سلام. باز اومدم! خوب کردم! امروز دوباره اون2شنبه آشغالی داخل محل کارم تکرار شد. خدایا متنفر بودم ولی هرچی کردم نشه شد. شاید لازم باشه واقعا دست از این خریتم بردارم و چند روزی خونه بمونم. به نظرم باید حرف گوش می کردم و این2هفته بعد از سفرم رو می موندم خونه! شرایطش که بود ولی من زد به سرم و انجامش ندادم. از بس لجبازم! دلم نخواست به پس لرزه های این لعنتی ببازم. شاید لازم باشه به قول بعضی از اطرافیانم1خورده بزرگ بشم و گاهی1نظری به منطق کنم. فقط گاهی!
امروز داخل محل کارم بنده های خدا رو حسابی ترسوندم و همه می گفتن واسه چی این مدلی میایی آخه؟ مدیرمون هم می گفت. نمی دونم شاید لازم باشه فردا رو بمونم خونه. دلم نمی خواد. یعنی از مرخصی و تعطیلی بدم نمیاد ولی این مدلیش رو دلم نمی خواد. طبق معمول بلد نیستم توضیحش بدم. دلم نمی خواد ضربه این چیز بشم. حرصم در میاد از دستش. دلم نمی خواد موفق بشه نگهم داره روی تختم. لعنت به خریت های من که تموم نمیشن!
ولش کن بیخیال تا فردا مونده هنوز.
خوب حالا چند کلمه با ناشناسی که داخل فرم تماس اینجا بهم پیام میدی و نمی دونم کی هستی!
سلام! حالت چه طوره؟ سال نوت مبارک! ایشالا امسال رو مثبت شروع کرده باشی و مثبت هم ادامهش بدی. ممنونم از حضور های بی صدات. و حواسم هست که مواظبی هر مدل از دستت بر بیاد بهم کمک کنی. واسه خاطر راهنمایی هات در مورد مینی لپتاپ ممنونم. باید ببینم چه مدلی میشه1سفتش رو تهیه کنم تا با بلا هایی که من سرش میارم سازگار باشه.
گفته بودی واسه چی این اطراف کم میام. ببین واقعا گاهی برام شدنی نیست که باشم. داخل عید که اینجا نبودم، بعدش هم زمان کم گیرم میاد، و گاهی اون قدر این زمان کم هست که باید انتخاب کنم. اینجا باشم یا محله. نمی دونم محله رو می شناسی یا نه. همون گوش کن که داخل پیوند های اینجاست. در زمان های گاهی به شدت محدودم باید انتخاب کنم و1جا باشم. اینجا یا اونجا. و انتخابم اونجاست. به چند تا دلیل که تمامش رو نمیشه بگم. یکی از دلایلش اینه که اگر حرفی واسه گفتن باشه باید اونجا بزنم چون اونجا افرادی هستن که می خونن و می شنون. البته از زمانی که از سفر برگشتم پست عمومی نداشتم و در نتیجه خصوصی ها رو اینجا زدم. دلیل های دیگه ای هم واسه انتخابم هست که اینجا نمیشه بگم. اگر هم می شد ترجیح می دادم حرفش رو نزنم. خلاصه اینکه بین اینجا و اونجا اگر لازم باشه انتخاب کنم معمولا زمانم رو میدم به اونجا. اینه که کم اینجا دیده میشم. اما تو! واسه چی باید هر روز بیایی به1سایت شخصیه پرت و تقریبا یواشکی؟ ببین! اینترنت خیلی بزرگه. اندازه1جهان بی سر و ته. تو می تونی هر روز خیلی جا های شلوغ تر و جالب تر بری. لازم نیست زمانت رو هر روز بذاری و به1خونه اینترنتیه نیمه یواشکی سر بزنی و دنبال مطلب جدید اینجا بگردی. اینجا خیلی چیز واسه دیدن نیست. اینجا فقط1جایی واسه تخلیه دیوونگی های شخصیه1نفر دیوونه شبیه منه و چیز جالبی داخلش نیست! پس عاقل باش و به جای اینکه اینجا دنبال چیز به درد بخور بگردی، بپر جا های دیگه و کلا از اینترنت و امتیاز هاش حالش رو ببر. من خودم هم فقط زمان هایی که گفتنی های نه چندان عمومی دارم واسه استراحت و تخلیه خاطر میام اینجا. متوجه که هستی! کاش بفهمی چی میگم! نمی دونم در چه سن و چه موقعیتی هستی پس نمی دونم توضیحاتم رو می فهمی یا نه. ولی اگر از لپتاپ اینهمه سرت میشه پس حتما خیلی بچه سال نیستی و می فهمی چی میگم. ببین! اینجا اینترنته. جهان اینترنت1جهان کاغذیه. بهش دل نده. به هیچ چیزش. هرچی اینجا می بینی شبیه خواب با1فوت میره هوا. پس فقط داخلش تفریح کن و نیاز هات رو ازش بگیر و تمام! به سایت یا وبلاگی درش وابسته نشو، به شخصیت هاش و مکان هاش دل نده، به پایداریه دیده های امشبت در فردا ها اطمینان نکن، و خلاصه فقط داخلش بچرخ و حالش رو ببر ولی بسته هیچ چیزش نشو. این سایتِ فسقلیِ نیمه یواشکی امشب هست و فردا شاید دیگه نباشه. ممکنه من دیگه حس و حال نداشته باشم نگهش دارم و بفرستمش هوا. نباید بسته اینجا بشی. باید برات خیلی عادی باشه که1روزی بیایی و ببینی این آدرس باطله و شونه بالا بندازی و بری1جای دیگه حالش رو ببری. اینجا اینترنته. جهان سراب های رنگی. مواظب باش گرفتارش نشی. من1دفعه این بلا سرم اومد. در سن بعد از30سالگی، زمانی که از نوجوونی خیلی زیاد فاصله داشتم، زمانی که مطمئن بودم اشتباه نمی کنم، این بلا سرم اومد. گرفتار شدم. اول وابسته به1مکان اینترنتی شدم، بعدش وابسته به1جریان اینترنتی شدم، بعدش1زنجیره رفاقت های اینترنتی رو خیلی زیاد جدی گرفتم، بعدش مرز بین جهان سراب و دنیای واقعیم رو شکستم و اینترنت و اشتباهات اینترنتی رو وارد جهان واقعی و زندگیِ واقعیم کردم، و در انتها چنان ضربه ای خوردم و با چنان شوک وحشتناکی از رویا پریدم که هنوز از فشارش گاهی به سرگیجه می افتم. تجربه مزخرفش واسه تمام عمرم کافیه که دیگه تکرارش نکنم. کاش من عاقل باشم! و کاش تو هم عاقل باشی!
خوب به نظرم زیاد حرف زدم. امیدوارم از خودم عاقل تر باشی و ناگفته هام رو از گفته هام خونده باشی و دیگه ازت نبینم که واسه راکد موندن های اینجا بی تابی کنی!
دیر وقته. من هم از نظر جسمی روز چندان مثبتی نداشتم. باید تمومش کنم. مواظب خودت باش! من رفتم بغل رویا های رنگی. تو هم برو حالش رو ببر. از اینترنت، از رویا، از زندگی!
شاد باشی ناشناس فرم تماس و شاد باشید همگی تا همیشه!
برچسب: امروز، من،
امروز این مدلی عشقمه!
سلام.
حس من چه طورم شما چه طورید نیست! به جهنم که نیست! ولش کن از اول!
سلام.
امروز هوا بهتر بود ولی میگن عصری دوباره خراب میشه.
این هفته امیر با من خوب کنار اومد ولی با اصلیه گیر دارن شبیه همیشه.
امروز3شنبه مادر امیر1دفعه اومد کلاس. من مروارید بافتم و اون2تا، مادره و اصلیه حرف زدن!
یکی از همکار ها واسه دخترش هاپو می خواد خیلی وقته که میگه من واقعیتش جدی نگرفته بودم امروز دیگه نشستم سرش گفتم ببافم زشته!
امروز در کمال بی حس و حالی بعد از مدرسه رفتم کلاس پیانو دیدم به خاطر غیبت1ماه و نیمی که داشتم تایمم پر شده و فعلا جا نیست و باید منتظر بشم تا خودشون اگر جا خالی شد باهام تماس بگیرن! عجیب اینجا بود که اصلا خیالم نبود که هیچ، عجیب حس سبکی و خوشی کردم. پرواز کردم اومدم خونه! چم شده! پیانو دوست دارم ولی به طرز بی توصیفی از این اتفاق حس رضایت کردم. خدا کنه فعلا جا نداشته باشن!
در مورد صدا و کلاس آواز هم گفتم. چند نفری بهم گفتن صدات، چی بهش میگن؟ هارمونیکه! تست بده برو کلاس. اولش جدی نگرفتم ولی تکرار که شد گفتم1آزمایشی کنم محض تفریح. همین کلاسه کلاس آواز هم داره قرار شد واسه اون هم با مدیرش صحبت بشه بعدش تماس بگیرم یا بگیرن، اینجاش رو نفهمیدم، خلاصه تماس حاصل بشه بعدش برم واسه1تست کوچولو.
امروز صبحی کم مونده بود داخل آسانسور خونه گیر کنم ولی به خیر گذشت.
امروز ظهر زمانی که از کلاس پیانوی پریده بر می گشتم گوشیم زنگ خورد. بعد از ماه ها به اسم تماس گیرنده نگاه نکردم یعنی گوش نکردم. زدم روی دکمه جواب. از کانون بود. موزیک داخل آسانسور وزوز می کرد و اون خانمه پشت خط داشت برام توضیح می داد که20اسفند1سفر مشهد در پیشه و اسمم رو بنویسه یا نه! گفتم ایول مشهد و طرف تعجب کرد. آخه مدت ها بیشتر از مدت هاست هرچی و هر جا بهم میگن میگم نه. فقط نه!
این دفعه بهش گفتم اجازه بده ببینم مدیرم بهم مرخصی میده یا نه! می دونم اگر همین مدلی به همین سادگی باشه نمیده ولی به نظرم باید این مرخصیه رو درستش کنم. باید این سفر رو بخوام. واسه اولین دفعه نپرسیدم هم سفر ها کی ها هستن. به هیچ کسی از بچه ها هم زنگ نزدم، واتساپ نزدم، پیام نزدم که شما ها هستید یا نیستید. اگر هستید من بیام اگر نیستید نیام. حس می کنم این دفعه بیخیال هم سفر هام باید برم سفر. حتی اگر هیچ کسی رو اونجا نشناسم و حتی اگر هیچ هم سفری در این سفر از رفیق های من نباشه! شاید ته های دلم بخواد که این سفر رو1مدل هایی تنها باشم. شبیه1شروع. شبیه سفری که بدون شناخت از هیچ کسی میری و بعد آشنا میشی. یا آشنا نمیشی. تنها میری و تنها هم بر می گردی و خودتی و خاطراتت. ای کاش بشه1هفته از محل کار غیبت کنم! این سفر رو باید بخوامش. باید! شاید درمون بشم! شاید!
ساعت3شد برم باقیه هاپوی نصفه رو ببافم. خدا کنه مروارید سفیدم وسط های کار تموم نشه زیاد ندارم!
مادرم الان میاد و احتمالا از توصیف اوضاع کلاسم خیلی خوشحال نمیشه خخخ! خیالی نیست احتمالا پره از اخبار وحشتناک در مورد مردن ها و سرطان ها و گریه های اون بچه بی مادر و تشهیع جنازه دیروز در تهران که نرفتم اینترنت ببینم انجام شد یا نه و خلاصه اخبار منفی در منفی.
چایی دلم می خواد. قهوه نمی خوام نه بیدار کنندهش رو نه خواب آورش رو! سردرد میاره! چایی می خوام! برم درست کنم!
گاهی به سرم میاد که دلم می خواد که خخخ! گاهی بدم نمیاد که کامنت های اینجا رو بعضی زمان ها ببندم! سکوت از جنس آرامش دلم می خواد. از اول شروع کردن دلم می خواد. به جهنم های از جنس بیخیالِ هر2طرف دلم می خواد! آرامش دلم می خواد!
دیگه چیزی که قابل نوشتن باشه و من حس نوشتنش رو داشته باشم خاطرم نیست! این رو بزنم انتشار و برم کتاب بخونم و چایی دم کنم و هاپو ببافم و راستی کتابه رو هم واسه سارا ایمیل کنم و1سر هم به محله بزنم.
حس ایام به کام و از این جفنگیات هم نیست! به جهنم که نیست!
من رفتم تا نمی دونم کی دوباره بیام!