دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیخیال عنوانش فکرم خالیه از هر عنوانی

سلام به همگی.
بچه ها! بیخیال توی هوای احوال پرسی های همیشگی نیستم. راستش اومدم که اومده باشم. سردم بود اومدم اینجا که، …
بچه ها من به نظرم آخرین در رو بستم! از خدا که داره می بینه پنهون نیست بذار شما هم بدونید. حالم این لحظه خیلی مثبت نیست. یعنی اصلا مثبت نیست. ترجیح میدم پشت سرم رو نگاه نکنم. دلواپسم که وا بدم. ببخشیدم که خیالم نیست از این پراکنده هام چیزی دستتون بیاد یا نه. معذرت می خوام. پراکنده هام رو واسه خودم می نویسم. واسه دل خودم. الان دلم خواست بگم. گوش ها و شونه ها همه گرفتارن اگر هم بیکار بودن کسی که دلم بخواد مستقیم براش بگم توی نظرم نیست پس اومدم اینجا نوشتم. تا آخرش همین مدلیه اگر توی هوای آسمون ریسمون نیستید نخونیدش من فقط نوشتم و دارم می نویسم که سبک بشم.
حالا دیگه فقط خودمم. فقط پریسا.
تصور نمی کردم پایانش این باشه. اصلا تصوری از پایانش نداشتم. بهم میگن زیادی جدی گرفتم. راست میگن. ولی من مدلم جفنگه. عاقل نیستم که!
به نظرم درست میشم. باید بشم. البته که میشم. من بدتر از این ها رو سپری کردم. مگه میشه این مدلی بمونم؟ نمی مونم. نمی مونم ابدا نمی مونم ولی الان، این لحظه، این لحظه ها، …
بچه ها می خوام تمرین کنم بیشتر از پیش بیخیال بشم. می خوام دیگه خیالم نباشه نگاه های سرد و غافل گیری های سرد رو. می خوام رمز پست های رمزیِ اینجا رو بردارم. بیخیال که کی میاد می خونه و چی در موردم خیال می کنه. اینجا مال خودمه و من آزادم هر جفنگی دلم بخواد داخلش بنویسم. پس بذار همه ببینن و هر تصوری دلشون می خواد کنن. می خوام تکرار کنم، تمرین کنم، مشق کنم که هیچ چیز اون قدر جدی نیست که بهش بسته بشم. می خوام خاطرم بمونه و پاک نشه که از هیچ سکوتی غافلگیر نشم. می خوام باور کنم که انتظار هر پایان تاریک و تاریکی رو بعد از1جهان پیوستگی باید داشته باشم. می خوام خودم رو باز و باز مجازات کنم که باز و باز اشتباه کردم و نفهمیدم. این دفعه دیگه چنان مضحک اشتباه کردم و چنان زشت نفهمیدم که حتی جرأت ندارم جایی توضیحش بدم. می ترسم طرف مقابل رو از شدت خنده بفرستم اون جهان.
نمی دونم کارم درست بوده یا نه توی این عصر آروم بهاری. ولی به نظرم هرچی که بود بهتر از این توقف مسخره بود. سکوت ها هوار می زدن که جای توقف نیست. باید می جنبیدم وگرنه به خدا بچه ها به خدا دق می کردم. داشتم از فشار سکوت هایی که این چند روز خودم رو خاک کردم تا بشکنمشون ولی نشکستن دق می کردم.
همکارم امروز دستم رو گرفت و چند لحظه سکوت کرد. بعدش آه کشید.
-چیه؟ چته؟ فدات شم ببین پاشو به این بچه ها درس بدیم دیر میشه. پاشو با این بچه کار کن پاشو هر کاری کن جز اینکه این طوری تمام مغنعهت خیس بشه. به خدا خانم جهانشاهی این طوری نکن به خدا گریهم می گیره هیچی هم که نمیگی چی شده آخه؟ بلند شو بچه ها موندن روی دستمون بسه چیکار می کنی با خودت پاشو تو رو خدا پاشو دیگه!
بچه ها خستهم. خیلی خیلی خستهم. اندازه تمام توانی که دیگه توی هیچ کجای وجودم باقی نیست خستهم. می دونم که چند روز دیگه1پست با حال و هوای عادی تر می زنم و میگم خوب که چی؟ درستم دیگه و حالم خوبه دیگه و شکلک چی و چی و از این مدل ها. ولی این لحظه خیلی وحشتناک خستهم. کاش زورم می رسید سکوت های تاریک رو واسه دفعه آخری می شکستم! اندازه1خدانگهدار. اندازه1کلام پایانی. اندازه1کلام کوتاه و حتی قهرآمیز. نشکست و من رفتم.
امروز1دوست در جواب بی تابی هام بهم گفت پریسا چند روز دیگه می خوایی خودت رو خورد کنی؟ ول کن این سکوت نمی شکنه. جواب نمیاد دیگه ادامه نده. فایده نداره.
بهش گفتم به نظرم درست میگی. تو و خیلی های دیگه که دارن بهم میگن. باید بجنبم.
یادمه1عزیزی همیشه می گفت توی هر کاری قدم اول و قدم آخر همیشه از همه سخت ترن. راست می گفت. قدم آخری رو نمی شد بردارم. به خصوص پیش از شکستن این سکوت های تاریک. ولی باید می جنبیدم.
اون دوست عزیز درست می گفت. تا کی می شد که ادامه بدم؟ دیگه ادامه ندادم. قدم آخر منتظرم بود.
برش داشتم! تموم شد!
این پایان کامل شد و دیگه ادامه ای براش نیست ولی نگاه برای تماشا همیشه هست. تماشا می کنم. تماشا می کنم و مطمئنم1زمانی که دیر هم نیست، همه می فهمن چیزی رو که من نمی فهمیدم و الان بهش آگاهم. و اون زمان من فقط تماشا می کنم. فقط تماشا می کنم و چه قدر هم با عشق تماشا می کنم وضوح واقعیت های تاریک رو که لای پرده های رنگی رنگی مخفی شدن.
بچه ها بیشتر از این نمی تونم این لحظه بمونم اینجا. فعلا میرم ولی بر می گردم. مطمئنا زمانی که دوباره اینجا هم رو ببینیم من به خودم مسلط تر شدم و اوضاعم عادی تر شده ولی همین الان با وجود اوضاع مزخرفم این قدر حواسم هست که وسط تمام این منفی ها، میشه1نقطه مثبت دید. اینکه1تجربه به تجربه هام اضافه شد. خیلی تلخ و تاریکه ولی معمولا تجربه های تاریک آموزگار های بهتری هستن. سخت می گیرن و درد دارن ولی آموخته هاشون از خاطر پاک نمیشه. تجربه های تلخ. تجربه های تاریک. تجربه های من!
الان نمی تونم. تا بعد.