شنبه شب. چهارمین روز از اولین ماه بهار.
فردا شب عازم سفرم. واقعیتش کلی حرف دارم بزنم. کلی توصیف از حسم. کلی مقایسه بین احساس های پارسال و امسالم. کلی خخخ همه چیز. ولی حسش نیست. مجالش هم نیست. من واقعا دلم می خواد پر حرفی کنم ولی، … امشب و این سفر1چیزی داره که حس گفتن ها رو گرفته ازم. شاید هیبت تفاوت بین این2تا سفر، سفر سال گذشته و سفر امسالم، که مقصدها هر2یکی هستن و، … خدایا! خدایا شکرت! درصدی استرس. شاید واسه خاطر اون2دقیقه که باید1چیزی رو از1کسی بپرسم و، … من مطمئنم و همه اهل فن که دنبال جواب بودن از روی دلیل های سفت مطمئنن و فقط واسه خاطر جمعی1پرسش کوچولو اما من، … دیگه هرگز دلم نمی خواد این، … می دونم که این تصورم مسخره هست اما نمی فهمم واسه چی این1کوچولو استرس دست بر نمی داره از سرم. تمام این1ماه آخری با دندون های بی جون و ریزش روانم رو هرچند بی توان ولی آزار دهنده جوید و هنوز داره می جوه. این1ماه آخری واسه خلاص شدن از دستش هر کار نبایدی کردم. مخصوصا از زمانی که تعطیل شدم. کلا وظیفه و مسئولیت و همون چند درصد نظم اجباری رو هم رها کردم. هر مدلی دلم خواست ول چرخیدم، تا هر زمان دلم خواست خوابیدم، هر لحظه دلم خواست بلند شدم و هر کار دلم خواست کردم، بی حساب بی نظمی کردم، بی حساب بیخیالی پیش رفتم، بی حساب خوردم، هر لحظه عشقم کشید هر مدل دلم خواست ناپرهیزی کردم، ولی این استرس یواشکی تموم نشد که نشد. می دونم که بی خوده ولی تصور اتصال به چیزی که از سرم گذشت، … خدایا من مطمئنم. چون تو هستی. بهت مطمئنم. به لطفت و به حضورت مطمئنم پس این هوای یواشکی رو ازم دور کن! لطفا!
اگر خدا بخواد و عمری باشه، از سفر که برگردم کلی گرفتارم. باید نظم از دست رفته رو به زندگیم برگردونم. باید کلاس های تعطیل شده رو از سر شروع کنم. باید به خواب و بیداری هام، پرهیزهام، خوردن هام و تفریح کردن هام نظم و حساب بدم. باید شبیه آدم زندگی کنم این چه وضعشه آخه؟
من واقعا دلم حرف زدن می خواد. کلی گفتنی دارم از مدل چمدون بستنم که لوله کردن لباس هام، … ولش کن حسش نیست. زمانش نیست. دلم حرف زدن می خواد خستهم حسش نیست. خداجونم حرفم میاد نمیشه بگم آخه! وایی شکلک نق نه حس نق هم نیست. بیخیال خوابم میاد من رفتم1چیزی گوش بدم بخوابم باقیه کارها باشه واسه صبح فردا. اگر این اطراف نیومدم رفتم تا بعد از13و هی حلال کن اگر گاهی چرتت رو پروندم که البته خوب کردم. راستی پارسال که می رفتم اینجا حلالیت طلبیدم یا نه؟ خاطرم نیست حسش هم نیست برم پست اون زمان رو ببینم خداییش وسط این استرس مزخرفه همین1غلط رو مونده کنم. ول کن نمی خوام من رفتم سفر هر زمان اومدم میام از پایان تعطیلات و از اینکه باز باید برم سر کاری که از تصورش هم نق می زنم و باز و باز و باز نق خواهم زد.
راستی در موارد غیر از سفر هم حرف دارم بزنم. مثلا اینکه1و2و3اومده بودن خونم عید دیدنی و اینکه من چند روز پیش حسابی از جا در رفتم و حسابی خواهان بودم که، … خخخ دیگه نه حرصی هستم نه خواهان. خداجون نمیشه1فرجه بدی من همه این ها رو بنویسم نمیشه در اینهمه مورد پر حرفی نکرده برم آخه!
اوخ داره11میشه صبح باید زود بلند شم واسه شب کار زیاده مادرم فردا صبح اگر دیر بجنبم میاد تختم رو منفجر می کنه خخخ من رفتم. می بینمتون! تا بعد!
دستهها