دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و5شنبه شب

عصر5شنبه. ورد2007و تست.
نمره های جفت امتحاناتم اومد. پایان ترم کانون رو در رفتم. میرم اینتر3و میان ترم کلاس های آیلتس رو هم به نظرم شدم15و نیم. بیشتر از خودم انتظار داشتم خیلی بیشتر. اطرافیانم موافق نیستن. میگن با توجه به گرفتاری هام و موانع موجود خیلی هم مثبته ولی من بیشتر می خوام. باید بیشتر سعی کنم. باید موفق تر باشم. باید این ترم در برم. باید از این پله بلند لعنتی برم بالا. برم1پله بالاتر. برم1ترم بالاتر. باید. باید!
این رو سیوش کردم نمی دونم کجا میره. از ورد قبلی سریع تر شدم ولی به نظرم بشه با وردهای بالاتر سریع تر هم شد. بیخیال فعلا همین بسه.
امروز کم درس خوندم و این مثبت نیست. باید تلافی کنم. میشه امشب نباشه؟ وووییی شکلک خسته شکلک داغون شکلک نمی دونم چه شکلی. نوشتنم میاد ولی حرف حساب بی حرف حساب از همین ها بلدم فقط.
کتاب های ترم بعد کانون رو دیدم. سختن. مکالمه هاش و ریدینگ هاش و لغت هاش بیشتر شدن. دلم می خواد می شد سریع تر از اینتر3می گذشتم می رفتم های به نظرم1جوریه. هرچند کتاب های های1رو هم دیدم و بدجوری سخت بود ولی دلم می خواد بهش برسم. داخل کلاس آیلتس1زبان آموز هست که کانون رو تموم کرده. مثل فشنگ صحبت می کنه. دلم می خواد اون مدلی بتونم حرف بزنم. من وسط اسپیکینگ های کتاب هم گیر می کنم و کلی طولش میدم. استاد این جلسه آخر کلاس گفت اسپیکینگت خوب بود. گفتم افتضاحم. اسپیکینگم افتضاحه من افتضاحم نمی دونم واسه چی. گفت این فکریه که خودت می کنی و اشتباهه. حالا که بهش فکر می کنم از چیزی که گفتم خوشم نمیاد. من باید بهتر باشم. باید. بهتر هم میشم. حتما میشم. وایی فردا بهتر بشم امشب نه خخخ.
کلی چیز داشتم بگم الان خاطرم نیست. شاید هم حسش نیست. دلم می خواد، … نمی دونم چی می خواد. یعنی می دونم ولی بعضی هاشون خیلی خخخ.
ساعت از7شب گذشت. بدک نیست بلند شم1کار حسابی کنم. چیزی شبیه درس خوندن. رادیو تیمتاک روشنه و دارم می نویسم. داشتم کتاب های متنیه داخل سیستمم رو پاکسازی می کردم خسته شدم. بی خودی هاش رو پاک می کنم. بدم میاد از1سری خودنوشت هایی که1دفعه هم زیاده بخونمشون ولی من در زمانی که ظرفیتم بالاتر و زمانم بیشتر بود خوندمشون. هنوز کلی کتاب مونده واسه بررسی ولی من خسته شدم. این آهنگه که داره پخش میشه چه خنکه! کاش بعدیش قشنگ تر باشه! حس این موزیک ها نیست الان من داخل تیمتاک چه غلطی می کنم آخه! دلم می خواد، … گاهی دلم واقعا چیزهای بدی می خواد که خخخ از دست این منه ترسناک که شکر خدا کسی نمی بیندش جز خودم و خدا.
بچه ها داخل تیمتاک از این کانال به اون کانال هی میرن و میان و من داخل اتاق رادیو نشستم و این رفتن و اومدن ها رو تماشا می کنم. با مزه هست واسم.
دلم حرف زدن می خواد و چه قدر هم. ولی نه هر حرفی. دلم بدجوری می خواد با1کسی بشینم اون قدر حرف بزنیم که چونه هامون خواب بره اما حرفی که حرف باشه. راستی اگر الان1کسی بیاد بپرسه حرفی که حرف باشه الان از نظر تو دقیقا چیه من چی باید بگم؟ خخخ چیزه. نمی دونم. نه دروغ مثبت نیست1خورده می دونم ولی، … نمیگم خخخ.
ترم جدید آیلتس حدودهای12دیماه شروع میشه. این یعنی تا اون زمان جفت امتحانات شفاهی و کتبی پایان ترم رو دادیم. خدایا در برم ازش! راستی ترم بعدی استادمون کیه؟ کاش می شد استاد ترم پیشم باشه! کلاس های کانون رو هم باید ببینم کی شروع میشه. هنوز ثبت نامش باز نشده. اوه تا1شنبه. کاش برنامه های این2تا راحت از کنار هم رد بشن و به هم گیر نکنن! حوصله چونه زدن و توضیح و توصیف ندارم.
امروز رفتم کتابخونه واسه ورد2007و اونجا باز بحث اردوی مشهد شد و من در جواب اصرارهایی که می شنیدم آخرش فقط به رسم ادب گفتم اگر بشه که خیلی عالیه ببینم خدا چی می خواد اگر بتونم حتما میام. ولی واقعیت اینه که هیچ طوری نمی تونم و هیچ مدلی نمیرم. امروز باز1کسی بهم می گفت تو واسه چی گوشه نشین شدی و باید داخل جمع بچه ها باشی و واسه چی1دفعه اینهمه عقب کشیدی و، … یادم رفت1کسی نبود2تا بودن. جفتشون از این چیزها می گفتن و من به یکیشون گفتم به خدا درس دارم و به دومی گفتم واسه اینکه ظرفیتم پایینه. به هیچ کدوم دروغ نگفتم ولی به دومی راست تر گفتم. طرف نفهمید و من حس توضیح نداشتم. شاید1زمانی که حسش باشه واسش توضیح بدم. بهش بگم که من اگر مارک رفیق از طرفم بخوره روی1اسمی صاحب اون اسم میره داخل دلم و درنمیاد. من با اون هایی که میرن داخل دلم خاطره می سازم. باهاشون همراه میشم. همدل میشم. هم خاطره میشم. من خاطره هام رو زندگی می کنم. من محبت اون هایی که داخل دلم میرن رو نفس می کشم. به جهنم تعبیرهای عوضی. من بی توجه به جنسیت ها بی توجه به تعبیرها بی توجه به کنایه ها و تردیدهای آدم های بیکار و بی محتوا رفیق هام رو دوست دارم. از بیانش هم پروا نمی کنم. صاف میام به همه و حتی به خود طرف میگم هی! تو رفیقمی. من دوستت دارم. اگر نبینمت دلم واست تنگ میشه. اگر گیر کنی دردم میاد از دردت. اگر شاد باشی حال می کنم از عشق و حالت. هی من دوستت دارم. من اینم. و این چیزیه که نباید باشم. بقیه اطرافم دنیا رو، رفاقت ها رو، خاطره ها رو محبت ها رو شبیه من نمی بینن. اون ها با هم میشینن و پا میشن و1دفتر و1دنیا خاطره می سازن و بعدش با2تا تعبیر متفاوت از1هجای اضافه همه چیز رو خاکستر می کنن و خیالشون هم نیست ولی من دردم میاد از اون باد سرد لعنتی که خاکسترها رو می بره و می پاشه همه جا و محوشون می کنه. اون ها می تونن شونه بالا بندازن و دیگه چیزی خاطرشون نباشه و من نمی تونم. من دردم میاد. من دلتنگ میشم. من گریه می کنم. دلتنگ میشم. افسرده میشم. دلتنگ میشم. داغون میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. من ظرفیتم پایینه. ظرفیت جمع رو ندارم. من بی ظرفیتم. من نمی تونم.
این ها رو نگفتم. حسش نبود. کاش می گفتم. کاش می شد مدلی می گفتم که اون می فهمید! کاش این لحظه لازم نبود بلند شم برم آب بخورم! اه لعنتی! برمی گردم.
اومدم. خیلی خیلی پیش از وسط گیجی های وحشتناک نیمه اول95این جمله رو متعدد با صداهای متعدد بالای سرم می شنیدم.
-با خودت چیکار کردی!
اون زمان جمله ها واسم مفهوم نداشتن. اون زمان هیچ چیزی هیچ مفهومی نداشت. اون زمان همه مفهوم ها شبیه تصویری که پشت پرده اشک بشکنه پشت شکست ادراکم شکسته بودن و نمی فهمیدم. حالا می فهمم. حالا که فقط توصیف پایین بودن ظرفیتم حالم رو اینهمه افتضاح به هم می ریزه می فهمم. خدایا من با خودم چیکار کردم!
نمی تونم ادامه بدم چند لحظه تنفس.
پایان تنفس. طول کشید و اصلا هم به خاطرش معذرت نمی خوام. آخ خدا! بیخیال! بحث عوض.
کاش تعیین زمان کلاس های کانون امشب باز می شد! کاش می شد اسم استادها رو شبیه شماره کلاس می نوشتن! کاش این ترم طبقه های پایین تر باشیم پدرم در اومد هر دفعه که می رفتم طبقه سوم نفس نداشتم داخل کلاس5دقیقه ای از شدت کمبود اکسیژن کبود می موندم و سینم رو فشار می دادم خخخ. جدی اگر این ترم بریم طبقه بالاتر چی؟ اصلا بالاتر هم داره؟ ووییی نه نداشته باشه دیگه خخخ!
نباید ایراد بگیرم ولی، … خدایا کاش این ترم با استاد اینتر1نیفتم اون خوبه یعنی همه خوبن ولی من نتونستم با جو کلاسش خیلی فیکس بشم. ولی بیخیال به نظرم این ترم1خورده، … نه. بیشتر از1خورده. به نظرم این ترم خیلی قوی تر شدم. درسم رو نمیگم. هرچند اون هم به نظرم قدم زنان میره به طرف بهتر شدن. هرچند دلم می خواد بدو بدو بره ولی حالا یواش میره خخخ. می گفتم که درسم نه. روحم قوی تر شده. شاید ساده تر بتونم جو کلاس رو پیش ببرم ولی با اینهمه ته داستان ترجیح میدم اگر بشه داخل اون کلاسه نباشم.
امروز دلم می خواست باز به1گیر بدم که بیاد زبان بخونه ولی نگفتم. کاش حسش رو داشت که بیاد و بخونه! هی بیخیال آدم ها شبیه هم نیستن خوب دلش نمی خواد زور که نیست! زنگ گوشیم.
تمام. برادرم بود. شکر خدا هر3تا رو به راهن. خوشم میاد از آرامشی که از رو به راه بودنه عزیزهام حس می کنم. خدایا میشه این رو ازم نگیری؟ خدایا میشه این رو به همه بدی؟ اینکه بدونی تمام تکه های دلت در آرامش دارن زندگیشون رو می کنن حسی از جنس بهشت بهت میده. کلی سبک شدم الان. کاش این نعمت نصیب همه بشه! خدایا امشب این رو بهمه بده. به2هم بده و همسرش رو رو به راه کن تا2تاییشون بدون تهدید این درد لعنتی برگردن سر زندگی عادیشون و با هم حالش رو ببرن! به مادر من هم بده تا اینهمه گیر گرفتاری هاش نباشه و به آرامش خیال برسه! به، … این لحظه واقعا نفر خاص و مشکل خاصی از کسی در نظرم، … ولی هست. همین الان از خاطرم گذشت. خدایا لطفا جسم و روان دشمن عزیز رو از گیر خلاص کن و امشب رو شب ورود به سلامت واسش کن! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
دیگه این لحظه واقعا کسی و گیری در نظرم نیست. ولی خدایا لطفا همه اون هایی که باید در نظرم باشن و الان فراموش کردم رو همین امشب به آرامش برسون! خدای مهربونم! لطفا! واسه تو از1پلک زدن بنده هات آسون تره. خدایا لطفا! خیلی می خوام. از ته دل!
هی بسه دیگه من واقعا لازمه برم1خورده درس بخونم امروز شورش رو درآوردم ترم بعدی سخته باید1نگاه حسابی به کتاب هاش کنم و من عوضش اینجا نشستم به پراکنده نویسی. تکلیف های1شنبه هم که مونده. اوخ خداجون چه قدر کار دارم! ساعت8و15دقیقه5شنبه شب و من فعلا رفتم تا بعد. هی راستی! زندگی عشقه! فراموش نکن!
تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من، امروز، فردا!

3شنبه.
از سر کار اومدم1چیزی هم خوردم. فردا برخلاف همه4شنبه ها با بچه ها نیستم. آخ جون. واسه کل محل کار مأموریت زدن. به مناسبت پخخخ روز معلم پخخخ دست خودم نیست به نظرم چیز میاد مثلا یعنی که چی این، … این، … این دیریریم! معذرت می خوام گاهی باید یواشکی فکر کرد من عادت بدی دارم که با صدای بلند تفکر می کنم. خلاصه باید بریم به1به نظرم همایش. گفتن دل بخواهه ظاهرا کسی نرفت انداختنش وسط ساعت موظفی و حضور جبری. پارسال هم بود و خخخ من خوشخیال به نظرم رسید این روز رو به اون هایی که نمی خوان همایشی بشن بخشیدن و مرخصیه رو کادوی این روز معلمه حسابش کردم و سرحال و سرخوش در کمال سلامت و بدون هیچ دلیل موجهی نرفتم سر کار. بعدش مدیر حسابی معترض بود که واسه چی نبودی. با اعتماد به نفس200درصد گفتم واسه چی باید می بودم؟ اونجا که سر کارم نبود حضورم اجباری باشه؟ اون هم با استفاده از اختیارات مدیریتیش خخخ واسم توضیح و تفهیم ثبت کرد که این ساعت ساعت کاری بوده و من می بایست همراه اون ها در هر بهشتی که اون ها بودن می بودم. من موافق نبودم واقعیتش امسال هم موافق نیستم و به نظرم می شد که معافم کنه ولی برخلاف سال پیش و سال های پیش نه حرفی زدم، نه اعتراضی کردم، نه حتی وارد هیچ بحثی در این مورد شدم. همکارها گفتن و من گفتم باشه. امروز صبح همکارم گفت ببین دفتردار گفته اسم تو در لیست فردا نیست. گفتم باشه. همکارم گفت آخه اگر اونجا نباشی باید بیایی مدرسه. گفتم باشه. همکارم شاید تعجب کرد. دلم سوخت و توجیهش کردم.
-فردا از8صبح تا12و30ساعت موظفیه. من باید در اختیار باشم و هستم. هر جا بگه همون جام.
همکارم گفت آخه شاید تا2طول بکشه. گفتم به جهنم این هم2ساعت اضافی به تلافی مرخصی هایی که به خاطر بیمار شدن های امسالم گرفتم. ول کن. همکارم گفت پس برو بپرس ببین تکلیفت چیه. رفتم از ناظم پرسیدم. این بنده خدا جای برادریم آدم خیلی خوبیه. گاهی ظاهرا لحنش از جنس اخطار میشه ولی دیگه من می دونم ته هشدارش بی نهایت صبور و مهربونه. شبیه اون دفعه که با لحن ناراضی بهم گفت خانم می خواستم ببینمت. واسه چی اینهمه پشت سر هم صبح ها تأخیر می کنی؟ بیا دفتر. رفتم دفتر. خاطرم نیست کی بود که اینجا گفتم من هر زمان گیر می کنم خیلی بی جا و بی موقع لبخند می زنم و دست خودم نیست. اون لحظه که رفتم رو به روی میزش هم لبخند می زدم. ناظم می گفت یعنی چی؟ واسه چی تأخیر داشتی؟ و از این چیزها. و من با اون لبخند عوضی می جنگیدم. عاقبت فقط گفتم معذرت. سعی می کنم تکرار نشه. ناظم گفت یعنی که چی؟ الآن من چیکار کنم؟ تأخیر داشتی. و آخ از این لبخنده. لعنتی! ترسیدم خیال کنه با اون نیش بازم مسخرهش می کنم. به خدا این مدلی نبود نمی تونستم جمعش کنم من واقعا دست خودم نیست. سرم رو بالا نکردم بلکه نبینه ولی دید. گاهی حس می کنم این بنده خدا تنها کسیه که مفهوم لبخندهام رو در این مواقع فهمید. تنها کسی که تا اینجای عمرم باهام برخورد داشته و این حالتم رو دیده. بهش نمیاد توی خط این آگاه شدن باشه ولی من حس می کنم اون می دونه. اون روز هم حس کردم فهمید. جنس لبخند لعنتیم رو فهمید. صداش رو از موج مدیر رس آورد پایین و گفت بفرمایید ولی تأخیر نکن. لحنش امن بود. اشتباه ننوشتم درسته امن. من واسه خودم اصطلاحات خاصی دارم که فقط مخصوص خودمه. یکیش لحن و کلام امنه. لحن و کلامی که بهت می فهمونه همه چیز امنه. من بهش میگم امن. به نظر خودم یعنی در اصطلاحات و فرهنگ تعاریف شخصیم این امن با آروم تفاوت داره. مثلا کسی با لحن کاملا آروم می تونه به من توضیح بده که در فلان مورد صد درصد گرفتار شدم و هیچ مدلی خلاص بشو نیستم. اه بسه زیاد توضیح دادم خسته شدم خوب لحنش امن بود دیگه! ای بابا! اون روز هم لحن ناظم زمانی که صداش اومد پایین و به دفتر مدیر نمی رسید امن بود. فقط زمزمه کردم. ممنونم! ناظم با همون صدای معمولی قبلش گفت خوب بفرمایید کلاس. رفتم. هنوز لبخند می زدم اما این دفعه جنسش متفاوت بود.
ای بابا داشتم1چیز دیگه می گفتم رسیدم به این که. آهان فردا.
رفتم ناظم رو پیدا کردم ازش پرسیدم فردا من کجای ماجرام. گفت تو مرخصی رد کن دیگه. گفتم من که چیزیم نیست دلیل موجه هم ندارم واسه چی مرخصی رد کنم میام اینجا دیگه. بنده خدا دادش در اومد که نمیشه تو بیایی اینجا واسه خاطر تو1نفر باید ناظم و معاون و کادر اینجا بمونن چون اینجا با حضور1نفر پرسنل بازه نمی خواد بیایی. خندم گرفته بود.
-پس من چیکار کنم؟
ناظم گفت وایستا مدیر از اداره بیاد.
تشکر کردم و رفتم تا مدیر بیاد. اومدش. آخ که چه قدر دلم مرخصی می خواست خخخ. رفتم بهش گفتم من فردا چیکار کنم؟ گفت بیا همایش دیگه. مظلوم شدم البته نه چندان. خخخ. چیکار کنم زیاد مظلومیتم نیومد. خوب نیومد حس باید بیادش اون لحظه نیومد. این هم1مدل از مزخرف گفتن های شخصیمه. اخم هات رو جمع کن. محض اطلاع باید بفرمایم که از این به بعد می خوام اینجا30برابر گذشته خودم باشم. تو هم بی خود خوشت نمیاد. یا همین الآن خوشت میاد یا سعی کن بعدا خوشت بیاد. دهه!
خلاصه به مدیر گفتم آخه اسمم در لیست فردا نیست و تا اومد به خودش بجنبه و فرمان حضور در کلاسم رو صادر کنه تیر بعدی رو شلیک کردم که مدرسه هم که ناظم گفت نمیشه بیام آخه میگه اگر من فردا اینجا باشم باید کادر به خاطر حضور من1نفر اینجا بمونه و نمیشه. مدیر گفت آره این هم راست میگه. فشنگ آخرم رو تلف کردم ولی به هدف نخورد.
-ناظم گفت مرخصی رد کنم.
مدیر گفت خوب فردا بیا مدرسه با مینیبوس مدرسه میریم همایش.
اه بخشکی شانس! دوباره امتحان کردم.
-البته من اصرار ندارم که باشم اسمم هم که نیستش گفتم بیام بپرسم.
مدیر یا نگرفت یا محترمانه می خواست تلافی تمام نافرمانی های از پارسال تا امسالم رو کنه خخخ.
-نه اشکال نداره مأموریت رو واسه همه گروهی زدن فردا اینجا باش با مینیبوس میریم محل همایش.
گفتم:
-اسمم نیست آخه! اصراری هم نیست از طرف من.
گفت:
-اشکال نداره صبح8اینجا باش.
دیگه باید کوتاه می اومدم. جرأت می خواست که مستقیم اون جمله کلیدی خطرناک رو بگم.
-نمیشه من فردا رو مرخصی رد کنم و نیام؟
جرأت می خواست گفتنش که من نداشتم. مخصوصا با اون داستانی که1شنبه پیش درست کردم با اون سرگیجه نکبت! ولی خودمونیم اگر مدیر می خواست می شد که بهم، … یعنی باید می گفتم آیا؟ این احتمال وجود داشت که بزنه ریزم کنه خخخ. نتیجه اینکه فردا صبح باید برم داخل1همایش مسخره در1جای از نظر خودم مسخره که همه ذوق می کنن چون قراره نهار بدن. اه لعنتی! همکارم گفت بیا نهار هم میدن خوش می گذره. رگ بدجنسیم که چند وقتی بود مهارش می کردم از دستم در رفت، و خبیثانه به خاطرش آوردم که یادته پارسال به همکارهایی که رفتید1ساندویچ اولویه دادن که تا1هفته نوبتی همگی مسموم شده بودید و آه و ناله دفتر رو برداشته بود؟ طرف گناه داشت خخخ. اول تعجب کرد و رفت به فکر و بعد گفت آخ آره آره یادم اومد واااییی و من چند درصد وجدان درد شدم که ذوق نهار فرداش رو نابینا کردم. دست خودم نبود. دست خودم نیست من ذاتا موجود بدجنسی هستم. جدی میگم بدجنسم. نمی تونم خیلی جلوی بدجنسی هام رو بگیرم. گاهی موقتا از پسش برمیام ولی این دائمی نیست و از دستم درمیره و هیچ کاریش نمیشه کنم چون این در ذاتمه و عوض کردن جوهر ازم ساخته نیست.
و من فردا باید برم به اون همایش کزایی. آخ خدا چه قدر بدم میاد! فردا مادرم پیشمه. ظهر می خواستم زودتر بیام با هم باشیم. اه لعنتی! اما بیخیال چیزی نمونده تعطیلی برسه. باز هم مهلت گیر میاد. یعنی خدا کنه باز هم به این زودی ها گیر بیاد! منفیش اینه که حس می کنم فردا رو دارم می ریزم دور و تلفش می کنم. مثبتش اینه که بچه ها به خصوص امیرعلی بزرگه روی اعصابم نیست. هم من به شدت آستانه تحریکم این روزها پایینه هم این بچه روی روانه و خلاصه جفتمون گناه داریم. دیروز به شدت از جا در رفتم از دستش. وحشی شده بودم از حرص. فقط خاطرم بود که حق ندارم روی این مخاطب دست بالا کنم. عوضش دست روی وسایل بالا کردم و بیچاره همکارم! امروز هم با این پسره حرف نمی زدم. اون هم اخمو بود و صداش در نمی اومد. تا زمانی که بی حرف اضافه شروع کردم بهش املا گفتم. خدا شاهده فقط صدام آروم بود. لحنم آروم بود. امن نبود از نظر خودم که نبود فقط آروم بود و چند دقیقه بعد دوباره دم درآورد و به حرف اومد و سرحال شد. از خودم متنفر میشم این زمان ها. خدایا این امسال داره میره من واسه چی نمی تونم مهربون تر باشم؟ اصلا واسه چی باید، … من سال دیگه همراهش نیستم و این با تمام خشم ها و هوارهای من درست لحظه ای که اجازه پیدا می کنه باز باهام حرف بزنه سعی می کنه با پرحرفی به حرفم بگیره و اتفاق رو از سرم پاک کنه و باز هم بهم بگه که بعد از رفتنش باهام تماس می گیره و می خواد که بگیره و خطم رو مادرش داره و می خواد بعد از رفتنش بهم زنگ بزنه و دلش تنگ میشه و آیا من دلتنگش میشم یا نه و من مهربون نیستم ولی خوبم و خخخ دقیقا این رو میگه و خخخ میگه تو خیلی خوش اخلاق نیستی ولی خوبی و از این چیزها که عینش رو نمی دونم فقط خاطرم هست که توضیح میده دوست داره باشه و باشم و، … خدایا این چه امتحانیه می گیری ازم؟ بعد از رفتن این من باید با وجدانم چه غلطی کنم؟ آخه من که روانشناس نیستم از کجا بدونم باید با این بچه چه مدلی رفتار می کردم که حسش این نباشه؟ من باهاش چندان مهربون نیستم. هم به خاطر خودم، هم به خاطر خودش. امیدوار بودم همه چیز درست بشه ولی ظاهرا درست نشد. خدایا خودت درستش کن من نمی تونم. من نمی تونم! بلد نیستم. خیلی دلواپسم خدایا کمکمون کن!
خدایا این3از دیروز بهم زنگ می زنه و من جواب نمیدم. چیکارم داری آخه! من اگر نخوام به هیچ عنوان جواب تلفن نمیدم. اطرافیانم متنفرن از این کارم ولی با تمام گفتن هاشون من تا نخوام جواب تلفنم رو نمیدم. الآن هم جواب3رو نمیدم چون نمی خوام. یا می خواد بگه بریم بیرون، یا می خواد واسم از، … اون1دوسته. نه اندازه1و حتی نه اندازه2که در زمان پریشانی های بی مهارم جفتشون در کنارم بودن. و حتی نه اندازه نگین که91و92به شدت همراهم بود. اما به هر حال3دوسته. اما من الآن نه دلم می خواد با هم جایی بریم، نه حس شنیدن دارم. خخخ3ازم1بسته شکلاتش رو می خواد. از سفر که اومدم این بسته شکلاتی که بهش ندادم حسابی خخخ میگه مونده روی دلم واسه چی خوردیش؟ بهش گفتم خوردمش3تا تهش رو خوردم. بدجنسی کردم. آخه واقعیتش این، … بیخیال ایشالا سفر بعدی آخ جون سفر باز هم از این سفرها دلم می خواد کاش بشه که بشه خخخ!
زنگ تلفن رفت. بقیه هم گفتن امروز بریم بیرون گفتم نه. همکارهام هم امروز از راه سر کار رفتن اردوی دسته جمعی. بازنشسته هایی که1دفعه اینجا در موردشون حرف زدم امروز همه رو مهمون کردن. من نرفتم. گفتم کلاس دارم. نداشتم. همه هم فهمیدن دروغ میگم. اصراری نداشتم که کسی نفهمه. اتفاقا دلم می خواست بدونن راست نگفتم بلکه بدونن دیگه ابدا مایل نیستم واسه اینکه باهاشون نمی پرم و چرا نمی پرم و باید بپرم و از این روضه های تکراری بهم بگن و بگن و بگن. امروز نه با دوست ها رفتم تفریح، نه با همکارها رفتم اردو، فقط اینجا نشستم و دارم می نویسم. دلواپسم. می ترسم. واسه خودم. فقط خودم. خدایا من دلواپسم. من نمی خوام درگیر، … من نمی تونم. تحملش رو ندارم. تحمل تکرار این چرخه رو ندارم. نکنه گیر کنم لای پره هاش و نشه که در صورت لزوم خودم رو بکشم عقب؟ نکنه نتونم سر موقع خودم رو از، … حالم بد میشه از دلواپسی. بهش که فکر می کنم، بهش که دقیق میشم، شبیه الآن، حالم شروع می کنه به بد شدن. اگر ادامه بدم باز اون تهوع عصبی آشنای لعنتی میادش. کسی باور نمی کنه. اون هایی که این رو نمی بینن، فقط توصیفم رو می شنون، باور نمی کنن. من فقط بهشون میگم من نمی تونم. من نمی خوام. من انجامش نمیدم. به خدا نمی تونم. و حس می کنم، مطمئنم، که اون ها نمی تونن عمق این عذابی که فقط فکر کردن بهش روی سرم آوار می کنه رو حتی تصور کنن. دیروز باز حرفش شد. خندیدم و گفتم من نمی تونم. داشتم می خندیدم ولی همون لحظه1حس کاملا مشهود و محسوس از لرز، … و فقط1نفر داخل تیمتاک شاید حالتم رو درک کرد و شاید از روی آگاهی های دیروزش گفت راست میگه. پریسا درست میگه. پریسا نمی تونه. واقعا نمی تونه. و چه قدر ته دلم از اون1نفر ممنون بودم. احساس سپاسم عمیق بود هرچند نگفتم. گاهی لازم نیست کاری کنیم. حتی لازم نیست هر لحظه باشیم. فقط اینکه بفهمیم. عمیق و سر موقع بفهمیم واسه تزریق آرامش کافیه. هی1نفر! اگر اینجا رو می خونی ازت ممنونم که درک می کنی. اگر هم اینجارو نمی خونی باز هم ازت ممنونم که درک می کنی. ممنونم از درکت که اینهمه صاف زده به هدف و اینهمه با ارزشه. لازم نیست درک های این مدلی هر لحظه ابراز بشن تا آروم بشیم. همین اندازه که می دونی1کسی فهمید عقب کشیدن هات از چه جنسی هستن، حتی اگر دیگه هرگز چیزی در موردش نگی و نگه، فقط همین اندازه که می دونی1کسی دید، که1کسی حواسش هست، که1کسی فهمید، عجیب آرامش بخشه. به من که حسابی آرامش داد. خنده هام بعدش واقعی تر بودن. بیشتر از جنس خنده. درصد ترس و استرس داخل خندیدن های بعدی کلی اومده بود پایین. و الآن، … خداجونم کاش سریع تر تموم بشه و کاش این صفیر هرچه سریع تر از بالای سر من رد بشه بره از بس مچاله و آماده باش واسه پریدن و پرواز کردن موندم تمام استخون های روانم درد می کنه اه این چه وضعشه من که می دونم تمامش شینگولکه آخرش مشخصه تموم بشه بره دیگه!
زیادی حرف می زنم. خدا حفظم کنه خخخ! وایی اینجا چه گرمه آتیش گرفتم! اوخ جان تلگرام صدام زد و این یعنی با کلیدهای غیر مجاز که این روزها عمومی شدن تلگرامم بیداره. آخ جون.
ساعت از2گذشت و من خسته شدم از نوشتن. بلند شم برم این درها رو باز کنم و1نوازشی هم به کلیدهای پنکه برسونم بلکه هوا بهتر بشه! فردا هم، … بیخیال از4شنبه ای که تصورش رو داشتم خیلی بهتره و تا هفته آینده هم خدا مثل همیشه بزرگه. پس ایول و پیش به سوی ادامه جاده. آهایی بابا زمان خداییش معرفت کن وایستا واسه5شنبه هیچ چی نخوندم الآن هم زمان استراحتم رو گذاشتم به آن سوی شب گردی و1خورده تخفیف بده دیگه!
دیگه بسه واقعا باید بس کنم تا دفعه بعد. راستی1چیزی! زندگی حرف نداره! ایول زندگی با تمام کج و کولگی هات حساااااابی می خوامت! خیلی زیاد!
ایام به کامتون!