سلام سلااام به همگی.
بچه ها شلوغه حسابی مگه نه؟ آخ سکوت سکوت می خوام سکوووت می خوام سکوت! خخخ!
باز من اومدم!
امروز می خوام1خورده قصه بگم. قصه ای که شاید بهش بخندید ولی راسته. مطمئن باشید. توهم نزدم سر کارتون هم نذاشتم داستان هم نبافتم. خلاصه هیچ بدجنسیی قاطیِ پست امروزم نکردم. اگر هم کردم خوب کردم! خخخ! شوخی کردم.
بچه ها دیروز من2تا مهمون داشتم. 2تا مهمون از جنس خاطره های دور. 2تا مهمون آشنا و عجیب که1دفعه، شاید در جواب اونهمه دلم می خواد های آخرین پست94که زده بودم، صدای دلم رو شنیدن و اومدن دیدنم. اون پست رو یادتونه؟ سردم بود! دلم می خواست! آسمون و ستاره و عروسک هام و…
بچه که بودم، عروسک هام رو خیلی دوست داشتم. یادمه1مدل عجیب بودن برام. مثل باقی دختر ها به چشم عروسک نگاهشون نمی کردم. بقیه دختر های هم سال من عروسک داشتن و باهاشون خاله بازی می کردن با همدیگه هم همین طور. یکی مامان می شد عروسکش می شد بچهش یا یکی مامان می شد بقیه دختر ها می شدن بچه هاش و خلاصه بازی هاشون این مدلی بود و عروسک هاشون هم بعد از بازی فقط عروسک بودن واسشون. من این مدل رو دوست نداشتم. واسه همین بازی هام همیشه متفاوت بودن. زمانی هم که حس کردم اون بچه ها شبیهم نیستن، یا بهتر بگم من شبیهشون نیستم، ترجیح دادم واسه عوض کردنشون اصرار نکنم. واسه خودم جدا بازی می کردم. مثل الان. گاهی همبازی هم داشتم ولی دیگه به جایی رسیده بودم که خودم این همراهی رو دلم نمی خواست. جز در مورد1سری بچه که کمی شبیه خودم بودن و نبودن. اون ها هم زیاد جلبم نمی کردن و خلاصه آخر کار ترجیح می دادم خودم باشم و عروسک هام و رویا هام. عروسک هام هم مثل بازی هام برام متفاوت بودن. مدلی بیشتر از عروسک می دیدمشون. سفت باور داشتم که اون ها می بینن، درک می کنن و می فهمن. ولی به ما آدم ها بروز نمیدن. باورم این بود که اون ها شب ها که ما بچه ها و بزرگ تر هامون خوابیم، از1در مخفی که توی کمد عروسک ها هست و جاش رو فقط خودشون بلدن رد میشن و میرن به دنیای پری ها و عروسک های زنده و اونجا1عالمه رویا و آرزو هست همراه1عالمه پرواز و نور. وایی که چه قدر دلم کشف این در رو می خواست!
من اون در رو کشف نکردم. عوضش بزرگ شدم و توی جهان واقعی، جهانی بی رحم و تاریک که جایی برای عروسک ها نداشت، در های مخفی تاریکی رو پیدا کردم که به جهان های ناشناس باز می شدن و اون قدر کله خر بودم که بدون تأمل ازشون رد شدم و کجا ها که نرفتم. عروسک هام همراهیم نکردن. جنگ های تاریک جهان حقیقی فرا تر از نبرد های سیاهی و سفیدی در دنیای پشت اون در مخفیِ داخل کمد بودن. عروسک های من همراهیم نکردن. من هم نباید می رفتم ولی نه ندای هشدار و اخطار توقف آدم ها رو شنیدم و نه سکوت عروسک هام رو. همه رو جا گذاشتم و رفتم!
مدت هاست که خسته و زخمی و گرد و خاکی برگشتم ولی دنیای دیروز هام دیگه نبود. عروسک هام نبودن. رفته بودن. از اون در مخفی برای همیشه رد شده بودن و من دیگه دستم بهشون نمی رسید.
به حرمت اون جهان عزیز و گم شده اولش دلتنگ و خسته نشستم تا مردن برسه. نرسید. بعدش خیلی اتفاق ها افتاد که فهمیدم واسه مردن باید خیلی منتظر شد و خیلی زجر کشید. درضمن، توی جهان زنده ها راه های ناتموم زیادی بود که من باید می رفتم. اون ها راه های خودم بودن. مسیر های من. نمی شد ناتموم بمونن.
بلند شدم. راه افتادم. رفتم. گشتم تا اون جهان و اون هوای گم شده رو پیدا کنم. خیلی جا ها رفتم. به خیلی جا ها سر زدم. بین خیلی از اهل هوا های مدل به مدل گشتم بلکه بشه اونجا ها جا بشم. نشد. اون هوا ها هوای من نبودن. من هوای خودم رو می خواستم. هنوز هم می خوام. نبود. هیچ کجا نبود!
کجایید عروسک های ساکت و آگاهم؟ بیایید ببریدم به راه آشنا! من گم شدم. خسته شدم. این هوا ها هوای من نیستن. من وسطشون جا نمیشم. شما ها توی کدوم آسمون می پرید؟ کاش1دفعه دیگه می شد که به هم برسیم! کاش جام نمی ذاشتید. کاش1خورده دیگه منتظرم می شدید! کاش! …
آخرین پست94رو که زدم کارم از آه گذشته بود. حتی از گریه کردن. پست رو زدم و در سکوت مطلق نشستم و تا مدتی بی حرکت باقی موندم. بدون صدا، بدون آه، بدون گریه و حتی بدون درک. فقط در حالی که سیستمم توی بغلم بود همونجا نشستم. خسته بودم و منجمد از سرما. سرمای غربت زده لعنتی!
عید اومد. سال جدید رسید. و1شبی بدون هیچ اخطار قبلی،
-شما2تا چه آشنایید! من قبلا جایی دستم بهتون نخورده؟!
-چرا عمه بچه کوچولو دستت بهشون خورده. این2تا عروسک های خودت هستن که اومده بودن پیش من. حالا دیگه برگردن بیان پیش خودت من خیلی عروسک دارم جام پر شده این2تا پیش تو باشن!
محو این بازگشت عجیب وسط غافلگیری شناور بودم.
-اون زمان جیگیلک بچه بود. الان دیگه به رضایت خودش برشون گردونده میگه پیش خودت جاشون امن تره. چیه نکنه این2تا عروسک رو یادت نیست؟
یادم بود. یادم بود! عروسک های آشنای آشنای من! خودشون بودن. 2تا از آشناترین عروسک های من! یکیشون زمانی که جیگیلک خیلی کوچیک بود، زمانی که این عروسک خسته از من که روی دیوار اتاقم جاش گذاشته بودم، دلگیر از اون دیوار بی روح، از امید بازگشت من و از اون دیوار سرد و ساکت و از اتاق سرد من جدا شد و رفت به جهان معصوم بچگی های جیگیلک. شاید مطمئن شد دیگه من بر نمی گردم و دیگه توی کمد اتاقم هیچ دری نیست. رفت تا همراه عروسک های اتاق1فرشته بی گناه و بی اطلاع از در های تاریک جهان واقعی، از دری که درِ خودش بود رد بشه. درِ جهانِ عروسک ها.
یکی دیگه رو خوب یادم بود. یادم اومد که خیلی خیلی زیاد دوستش داشتم. مو های بلند داشت و مژه های بلند. سرش هم1کمی حرکت می کرد. چشم هاش بسته می شدن. 1لباس خیلی خیلی قشنگ از1مغازه بچه که لباس بچه واقعی داشت براش خریدم و کردم تنش. عالی شده بود. درست1فرشته عروسکی. توی بغلم پر می شد ازش و من مو هاش رو با شونه مخصوص خودش تار تار مرتب می کردم و ساعت ها زمان ازم می گرفت. کجای خاطرات خاک گرفتهم جا مونده بود!
بغلشون کردم. خودشون بودن با همون لباس و همون جنس و همون هوای آشنای قدیمی. اما نه بی تغییر. اون ها هم عوض شده بودن. شبیه خودم. جاده های زمان خسته و کمی شکستهشون کرده بود. تور بلند و قشنگ سر اون عروسک عزیز کردهم دیگه روی سرش نبود. و مو های نرمی که اون همه واسه صاف و نرم نگه داشتنشون زمان صرف می کردم حالا زبر و کمی سفت بودن. دومی با همون لباس و همون حالت گذشته توی بغلم ولو شده بود. مو هاش هنوز شبیه دفعه آخری که روی دیوار اتاقم دیده بودمش، با1چیزی پشت سرش بسته بود. اولی رو هرگز روی دیوار نذاشته بودم. جاش اون زمان ها توی کمدم زیر1نایلون دوخته شده و تمیز بود. واسه همین تا دفعه آخر که دیده بودمش از نویی برق می زد. شاداب بود شبیه خود من. و حالا چه قدر زمان گذشته بود! چه قدر روز، هفته، ماه، سال! چه قدر سال های زیادی گذشته بودن از ما!
اون2تا هم شبیه خودم توی این مسیر طولانی غبار گرفته بودن. غباری از جنس تاریک کهنگی. مثل من!
-نگاهش کن! عین بچه ها می مونه! عروسک بهش بدی ذوق می کنه!
با صدای کوچولوی جیگیلک حواسم جمع شد. مگه قیافهم چه مدلی بود که این بچه دید؟
اون لحظه جز لبخند حرفی نزدم. سعی کردم که نزنم. ولی حرف داشتم. خیلی حرف داشتم با این2تا آشنای عزیز غبار گرفته!
بچه ها! اون پست رو که زدم انگار… کاش می شد تمام چیز هایی که توی اون پست دلم می خواست بر می گشتن! کاش می شد! کاش می شد که من باز زبون عروسک هام رو بفهمم! کاش می شد که باز بشم از جنس خورشید و همراهشون برم. از در مخفی عروسکانه رد بشم و…
جیگیلک راست میگه. عین کوچولو ها از برگشتن این2تا آشنای آشنا ذوق کردم و دلم خواست این ذوق کردن رو بیارم اینجا بنویسم. خیالم نیست چندتاتون رأیتون به جنونم رو تجدید کنید. این چیزیه که من هستم. 1پریسای دیوونه که تصور می کنه اومدن دوباره این عروسک های آشناش جواب آخرین پست94توی سایتش بوده. میگم1چیزی! یعنی اگر من یواشکی منتظر بمونم میشه که باقیش هم بشه؟ میشه که من هوای خودم رو پیدا کنم و اینهمه وسط این گرد و خاک و پیچ و خم های جهنمی این هوا و اون هوا در به در نباشم؟ میشه که من باشم و جاده و سفر های سفید؟ میشه که1شبی، اون دسته ستاره از آسمون، …
دست خودم نیست. خیلی می خوام. دست خودم نیست!
نیست!
ایام به کام همگی.