دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و درس و زندگی و همه چیز.

صبح3شنبه.
ساعت9صبح. جرأت نمی کنم اینجا بنویسم. می ترسم اگر شروع کنم تا آخر شب بنویسم. چه قدر حرف دارم واسه گفتن! واسه نوشتن! چه قدر زیاد! از مرداد. از تمام مرداد. مرداده همیشه آتیشی، همیشه روشن، همیشه تاریک!
از این روزهام. از حال و هوای به طرز خطرناکی آرومم در برابر اتفاق های تا انتها هرگزی که برخلاف انتظار خودم و همه و شاید حتی خدا پیش اومدن و اومدن و اومدن و زمانش رسید و من حاضر بودم و خیلی آروم و بی هیچ تشنج درونی و بیرونی سپری شد و سپری شدم و شدیم و گذشت. از لحظه های بعدش. از ورودم به خونه. از حس بی توصیفم. عجیب، آروم، بی توصیف. بی توصیف! از دلواپسی های اطرافم که نکنه این آرامش پیش از خطرناک ترین انفجار عمرم باشه و1کاری دست1کسی مثلا خودم بده. از دیروز آرام. از دیشب عجیب. از شبی آروم. شاید بعد از مدت ها، شاید هم در تمام عمرم تا اینجا، اولین شب آرامش.
چه قدر حرف دارم واسه گفتن! چه قدر کلمه دارم واسه نوشتن. نمی خوام شروعش کنم. اگر شروع کنم تموم نمیشه. من زمان ندارم. باید برم درس بخونم. قبلش دوش لازمم. نمی خوام بنویسم. نمی خوام سکوت آروم زندگی رو بشکنم. این سکوت از اون هاییه که حرمت دارن. حیفه بشکنن. دیروز و تمام دیشب حتی با صدای آهسته حرف می زدم. حس می کردم چیزی که درش شناورم از جنس1مدل شیشه رنگی خیلی قشنگ و خیلی نازکه که اگر بلند صحبت کنم می شکنه. هنوز هم ساکتم. هنوز هم هیچ حسی ندارم. هنوز حس می کنم تمام موجودیتم در1جور بی حسی شبیه تزریق بی حس کننده، شبیه حال و هوای بعد از به هوش اومدن های بعد از جراحی، شبیه بیداری بعد از کما، … می ترسم بنویسم. می ترسم بیدار بشن تمام حس هایی که خوابن. می ترسم اگر به توضیح آنچه گذشت اصرار کنم بفهمم چی شد. می ترسم گریه کنم. می ترسم. از تمرکز، از گفتن، از گریه کردن می ترسم. این گریه اگر شروع بشه هوار میشه. جیغ میشه. عربده میشه و آتیشم می زنه. خودم رو. تمام جهان اطرافم رو آتیش می زنه. می دونم. مطمئنم. ترجیح میدم سکوت رو حفظ کنم. ترجیح میدم منتظر بشم تا این روزها سپری بشن، تا بابا زمان کارش رو کنه، تا اون گرد و غبار طلایی رو هرچی بیشتر بپاشه، بعد آهسته حس هام رو بیدار کنم تا بتونم، … بتونم چی؟ بیخیال. بیخیال! بحث عوض.
دیروز رفتم امتحان تعیین سطح آیلتس. باید8ترم بخونیم. من افتادم ترم سوم. یعنی باید6ترم بخونم. اولش حرصم گرفت که بالاتر نرفتم. ولی حالا حس می کنم اگر دست خودم بود اصلا امتحان نمی دادم می گفتم بفرستنم ترم اول تا از پایه شروع کنم. ولی بیخیال لازم نیست من دارم کانون هم میرم و کتاب های آزاد هم می خونم. اونجا هم1خورده بیشتر از1خورده پدرم درمیاد و خلاصه می رسم. باید گوش هام رو قوی کنم و همچنین دایره لغت هام رو. حس می کنم این2تا که قوی بشن نصف بیشتر راه رو رفتم.
این دکتر جکیل هم کلی خل بوده. کتابش داخل استیج4آکسفورد هست. دیشب و امروز فرصت نکردم ادامهش رو بخونم. امشب مهمون میاد. جیگیلک و بقیه. عزیز دلم. خدایا این موجود رو خیلی بد دوست دارم. خدایا کاش می تونستم بهش نشون بدم. چی سرم اومده که نمی تونم محبتم رو شبیه آدم به طرف محبتم ابراز کنم؟ حتی1زنگ نمی زنم. به خدا اگر بزنم نمی دونم اصلا چی باید بگم. دست خودم نیست. بلد نیستم. بنده های خدا اگر نمی دونن، که نمی دونن، خدا می دونه که من در زندگیم تا اینجا خیلی اضافه تر از اونی که اکثرا می بینن پتک آهنگری زندگی خورده وسط ملاج روانم. حس می کنم شبیه زغال سنگ زیادی سفت شدم. اون قدر سفت و نچسب شدم که نمی تونم شبیه آدم به کسی ابراز محبت کنم. سکوت می کنم، گوش بهش می کنم، لمسش می کنم، یا کنارش می مونم تا جسمم جسمش رو لمس کنه، حتی در حد لمس مثلا پنجه های پاهامون که زیر میزه، یا شونه به شونه، در هر حال لمس جسم، یا اینکه، … خدایا! آخ خدایا! حرصی میشم و سرش، … از این آخری متنفرم. واسه چی گاهی میشه من با عزیز هام اینهمه بد تا می کنم؟ نمی فهمم به خدا چم میشه. خودم رو درک نمی کنم. با مادرم. بیچاره مادرم. البته این زمان ها فقط سکوت می کنم. اخم می کنم. مادرم چیزی نمیگه. من هم نمیگم. فقط هستم و هست. بعدش که به خودم میام هم چیزی نمیگیم. مادرم. خدایا مادرم! دلواپسشم.
این آخری رو هرگز سر جیگیلکم در نیاوردم. اوه خدا هرگز! این عشقمه. این بهشتمه این این این موجود تمام دلم تمام عشقمه من واسش میمیرم بی اغراق واقعا میمیرم اگر لازم بشه. خودش نمی دونه. کاش هرگز ندونه! کاش هیچ زمانی این مدل دوست داشتن تجربهش نشه! همه میگن شبیه من شده. همه چیزش. یا خدا1کاری کن این مدلی نشه بهش که فکر می کنم از ترس می خوام یقهم رو جر بدم بزنم بیابون. خداجونم خودت می دونی چی میگم1طوری خودت حلش کن. خدایا لطفا. خدایا لطفا!
اوخ من9باید می رفتم دوش و بعدش درس باز اومدم اینجا و زمان از دستم در رفت.
کلاس های آیلتس از4شهریور شروع میشن. این ترم کانون21شهریور تموم میشه. خدایا نیفتم!
جزوه های کلاس آیلتس رو قرار بود بهم بدن ندادن. گفتن اگر ترم1می افتادی آماده بود ولی ترم تو داره عوض میشه باید صبر کنی تا همون زمان. براشون توضیح دادم من باید بریلش کنم. گفتن آماده نیست. به نظرم راست می گفتن. آخرش گفتن ببین پس مرحله به مرحله که آماده شد بهت میدیمش. کاش زودتر آماده بشه! جزوه ها که بیاد کلاس شروع میشه و کی اسکنشون کنم و خدایا کاش بشه تهران واسم بریلش کنه تازه اگر هم کنه کلاسم شروع شده و تا برسه دستم، … اه لعنت! هیچ مثبت نیست! اما مثبت هاش رو ببینم بهتره. من2ترم جلو افتادم، هم زمان هم هزینه، آخجون، کلاس ها تمرین حل کردنی داره ولی ریدینگ ها رو لازم نیست از رو بخونیم و فقط باید به قول این ها سامری یا همون خلاصه ارائه بدیم، این نمی دونم خوبه یا بد ولی واسه خاطر جمعی و تقویت روحیه این هم آخ جون، و از همه بهتر اینکه ریدینگ ها سی دی دارن و واسه خاطر لسنینگ صوتیه جزوه ها رو هم میدن بهمون و این دیگه بی برو برگرد آخ جون داره پس آخ جون!
درس های فردا رو پراکنده خوندم. باید بجنبم. امشب نمی تونم درس بخونم. می خواستم امروز برم کتابخونه نشد. درس. به فرداها امیدوارم. شب ها ازشون می ترسم و روزها میگم بیخیال چیزی نمیشه. مانع بلند هر لحظه به نظرم نزدیک تر میاد و به تشویق کننده هام برادرم هم اضافه شده. مادرم دیروز عصر باهاش حرف زد و اون حسابی داستان رو جدی گرفت و حسابی تشویقم کرد و هم صدا با مادرم گفت بهش بگو بجنبه ما پشت سرش هستیم و هواش رو داریم فقط بجنبه و بپره ساپورتش با ما. دیگه چیزی نگفتم. دیگه این روزها چیزی نمیگم. نه از بلندی و دور بودنش نق می زنم، نه واسه توضیح دادن اینکه چه قدر سخته واسه من این تمرین کردن و این پریدن زمان و زور صرف می کنم، نه منکر عملی شدن این پایان که این ها میگن میشم، فقط سکوت می کنم. درس می خونم. لبخند هم می زنم. و می ترسم. در خودم. آروم. بی صدا. بی حرف. می ترسم. دیواری که باید ارتفاع بگیرم و ازش رد بشم بلنده و دور، با1ردیف بلند تیر های تیز صف کشیده روی لبه هاش. من باید خیلی مرتفع بپرم تا بتونم به اون طرفش برسم. بال های20سالهم جواب می دادن و خدایا من سرم به کدوم جهنمی گرم بود که غافل شدم؟ باز هم اینجا! باز هم رسیدم اینجا! لعنتی! بال های40ساله من کمی از تصور اینهمه بالا پریدن می لرزن. خدایا اگر شروع کنم دیگه نمیشه متوقفش کرد نکنه کم بیارم و بزنم به تیرهای اون بالا؟ له میشم خدایا من جدی می ترسم کمکم کن. خدایا کمکم کن!
مادرم سفت میگه من باید بتونم و این شدنیه. برادرم میگه ما هستیم. بقیه، … بقیه در خیلی موارد دیگه خیلی چیزها دارن که بگن به این نمی رسه. و1میگه فرض کن سال آینده مدرکت رو هم گرفتی خوب بعدش چی؟ حالا می خوایی چیکار کنی؟ خندم گرفت ولی نخندیدم. گفتم هیچ چی. گفت پس مریضی این مدلی می خوایی این طوری فشار بیاری؟ خوب کانونت رو داری میری5سال دیگه زبانت قوی بشه چی میشه مگه؟ عین کلمه ها خاطرم نیست محتوا این بود. بیشتر خندم گرفت و شاید هم خندیده باشم خاطرم نیست. گفتم این بخشش کار منه پس انجامش میدم و باید عالی انجامش بدم باقیش دیگه کار من نیست. مال من نیست. اصلا مربوط به من نیست. من کاری نمی کنم. اصلا قرار نیست کاری کنم. من فقط درس می خونم. فقط آیلتس می گیرم. بعدش هم، … خوب کتاب می خونم. ترجمه می کنم. اون زمان دیگه بدون تردید و دلواپسی میرم1دار الترجمه پیدا می کنم و اوخجان شغل خونگی! ولی اون زمانش رو من نمی بینم. الآن فقط درس می خونم. این ها رو گفتم ولی، … خدایا نمی تونم نبینم. نمی تونم با چشم های تنگ شده واسه دیدن دورتر، خیلی دورتر، به اون طرف آزمون نهایی متمرکز نشم. دست خودم نیست. من واقعا، … ای کاش این روزها، … بیخیال. دفعه اولم نیست که وسط توفان بدون قطبنما گیر می کنم. تو که هستی پس باقی رو بیخیال. همچنان باش! همچنان خدای من باش! با وجود تمام منفی های یواشکیم، که فقط خودم می دونمش و خودت می بینیش، باز هم خدای مهربون من باش! بذار شونه هام شونه هات رو در کنارم لمس کنن. من باید عزیز هام رو لمس کنم. همین طور مایه های آرامشم رو. هر کسی ندونه، هر کسی باورش نشه، تو که می دونی. تو که باورت میشه. تو که هیچ زمانی هیچ … خدایا کمکم کن!
9و46دقیقه صبح3شنبه. واقعا دیر کردم. چه قدر قهوه دلم می خواد. سر صبحی1دونه خوردم نمیشه الآن1دونه دیگه بخورم؟ فقط1دونه! شاید عصر نشه نمیشه سهم عصر رو الآن بخورم؟ زنگ گوشیم.
اومدم. مادرم بود. دیشب انجمن شعری ها واسش زنگ زدن. چند وقت پیش هم واسه خودم زنگ زدن. گفتم میرم و نرفتم. هر هفته میگم هفته بعد. دیروز هم نرفتم. دلم تنگ شده واسشون. اصلا تصور نمی کردم دلتنگشون بشم. دیشب زنگ زدن به مادر. اون مجلسه، که خیلی پیش حرفش رو زده بودم، واسه من، … خدایا نمی خوام.
قرار شد هفته آینده برم. هم حضور و هم، … شاید خداحافظی. البته قراره موقتی باشه ولی، … می دونم که دیگه، … خدایا دلم تنگ میشه. اینهمه داستان این روزها بالای سرم گرد و خاک کرده من گریه نکردم اصلا گریهم نیومده الآن بحث خداحافظی که شد چه سوخت پشت پلک هام. از خداحافظی متنفرم. اون جمع رو دوست دارم. از زمستون که ترم زبانم افتاد عصر2شنبه دیگه نرفتم ولی الآن که حس می کنم شاید هفته دیگه آخریش باشه، … وایی اشک. جدی! عجب!
از خداحافظی ها بدم میاد. شاید واسه همینه که داستان های این روزها بارونیم نکردن. چون خداحافظی داخلش نبود. رأی تمام عوامل داستان، از جمله خودم، این بود و هست که ما همچنان دوستیم. دوست های بی خشم. دوست های خوب! این اشک بی موقع هم عجب داستانیه! هنوز که چیزی نشده! پس من کی اصلاح میشم آخه؟
خدایا9و56دقیقه. من واقعا دیر کردم دیگه اصلا مهلت نیست این رو باید بزنم اینجا حتی ویرایشش باید بمونه واسه بعد. کاش ویرایش نخواد! خیلی دیرم شد. من رفتم.
ایام همیشه به کامت.