دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

با تمام این ها، …

سلام باز من اومدم. خوب اومدم که اومده باشم من باید اینجا بیام دیگه!
شب خوبی بود فقط آثارش اجازه نمیده بلند شم از بس خستم.
چند شب پیش1خواب بی سر و ته مسخره دیده بودم. دیروز1بخشیش عینا اتفاق افتاد و خندم گرفت. البته من شبیه داخل خوابم ننشستم کنار نرده تنهایی گریه کنم. فقط سکوت کردم و این رو هم شبیه مواردی که دیشب در موردشون اینجا گفتم پذیرفتم. بعدش عین داخل خوابم خخخ!
دیروز یکی2تا از بچه ها گفتن بریم بیرون. از2روز پیشش گفتن. این دفعه دیگه من نگفتم. اصلا1دفعه هم نگفتم زمانی هم که خودشون گفتن اصرار نکردم فقط بهشون گفتم من موافقم.
دیروز سالگرد خالهم بود. میگم چه سریع گذشت. البته سالگرد اصلیش به نظرم سوم آذره ولی اون ها دیروز گرفتن.
خلاصه من نرفتم. آخه برنامه های اون ها مرتب تغییر می کرد و من زود تر از اینجا قول آخر هفته رو به بچه ها داده بودم. به نظرم درست نرسید که بزنم زیرش. گفتم من به بچه ها قول دادم و حالا جای دیگه برنامه دارم نمی تونم کاریش کنم.
مادرم و باقی رفتن و من جا موندم.
حدود های4بود که یکی از بچه ها زنگ زد که فلان همکارم تماس گرفته که ما امشب بریم خونهشون. حالا تو بیا بریم بیرون تا6بعدش برگردیم و…
براش توضیح دادم که ببین تا من بهتون برسم و ما بریم و به مقصد برسیم خودش از5رد میشه این مدلی نمیشه. طرف گفت خوب میریم1رستورانی همین نزدیک. گفتم که چی؟ گفت1چیز سبک می خوریم بر می گردیم. گفتم من چیز خوردن رو داخل خونهم هم انجام میدم خیلی هم راحتم نه ممنون من نیستم. چند لحظه بعد دوباره زنگ زد. گفت ببین پس ما بیاییم خونهت ببینیمت. بچه ها اگر بدونید من این بحث جالب رو زیر دوش انجام می دادم و طرف می دونست. واقعا واسه1کسی در ابعاد موجودیت من انتظار بالاییه که اینجا نترکه.
-ببین تو مثل اینکه متوجه نیستی اولا من داخل حمومم شما ها بیایید اینجا واسه کی؟ دوما هر آن ممکنه مادرم و خالهم این ها بیان اینجا و شما ها معمولا ترجیح میدید تنها باشیم.
سومیش رو نگفتم و امیدوار بودم که لازم نشه بگم.
-خوب پس این هم نمیشه؟
-نه خیر نمیشه برید خونه همکار شما.
-تقصیر من نبود اون زنگ زد.
-باشه فقط الان اجازه بده من گوشیم رو بذارم کنار تا خیس نشده.
سعی کردم به این فکر نکنم که اگر خودم به جای اون ها بودم چیکار می کردم. ولی مگه می شد؟ دست بردار نبودن. زنگ بعدی بعد از4از طرف یکی دیگهشون بود. و من همچنان زیر دوش. خلاصه مطلب این بود که اون می گفت بیا1ساعتی همینجا ببینیمت. گفتم لازم نیست واسه من نمی صرفه بلند شم بیام شما ها ببینیدم بعدش هم1ساعت بعد برگردم بمونه واسه1زمان دیگه. این ها به نظرم شرط کرده بودن از جا در ببرنم.
-ما گفتیم حالا که این مدلی نمیشه بیاییم اونجا ببینیمت. نمیشه؟
بچه ها خداییش باید حرصم می گرفت دیگه! در اون وضعیت مسخره، سردم بود، گوشی دستم، حرف ناحساب، حالا گفتم خوب که چی ولی نه همه جا.
-یعنی شما ها واقعا خیال ندارید بفهمید؟ دارم میگم نمیشه اولا و دوما رو به اون یکی گفتم. حالا باقیش. سوما این تفریح شما هاست پس خودم چی؟ شما ها تشریف میارید تفریحتون رو می کنید به قول خودتون من رو می بینید بعدش میرید ادامه5شنبه شبتون و من این وسط مهمون داشتم و تمام. لازم نکرده من الان اینجام بعدش هم نمی دونم چیکار می کنم فقط مطمئنم که تفریح می کنم هر مدلی که بشه چون دلم تفریح می خواد شبیه شما ها!
طرف تعجب می کرد که تو واسه چی عصبانی هستی اینقدر من که تقصیر نداشتم تقصیر فلانی بود همکارش زنگ زد واسه چی تو این طوری هستی؟
داشتم به مرز هوار می رسیدم.
-واسه اینکه سردمه واسه اینکه داری از اون حرف های بی سر و ته می زنی واسه اینکه اجازه نمیدید زود تر از اینجا بیام بیرون.
طرف می خندید و می گفت هوا که سرد نیست من سردم نیست با پالتو اومدم پالتو رو در آوردم الان1تا پیراهنم و سردم نیست و از این چیز ها. خدایا آدم از دست این عزیز ها گوشیش رو بندازه داخل چاه خلا!
طول کشید ولی خلاص شدم. رفتم زیر دوش و1مدت بعد اومدم بیرون. هنوز کلی تا5زمان مونده بود. نشستم روی مبل و فکر کردم. من اگر بودم به طرف می گفتم جای دیگه برنامه دارم. مگه نمی شد؟ البته که می شد. همون طور که به مادرم این رو گفتم. پس واسه چی، ؟؟؟
-واسه اینکه دلشون نخواست. اشخاص در انتخاب هاشون آزادن. تو هم آزادی. اون ها به طرف نگفتن برنامه دیگه ای دارن چون این طور دلشون خواست. تو هم باید یاد بگیری که دفعه های بعد به مادرت نگی با اون ها برنامه داری. اون ها انتخابی رو کردن که درش بهشون بیشتر خوش می گذشت. بیشتر از اندازه ای که دلشون می خواست قرار بینتون واسشون نمی ارزید. تو هم اشتباه کردی که جز این فکر کردی و جز این رفتار کردی. پس کی می خوایی یاد بگیری؟
حرف حساب جواب نداشت ولی من حس پذیرش نداشتم. اما نه مثل اینکه این دفعه داشتم. بر عکس همیشه!
بر عکس همیشه این دفعه نه معترض شدم نه دفاع کردم. حتی حرفی در تعیید هم نزدم. فقط سر تکون دادم و بعدش چشم هام رو بستم و سرم رو گذاشتم روی دستم.
-ببینمت! به قول خرمگس همیشه مزاحم، در هر چیزی مثبتش رو ببین! این ماجرا هم بی مثبت نیست. مثبتش اینه که الان نه خونوادت نه دوست هات آزاد نیستن و به من داره خوش می گذره.
خواستم بترکم که پس خودم چی ولی مهلتش پیش نیومد.
-حالا که به من داره خوش می گذره پس عادلانه نیست تو بشینی اینجا چرت بزنی. باید بهت خوش بگذره تا برابر بشیم. پاشو. پاشو بریم!
جم نخوردم. واقعا حالش رو نداشتم. انگار افکارم تمام زورم رو گرفته بود. عجیب بود نه دلم گرفته بود نه گریه داشتم نه حتی غمگین بودم. فقط1مدل بی حسیه تلخ و تهی.
-این اولین دفعه نیست که این کار رو می کنن. نشمردم چندمیشه. دیگه دلم نمی خواد باهاشون بپرم.
-باهاشون بپر ولی شبیه خودشون. دیگه به هیچ انتخابی ترجیحشون نده. واسه خاطر این چیز ها که آدم با دوست هاش بد تا نمی کنه! فقط شبیه خودشون باش تا شبیه امروز از هر2طرف جا نمونی. ولی گاهی هم از همه جا جا بمون تا به من خوش بگذره بعدش هم به خودت خوش بگذره. ول کن! پاشو5شنبه تموم شد بجنب!
آه کشیدم. نمی دونستم جنسش از چی بود. شاید هم می دونستم و حس تحلیل نداشتم هنوز هم ندارم.
-بریم کجا؟
-بریم1جای خیلی20هم واسه من هم واسه تو! این طوری وا رفته نباش بلند شو! چند دفعه از همراهی با من پشیمون شدی؟
در کمال صداقتی از ته دل گفتم فقط1دفعه. اون هم بزرگ ترین همراهیی بود که کردم و چه قدر اشتباه بود هم واسه خودم هم واسه خودت!
در1لحظه حس کردم بین زمین و هوام!
-آخ نه!
-زبون دراز نفله من موافق نیستم هیچ هم اشتباه نبود خیلی هم دلت بخواد! من که دلم می خواد تو هم بی خود دلت نمی خواد زود باش پسش بگیر وگرنه اینقدر قلقلک میدم تا، …
-نه قلقلک نه الان آماده نیستم نمی خوام قلقلک بدی!
-آماده نیستی؟ خوب بهتر تلافیه اون3شنبه شب کزایی هم درمیاد عدم آمادگیت رو خودت از وسط اتاق حذفش می کنی تا دیگه به حساب من کثیف کاری راه نندازی.
-نه تو رو خدا قلقلک نده!
-حاضر شو بریم تا واسه خاطر اون شب و جواب امروز به فرش شستن ننداختمت!
شب خوبی بود. سنگین و سبک. شلوغ و آرام. اتفاقا وسط هاش1خورده هم با واتساپ گوشیم ور رفتم و چند تا پیام هم با یکی2تا از واتساپی ها فرستادیم که نه مثبت بود نه منفی فقط پیام بود و بس! وسط تفریحات و واتساپ بازی! پس من کی درست میشم؟
آخر شب، نمی دونم چه ساعتی بود، داغون از خستگی جسم داخل امنیت خونه بودم. مادرم شب برنگشته بود و همگی خونه اون یکی خالهم توی شهرشون مونده بودن و دلواپس این طرف نبودم. نمی دونستم ساعت چنده فقط می فهمیدم که دیر وقت بود و من از خستگی واقعا بی کمک نمی شد وایستم.
افکارم ولی همچنان پرواز می کردن و هر جا دلشون می خواست در1حالت نیمه هشیار می چرخیدن.
-ترجیح های من. انتخاب های ما. من انتخاب آخرم. آخری ترین!
-پریسا! وسط خواب و بیداری هم ول کن نیستی؟ اگر میشه هزیون بگی پس میشه بشنوی. گوش بده! از اون طرفش ببین! ما آدم ها همیشه به چیزی دستمون می رسه که اندازه شایستگی هامونه. اینکه تو بین این چند نفر انتخاب آخری باشی شاید مشکل تو نباشه. واسه چی1دفعه تصور نمی کنی تو بیشتر از اون می ارزی که زمان های پرت اون ها رو پر کنی؟ ببین پریسا! گاهی باید رها کرد. اگر از دست رفته ها، هرچی می خوان باشن، اگر واقعا ارزش داشته باشن، اگر تو هم براشون ارزش داشته باشی، خودشون بر می گردن. اگر افراد یا عواملی که دور میشن برنگشتن، مشکل در نابرابریه ارزش هاست. یا تو واسشون اونهمه نمی ارزیدی، که خوب کاریش نمیشه کرد، به زور که نمیشه در1بینش خودت رو بکشی بالا، یا اون عوامل اونهمه در زندگیت نمی ارزن که بخوایی به هر قیمتی نگهشون داری. درضمن، با هر کسی، هر موقعیتی، هر عاملی، همون اندازه مثبت باش که دریافت می کنی. اگر اون ها باقیه برنامه های1دفعه ایشون رو بهت ترجیح میدن، تو هم اینهمه به قولی که واسه1آخر هفته بهشون دادی سفت نباش تا چیزی رو از دست ندی.
سعی کردم بگم امشب شب مثبتی بود و من از دستش ندادم ولی صدام در نیومد. نتونستم.
-بخواب! از خستگی تقریبا مردی! بخواب! بقیهش باشه فردا صبح!
خوابم برد. بین شب و اون امنیت متراکم عجیب همراه عطر شکلات تلخ، خیلی تلخ و خیلی شیرین، خوابم برد. چه قدر همه چیز این زندگی رو درست همین مدلی که هست درست همین مدلی که هست دوست دارم! خدایا اجازه بده همین مدلی باشه نه عوضش کن نه کم و نه حتی زیادش کن فقط ازم نگیرش! خدایا ممنونتم!
حالا1وری شدم روی تخت و دارم می نویسم. هیچ نتیجه ای هم نمی خوام از اینهمه وراجی بگیرم فقط دلم خواست بنویسم اینجا. رمز هم بهش، … ندم. مگه چی نوشتم که رمزی بشه؟ دیروز بچه ها داشتن می گفتن که ما گفتیم حالا که امروز برنامه این مدلی شد و ما داریم میریم خونه همکار فلانی، فردا یعنی امروز بریم بیرون. گفتم نه. حالا مطمئن تر میگم نه. حتی اگر زمان هم داشته باشم باز هم نه. حسش نیست! متوجه که هستید! مگه نه؟
ایام به کامتون!