممش. چیزیه شبیه1مدل، … همون هیجان. گاهی شاد، چند لحظه بعد نگران، کمی بعد غمگین، و دوباره شاد، خدایا این دیگه چه مدلشه؟
این هفته1ناخنکی به داستان تکبال می زدم. تا صفحه سیصد و هفتاد و خاطرم نیست چند رو خوندم و خط های نصفه رو کشیدم پشت سر هم. چندتا غلط رو داخلش گرفتم و، … حالم رو به هم می زنه این کبوتر احمق که هر لحظه نوکش بازه به عر زدن. باورم نمیشه اینهمه گریه داخل سرگذشتش باشه. دارم حساس میشم. مگه میشه1زنده اینهمه اسمش رو نبر باشه؟ یعنی واقعا به جای اینهمه گریه کردن هیچ غلط دیگه ای واسش نبود که کنه؟ اه لعنتی کاش می شد داستانه رو دستکاریش کنم! واقعا دلم می خواد ولی نمیشه. واقعا نمیشه. آخه تکبال این بود. موجود بی پرواز داغونی که واسه خاطر پرواز خواهیه بی نهایت و بی حسابش خودش رو گرفتار کرد و اون قدر ضعیف و نفله بود که یا پناه می گرفت یا عر می زد. من نمی تونم مدل دیگه ای بنویسمش. به شدت دلم می خواست می تونستم ولی، … اگر این ماجرا بخش دومی داشت، یعنی نوشتنش، امکان نداشت این مدلی باشه. تصور نمی کنم هرگز خیال ادامهش به سرم بزنه ولی اگر می زد، که نمی زنه، اون پرداره عر عرو دسته کم کمتر عر زدن داخل ماجراهاش هست.
ساعت از8شب گذشته. باید بجنبم. وایستا1خورده دیگه باشم اینجا!
سال ها سال ها پیش من در محل کار قبلیم با1چاپگر بریل سر و کار داشتم. همون زمانش هم قدیمی بود. به نظرم بیشتر از10سال پیش بود. بعدش دیگه منتقل شدم و دستم به هیچ چاپگر بریلی نخورد. الان هیچ چیش رو خاطرم نیست. فقط شنیده بودم دستگاهه رو در شرایط مطلوب نگهش نداشتن. شنیدم و نمی دونم چند درصد درست بود. پیگیر هم نشدم. به من چه؟ و پریروز که واسه پر کردن فرم ارزشیابی رفتم، گفتن دستگاهه اومده اینجا. و کسی وارد نیست راهش بندازه. اون چاپگر پیر انبار خورده و اگر اشتباه نکنم داغون اومده اینجا. در محل کار من. درست کنار دست من. و اگر بتونم راهش بندازم، زیر دستم. پریروز نرفتم ندیدمش. دیر شده بود باید بر می گشتم سر درس هام. اصلا نمی دونم در چه شرایطیه. هیچ چی ازش خاطرم نیست. چنان دلم می خواد بتونم باهاش کار کنم که فقط خدا می دونه چه قدر. اگر بتونم، اگر بشه، خدایا! کمک کن بلدش باشم. بذار از کلاس بیام بیرون! خداجونم! خواهش می کنم. هم خستم، هم زمان می خوام و توان می خوام که بیشتر درس بخونم. خدایا می دونی چند ساله کلاسم؟ اون هم این مدل کلاس؟ به نظرت مجازاتم تموم نشد؟ میشه تخفیف بدی؟ بنده هات هم گاهی داخل زندون عفو می خورن و1خورده از زمان مجازاتشون بخشیده میشه. تو خدایی. میشه عفو بدی باقیش رو نگیری؟ من نه زورم می رسه امضات رو عوض کنم نه می خوام. هرچی تو بخوایی ولی باور کن دیگه بریدم میشه امسال رضایت بدی و چیزی رو بخوایی که دل و روان من هم می خواد؟ خدایا لطفا! خدایا از ته دل! خدای مهربونم! اگر مصلحت می بینی کمک کن که بشه و اگر نمی بینی تحملم رو ببر بالا. خیلی خستم خداجونم خیلی. می دونی که! کلی دلم درددل می خواد ولی نه حسش هست نه زمانش. تو که از ناگفته هام آگاهی پس بذار نگم تا اون سد که هنوز پا برجاست همچنان بمونه. امشب، این شب ها، زمان شکستنش نیست. تو می دونی من چی می خوام. اگر بهم دادیش از ته دل شکرت. اگر هم بهم ندادیش باز هم از ته دل شکرت. از ته دل!
دیروز در مورد فرداهای بعد از آیلتس صحبت بود. من خندیدم و گفتم به اون بخش بعدی واقعیتش امیدوار نیستم چون هر راهی از نگاه و تحقیقات من بسته هست ولی بهش هم فکر نمی کنم. به نظرم میاد چیزی که شدنی نیست فقط فکر آدم رو بی خودی پر می کنه پس بیخیالش. فقط به درسم فکر می کنم. و به مدرکی که سال آینده باید به فکر چه مدلی گرفتنش باشم. مادرم موافق نبود. گفت تا حالا جز چشم های تو هرچی گفتم باید کنم رو کردم. این رو هم خاطر جمع باش من گفتم باید بشه و میشه. گفتم مادری تو نمی دونی من داخل اینترنت هیچ دلیلی واسه این اطمینانت پیدا نکردم از جای دیگه هم نکردم و خلاصه هیچ چی نیست. مادرم مطمئن گفت هست. من هست هایی رو از دل نیست ها کشیدم بیرون که هیچ کسی نتونست پیداشون کنه. این رو هم می خوام پس باید بشه. دیگه حرفی نزدم. فقط درس خوندم. فقط درس می خونم. امشب دلم، … خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
دنیام داره به سرعت و به شدت با اطرافیانم متفاوت میشه. زیاد شدن فاصله ها رو به وضوح حس می کنم. امروز از جا در رفتم و فقط می خواستم گوشی رو قطع کنم. قطع که شد حس کردم دیگه دلم نمی خواد زنگ بزنم. نزدم. نمی زنم. دارم خیلی خیلی آهسته ولی برای خودم کاملا محسوس دور میشم. می دونم جنسش چیه ولی معترض نیستم. حسش نیست. دلم گاهی می خواد که1کسی شبیه خودم دیوونه باشه بشینیم1عالمه حرف بزنیم ولی، … اطرافم همه عاقلن. فاصله هام از عاقل های اطرافم داره بیشتر میشه. خیلی زیاد شده و زیادتر هم میشه. و من معترض نیستم. اصلا شاید این مدلی درست تر باشه. شاید.
امسال روزها داخل ذهنم شمرده نشدن. یادم میره چیزی به اول مهر نمونده. گاهی یادم میاد ولی باز میره. می دونم که میاد ولی بهش متمرکز نمیشم. زمان ندارم واسش. حیرت می کنم که تابستون کی رفت و بعدش باز یادم میره و من هستم و کتاب هام. خدایا کمک کن این چاپگر و من با هم کنار بیاییم. اگر بتونم بیدارش کنم دوست های خوبی میشیم. می دونم که میشیم. شبیه من و سیستمم. شبیه من و فلش هام. شبیه من و دستگاه های کوچیک و بزرگ این خونه امن.
حسابی سیرم و حسابی خوردنی دلم می خواد. هی از سفر که برگشتم دوباره میرم روی شبکه پرهیزات میشه فعلا خوش باشم؟ ولی آخه سیرم. آخ که پاستای چیچی بود کربونآرا اگر درست خاطرم مونده باشه اسمش همراه سالاد سزار چه کیفی داره! بشینم پشت سیستم درس بخونم و این بغل دستم باشه هی بخورم هی بخونم. وووییی ابلیس برو برووو خخخ.
این دندون بی معرفت عاقبت زیر فشارهای ناخودآگاهم شکست و حسابی کار دستم داد. امروز صبح با بساط درس و مشقم همراه برادرم رفتم به محل تعمیرات دندون و خخخ با قورت دادن1فروند آمپول و دریافت1سری مواد پر کردنی دندونه تعمیر و من به خانه عودت داده شدم. هی راستی عودت یا اودت؟ خداییش بدجوری حسش نیست متمرکز بشم ببینم کدومه. اصلا فکرم جواب نمیده الان. به نظرم اون1خورده چیزه جیزه داره کارش رو می کنه. خوبه که این دفعه با اعصاب خوردی و آخ و واخ و گریه ناله همراه نیست وگرنه امشب حسابی گناه داشتم.
دلم می خواد باز حرف بنویسم ولی دیگه داره خیلی دیر میشه واقعا باید بجنبم. باز میام. نمی دونم کی ولی عمری اگر باشه باز میام. فعلا من رفتم. تو هم حالش رو ببر. حسابی هم ببر. هی زندگی! بدجوری می خوامت!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم من، باز هم اینجا، باز هم جمعه.

جمعه. شاید بشه گفت بعد از ظهر.
جفت کلاس هام رو پیش می برم. آیلتس رو بدون کتاب. ظاهرا باید هر دفعه درس آینده رو بنویسم. بدون کتابی که زیر دستم باشه اونجا نشستن داره به سرعت سخت میشه. یعنی درس های آیلتس دارن به سرعت سخت میشن. شبیه فشار دستگاه پرس که کم کم ولی با سرعت زیاد میشه. تازه2جلسه گذشته ولی ازدیاد فشار رو حس می کنم. می ترسم از مهر. زمانی که مهر برسه اینهمه زمان نخواهم داشت. خدایا کمکم کن! کاش امکاناتم بیشتر بود! مثلا می شد سرعت نوشتنم رو زیاد کنم یا کتاب داشتم یا پول داشتم نت تیکر می خریدم یا، … هی! من هیچ چی از این ها رو ندارم. تنها چیزی که دارم دست هام و ذهنم و همتم هستن. و دیگه هیچ. البته چرا. مادرم که به شدت پشت سرم ایستاده و چنان شدید خواهان و منتظر موفق شدنم تماشام می کنه که حیرت می کنم. مادرم همیشه در خواهندگی هاش سفت و سخت بود خیلی هم سخت. ولی کمتر دیدم این مدلی پای1چیزی سفت وایسته. لازم هم نبود که من ببینم. هرچی می خواست بشه دست خودش بود. باید خودش می رفت دنبالش. خودش اقدام می کرد و خودش پای ماجرا می ایستاد و در امتدادش پیش می رفت و موانع رو کنار می زد و می جنگید و می رسید. این دفعه من باید از طرفش پیش برم و پیش ببرم. و مادرم در این مورد به شدت سفت وایستاده. هیچ چیزی هم نرمش نمی کنه. البته من معترض نیستم اما برام جالبه. زمانی که با اطمینان گفت بذار مدرسه ها باز بشن اگر ببینم به درس هات نمی رسی و زمان و توانت جواب نمیدن با مرخصیه بی حقوق موقتا از اونجا میارمت بیرون عمق داستان رو حس کردم، و زمانی که حال جسمیم به شدت بد بود و مادرم تأکید داشت باید هر طور شده اجازه ندم این بیماری باعث غیبتم از کلاس هام بشه بیشتر حس کردم، و البته خودم رو به کلاس رسوندم و موجبات خاطر جمعی مادرم و خودم رو فراهم کردم ولی حالم که جا اومد با تمام وجود حس کردم این داستان چه قدر واسه مادرم حیاتیه. مادرم شاید به ظاهرش نیاد ولی اگر چیزی، هر چیزی، موقعیت و امنیت و آرامش بچه هاش رو تهدید کنه به شدتی ترسناک از جا در میره و مقابله هاش گاهی از نظر من وحشتناکن. و این دفعه موفقیتم باید خیلی براش مهم باشه که حتی شدت بیماریم هم نتونست و نمی تونه این فکر رو به ذهنش بده که شاید بد نباشه در مواقع این مدلی بهم توصیه کنه1جلسه از کلاسم غیبت داشته باشم و بیشتر مواظب سلامتم بشم. حالا که دارم این ها رو اینجا می نویسم بیشتر درکش می کنم. این لحظه مادرم رو از زاویه ای متفاوت با همیشه دارم می بینم. پیش از این فقط به چشم مادر خودم می دیدمش. این دفعه شاید واسه اولین بار این آدم رو از زاویه نگاه1فرد خارج از داستان تماشا می کنم. و اعتراف می کنم که کمی شاید از این تحلیلم تعجب و شاید وحشت حس می کنم.
اون روز در جواب پیشنهاد مرخصیه مادرم فقط خندیدم و گفتم من باید هزینه کلاس هام رو تأمین کنم مادری. ممنونم ولی من حقوقم رو لازمش… حرفم رو برید و گفت لازمش نداری. اگر به اونجاها برسه هزینه کلاس هات و باقیه هزینه هات با منه. تو فقط درس بخون و پیش برو و به بقیهش فکر نکن در موردش هم حرف نزن. فقط درس بخون. من دیر انتقالم ولی گاهی1خورده شاید بیشتر می فهمم. این دفعه هم شاید به موقع فهمیدم که پیشنهاد مادرم اصلا پیشنهاد نبود. فقط به من آگاهی داد. و تنها چیزی که حالا به نظرم میاد اینه که واسه کم کردن فشار روی شونه های مادرم باید اولا بیشتر بخونم، ثانیا مهر که رسید بیشتر سعی کنم بلکه توان و زمانم جواب بده و لازم نباشه هزینه های کلاس و زندگیم روی شونه های مادرم فرود بیاد. اون منتظر رضایت من نمیشه. خدایا اگر1زمانی با اینهمه من موفق، … میشم. حتما میشم. خدایا من باید باید از پسش بر بیام. خدایا ولم نکن من واقعا می ترسم. من امکاناتم، … خوب یعنی می خوام بگم می شد بیشتر باشه اما، … من از تنگناهای تنگ تر از این هم گذشتم. واسه چی اینهمه ترس برم داشته؟ دفعه اولم نیست که جاده واسم تنگ میشه. من نیمه اول دهه90با چه مواردی که رو در رو نبودم! من با خود پایان اعظم2دستی دست دادم. من ازش رد شدم. من هنوز اینجام. هنوز دارم ادامه میدم. من از انتها گذشتم و در حال ادامه دادنم. می شد ببازم ولی بردم. من در تمام عمرم کارهایی کردم که هیچ کسی نکرده. خیلی هاش رو نمیشه واسه هیچ کسی بگم. داخل هیچ سایتی بنویسم و حتی در حضور هیچ کسی بهش فکر کنم چون از حال و هوام پیداست. ولی من خودم می دونم. خودم و خدا. من از زمانی که12سالم بود دفتر ماجراهای تاریک و پیچ در پیچ زندگیم باز شد و من از تمام صفحات این دفتر هرچند زخمی و گاهی هم به شدت داغون، اما زنده و موفق رد شدم و حالا اینجام. این دفعه هم از این صفحه به سلامت رد میشم. می دونم که میشم. البته نمی تونم این واقعیت ترسناک رو نبینم که این دفعه به شدت سخته. به شدت! اما من باید بتونم. باید بتونم. باید! خدایا کمکم کن!
پایان ترم کانون داره میاد. از کلاس این ترمم دارم به شدت خسته میشم. تحملش گاهی سخت میشه و گاهی به شدت خودم رو عقب نگه می دارم که از جا در نرم. از جا در رفتن هام رو نمی پسندم. اون ها مثبت نیستن. هر دفعه این مدلی میشه اتفاق هایی پیش میاد که بعدا به شدت ازشون احساس، … به نظرم1چیزهاییم به مادرم رفته باشه خخخ.
این روزها با تمام گیرهام نمی فهمم چه جوری1زمان هایی، … زمان هایی که دلم به شدت نق بهم می زنه تازه می فهمم اون هایی که من بهشون نق می زدم و می زنم چه دردی تحمل کردن از دستم. جدی میگم این واقعا اذیت می کنه. کاش دلم خفه خون بگیره خستهم کرده. امروز صبح داخل تیمتاک به1شاهد نه چندان مستقیم، کسی که چیزی از داستانم نمی دونه فقط زبون1گوشه از نق های بی منطق دلم رو شاید فهمید، شاید شنید، شاید دید یا شاید خوند، نوشتاری گفتم که کار نباید انجام نمیدم. داشت بهم می گفت نباید سمت فلان مورد بری چون فقط سرخورده میشی. نوشتم نمیرم. دیگه هرگز نمیرم. به خدا نمیرم. این تأکید رو در واقع واسه خاطر خودم کردم. اینکه حالا می دونم1شاهد از این قولی که دادم و این قسم خدایی که خوردم آگاهه، کمک می کنه اگر1زمانی اونقدر از دست دل و دلتنگی هام درمونده شدم که تصمیم عوضی به سرم زد، خاطرم باشه که1نفر جز خودم می دونه که من گفتم به خدا طرف اون موارد ممنوعه نمیرم. زمانی که این یادم بیاد می دونم که متوقف میشم. دستم می لرزه. گوشیم قفل باقی می مونه و هرچند فشار اون لحظه وحشتناکه اما سکوت فاتحانه باقی می مونه و آخرش من گوشیم رو روی میز رها می کنم. رهاش می کنم تا دست هام رو دور لیوانم فشار بدم و عربده بزنم. هوار بزنم. فحش بدم داد بزنم باز و باز و باز عربده بزنم. اونقدر بزنم که نفسم دیگه بالا نیاد ولی گوشیم آروم و بی صدا روی میز باقی می مونه تا اون موج لعنتی رد بشه و بره تا دفعه بعد. و آگاه بودن1شاهد غایب کمک می کنه. انگار زور دست های1شاهد هرچند غایب به کمک منطق نداشتهم میاد تا2تایی خودِ از خود بی خودم رو دور از هدایتِ جنون های بی مهار نگه دارن تا منطق و زمان بتونن1دفعه دیگه با تزریق آرامش های هرچند موقت آرومش کنن. چه تصور ترسناکی! خوشم نیومد ولی من تصور کردن هام1جوری هستن. خوشم بیاد یا نیاد، که این دفعه نمیاد، تصورم یعنی تجسمم این مدلیه.
خلاصه1شاهد خوند که من نوشتم به خدا دیگه هرگز طرفشون نمیرم. هی شاهد! خودت نمی دونی چه لحظه های سختی این شاهد بودنت همراهم خواهد بود. لحظه های سختی شبیه همین حالا. همین امروز. همین عصر جمعه. همین لحظه که اینجا نشستم و گوشیه قفل شدهم آروم و صبور کنارمه. درست کنار دستم. نمی دونی و کاش هرگز ندونی! اما ممنونم از تصور این حضور غایبت که باهام هست. منطقم ممنونه ازت. کمک بزرگی براش میشی. جدی میگم.
چه قدر نوشتن رو دوست دارم! چه قدر دلم می خواد بیشتر بنویسم! چه قدر، … درس های فردا رو باید بخونم. کلاس1شنبه آیلتس هم1خروار تکلیف توی بغلم ول کرده باید تمومشون کنم. درس و درس و درس. تیمتاک رو کلافه کردم. هر دفعه میرم میگم درس دارم و داد بچه ها رو درمیارم. دیشب داخل تیمتاک اونقدر خندیدم که جدی داشتم خفه می شدم. یکی از بچه ها1ضعفی ازم گرفته هی باهاش اذیتم می کنه و من کلا به اون حال و مدل طرف حساس شدم تا شروع می کنه من از خنده می ترکم. باید1فکری واسه این داستانم کنم وگرنه خخخ. تیمتاک خوبه به نظرم دوستش دارم. بستهش نشدم. خیال هم ندارم بشم. ولی اگر زمانی بچه های تیمتاک رو نبینم دلم تنگ میشه. نه از این مدل ترسناک و خطرناکش. دلم تنگ میشه از مدل دلتنگی نه از مدل جنون. شاید گاهی از دستم خسته بشن از بس شلوغم. می بینی؟ باز شدم خودم. پریسای شلوغ که کفر اطرافش رو درمیاره. خخخ این رو واسه خودم به فال نیک می گیرم. من باز می تونم داخل جمع هایی که بینشون حس آرامش بیشتری کنم خودم باشم. با همون سلام های بلند و همون هوارهای از سر شیطنت و همون قهقهه های بلند و بلند و بلند. زیاد شلوغم. هر کسی از تیمتاک اگر اینجا رو می خونه ازش معذرت می خوام ولی، … به خدا دست خودم نیست نمیشه من مدل دیگه ای باشم. خیلی سعی کردم ولی نشد. نتونستم. بلد نیستم. بچه های تیمتاک هم به نظرم همین طوری شناختن و پذیرفتنم. چند دفعه که بی صدا بودم تعجب کردن که واسه چی پریسا بی صداست این عادی نیست خخخ. گاهی هم شده صاف بهم گفتن ببین پریسا این مدلی ساکت نمون با جیغ وارد بشو شبیه همیشه شبیه خودت این طوری بهتره خخخ. به نظرم منظورشون این بود که این طوری خودت تری. خدایا ایول خوشم میاد باز می تونم شلوغ باشم. این یعنی1قدم بزرگ به سوی ترمیم. یعنی میشه باز شبیه اولم بشم؟ شاید به این زودی ها نباشه ولی، … مثبتش رو ببینم. من باز هم شبیه گذشته هام بین دوست هام شلوغم. به حد درآوردن کفر بی حوصله ترها شلوغم. روحت شاد آقای چشمه. حواسم بود که خسته می شدی از شلوغی هام. می بینی؟ یادمه. کاش خیلی اذیت نشده باشی به خدا نمی خواستم اذیتت کنم من فقط تفریح می کردم. خندیدن در حد قهقهه و شلوغ کردن از جنس خوشحالی رو دوست داشتم. خیلی زیاد. پیش نیومد که معذرت بخوام ازت. بابت خیلی چیزها. میگن رفته ها ما رو می بینن. کاش می شد مطمئن بشم! یعنی الان داری منو می بینی؟ یعنی ممکنه منو بخونی؟ نمی دونم. ولی اگر می بینی، اگر می خونی، به خاطر شلوغ کردن هام، به خاطر اذیت شدن هات، به خاطر اون تصور اشتباهم که به خطا زد، ازت معذرت می خوام. به خاطر این آخریش به این سادگی خودم رو نمی بخشم. آخه من از کجا باید می فهمیدم؟ منو ببخش به خدا نمی دونستم. منو ببخش!
حس ویرایش زیاد نیست فقط همین اندازه که ایرادهای املایی رو پاک کنم. این رو بزنم و برم وسط درس و کتاب و البته قبلش1کوچولو سرک به پشت صحنه محله که کسی داخل صف پشت در جا نمونده باشه و1کوچولو هم تیمتاک. به جان خودم فقط1کوچولو خخخ. اوخ دیرم شد جدی باقیش باشه واسه بعد فعلا من رفتم. هی راستی! زندگی خیلی قشنگه! درست تماشا کن! خیلی دوستش دارم خیلی!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و درس و زندگی و همه چیز.

صبح3شنبه.
ساعت9صبح. جرأت نمی کنم اینجا بنویسم. می ترسم اگر شروع کنم تا آخر شب بنویسم. چه قدر حرف دارم واسه گفتن! واسه نوشتن! چه قدر زیاد! از مرداد. از تمام مرداد. مرداده همیشه آتیشی، همیشه روشن، همیشه تاریک!
از این روزهام. از حال و هوای به طرز خطرناکی آرومم در برابر اتفاق های تا انتها هرگزی که برخلاف انتظار خودم و همه و شاید حتی خدا پیش اومدن و اومدن و اومدن و زمانش رسید و من حاضر بودم و خیلی آروم و بی هیچ تشنج درونی و بیرونی سپری شد و سپری شدم و شدیم و گذشت. از لحظه های بعدش. از ورودم به خونه. از حس بی توصیفم. عجیب، آروم، بی توصیف. بی توصیف! از دلواپسی های اطرافم که نکنه این آرامش پیش از خطرناک ترین انفجار عمرم باشه و1کاری دست1کسی مثلا خودم بده. از دیروز آرام. از دیشب عجیب. از شبی آروم. شاید بعد از مدت ها، شاید هم در تمام عمرم تا اینجا، اولین شب آرامش.
چه قدر حرف دارم واسه گفتن! چه قدر کلمه دارم واسه نوشتن. نمی خوام شروعش کنم. اگر شروع کنم تموم نمیشه. من زمان ندارم. باید برم درس بخونم. قبلش دوش لازمم. نمی خوام بنویسم. نمی خوام سکوت آروم زندگی رو بشکنم. این سکوت از اون هاییه که حرمت دارن. حیفه بشکنن. دیروز و تمام دیشب حتی با صدای آهسته حرف می زدم. حس می کردم چیزی که درش شناورم از جنس1مدل شیشه رنگی خیلی قشنگ و خیلی نازکه که اگر بلند صحبت کنم می شکنه. هنوز هم ساکتم. هنوز هم هیچ حسی ندارم. هنوز حس می کنم تمام موجودیتم در1جور بی حسی شبیه تزریق بی حس کننده، شبیه حال و هوای بعد از به هوش اومدن های بعد از جراحی، شبیه بیداری بعد از کما، … می ترسم بنویسم. می ترسم بیدار بشن تمام حس هایی که خوابن. می ترسم اگر به توضیح آنچه گذشت اصرار کنم بفهمم چی شد. می ترسم گریه کنم. می ترسم. از تمرکز، از گفتن، از گریه کردن می ترسم. این گریه اگر شروع بشه هوار میشه. جیغ میشه. عربده میشه و آتیشم می زنه. خودم رو. تمام جهان اطرافم رو آتیش می زنه. می دونم. مطمئنم. ترجیح میدم سکوت رو حفظ کنم. ترجیح میدم منتظر بشم تا این روزها سپری بشن، تا بابا زمان کارش رو کنه، تا اون گرد و غبار طلایی رو هرچی بیشتر بپاشه، بعد آهسته حس هام رو بیدار کنم تا بتونم، … بتونم چی؟ بیخیال. بیخیال! بحث عوض.
دیروز رفتم امتحان تعیین سطح آیلتس. باید8ترم بخونیم. من افتادم ترم سوم. یعنی باید6ترم بخونم. اولش حرصم گرفت که بالاتر نرفتم. ولی حالا حس می کنم اگر دست خودم بود اصلا امتحان نمی دادم می گفتم بفرستنم ترم اول تا از پایه شروع کنم. ولی بیخیال لازم نیست من دارم کانون هم میرم و کتاب های آزاد هم می خونم. اونجا هم1خورده بیشتر از1خورده پدرم درمیاد و خلاصه می رسم. باید گوش هام رو قوی کنم و همچنین دایره لغت هام رو. حس می کنم این2تا که قوی بشن نصف بیشتر راه رو رفتم.
این دکتر جکیل هم کلی خل بوده. کتابش داخل استیج4آکسفورد هست. دیشب و امروز فرصت نکردم ادامهش رو بخونم. امشب مهمون میاد. جیگیلک و بقیه. عزیز دلم. خدایا این موجود رو خیلی بد دوست دارم. خدایا کاش می تونستم بهش نشون بدم. چی سرم اومده که نمی تونم محبتم رو شبیه آدم به طرف محبتم ابراز کنم؟ حتی1زنگ نمی زنم. به خدا اگر بزنم نمی دونم اصلا چی باید بگم. دست خودم نیست. بلد نیستم. بنده های خدا اگر نمی دونن، که نمی دونن، خدا می دونه که من در زندگیم تا اینجا خیلی اضافه تر از اونی که اکثرا می بینن پتک آهنگری زندگی خورده وسط ملاج روانم. حس می کنم شبیه زغال سنگ زیادی سفت شدم. اون قدر سفت و نچسب شدم که نمی تونم شبیه آدم به کسی ابراز محبت کنم. سکوت می کنم، گوش بهش می کنم، لمسش می کنم، یا کنارش می مونم تا جسمم جسمش رو لمس کنه، حتی در حد لمس مثلا پنجه های پاهامون که زیر میزه، یا شونه به شونه، در هر حال لمس جسم، یا اینکه، … خدایا! آخ خدایا! حرصی میشم و سرش، … از این آخری متنفرم. واسه چی گاهی میشه من با عزیز هام اینهمه بد تا می کنم؟ نمی فهمم به خدا چم میشه. خودم رو درک نمی کنم. با مادرم. بیچاره مادرم. البته این زمان ها فقط سکوت می کنم. اخم می کنم. مادرم چیزی نمیگه. من هم نمیگم. فقط هستم و هست. بعدش که به خودم میام هم چیزی نمیگیم. مادرم. خدایا مادرم! دلواپسشم.
این آخری رو هرگز سر جیگیلکم در نیاوردم. اوه خدا هرگز! این عشقمه. این بهشتمه این این این موجود تمام دلم تمام عشقمه من واسش میمیرم بی اغراق واقعا میمیرم اگر لازم بشه. خودش نمی دونه. کاش هرگز ندونه! کاش هیچ زمانی این مدل دوست داشتن تجربهش نشه! همه میگن شبیه من شده. همه چیزش. یا خدا1کاری کن این مدلی نشه بهش که فکر می کنم از ترس می خوام یقهم رو جر بدم بزنم بیابون. خداجونم خودت می دونی چی میگم1طوری خودت حلش کن. خدایا لطفا. خدایا لطفا!
اوخ من9باید می رفتم دوش و بعدش درس باز اومدم اینجا و زمان از دستم در رفت.
کلاس های آیلتس از4شهریور شروع میشن. این ترم کانون21شهریور تموم میشه. خدایا نیفتم!
جزوه های کلاس آیلتس رو قرار بود بهم بدن ندادن. گفتن اگر ترم1می افتادی آماده بود ولی ترم تو داره عوض میشه باید صبر کنی تا همون زمان. براشون توضیح دادم من باید بریلش کنم. گفتن آماده نیست. به نظرم راست می گفتن. آخرش گفتن ببین پس مرحله به مرحله که آماده شد بهت میدیمش. کاش زودتر آماده بشه! جزوه ها که بیاد کلاس شروع میشه و کی اسکنشون کنم و خدایا کاش بشه تهران واسم بریلش کنه تازه اگر هم کنه کلاسم شروع شده و تا برسه دستم، … اه لعنت! هیچ مثبت نیست! اما مثبت هاش رو ببینم بهتره. من2ترم جلو افتادم، هم زمان هم هزینه، آخجون، کلاس ها تمرین حل کردنی داره ولی ریدینگ ها رو لازم نیست از رو بخونیم و فقط باید به قول این ها سامری یا همون خلاصه ارائه بدیم، این نمی دونم خوبه یا بد ولی واسه خاطر جمعی و تقویت روحیه این هم آخ جون، و از همه بهتر اینکه ریدینگ ها سی دی دارن و واسه خاطر لسنینگ صوتیه جزوه ها رو هم میدن بهمون و این دیگه بی برو برگرد آخ جون داره پس آخ جون!
درس های فردا رو پراکنده خوندم. باید بجنبم. امشب نمی تونم درس بخونم. می خواستم امروز برم کتابخونه نشد. درس. به فرداها امیدوارم. شب ها ازشون می ترسم و روزها میگم بیخیال چیزی نمیشه. مانع بلند هر لحظه به نظرم نزدیک تر میاد و به تشویق کننده هام برادرم هم اضافه شده. مادرم دیروز عصر باهاش حرف زد و اون حسابی داستان رو جدی گرفت و حسابی تشویقم کرد و هم صدا با مادرم گفت بهش بگو بجنبه ما پشت سرش هستیم و هواش رو داریم فقط بجنبه و بپره ساپورتش با ما. دیگه چیزی نگفتم. دیگه این روزها چیزی نمیگم. نه از بلندی و دور بودنش نق می زنم، نه واسه توضیح دادن اینکه چه قدر سخته واسه من این تمرین کردن و این پریدن زمان و زور صرف می کنم، نه منکر عملی شدن این پایان که این ها میگن میشم، فقط سکوت می کنم. درس می خونم. لبخند هم می زنم. و می ترسم. در خودم. آروم. بی صدا. بی حرف. می ترسم. دیواری که باید ارتفاع بگیرم و ازش رد بشم بلنده و دور، با1ردیف بلند تیر های تیز صف کشیده روی لبه هاش. من باید خیلی مرتفع بپرم تا بتونم به اون طرفش برسم. بال های20سالهم جواب می دادن و خدایا من سرم به کدوم جهنمی گرم بود که غافل شدم؟ باز هم اینجا! باز هم رسیدم اینجا! لعنتی! بال های40ساله من کمی از تصور اینهمه بالا پریدن می لرزن. خدایا اگر شروع کنم دیگه نمیشه متوقفش کرد نکنه کم بیارم و بزنم به تیرهای اون بالا؟ له میشم خدایا من جدی می ترسم کمکم کن. خدایا کمکم کن!
مادرم سفت میگه من باید بتونم و این شدنیه. برادرم میگه ما هستیم. بقیه، … بقیه در خیلی موارد دیگه خیلی چیزها دارن که بگن به این نمی رسه. و1میگه فرض کن سال آینده مدرکت رو هم گرفتی خوب بعدش چی؟ حالا می خوایی چیکار کنی؟ خندم گرفت ولی نخندیدم. گفتم هیچ چی. گفت پس مریضی این مدلی می خوایی این طوری فشار بیاری؟ خوب کانونت رو داری میری5سال دیگه زبانت قوی بشه چی میشه مگه؟ عین کلمه ها خاطرم نیست محتوا این بود. بیشتر خندم گرفت و شاید هم خندیده باشم خاطرم نیست. گفتم این بخشش کار منه پس انجامش میدم و باید عالی انجامش بدم باقیش دیگه کار من نیست. مال من نیست. اصلا مربوط به من نیست. من کاری نمی کنم. اصلا قرار نیست کاری کنم. من فقط درس می خونم. فقط آیلتس می گیرم. بعدش هم، … خوب کتاب می خونم. ترجمه می کنم. اون زمان دیگه بدون تردید و دلواپسی میرم1دار الترجمه پیدا می کنم و اوخجان شغل خونگی! ولی اون زمانش رو من نمی بینم. الآن فقط درس می خونم. این ها رو گفتم ولی، … خدایا نمی تونم نبینم. نمی تونم با چشم های تنگ شده واسه دیدن دورتر، خیلی دورتر، به اون طرف آزمون نهایی متمرکز نشم. دست خودم نیست. من واقعا، … ای کاش این روزها، … بیخیال. دفعه اولم نیست که وسط توفان بدون قطبنما گیر می کنم. تو که هستی پس باقی رو بیخیال. همچنان باش! همچنان خدای من باش! با وجود تمام منفی های یواشکیم، که فقط خودم می دونمش و خودت می بینیش، باز هم خدای مهربون من باش! بذار شونه هام شونه هات رو در کنارم لمس کنن. من باید عزیز هام رو لمس کنم. همین طور مایه های آرامشم رو. هر کسی ندونه، هر کسی باورش نشه، تو که می دونی. تو که باورت میشه. تو که هیچ زمانی هیچ … خدایا کمکم کن!
9و46دقیقه صبح3شنبه. واقعا دیر کردم. چه قدر قهوه دلم می خواد. سر صبحی1دونه خوردم نمیشه الآن1دونه دیگه بخورم؟ فقط1دونه! شاید عصر نشه نمیشه سهم عصر رو الآن بخورم؟ زنگ گوشیم.
اومدم. مادرم بود. دیشب انجمن شعری ها واسش زنگ زدن. چند وقت پیش هم واسه خودم زنگ زدن. گفتم میرم و نرفتم. هر هفته میگم هفته بعد. دیروز هم نرفتم. دلم تنگ شده واسشون. اصلا تصور نمی کردم دلتنگشون بشم. دیشب زنگ زدن به مادر. اون مجلسه، که خیلی پیش حرفش رو زده بودم، واسه من، … خدایا نمی خوام.
قرار شد هفته آینده برم. هم حضور و هم، … شاید خداحافظی. البته قراره موقتی باشه ولی، … می دونم که دیگه، … خدایا دلم تنگ میشه. اینهمه داستان این روزها بالای سرم گرد و خاک کرده من گریه نکردم اصلا گریهم نیومده الآن بحث خداحافظی که شد چه سوخت پشت پلک هام. از خداحافظی متنفرم. اون جمع رو دوست دارم. از زمستون که ترم زبانم افتاد عصر2شنبه دیگه نرفتم ولی الآن که حس می کنم شاید هفته دیگه آخریش باشه، … وایی اشک. جدی! عجب!
از خداحافظی ها بدم میاد. شاید واسه همینه که داستان های این روزها بارونیم نکردن. چون خداحافظی داخلش نبود. رأی تمام عوامل داستان، از جمله خودم، این بود و هست که ما همچنان دوستیم. دوست های بی خشم. دوست های خوب! این اشک بی موقع هم عجب داستانیه! هنوز که چیزی نشده! پس من کی اصلاح میشم آخه؟
خدایا9و56دقیقه. من واقعا دیر کردم دیگه اصلا مهلت نیست این رو باید بزنم اینجا حتی ویرایشش باید بمونه واسه بعد. کاش ویرایش نخواد! خیلی دیرم شد. من رفتم.
ایام همیشه به کامت.