عصر5شنبه. دقیقا6ونیم به سیستم من. دلم نمی خاد باور کنم اون بیرون داره شب میشه. حس می کنم هنوز روزه شبیه اول تابستون. کوتاه شدن روز رو امسال اصلا نفهمیدم. از گذر زمان غافلم امسال و به نظرم این مثبته.
نتیجه ترم کانون اومد. قبول شدم. ترم تموم شد. میرم اینتر2هرچند از ترکیب نمره ای که گرفتم اصلا خوشم نیومد. پایین بود اما نیفتادم. واقعا حس می کنم تقصیر من نبود. شاید هم خودم رو تبرئه می کنم ولی، … یکی از بدترین ترم هایی بود که تا الان در کانون گذروندم. خدایا شکرت که تموم شد! کاش تکرار نشه! بیخیال. خودم که می دونم چه قدر مرد میدونم باقی رو بیخیال. در رفتم! آخ جون!
دیروز آخر کلاس آیلتس از استاد شرایط امتحان شنبه رو پرسیدم. استرسم رو دید. گفتم بدجوری دلواپسم. گفت واقعا لازم نیست. تو واقعا خوبی. اصلا احتیاج نیست این طور نگران باشی. فقط درس بخون. برو بخون. بیشتر بخون. اما نگران نباش اصلا بد نیستی. تعریف این بنده خدا رو می تونم باور کنم. نه واسه اینکه ازم تعریف کرده. واسه اینکه همون جلسه اول نشونم داد که قرار نیست بیشتر از معلوماتم امتیاز از این کلاس بگیرم و خدا می دونه چه قدر خاطرم جمع شد از بابت این موضوع. روی همین حساب زمانی که میگه بد نیستم میشه امیدوار باشم که واقعا بد نیستم و آخ جون خخخ. با اینهمه، من اینجا امتحان اولم هست و دفعه اولم هست و به نظرم ممتحن استادم نیست و بچه ها امروز می گفتن ممکنه فلانی باشه که تند صحبت می کنه و لهجه داره و نمیشه فهمید چی میگه و و و و و و آخ آیی استرسم رفت بالا آیی آیی خخخ.
خدایا از پایان موفق این ترم کانونم خیلی خوشحالم. انگار سبک شدم. داشتم یواش یواش یواشکی می بریدم. خدایا لطفا ترم بعدی شرایط این مدلی نباشه گناه دارم. خداجونم لطفا!
امشب زمان نیست و احتمالا فردا هم زمان نباشه ولی باید زمان جور کنم1نگاهی به کتاب های ترم آینده بندازم. خدا کنه داستان داخل ریدینگ هاش پیدا بشه! داستان دوست دارم خخخ.
فردا جبرانی آیلتس. ساعت10صبح. شنبه هم میان ترم شفاهیش. ساعت6عصر. و1شنبه هم کلاس اصلیش سر ساعت اصلیش. ساعت3و1شنبه شب حرکت.
درس های فردا هنوز تموم نشدن و من بی حساب خستم. کمی تا قسمتی جسمم چیزه یعنی جیزه یعنی، … دلم می خواد1چیز خوشمزه سفارش بدم در حالی که گرسنهم نیست و می دونم این کار درست نیست و، … دلم می خواد این هیجان تیز ناشناس رو ترجمه کنم واسه خودم ولی بلدش نیستم. شیرین نیست تلخ هم نیست1جوریه. اعصابم رو خورد می کنه. شاید واسه خاطر همون1خورده چیزه جیزه باشه نمی دونم ولی، … من چمه؟ دلم، … نمی دونم دلم چی می خواد. اجازه نمیده آروم1جا بشینم شبیه آدم به درس هام برسم. از جا می پرونه و دور اتاق چرخم میده. نمی فهممش. چیزیه شبیه1مدل، … همون هیجان. گاهی شاد، چند لحظه بعد نگران، کمی بعد غمگین، و دوباره شاد، خدایا این دیگه چه مدلشه؟
این هفته1ناخنکی به داستان تکبال می زدم. تا صفحه سیصد و هفتاد و خاطرم نیست چند رو خوندم و خط های نصفه رو کشیدم پشت سر هم. چندتا غلط رو داخلش گرفتم و، … حالم رو به هم می زنه این کبوتر احمق که هر لحظه نوکش بازه به عر زدن. باورم نمیشه اینهمه گریه داخل سرگذشتش باشه. دارم حساس میشم. مگه میشه1زنده اینهمه اسمش رو نبر باشه؟ یعنی واقعا به جای اینهمه گریه کردن هیچ غلط دیگه ای واسش نبود که کنه؟ اه لعنتی کاش می شد داستانه رو دستکاریش کنم! واقعا دلم می خواد ولی نمیشه. واقعا نمیشه. آخه تکبال این بود. موجود بی پرواز داغونی که واسه خاطر پرواز خواهیه بی نهایت و بی حسابش خودش رو گرفتار کرد و اون قدر ضعیف و نفله بود که یا پناه می گرفت یا عر می زد. من نمی تونم مدل دیگه ای بنویسمش. به شدت دلم می خواست می تونستم ولی، … اگر این ماجرا بخش دومی داشت، یعنی نوشتنش، امکان نداشت این مدلی باشه. تصور نمی کنم هرگز خیال ادامهش به سرم بزنه ولی اگر می زد، که نمی زنه، اون پرداره عر عرو دسته کم کمتر عر زدن داخل ماجراهاش هست.
ساعت از8شب گذشته. باید بجنبم. وایستا1خورده دیگه باشم اینجا!
سال ها سال ها پیش من در محل کار قبلیم با1چاپگر بریل سر و کار داشتم. همون زمانش هم قدیمی بود. به نظرم بیشتر از10سال پیش بود. بعدش دیگه منتقل شدم و دستم به هیچ چاپگر بریلی نخورد. الان هیچ چیش رو خاطرم نیست. فقط شنیده بودم دستگاهه رو در شرایط مطلوب نگهش نداشتن. شنیدم و نمی دونم چند درصد درست بود. پیگیر هم نشدم. به من چه؟ و پریروز که واسه پر کردن فرم ارزشیابی رفتم، گفتن دستگاهه اومده اینجا. و کسی وارد نیست راهش بندازه. اون چاپگر پیر انبار خورده و اگر اشتباه نکنم داغون اومده اینجا. در محل کار من. درست کنار دست من. و اگر بتونم راهش بندازم، زیر دستم. پریروز نرفتم ندیدمش. دیر شده بود باید بر می گشتم سر درس هام. اصلا نمی دونم در چه شرایطیه. هیچ چی ازش خاطرم نیست. چنان دلم می خواد بتونم باهاش کار کنم که فقط خدا می دونه چه قدر. اگر بتونم، اگر بشه، خدایا! کمک کن بلدش باشم. بذار از کلاس بیام بیرون! خداجونم! خواهش می کنم. هم خستم، هم زمان می خوام و توان می خوام که بیشتر درس بخونم. خدایا می دونی چند ساله کلاسم؟ اون هم این مدل کلاس؟ به نظرت مجازاتم تموم نشد؟ میشه تخفیف بدی؟ بنده هات هم گاهی داخل زندون عفو می خورن و1خورده از زمان مجازاتشون بخشیده میشه. تو خدایی. میشه عفو بدی باقیش رو نگیری؟ من نه زورم می رسه امضات رو عوض کنم نه می خوام. هرچی تو بخوایی ولی باور کن دیگه بریدم میشه امسال رضایت بدی و چیزی رو بخوایی که دل و روان من هم می خواد؟ خدایا لطفا! خدایا از ته دل! خدای مهربونم! اگر مصلحت می بینی کمک کن که بشه و اگر نمی بینی تحملم رو ببر بالا. خیلی خستم خداجونم خیلی. می دونی که! کلی دلم درددل می خواد ولی نه حسش هست نه زمانش. تو که از ناگفته هام آگاهی پس بذار نگم تا اون سد که هنوز پا برجاست همچنان بمونه. امشب، این شب ها، زمان شکستنش نیست. تو می دونی من چی می خوام. اگر بهم دادیش از ته دل شکرت. اگر هم بهم ندادیش باز هم از ته دل شکرت. از ته دل!
دیروز در مورد فرداهای بعد از آیلتس صحبت بود. من خندیدم و گفتم به اون بخش بعدی واقعیتش امیدوار نیستم چون هر راهی از نگاه و تحقیقات من بسته هست ولی بهش هم فکر نمی کنم. به نظرم میاد چیزی که شدنی نیست فقط فکر آدم رو بی خودی پر می کنه پس بیخیالش. فقط به درسم فکر می کنم. و به مدرکی که سال آینده باید به فکر چه مدلی گرفتنش باشم. مادرم موافق نبود. گفت تا حالا جز چشم های تو هرچی گفتم باید کنم رو کردم. این رو هم خاطر جمع باش من گفتم باید بشه و میشه. گفتم مادری تو نمی دونی من داخل اینترنت هیچ دلیلی واسه این اطمینانت پیدا نکردم از جای دیگه هم نکردم و خلاصه هیچ چی نیست. مادرم مطمئن گفت هست. من هست هایی رو از دل نیست ها کشیدم بیرون که هیچ کسی نتونست پیداشون کنه. این رو هم می خوام پس باید بشه. دیگه حرفی نزدم. فقط درس خوندم. فقط درس می خونم. امشب دلم، … خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
دنیام داره به سرعت و به شدت با اطرافیانم متفاوت میشه. زیاد شدن فاصله ها رو به وضوح حس می کنم. امروز از جا در رفتم و فقط می خواستم گوشی رو قطع کنم. قطع که شد حس کردم دیگه دلم نمی خواد زنگ بزنم. نزدم. نمی زنم. دارم خیلی خیلی آهسته ولی برای خودم کاملا محسوس دور میشم. می دونم جنسش چیه ولی معترض نیستم. حسش نیست. دلم گاهی می خواد که1کسی شبیه خودم دیوونه باشه بشینیم1عالمه حرف بزنیم ولی، … اطرافم همه عاقلن. فاصله هام از عاقل های اطرافم داره بیشتر میشه. خیلی زیاد شده و زیادتر هم میشه. و من معترض نیستم. اصلا شاید این مدلی درست تر باشه. شاید.
امسال روزها داخل ذهنم شمرده نشدن. یادم میره چیزی به اول مهر نمونده. گاهی یادم میاد ولی باز میره. می دونم که میاد ولی بهش متمرکز نمیشم. زمان ندارم واسش. حیرت می کنم که تابستون کی رفت و بعدش باز یادم میره و من هستم و کتاب هام. خدایا کمک کن این چاپگر و من با هم کنار بیاییم. اگر بتونم بیدارش کنم دوست های خوبی میشیم. می دونم که میشیم. شبیه من و سیستمم. شبیه من و فلش هام. شبیه من و دستگاه های کوچیک و بزرگ این خونه امن.
حسابی سیرم و حسابی خوردنی دلم می خواد. هی از سفر که برگشتم دوباره میرم روی شبکه پرهیزات میشه فعلا خوش باشم؟ ولی آخه سیرم. آخ که پاستای چیچی بود کربونآرا اگر درست خاطرم مونده باشه اسمش همراه سالاد سزار چه کیفی داره! بشینم پشت سیستم درس بخونم و این بغل دستم باشه هی بخورم هی بخونم. وووییی ابلیس برو برووو خخخ.
این دندون بی معرفت عاقبت زیر فشارهای ناخودآگاهم شکست و حسابی کار دستم داد. امروز صبح با بساط درس و مشقم همراه برادرم رفتم به محل تعمیرات دندون و خخخ با قورت دادن1فروند آمپول و دریافت1سری مواد پر کردنی دندونه تعمیر و من به خانه عودت داده شدم. هی راستی عودت یا اودت؟ خداییش بدجوری حسش نیست متمرکز بشم ببینم کدومه. اصلا فکرم جواب نمیده الان. به نظرم اون1خورده چیزه جیزه داره کارش رو می کنه. خوبه که این دفعه با اعصاب خوردی و آخ و واخ و گریه ناله همراه نیست وگرنه امشب حسابی گناه داشتم.
دلم می خواد باز حرف بنویسم ولی دیگه داره خیلی دیر میشه واقعا باید بجنبم. باز میام. نمی دونم کی ولی عمری اگر باشه باز میام. فعلا من رفتم. تو هم حالش رو ببر. حسابی هم ببر. هی زندگی! بدجوری می خوامت!
برچسب: امشب
همچنان من و خودم.
5شنبه.
داریم به سرعت به طرف عصر میریم. 2و46دقیقه و من لا به لای درس خوندن دارم جلد دوم از کتاب صوتی قدرت5نگهبان رو می خونم. نمی دونم چند جلده ولی من فقط2تا جلدش رو دارم. دیشب درس نخوندم. اصلا نخوندم. امروز باید جبرانش کنم ولی، … خخخ.
ساعت7داخل تیمتاک جشن تولد گوش کنه و به جان خودم نمیشه از دستش بدم من7باید اونجا باشم.
خدایا این استاد این ترم واسه چی تدریسش این مدلیه؟ یعنی خوب ایشون تدریسش مال خودشه من واسه چی این مدلی هستم که نمی تونم باهاش خیلی فیکس بشم؟ آخه خداییش می خوام نق نزنم اگر هم می زنم برگردونم روی سر خودم ولی آخه1جاهایی، … خدا بخواد این ترم در برم. به جان خودم اندازه1نمره سر مرزی می تونم پیش ببرم اگر عوامل بازدارنده متوقفم نکنن. از همون عوامل مزاحمی که معمولا سر راه ما سبز میشن. موانعی از جنس ندیدن هامون. اینکه محیط امتحانم چه قدر آروم باشه، اینکه دانشجویی که محض صواب میاد در روزی متفاوت با زمان امتحان اصلی واسم سؤال ها رو بخونه چه قدر خوندن بلده و چه مدلی می خونه، اینکه چه قدر میشه با سرعتش فیکس بشم و چه قدر می تونه بفهمه واسه کسی که کاغذ زیر دستش نیست و فقط با گوش باید پرسش ها رو درک کنه باید چه مدلی بخونه، اینکه اون متن های کزایی که همه میگن این ترم حسابی زیاد و طولانی هستن رو چه مدلی بدون اینکه در اختیارم باشن فقط با شنیدن اون هم در محیطی که نمی دونم چه مدلیه و با صدایی که نمی دونم چه مدلیه و با لهجه دانشجویی که شاید هم ترم خودم باشه و، … آخ خدایا فقط می تونم بخندم. وایی خدا نیفتم! اوه نه نمی افتم ابدا ابدا!
خیالی نیست ولی1زمانی خیالم بود که نفرات کمتری اینجا رو بخونن. مخصوصا افرادی که دلم نمی خواد بدونن حرف ناحسابم چیه. دقیقا همون ها اینجا رو پیدا کردن و، … به جهنم. من باید اینجا بنویسم می خواد نبایدها بخونن می خواد نخونن. به جهنم دیگه خیالم نیست من باید اینجا بنویسم واسه خاطر خودم. فقط خودم. در این مورد چون به کسی آسیب نمی رسه خیالم به هیچ کسی نیست. هرچی دلم بخواد اینجا می نویسم چون دلم می خواد.
زمانی حس می کردم به اینجا1جورهایی شاید1مدل دلبستگی پیدا کردم. گاهی تصور می کردم اگر اینجا نباشه حسم مثبت نیست. حالا هیچ حسی ندارم. اینجا در نظرم فقط جاییه واسه حضورهای شخصیه اینترنتیه من. دلم بهش بسته نیست. اگر بپره حسم مثبت نیست ولی منفی هم نیست. اگر مهر برسه و1دفعه به سرم بزنه تمدیدش نکنم اصلا متعجب نمیشم. بلد نیستم حس و حالم رو توضیح بدم. واقعا بلد نیستم. شبیه همیشه باید بگم1جوریه. چند شب پیش1کسی داخل تیمتاک سر به سرم می ذاشت و می گفت خوبه فلانی بره سایتت رو بفرسته هوا. شاید پیش ترها، چه قدر این پیش ترها دور به نظرم میاد، این رو واقعا1اتفاق بد می دیدم. ولی اون شب و این روزها و حتی همین حالا که اینجام، می بینم واقعا هوا رفتن اینجا هیچ حسی بهم نمیده. شاید فقط اندازه گفتن1اه در زمانی که ببینم دستم به اینجا نمی رسه. نه بیشتر. گاهی که زمان تماشا و تمرکز به خودم رو پیدا می کنم به نظرم میاد باید متحیر باشم ولی نیستم. نکنه اونقدر پیش برم که داخل جهان جذب هیچ چیزی نشم؟ وایی خدا خوشم نمیاد. ولی این مدلی نیست. من هنوز می تونم از اتفاق های کوچیک ذوق کنم. به ماجراهای بی مزه بخندم. واسه خاطر بیماریه1دوست بسیار عزیز واقعا دلواپس بشم. شبیه گذشته هایی که دور نیست دنبال چیزهای کوچیک و خوشآیندی بگردم که دلیل انتظارهای کوتاه و شیرینم باشن. من هنوز می تونم با خوشی های کوچیک خودم خوش باشم و از چیزهایی که حتی به چشم عاقل ها نمیاد کیف و تفریح کنم و از کم ترین امکاناتی که دستم بهش می رسه لذت ببرم. لذتی واقعی که در گذشته کمی مایه حیرت و شاید هم حسادت اطرافیانم می شد. من این امتیاز رو داشتم که از هر امکانی که در نظرم مثبت بود بیشتر از حد انتظار لذت ببرم. هنوز هم همین طورم. واقعا هستم. پس به نظرم لازم نیست خیلی دلواپس باشم. خوب پس حله.
داشتم می نوشتم. یعنی می گفتم. از اینکه اگر دلم بخواد اینجا بنویسم می نویسم. هرچی دلم بخواد. هر مدل که دلم بخواد. تا اینجا هست و حس و حال اینجا نوشتن واسه من هست و بعدش هم خخخ خدا رو چه دیدی شاید1جای دیگه. شاید هم دیگه دلم نوشتن نخواست. این لحظه این مدلی دلم می خواد.
برق رفت. اینترنت هم رفت. خدا رو شکر الآن رفت کاش ساعت7به بعد دیگه دردسر درست نکنه من برنامه رو داخل تیمتاک گوش کنم. الآن سیستمم خاموش میشه وایستا این رو سیو کنم تا نفله نشده. بیخیال فقط مونده1خورده دستکاریش بعدش هم منتظر میشم برق بیاد اینترنت هم بیاد ثبتش کنم اینجا.
دلم کلید رمز نمی خواد. پس بدون کلید می نویسم چون این مدلی دلم می خواد. بنا بر این،
پیامی که دیروز صبحی نق واسش زدم رو من نفرستادم ولی از طرف مقابل بهم رسید. همون طوری که انتظار می رفت و حتی من هم انتظارش رو داشتم، نشونی از تسلای خاطر درش نبود.
-این ماجرا که شروعش کردی تا قطره آخر تحملت رو می مکه. تو مرد تحمل نیستی. میمیری. تمومش کن.
چه قدر دلم تنگ شده بود! چه قدر زیاد! چه قدر دلم می خواست می شد شبیه سال گذشته شبیه ماه های گذشته بتونم1بیخیالش بگم، تکیه بدم به اعماق بیخیالی و فرو برم در اعماق سراب و اجازه بدم مسؤولیت تمام و تمامم از شونه هام برداشته بشه و چه عشقی! خستگی در کردن. خواب. آرامش. چه عشقیه آرامش! نجنگیدن. رها کردن. آروم گرفتن در پناه حصاری که مطمئنی از هر چیزی که مایه دردسرت میشه حفظت می کنه! چه عشقیه با خاطر جمعیه بالای صد درصد رها کردنه همه چیز و آگاهی به این واقعیته دلچسب که قوی ترها و آگاه ترهایی هستن که مسؤولیت همه چیز رو به جای تو به عهده بگیرن و پیش ببرن و رو به راه کنن. همه چیز رو. حتی خودت رو. حتی لازم نباشه به اینکه چی واست درسته فکر کنی. آگاه ترهایی هستن که به جات بهترش رو تشخیص بدن و اجرا کنن. و تو فقط در آرامشی هرچند از جنس سراب، اما موجود و پناه دهنده نفس های عمیق می کشی و سوار بر بال هایی که مال خودت نیست، در جاده زندگی، در مسیری که زیر نگاه خودت نیست، در آسمونی که قلمرو پرواز خودت نیست، پیش میری و میری و میری! بی ترس افتادن. بی دلواپسیه سقوت. بیخیال نگاه به مسیر و موانع و فرداها. بهشت! چه عشقیه بهشت!
این ها همه به طرز ترسناکی شیرینن و خیلی بیشتر از اون که بتونن واقعی باشن لذتبخش هستن. بله این درسته ولی، …
عادت ندارم پیام رو بی جواب بذارم. معمولا جواب میدم یا دسته کم تا اینجای عمرم این مدلی بوده. از اینجای عمرم جواب دادن هام و جواب ندادن هام بستگی داره به خیلی چیزها اما این رو باید جواب می دادم. جواب دادم.
-موافقم من مرد تحمل نیستم. پس مرد مردن میشم و میمیرم.
جواب سریع رسید.
-مردن به این سادگی نیست. واسه مردن باید خیلی زجر کشید. خیلی فراتر از تصور مغز کوچولوی تو.
جوابم سریع رفت.
-من و مغز کوچولوم با زجر کشیدن بیگانه نیستیم. هم آثارش هست و هم خاطراتش. احتمالا توضیح که نمی خواد. می خواد؟
جواب کوتاه بود و، … اسمی واسش نمی ذارم.
-تو نمی تونی بپری. تا انتها هم پیش بری دقیقه90با سر میری وسط بنبست و می افتی. بهت اطمینان میدم که له میشی.
جوابم کوتاه بود و مطمئن. خشم نداشتم. فقط مطمئن بودم. اطمینانی سفت و سرد، به سفتیه سنگ و سردیه سیمان، به تک تک حروفی که می نوشتم.
-من می پرم. بذار له بشم. در لحظه ای که صدای خورد شدن استخون هام رو گوش می کنم خاطر جمعم که تمام سعیم رو کردم. من این رو ترجیح میدم. و خاطر جمعم که چیزی ازم باقی نمی مونه تا بنبست سازها از زرورق پیچ کردنش و تماشای دلیل اثبات زبردستیشون حس پیروزی کنن.
بعدش سکوت بود. سکوتی سنگین، منجمد، تاریک. اولش چند لحظه بی حرکت نشستم. نمی دونم واسه چی. دلم حرکت نمی خواست. گوشیم دستم بود و آروم نشسته بودم. بعدش شبیه رباط یواش گوشیم رو گذاشتم روی میز و بلند شدم رفتم سراغ قهوه. تمام حرکت هام یواش بودن. شبیه آدم آهنی های روغن کاری شده. خندم گرفت. لبخند بود. بعدش خنده شد. به قهقهه نرسید. فقط آروم واسه خودم خندیدم. کوتاه و خیلی آروم و خیلی کند.
قاعدتا می بایست گریه کنم. با توجه به چیزی که از خودم می شناسم، یا دسته کم پیش از این روزها می شناختم، بعد از اون خنده می بایست گریه می اومد. حالا نه خیلی عرعری. حتی بی صدا فقط در حد چندتا هقهق و1خورده اشک. نیومد. نفهمیدم واسه چی. خیال می کردم خیلی بیاد. از2شنبه پیش به این طرف منتظرشم. نیومده. نمیاد. آخرش میاد. نمی دونم کی ولی میاد. بمونه واسه زمانش.
دیشب که نشد. در حال حاضر اگر شیطنت هام و ناخنک زدن به کتاب داستان هام اجازه بدن، دارم معادل های انگلیسی لغت های درس5رو پیدا می کنم و همراه با معنی های فارسیشون همه رو دوباره می نویسم. این استاد که امیدوارم خدا همیشه شاد و خندون نگهش داره دیروز نگفتشون. فقط از رو خوندشون. دیالوگ درس4رو هم باز نپرسید. خدایا ترم بعدی اوضاع بهتر باشه!
دیگه بسه می خوام برم. باید لغت های درس5رو کامل کنم و اگر بشه3بخش اول تمرین های درس5رو هم بنویسم. نگفته ولی من این ترم خیلی با برنامه های کلاس پیش نمیرم. امروز یا فردا این تمرین ها رو باید حل کنم بعدش هم گرامر درس5رو واسه خودم بخونم و یاد بگیرم و اگر مهلتی بود ادامه تمرین های درس5رو تا هر جا زمان داشته باشم بنویسم. بد نیست بجنبم. اگر بخوام به برنامه ساعت7امشب برسم، که اگر قطعی اینترنت پیش نیاد می رسم، باید تا اون زمان درسم رو به1جایی رسونده باشم تا بتونم بی دلواپسی حالش رو ببرم. خوب فعلا من رفتم. بعد می بینمتون.
برق اومد. ساعت4و28دقیقه.
ایام به کام.
امشب، شب دوم اردیبهشت.
شب دوم اردیبهشت. چه روز کرختی بود امروز! بدجوری خستهم این روزها. واسه خاطر کتابم وحشتناک حرصی هستم. حال جسمم هم1خورده چیزه و این مزید بر علت شده. به نظرم چند روز دیگه درصدیش رفع میشه ولی واسه کتاب ها باید1فکر درست درمون کنم این مدلی نمیشه.
کامنت مینا هواییم کرده. دلم می خواد1دفعه دیگه قصه تکبال رو بخونمش. امشب شب دوم اردیبهشته. دلم هوای جنگل سرو رو می خواد. دلم هوای پرواز رو می خواد. دلم شب نوشت های پریسا رو می خواد. دلم می خواد امشب شب نوشت بنویسم. نمی تونم! امشب شب دوم اردیبهشته.
باید یکی از این روزها1سر به پیوندهای اینجا بزنم و، … دلم نمیاد. دلم نمی خواد. امشب شب دوم اردیبهشته. خاک و هوای خاکی اذیتم می کنه. دلم هوای آسمون رو می خواد. همون هوایی که گرد و خاک نداشت و می شد داخلش پرواز کرد و آواز خوند و زندگی رو نفس کشید. اشتباه های شیرینی بودن دیشب های من! یادش به خیر! امشب شب دوم اردیبهشته.
نگین امروز داخل تلگرام پیام بهم داد که فردا بریم بیرون. گفتم کلاسم. راست گفتم فردا کلاسم. گفت3شنبه بریم. گفتم درس دارم. حسش هم نیست. دروغ نگفتم. حسش نیست. هرچی در خودم گشتم دیدم حس این گردش نیست. حسی نیست. حرفی برای گفتن نیست. شوقی واسه شنیدن نیست. هوایی نیست. انتظاری نیست. توانی نیست. هیچ چی نیست. امشب شب دوم اردیبهشته.
این3شنبه نمیرم. نگین خوبه. همه خوبن اما من نمیرم. همکارهام هم گفتن شبیه همیشه و من گفتم نه شبیه همیشه. ابدا حس پریدن باهاشون رو ندارم. شبیه همیشه. با همکارهام نمی خوام بپرم. با نگین و بچه ها نمی خوام برم گردش. گردش دلم می خواد. هوای ساحل و دریا و جنگل و آسمون رو دلم می خواد. هوای هوای جنگل رو. هوای هوای پریدن های بلندی که انگار می رفت که تا خود خورشید ادامه داشته باشه. دلم پرواز می خواد. دلم خندیدن می خواد. دلم اردیبهشت می خواد. دلم فراموش کردن می خواد. امشب شب دوم اردیبهشته.
کامنت مینا بهانه بود. بدجوری هوایی ام این روزها. این شب ها. این شب. تنها نیستم. مشغولم امشب با مادر و شلوغی های زندگی عادی. مشغولم این روزها با زندگی. داخل روزمرگی ها شنا می کنم. هرچی بیشتر. هرچی عمیق تر. دلم می خواد بی زمان سپری کنم این زمان رو. وسط پیچ و خم شلوغی های1نواخت اما بی قاعده عمر خودم رو گم می کنم. پیش میرم. غوطه ور میشم. غرق میشم. اما آخر هر پیچ، آخر هر بنبست، آخر هر خط ناهموار، زمان با صفحه تقویم بازش در انتظارمه و حضورش رو در ضمیرم جا میده. و من باز هم به آگاهی های تلخ و ناخواه می بازم. شبیه امشب. که خسته از1روز تمام جنگ و گریزهای ساکت و کرخت عاقبت این لحظه و اینجا باز باختم. امشب شب دوم اردیبهشته.
دلم بهار می خواد. دلم سبزیه بهار و آبیه آسمون رو می خواد. سبزیه بهاره خودم. آبیه آشنا و مهربونه آسمونه من! بهار زرد رو دوست ندارم. بهاری که رنگ سبز بهش پاشیدن. سبزهای سیری از جنس تقلب. این سبزها سبز نیستن. این بهار، بهار من نیست. این سقف سنگیه رنگی آسمونه من نیست. کجایی آسمونم؟ چه بیگانه شدی باهام آسمونه من! چه بیگانه شدم با هوای بیگانهت آسمونه من! چه بیگانه ای آسمون! چه تاریکه هوای خورشیدت! چه خشکه نگاه بارونت! چه کوتاهه بلندای سقفت، که تا دیروزهای ناپیدا هرچی بالا می رفتیم انتها نداشت! چه کوچیک شده آغوشت که1بهشت پرواز داخلش جا می شد و باز جا داشت واسه بد پروازی های بی انتهای شیرین! چه سرد شده آبیه گرمت! چه تلخ شدی آسمونم! بد هوایی ام امشب. در خط پایان1روز کرخت. دوم اردیبهشت. امشب شب دوم اردیبهشته.
قدم به قدم به نیمه شب نزدیک میشم. بابا زمان بی توقف و1نواخت پیش میره و من و تمام جهان رو روی شونه های غبار گرفته و مهربونش می بره تا انتهای شب. لحظه ها با عبورشون انگار مسیر رو می خراشن. مسیره لحظه ها، روی روح من. لحظه های تاریک. لحظه های امشب. امشب شب دوم اردیبهشته.
خوابم میاد. کاش فردا تعطیل بودم! دلم خواب بدون دلواپسیه صبح فردا رو می خواد. چند شب پیش چه خوابی داشتم می دیدم که اونهمه می ترسیدم از بیداری؟ خاطرم نیست اما مطمئنم که به دیوارهای رؤیا چنگ می زدم تا بیدار نشم و مطمئنم که بعد از بیداری کوتاه ولی عمیق ناله کردم. از درد. درده بیداری. بیداری درد داره. ای کاش می شد گاهی بیدار نشد! ای کاش می شد!
فردا باید زودتر بلند شم برم کلاس کانون تا تکلیف کتاب رو روشن کنم. باید کتابه رو بخرم و اسکن رو امتحان کنم. کاش بشه! فردا نه امشب. امشب شب دوم اردیبهشته.
بی حسم از خستگی. این روزها گاهی چنان به شدت منتظر اتفاقی هستم که یقین دارم پیش نمیاد که نفس هام طعم آتیش می گیرن. این روزها، این شب ها، امشب، امشب شب دوم اردیبهشته.
فردا بهتر میشم. فرداها بهتر میشم. می دونم که میشم. دفعه اولم نیست. دفعه آخر هم، ای کاش می شد دفعه آخر باشه! اما نیست. نه این دفعه. نه الآن. نه امشب.
دلم1پایان خوش می خواد. دلم1خنده بلند از ته دل از جنس آخ خدا باورم نمیشه واقعا تموم شد می خواد. دلم1… دلم1خواب بعد از1توفان بیداری می خواد. کاش می شد!
تلگرام واسم پیام داره. باید بازش کنم ببینم چی میگه. فعلا نه. نمی خوام دستم رو بردارم از روی کلیدها.
این پسره امیرعلی دیگه تقریبا واسم غیر قابل تحمل شده. فشار وضعیت عاطفیش همراه با اهمال خونوادهش در درس و در همه چیز این بچه داره لهم می کنه. نه از جنس تعهد. از جنس خودخواهی. خودم دارم اذیت میشم. نمی تونم تحمل کنم. آزارم میده. به شدتی بی وصف آزارم میده. از تمام آرامشی که در اون لحظه ها موجود نیست متنفر میشم زمانی که باید دستش رو بگیرم بذارم روی خط هایی که از بس تمرینشون نمی کنه دیگه بلدشون نیست بخونه و انگشتش رو روی کلمه ها کلمه به کلمه پیش ببرم و می بینم این به جای اینکه انگشتش روی کلمه ها باشه انگشت من رو2انگشتی چسبیده. اون لحظه دلم می خواد با هرچی زور داخل اون یکی دستم هست بهش سیلی بزنم. نمی تونم. این درست نیست. تقصیر این بچه نیست. دلم می خواد با دست آزادم به خودم سیلی بزنم. نمی تونم. اونجا محل کاره. همکارم داخل کلاسه. شاهد دارم. بروز این چیزها داخل محل کار هیچ مثبت نیست. می خوام به تقدیر سیلی بزنم. می خوام به سرنوشت سیلی بزنم. می خوام به جهان سیلی بزنم. می خوام به اون هایی که مجبور نیستن این فوق کابوس رو تحمل کنن و در کمال بی قیدی و بی دردی به جای اینکه ساکت بمونن شعارهای جفنگ خوش به حال شما ها تحویلم میدن سیلی بزنم. می خوام به اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، … خدایا منو ببخش! نباید! این خارج از محدوده هست! نباید! خدایا منو ببخش! خدایا منو ببخش!
کم درس خوندم امشب. باید بیشتر بخونم. امشب که گذشت فردا باید بخونم. باید فکرم رو پرواز بدم به طرف چیزی که خوشم بیاد منتظرش باشم. پیش از این ها شاید3شنبه خوشحالم می کرد. الآن هیچ حسی بهش نیست. از تصور موفقیت آمیز بودن داستان اسکن و اسکنر خوشم میاد. اگر بشه چه حالی ببرم من! این هیچ درست نیست ولی بدم نمی اومد اسکنر خیلی قدیمیم که به پرینتر از رده خارجم متصله جواب نده و1جدید قشنگش رو بخرم. می دونم نباید این مدلی فکر کنم. منطقی نیست. باید از خدا هم بخوام کارم بدون خرج اضافی راه بی افته ولی، … چه ایرادی داره داخل سرم کمی آرزو پروری های جفنگ باشه؟ باید اون دستگاه نیمه باطله رو باز از بالای کمد بکشم پایین و ببینم با هم به کجا می رسیم.
مادرم صدام می کنه. خوابش میاد. خودم هم همین طور. فردا باید وسط شلوغی های بی قاعده و زیادی شلوغ محل کار لغت های درس سوم رو باز بخونم. از پسش بر میام. می دونم. فردا. الآن خستهم. خیلی خیلی خسته. ذهنم پرواز می کنه. میره و بر می گرده. روی خط سیر موضوعات متفاوت می چرخه و می چرخه و می چرخه و به سرگیجه میندازدم. باید بلند شم. باید برم از این اتاق بیرون. باید بخوابم. باید1چیزی بذارم دم گوشم زمزمه کنه و من بخوابم. باید فردا اسکن رو امتحان کنم. باید، … ذهنم عمود می ایسته. امشب شب دوم اردیبهشته. امشب، شب دوم اردیبهشته!
میگم الان میشه عصر شنبه یا شنبه شب؟ ساعت7و30؟ نمی دونم ول کن هرچی میشه بشه.
این کد های امنیتی کانون فارسی بودن عوضی ها وبویسوم نمی خوند. بنده خدا برادرم خخخ! ولی ثبت نامش رو خودم رفتم. از کارتم پرینت هم گرفتم. خوب شد پرینتر رو خریدم! همین جا چه قدر نق زدم که بخرم یا نخرم! کم مونده بود خسیسیم برنده بشه خوب شد بهش گوش نکردم وگرنه امروز باید می رفتم دنبال کافینت که وااایی حسش نبود!
ساعت و روز های کلاسم تغییر کردن. یکیش2شنبه از2و30تا4و15اون یکیش هم5شنبه صبح ساعت8تا9و45و به نظرم لازم نباشه توضیح بدم که چه قیامتی از جنس نق راه انداختم زمانی که هیچ انتخاب دیگه ای نداشتم و مجبور شدم به این زمان بندی رضایت بدم. تعطیلات آخر هفتهم رو قورت داد. خواب صبح های5شنبه پر. و2شنبه ها هم جهنمی از کلاس های پشت سر هم شد واسه خودش نه بابا واسه من! نق هام رو زدم الان دیگه حسش نیست. بیخیال تا17اسفنده بعدش حل میشه.
نمی دونم این ترم استاد کیه و فضای کلاس چه مدلیه. کاش آروم تر باشه این ترم1سری بچه پررو داشتیم که گاهی واقعا شورش رو در می آوردن. کاش این ترم با هم نباشیم! و کاش استاده شبیه این ترمم باشه نه شبیه ترم پیشم. البته اون یکی هم مثبت بود ولی من این دومیه رو ترجیح میدم. چیکار کنم بهتر بود جرم که نیست اصلا خوب می کنم این بهتر بود خیلی بود زیاد بود بهتر بود بهتر بوووود بهتر بود.
این هفته رو از کلاس زبان آزادم. خدای من ترجمه کردن، … بد جوری یواشم و بد جوری آماتور. یعنی راه می افتم؟ بله که می افتم. من پریسام. این جمله چه آشناست واسه خودم و واسه اون هایی که این اطراف می چرخن. سر مهره بافی و گل سازی این رو گفتم و شد. حالا هم باید بشه. باید بشه باید! باید! باید!
گفتم هنر خاطرم اومد که چه بی معرفتم اینهمه گذشت1زنگ به استادم نزدم. نمی دونم عاقبت استاندارد های فنی حرفه ای رسید یا نرسید. قرار بود امتحان بدم. بیخیال واقعا مهلتش نیست مهارتم که در نمیره امتحان رو تابستون اگر شد میدم. اگر شد چیه باید بشه!
استرس دارم. کمی شاید. نمی دونم واسه چی. هنوز دلم نمی خواد به چیزی فکر کنم. شوک امتحان به نظرم رفته. اثر پایانش هم رفته و من همچنان در1مدل حال و هوا شبیه تفریحات اما بدون تفریحات شنا می کنم. چم شده!
دیروز عصر3زنگ زده بود. کلی مزخرف گفتیم. می گفت بیا مشهد حتما بیا. گفتم مرخصی ندارم. اصرار می کرد که اگر بخوایی میشه. من گفتم نه نمیشه. گفتم نه. خیلی ساده گفتم نه. این روز ها خیلی ساده به خیلی چیز ها میگم نه. هوار نمی زنم. جنگ نمی کنم. لج نمی کنم. فقط سرد و خیلی معمولی میگم نه. از ته دل. هیچ هیجانی واسه فراهم کردن شرایط این سفر ندارم. هیچ حسی بهش ندارم. شاید اگر دقیق بشم1درصد خیلی خیلی خفیف ضربان اما دقیق نمیشم. پیش از این اگر1و2و3می رفتن و من نمی تونستم، به شدت حس می کردم که جا موندم. شاید حالا هم اگر دقیق بشم حس کنم. ولی دقیق نمیشم. حس دقیق شدن نیست. این روز ها انگار به طرز عجیب و بسیار محسوسی در حال1مدل عبورم. چند لحظه پیش داشتم تلفنی به1از چیز هایی که پیش از این برام اهمیت داشتن و الان دلم می خواد با1دکمه کلا از هارد ذهنم و از صفحه کار های روزمره خودم پاکشون کنم می گفتم. واقعا دلم می خواد این کار رو کنم. دلم می خواد1کلید رو بزنم و1سری اسم های آشنا و موارد آشنا و شرایط آشنا رو بدون خشم، بدون نفرت، بدون حتی1خداحافظیه معمولی از روز هام پاک کنم. انگار هرگز جای مخصوصی در هیچ کجای عمرم نداشتن. نسبت به اون شرایط آشنا این لحظه فقط1حس دارم. دلزدگی. خستگی. بی حسی.
هنوز سفر دلم، … نمی دونم می خواد یا نه. به نظرم دلم بخواد ولی، … دیشب آخر شب پشت خط سکوت کرده بودم. گریه نمی کردم. بغض هم نداشتم. مهارت توصیف نبود. حسی بود که تعریف و توصیف نداشت. هنوز هم نداره.
-خوبی پریسا؟
-به نظرم باشم.
-نگران نباش چیزی نیست. شاید پروانه ها زمانی که از پیله هاشون در میان و از ماهیت قبلیشون به1چیز دیگه تبدیل میشن همین حس رو داشته باشن که تو الان داری.
-به نظرت واسه من داشتن این مدل حس1خورده دیر نیست؟ اینکه گفتی مال ورود1نوجوون به دنیای جوونی یا ورود1کودک به جهان نوجوونیه.
-اشتباه می کنی. در هر سنی که باشی، تا زمانی که زنده ای فرصت تبدیل هست.
-نمی دونم شاید باشه ولی من، … سفر، … من سفر های دیگه ای می خوام. خیالی نیست اگر کوتاه باشن و پر از استرس اما، …
و اینجا بود که حس کردم1چیزی از جنس آه متراکم راه ادامه رو بست.
-پریسا! به من گوش میدی؟ ما باز هم میریم سفر. کوتاه و پر از استرس. ولی میریم. بهت قول میدم. از طرف خودم و از طرف همه بی نام ها و حتی از طرف خود نق نقوت.
خندم گرفت. نه به سبکباری خنده های پیش از توفانم ولی خندیدم. خیلی سبک تر از دیروز. و با اینهمه من همچنان دلم می خواد اون1سری موارد رو با1کلید از روز هام و از ذهنم و از زندگیم پاک کنم بره. از اینهمه پیچ و تاب خوردن های نمایشی و بی خود خسته شدم. حس می کنم به تمام اجزای زندگی خودم، تمام اون اجزایی که صد درصد به زندگی خودم مربوطه، حتی به منفی هاش تعلق خاطر دارم. حس می کنم این آخر هفته زندگیم نامحسوس از مدار خارج شد. حس می کنم مدت هاست که زندگیم نامحسوس از مدار خارج بود و من نمی فهمیدم و دقیقا مقصر این بی فرمون رفتن هم خودم بودم. حس می کنم می خوام به فرمون عادی برم. صبح ها برم سر کار. همون کاری که اصلا بهش علاقه ای ندارم. داخل اون اتاق شلوغ لعنتی سر و کله بزنم. خسته بشم. واسه تموم شدنش ثانیه بشمارم. بعدش خسته و داغون برگردم خونه. بی افتم1گوشه و نق بزنم. بعدش برم کلاس. از جنس نارضایتی1نفس نق بزنم و بزنم و باز بزنم. درس بخونم. دلواپس تکلیف های زبانم باشم. لغت حفظ کنم و سؤال و تمرین حل کنم. ترجمه های ناقص و کند انجام بدم و با خستگی و استرس1زندگی معمولی و1سری کار و کلاس بی پایان و بی توقف درگیر بشم. مسخره هست اما حس می کنم دلم تمام این ها رو می خواد. تمامشون رو. حتی خستگی های بی توصیف و آزار دهنده محل کارم رو می خوام. دلم نمی خواد دیگه بپرسم چم شده! نمی خوام بهش فکر کنم. هرچی که هست من دوستش دارم.
در زدن رفتم باز کردم. مادرم بود. از دکتر قلب اومده. دکتر گفت قلبش سالمه. باید هفته آینده واسه این درد خفیف پهلوش بره دکتر ببینه داستان چیه. مادرم سر حال بود. رفت خونه خودش. کاش این درد خفیف اما مداوم و ناشناس هم کشف و حل بشه! فعلا حالش و روحیش از پریروز و از دیروز بهتره. یا من این مدلی تصور کردم. حس خوبی دارم. حس1مدل کرختی با1خورده گزگز از جنس استرس خفیف زیر جلدی که داره کمتر و کمتر میشه. نمی تونم وارد قفسه خودم در محله بشم. لینک های پست سارا مونده روی دستم. قفسه ها بسته شدن یا من گیر کردم؟ واقعیتش ترجیح میدم تا فردا شب منتظر بشم بلکه خودش رفع بشه. کاش حل بشه دلم نمی خواد در موردش بپرسم. دلم، … دلم از اون بیرون رفتن های عصرگاهی می خواد وسط تمام شلوغی های زندگیم که اون بالا شمردم. ولی الان، این زمان از شب، دلم استراحت می خواد همراه با درصدی خیال پردازی های دلچسب و خوش منظره و خوشمزه، در کنار1خورده درس پیشاپیش ترم آینده و1بغل لبخند به زندگی معمولی و آشنای خودم با تمام منفی ها و مثبت هاش. فردا باید برم جواب غیبت امروزم رو بدم. خدا به خیر کنه! احتمالا از حقوقم کسر میشه و توبیخکی هم شاید. دلم واسه این تنش ها هم ضعف میره. تمامش رو می خوام. خداجونم چه قدر دوستت دارم. ممنونم که این زندگیه منه. ممنونم که پریسای این زندگی هستم. ممنونم که قلب مادرم چیزیش نیست. ممنونم که امروز تونستم حفظ کلاس کنم و از کارتم پرینت هم بگیرم. ممنونم که همه چیز امشب اینهمه آرومه. ممنونم به خاطر این سرمای دلچسب و این پتوی مهربون و این حال و هوای کرخت و عزیز. به خاطر سقف بالای سرم، به خاطر4دیواریه انفرادیه امن و فوق العاده امنم، به خاطر این سکوت عزیز که با صدا های خفیف از بیرون از اطراف نقش کاری میشه و به من لذتی از جنس شب های آرام و رؤیایی میده. خدایا ممنونم که خدای عزیز من هستی!
برم1خورده تفریح بدون تفریحات کنم. هی شب! بابا زمان! می خوام مهمون اختصاصیه مهمونیتون باشم. راهم میدید مگه نه؟ مطمئنم که راهم میدید. پس بزن بریم!
2شنبه شب. امروز انجمن نرفتم. سرگیجه. آخ از دست این سرگیجه. خیلی ازش نترسیدم. من کم خونم. پیش از این خیلی اذیتم نمی کرد فقط گاهی سردرد و از این دردسرها ولی حالاها اذیت می کنه. در اون گاهی ها سست میشم و سرگیجه و سنگینی بیچارهم می کنه. و سردرد. شکر خدا این دفعه این مورد خیلی شدید نبود. دیشب و امروز1خورده داشتم ولی نه به شدت دفعه های پیش. عوضش تا از جام پا می شدم، مخصوصا امروز بعد از ظهر، جهان شروع می کرد با دور کند چرخیدن. حالا که دلیلش رو می دونم و نمی ترسم کمتر اذیت می کنه. فقط امروز هرچی زور زدم دیدم در خودم نمی بینم رفتن رو. دلم گرفت از غیبت کردنم ولی چاره ای نبود. حس می کردم، حس می کنم، خستگی3برابر شدید تر داره فشارم میده به تخت و آخ خدا چه خستهم! باید درس بخونم بلد نیستم فردا شب کلاس دارم خدایا!
فیلم50درصد زندگی رو دیدم. اون رفیقه چه رفیق خوبی بود! طفلک! شب آخر که فرداش آدام جراحی داشت یواشکی چشم هام خیس شدن. حس وحشتناکی داشت. می فهمیدمش. گریه کردم. یواشکی. بدون صدا. در نقش خواب. لحظه ای که آدام درمونده به وحشتش باخت گریه کردم. خوشحال شدم که نتیجه عملش خوب بود. اگر از دست می رفت بیشتر گریه می کردم. خدایا از این شب آخرهای وحشتناک به هیچ کسی نده!
همراه سرگیجه هام1چیزهای دیگه ای هم میاد که من اصلا موافقشون نیستم. دلم، …
تیم تاک محله حسابی شلوغ کرده خخخ! اگر زمان شب نشینی ها این برقرار بود چه قیامتی می شد! حس می کنم1چیزی این وسط، … تیز شبیه تیغ درخت نارنج، سرد شبیه یخی که روی زخم بی حس شده بذارن، داغ شبیه آتیشی که به عضو یخزده بزنن، حس می کنم1چیزی این وسط، … این اشک ها کی اومدن که نفهمیدم؟ حس می کنم1چیزی این وسط، … تلخ شبیه اشک، اشکی که یواشکی و بی توضیح بیاد و متوقف نشه، حس می کنم1چیزی این وسط، … یعنی هیچ کسی این رو حس نمی کنه؟ هیچ کسی؟ حتی1نفر؟ کسی نیست؟ هیچ کسی؟ نمی تونم ادامه بدم چند لحظه تنفس.
برگشتم. تنفس تموم شد. برگشتم ولی همچنان حس می کنم1چیزی این وسط، … خدایا! خدایا! خدایا!
خوابم میاد. شدید. سردمه امشب. جدی سردمه. دلم می خواد گوشیم رو بردارم و… دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد می شد حرف می زدم. دلم می خواد بگم که حس می کنم1چیزی این وسط، … دلم می خواد می شد بگم. از ته دل. دلم می خواد حرف می زدم. دلم می خواد می شد بگم سردمه. به خدا سردمه به خدا به خدا سردمه. دلم می خواد بگم حس و حالم چه قدر، … دلم می خواد حرف می زدم. کاش می شد! یعنی واقعا هیچ راهی نیست؟ هیچ چی؟ خدایا من باورم نمیشه. اشک های بی معرفت1کوچولو مهلت بدید آخه! دلم می خواد حرف می زدم. دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد حرف بزنم ای خدا آخ خدای من! ای خدای من!
بیخیال. به قول1آشنا این قبر که سرش خودم رو خاکی کردم مرده داخلش نیست. بد نیست1خورده آدم باشم و بیشتر از این خاکی نشم. فایده نداره. باید بفهمم. می دونم و زمان هایی شبیه این نمی فهمم. لعنتی! آخ لعنتی! باز از جا در رفتم! لعنتی! آخ خداجان لعنتی! فایده نداره. واسه چی به خورد باورم نمیره این فایده نداشتن ها؟ واسه چی نمی فهمم این رو؟ واسه چی فرمت نمی کنم اون نکبت رو؟ واسه چی تمومش نمی کنم این هوای لعنتی رو؟ واسه چی ای خدا واسه چی آخه؟ خدایا من احمق رو باش که سر چیچی وا دادم امشب! واقعا که! کار با1دونه شکلک دیوونه راه نمی افته1عالمه شکلک جنون. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
بیخیال. امشب که هوای درس و بیداری کلا پرید. کاش خر نشم دست بردارم از سر خودم و گوشیم! بیخیال. بیخیال. بیخیال! خدا هست. می دونم که هست. من به حضورش مطمئنم. به بودنش مطمئنم. من به عدلش مطمئنم. خدا هست! من بهش مطمئنم! منتظر می مونم. اگر این جهان نشد اون طرف منتظر می مونم. من صبور نیستم. نق زیاد می زنم ولی صبرم زیاده. منتظر می مونم. تا ابدیت منتظر می مونم. خدایا حواست هست؟ می بینی؟ می شنوی؟ من منتظرم. تا هر زمان که باشه و بشه من منتظرم. نه یادم میره نه بیخیال میشم. فقط منتظرم. فقط منتظرم!
دیگه نمی خوام بنویسم. حالم مثبت نیست. می خوام حرف بزنم. کاش می شد. کاش می شد! کاش می شد! من رفتم1گوشه ای از دست این سرمای کزایی به گرمای خیال و اشک و ای کاش های آتیشی پناهنده بشم. بلکه امشب این انجماد سپری بشه. امشب، این شب ها، بد مدلی حس می کنم1چیزی این وسط، … دیگه نمی تونم. شب به خیر!
در ارتفاعات.
در ارتفاعات.
هوا سرده. پدرم در اومد از لغت حفظ کردن و حفظ هم نشدم. عوضش تکلیف های نوشتنی رو نوشتم. دیشب عجیب شب دلی بود. خوش گذشت. به طرز دردناکی لذت داخل خونم پخش می شد و حسابی رفتم بالا، بالا، بالاتر. دلم توضیح بیشتر نمی خواد پس نمیدم.
امروز صبح چه قشنگ طلوع کرد! عشقه صبح! ایول!
دلم لک زده واسه مهره و گل و سیم و گلبرگ و شروع کلاس های بدل. سیمم واسه گل ساختن تموم شده نخریدم. عمدا نخریدم که درگیرش نباشم بشینم زبان بخونم. می دونم اگر امکانش باشه جذب هنر میشم و زبانم یادم میره. کلاس بدل سازی هم ثبت نام نکردم. مادر درست میگه بذار1دفعه آدم باشم حرف گوش کنم. باید هنر رو بذارم واسه بعد. شاید تابستون. فعلا باید زبان بخونم. امروز کم خوندم. باید بجنبم. یکی از اطرافیان در اینجا میگه پیشرفتنم بد نیست و1کوچولو امیدوارم کرد خخخ.
بین اطرافیانم سر اینکه امروز عصر برگردیم پایین یا صبح زود فردا اختلاف نظر بود. من چیزی نگفتم. سرم گرم بود به نوشتن و خوندن و اگر موقعیتش پیش می اومد اذیت کردن های ملت اطرافم. خخخ این آخریش از همه بیشتر بهم خوش می گذره. عاقبت هم رأی بر موندن پیروز شد و الان این بالاییم تا فردا صبح برگردیم.
دیشب به نظرم اون بالا ها وسط آسمون1خورده … الان که بهش فکر می کنم انگار خواب می دیدم مطمئن نیستم واقعا درست بود یا نه. ولی1چیزی رو مطمئنم. دیشب من درست نبودم. اصلا نبودم. به جهنم که درست نبودم. داشت بهم خوش می گذشت به کسی هم ضرر نمی زدم باقیش به جهنم.
اینترنت اینجا زجر میده خواهان هاش رو. این دفعه خیلی خیالم نیست. گیر بهش نمیدم. بذار داغون باشه به جهنم تا ابد که این بالا نمی مونم میرم پایین. نمی دونم این رو می تونم بزنم یا نه. اگر اینترنت اجازه بده که ایول اگر هم نده بیخیال.
فکرم می خواد افسار پاره کنه بره هر جا دلش می خواد من اجازه نمیدم. سفت دمش رو چسبیدم که نپره بره. اگر ولش کنم، گاهی اگر ولش کنم، گاهی شبیه دیشب ها که دستم از دمش شل میشه، گاهی، آخ خدای من! گاهی چیز هایی به سرم میاد که حتی به درگاه خوده خدا هم جرأت نمی کنم بگمشون. گاهی واقعا می مونم خودم رو چه مدلی جریمه کنم این چیز ها به سرم نیاد. گاهی واقعا عوضیه کثیفی میشم. گاهی فقط کافیه تصور کنی فقط کافیه تصورت رو ول کنی بره تا1عوضیه کثیف بشی و من میشم. دیشب شده بودم. دیشب یکی از اون گاهی ها بود. دیشب عوضیه کثیفی شده بودم. شکر که این مدل زمان ها امکان …
خدای من کاش دیگه هرگز پیش نیاد کاش یادم بره کاش دیگه هیچ زمانی هیچ زمانی در هیچ کجای تصورم عوضیه کثیفی نشم! بین تمام منفی هام این1مورد رو از همه بیشتر نمی پسندم خدایا کمکم کن!
می ترسم. از خودم می ترسم. پیش نمیاد ولی اگر1درصد1زمانی1مدلی محض امتحان یا محض بدشانسی یا محض تصادف اون زمان های نباید دستم باز باشه که … آخ خدایا! آخ خدای من! خدایا لطفا!
خیلی زمانه داخل محله صدام در نیومده. این هفته چنان گیر بودم که فقط پشت صحنه انجام وظیفه کردم و به روی صحنه نرسیدم. از واقعی های اطرافم هم تقریبا بی اطلاعم. یکیشون پریروز و دیروز واتساپی بهم چیز می فرستاد. رجوع شود به پست قبلی در همین جا. آخرش از جواب هام بهش بر خورد. خوب بیخیال واقعا چیزی نگفتم که نباید گفته می شد. گفتم دفعه بعد همراهشون نمیشم واسه اینکه دفعه آخری1خورده چیز بودن. اون هم گفت حالش به همینه. من هم گفتم پس دفعه های بعدی برید خودتون از این حال ها ببرید من دیگه نیستم. اون هم خوشش نیومد. دلم نمی خواد دلش بگیره ولی باید می گفتم تا دفعه های بعد لازم نشه سر همراهی کردن و نکردنم باهاشون چونه بزنم. از بحث و کل و چونه زدن ها و از این مسخره بازی ها به شدت حوصلهم سر میره. از اولش همین شکلی بودم و این روزها به شدت بیشتر شده. حالا که بهش فکر می کنم دلم می خواد به خودم فحش بدم. واسه چی زمان هایی که پای موردی می اومد وسط که به هر دلیلی نمی شد یا نمی خواستم انجامش بدم یا در انجامش با بقیه همراهی کنم، سفت در1جمله نمی گفتم دلم این رو نمی خواد؟ خیلی مسخره هست که سرش بحث کنم. اون ها دلیل بیارن و من تفره برم. فقط1کلام. من مایل به همراهی در فلان مورد نیستم. به همین سادگی. تموم شد. هر دفعه سر این مدل بحث ها می خندیدم ولی اعصابم اتو می شد و آخرش هم می گفتم حالا ایشالا دفعات بعد و باز و باز، … دیگه هرگز این راه رو نمیرم. شاید خیلی ها موافق این مدلم نباشن ولی بیخیال. همه که لازم نیست با همه چیزت موافق باشن! من هم با این مدل حالش رو بردن موافق نیستم. این مدلی که طرف میگه حالش به اینه. چه قدر فوق جفنگ نوشتم! بسه دیگه!
دلم می خواد بشینم داستانه ناتمومم رو تمومش کنم نمی فهمم واسه چی نمیرم سرش. شاید چون خیلی مونده تموم بشه و کار می بره. شاید هم دلم نمی خواد غرقش بشم. شاید اذیت میشم نمی دونم. اون بیرون داره بارون میاد. بارون می خوره روی حلب های پشتبام و صدا میده. دلم می خواد بزنم به دل بارون ولی سردمه. هوا اون بیرون حسابی سرده و واقعیتش دلم سرما خوردگی نمی خواد. هوا اینجا چه داخل و چه بیرون واسه من ترکیبیه از بوی دیروزها و خاطره ها و حال و هوای بچگی و مسافرت های کوچولو به شهرهای بغلی خونه خاله ها و هوای سفر و هوای خیس و آشنای پاییز و زمستون های بهشتیه دیروزی. اون زمان هایی که گوشم به صدای بارون های بیرون بود و دستم به مشق هایی که از نظرم نوشتنشون سخت ترین کار ها بود! تمام دنیا رو بهم می دادن انگار زمانی که مشق های اون شب تموم می شد. بیخیال اینکه فردا باز هم مشقه که باید بنویسم، انگار فاتح کل جهان بودم. مشق تموم می شد و1شب کامل بی مشق در پیش داشتم که بازی کنم و ول بگردم. بارون می اومد و هوا عطر خاک خیس و سوز آشنای عزیزی رو داشت که من حالا میمیرم از دلتنگیش. یادش به خیر!
دلم می خواد این رو درستش کنم بزنمش داخل محله ولی، … بیخیال دل چیز زیاد می خواد بذار بخواد هرچی دل بخواد رو که نمی کنن آخه!
خدایا درس دارم اینجا نشستم به نوشتن آخه من واسه چی اینهمه چیزم؟
دلم1خیال پرداختن حسابی می خواد. دلم1اتفاق عالی می خواد. دلم می خواد این حس ناشناس عجیب که اون دفعه توصیفش کردم رو اون قدر نگهش دارم که تمام هوای وجودم رو بگیره. چه مسمومیت شیرینی! آخ جون!
شاید2شنبه، … چی! شاید2شنبه چی! واقعا نمی دونم. شاید2شنبه ای که میاد1چیزی بشه. از اون چیزهای فوق عالی! خدایا این روزها چم شده واسه چی این مدلی شدم؟ توهم مثبت زدم آیا؟ خیالاتی شدم آیا؟ قرینه مالیخولیا گرفتم آیا؟ دقیقا چمه؟ نمی دونم به خدا نمی دونم فقط1مدل عجیبی این حس شیرین شبیه1دونه پرنده شیطون خوش آواز میاد توی هوای روحم پرواز می کنه و1نفس می خونه. از اتفاقی که نه می دونم چیه نه منتظرشم که پیش بیاد. فقط بدون دلیل بدون هیچ دلیلی عجیب حس و حالم مثبت میشه. شاد میشم. گرم میشم. هوام میشه هوای بهشت. و نمی دونم سرچشمه این حال عجیب کجاست. کاش می دونستم! شاید هم بهتره که ندونم. شاید این مدلی بهتر باشه. حتی اگر تا آخر عمرم با این حس و حال بی دلیل و ناشناس خوش باشم. ولی جدی2شنبه ای که میاد، … خدایا خخخ شکلک دیوونه از اون بی نظیرهاش خخخ!
امشب سعی کردم دم اذان واسه همه دعا کنم. چه اون هایی که اذیتشون کردم، آگاهانه، و چه اون هایی که از دستم زخم خوردن بدون اینکه خودم بدونم. و چه اون هایی که اذیتم… نه نتونستم. واسه همه و همه نتونستم دعا کنم. به خدا سعی کردم به خدا سعی کردم نتونستم. به روانم زخم زد نمی تونم دیگه دعا واسش کنم. اگر زبونم به اسمش باز بشه می ترسم نفرین ازش در بیاد. نه اینکه بخوام قپی بیام که آخ نفرین های من گیراست نه! نفس نفرین ترسناکه. ازش می ترسم. حتی اگر ایمان داشته باشم که نمی گیره، دلم نمی خواد نفرین کنم. دلم نمی خواد ولی گاهی حتی اگر زبون نگه هم از دل، … خدایا نه! نباید بگم نباید بخوام نباید!
سعی کردم دعا کنم. سعی کردم شبیه گذشته هایی که از بس دور شدن انگار1عمر ازشون گذشته و گذشتم باز واسش دعا کنم امشب. نتونستم. به خدا نتونستم به خدا نمی تونم. کاملا آگاهانه به روانم زخم زد. کاری باهام کرد که هنوز نمی تونم درست درمون رفتار کنم با کسی که از… اون ها حیرت می کنن. گیج میشن. آشناهای دیروز می پرسن ازم که آخه چی شده که اینهمه عوض شدی؟ جدیدی ترها ازم می پرسن آخه چی شده که اینهمه داغون شدی؟ از خودم می پرسن. از بقیه هایی که پیش از این می شناختنم می پرسن. از خودشون می پرسن. و من نمیگم. چیزی نمیگم فقط دست هام مشت میشن. در خودم فشرده میشم. به گفته اون هایی که با چیزی فراتر از حیرت تماشا می کنن رنگم عوض میشه. حالم عوض میشه. سرد میشم شبیه یخ. سرخ میشم شبیه آتیش. مشت هام فشرده میشن. مژه هام خیس میشن. نفس هام از درد به شماره می افتن و بدون صدا بدون هیچ صدایی می بارم. فقط می بارم فقط می بارم. اون بنده های خدا وحشت می کنن و به این نتیجه می رسن که ببین به خدا قصد بدی نداشتیم فقط می خواستیم فقط، … بهمون نگفته بودن اینهمه بهت فشار میاد نمی دونستیم ببین اصلا غلط کردیم دیگه طرفت نمیاییم اگر نخوایی به خدا دیگه اصلا نمی ………
و من سعی می کنم حرف بزنم و نمی تونم. نفس عمیق می کشم که با هقهق بریده میشه و صدایی نیست که توضیح بدم. فقط می بارم. فقط می بارم. فقط می بارم! نه نفرینم اونهمه گیراست نه دعام. نه لعنتم اونهمه معتبره نه بخششم. ولی نمی بخشم. هرگز نمی بخشم هیچ زمانی هیچ زمانی نمی بخشم. تمامش تمام اون کثافت از سر عمد بود گذشت اما من بهش نمی بخشمش. خدایا شنیدی؟ من بهش نمی بخشم!
از1جایی غیر مستقیم بهم رسیده که1کسی داره زیاد اذیت میشه. شاید1مدل هایی از دست من. البته خودم موافق نیستم ولی شاهدها نظرشون در این مورد باهام متفاوته. من واقعا ازم بر نمیاد این اذیت شدن رو واسش متوقف کنم. موافق اذیت شدن طرف نیستم ولی موافق اذیت شدن خودم هم نیستم. به حکم خاطره های تاریکه دیروز ها طرف اونقدر خاطر واسم نداره که به خاطرش به خشم خودم مهار بزنم ولی واقعا نمی خوام اذیت بشه. کاش طرف بیدار بشه و دست از اشتباه رفتن برداره! براش دعا کردم. باز هم دعا می کنم. از دستش حرصی بودم هنوز هم هستم ولی نه اون اندازه که دردش رو بخوام. هرچند زمانی که نوبته درده من بود ضربه زدن ها به سادگیه آب خوردن، … بیخیال. بیخیال! ای کاش این بنده خدا هم امشب واسش شب متفاوتی باشه و صبح فردا طلوع متفاوتی واسش بشه. طلوع مثبتی که همراهش طلوع کنه!
پریروز مهدی حرصیم کرد سرش داد زدم خاطرم باشه2شنبه از دلش پاک کنم. کافیه بخندم تا ریسه بره از خنده. ای کاش می شد شبیه مهدی زود تاریکی های دلم فراموشم می شد! دلت رو چه مدلی اینهمه شفاف کردی مهدی؟ بیا امشب به من هم یاد بده. هرچی هم شدید ازم هوار ببینی2دقیقه بعد دستم داخل دستته و داری می خندی. کاش دلت مال من بود مهدی! چند می فروشی اینهمه پاکی رو؟ امشب لازمش دارم مهدی! امشب صفای دلت رو لازمش دارم مهدی. امشب می خوام تو باشم مهدی! کاش می تونستم! نمیشه. اینهمه پیش خدای جفتمون بالا نیستم. تو ولی هستی. پس دعا کن. واسم دعا کن. دعا کن خدا و صاحب امشب1کوچولو این پایین رو ببینن. باهاشون حرف دارم مهدی. به خدا خیلی حرف دارم. بهشون بگو حرفت رو زمین نمی ذارن. امشب برام دعا کن. هرچند4شنبه داد سرت زدم ولی تو الان خاطرت نیست. می دونم که نیست. واسم امشب دعا کن مهدی! به خاطر خدا دعا کن!
به نظرم دیگه باید بس کنم و ننویسم. الانه که رو به روی چشم های اطرافم ضایع بشم. بلند شم برم1خورده درس بخونم. نه قبلش1خورده بازی کنم. یکی از بازی های سیستمم. خیلی زمانه بازی نکردم. دلم تنگ شده واسه بازی. ولی1چیزی بگم؟ عجب شبی بود دیشب خخخ! می بینی؟ حیا نمی کنم آخه! درست بشو نیستم خخخ! خوب چیه راست گفتم جنایت که نکردم خدا هم موافقه خخخ به جان خودم راست میگم موافقه خخخ خخخ خداجونم خخخ!
این اینترنت چیز اگر راه بده باید1سر به پشت صحنه محله بزنم ببینم کسی داخل صف جا نمونده باشه! از دست این اینترنت ارتفاعات!
به جان خودم دیگه حس نوشتن نیست می خوام برم ببینم کدوم بازی رو خاطرم هست2دقیقه بازی کنم حالم جا بیاد! اما پیش از رفتن، زندگی حسابی قشنگه! دوستش دارم خیلی زیاد. خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که ازشون آگاهم و تمام چیزهایی که نمی دونم ولی تو می دونی و مثبتن. و1ممنون جدا هم به خاطر این حس مثبت ناشناس که حسابی حسابی حساااابی دوستش دارم! خدایا یعنی ممکنه تعبیر هم داشته باشه؟ ای کاش داشته باشه! ای کاش! آآآآآآآآآممممممممیییییییییننننننننن!
خوب بسه دیگه من رفتم بازی!
گاهی حس می کنم تمام جهان از شب درست شده. گاهی حس می کنم خون از رگ هام رفته و به جاش شب داخل رگ هام خدایی می کنه! می چرخه و می پیچه و بی توقف هست و هست و همچنان هست. گاهی حس می کنم شبیه ویرانه ای که در هاش رو بستن و داخلش اشباع شده از دود، تمامم پر میشه از شب. اون قدر زیاد که هر لحظه میشه که انفجار تمام شب رو پخش کنه همه جا. همه جا! گاهی حس می کنم، … گاهی انگار تمام جهان با1سرعت1نواخت لعنتی میره و میره و ازش جا می مونی. از تمام جهان جا می مونی. از آشنا هات! از خاطراتت! از لحظه هات! از همه چیز و همه چیز جا می مونی. گاهی چه خسته میشی از دویدن ها و نرسیدن ها! متوقف میشی. رفتن همه جهانت رو تماشا می کنی. تماشا می کنی که میره و میره و دور میشه و تو همچنان خسته و خسته ایستادی و تماشا می کنی. همه چیز میره. محو میشه. تموم میشه. حالا خودتی و1زمینه پر از هیچ. هیچ! سردت میشه. یخ می زنی. همونجا میشینی. جمع میشی در خودت. نگاهت هنوز به جاده ایه که جهانت با همه چیزش بی توقف با اون سرعت1نواخت لعنتی رفت و تو ازش جا موندی. جا موندی واسه همیشه. نگاهت نا امید میشه. خسته میشه. تار میشه. خیس میشه. و بعد اگر شانس بیاری صدایی داری که گریه بشه. شاید هم نه. شاید صدا هم همراه باقیه جهانت رفته باشه. رفته باشه و تو وامونده و نا امید از رسیدن بهش وسط هیچ جا مونده باشی! منتظر میشی. بلکه یکی از عناصر رفته به خاطرش بیاد جا موندنت رو. امیدواری به بازگشت ها. گوش میدی. صدایی نیست. تمام وجودت میشه نگاه و تماشا می کنی دور دست ها رو بلکه ببینی. نمی بینی. چیزی نیست برای دیدن. منتظر میشی. باز هم منتظر میشی و منتظر باقی می مونی. ایستاده وسط جاده، همون جایی که جا موندی از جهانت که رفت و جا موندنت رو ندید. طول می کشه. خسته میشی. سردت میشه. بی حس و ترسیده از شبی که می رسه، بی حال از به دوش کشیدن جنازه امیدی که مدت هاست تموم شده و باور نداشتی، خسته از سنگینیه این باور تاریک که دیگه هرگز بازگشتی نیست، همونجا در محل منتظر ایستادن هات،
تاریک از اینهمه شب، سنگین از اونهمه هیچ، همون وسط جاده، همون جا که مدت ها به انتظار بازگشت ها ایستادی، درست در محل دفن جنازه امید، خسته و خسته و خسته میشینی. نگاهت ولی هنوز وسط جاده هست. هنوز بسته نشدن در های آخرین قطره های انتظارت. ولی شب میاد. شبی تا همیشه. دیگه منتظر نیستی. جهانت رفته. برای همیشه رفته و تو برای همیشه وسط این جاده شب زده انجماد جا موندی!
چه قدر خسته ام امشب از اونهمه دویدن و نرسیدن! باورم میشه و خسته از منتظر ایستادن ها، انتظار بی پایان و بی فایده که1عنصر از اون وسط به خاطرش بیاد جا موندنم رو، بی حال از انتظار، کرخت از سرما، ایستادم، درست در نقطه تلاقیه انتظار و انتظار و انتظار و شب، آهسته میشینم. آهسته آهسته از شب پر میشم و سرما قدم به قدم در وجودم پیش میره. اونقدر که حس ها یخ می زنن. منجمد میشن. حتی حس نا امیدی. حتی حس نبودن.
گاهی حس می کنم تمام جهان رفت و من اینجا، درست در نقطه تلاقیه انتظار و انتظار و انتظار و شب، وسط هیچ برای همیشه جا موندم. نشسته وسط جاده و جمع شده در خودم با نفس هایی که یخ زدن از فشار های سرد هیچ. برای همیشه. برای همیشه!
حس ویرایش نیست. باید برگردم اصلاحش کنم ولی نای بالا رفتن از این پایین نیست. بذار همین مدلی بمونه. می خوام اینجا متوقف بشم. می خوام همینجا درست همینجا متوقف بشم. خسته ام از رفتن های بی انتهای بی انتها. چیزی نیست. احتمالا صبح فردا دیگه این مدلی ننویسم. احتمالا بشه صبح فردا بهتر بنویسم. چیزی نیست. امشب دلم خیلی تنگه. امشب دلم گرفته!
دلم خیلی گرفته امشب!
درست همین الان!
شب4شنبه. از هفته پیش تا الان منتظرشم. حالا اومده و من بیدارم بدون اینکه بدونم دقیقا واسه چی. شب آرومیه. حتی نسیم هم نمیاد. فقط هوای ساکت شبانه و عطر شب بو و من که به شدت گرممه. شاید از شدت استرس و انتظار. می خوام در و پنجره رو ببندم و گرما رو بسپارم دست کولر تا به حسابش برسه ولی در اون صورت عطر شب بو و صدا های شب هم همراه گرما می مونن پشت در بسته و خوشم نمیاد. اینجا نشستم و گیج می خورم. گل کریستالی بافتم و کتاب های بی محتوا خوندم و چرت زدم و چایی گیاهی خوردم و خوردم و اونقدر خوردم که احساس گیجی و بی حسی می کنم. این وامونده لعنتی قرار نبود گیجم کنه تأثیرش رو می گفتن1چیز دیگه بودش واسه چی روی من این مدلی اثر کرده؟
ساعت داره به11می رسه. خواب کلا نیست. از پارک رو به رو صدا های خفیف تفریح مردم میاد. دور تر ها1جیرجیرک تابستونی هم داره می خونه. صدا های شب آروم و دور میان و گوش هام رو نوازش می کنن. سر شب با1در مورد خوابی که دیده بودم حرف زدم. بعدش1ازم بیشتر توضیح خواست. بعدش من زدم زیر خنده و براش گفتم. بعدش1دلش سوخت به نظرم. بعدش باز توضیح خواست و من دیگه نتونستم فشار های این اواخر رو شبیه همیشه زیر نقاب خنده های اعصاب خورد کنم جا بدم. زدم زیر گریه. واسه چی گریه های من به آدمیزاد نرفته اینهمه اشک زمان هایی که گریه می کنم واقعا کار دستم میده. نمیشه جمعش کرد تمام صورتم و زیر چونم و دستی که باهاش پاکشون می کنم و اگر اصرار کنم آستینم خیس میشه. واسه چی اشک های من زمان گریه کردن هام اینهمه زیادن؟ سر شبی هم گوشی دستم بود و چسبیده به صورتم. گوشه گوشیم خیس شد. بعدش1نتونست صحبت کنه. کسی اومد پیشش. من بعد از قطع تماس1خورده دیگه گریه کردم بعدش بلند شدم رفتم سر گل سازیم. داخل واتساپ هم1کوچولو مسخره بازی درآوردم بلکه استرس امشب از سرم بپره ولی نپرید. بالای20دفعه از سر شب تا الان گوشیم رو برداشتم که1پیام بدم بپرسم فلانی کجا هستید چی شد عاقبت؟ ولی نکردم. باز گوشیم رو زدم کنار همراه وسوسه آزار دهنده پرسیدن هام. نباید بپرسم نباید بخوام نباید. هی اصلا که چی به من چه! این رو از اون هفته به خودم میگم و الان می بینم اثر نکرده در آرامش بخشیدن بهم. گوشیم بی صدا و آرومه. گذاشتمش کنار دستم و بی خودی منتظرم. ته دلم1حس مزخرفی بهم میگه انتظارم بی خوده ولی دست بردار نیستم. همچنان منتظرم. کلا شبیه جنونم کاریش هم نمیشه کرد.
ساعت از11گذشت. من دلم تفریحات می خواد. که بلند شم درستش کنم و بزنم به جهان سر گیجه و بیخیالی. ولی عقل مزاحم امر می کنه که بشین سر جات اراجیفت رو بنویس و بیخیال شو. دلم اصرار می کنه و عقل شبیه تمام این اواخر واسه خلاصی از این جنگ مسخره میگه امشب دیره. باشه واسه فردا عصر. امشب نه! دیر وقته. حس و حالش نیست باشه فردا. فردا! شبیه تمام این اواخر بهش گوش می کنم. با اینکه تردید دارم به شدت تردید دارم فردا هم تفریحاتی در کار باشه بهش گوش می کنم. میشینم سر جام به نوشتن های بی سر و ته که مشخص نیست از کجا شروع شده و کجا تموم میشه. صدای واتساپم درمیاد و بی اختیار به شدت از جا می پرم. مال گروه نماده و بازش نمی کنم. این رو که نمی خوامش که! اه! پس واسه چی نمی زنه اون بوق کوفتی که به این انتظار نکبت خاتمه بده؟ هی بیخیال اصلا من که خیالم نیست کلا من کجای این جریانم چیش به من می رسه به من چه! اصلا کی گفته من منتظرم بدونم چی شد! اصلا من کجا منتظرم! اصلا واسه چی باید خیالم باشه! البته که خیالم نیست! آره بابا من خیالم نیست! واقعا خیالم نیست! آخه به من چه! من که خیالم نیست! من خیالم نیست! خیالم نیست! اشک بهم زهرخند می زنه و صورتم رو خیس می کنه. اصرار می کنم. من خیالم نیست. من خیالم نیست. خیالم نیست خیالم نیست به من مربوط نیست من خیالم نیست! چند تا قطره اشک می چکه روی سیستمم. سرم رو می کشم عقب و اشک ها راه می گیرن تا زیر چونم. بلند میشم. آب می خورم. بر می گردم پشت سیستم و لحظه هام رو می نویسم. دلم می خواد ایمیل بفرستم. دلم می خواد واتساپم رو باز کنم و بپرسم چی شد. دلم می خواد، …
چندتا جوونک شلوغ از خیابون رد میشن و صدای خودشون و موتورشون آرامش شب رو خط میندازه ولی خوشبختانه رفتن تا به باقیه خوش گذرونی های شلوغشون برسن. کنار دستم1دونه سیب سفت و ترش از اون ها که دوست دارم هست. احساس منگی می کنم. این چاییه چی بود من خوردم! عجب کاری کردم این واسه چی اثرش روی من این مدلیه؟
ساعت11و20دقیقه هست. تا12منتظر می مونم ولی فقط تا 12نه بیشتر. این رو به دلم امر می کنم و می دونم که روی این امرم نمی مونم. می دونم که نمی مونم. شب آهسته به التهاب یواشکیم دست نوازش می کشه. نکن درد می گیره. درد داره! درد دارم. شب لبخند می زنه. از اون لبخند های آرامش. چندتا نفس نیمه عمیق می زنم. آروم تر میشم. سعی می کنم همراه شب قدم آهسته پیش برم. اون پایین داخل خیابون1ماشین با چندتا تک بوق پشت سر هم1نواختیه صدا های آهسته شب رو کثیف می کنه. کاش دیگه ادامه نده! مثل اینکه رفت. از بیرون1نسیم خیلی خیلی خفیف میاد. عطر شب بو انگار منتظر1بهانه از جنس1نسیم خفیف باشه می زنه داخل. ایول! ایول جفتشون! نسیم و عطر شب بو! ایول شب! قرار بود فردا همراه برادرم بریم به ارتفاعات و ملحق بشیم به مادر. عوض شد و نمیرم. برادرم هم نمیره. خاله این ها میرن و من دلم نخواست قاطیه شلوغیه اونجا بشم. دوباره گوشیم صداش در اومد. باز هم از نماد. حال کلافه شدن ندارم. سیب کنار دستم رو لمس می کنم. سفتیش رو دوست دارم. مزهش رو تصور می کنم. دلم می خواد1گاز بهش بزنم. حسش نیست. نمی دونم اثر این چاییه هست یا اثر بی حسیه حاصل از دلواپسی یا خستگی های حاصل از پلکیدن های امروزم.
ساعت11و25دقیقه هست. می خوام باز گل بسازم. حسش نیست بلند شم وسایلم رو از روی اپن بیارم اینجا. کاش خوابم می گرفت! خوابی در کار نیست. یکی اون دور ها شاید از پارک رو به رو سوت می زنه. داره خوش می گذره بهش! ایول! دلم خوش گذرونی می خواد ولی نمی دونم از چه جنسی! این لحظه نه حس سفر هست نه حس خوش صحبتی داخل واتساپ هست نه حس پارک و خوش گذرونی. این لحظه نمی دونم چی بهم کیف میده. شاید1اتفاق خوب نصفه شبانه که نمی دونم دقیقا چیه. شاید هم1رؤیا که فقط از نظر خودم مثبته از اون رؤیا های مسخره خطرناک که تا عمر دارم واسه کسی تعریفشون نمی کنم چون مثبت دیدنشون از استاندارد های عاقل ها حسابی دوره ولی من که عاقل نیستم.
دور تر ها1بچه کوچولو گریه می کنه. کاش ببینن چشه و به دلش برسن تا دیگه گریه نکنه! گریه بچه ها رو دوست ندارم. دلم نمی خواد با بچه ها سر و کار داشته باشم اصلا دلم نمی خواد ولی اذیت شدنشون اذیتم می کنه.
چند لحظه از نوشتن متوقف میشم. خمیازه نصفه نیمه ای که متوقفم می کنه از جنس خواب نیست. ای کاش بود! باز هم واتساپ. جواب1بلاتکلیفیه کوچولو بهم رسید و رفتم کاری که باید رو انجامش دادم و دوباره برگشتم سر نوشتن های بی اول و آخر اینجا. چندتا مرد اون بیرون دارن حرف می زنن و رد میشن. چی دارن میگن! مشخص نیست! صدا هاشون نزدیک نشده دور و دور تر میشه.
ساعت11و40دقیقه. صدا های شب رو چه دوست دارم! همین طور عطر شب بو و نسیمی که از بس خفیفه به خیال می زنه. گوشیم رو آهسته برمی دارم و می ذارمش کنار. آماده میشم که ولو بشم و زیر نوازش های شب و لالاییه صدا های شبانه و عطر شب بو بخزم وسط بغل خیال و اون قدر تاب بخورم که خوابم ببره. اون حس مزخرف که بهم می گفت انتظارم فایده نداره قوی تر شده و نمی فهمم واسه چی با قوی تر شدنش من اون اندازه که تصور داشتم فشار تحمل نمی کنم. انگار سِر شدم. شاید هم چون ته ضمیر ناخودآگاهم تصورش رو داشتم. شاید هم، …
ساعت11و45دقیقه. بلند میشم. آب می خورم. چاییه سرد شده و یخ کردهم رو برمی دارم و سر می کشم. تلخه و تلخه و تلخ. تلخیش لذت بخش نیست. برعکس قهوه. برعکس شکلات تلخ. بدم میاد از تلخیه این. با انزجار تا تهش رو سر می کشم. حالم بد میشه ازش. نمی فهمم واسه چی می خورمش. اعلان اینستاگرامم صداش در میاد. تازگی نصبش کردم و دارم یادش می گیرم. چون جدیده ازش خوشم میاد. دلم می خواد می شد بیشتر داخلش پست بزنم ولی عکسیه و زیاد نمی تونم. وارد صفحه اینستا نمیشم ببینم چی شده. این چاییه وحشتناکه. مورمورم میشه از تلخیش. سردم میشه از، … از چی! نمی دونم. نه دروغ نمیگم1خورده می دونم ولی نمی خوام بگم. نمی تونم بگم نمیشه بگم نمی خوام بگم. از پارک رو به رو صدا های جیغ و داد های از جنس خوش گذرونیه بچه ها میاد! خوشم میاد از این صدا ها که دور هستن و ملایم به گوشم میاد به خاطر فاصله. خوش بودن ها بهم حس مثبت میده.
ساعت11و50دقیقه. خستهم. حس می کنم جلوی چشم هام نور های خط مانندی میاد که حرکت می کنن. بچه که بودم از این ها زیاد می دیدم شب ها و باهاشون بازی می کردم. حالا فقط زمان هایی که خیلی خسته باشم یا زمان هایی که سرم ضربه بخوره از این ها میاد. الان2تا عطسه خیلی شدید زدم که جلوی چشم هام از این ها اومد نمی دونم واسه چی. عطسه چه ربطی داره به این ولی خوب اومدش دیگه! خستهم ولی خوابم نمیاد! دلم می خواد به یکی از بچه ها بگم فردا بریم تفریح ولی نمیگم. طرف گفت خواستی بری بهم بگو ولی2دفعه ای که بهش گفتم گیر بود و دلم نمی خواد دفعه سوم هم بهش بگم و طرف ته ذهنش خیال کنه که نمی دونم چی. امروز عصری زده بود به سرم خودم تنها برم تفریحات ولی1گفت نرو. دلیل هاش درست بودن و مسخرهم هم نکرد پس بهش گوش کردم و جایی نرفتم. به قول1بنده خدایی دختر خوبی شدم. خخخ! دست هام رو آهسته می برم بالا و با گوشه آستین صورتم رو پاک می کنم. فایده نداره. دوباره انجامش میدم و دوباره و باز دوباره. حسش نیست به خودم لعنت بفرستم وگرنه می فرستادم. باشه طلبم بعدا می فرستم. هقهق بی حالم رو قورتش میدم و تمام زورم رو می زنم که داخل واتساپ صدام عادی باشه موقع فرستادن جواب پیام1دوست. موفق میشم به نظرم. نسیم1خورده فقط1خورده بیشتر شده. از خیابون1ماشین گنده شلوغ رد شده و خوشبختانه رفت. سر و ته هق زدن های منقطع بی جونم رو با1آه نصفه نیمه هم میارم و سعی می کنم دیگه تموم بشه.
ساعت12کامل. شبیه سوت پایان بازیه انگار. هرچی می خواست بشه دیگه شده و فقط من نمی دونم. اگر مثبت باشه که عاقبت می فهمم و اگر منفی باشه هیچ اتفاق جدیدی پیش نمیاد. ساعت از12گذشت. تقریبا2دقیقه. صدا های شبانه و نسیم و عطر شب بو همچنان هستن. من هم هستم و سیستم با معرفت و ایسپیک همیشه حاضر. میرم که نوشتن رو بس کنم و همراه سیب کنار دستم ولو بشم تا ایسپیک واسم کتاب بخونه. صدای1نواخت ولی بی اندازه آشناش رو دوست دارم. پیش از همه این ها بی هدف گوشیم رو باز می کنم و میرم داخل واتساپ و چند لحظه همونجا می مونم. نه پیام میدم نه پیام می خونم و نه به هیچ پیجی میرم فقط واتساپم بازه و من آنلاینم. فقط آنلاینم. بدون2دلی و بدون تردید و بدون هدف. فقط واسه اینکه آنلاین باشم آنلاینم. بعدش میام که این نوشتن رو تمومش کنم. بزنمش به دیوار اینجا و برم بغل شب و شب بو و نسیم و ترشیه سیب و آواز تنهایی های با معرفت پرستیدنی و صدای1نواخت و آشنای دوست داشتنیه ایسپیک.
ساعت12و6دقیقه. شب به خیر!
“از شب نوشت های پریسا”
باز شب و من و اینجا.
سلام. باز شب و من و اینجا. گاهی حس می کنم جز اینجا و جز4دیواریه خونه امنم هیچ کجای دیگه در تمام جهان جای من نیست. الان هم یکی از این گاهی هاست. چیزی نشده سرگرم گریه هم نیستم. اتفاقا امشب دیوانه وار خندیدم. همراه مادرم، داخل واتساپ و همه جا. فقط عمیقا در یکی از اون گاهی ها شنا می کنم امشب. گل می سازم و چه قدر این گل رز سخته پدرم در اومد. دوست دارمش. دست هام که مشغول میشن موریانه های داخل سرم کمتر جولان میدن. این هفته اتفاق های مسخره کوچیک مگو زیاد داشتم. واتساپ آخ خدا واتساپ نکبت نکبت نکبت و معامله در جهان واقعی با همسایه طبقه4و گاهی ها و تردید و خدایا تردید خدایا تردید ای خدا کی این وسط درست میگه1کاری کن من از قضاوت اشتباه می ترسم. خداجونم سخت گذشت بهم زمانی که اشتباه قضاوتم کردن. حتی اگر بنده هات هرگز هم ندونن، و حتی اگر هرگز هم قضاوت من هیچ کجای زندگیشون اثر نداشته باشه، باز دلم نمی خواد گوشه های یواشکیه دلم کسی رو اشتباه قضاوت کنم. خدایا کی داره درست میگه کمکم کن! البته به من چه! خیلی هنر کنم زورم به خودم برسه و خودم رو، وجودم رو، خاطرم رو از گرد و خاک و خاکستر اون شعله های نفرین شده پاک کنم. بسته هیزم رو بندازمش دور و شبیه هفته ها و ماه هایی که گذشت بگم خدایا من نمی دونم با خودت. همین کار رو هم می کنم. فقط، … خدایا! آخ خدایا خدایاااا خدایا!بر دل سیاه هرچی سیاه دله نفرین!
بیخیال.
این روز ها حسابی ماجرا دارم. مشغولم چه جورم! در حال جوش دادن1معامله این طرف اون طرف میرم و شلوغ می کنم. اون قدر تغییر آدرس من شدنی نشد که مادرم در حال تغییر آدرسه. داخل آپارتمان من1همسایه می خواد خونهش رو بفروشه و من بعد از گرفتن1تأیید ضمنیه همین طوری سفت بیخ ماجرا رو چسبیدم و دارم2طرف رو می کشم تا برسونم پای میز معامله. خودم با2طرف حرف زدم و باز هم حرف می زنم و ماجرا داره حسابی جدی میشه. اگر خدا بخواد و بشه مادرم همسایه طبقه4من خواهد بود. از خودم بعید می دیدم این رو. تقریبا همه همین طور تصور می کردن و می کنن. جز1نفر که اون هم گرفتاره. حسابی گرفتاره و نمیشه ازش انتظار داشته باشم به شیرین کاری های من گوش بده و تشویقم کنه. کاش از این درد سلامت در بره. مسخره هست1کسی1غلطی کرده که1جور هایی1سرش این بنده خدا بوده و الان این، … کاش از دستم بر می اومد کمک کنم! از من خوش زبون تر ها باهاش حرف زدن که متقاعد بشه چیزی از اون اتفاق روی شونه هاش نیست. کاش این دوران تلخ واسه این بنده خدا و واسه تمام اون هایی که به این ماجرا مربوطن سریع تر طی بشه!
خلاصه که من دارم پدر2طرف رو در میارم و عرابه این معامله رو تا پای میز پیش بردم. بعد از عید قراره بشینن. یعنی چی میشه؟ سر می گیره آیا؟ نمیگم کاش سر بگیره! میگم هرچی خدا بخواد! اگر خیر در اینه کاش بشه و اگر خیر درش نیست که بیخیال!
دارم پیشش می برم بدون اینکه لحظه به لحظهش رو به کسی بگم. بدون اینکه حیرتم از خودم و حیرت اطرافم از خودم رو به هیچ گوشی انتقال بدم و بخندیم. بدون اینکه نظر بخوام و توضیح بدم و، … پیش تر ها1کسی بهم می گفت تو شبیه گربه ای پریسا. از خیلی نظر ها شبیه گربه می مونی. یکیش اینه که هر زمان1موش می گیری باید تشویقت کرد. اون زمان خندیدم. بلند شدم طرف رو بزنم که گربه خودتی. اتفاقا بهش پنجول کشیدم و طرف در حالی که از خنده ریسه می رفت ضربهم رو گرفت و گفت این هم دومیش. من حرصی تر شدم و اون بلند تر خندید. خدایا یعنی میشه باز اونهمه بلند و اونهمه سبک بخندیم؟ می دونم که دیگه هیچ چی شبیه اول اولش نمیشه. می دونم، می دونیم که1چیز هایی سر جاش نیست. هرگز نیست. تا ابد نیست. ولی، …
برادرم معتقده من باید به تغییر نشانی فکر کنم. مادرم رو قانع کردم که اینجا برام از هر جای دیگه بهتره. براش1ردیف دلیل قطار کردم و حل شد. با اومدن مادرم به اینجا ماجرای تغییر نشانی تا زمانی که1دونه3واحدیه همه چیز تموم گیر بیاد حله. همه چیز تموم هم که معمولا نیست پس کلا تا اطلاع ثانوی ماجرا حله!
بیخیال.
امشب اگر به کسی نگید کاملا عمدی از1رفتن جا موندم. از اون مراسم های نمی دونم با چه کیفیتی به زور رفته بود داخل آستینم و من اون قدر لفتش دادم تا پیش از حرکتم به طرف محل قرار بقیه راه افتادن و من جا موندم. من که کلا جا موندم بذار از این مسخره بازی ها هم جا بمونم. حس حفظ هیچ قاعده ای نیست. خودم رو زدم به اینکه چه حیف شد نرسیدم ای بابا نشد دیگه! به خدا لباس هم پوشیدم آماده نشستم اینجا. دروغ نگفتم. یعنی قسم دروغ نخوردم. آماده رفتن بودم. از بیرون اومدم و لباس عوض نکردم. دم رفتن که شد نرفتم. نشستم به معطلی. آخرش هم اون ها رفتن و من جا موندم. بد مدلی حس جا موندن دارم امشب. نه از این مراسمه. چنان این حس قوی بود که ترجیح دادم از این شلوغیه اعصاب خورد کن هم جا بمونم. نمی خوام حضورم وسط این ماجرا رو.
بیخیال.
الان نشستم اینجا و اگر پیامی داخل واتساپ بیاد با1صدای بی نهایت شاد جواب میدم و سیستم به بغل جفنگ می نویسم و سکوت دلچسب خونه رو نفس می کشم و خودم رو واسه خاطر این معامله جوش دادن تشویق می کنم و سعی می کنم یادم بره که چه قدر امشب حس می کنم جز اینجا و جز4دیواریه خونه امنم هیچ کجای دیگه در تمام جهان جای من نیست.
بسه دیگه حس اینترنت چرخیم تموم شد می خوام برم وسط بغل شب و حالش رو ببرم. گل بسازم، کتاب های بی سر و ته بخونم، دیرین دیرین گوش کنم و روی کول بابا زمان تاب بخورم و با لالاییه خودش و آهنگ عصاش بخوابم.
هی شب! بگیرم اومدم!
بای بای همگی.
دارم میرم سفر!
بچه ها سلام. حسابی شلوغه مگه نه! میمیرم واسه این شلوغی های داخل عید! یعنی میمیرم واسش ها! اطراف من هم حسابی شلوغه. کلا ریختم به هم. تنهایی هام، خوردن هام، خوابیدن هام، بیدار شدن هام، بافتن هام و کلا از اول روز تا آخر شب زندگیم کامل ریخته به هم و حس می کنم سنگین و خسته شدم از اینهمه تغییرات1دفعه ای و اینهمه تفاوت دیروز و این روز ها. البته می دونم موقتیه ولی گاهی لازم دارم1لحظه بشینم کاری نکنم حرف نزنم سر بالا نکنم به جواب هیچ سؤالی به حضور هیچ کسی متمرکز نباشم و نمیشه و در نتیجه خخخ!
خلاصه اینکه این روز ها منم و مهره ها و شلوغی های بی نظم اطرافم که نظم نداشتهم رو به هم ریخته و بهار و، … 1سری دلواپسی های یواش.
بچه ها من حرف خودم رو نمی تونم نگه دارم. تصمیم داشتم تا میشه کمتر آفتابی بشم بلکه حرف نگه دارم ولی نشد!
گاهی هر کسی در زندگی حس می کنه خورده به دری که باز کردنش کار هیچ کلیدی نیست. گاهی این بنبست ها آشکارن و گاهی1خورده یواش. به کسی نمیگی! به روی خودت نمیاری! حرفش رو نمی زنی! حتی در موردش دعا هم نمی کنی! زبونت هم آگاه نیست ازش! از ذهنت هم سعی می کنی بفرستیش به ناخودآگاه! ولی اون اونجاست. درست مقابلت! کنار هم نمیره!
من در این مدل گیر ها زمانی که مطمئن و مطمئن میشم هیچ راه دیگه ای نیست، زمانی که به یقین می رسم این در با هیچ کلیدی کنار برو نیست، نه با تلاش، نه با نق، نه با هوار، نه با کمک گرفتن از توانا تر ها، و نه با ترس دردناکی که گاهی شبیه سوز سرد باد جهنم روحم رو در خودش فشار میده، می شنوم که کسی از جنس خودم، از جنس خودِ خودم، آهسته زمزمه می کنه:
-من خدایی دارم که اگر بخواد همه جهان رو از سر راهم کنار می بره. و اگر نخواد من از این مانع رد نمیشم. بلکه از همینجا، از پشت همین در بسته پروازم میده تا بالاتر از آسمون! تا وسط آغوش خودش! این هر2تاش قشنگه! پس از چی بترسم!
و بعد متوقف میشم. دروغ نگم گاهی یواشکی در خودم می ترسم. باز هم دروغ نگم گاهی خیلی هم زیاد می ترسم. اما گذشتن و پریدن هر2تاش عالی هستن! فقط پریدنش سخته. در برابر اونچه که پشت این مرحله منتظرمه این سختی نباید خیلی بد باشه.
من حرف خودم وسط دلم جا نمیشه. باید بپاشمش بیرون. نمی تونم نگهش دارم نمی دونم واسه چی! من در مورد خودم اصلا راز نگه دار نیستم!
دارم میرم سفر. فردا شب. اگر خدا بخواد1هفته بیشتر طول نمی کشه و بعد باز اینجام. فقط، سفر، از باقیه سفر هایی که می رفتم و اینجا حرفش رو می زدم1خورده بزرگ تره. کاش می شد گوشیم رو می بردم فقط اینجا رو باز می کردم و می بستمش! حس می کنم بهم آرامش میده! ولی نمی برم. نه گوشی نه سیستم! خودم هستم و سفر!
حس و حالم1جور هایی شاید عجیبه! منفی نیست مثبت هم نیست ولی کفه مثبتش شاید بیشتره. دلم می خواد رفتنی بشم و برگردم. من عاقبت این سفر رو باید می رفتم! از انتظار متنفرم. حالا بیشتر هم متنفر شدم. دلم می خواد اگر سفری هست هرچی سریع تر باشه! فقط1خورده این وسط، …
-من خدایی دارم که اگر بخواد همه جهان رو از سر راهم کنار می بره. و اگر نخواد من از این مانع رد نمیشم. بلکه از همینجا، از پشت همین در بسته پروازم میده تا بالاتر از آسمون! تا وسط آغوش خودش!
بچه ها! دلم، نمی دونم چه مدلیه امشب. استرس دارم، دلم گرفته، دلتنگم، می ترسم، نمی دونم.
عجیب هوایی شدم پست بزنم محله و بهشون بگم میرم سفر. باهاشون حرف بزنم. باهام حرف بزنن. انگار سفری در کار نیست داخل کامنت ها حرف بزنیم.
بگم امروز1اشتباه مسخره کردم و کلی شوکه شدم و کلی چیز بودم و از شدت ترس و غافلگیری زدم از بین بچه هامون در رفتم و بگم که اون ها فقط خندیدن و الان باز بینشون هستم و بگم که، … بگم حسابی تکی تکی شون رو دوست دارم. بگم که، …
بیخیال اونجا نمیشه نمی دونم ولی نمیشه. بچه ها! تصور نمی کردم زمانی که نزدیک رفتنم بشه اینهمه این مدلی باشم. حضور دلم می خواد امشب. سردمه امشب. نمی خوام بی خودی و ظاهری بخندم امشب. دلواپسم امشب. می ترسم! می ترسم امشب!
خدایا من1بنده معمولی که بیشتر نیستم بهم از اون بالا نخندی خوب می ترسم دیگه!
جایی واسه ترس نیست هرچند من امشب به شدت می ترسم.
امشب دلم می خواد کوچیک می شدم. اونقدر کوچیک که جا می شدم وسط بغل مادرم و شبیه بچه ای که از آمپول ترسیده تمام حس و حالم رو ول می کردم داخل صدام و می زدم زیر گریه که من نمیام آمپول. دلم می خواست می شد امشب اینهمه سردم نبود دلم می خواد می شد حرف بزنم نق بزنم هوار بزنم که آخه من، …
-من خدایی دارم که اگر بخواد همه جهان رو از سر راهم کنار می بره. و اگر نخواد من از این مانع رد نمیشم. بلکه از همینجا، از پشت همین در بسته پروازم میده تا بالاتر از آسمون! تا وسط آغوش خودش!
باید بلند شم. باید خودم رو جمع کنم و شروع کنم به آماده شدن. باید تا فردا شب همه چیز مرتب باشه. اگر خدا بخواد1هفته بعد بر می گردم و باز اینجا رو از آرامش تهی می کنم. نمی دونم خدا چی می خواد. گاهی با خودم میگم، البته این روز ها نمیگم قدیم تر ها بیشتر می گفتم، که ای کاش1جا هایی خواست خدا رو پیشاپیش می دونستم. امشب دلم این رو می خواد و نمی خواد. نه! نمی خوام! دلم نمی خواد بدونم. دلم نمی خواد! واسه چی باید دلم بخواد بدونم این رو؟ دلیلی نداره این رو بخوام.
-من خدایی دارم که اگر بخواد همه جهان رو از سر راهم کنار می بره. و اگر نخواد من از این مانع رد نمیشم. بلکه از همینجا، از پشت همین در بسته پروازم میده تا بالاتر از آسمون! تا وسط آغوش خودش!
ایام تا همیشه به کامتون!