دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نصفه شب نشینی!

4شنبه شب.
تنها نیستم. لوله کشی و منبع و خونواده و، … حس توضیح نیست.
درس می خونم. کتاب داستان انگلیسی هم می خونم. استیج2هم تقریبا تموم شد رفتم3و اولیش سرود کریسمس بود. داستان اسکروج. می دونستمش خواستم نخونمش ولی گفتم بخونم تا گوشم با متن های استیج3آشنا بشه و چه خوب شد خوندم. ارزشش رو داشت. دیشب شروع کردم و همون دیشب تموم شد و حسابی سخت بود و نسبت به استیج2کند پیش رفتم اما توقف نداشتم. دومیش هم فرانک اشتاین یا استاین بود که تازه الآن تموم شد. البته این زبان اصلی ها ساده شده هستن واسه مبتدی ها ولی باز هم از اینکه می تونم هرچند خیلی کند و با کمک دیکشنری کتاب زبان اصلی بخونم خوشم میاد. اسکروج پایانش قشنگ و شاد بود. فرانک اشتاین پایانش قشنگ و غمگین بود. تلخ بود. دردناک بود. دلم می خواست گریه کنم دست اون غوله رو بچسبم اجازه ندم بره. دلم می خواست می شد واسش از تمام چیزهایی بگم که بقیه نقش های داستان بهش نگفتن. دلم می خواد می شد بهش بگم دنیا اون اندازه که اون دید بد نیست. اون روی بدش رو دید و آدم های بدش رو. اگر اون واقعی بود و اگر می شد در اون لحظه آخر دستم بهش می رسید مطمئنم می شد از اون پایان منصرفش کنم. می تونستم. می دونم که می تونستم. 1کوچولو خودم رو شبیهش حس کردم. کاش می شد بهش1عالمه چیز می گفتم. چیزهایی که دلش می خواست بشنوه و دلم می خواست بگم! عادلانه نیست که اون وسط هیچ کسی نگفت. مگه چه قدر سخت بود واسشون؟ شخصیت های آشغال! چیه! اصلا به تو چه! روانی هم خودتی! اعصاب ندارم! عه!
از نیمه شب رد شدیم و همچنان لوله و لوله و لوله. خستم وووییی خستم خداجونم!
حس دقت روی ترتیب فعل و فاعل نیست بذار هر مدلی دلم می خواد کلمه بپاشم اینجا.
استاد انجمن شعری که مدت هاست نمیرم اول از طریق یکی از اعضا سراغم رو گرفت و این دفعه خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه با اون عضو با هم که بودن زنگ زدن خودم باهاش صحبت کردم و کلی معذرت خواستم و توضیح دادم که بدجوری گرفتارم. استاد گفت1نظر بیا دیدارها تازه بشن برو تا فکرت راحت بشه بعدش بیا. می گفت قرار بود اون مجلسه نمی دونم چیچیه که گفتن بگیریم رو بهار واسم بگیرن ولی من تمام زمستون و بهار نبودم و همچنان در غیبتم و، … خدایا من مجلس نمی خوام زمان ندارم2شنبه ها برم اونجا! دلم واسشون تنگ شده ولی جدی حس می کنم نمیشه نمی تونم. اگر بشه این2شنبه برم1سری بزنم خیلی زشته استاد خودش گفت1دفعه بیا باید حتما1دفعه برم.
این روزها هیچ چیزی جز کتاب هام آرومم نمی کنه. نه تفریحات، البته اگر زمان واسشون پیدا کنم، که نمی کنم، نه استراحت، نه قهوه، نه موزیک، فقط لحظه هایی که1کتاب انگلیسی حتی داستان های ساده می خونم، یا تمرین های درس های جلوتر رو حل می کنم، یا لغت می خونم، کمی آرامش همراه درصد بالایی خستگی حس می کنم که البته بهتر از تهوع گرفتن از شدت استرسه. استرس! جدی واسه چی؟ به قول مادرم که همراه تأکید بر الزام این تلاش هام دلداریم هم میده، من چیم کمه؟ سقفم که بالای سرم هست. خدا رو شکر! نونم رو هم که نبریدن. خدا رو شکر! این پرش رو اگر ببازم، خدای من که نمی بازم، نمی بازم! واسه پریدن روی خط های بالاتره و اگر مثلا1زمانی، … نه امکان نداره من انجامش میدم! خلاصه در غیر این صورت هم چیزی از دست نمیدم. قاعدتا نباید اینهمه استرس داشته باشم پس این واسه چی، … به نظرم دوریه هدف و کندیه روند ماجراست که اعصابم رو فشار میده. اینکه باید تا1مرداد منتظر تعیین سطح آیلتس بمونم. اینکه تا3شهریور باید منتظر شروع ترم آیلتس بمونم. با اینکه درس های کانون داره سیر معمولیش رو طی می کنه حس می کنم من زمان ندارم و باید اندازه سال های غفلتم بجنبم و در نتیجه این سیرها زیاد کند میرن و این حرصیم می کنه. خدا رو شکر که کتاب داستان خوندنم هرچند کند ولی راه افتاده وگرنه از اینکه هستم روانی تر می شدم.
از دنیای اینترنت و تیمتاک و حتی اینجا خیلی جدا موندم. فقط به پشت صحنه محله سر می زنم. انجام وظیفه حسابش از گردش هام جداست. باید انجامش بدم و این باید رو کسی بهم تحمیل نکرده. حس خودمه. حس خودم! نوشتنی های تیمتاکی رو نوشتم تحویل دادم اما باقیش رو رفتم معذرت خواستم. واقعا واسم شدنی نبود. اگر بهش متمرکز بشم به نظرم میاد که این انصرافم انعکاس مثبتی نداشت ولی این تنها کاری بود که به نظرم رسید میشه کنم. با اینهمه گرهی که من و کتاب هام این روزها به همدیگه خوردیم واقعا به درد هیچ صحنه ای نمی خورم. شکر خدا همون شب نفر جایگزین پیدا شد دیگه نفهمیدم انتخاب هم شد یا مدل دیگه حلش کردن. نتونستم تا آخر صحبت ها بمونم و بعد از اون شب هم پیش نیومد که خیلی اینترنت بازی کنم و جویای احوال بقیه بشم. ای کاش همه چیز عالی پیش بره! تماشاچی که میشه باشم. ای کاش بتونم! می دونی؟ دلم واسشون تنگ میشه.
خبرهای تاریک این روزها اذیتم می کنن. تصادف سنندج. چندتا بچه دزدی و پیدا شدن جسدهای خالی از دل و روده. و باز هم، … سعی می کنم بهشون متمرکز نشم. روی ذهنم سایه میندازن و نفس کشیدنم رو مشکل می کنن. از تصورشون در میرم. موفق میشم و نمیشم. به وسط کتاب هام عقب نشینی می کنم. بدک جایی نیست. تاریک، پر فشار، اما مؤثر.
نیمه شب شده. لوله کشی همچنان ادامه داره. دلم آرامش فارغ از حضور لوله ها و آشفتگی های اتاق رو می خواد. من به درد هیچ اجتماعی نمی خورم. زنده باد رفیق پرستیدنیم! تنهایی!
1سری مزخرف اینجا نوشته بودم پاکش کردم. اوخ دریل الآنه که همسایه ها بیدار بشن بیان پشت در. ساعت2دقیقه از12گذشته واقعا اگر معترض باشن حق دارن ای کاش این امشب متوقف بشه! ملت گناه دارن. هرچند خودمونیم چندین دفعه این بلا رو همسایه های عزیز سرم درآوردن و حسابی حالم جا اومد از لطفشون ولی من واقعا دلم نمی خواد از طرف من همچین چیزی واسه کسی پیش بیاد. به من چه دریل لوله کشه شلوغ کرده تقصیر من نیستش که! خدایا اه!
کم مونده بود کار آموزشی روی سرم هوار بشه که نپذیرفتم. فقط همین1بر رو کم دارم که امسال تابستون از1دری برسه. آموزش کامپیوتر به1بچه کم بینای کلاس دوم. با خونواده همراه که همکاریشون خوبه. از طرف کسی که بهش حسابی مدیونم. هی! من در تعطیلات، به خصوص در این تعطیلات، هیچ چیزی رو به هیچ بچه ای آموزش نمیدم. حتی اگر صحبتش از طرف کسی مطرح بشه که حسابی مدیونشم. ارجاعش دادم به مسئول آموزش کامپیوتر. بعدش هم دیگه نفهمیدم چی شد. مایل هم نیستم بفهمم فقط من انجامش ندم باقیش به من چه. بد شدم که شده باشم. خودخواهم که باشم. من اگر حس و حالش رو هم داشتم، که ابدا ندارم، زمانش رو ندارم. واقعا ندارم. آخ خداجونم این لوله کاری کی تموم میشه!
اصلا تصور نمی کردم تعطیلات امسالم این مدلی باشه. کلی مطمئن بودم حسابی استراحت می کنم و ول می گردم و اصلا اصراف وقت می کنم و خودم رو مجبور می کنم از بیکاری و بیخیالی حوصلهم سر بره. نه تنها این شکلی نشد، اندازه3برابر ماه های کاری درگیر شدم و خخخ درگیرتر هم میشم. وووییی باز یادم افتاد! ولش کن لحظه رو عشقه! عشق بخوره وسط ملاجم در همین لحظه پدرم در اومد از بس درس دارم این چه وضعشه آخه؟ شکلک حرص. از این وضعیت خوشم نمیاد. شکلک شکلک درآوردن واسه کتاب هایی که نمیشه ازشون جدا بمونم.
لوله بازی همچنان ادامه داره. کاش تموم بشه! امشب تموم نمیشه باید متوقف بشه باقیش بمونه واسه دفعه بعد.
دیگه چیچی می خواستم بنویسم؟ باز نق زدنم میاد ولی حسش نیست. از این گفتن ها دیگه امشب کیف نمی کنم دلم می خواد چیزهای کیف دار بنویسم خاطرم نیست. بیرون از اینجا هم همین شکلی شدم. از صحبت های اطرافم لذت نمی برم. دلم می خواد چیزهای با حال تری بگم و بشنوم. البته این روزها من چیزی نمیگم دلم می خواد چیزهای با حال تری بشنوم. دلم می خواد درباره کتاب و داستان زبان اصلی و کلاس و درس های آینده بهم اطلاعات برسه. ولی اطرافم حوصله و اطلاعات ندارن و از این مدل صحبت ها هم دوست ندارن خخخ. گاهی به1گیر میدم که زبان بخونه. حوصله نداره. میگه دوست ندارم. گاهی اصرارش می کنم. بهش گیر میدم بیا سفت بچسب تو هم گارد بگیر با هم دورخیز کنیم بلکه از مانع بپریم. میگه نمی خوام دوست ندارم و من گاهی نیمچه نق بهش می زنم و اون حوصله نداره خخخ. این روزها کمتر نق بهش می زنم. کلا این روزها سرم بدجوری به کار خودمه. گاهی3زور می زنه نقنقم رو دربیاره موفق نمیشه. باید متوقفش کنه چون فایده نداره. حسش نیست.
لوله بازی واسه امشب تمومه تا دفعه بعد. دارن برنامه بعدی رو مشخص می کنن. خوابم میاد. بدجوری. کتاب بعدی چی باشه؟ بعد از این که خوندم2تای بعدی قصه نبود جاشون می ذارم میرم سر بعدی. قصه خوندن رو بیشتر دوست دارم از اون کتاب ها خوشم نمیاد فعلا قصه بهتره خخخ. ولی امشب نه امشب خسته شدم بعد از لوله بازی می خوام ولو بشم1کوچولو جفنگ گوش کنم تا خوابم سنگین تر بشه خاموش کنم بعدش خاموش بشم بخوابم. فردا باید پرسش های ریدینگ بنویسم. استاد این ترم میگه بنویسیمش.
دلم کتابخونه رفتن می خواد. کاش فردا می تونستم! شاید بتونم ولی احتمالش خیلی قوی نیست. وایی خدا خوابم میاد واسه چی برنامه ریزی ها تموم نمیشن؟ جدی شکلک نق.
دیگه بسه نوشتنم نمیاد این برنامه ریختنه تموم بشه یا نشه من الآن میرم1چیزی که فهمیدن نخواد می ذارم توی گوشم ولو میشم. ساعت12و37دقیقه نیمه شب و من رفتم.
شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعهانه.

صبح جمعه. ارور اینترنت. اجازه نمیده وارد بشم. باید منتظر بمونم. نمی دونم تا کی طول می کشه. آخ آخ سرم. دیشب، … آب زرشک، … یعنی چیزه… هوا چه خوبه. اه بابا این چه وضعشه آخ سرم ای بابا!
بدجوری دلم1وان اندازه قد و قوارهم می خواد ولو بشم داخلش بلکه مفصل های نافرمانم به فرمون بشن. دیشب، … فعلا حسش نیست حرفش رو بزنم. شاید1خورده دیگه حسش بیاد ولی این ثانیه حسش نیست. دیشب رو نمی خوام بنویسمش. لعنتی! بیخیال.
مادرم رفته ارتفاعات. چه خوب که مجبور نشدم همراهیش کنم. همه عاشق اونجان و خودم هم دوستش دارم اما نمی فهمم واسه چی اونجا که میرم دلم می خواد پر دربیارم پرواز کنم بیام پایین. داخل این شهر شلوغ و این خونه از همه طرف صداگیر که شب و روزش از شلوغی تقریبا شبیهن.
هفته دیگه کلاس بی کلاس. جفت جلسه هاش تعطیله. این یعنی من5روز کامل آزادم. از هر کلاس و هر گیری آزادم. مادرم اگر بدونه میگه بیا بریم ارتفاعات. اگر تنها بخواد بره و مجبور باشم همراهیش کنم می کنم ولی مایل نیستم. اصلا نیستم. رجوع شود به چند خط بالاتر.
اون هفته که در ارتفاعات گیر کرده بودم یکی از بچه ها داخل تلگرام گفته بود این5روز رو1سفر حتی نزدیک بریم. بد نمی شد اما یکی2تا دردسر انگشت شمار اما بزرگ سر راهه که من بلد نیستم برشون دارم. سفر. اوه من سفر دلم می خواد به شدت دلم می خواد. از مدل سفرهای خل و چلانه ای که خودم موافقشونم دلم می خواد نه از این سفر های عاقلانه مثبتانه نمی دونم چیچیانه. تا این لحظه که نشونه ای ازش نیست به نظرم قرار هم نیست نشونه ای از هیچ سفری در این5روز باشه. مگر اینکه1اتفاق از مدل به شدت غیر منتظرش پیش بیاد و1جوری به1جایی سفری بشم. اگر به احتمال منفیه1درصد این پیش بیاد میشه هم ردیف معجزه ها به حسابش آورد چون واقعا هیچ چی این اطراف نیست که بهش دلالت کنه. معجزه که می دونی چیه! همونی که همه میگن شنیدیم اتفاق افتاده! همونی که هیچ کسی نمیگه دیدم و همه میگن شنیدم! تقریبا همیشه هم اگر سر این نخ رو بگیری بری تا ببینی اونی که اولی بود و دید کی بوده به جایی نمی رسی جز1مزرعه نخود سیاه! این هم بیخیال.
اینترنت همچنان با1فروند ارور ورودم رو بسته. کاش رفع بشه! نشد هم نشد. آخرش که باز میشه! بیخیال.
سرم به طرز اعصاب خورد کنی سنگینه. بدم میاد از این ضربان داخلش. کاش متوقف بشه!
این کیبورد سیستمم عجب اوضاعی درست کرده واسم! سیستم بیچاره! تاریخش دستم نیست چند ساله داره بدون اینکه آخ بگه واسم کار می کنه و پا به پای شب و روز هام میادش و حالا دیگه زمانش رسیده بگه آخ! و گفت. و این آخ گفتنش پدرم رو درآورده خخخ! عه مثل اینکه هنوز جای خخخ گفتن هست. پس هنوز میشه بخندم. پس هنوز میشه خندید. راست میگن خنده درمونه. خداییش فقط بهش فکر کردم انگار همه چیز نیم درصد قشنگ تر شد. باید بلند شم1خورده بخندم. دیشب به شدت1کسی رو دلداریش می دادم که حرصی نشو به فلان و فلان و فلان دلیل. بعدش10دقیقه نشد که1نفر دیگه لازم دید به شدت خودم رو دلداری بده که حرصی نشو به فلان و فلان و فلان دلیل. منه بوق هم حرصی بودم و رفتم ضربان پمپاژ کردم داخل این کله بی مغزم که الآن داره روانم رو پاک می کنه. اه لعنت! بس کن دیگه حالم بد میشه نفله!
دیشب نسبتا زود از تیمتاک زدم بیرون. دیوانه وار می خندیدم ولی، … امروز صبحی هم نرفتم. نمی دونم شاید1سر بزنم. واسه چی بزنم؟ حسش نیست. تا ببینم چی پیش میاد. بیخیال.
درس7زبان این ترمم تموم شد. باید تمرین هاش رو حل کنم. بیخیال این هفته کلاس بی کلاس حلش می کنم. ولی کاش عاقل باشم امروز به جای ول گشتن1کار حسابی کنم. زیاد دارم ولی کم انجامشون میدم.
همچنان دلم وان می خواد. با دوش هم بد نمیشه ولی حسش نیست دلم می خواد وان باشه وسطش ولو بشم و، … و چی؟ آخ حتی تصورش هم اعصابم رو نوازش می کنه. خدایا با اینهمه مثبت نمی فهمم واسه چی من نمی تونم2درجه از حماقت جفنگم کسر کنم تا هر داستان قلابی پایان تحریفی آشغالی نتونه این جوری مضحک به هم بریزدم که برم طرف تفریحات و نتیجهش بشه این ضربان کوفتی؟ آخ خداجونم لطفا این قطع بشه دیگه مثبت میشم قلابی های پایان تحریفی های آشغالی رو بیخیال میشم به جان خودم یعنی چیزه به نظرم میشم خوب یعنی سعی می کنم که بشم. چیزه. میگم که بیخیال.
راستی دیشب وسط شبه خواب هام خواب1عروسک بزرگ دیدم. حسابی گنده بود و حسابی ذوق کردم. در جریان جمع کردن عروسک هام از قفسه خیال می کردم دیگه به عروسک جدید تمایل ندارم اما مثل اینکه دارم خخخ. از اون بزرگ بزرگ بزرگ هاش. با مژه های بلند و مو های لخت و پر و صورت قشنگ و، هی بسه دیگه از اون مدل عروسک ها به نظرم الآن دیگه نیست اگر هم هست من نه جاش رو دارم نه پولش رو نه زمان بازیش رو. ولی اون عروسکه، خوب چیه مگه؟ خواب دیدم الآن هم خوابه خاطرم هست. جنایت که نکردم!
هنوز8نشده. اینترنت همچنان ورودیم رو باز نکرده. به جهنم که نکرده. باید تمومش کنم دیگه حس نوشتن نیست. من رفتم.
صبحت به خیر!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در ارتفاعات.

توضیح:
این رو دیروز نوشتم و اینترنت نداشتم واسه انتشارش. در نتیجه موند واسه هر زمان که اینترنتم راه بده. یا جناب اینتر می زنم ببینم میره یا میره!
***
صبح جمعه نمی خوام حساب کنم چندم خرداد.
در ارتفاعات.
امروز صبح رسیدم. اون بیرون داره به شدت باد میاد. اینجا فقط صداش هست باید برم بیرون تا دستش برسه بهم. نمیرم. فعلا اون بیرون کارگر هست. خودم هم ترجیح میدم اینجا بمونم و فقط صداش رو گوش کنم. نمی دونم این رو می تونم همین بالا منتشر کنم یا نه. اینترنت اینجا به ضرب زیرلفظی هم جواب نمیده. فعلا می نویسم اگر شد که هیچ اگر نشد همین مدلی نگهش می دارم تا برگردم اون پایین.
کتاب آوردم این بالا درس بخونم. هوا عالیه. طبیعت اینجا بغلم کرده. اما1جورهایی، … کاش یا من اون پایین باشم یا اون هایی که دلم می خواد می شد که این بالا بودن! هیچ مدلی شدنی نیست ولی دلم می خواست می شد بودن! به نظرم بهشون خوش می گذشت. به نظرم بهمون خوش می گذشت. باورم نمیشه واسه چی من اینهمه، … بیخیال شاید این هم از جنبه های جنون هام باشه! به جهنم بابا ولش کن.
خلاصه که در ارتفاعاتم. به نظرم2هفته بعد1تعطیلات چاق و چله میادش خخخ. دلم سفر می خواد. با چندتا بی مخ شبیه خودم که البته موجود نیست خخخ. من از بس دیوونه ام شبیه ندارم. من نمی دونم دلم سفر می خواد. دختر خاله من تهرانه و به شدت اصرار می کنه به مادرم، و زمانی که می بینه ارهش به مادرم نمی بره به من، که پاشید بیایید چند روز اینجا بمونید دیگه! من میگم کلاس دارم. میگه این تعطیلی که داره میاد همه جا تعطیله از جمله کلاس های تو. راست میگه. تعطیله ولی خخخ من خونه دختر خاله دلم نمی خواد. اصلا خونه کسی دلم نمی خواد. میگم1چیزی! یعنی من هیچ چیزم نباید به آدمیزاد بره؟ واسه چی؟ اون دفعه با دوست و آشناها صحبت سفر و اگر امکانش بود کجا می رفتیم و کجا می موندیم شده بود، من بلافاصله نق زدم که اگر پیش می اومد خونه بی خونه. من نه خونه کسی میرم نه کسی رو خونه می برم. طرف گفت خونه فلان دوست داخل همون شهر باشه طرف هم خودش راضی باشه تو باز نق داری که بزنی؟ گفتم بله دارم و می زنم. من از خاله بازی بدم میاد. خونه کسی نمیرم. اگر سفری بشم هتل رو ترجیح میدم. فرقی هم برام نمی کنه چندتا آشنا یا دوست یا اگر وجود داشته باشه، که نداره، رفیق داخل اون شهر داشته باشم. بحث خونه از نظر من مردوده. باز اگر فامیل باشه1چیزی اون هم دیگه سفری که من خوشم بیاد به حساب نمیاد. بقیه سر به سرم گذاشتن و همه خندیدیم و سفری هم قرار نبود که پیش بیاد ولی من واقعا نظرم اینه.
این تلگرام ناجنس هی میگه پیام دارم ولی با اینترنت خوشگل اینجا پیام ها باز نمیشن. شاید هم تقصیر کلیدم باشه. میگن بازش که کنیم سرعت اینترنت رو می گیره. اینترنت اینجا خودش چی هست که این هم ضربش رو بگیره؟ اه اینترنت می خوام یعنی که چی؟ شکلک ناراضی.
من نمی دونم این تعطیلیه سفر دلم می خواد بدون اینکه لازم بشه آوار بشم خونه کسی. خخخ شکلک نق.
ولی خدایی هوا و فضا اینجا عالیه. کاش بودی! تکی کیف نمیده دلم می خواد سریع تر برگردیم پایین ولی دسته جمعی اگر می شد باشیم و خخخ تفریحات هم اینجا دارم. نمی فهمم واسه چی من خخخ! تا نظرم عوض نشده پاشو بیا!
بغل دستیم داخل کلاس زبان این دفعه کمتر ازم چیز پرسید. به نظرم فهمید. خوب بفهمه! حقی که ضایع نکردم حریم خودم رو نگه داشتم. این که گناه نیست. از نظر خودم که گناه نیست. ولی خودمونیم من واقعا، … چند روز پیش همسایه اومده بود خونه من. مادرم رو می خواست. گفتم نیست. عصر که مادرم اومد بهش گفتم فلانی دنبالت می گشت. خلاصه هم رو پیدا کردن. خانمه اومد و با تعارف مادرم وارد شد و نشست و حرف. من هم بودم. داشتم با سیستم ور می رفتم. ترجمه1داستان آسون انگلیسی. حرف ها به درازا کشید. من خسته شدم. با اینکه مخاطب اصلا من نبودم به شدت خسته شدم. از اینکه1متفرقه در حریم من نشسته و1بند میگه و میگه و باز میگه خسته شده بودم. بیشتر طول کشید و من خسته تر شدم. و باز هم بیشتر طول کشید و من حرارت ناخوشآیندی رو در چهرهم احساس کردم که مادرم تأثیرات دیداریش رو دید و اون شب بهم گفت رنگت زرد شده بود اون لحظه ها. دیگه نمی تونستم بشینم. حس کردم اگر20دقیقه دیگه طول بکشه لازم میشه برم دستشویی و با تهوع از سر خستگیم مذاکره کنم. خانمه که رفت، چند لحظه سکوت کردم و بعد به مادرم گفتم به نظرم من به1مشاور درست درمون احتیاج داشته باشم. مادرم به مشاور اعتقاد نداره. خودم هم همین طور. واسه همین شاید کمی تعجب کرد و پرسید چی شده مگه؟ براش توضیح دادم که دیگه نمی تونم هیچ متفرقه ای رو به مدت طولانی تحمل کنم. دیگه نمی تونم وقفه های بین تنهایی هام رو خیلی تحمل کنم. دیگه نمی تونم آدم های نه چندان نزدیک رو به مدت طولانی در اطرافم تحمل کنم. این خوب نیست. دیگه نمی تونم کسی رو تحمل کنم. دلواپس بودم. واقعیتش، کمی ترسیده بودم. مادرم معتقد بود و هست تقصیر من نبود. حرف های اون خانم تکراری و کم محتوا بودن و خودش رو هم خسته کردن. شاید این طور بوده ولی من، من این مدلی نبودم. یعنی نه تا این اندازه. گاهی از تصور اینکه تأثیرات نیمه اول دهه90برای همیشه واسم یادگاری باقی بمونه یواشکی می لرزم. یعنی دیگه هیچ زمانی درست نمیشم؟ واسه همیشه این مدلی می مونم؟ خدایا کمکم کن. نمی دونم کی موفق میشم این هایی که گذروندم رو واقعا پشت سر بذارم. ولی می دونم، مطمئنم، که هرگز فراموششون نمی کنم. نه قادرم، نه دلم می خواد که فراموش کنم. اگر یادم بره تجربه های عوضیم تکرار میشن. این رو دلم نمی خواد. اما این، … ای کاش اثراتش این مدلی موندگار نباشن! به جان خودم این خیلی زشته شاید طرف می خواست1ساعت دیگه بشینه من باید چیکار می کردم؟ بیخیال بابا این هم به جهنم اصلا چه ایرادی داره1کسی دلش متفرقه ها رو نخواد ول کن بابا!
چه خوابم میاد! دلم می خواد روی1تاب دراز ولو بشم، نسیم بزنه و من تاب بخورم و بخوابم. به جان خودم عجیب با حاله. اینجا واقعا مثبته ولی ترجیح میدم خیلی این بالا نمونم. کاش مادرم دلش نخواد تا1شنبه عصر طولش بدیم! می خوام برگردم پایین. برم1خورده درس بخونم و درضمن ببینم میشه با اینترنت گوشیم به سیستم متصل بشم و این رو بفرستم و1دیدی داخل محله بزنم یا نه. ای کاش بشه! اگر شد که آخجون و این آخجونه هم منتشر میشه. اگر نشد شکلک خشم و ناکامی و حرص و نق و از این چیزها. دیگه چی می خواستم بگم یادم رفت؟ ولش کن خوابم میاد باقیش باشه واسه بعد. باز بر می گردم.
ایام به کام همگی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و این جمعه.

عصر جمعه. امروز کم درس خوندم. زیاد خندیدم. شیطنت هم زیاد کردم. داخل تیم تاک. نوشته نصفه نیمه دیشبی رو بیخیال شدم و باید پاکش کنم. امروز داخل تیم تاک حرف همه چیز یعنی خیلی چیزها شد و من حسابی خندیدم. خخخ1بنده خدایی هم1لحظه چنان شدید همه رو از جا پروند که دسته جمعی شبیه جت ریختیم سر سایت و من بوق نفهمیدم روی چه حسابی وسط اون گیرواگیر خیال کرده بودم بقیه اگر بخوان برن سایت ببینن شایعه درست بوده یا نه باید از تیمتاک بزنن بیرون و سخته ولی خودم می تونم در حالی که داخل تیمتاکم برم محله و برگردم بهشون اطلاع بدم. گیر داده بودم که وایستید وایستید جایی نرید الآن می بینم میام میگم بهتون ول کن هم نبودم هی می گفتم هی می گفتم. آخرش1بنده خدایی که در شوک شایعه بود کلافه شد گفت بابا واسه چی وایستیم داریم میریم ما هم ببینیم دیگه! بعدش من1دفعه حواسم جمع شد که راست میگه خوب این ها هم شبیه خودم با1آدرس و1اینتر دستشون به محله می رسه چه گیری دادم من آخه! مهلت نبود بهش فکر کنم بخندم. با کله رفتم داخل محله و خخخ دادم در اومد که بیخیال سر کار بودیم حله. هنوز اون لحظه که به خاطرم میاد پقی می زنم زیر خنده. جدی واسه چی اختیار مخم از دستم در رفت؟ شبیه رادیو می گفتم وایستید الآن می بینم میگم بهتون. بنده های خدا خخخ! بعدش البته در گفتگوهای حاصله سعی کردم نقش آدم مثبت رو بازی کنم و جو مثبت و از این مسخره بازی ها که البته خخخ نشد و دستم باطل شد و اصلا به من چه این جو مثبت مثبت ها خخخ!
دیروز1روز رنگین کمانی بود. هر بخشش1رنگی. صبحش1رنگ بود، ظهرش1مدل، عصرش1جور بود و شب1شکل. تا حالا به روزهای رنگین کمانی دقیق نشده بودم. خیلی خوشگلن. وسط روزهام که هر کدومشون1رنگی میشن رنگی هاش کم هستن. کاش بیشتر باشن قشنگه خوشم میاد از ترکیب رنگ های مختلفشون.
مادر زنگ زد گفت وسط راه هستن و دارن میان.
کرزوایل و آموزشش رو گرفتم. باید بشینم سرش. ممنونم ازت1حسابی ممنونم ازت. درس هم نخوندم. باید بشینم سرش. وسایل مشق نوشتن هام رو جمع نکردم و باید جمع کنم. فردا سر کار و خخخ شکلک نق. البته خداجونم شکرت ولی نق، … اما نق، … آخه نق، … خخخ.
باز از مدیریت اینجا شوت شدم بیرون. خدایا بدم میاد آخه! رمزم رو حفظ نیستم آخه! کپی پیستش حرصیم می کنه آخه!
این آمارگیر اینجا چه مسخره هست! این عدده چیه نشون میده؟ واسه چی گاهی روزها این اتصالی داره؟ آمارگیر دروغگو! بیخیال بابا راحت باشه چی بهش بگم؟
میگم واسه چی بعضی ها اینهمه، … چی اسمش رو بذارم؟ داخل کلاس زبانم1بنده خدایی هست که حس می کنم بدون اینکه بخواد و بدونه حسابی آزارم میده. من سر کلاس به شدت متمرکزم و سعی می کنم حتی1ثانیه رو از دست ندم. این بنده خدا بغلدست من میشینه و هی به دستم سقلمه می زنه و حرف می زنه و چیز می پرسه و تا بیام جوابش رو بدم تمرکزم می پره و تا میام باز متمرکز بشم باز این، … اذیت میشم از این مورد. ازش کنار کشیدم تا متوجه بشه از ارتباط نزدیک و صحبت با هم کلاسی اون هم سر صحبت استاد خوشم نمیاد و ترجیح میدم به حال خودم باشم. فایده هم شاید داشته و طرف شاید کمتر به حرف می گیردم ولی قطعش نمی کنه. دلم نمی خواد از جا در برم و خدای نکرده حرفی یا رفتاری ازم سر بزنه که دلش بگیره اما تحملم خیلی کمه. من روی چیزهای مسخره ای حساسم. یعنی بدون اراده از جا در می بردم اون1چیزهایی. یکیش اینه که، … به جهنم بخند میگم یکیش اینه که1کسی روی شونه هام یا دست هام سقلمه بزنه. هرچند آروم ولی حس می کنم ازم برق رد میشه. اون قدر شدید که بی هوا دستم میره بالا تا بزنم توی گوش طرف. دلیلش هم باشه واسه خودم. دلم نمی خواد دروغ بگم. اطرافم همه این رو می دونن و اگر بخوان شونه هام رو تکون بدن یا حواسم رو جمع کنن حسابی مواظبن. نه اینکه از خشمم بترسن، فقط اینکه به من لطف می کنن و تا حد ممکن مراعات می کنن که اذیت نشم. مثلا دست می ذارن روی مچم یا پشت دستم رو به جای شونه هام لمس می کنن. از این مدل ها و نظایرش. ممنونم از همهشون و معذرت می خوام از تمامشون و قسم می خورم به احترام تلاش های اون ها هم شده دارم با تمام زورم سعی می کنم هرچه زودتر روند ترمیم شدن های بی نهایت کندم رو سریع تر کنم.
خلاصه اون ها آشنا هستن و می دونن و لطف می کنن و مراعات می کنن. این بنده خدا آشنا نیست و نمی دونه و در نتیجه مراعات هم نمی کنه. این5شنبه سعی کردم خونسرد باشم. در جواب سقلمهش جواب ندادم تا بیخیال بشه ولی باز تکرار کرد و به خدا حس کردم1جریان قوی از داخل دستم رد شد که تشویقم می کرد دستم بره بالا و، … خدایا کاش دیگه تکرارش نکنه! خوب عزیز من هرچی از من می پرسی رو داخل کتاب داری. بشین بخونش دیگه! عوض اینکه من ازشون کمک بخوام این بنده خدا، … خدایا کمکم کن که به خشمم نبازم! از96به این طرف که برگشتم، برگشتم خونه، با تمام وجودم دارم سعی می کنم که آدم بهتری باشم. پیش از اون هم سعیم رو شروع کرده بودم ولی از عید96به بعد با خاطر جمعی بیشتری دارم سعی می کنم. نه شبیه شاگرد تنبلی که شب امتحان از ترس امتحان فردا داره خودش رو به کشتن میده. شبیه شاگرد تنبل ترم قبلی که از جو امتحان عبرت گرفته و داره سعی می کنه پیش از امتحانی که نمی دونه کی زمانش میاد، درس هاش رو بخونه و تکلیف های جا مونده از گذشته هاش رو هم انجام بده تا زمان امتحان خاطر جمع باشه. خلاصه که دارم سعی می کنم. واقعا سعی می کنم ولی گاهی حس می کنم این آدم بهتری بودن واقعا سخت میشه واسم. الآن باید با این خانم مهربون تر باشم ولی واقعا برام سخته. این بنده خدا بدون اطلاع با شکستن تمرکزم، با سقلمه های آروم روی دستم، با حضورهای نابهنگامش در وسط تمرکز هام اذیتم می کنه و من با وجود تلاشم نمی تونم خیلی خوش رفتار باشم. دلم می خواد دست برداره از این کارش. اون آدم بدی نیست من هم ازش بدم نمیاد. ولی اولا جایی که ما هستیم کلاسه و جای حرف زدن نیست، حتی در موضوعات درسی، دوما هم صحبت شدن با کسی که هیچ آشنایی جز همنشینی در1کلاس مشترک با هم نداریم برام خیلی جذاب نیست. ترجیح میدم به حال و هوای خودم باشم. باورم نمیشه. در نیمه اول94مطمئن بودم که این اخلاق مزخرفم کاملا اصلاح شده. به خدا درست شده بودم ولی، … الآن از گذشته هم سخت تر شدم. دست خودم نیست نمی تونم کاریش کنم. واقعیتش، چندان هم نمی خوام. دلم آشنایی های جدید به این مدل رو نمی خواد. این بنده خدا1نفر آدمه شبیه همه اون هایی که هم صحبت میشن، آشنا میشن، گاهی هم صمیمی میشن. به همین سادگی. به سادگی های معمول همه مردم. مردم عاقل از جنسی جدا از من. و من نمی تونم و واقعیتش نمی خوام اون مدلی باشم. بیرون از حصارهای خودم رو فعلا دوست ندارم. حس می کنم ضربه پذیرتر از اونم که بخوام باز بزنم بیرون و دوباره امتحان کنم. حوصله ندارم. اعصاب ندارم. اعصاب تکرار ندارم. توانش رو ندارم. نمی خوام این رو. کاش این بنده خدا متوجه باشه و، … خدایا منو ببخش! بنده تو بد کسی رو واسه همنشینی انتخاب کرده. منو ببخش!
حقوق ها رو ندادن. پول دلم می خواد خخخ. جدی بجنبن دیگه پول لازم دارم ای بابا!
ایمیلم به1دونه از این سفارش آنلاین ها جواب داد اوخ جان. یعنی شاید هم واسه خاطر ایمیل من نبوده ولی اصل اینه که انجام شد. شهر ما تحت پوششش نبود. رفتم داخل سایتش از بخش تماس بهش ایمیل زدم و امروز که رفتم دیدم ما رو هم پوشش دادن. آخ جون! روی گوشیم ثبتش کردم و ثبت نام هم کردم و در اولین مهلت باید امتحانش کنم. به خدا مدت هاست که خیلی اهل سفارش غذا از بیرون نیستم. خیلی مدته خیلی زیاد. انجام میدم ولی خیلی خیلی کمتر از اون زمان ها. اذیتم می کنه. ولی دلم می خواد شدنی باشه. دلم می خواد دم دستم باشه تا هر زمان لازمم شد راحت انجامش بدم. از محدودیت بدم میاد. خلاصه این یکی از قبلیه که سر کد امنیتی بهشون زنگ زدم و فعلا چندان کاری واسه حل مشکل ما نکردن آسون تره و میگن دسترس پذیر تر هم هست. باید آزمایشش کنم. من شیرینی می خوام. تارت میوه خخخ. هی ابراهیم تمامش تقصیر تو شد. خخخ ولی عالیه خوشم میاد از تونستن های جدید. خدا بیشترش کنه!
اینترنت امروز بعد از ظهر اینجا افتضاح ضعیف شد. باید برم ببینم الآن چه مدلیه. کاش رو به راه شده باشه!
مهلت ترافیکم داره تموم میشه باید تمدیدش کنم. نمی فهمم من واسه چی1ماهه می خرم که هر ماه گیر کنم آخه! این دفعه1سرکی داخل قیمت ها بزنم ببینم میشه دستم رو بازتر کنم و خخخ1خورده بیشتر بپردازم و1سرویس طولانی مدت تر بردارم یا نه.
دیگه چی می خواستم بگم؟ خاطرم نیست. تا مورد جدیدی به خاطرم نیومده برم دیگه. داره شب میشه و من نشستم اینجا. باز میام البته ولی فعلا باید بس کنم. زندگی داره صدام می کنه اگر نجنبم اوضاع خراب میشه. تو هم پاشو عصر جمعه ای حالش رو ببر که فردا شنبه هست. شکلک بدجنسی.
همه ایام، از شنبه تا جمعه، تمام قد به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همین الان، من، …

شنبه و، … نه ماجرا در کار نیست امروز سر کار جلسه بود و کف و جیغ و هورا و نق البته نه از طرف من و خلاصه اینکه آخر سر قرار شد من فردا2ساعتی اونجا حاضر بشم بعدش بیام خونه تا بعد از13و خخخ آخ جون.
دیشب رفتم داستان کوتاه جدیدم رو بنویسم نتونستم. امروز وسط جلسه داشتم داخل ذهنم تنظیمش می کردم گریهم گرفت مونده بودم با اون قیافه مسخرهم چه معامله ای کنم.
وقفه.
رفتم پشت صحنه محله رو دید زدم پست در انتظار نباشه. خودم از انتظار بدم میاد تا جایی که از دستم بر بیاد دلم نمی خواد کسی در انتظار بمونه. فایرفاکسم، اینترنت اکسپلوررم، کلا ویندوزم بیچارهم کرده الان با فایرفاکس پرتابل میرم داخل محله درست هم نمیشه هرچی باهاش گفتگو می کنم. ولی تا زمانی که میشه از1روزنه هرچند فسقلی کار رو پیش برد من از رو رفتنی نیستم خخخ. الان که کلاس ها موقتا تموم شده و تا توفان بعدی دستم باز تره باید بیشتر پشت صحنه محله چرخ بزنم. این سایت این محله این هرچی میشه اسمش باشه رو من دوست دارمش. باید مواظب تر باشم و خاطرم باشه بعد شروع مجدد کلاس ها و داستان های زندگی عادی بعد از تعطیلات هم درصد نظمم رو ببرم بالا تا واسه همه درها زمان زنگ زدن و در رفتن داشته باشم خخخ.
خلاصه اینکه همه چیز آرومه. زندگی قشنگه. اینجا هنوز برقراره و من می تونم جفنگ پرانی هام رو بپاشم داخلش و همچنان آخ جون.
فردا این ساعت در تعطیلاتم. ایول. الان هم وسط ترجمه کردن هام اومدم اینجا چرخ بزنم برم سر درس. اگر خدا بخواد هفته دیگه فردا شب حرکت و شروع سفر. درصدی استرس. دلم شیرینی خامه ای می خواد. مادرم اینجاست. در حال مکالمه تلفنی با برادر و بحث های همیشگی و با مزه بین این2تا. اختلاف نظر دارن شدید. الان درصدش کمتر شده. داره کمتر هم میشه. و حالا بحث به نفع مادر در حال تغییره. بله گل برای مادر. سر بحث در دست مادر. بله. بله! مادر بحث رو تقریبا برد. در حال تعیید نهایی. ایول قطعیت برد مادر تعیید شد. بله ثبت شد! و حالا مشاهده می کنیم. مادر برنده شد! برنده قطعی این دفعه هم شبیه همیشه، رأیس کل، مادر! حله. بله حله! ایول! سوت پایان بازی نه چیز یعنی ببخشید سوت پایان بحث! همون نتیجه همیشگی. تحلیل هم بی تحلیل خخخ تمام.
داور کاملا بی طرف که من باشم پایان مکالمه تلفنی رو اعلام می کنم. این از این.
اینترنت اینجا1دفعه وحشتناک ضعیف شد اجازه نداد دوباره برم محله.
باید ترجمه1داستان سطح1دیگه رو شروع کنم. کاش زودتر تموم بشه برم سطح2ببینم داستان هاش چه مدلیه.
دلم می خواست می شد داستانم رو زودتر می نوشتم و عید97آماده می شد ولی نشد. هم گرفتارم، هم فکرم گرفتاره، هم تا میرم بنویسمش خیلی زیاد، … قهرمانش1کوچولوی بی نهایت، … خدایا! خدایا! خدایا! …
هوا اون بیرون سرده. بارون میاد. دلم می خواد دستم در ترجمه کردن خیلی تند باشه. نیست. دلم می خواد شبیه جت ترجمه کنم و عالی باشم. نیستم. دلم می خواد زبانم حرف نداشته باشه. داره. دیر جنبیدم. در خیلی چیزها دیر جنبیدم. برادرم همیشه از من آروم تر بود و البته سر به راه تر. در بحث ها همیشه شبیه امشب مادرم قانعش می کرد و نتیجه هم مثبت می شد. من متفاوت بودم. متقاعد نمی شدم. فرمان نمی گرفتم. سر به راه نبودم. این شد که حسابی دیر جنبیدم. واسه فهمیدن خیلی خیلی چیزها دیر جنبیدم. کاش1درصدی شبیه برادرم حرف می شنیدم تا در1سری موارد اینهمه، … به نظرم دیروز بود یا پریروز که این رو به مادرم اعتراف کردم. گفت حالا هم خیلی دیر نیست. نه اونقدر که دیگه نشه هیچ طوری جبرانش کرد. شاید این دفعه هم درست بگه. شبیه همیشه که من نشنیدم. باید تمرین کنم بیشتر ازش حرف بشنوم. شاید بیشتر از این دیرم نشه. شاید! ای کاش!
نمی تونم وارد هیچ سایتی بشم نمی دونم واسه چی. باید بلند شم ببینم چی شده. احتمالا لازمه1گفتگوی متمدنانه با مدمم داشته باشم. فعلا برم درس بخونم تا بعد.