دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی زنگ تفریح

صبح4شنبه در محل کار. اینجا در آرامشی بی ثبات نشستم. بی ثبات چون هر لحظه امکانش هست که این در بسته باز بشه و1کسی بیاد داخل و ای کاش این مدلی نباشه! اصلا دلم نمی خواد.
بچه ها امروز نیستن. همکارم مربی اصلی کلاس امروز ضمن خدمت داشت و بچه ها رو از طرف مدرسه تعطیل کردن و در کمال خوشبختی البته. امسال آرامش نسبی و ناشکر نباشم خیلی بالاتر از نسبی در کلاس موجوده و من تازه دارم حس می کنم که سال های گذشته به خصوص پارسال چه بلایی سر خودم و جسمم و روانم اومده. سعی می کنم باورم بشه که نیتی از طرف عاملش در کار نبود. سعی می کنم باورم بشه که شخص مورد نظر بدون نظر چنین زجر تلخی رو بهم تحمیل کرد و سعی می کنم ولی گاهی باورش سخت میشه و خشم تلخم سخت عقبنشینی می کنه. امیدوارم که اون آدم واقعا نفهمیده باشه چی سرم آورد چون اگر آگاه بود و کرد فقط خدا می دونه و خودش. نباید این مدلی بگم. خیلی جاها هم کمکم کرد. ترجیح میدم به سعی کردنم ادامه بدم و تصور کنم که اون شکنجه عمدی نبوده. خدایا با خودت.
الان باید سر درسم باشم. هستم واقعا داشتم می خوندم ولی نمی فهمم واسه چی به شدتی عجیب خسته شدم و اومدم این اطراف سبک تر بشم و باز بپرم سر درس. حس مجرمی رو دارم که در محل رفت و آمد مچ گیر هاش1گوشه پناه گرفته و هر لحظه احتمال میره که کشفش کنن. سال های پیش که کمکی بودم اگر همکار اصلی نبود اطلاع می داد که ایشون هست بگید بچه ها بیان. حتی یکیشون که اصلا بینایی می خوند رو اصرار داشت که روزهای بیکاریه خودش بیاد و سر کلاس بشینه چون من اون روزها بودم. هرچی مادر بچه می گفت خانم معلم جون آخه نمی تونم این بچه اون روزها کار درمانی داره می برمش بیرون واسه درمون می گفت عیب نداره بعد از درمون بیاریدش سر کلاس. خدایا! خدایا با خودت!
ترجیح میدم دیگه در مورد سالی که گذشت و اون بنده خدا و داستان های باطله چیزی نگم چون، … داره1چیزهایی سخت میشه خخخ.
این فسقل امروز باهامه و درس خوندن باهاش ساده تر از کتاب و کاغذ خالیه و خدایا شکرت! هنوز در محیطش با ورد درگیرم و الان هم ایول به نت مهربون!
داشتم می اومدم2تا پست در انتظار بررسی داخل صف محله بود زمان نداشتم ول کردم اومدم و به بقیه هم اطلاع ندادم. چه فایده تلگرام پیام هام رو دیر می فرسته و حرصم رو درمیاره. حس می کنم محله بچه ایه که سنش بالا میره و حالا دیگه بعد از7سالگی اخلاق و مدل خاص خودش رو داره. مدل بچه های، … بچه های، … چه کلمه ای؟ بلد نیستم. بچه های امروز. نه بچه های دیروز. بچه های امروز رو نمی فهمم. هرچی پیشتر میریم کمتر هم اصرار دارم بفهمم. تجربه ها ابزارهای ارزشمندی هستن واسه سفت کردن پیچ و مهره های زندگی. بدجور به کار میان اگر بخوایی ازشون کار بگیری. و اگر نخوایی، با عرض معذرت حقته که وسط جاده سر و ته بشی و خورد و خاک شیر بذارنت همونجا بمونی و بشی عبرت بقیه. از عبرت شدن بدم میاد. نمیشم.
کاش امروز نمره های میان ترم بیاد! خدا کنه خرابش نکرده باشم! این استاده دفعه پیش شکلات خواست کسی نداشت گفت ما مانستریم خخخ. آدم جالبیه. هرچند شبیه فشفشه حرف می زنه و لهجه اش هم بریتیشه و من تقریبا چیزی نمی فهمم از کلامش ولی آدم جالبیه. اون اوایل خوشش می اومد سکوت کنه و بعد از1نگاه طولانی که من نمی دیدم1دفعه ضربتی صدام کنه و من هرچی تمرین و تمرکز می گرفتم می باختم و هر دفعه1متر می پریدم از جام و از دست این آدم ها آخه این هم شد تفریح؟ سکته کردم آخه! تا اینکه1دفعه ضربتش خیلی زیاد بود من هم حواسم نمی دونم کدوم سوراخ مارمولکی داشت سرک می کشید که اونجا نبود و خلاصه چنان بد از جا پریدم که اون بنده خدا به نظرم وجدان درد گرفت و در توافقی ناگفته با خودش دیگه اون مدلی صدام نکرد و از اون روز هر دفعه می خواد صدام کنه آهسته و معمولی میگه پریسا فلان مورد رو توضیح بده. به نظرم احتمال داد که سکته بزنم بمونم روی دست کلاس. خلاصه که از اون روز کزایی این بنده خدا مهربون تر شد و من دیگه کمتر سر کلاسش از جا می پرم. ولی خودمونیم این حالت هیچ قشنگ نیست من واقعا گیرهای مسخره ای دارم. واسه رفعشون هم هیچ غلطی به نظرم نمی رسه که کنم و واقعیتش دیگه خیالم هم نیست که برسه یا نرسه. لبخنده خاطرت هست؟ هنوز گیر که می کنم می خندم. نتونستم درستش کنم. بیخیال بذار طرف خیال کنه خودآزارم. طرف اگر1جو عاقل باشه با1نصفه نگاه می فهمه اون خندیدن هام از سر کیف و حال نیست. اگر هم عاقل نباشه که بیخیال خودش و تصورش. کلا بیخیالی چیز مثبتیه خوشم میاد ازش. ولی این استاده حواسش بود یعنی هست چون احتمالا مطلب رو گرفت و شیطون نشنوه از اون روز تا امروز ضربت خودش رو گرفت خخخ. امروز باهاش کلاس دارم. برم درسش رو حاضر کنم بتونم بهش جواب بدم. نمی دونم واسه چی گاهی در مقابل1سری افراد این، … اه لعنتی!
بیخیال. میگم چه عالی که کسی از کلاسی ها اینجا رو نمی خونن. تصور کن استادم گذرش بی افته این اطراف و درست این رو بخونه! واااآاااآاااآاااآاااییی خخخ!
اینجا امنه. خوشبختانه چیزی نداره که کسی دنبالش بگرده و در نتیجه من هرچی یعنی تقریبا هرچی دلم بخواد می تونم اینجا بپرونم و البته با رعایت اصول مواظبت و مراقبت و از این چیزها.
با3تلگرامی مرتبطم. تلگرام هم که پیام ها رو با تأخیر روزانه شبانه می فرسته. آخرین پیامی که ازش داشتم از بیمارستان بود. تحت درمان حالش رو به راه نبود. از درد کشیدن خسته شده بود و حق داره. سعی می کنم زمان هایی که حالش مثبته پیام هام پر از مثبت ها باشه واسش و زمان هایی که حالش رو به راه نیست پیام هام پر از دلداری و تقویت باشه واسش ولی می دونم من هرچی بگم اون باز هم درد داره و حق داره خسته بشه و ای کاش بیشتر از این می تونستم تا دردش رو تخفیف بدم!
دیوارهای بین من و جهان اطرافم داره کلفت تر میشه. هر چیزی جز کتاب هام رو دارم فراموش می کنم و هر چیزی جز کتاب هام داره فراموشم می کنه. زمان هایی که کنار مادرم نشستم جز درس و کتاب هام و برنامه کلاس هام هیچ حرفی ندارم بزنم. حرف های بقیه رو نمی فهمم. اون ها حرف هایی جز کتاب های من دارن و من از محدوده زندگی عادی جدا موندم انگار. دیروز کسی از احتمال1اردو از طرف کانون در اسفندماه می گفت. سفر. مشهد. گفتم من نیستم. تصور هم سفر شدن با بقیه بچه ها واسم عجیب بود. واسه1لحظه خندم گرفت. طول نکشید که خنده رفت. لازم نیست تصورش کنم چون اصلا قرار نیست من داخل اون سفر باشم. هی! سفر. سفر دلم می خواد. از این مدل هاش نمی خوام. سفر دلم می خواد از جنس سفرهای عید97و آخر تابستون و، … خوب بابا باشه از جنس سفر96ولی آخه96، … خوب بابا خوب96و عید97و تابستون97حالا درست شد؟ خخخ.
بد عادت شدم رفت خخخ. خونواده میگن احتمال اینکه عید سفر بریم هست ولی فقط در حد1احتمال ضعیف. من هیچ نظری ندارم. نه مشتاقم نه بی علاقه. چه مرگم شده! هی سفر! من سفر می خوام. دلم می خواست می شد1سفر رفیقانه می رفتیم به مقصدهای97و چه خیال با حالی خخخ!
این شدنی نیست و من دارم زمان تلف می کنم سر این خیال پردازی ها. گفتم خیال پردازم ولی توهم پردازی مثبت نیست خیال هم باید1درصدی احتمال واقعیت قاطیش باشه آخه. در نتیجه این آخریش پر. ولی خودمونیم گاهی تقدیر1بسته بندی های عجیبی میده دستت که می مونی تو کف محتواش. چیزی که ابدا به حقیقتش باور نداری رو بسته بندی می کنه میده دستت و تو مات می مونی که چی شد. خدا رو چه دیدی شاید زد و از1جایی که به عقل هیچ جن و انسی نمی رسه1دفعه1سفر درست از همون هایی که میگم اصلا شدنی نیست در اومد بیرون و، … اوه چه تصور ترسناکی! عمرا بهت توضیح ندم چه موقعیت و چه احتمال و چه هم سفرهایی رو تصور کردم. برو بابا نمیگم. اصرار نکن نمیگم. به جان خودم نمیگم. اصلا راه نداره نمیگم محض رضای ابلیس بذار یادم بره کلا هرچی درس خونده بودم از سرم پرید الان باید به ذهنم اسید بزنم پاک بشه از این تصورات وگرنه دیگه درس داخلش نمیره این چه بحثی بود واردش شدم اصلا من اینجا چیکار می کنم وایی خاک به سر نمی دونم کی. چیه خیال کردی موهام رو کثیف می کنم؟ عمرا.
اوخ داره10میشه من خیر سرم درس دارم نمی دونم این رو کی میشه بزنم اینجا فعلا اینترنت لاموجود و باید صبر کنم برسم خونه یا با اینترنت گوشی متصل بشم که نمیشم چون هم ضعیفه هم وقت گیره و من درس دارم و ای بابا واسه چی سر این نخ شبیه آدامس کش میاد بریده نمیشه می خوام برم درس دارم عه!
جدی فعلا من رفتم ولی عمری اگر باشه که ای کاش باشه، باز میام و خاطرت باشه که زندگی محشره! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، همه ی خاکِ خدا مالِ منه!

عصر5شنبه. دقیقا6ونیم به سیستم من. دلم نمی خاد باور کنم اون بیرون داره شب میشه. حس می کنم هنوز روزه شبیه اول تابستون. کوتاه شدن روز رو امسال اصلا نفهمیدم. از گذر زمان غافلم امسال و به نظرم این مثبته.
نتیجه ترم کانون اومد. قبول شدم. ترم تموم شد. میرم اینتر2هرچند از ترکیب نمره ای که گرفتم اصلا خوشم نیومد. پایین بود اما نیفتادم. واقعا حس می کنم تقصیر من نبود. شاید هم خودم رو تبرئه می کنم ولی، … یکی از بدترین ترم هایی بود که تا الان در کانون گذروندم. خدایا شکرت که تموم شد! کاش تکرار نشه! بیخیال. خودم که می دونم چه قدر مرد میدونم باقی رو بیخیال. در رفتم! آخ جون!
دیروز آخر کلاس آیلتس از استاد شرایط امتحان شنبه رو پرسیدم. استرسم رو دید. گفتم بدجوری دلواپسم. گفت واقعا لازم نیست. تو واقعا خوبی. اصلا احتیاج نیست این طور نگران باشی. فقط درس بخون. برو بخون. بیشتر بخون. اما نگران نباش اصلا بد نیستی. تعریف این بنده خدا رو می تونم باور کنم. نه واسه اینکه ازم تعریف کرده. واسه اینکه همون جلسه اول نشونم داد که قرار نیست بیشتر از معلوماتم امتیاز از این کلاس بگیرم و خدا می دونه چه قدر خاطرم جمع شد از بابت این موضوع. روی همین حساب زمانی که میگه بد نیستم میشه امیدوار باشم که واقعا بد نیستم و آخ جون خخخ. با اینهمه، من اینجا امتحان اولم هست و دفعه اولم هست و به نظرم ممتحن استادم نیست و بچه ها امروز می گفتن ممکنه فلانی باشه که تند صحبت می کنه و لهجه داره و نمیشه فهمید چی میگه و و و و و و آخ آیی استرسم رفت بالا آیی آیی خخخ.
خدایا از پایان موفق این ترم کانونم خیلی خوشحالم. انگار سبک شدم. داشتم یواش یواش یواشکی می بریدم. خدایا لطفا ترم بعدی شرایط این مدلی نباشه گناه دارم. خداجونم لطفا!
امشب زمان نیست و احتمالا فردا هم زمان نباشه ولی باید زمان جور کنم1نگاهی به کتاب های ترم آینده بندازم. خدا کنه داستان داخل ریدینگ هاش پیدا بشه! داستان دوست دارم خخخ.
فردا جبرانی آیلتس. ساعت10صبح. شنبه هم میان ترم شفاهیش. ساعت6عصر. و1شنبه هم کلاس اصلیش سر ساعت اصلیش. ساعت3و1شنبه شب حرکت.
درس های فردا هنوز تموم نشدن و من بی حساب خستم. کمی تا قسمتی جسمم چیزه یعنی جیزه یعنی، … دلم می خواد1چیز خوشمزه سفارش بدم در حالی که گرسنهم نیست و می دونم این کار درست نیست و، … دلم می خواد این هیجان تیز ناشناس رو ترجمه کنم واسه خودم ولی بلدش نیستم. شیرین نیست تلخ هم نیست1جوریه. اعصابم رو خورد می کنه. شاید واسه خاطر همون1خورده چیزه جیزه باشه نمی دونم ولی، … من چمه؟ دلم، … نمی دونم دلم چی می خواد. اجازه نمیده آروم1جا بشینم شبیه آدم به درس هام برسم. از جا می پرونه و دور اتاق چرخم میده. نمی فهممش. چیزیه شبیه1مدل، … همون هیجان. گاهی شاد، چند لحظه بعد نگران، کمی بعد غمگین، و دوباره شاد، خدایا این دیگه چه مدلشه؟
این هفته1ناخنکی به داستان تکبال می زدم. تا صفحه سیصد و هفتاد و خاطرم نیست چند رو خوندم و خط های نصفه رو کشیدم پشت سر هم. چندتا غلط رو داخلش گرفتم و، … حالم رو به هم می زنه این کبوتر احمق که هر لحظه نوکش بازه به عر زدن. باورم نمیشه اینهمه گریه داخل سرگذشتش باشه. دارم حساس میشم. مگه میشه1زنده اینهمه اسمش رو نبر باشه؟ یعنی واقعا به جای اینهمه گریه کردن هیچ غلط دیگه ای واسش نبود که کنه؟ اه لعنتی کاش می شد داستانه رو دستکاریش کنم! واقعا دلم می خواد ولی نمیشه. واقعا نمیشه. آخه تکبال این بود. موجود بی پرواز داغونی که واسه خاطر پرواز خواهیه بی نهایت و بی حسابش خودش رو گرفتار کرد و اون قدر ضعیف و نفله بود که یا پناه می گرفت یا عر می زد. من نمی تونم مدل دیگه ای بنویسمش. به شدت دلم می خواست می تونستم ولی، … اگر این ماجرا بخش دومی داشت، یعنی نوشتنش، امکان نداشت این مدلی باشه. تصور نمی کنم هرگز خیال ادامهش به سرم بزنه ولی اگر می زد، که نمی زنه، اون پرداره عر عرو دسته کم کمتر عر زدن داخل ماجراهاش هست.
ساعت از8شب گذشته. باید بجنبم. وایستا1خورده دیگه باشم اینجا!
سال ها سال ها پیش من در محل کار قبلیم با1چاپگر بریل سر و کار داشتم. همون زمانش هم قدیمی بود. به نظرم بیشتر از10سال پیش بود. بعدش دیگه منتقل شدم و دستم به هیچ چاپگر بریلی نخورد. الان هیچ چیش رو خاطرم نیست. فقط شنیده بودم دستگاهه رو در شرایط مطلوب نگهش نداشتن. شنیدم و نمی دونم چند درصد درست بود. پیگیر هم نشدم. به من چه؟ و پریروز که واسه پر کردن فرم ارزشیابی رفتم، گفتن دستگاهه اومده اینجا. و کسی وارد نیست راهش بندازه. اون چاپگر پیر انبار خورده و اگر اشتباه نکنم داغون اومده اینجا. در محل کار من. درست کنار دست من. و اگر بتونم راهش بندازم، زیر دستم. پریروز نرفتم ندیدمش. دیر شده بود باید بر می گشتم سر درس هام. اصلا نمی دونم در چه شرایطیه. هیچ چی ازش خاطرم نیست. چنان دلم می خواد بتونم باهاش کار کنم که فقط خدا می دونه چه قدر. اگر بتونم، اگر بشه، خدایا! کمک کن بلدش باشم. بذار از کلاس بیام بیرون! خداجونم! خواهش می کنم. هم خستم، هم زمان می خوام و توان می خوام که بیشتر درس بخونم. خدایا می دونی چند ساله کلاسم؟ اون هم این مدل کلاس؟ به نظرت مجازاتم تموم نشد؟ میشه تخفیف بدی؟ بنده هات هم گاهی داخل زندون عفو می خورن و1خورده از زمان مجازاتشون بخشیده میشه. تو خدایی. میشه عفو بدی باقیش رو نگیری؟ من نه زورم می رسه امضات رو عوض کنم نه می خوام. هرچی تو بخوایی ولی باور کن دیگه بریدم میشه امسال رضایت بدی و چیزی رو بخوایی که دل و روان من هم می خواد؟ خدایا لطفا! خدایا از ته دل! خدای مهربونم! اگر مصلحت می بینی کمک کن که بشه و اگر نمی بینی تحملم رو ببر بالا. خیلی خستم خداجونم خیلی. می دونی که! کلی دلم درددل می خواد ولی نه حسش هست نه زمانش. تو که از ناگفته هام آگاهی پس بذار نگم تا اون سد که هنوز پا برجاست همچنان بمونه. امشب، این شب ها، زمان شکستنش نیست. تو می دونی من چی می خوام. اگر بهم دادیش از ته دل شکرت. اگر هم بهم ندادیش باز هم از ته دل شکرت. از ته دل!
دیروز در مورد فرداهای بعد از آیلتس صحبت بود. من خندیدم و گفتم به اون بخش بعدی واقعیتش امیدوار نیستم چون هر راهی از نگاه و تحقیقات من بسته هست ولی بهش هم فکر نمی کنم. به نظرم میاد چیزی که شدنی نیست فقط فکر آدم رو بی خودی پر می کنه پس بیخیالش. فقط به درسم فکر می کنم. و به مدرکی که سال آینده باید به فکر چه مدلی گرفتنش باشم. مادرم موافق نبود. گفت تا حالا جز چشم های تو هرچی گفتم باید کنم رو کردم. این رو هم خاطر جمع باش من گفتم باید بشه و میشه. گفتم مادری تو نمی دونی من داخل اینترنت هیچ دلیلی واسه این اطمینانت پیدا نکردم از جای دیگه هم نکردم و خلاصه هیچ چی نیست. مادرم مطمئن گفت هست. من هست هایی رو از دل نیست ها کشیدم بیرون که هیچ کسی نتونست پیداشون کنه. این رو هم می خوام پس باید بشه. دیگه حرفی نزدم. فقط درس خوندم. فقط درس می خونم. امشب دلم، … خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
دنیام داره به سرعت و به شدت با اطرافیانم متفاوت میشه. زیاد شدن فاصله ها رو به وضوح حس می کنم. امروز از جا در رفتم و فقط می خواستم گوشی رو قطع کنم. قطع که شد حس کردم دیگه دلم نمی خواد زنگ بزنم. نزدم. نمی زنم. دارم خیلی خیلی آهسته ولی برای خودم کاملا محسوس دور میشم. می دونم جنسش چیه ولی معترض نیستم. حسش نیست. دلم گاهی می خواد که1کسی شبیه خودم دیوونه باشه بشینیم1عالمه حرف بزنیم ولی، … اطرافم همه عاقلن. فاصله هام از عاقل های اطرافم داره بیشتر میشه. خیلی زیاد شده و زیادتر هم میشه. و من معترض نیستم. اصلا شاید این مدلی درست تر باشه. شاید.
امسال روزها داخل ذهنم شمرده نشدن. یادم میره چیزی به اول مهر نمونده. گاهی یادم میاد ولی باز میره. می دونم که میاد ولی بهش متمرکز نمیشم. زمان ندارم واسش. حیرت می کنم که تابستون کی رفت و بعدش باز یادم میره و من هستم و کتاب هام. خدایا کمک کن این چاپگر و من با هم کنار بیاییم. اگر بتونم بیدارش کنم دوست های خوبی میشیم. می دونم که میشیم. شبیه من و سیستمم. شبیه من و فلش هام. شبیه من و دستگاه های کوچیک و بزرگ این خونه امن.
حسابی سیرم و حسابی خوردنی دلم می خواد. هی از سفر که برگشتم دوباره میرم روی شبکه پرهیزات میشه فعلا خوش باشم؟ ولی آخه سیرم. آخ که پاستای چیچی بود کربونآرا اگر درست خاطرم مونده باشه اسمش همراه سالاد سزار چه کیفی داره! بشینم پشت سیستم درس بخونم و این بغل دستم باشه هی بخورم هی بخونم. وووییی ابلیس برو برووو خخخ.
این دندون بی معرفت عاقبت زیر فشارهای ناخودآگاهم شکست و حسابی کار دستم داد. امروز صبح با بساط درس و مشقم همراه برادرم رفتم به محل تعمیرات دندون و خخخ با قورت دادن1فروند آمپول و دریافت1سری مواد پر کردنی دندونه تعمیر و من به خانه عودت داده شدم. هی راستی عودت یا اودت؟ خداییش بدجوری حسش نیست متمرکز بشم ببینم کدومه. اصلا فکرم جواب نمیده الان. به نظرم اون1خورده چیزه جیزه داره کارش رو می کنه. خوبه که این دفعه با اعصاب خوردی و آخ و واخ و گریه ناله همراه نیست وگرنه امشب حسابی گناه داشتم.
دلم می خواد باز حرف بنویسم ولی دیگه داره خیلی دیر میشه واقعا باید بجنبم. باز میام. نمی دونم کی ولی عمری اگر باشه باز میام. فعلا من رفتم. تو هم حالش رو ببر. حسابی هم ببر. هی زندگی! بدجوری می خوامت!