سلام. اوه صبح خیلی زمانه رسیدش که! دیروز گلدونم رو تمومش کردم ولی به نظرم گیر داره. حالا کو تا2شنبه که ببرم نشونش بدم؟ خداجونم تحملم نمیاد دلم می خواد امروز کلاس بودش. استاد رفته سفر و کلاس بی کلاس. آواز1شنبه این هفته رو از زیرش در رفتم. دیر از کلاس گل برگشتم خونه و خسته بودم و حسش نبود و و و و و و و و و و…
راستی3ستاره عزیز معذرت می خوام اینهمه دیر شد ولی باور کن تقصیر من نبود1سری اتفاق تاریک پشت سر هم افتاد که کلا فرم تماس اینجا رو فراموش کردم. این گل مینا که دستورش رو نوشتی باید عالی در بیاد واقعا قشنگه. گل هایی که من دارم ساختنش رو یاد می گیرم گل های کریستال هستن. با سیم و گاترین و گل برگ های کریستالی و1سری چیز میز دیگه که حسابی آخ جون!
دیشب1بنده خدای اینترنتی اون قدر با محبتش شرمندم کرد که حس کردم از خدا خجالت کشیدم به خاطر اینکه بنده هاش این مدلی می بیننم. خدایا شاهد باش من واقعا نمی خوام اون ها اشتباه کنن نمی دونم واسه چی این مدلی میشه. اون بنده خدا منو خیلی خیلی خیلی مثبت تر از چیزی می بینه که هستم. واسش توضیح دادم که ببین عزیز جان این مدلی نیست تو فقط1سری نوشته ازم خوندی و باور کن من شبیه نوشتن هام نیستم. گفتم و گفتم و اون بنده خدا باورش نشد. اصلا در هوای پذیرش نبود. هرچی نوشتم فایده نداشت و حس کردم اگر بیشتر اصرار کنم1جور هایی نسبت به لطفش بی ادبی کردم. دیگه ادامه ندادم فقط احساس کردم از شدت شرم داغ شدم. خدا داشت تماشام می کرد. منو تماشا می کرد که پروندم در برابرش بازه و بنده هاش خیال می کنن اونهمه شفاف و اونهمه مثبتم. خدایا کمک کن نصف این لطف ها شایسته باشم! کمک کن نصف این مثبت ها که بهم نسبت داده میشه مثبت باشم! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
دارم سعی می کنم. سعی می کنم دستم به نقطه های تاریکم برسه و پاکشون کنم. سعی می کنم چیز هایی که نباید باشه رو در خودم پیدا کنم و از بین ببرمشون. زیاد گیرشون نمیارم ولی همون کمش هم شاید پیش ببردم. به نظرم یکی از نباید هام اینه که خخخ از1سری چیز ها یعنی شنیده هام وایی خداجونم خخخ ازشون تفریح می کنم و حسابی می خندم. واقعا دست خودم نیست اون ها در نظرم خنده دارن سعی کردم نخندم ولی نشد. سعی کردم اون موارد رو کلا متوقفش کنم ولی باز هم نشد. بدتر شد و بیشتر شد و من بلند تر خندیدم و هنوز اون ها باقی هستن و من بلند بهشون می خندم. کارم درست نیست می دونم ولی، … خدایا معذرت می خوام.
به هیچ بخش این ماجرا کاری ندارم ولی من مسؤول عمل خودم هستم و در این مورد هم فقط خندیدن های خودمه که باهاش به گیر خوردم. من نباید به این موارد بخندم. این خندیدن ها یعنی رضایت یعنی ادامه بدید یعنی لذت می برم. خدایا این کارم درست نیست کاش دیگه تکرارش نکنم! آخ خداجونم تقصیر من نیست این وایی این خخخ وایی خدا خخخ خخخ!
خدایا منو ببخش!
محله هم که همچنان بسته باقی مونده و باز نمیشه. هر روز آدرسش رو چک می کنم و موجود نیست. واقعیتش خیال می کردم پدرم در بیاد ولی در نیومده. شاید چون حسابی خودم رو با اطرافم گرفتار کردم. اگر پیش از94بود شک ندارم که افسرده می شدم ولی این روز ها فقط منتظرم که دوباره باز بشه. واقعا دوستش دارم ولی تجربه ها سرمایه های عزیزی هستن که اگر نخواییم ازشون بهره بگیریم کفران نعمت کردیم.
از دیشب دوباره تردمیل رو شروعش کردم. اردیبهشت بود به نظرم که رفتم سرش و با اینکه سرعت فوق العاده کم بود داشت بهم شدیدا فشار می آورد. چند شب ادامه دادم و1شب که اوضاع داشت واقعا بد می شد فهمیدم که باید صبر کنم. به مادرم نگفتم که دلواپس نشه. به هیچ کسی نگفتم. نه مادرم، نه برادرم، نه خانمش. فقط وانمود کردم که تنبلیم میاد هر شب ورزش کنم. اون ها هم چیزی نگفتن و نمی دونم فهمیدن ماجرا چی بود یا نه. دیشب با احتیاط رفتم سر تردمیل و خوشبختانه چیزی نشد. سرگیجه ای در کار نبود درد هم نبود کلا چیزی نبود فقط زود خسته شدم. با اینکه سرعت بالا نبود ولی بعد از نیم ساعت حس کردم جسمم داره واسه ارور دادن آماده میشه. این بود که شبیه بچه های حرف گوش کن پریدم پایین و قائله ختم به خیر شد. امشب هم دوباره میرم. با سرعت و زمان دیشبی. چیزی نمیشه و آخ جون! اگر نجنبم هم کرخت میشم هم وزن می گیرم که از جفتش حسابی بدم میاد.
این روز ها بسیار زیاد از نظر جسمی ضعیف و کم تحمل شدم. پیش از این ها قوی تر بودم. مثلا آخرین دفعه ای که رفتم دفتر2تا با بچه ها بریم بیرون، از پله های نازک2طبقه که تند رفتم بالا1دفعه وسط پله ها حس کردم دیگه نمی تونم ادامه بدم. نرده ها رو سفت و سفت چسبیدم و نفسم گرفت. انگار1کوه رو بالا می رفتم. چند لحظه متوقف و تکیه به نرده باقی موندم تا نفسم جا اومد و آهسته رفتم بالا و با این حال زمانی که رسیدم نفس هام شماره داشتن اما نه اون قدر شدید که کسی بفهمه. دفعه های پیش، بعد از سفر عیدم این قابل درک بود ولی الان ها دیگه نباید خیلی این مدلی باشم. البته من هم بی احتیاطی کردم. نباید اونهمه سریع می دویدم بالا. پریروز هم که با مادر بیرون بودم واسه انتخاب تایم کلاس زبان خودم و1سری کار های مادر، از شدت گرما تحملم برید و کم مونده بود ولو بشم. مادرم1دفعه نگاهم کرد و از رنگم ترسید. زمانی که برگشتیم خونه تا شب حالم رو به راه نبود. حتی به ضرب شربت آبلیمو و نمی دونم چیچی که مادرم واسه تنظیم حالم بهم داد. کم تحمل شدم. باید مواظب تر باشم. یادم میره. مادرم هم یادش میره. کل خونواده یادمون میره. البته من بینشون از همه فراموش کار ترم. بقیه بیشتر و زود تر از خودم مواظب میشن. طفلک ها! خدایا ای کاش دردسر های من واسه این بنده هات دیگه تموم بشه خسته شدم از بس یواشکی شرمنده دل هاشون شدم. چند شب پیش با جیگیلک بازی می کردیم. می گفت بچرخیم. برادرم دادش در اومد همراه مادرم و مادر جیگیلک که نکنید سرت گیج میره می افتی. مخاطب من بودم. درست می گفتن این خطرناک بود و ما2تا عمه و برادرزاده گوشمون بدهکار نبود. از نظر جیگیلک اون ها زیادی واسه من می ترسن و معتقده من دیگه چیزیم نیست و اتفاقا باید بیشتر بپرم و بچرخم تا زود تر درست بشم. خخخ به نظرم درست میگه فقط مشکل اینجاست که زمان هایی که به توصیه هاش عمل می کنم چنان زود از پا می افتم که حس می کنم90سالمه. خلاصه اون شب ما گوش نکردیم و چرخیدیم و چرخیدیم و اون ها هم بلند تر و بلند تر معترض شدن. با اعتراض هاشون می نشستیم، یعنی من ولو می شدم چون به شدت سرم گیج می رفت ولی چند لحظه بعد که سرشون گرم می شد دوباره پا می شدیم . می زدیم به چرخش. و باز اعتراض اون ها و باز این سیر تکرار می شد. عاقبت جیگیلک کلافه شد و گفت چی میگید می خوایید راه رفتن یادش بره همش بخوابه؟ حالش خوبه تازه حالش بهتر هم میشه بذارید ورزش کنه دیگه! همه زدیم زیر خنده. جیگیلک قبل و بعد این گفتن هاش داشت یواشکی بهم نق می زد که این ها چی میگن خوب سرت اگر گیج بره میشینیم دوباره پا میشیم تو که هیچ چیت نیست واسه چی این طوری می کنن. در یکی از این نشستن های بین چرخیدن ها وسط غر زدن های زیر جلدیش1دفعه مکث کرد و گفت سرحال باش عمه! گفتم سرحالم عزیز من! گفت پس واسه چی صدات1جوریه! گفتم یواش حرف زدم بابا ندونه باز می خواییم بپریم وسط گیر بده. جیگیلک با صدایی که دوباره داشت خاطر جمع می شد گفت پس سرحالی دیگه! یعنی خوبی دیگه! گفتم آره بهشت من! حرف ندارم. بیا بازی کنیم. جیگیلک خندید و گفت آره بابا بریم من می دونم این طوری بهتر تر میشی. تأییدش کردم. بهش نگفتم از همون لحظه های ترسناک تا همینجا1عامل سفت که نگهم داشت تشویق های شفاف خودش بود. بهش نگفتم اون شبی که به خیال خودش غیر مستقیم دلداریم می داد و با وعده های بازی و عشق و حال های2تاییمون وحشت اون فردای تاریک رو کنار می زد چه قدر کمک کرد تا شب رو بدون انفجار ترس صبح کنم. بهش نگفتم زمانی که دقیقه90مثل تیر خودش رو رسوند بهم چسبید و بهم گفت بعدا می خواد در مورد هنرپیشه محبوبش برام1چیز مهم بگه چه قدر بهم آرامش داد و چه لازم داشتم این آرامش رو تا همونجا سکته نکنم و با تصویر خندیدن های اون بعدا که بهم وعدهش رو داد برم به تماشای جنگ بین ادامه و انتها. بهش نگفتم دست هاش، ثداش، کلمه هاش، حضورش، اون قوطی پپسی کوچولو، اون دستمال عطری که از جعبه دستمال های محبوب خودش در آورده بود و باهاش صورتم رو پاک می کرد، و انتظار معصوم و مهربونش واسه برنده شدنم اگر نبود شاید بردن واسه من و واسه ما به این سادگی ممکن نمی شد. همه می دونیم که در مورد ساده بودن ماجرا به هم دروغ می گفتیم. من می دونستم ساده نیست و دروغ می گفتم که مطمئنم هست، اون ها می دونستن ساده نیست و دروغ می گفتن که می دونن هست، من می دونستم و دروغ وانمود می کردم که نمی دونم، اون ها می دونستن که می دونم و دروغ وانمود می کردن که بی اطلاعیم رو باور کردن. در واقع همگی دروغ می گفتیم. نه به هم. بلکه به خودمون. می خواستیم سبک تر بشه و نمی شد. و این وسط عشق کوچولوی من از همه دلی تر در کنار همه ما بود و به خصوص من. هی جیگیلکو! اینجا رو هیچ زمانی نمی خونی. چه خوب که نمی خونی چون گاهی زیادی تاریکه. ولی من اینجا می نویسم و همه جا می نویسم و می نویسم که خیلی دوستت دارم بچه! اندازه تمام خنده های جهان دوستت دارم. اندازه1آسمون دوستت دارم. اندازه از اینجا تا بی نهایت دوستت دارم!
خلاصه که این روز ها زود از پا می افتم. خوشم نمیاد. این طور که شنیدم حالا ها باید تحملش کنم. از این هم خوشم نمیاد. از نظر جسمی2ماهه اول96خود جهنم بود. از خستگی می بریدم و نمی شد کاریش کنم. محل کار و دردسر هاش. ای خدا چه بد گذشت! حالا همه چیز خیلی بهتره ولی باید مواظب باشم. خیلی مواظب باشم. تفریحات ناسالمم رو خیلی کم کردم. تقریبا هیچ چی. دلم می خوادش ولی جرأتش نیست. واقعیتش دیشب که بهش فکر می کردم به نظرم رسید این خودخواهیه. واسه خاطر آرامش باقیه خونواده، واسه خاطر ختم دردسر ها، واسه خاطر تلاش معصوم جیگیلک هم شده باید عاقل تر باشم و در نتیجه ناپرهیزی های از جنس تفریحات تا حد امکان محدود! باید می گفتم کلا ممنوع ولی دیگه اینهمه با گذشت نیستم خخخ! اگر موقعیتش پیش بیاد خوب چیزه نمیشه ازش گذشت ولی ازم بر میاد خودم موقعیتش رو ایجاد نکنم. نمی کنم. به خدا هفته هاست ایجاد نکردم. از اراده خودم در حیرتم. خاطرم باشه خودم رو تشویق کنم حسابی خخخ!
اینجا رو! امروز صبحی مثلا با خودم گفتم فقط میرم1سری سلام صبح به خیر می نویسم میام بیرون. دلم واسه پست زدن و حرف زدن تنگ شده بود گفتم برم2خط بنویسم تموم میشه حرف که ندارم بزنم فقط1چیزی گفته باشم دیگه! خوبه حرف نداشتم و اینهمه شد خخخ! چیکار کنم حرفم میاد خخخ خونواده رفتن ییلاق این هفته اونجا پر از مهمونه من نرفتم نیستن بهشون نق بزنم باید1طوری تخلیه بشم دیگه! من باید حرف بزنم وگرنه می ترکم. عجیبم. با اینکه تنهایی هام رو می پرستم زمان هایی که حرفم میاد باید حرف بزنم. در رو هم نداره. اینجا رو عشقه خخخ!
راستی پریروز واسه اولین دفعه کتلت مرغ درست کردم. به خوبیه مال مادرم نشد ولی به اون بدی هم که نباید بشه نشد. اصلا یکی از دلیل هایی که همراهشون نرفتم این چیز ها بودش. مادرم که این اطرافه همه چیز واسه من آماده هست. گیر آشپزی کردن ندارم. بهش هم که میگم میگه من مادرم خودم که می خورم دلم نمیاد واسه تو کنار نذارم تو هم که کار داری آماده گرم کن بخور دیگه! من ولی موافق نیستم. از طرفی هم می دونم چشه. می دونم چشونه و دلم نمی خواد اذیتشون کنم. اما مهلت هایی شبیه این رو از دست نمیدم. بهش هم گفتم خخخ. گفت با برادرت بیا گفتم نمیام اینجا سر گاز بهم خوش می گذره کنار اپن بهم خوش می گذره کلا بهم خوش می گذره. مادرم نگفت ولی قشنگ حس کردم که دلواپس باقیه خوش گذشتن هاست. خواستم به روی خودم نیارم ولی دلواپسی های صداش بهم گفت ظالمانه هست اگر چیزی نگم.
-نترس مادری! طرف تفریحات نمیرم.
طفلک مادرم!
-نه خوب برو ولی خوب نیست مخصوصا الان واسه تو1دفعه حالت، …
خدای من طفلک مادرم!
-مادری! به خدا اصلا در اون کمد رو باز نمی کنم. به جان2تامون. مطمئن باش!
مادرم به وضوح ذوق کرد.
-خوب می کنی مادر! چیه این به خدا سمه تو که1عالمه سرگرمی واسه خودت جور کردی معنی نداره واسه خودت عذاب و سردرد و گرفتاری بتراشی! آره مادر جان طرفش نرو به کار های بهترت برس!
خدایا! طفلک مادرم! آخ طفلک مادرم! حقش من نبودم. بچه آروم تری بهش می دادی! خدایا منو ببخش! به خاطر تمام اذیت هایی که به این بنده های خدا کردم منو ببخش! خدایا منو ببخش!
پای قسمم موندم. طرف اون کمد نرفتم. هر کسی بهم میگه میگم آخ خیلی دلم می خواد ولی حسش نیست. حس اینکه بشینم مقدمات تفریحات رو آماده کنم بعدش جمعش کنم نیست. خیلی می خوام ولی خیلی حسش نیست و از این چیز ها. بقیه هم که با نق زدن های من آشنا هستن باورشون میشه که واقعا حسش نیست و بهم می خندن. خنده خوبه. کلا آبه روی هر مدل یا تقریبا هر مدل آتیشی. البته خندیدن های من که اون بالا نوشتم به نظرم هیچ خوب نیست. موارد خندیدن هام مطمئنا موافق نیستن. حق هم دارن. خدا ببخشدم!
اوخ ساعت9شد چه قدر من حرف می زنم! از آموزشگاه زبان همین حالا زنگ زدن1شنبه صبحم تثبیت شد. گفت شنبه4شنبه ساعت4بیا گفتم نه همون1شنبه3شنبه8صبح. گفت باشه و رسما1شنبه باید8صبح اونجا باشم. آخ که چه قدر از امروز تا2شنبه راهه. کلاس گل سازیم رو می خوام. موندم اگر تموم بشه چیکار کنم. بد جوری بهش عادت کردم. شبیه مروارید و مهره که هنوز وحشتناک دوستشون دارم اما هرچی به نظرم می رسید بافتم و دیگه مدل جدیدی دم دستم نیست که ببافم. خدا کنه بعد گل سازی بتونم بدل سازی رو برم! اگر چشم لازم نداشته باشه، یعنی لمس بتونه غیبت چشم رو جبران کنه حتما حتما میرم.
راستی فنی حرفه ای قبول کرد بهم منشی بده و ازم آزمون بگیره و مدرک هم برام صادر کنه. فقط اینکه اولا من کلاسم هنوز تموم نشده دوما استاندارد های آزمون گل سازی هنوز نیومده. باید بعد از پایان کلاسم منتظر استاندارد ها بمونم تا بیاد و بهم اطلاع بدن و برم واسه آزمون و اگر قبول بشم مدرک. آخ جون!
ساعت از9گذشت و من هنوز اینجام. بجنبم که جا موندم. باز میام. فعلا شاد باشید تاااااا همیشه!