دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

با جوهرِ خون

به قدمگاهِ عدم محو درآویخته ام،
ز خود از تلخیِ این فاجعه بگریخته ام.

من از این قافیه تا حشر به تنگ آمده ام،
دل از این قصه ی توفان زده بگسیخته ام!.

برو اِی رهروِ تاریک! سفر خوش بادت!،
منِگَر خاکِ قفا را که فرو ریخته ام!.

به تماشاگهِ ویرانیِ خود خاک شدم،
به تمنای سرابی به شب آمیخته ام.

تبِ توفانزده خاکسترم از خاک زدود،
سوختم زین تب و از خویش بر انگیخته ام.

به نظرگاهِ سحر شام شدم هیچ شدم!
به شبانگاهِ بلا شب زده پر ریخته ام.

کاش گِل بود دل این بار و همی برد ز یاد،
خاکِ ماتم که در این راه به سر ریخته ام!.

قصه آخر شد و شب هاست که بر مدفنِ مِهر،
جایِ اشک از نگهم خونِ جگر ریخته ام.

به بهارانِ زمستان زده تبدار شدم،
به سر انجامِ خود از دیده گهر ریخته ام.

وای بر من که به کابوس نظر باخته ام!،
شاخ و بُن بر دلِ تاریکِ تبر ریخته ام!.

وای بر صبحِ سپیدم که سیه پایان بود!،
وای بر من که به جان شرحِ شرر ریخته ام!.

آخر این شعله ز خاکسترِ ما پاک نشد،
وای بر من که دل از دیده ی تر ریخته ام!

می نگارم تبِ این حادثه با جوهرِ خون،
به قدمگاهِ عدم محو در آویخته ام!………

………..