بچه ها سلااام چه طورید؟ من که رفتم زیر پتو. نه بابا سردم نیست چیزه. آهان اونی که باید می فهمید گرفت مطلب رو! بابا مهربان باشیم واسه چی اینهمه خشنید آخه؟ یکی! بدل داری آیا؟ خلاصه که به جان خودم من خیلی اکسیژن مصرف نمی کنم واسه چی هر کسی بهم می رسه اینهمه با تنفس کردن هام مهربونه خخخ!
ولش کن الان که اینجام و به نظرم امنه!
بچه ها این روز ها در حال عشق و حالم. البته همه چیزش با هم ترکیبه. دقیقا این روز های من ماکت کوچیکی از زندگیِ. تلخ و شیرین. بالا و پایین. سیاه و سفید. 1عالمه خوشحالی با1خورده استرس یواشکی از جنس ترس که به کسی نمیگمش اینجا هم خیال نداشتم بگمش ولی حالا که اینجام حرفم داخل دلم جا نشد و طبق معمول پاشید بیرون!
جمعه که ماجرای ازدواج آریا و ملیسا حسابی پروازم داد. حس می کنم1قصه دراز خیلی دراز همراه با تلخ و شیرین های خیلی زیادش عاقبت تموم شد و پایانش هم شاد بود! انگار دلم آروم شد بچه ها. حالا حس آرامش می کنم. خیلی عجیبه ولی انگار حالا دیگه دلتنگی های غیر مجازم هم کمتر اذیتم می کنن. حس می کنم با این ازدواج انگار1چیزی از شونه های خاطر زخمیم برداشته شد. انگار خاطرم بعد از مدت ها و مدت ها تونست شونه هاش رو راست بگیره و بگه آخیش سبک شدم! خوب به من چه که به نظر تو مسخره هست من مدلم اینه خیلی هم از مدلم خوشم میاد خیلی هم با خودم راحتم الان هرچی هم بگی خودتی!
خوب ولش کن! ازدواج آریا و ملیسا، سبکی شدن های خاطر خودم، و اینکه عاقبت مثل اینکه راه بافتن جعبه جواهر6ضلعی رو پیدا کردم. البته یکی از مدل هاش رو و مطمئن نیستم اصلش این مدلی هست یا نه ولی بد نشده و آخ جون! خداییش این عجیب بهم حال داده. مادرم معترضه که زیادی می بافم. از شما چه پنهون بد هم نمیگه. مچ دست راستم که پیش از این هم به خاطر آسیب دیدگی های قدیمی ضعیف بود به درد افتاده و واسه پیشگیری خواه ناخواه باید بافتن هام رو کمتر کنم و این شده که بی صدا در برابر موضع حضرت مادر جان عقبنشینی اختیار کردم و با وجود اینکه انگشت هام گزگز می کنن واسه بافتن، ولی کمتر می بافم تا هم خودم سلامت تر باشم و هم خیال رئیس کل مادر راحت تر باشه. این بنده خدا هم کلا خواب و بیداریش شده دلواپسی های مدل به مدل واسه ما ها!
امروز رفتم کلاس آواز. جلسه سوم بود یا چهارم خاطرم نیست. خودم از خودم خیلی رضایت نداشتم ولی استادم کم مونده بود از خوشی بلند شه بالا پایین بپره. می گفت خیلی خیلی عالیه. بنده خدا خیال می کرد هر روز تمرین داشتم. بهش نگفتم3روز1دفعه هم تحریر ها رو نرفتم خخخ! شکلک بد جنسی!
نمی دونم چند درصد این رو انجامش میدم ولی نمیشه نگم پس بگم یا انجام میدم یا نمیدم دیگه. حسابی دلم می خواد پست های1خورده هنر رو از ادامهش بزنم. چیز هایی که بلد شدم دارن زیاد تر میشن و اینجا1طور هایی آرشیو شخصیه برام. این طوری خاطر جمعم که1جایی ثبت کردم تا اگر یادم رفت بیام بخونم باز یادم بیاد هرچند از هرچی می بافم مدل دارم ولی این مدلی هم خاطرم جمع تره هم شاید1نفر1کوچولو بتونه از خرچنگ نوشته های من چیز بلد بشه و شاید خاطرش بیاد که بگه خدا بیامرزدش1خورده یاد گرفتم ها!
این از شیرین هاش و1خورده کم شیرین تر هاش هم، … بیخیال حل میشه. شاید هم تا اون زمان طبق معمول حرف خودم وسط دلم جا نشه و دم آخری بیام اینجا بگمش. شاید! ولی کاش این مدلی نباشه! واقعیتش اگر در موردش صحبت نکنم انگار کمتر ازش می ترسم. حرفش رو که می زنم انگار هیبتش بیشتر میشه و انگار قوی تر میشه و انگار1خورده، کمی بیشتر، خیلی، می ترسم! بچه ها! ترجیح میدم نترسم. ترجیح میدم بخندم. و سکوتم کمک می کنه تا بتونم بگم خوب اینکه چیزی نیست! خوب، … میگم بیخیالش! دلم تفریحات می خواد ولی واقعا خیلی خیلی کمتر از گذشته سراغش میرم. داره به0می رسه از بس کم شده! روز تر میگم امشب1خورده هوای خودم رو داشته باشم ولی شب که میشه انگار1کسی توی سرم میگه ول کن بابا بیا ولو شو اینجا1کتاب بخون چند تا گل هم بباف حال داری بری2ساعت ماجرا درست کنی بعدش هم خسته و نصفه بخوایی بلند شی جمعش کنی ولش کن باشه1شب دیگه! من هم که بسیار حرف گوش کنم و در نتیجه به این ندای بر حق گوش می کنم و بیخیالش میشم تا1شب دیگه! و این مدلی میشه که شب ها پشت سر هم میان و میرن و من مثبت باقی می مونم. البته جز اون عصر که پرسپلیس با الهلال بازی داشت. خخخ دیگه نتونسته بودم تحمل کنم و هرچند آخرش اعصابم رو خراب کردن ولی در جریان بازی بهم بد نگذشت! شکلک چشمک بد ذاتانه به تصویر خودم در ذهنم! چیه خوب مگه من از آینه چیزی سرم میشه که برم مقابلش چشمک پرت کنم رو به رو؟ اصلا برو بابا تو هم با این ایراد گرفتن هات! شیطونه میگه با بطری خالی بزنم از هوش ببرمش خلاص بشم! عه! من به تصویر خودم توی ذهنم چشمک می زنم دیوونه هم خودتی! ای بابا آدم از دست این ملت داخل ذهن خودش هم نمیشه با خیال راحت خل بازی دربیاره! عجب داستانیه! حال شکلک هم ندارم!
ای بابا خون آدم رو گرد و خاکی می کنن دیگه! شکلک1بطری آب زرشک سر کشیدم اعصابم خنک بشه!
خوب خنک شد!
بچه ها چند روز دیگه عید میشه و تعطیلات14روزه و آخ جون! میگم من بیشتر از چشم هام با کارم گیرواگیر دارم. خداییش با ندیدن هام1طوری کنار اومدم و کنار میام منهای گاهی ها که نق زدنم می گیره! ولی با کلاس و اوضاع شغلیم هنوز نتونستم درست و حسابی کنار بیام. حالا ها راحت تر تحملش می کنم ولی فقط تحمل می کنم و قشنگ مشخصه که باهاش کنار نیومدم. اونجایی ها می دونن. سعی می کردم ندونن ولی اول امسال که دیدم تلاش هام باطل بود دیگه نقش بازی کردن رو بیخیال شدم و گفتم ول کن بذار بدونن من بلد نیستم نقش عاشق شغل و کلاس و بچه ها رو بازی کنم اون ها هم می دونن که اگر همچین ژستی بیام واقعی نیست پس بیخیالش! بالادستیم که گفت عدم رضایتم رو می دونه دیگه تکذیب نکردم. گفتم بله درسته و خیلی متأسفم که این مدلیه! بنده خدا چیزی نگفت. کاری از دستش بر نمیاد جز اینکه بگه می دونه که اذیت میشم. این رو گفت و خوب ممنونشم. خداییش باهام بد تا نمی کنه. آدم خوبیه. همه اون ها واقعا خوبن. کاش من هم قد اون ها خوب بودم! نیستم و خوب چیکار کنم نیستم دیگه!
وایی خدا کلی ویرانی اطراف خونه ریخته که باید جمعشون کنم. گفتم اول به کار های جهان واقعی برسم بعدش بیام اینجا اونجا همه جای اینترنت ولی دیدم هوا پسه گفتم اول بیام اینجا زندگانیم رو تمدید کنم بعدش برم سراغ آباد کردن ها! حالا هم دیگه چیزی در لا به لای پریشانی های ذهنم پیدا نمی کنم به جان خودم هرچی بود پاشیدم اینجا هرچی می تکونمش دیگه لای چین هاش هیچ چی نیست! پس پیش به سوی افزایش حجم خراب کاری های خونه و1خورده مروارید و1خورده اینترنت گردی و1خورده کتاب و همه چیز های خوب که حسابی دوست دارم! یوهووووو من رفتم شما ها هم شاد باشید تا همیشه!
برچسب: این روز ها، من، …
سلام صبح جمعه به خیر! دیروز هواشناسی اعلام مواظب باشید داده بود و الان بیرون به طرز عجیبی ساکته. البته من هشدار رو نشنیدم بقیه ها می گفتن. امروز دیر بلند شدم. دیشب دیر خوابیدم. یعنی بیدار کامل نبودم خوابِ خواب هم نبودم. از خواب پریدم و بعدش خوابم می برد و خواب های مسخره می دیدم و باز می پریدم و می دیدم از اعماق سرم نبض اون سردرد عوضیه مسخره داره تهدید آمیز و منظم می زنه و من باز با وحشتی یواشکی می خوابیدم که این لعنتی از اعماق نیاد بالا و گرفتارم نکنه. ولی بعدش دوباره شاید با1نبض محکم از طرف همون سردرد از خواب می پریدم و خلاصه دیشب این مدلی گذشت. این روز ها چندان حس سلامت نمی کنم. به کسی هم نمیگم. اینجا راحت تر می نویسم چون هنوز از امتیاز سکوت نسبیش برخوردارم.
این روز ها چندان حس سلامت نمی کنم. حس می کنم در جهان1چیزی هستم شبیه1پیچ یدکی خخخ! امروز صبح حس ندارم ببینم افرادی که لازمه دلواپسشون باشم و از حال و هواشون بپرسم، دیشب رو چه مدلی سپری کردن و خاطر جمع بشم که شب نسبتا آرومی داشتن و امروز رو نسبتا آرام تر شروع می کنن در چه حالن. امروز صبح دلم این پرسیدن ها و دلواپس بودن ها رو نمی خواد. نه زمانی که شب رو بد خواب شدم و باقیه شب تا دم صبح اون نبض دردناک کزایی توی سرم می زد و نه خواب بودم نه بیدار. نه زمانی که خودم شب اون مدلی رو سپری کردم و دیشب و این شب ها و این روز ها یواشکی اینهمه داغونم و کسی از خودم نپرسیده دیشب و دیشب هات چه مدلی سپری شدن و واسه چی تو اینهمه خسته و خسته و خسته ای! امروز صبح حسابی خودخواهم!
مادرم از تغییر نشانی ها می گفت. این دفعه مال خودش. اگر این انجام بشه شب ها بدون استثنا گوشیم رو خاموش می ذارم داخل کمد. مادرم از خیلی چیز ها می گفت که نمی دونم انجام میشن یا نمیشن. برادرم از انجام نشدن ها عصبانی بود. چند شب پیش که بهم زنگ زد و صحبت می کردیم. دلواپسم برای مادرم. حس می کنم با وجود ماجرا هایی که داشته و داره حسابی باید دلواپسش باشم. شاید بهتر باشه من بیشتر همراهش بشم. شاید، احتمالا، بهترین راه اینه که برم پیشش یا بیاد پیشم و با هم1جا باشیم تا بدون اینکه بگم و بدونه مواظبش باشم. هرچند به من گوش نمیده ولی گاهی1حضور شاید1کوچولو بتونه کمک کنه. چند شب پیش که پیشم موند حالش1دفعه بد شد. خدا رو شکر تنها نبود. اون مونده بود به خاطر حال من ولی بنده خدا خودش حالش بد شد و من یادم رفت در چه حالی بودم. مثل تیر از جام پریدم و به خیر گذشت. با خودم فکر می کنم اگر1دفعه دیگه پیش بیاد و من نباشم، اگر کسی نباشه، من دلواپسم! برادرم میگه تغییر ها باید انجام بشن و مادر داره عمرش رو تلف می کنه و بعد از انجام تغییر ها مادر باید بیاد پیش من! مادر موافق نیست. میگه استقلالش رو لازم داره. بهش گفتم1دونه2واحدی پیدا کنیم بریم اونجا. گفت تو که اینجا رو دوست داشتی. گفتم هنوز هم دارم. باقیش رو نگفتم. همسایه بغلی که اینهمه مادرم منتظر فروش منزلش بود عاقبت حاضر شد بفروشه ولی مادرم گفت برادرت رضایت نداره و چنینه و چنانه و خلاصه خونه فروخته شد به مستعجر فعلی. این ها همیشه یا تقریبا همیشه همین مدلی هستن. دم پریدن منصرف میشن. نمی دونم عاقبت این هفته ها چی میشه. عجیبه چون بهش که فکر می کنم می بینم چندان خیالم نیست. این روز ها این مدل چیز ها چندان خیالم نیست.
چند روز پیش اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، زنگ زد بهم. دیگه خیالم نیست که بگم. این روز ها چندان خیالم به این چیز ها نیست. شاید واسه اینکه پسر خالهم ما رو به مادرم لو داد و خخخ! مردک دیوانه مسخره! خواستم به حسابش برسم مادرم اجازه نداد. مادرم حس کرد فریبش دادم و هیچ خوشش نیومد. براش توضیح دادم که تقصیر خودت شد مادری. واسه چی گفتی اگر طرف رو ببینم زیرش می گیرم! خوب زمانی که تو به هیچ صراطی مستقیم نمیشی، من هم باید کلک بزنم تا مواظب اوضاع باشم که دردسر جدید درست نشه. مادرم بیشتر خوشش نیومد. خندم می گرفت ولی اون لحظه جای خندیدن نبود. حرف زدم و باز حرف زدم. به نظرم هم با گفتن های من و هم با گذشت زمان از این ماجرا و این آگاهی1خورده متقاعد شده. به شرط اینکه اطراف خونه من یعنی قلمرو مادرم آفتابی نشه. بهش تضمین دادم که طوری نمیشه و هر دفعه واسه اطمینانش زنگ ها رو بهش اطلاع میدم. و راستش رو میگم. که واقعا حرف زدن هامون به2دقیقه هم نمی رسن و این دفعه هم نرسید. مادرم حرصی میشه از اینکه حاصل زحمت و جوونیش رو با کسی که از زیر بار ماجرا در رفته قسمت کنه. بهش اطمینان میدم که حاصل ها فقط مال خودش هستن. شاید درست اینه که من جواب زنگ ها رو ندم ولی، … اون حالا1پیرمرده! پیرمرد بیماری که در آخرین زنگش صداش عوض شده بود. حالش خوش نیست. بهش گفتم واسه چی اومدی داخل خیابون؟ گفت حوصلهم سر رفت. بهش گفتم ببین برگرد خونه استراحت کن اگر اینجا بی افتی خیلی بد میشه. گفت کاش بی افتم بمیرم تموم بشه راحت بشم. سعی کردم قانعش کنم که این درست نیست ولی، … حالش خوش نیست. من هم دیگه زنگ نزدم. چیکار میشه کنم جز جواب دادن ها! من بعد از خدا مادرم رو می پرستم. در نهایت کاری که اذیتش کنه انجام نمیدم. حتی اگر اون کار جلب رضایت1پیرمرد، پدرم، باشه! مادرم به این زنگ ها معترض نیست. یعنی معترض هست ولی گفته اگر فقط تا همین اندازه و تا همینجا باشه بیخیال. من هم جواب میدم.
چند روز پیش1کسی از بچه های قدیم بعد از ظهر زنگ زد خونم. من و مادرم خواب بودیم. پریدم برداشتم مادرم بیدار نشه. طرف اول کلی می گفت کی خوابیدی کی خوابت برد یعنی بیدارت کردم یعنی باز می خواستی بخوابی و از این چیز ها. بعدش هم گفت از گذشته هام و، … خخخ گفت که ماجرا های ناتمومِ ناکامی های جوونیم رو شنیده و1شب کامل برام گریه کرده و از این چیز ها. گفتم این مزخرف ها رو کی به شما گفته گفت نپرس و من شنیدم و خیلی دلم گرفت برات و گریه کردم برات و از این چیز ها. خندم گرفته بود. گفتم خانم این ها راست نیست همچین چیزی شایعه هست بهت قصه تحویل دادن. می خندید و می گفت هی با ما راست باش و دروغ نگو و حالا جریان چی بود و طرف کیه و هنوز از هم اطلاع دارید یا نه و از این سؤال های متداول. وایی خدا مونده بودم از حال و هوای اون بنده خدا بخندم یا از حرص و نارضایتیه مادرم که از خواب پریده بود بترسم یا از حس و حال مزخرف خودم گریه کنم. اوضاع مسخره ای بود. طرف دلداریم می داد و برام تأسف می خورد و1بند از من می گفت و از خودش می گفت و وسطش گفت واسه چی خونواده ها مانع خوشبختیه بچه هاشون میشن وقتی می بینن بچهشون این طوری خوشبخته! من زیاد مهلت حرف زدن نداشتم. از سرم گذشت، چه خودخواه! ما چه خودخواهیم! واسه چی1مادر باید تصور کنه بچه سالم و اجتماعی و دارای1سری امتیازاتش با منه معلول و از نظر خودش بدون امتیاز های اون ها خوشبخته؟ تازه دلش هم بخواد آیا؟ من خودم اگر مادر بودم از این خیال ها نمی کردم. چه حرف ها! طرف مونده بود من به چی می خندم ولی حرف زیاد داشت واسه گفتن. از اینکه تونسته بود شماره خونم رو از یکی از بچه ها بگیره خوشحال بود و همین طور1سره همدردی و حرف می ریخت سرم. این وسط مادرم در رو زد به هم و طرف شنید و می پرسید کیه مادره؟ خواستم بگم نه همون روح سرگردانیه که شرحش رو معلوم نیست از کی گرفتی الان اومده به جرم اینکه اسم ازش بردی و از جهان خاطرات کشیدیش بیرون خفهت کنه. با این افکار1دفعه شبیه دیوانه های واقعی پشت گوشی زدم زیر خنده. دست خودم نبود قاه قاه می خندیدم و طرف که انگار سال ها گفتنی واسه گفتن پس انداز کرده بود این خندیدن ها رو گذاشت به حساب خوشحالیم و باز هم گفت و گفت. اون منه دیوونه داغون رو قهرمان1ماجرای نافرجام قهرمانانه می دید که چه دردناک دارم تحمل می کنم و همچنان می خندم. از سرم بی اختیار گذشت:
-اگر کاملش رو بدونی! …
و به چنان خنده خطرناکی افتادم که مادرم حرصی شد. طرف ولی خیالش نبود. تقدیرم می کرد و همدردی می کرد و می خواست بیشتر براش توضیح بدم و از خودش می گفت و آخر سر هم شماره داد که بهش زنگ بزنم و گفت برم ببینمش و هم رو ببینیم و بیشتر صحبت کنیم و از این چیز ها. شماره همون لحظه از خاطرم رفت و زمانی این فراموشی کامل شد که طرف گفت سلامم رو بهش برسون. خواستم بگم به کی ولی خودش حلش کرد. بهش بگو، … زیاد خاطرم نیست چه پیامی واسه طرف داشت. به نظرم1چیزی بود شبیه همدلی. شبیه اینکه ما طرف شما2تا هستیم و می فهمیمتون و از این مدل ها. فقط خندیدم.
تماس که تموم شد مادرم از جنس نارضایتی پرسید این کی بود؟ خسته و بیخیال از مقاومت های همیشه، خیلی خونسرد و تسلیم تمام ماجرا رو واسش گفتم. مادرم اصلا خوشش نیومد. گیر داده بود که کی به طرف این ها رو گفته. گفتم نمی دونم مادری خیالم هم نیست که بدونم. اون آدم حس دخترک های14ساله رو داشت که شنیدن یا دیدن دوست همکلاسیشون1عشق نوجوونی رو داره تجربه می کنه. عشقی که واسه1نوجوون تمام دنیاست و زمانی که به فرجام مدل سیندرلایی نمی رسه دردناک ترین رمانتیک جهان واسش میشه. هیجان ها و شادی ها و غم هاش همه از همون جنس هستن. این بنده خدا هم این لحظه پشت خط از همون حال و هوا ها و هیجان ها داشت و به نظرش من هم می باید اون مدلی باشم. مادرم نه تنها متقاعد نشد بلکه بیشتر حرصش گرفت که یعنی چی؟ باز این ها بیکار شدن اومدن این چرت و پرت ها رو بخونن توی سر تو که چی بشه! اصلا به چه حقی این چرندیات رو میگن و شماره1نفر بی اجازه خودش توی زبون بچه های شما می چرخه و بعدش هم زنگ می زنن به قصه گفتن! مادرم رو می فهمیدم. برام عجیب نبود اون لحظه. ولی برخلاف گذشته هایی که چندان هم دور نبود، دیدم که مادرم رو می فهمیدم. مادرم نگران بود. دلش تکرار ها رو نمی خواست. به خودم که اومدم دیدم در کمال خودخواهی، خودخواهیه محض، از این خشم مادرم حس خوبی دارم. مادرم نگران بود و خشمش از جنس نگرانی بود. اون تکرار ها رو دیگه نمی خواست. اون می خواست همه چیز همین مدلی که هست بمونه. مادرم می خواست من بمونم. و این یعنی1تضمین کوچولو. این یعنی مادرم تونسته دیروز های تاریک رو بهم ببخشه. بعد از اونهمه شب که درست کردم تصورم این بود که مادرم هرگز از دل نمی بخشدم. جنازه متحرکم رو پذیرفت ولی بدون بخشش. و این تصور من بود. خیال می کردم اگر باز هم پیش بیاد دیگه براش عجیب نیست و میگه به جهنم. ولی اون روز بعد از ظهر، خشم مادرم از جنبیدن خاکستر دیروز ها بهم گفت اشتباه می کردم. مادرم حرصی بود و داشت حرصی تر می شد و من واسه اولین دفعه در تمام عمرم از حرصی شدنش حس خوشآیندی داشتم. پریدم بغلش کردم و تمام صورتش پر شد از بوس های من. هیچ چی نمی گفتم فقط بوسش می کردم و بهش اطمینان می دادم که من بیدارم. که اصلا خیالی نیست. که خودم هم خوشم نمیاد در مورد این چیز ها کسی باهام حرف بزنه. که موافق دیروز ها نیستم.
چایی درست کردم با هم خوردیم. مادرم هنوز حرص داشت. بهش گفتم اون بنده خدا رو بیخیال شو بذار مردم در هوای خودشون باشن مادری. مادرم تحملی که تا اون لحظه حفظ کرده بود رو از دست داد و تقریبا ترکید.
-به شرط اینکه این ها هم بذارن من و بچه هام توی هوای خودمون باشیم! این ها مگه زندگی ندارن که دوره می افتن دنبال شماره مردم و وسط خواب ملت زنگ می زنن چرند پشت خط سر هم می کنن؟ واقعا که! این ملت اصلا، … تو به چی می خندی؟!
افتضاح کرده بودم. دست خودم نبود اول1لبخند کوچیک بود بعدش بزرگ شد و بعدش واضح داشتم می خندیدم. مادرم نفهمید من به چی می خندم. من ولی می دونستم. حس مثبتی بود خیلی مثبت.
مادرم که رفت، دم رفتن باز حرصی شد و گفت نگیری بشینی به این لاطاعلات فکر کنی ها! گفتم نه مادری مطمئن باش. مطمئن باش!
مادرم رفت. و من در تنهایی مهلت داشتم آهی که مخفی کرده بودم رو آزادش کنم. به مادرم اطمینان می دادم که من بیدارم. ولی، … چه قدر میشه من پلید باشم آخه! خوب کاریش نمیشه کرد! اگر هم بشه من مردش نیستم. پس بیخیال.
مادرم رو خاطر جمع می کردم و خودم شبیه تمام این سال ها پیش می رفتم و همچنان پیش میرم. فقط از اون روز دیگه به تلفن ثابت خونه چه در حضور و چه در غیبت مادرم جواب نمیدم. دسته کم این1مورد رو بهش راست گفته بودم. اصلا دلم نمی خواد1کسی بیاد در مورد اون چیز ها باهام حرف بزنه. برام دردناکه. ثانیه به ثانیه فکر کردن به کلمه های جمله هایی که در این موضوعات باشه برام به طرز دردناکی دردناکه. اون خانمه1دفعه دیگه هم زنگ زد و مادرم برداشت. دفعات بعد باز هم زد و من بر نداشتم. مادرم1شب منفجر شد گفت دیگه شورش در اومده! گوشی رو من بر می دارم میگم پریسا خوشش نمیاد کسی راجع به این مسخره بازی ها باهاش حرف بزنه. بهش گفتم بیخیال خودت رو پیش ملت بد نکن! گفت به جهنم. لازم نکرده این ها دوستم داشته باشن. دلیلی نداره هر کسی بیکار شد گوشی رو برداره واسه تو چرت و پرت بگه! این حرف ها از بیخ بی خودن گفتن ندارن که! سکوت کردم. باهاش موافق بودم. تلفن صداش در اومد و من با آرامش قانعش کردم که بر نداره. خودم هم بر نداشتم. با مادرم موافق بودم. دلم نمی خواست کسی خاکستر ها رو بیدار کنه. بذار بخوابن! بذار سرد و خواب باقی بمونن! دیگه نمی خندیدم. چشم هام باز بودن. نیمه باز بودن. مادرم دید. فهمید. کنارم نشست. گفتم مادری چیزی نیست فقط دیگه نمی خوام حرفش رو بزنم. نمی خوام هم چیزی ازش بشنوم. اذیت میشم و کسی نمی فهمه. برای اون خانمه جالبه. برای من جالب نیست. برای من تلخه. خیلی تلخ. مادرم اصلا عقب نشینی نکرده بود. درست شبیه سال ها پیش.
-اصلا لازم نیست به چیزی که از اولش شدنی نبود فکر کنی که تلخ باشه یا نباشه. این باید نمی شد و نشد.
چشم هام داشتن بسته تر می شدن.
-می دونم مادری. دیگه خیالم نیست. یعنی واقعیتش، …
چشم هام باریک شده بودن.
-خوب واقعیتش فقط گاهی. یعنی خیلی کم پیش میاد که بیاد به سرم که آخه این وسط تقصیر من چی بود؟ من در جهان خدا خیلی متوقع نبودم. پس واسه چی این، …
چشم هام رو دیگه بستم ولی نه خیلی سفت. کافی بود پلک هام بسته باشن. مادرم کنارم نشسته بود با1سینی چایی.
-اشتباه رو همه می کنن دختر جان. ولی اشتباه دومت بزرگ تر بود. اینکه با خودت و زندگی لج کردی. تو باید بعد از اون داستان ها با یکی از موارد سر راهت ازدواج می کردی. تو گفتی نه و اونقدر هم سفت گفتی که دیگه هیچ راهی جز تصدیقت نموند. از بین اون ها که پشت سر گذاشتی1دونه هم مثبت نبود؟
خیالم نبود به واقعیت. گفتمش.
-چرا مادری بود. مثبت هم داخلشون بود. ولی من نمی تونستم. نمی خواستم. نمی تونم. نمی خوام. نمی تونم! نمی خوام! مادری! نباید!
مادرم لیوان رو داد دستم.
-واسه چی نباید! برای چی!
دیگه فقط بسته بودن پلک هام کافی نبود. داشتم سفت به هم فشارشون می دادم. باز هم کافی نبود. این فشار کافی نبود. 1قطره درشت و شیطون از حصار بسته ای که اونهمه زور می زدم بسته باقی بمونه گذشت و از لای مژه هام زد بیرون. دست بالا نکردم پاکش کنم.
-من خیالم نیست مادری فقط گاهی، …
-اون گاهی ها هم اشتباهه. اصلا نباید اجازه بدی بیاد به سرت. نشدنی ها نشدنی هستن دختر جان. شبیه چشم هات. باهاش کنار اومدی. سخته ولی کنار اومدی. با این هم کنار بیا. باید بیایی.
انتظار داشتم بگه با چیز هایی که دیدی و فهمیدی دیگه باید آدم شده باشی. ولی نگفت. مادرم بزرگوارانه از گفتن هایی که می دونم در ذهنش می چرخیدن گذشت تا کمتر دردم بیاد. چه قدر مادرم رو دوستش دارم. چه قدر اذیت شد از دستم! کاش به جای من خدا بهش بچه بهتری می داد! سرم رو کج کردم ولی به شونه های مادرم تکیهش ندادم. جرأتش رو نداشتم. می دونستم اگر سرم به شونه هاش برسه حصار پلک هام بد جوری می شکنن. و این رو نمی خواستم هرچند مادرم دیگه فهمیده بود.
تلفن دوباره زنگ زد. اون لحظه هیچ بدم نمی اومد مادرم برداره و هرچی دلش می خواد بگه. مادرم از جا نپرید. آروم ولی مصمم و سفت بلند شد و رفت طرف تلفن. چیزی نگفتم. در کمال شرمندگی احساس بچه کوچولویی رو داشتم که1کسی اذیتش می کرد و مادرش اومده بود حمایتش کنه. اصلا بدم نمی اومد مادرم حق کسی رو که این طور با حرارت پرتم می کرد وسط خاکستر ها بذاره کف دستش. گوشی رو مادرم برداشت. خالهم بود. مادرم مشغول صحبت با خالهم شد و هرچند صحبتشون خیلی کوتاه بود ولی من فرصت کردم اون2تا جوب کوچیک که عاقبت از حصار پلک های بستهم آزاد شده بودن رو از صورتم پاکشون کنم و با چند تا نفس عمیق به خودم بیشتر مسلط بشم.
اون شب گذشت و من تا همین دیروز به گوشیه ثابت خونه جواب نمی دادم. دیروز باز زنگش صدا کرد و من به قصد اینکه1دفعه دیگه سفت و سخت و هرچند نامحترم به نظر برسم ولی محکم تأکید کنم که دلم نمی خواد در مورد شایعات صحبت کنم و چیزی بشنوم بلند شدم برداشتم. خالهم بود. دنبال مادرم می گشت. گفتم پیش من نیست. دلم می خواد این گوشی فعلا زنگش صدا نکنه. دلم می خواد اون خانم دیگه برام گریه نکنه و واسه کسی سلام نرسونه. دلم می خواد خاکستر ها همچنان سرد و بی حرکت باقی بمونن. دلم می خواد، …
ساعت از9گذشت و من همچنان دارم چرت می نویسم. احتمالا این رو منتشر کنم. به جهنم که ملت میان می خونن. من آدرس از اینجا پخش نکردم. من اینجا رو تمدید می کنم که هرچی دلم می خواد بنویسم. تا کی ما آدم ها زور می زنیم باطن هامون مخفی بمونن و پشت تعارف های تزئینی پنهان میشیم؟ اصلا بذار ملت بخونن. اصلا ای کاش دقیقا همون ها بخونن و بدونن که از این همدلی کردن هاشون خوشم نمیاد. بذار بدونن. بذار زشت باشه بذار بر بخوره فقط دیگه تمومش کنن!
به نظرم این رو منتشرش کنم بدون رمز. خستهم از رمز و راز و تمام سنگینی هاش. خیلی خستهم. دیشب بد خوابیدم. خوابم میاد ولی صبح شده. از اون بیرون صدا میاد. ظاهرا باز بارون گرفته. شاید هواشناسی درست گفته باشه. باید بلند شم1زنگ به مادرم بزنم. این شب ها و روز ها همهش کابوس می بینم. دلواپسم. واسه مادرم. واسه اون پیرمرد بیمار، پدرم، واسه برادرزادم که حالا دیگه تقریبا مطمئنم به طرز ترسناکی ازم ارث گرفته. ارثیه هایی که من واقعا دلم نمی خواست بگیره. اما گرفته و خودش نمی دونه. ای کاش هرگز ندونه! خدایا حفظش کن من دلواپسشم! باید بلند شم. روز خیلی وقته شروع شده. من هم اینجا نوشتم و1خورده سبک تر شدم. دیگه زمان حرکته. آهایی زندگی! بابا زمان! وایستید من هم بیام!
این روز ها مدلم اینه!
سلام به همگی.
بچه ها هوا اینجا داره یواشی یواشی میره رنگ پاییز بشه. به نظرم موافق نباشم ولی بابا زمان توقف نداره. هرچی التماسش کردم1خورده یواش تر برو فقط خندید و دستم رو گرفت و گفت بیا باباجون جا می مونی بیا بریم جلو از پاییز رد بشیم بریم طرف1بهار دیگه! چی می شد بهش بگم آیا؟
این روز ها داخل خیال های در همم انگار سمساری راه افتاده. همه چیز پیدا میشه خخخ! از خیال های منفی و مثبت بی سر و ته بگیر تا افکار دردسر سازی از مدل اسمش رو نبر که نه اینجا میشه بگم نه هیچ کجای دیگه که گرفتارم می کنه!
از بس حرف واسه گفتن دارم بزنم موندم اول به چی گیر بدم و این تراکم باعث میشه کلا سری موضوعات توی نظرم رو بیخیال بشم. من همیشه همین مدل دیوونه بودم هنوز هم هستم. مثلا کتاب خوندن دوست دارم ولی اگر1دفعه1دسته کتاب گیرم بیاد هیچ کدوم رو نمی تونم بخونم و می بینی6ماه گذشت من اصلا پوشه کتاب ها رو باز نکردم آخرش هم حذفش می کنم بدون اینکه خاطرم بیاد چی داخلش بود و حذف شد ولی اگر همون کتاب ها تکی تکی برسه دستم مثل بچه آدم میرم می خونمش و واسه کتاب بعدی نق می زنم. شکلک بسیار دیوونه با ابعاد متعدد از دیوونگی های معمول و غیر معمول.
در همه موارد همین مدلی هستم. فیلم ها و کارتون هایی که دوستشون دارم، وظایفی که باید انجامشون بدم و حتی کار هایی که عشق می کنم از انجام دادنشون.
واسه همین هم میرم به سایت آقای عباسی می گردم1سری کتاب که دلم می خواد بخونم پیدا می کنم فقط1دونهش رو دانلود می کنم می خونم بعدش میرم1دونه دیگه دانلود می کنم و همین طور تا آخر.
مادرم حسابی سرما خورد و رسما داغون شد. به نظرم عاقبت ازش دریافت کنم این جناب ویروس رو که امیدوارم خدا نسلش رو ببره1جای دیگه. هنوز که نگرفتم ببینم کی ویروسه خاطرش میاد به من گیر بده!
امروز زده بود به سرم رفتم تقویم برداشتم تمام تعطیلات خودم از مهر تا آخر اسفند رو شمردم57روز شد. هرچی گشتم3روز دیگه پیدا کنم بشه60تا رند در بیاد نشد. شکلک دیوونه بسیار نامتعارف.
این گوشی هم هر2دقیقه1دفعه نق می زنه از جنس اعلام پیام های واتساپی و میره که حرصم رو از اعماق انجماد بکشه به سطح ولی هنوز موفق نشده. به توضیح رفیق وفادارم جناب ایسپیک گوشیم که خدا ازم نگیردش، فعلا از جایی یا کسی که لازم باشه پیامش رو باز کنم بخونم چیزی نیست پس لازم نیست بلند شم ببینم حرف حسابش چیه. حس واتساپ باز کردن که اومد مکالمات باز نشده رو هر کدوم1دفعه باز می کنم دوباره می بندم خوانده نشده ها از آک بودن در میان و میشن جزو خوانده شده ها و حله. سر جمع5دقیقه هم زمان نمی خواد پس نق های گوشیم رو بیخیال اون پیام ها هم بذار جمع بشن تا همه رو1جا باطلشون کنم خیالی نیست.
شکلک شونه بالا انداختم یعنی به جهنمِ تاریک که از نظرت نامتعارفم. این مدلی دلم می خواد باشم درست همین مدلی.
دیروز در آرامشی از جنس بی حسیه هرچی شد به جهنم، واسه مادرم جریان اون خرید آخریم رو گفتم. بنده خدا مونده بود چی بگه. موافق نبود موافق هم نیست ولی قبلش در مورد منطق و حریم و1سری مزخرفات دیگه اون قدر گفتیم و گفتیم که اگر بهم معترض می شد زیر تمام تأیید های این چند روز اخیرش می زد درضمن من هم کار خودم رو کرده بودم پس دیگه حرفی واسه گفتن نبود ولی ایشون در عین حال گفت که شخصا با این مدل ماجرا ها موافق نیست و نیست و نیست و این چیز ها کلا درست نیست و نیست و نیست و آرامشی که این مدلی کسب بشه تلقینیه و واقعی نیست و اصلا آرامش نیست و درست نیست و…
عادل1دفعه وسط ماجرا زنگ زد و بحث قطع شد ولی حالا مادرم می دونه و من هم نمی فهمم واسه چی عجیب دلم گرفته از اینهمه بد بودن خودم در حق مادرم. همیشه گفتم که برادرم فرزند بهتری واسهش بود کاش من هم می شد شبیه برادرم می شدم برای مادرم. برای خونوادم و برای خدا. اون دلش هم از مال من پاک تره. به نظرم خدا بنده هایی از مدل برادرم رو به بد جوهر های پدرسوخته ای شبیه من ترجیح بده. کاش می شد من هم شفاف و سر به راه بودم! کاش می شد!
از بچگیم که خاطرم میاد همیشه پدرسوختگی داخل خونم می چرخید و گاهی چنان ناکسی هایی به سرم و در عملم ظهور می کرد که خداییش از هیچ بچه ای نمی شد تصورش کرد.
مثلا نمی دونم واسهتون گفتم یا نه که1دفعه همه بزرگ تر های فامیل از خاله ها گرفته تا زن دایی و خلاصه همه خونه مادر بزرگه جمع بودن ما بچه ها هم بودیم نمی دونم چه مراسمی بود داشتن لوبیا و سبزی و از این چیز ها پاک می کردن و خمیر رشته درست می کردن و از این تشکیلات واسه به نظرم آش پختن داخل1مراسم و ما بچه ها هم طبق معمول مشغول شیطنت و اذیت کردن بودیم و با لولیدن زیر دست و پای بزرگ تر ها پدرشون رو در می آوردیم. این وسط من زد به سرم که تلافیه خاطرم نیست چه دردی رو سر یکی از پسر دایی هام در بیارم. شاید هم اصلا تلافی در کار نبود و فقط شیطون به جلدم رفته بود که اذیتش کنم و1تفریحی کنم که در جریانش چند نفر در1زمان اذیت بشن و من به چند تا چیز1جا بخندم.
به بچه ها گفتم بیایید از این3تا پله که می خوره به حیاط بپریم پایین هر کسی بلند تر پرید برنده. اون طفلکی ها هم قبول کردن و هرچی مادر هامون گفتن نکنید من بچه ها رو پر می کردم و بچه ها هم از خدا خواسته همراهم زدن به دل خطر. به اون پسر داییه طفلکیم که واسه پیاده کردنه هدف منفیم در نظرش گرفته بودم گفتم مجتبی تو کم می پری داداش هات و پسر خاله ازت می برن بیا من کمک کنم زیاد بپری. نوبتت که شد لب پله ها وایستا من میام پشت سرت1چیزی بلدم کمکت می کنه از همه بیشتر بپری. اون طفل معصوم هم باورش شد کلی هم ذوق کرد و گفت باشه.
خلاصه نوبتش شد و رفت لب سکو که بپره وسط حیاط من هم رفتم پشت سرش گفتم حالا من می شمارم هر زمان گفتم3تو با تمام زورت بپر. بچه ها نفس ها رو حبس کرده بودن1نفرشون هم تردید نکرد که تو می خوایی چه غلطی کنی! بچه های معصوم که شبیه من نبودن. شفاف بودن و فرشته.
زن دایی وسط حیاط نشسته بود روی حصیر1مجمعه خیلی گنده گذاشته بود جلوش پا هاش رو دراز کرده بود2طرف مجمعه داشت1عالمه حبوبات پاک می کرد حسابی هم خسته شده بود. حبوبات زیاد بود و مجمعه بزرگ بود و این بنده خدا نفهمیدم واسه چی ظرف جدا نگرفته بود و داخل همون مجمعه حبوبات پاک شده رو می فرستاد1طرف و سنگ ریزه ها رو جدا می کرد می ذاشت1گوشه دیگه مجمعه و حبوبات پاک نشده رو هم داخل همون مجمعه کوه کرده بود و خلاصه تمام کارش داشت داخل همون1مجمعه پیش می رفت. خیلی طول کشیده بود ولی داشت پیش می رفت.
خلاصه! من پشت سر مجتبی ایستادم و اون آماده پریدن و مطمئن از برنده شدنش داشت از هیجان دیوونه می شد. طوری که خودش حس نکنه دست گذاشتم پشت لباسش و شمردم. 1، 2، 3. و درست زمانی که اون پرید من هولش دادم پایین!
مجتبی نپرید. پرواز کرد. خداییش خیلی بیشتر از پرش بقیه رفت ولی به جای اینکه عمودی روی پا هاش بیاد پایین افقی اومد پایین و صاف هم ولو شد وسط مجمعه مادرش و تمام زحمت های از صبح تا اون لحظه مادرش در1ثانیه به باد رفت و حبوبات داخل مجمعه اعم از پاک شده و پاک نشده و البته سنگ ریزه ها و آشغال های استخراج شده همه1سره شد و این اتفاق چنان سریع پیش اومد که مادرش1لحظه شوکه به داخل مجمعه خیره مونده بود که1دفعه از نتیجه کارش کاملا پاک شده و بچهش وسط ویرانه های داخل مجمعه ظاهر شده بود.
زن داییه بیچاره من اولین و ساده ترین راه رو واسه تخلیه حرص و خستگی های بی نتیجهش رفت. نفهمیدم اول گریه مجتبی بود که بر اثر سقوط رفت هوا یا اول کتک مادرش بود که نوازشش کرد. به نظرم جفتشون هم زمان اتفاق افتادن. مجتبی هم زمین خورد هم کتک. بچه ها تا چند دقیقه بعدش هنوز مونده بودن چی شد. بزرگ تر ها مشغول آروم کردن مادر و بچه بودن. حبوبات باید دوباره پاک می شد و کار حسابی عقب افتاد به طوری که همه باید خیلی سریع تر می جنبیدن بلکه کار سر موقع انجام بشه و دسته جمعی برن کمک زن دایی و بشینن پای پاک کردن حبوباتی که1دفعه پاک شده بود و دوباره باید از اول پاک می شد. مادر ها بچه ها رو حسابی دعوا کردن که پدرسوخته ها مگه نگفتیم این طوری بازی نکنید! بچه ها گناهی شدن مادر ها هم همین طور و کلا ماجرا واسه همه حسابی سخت شد. واسه همه جز من. وسط این گیر و دار کسی تردیدش به من نرفت و محض خاطر خدا1نفر از بین اونهمه شاهد هم سن و سال خودم به سرش نزد که واسه بزرگ تر ها بگه بابا واسه چی ما رو متهم می کنید تقصیر این بودش که همچین افتضاحی بالا آورد!
من بعد از1دل سیر تماشا، رفتم داخل دستشویی و اون قدر خندیدم که کم مونده بود خفه بشم.
اعتراف می کنم همین حالا هم که دارم این رو می نویسم وسطش بار ها و بار ها از شدت خنده متوقف شدم تا بتونم ادامه بدم.
1دفعه هم نصفه شب پسر خاله کوچیکم رو چنان ترسوندم که با تمام وجودش ترسید و با تمام زورش جیغ بلند و کشداری کشید اون هم درست بیخ گوش مادر بزرگ و پدر بزرگم که جفتشون به شدت از خواب پریدن و بچه بیچاره از ترس داشت روانی می شد و مادر بزرگم مجبور شد سریع برسوندش دستشویی و بچه چنان ترسیده بود که مادر بزرگه مجبور بود بره داخل دستشوویی دست بذاره پشت کمر بچه تا این طفلک بتونه بدون ترس بشینه خودش رو تخلیه کنه. پدر بزرگم حسابی حرصی شد و بچه رو حسابی دعواش کرد، مادر بزرگم حسابی از جیغ بچه ترسید و کم مونده بود سکته کنه، بچه بیچاره از ترس از خودش بی خود شده بود و من خودم رو زده بودم به خواب و زیر پتو داشتم از ته دل می خندیدم و پدر بزرگم با اعتقاد کامل به مثبت بودن من و فتنه بودن پسر خاله من رو با تمام قوای کلامش می زد توی سر اون و چه خوشی می گذشت به من!
1دفعه دیگه هم… به نظرم باقیش بهتره بمونه واسه دفعه های بعد.
خلاصه اینکه من از بچگی جوهرم جوهر نبود نکبت بود هنوز هم هست. بچه ها واسه چی این طوریه آیا؟ مگه نه اینکه خدا تمام بنده هاش رو پاک آفریده و پاک می فرسته به دنیا؟ پس واسه چی من اینهمه نکبت بودم و هنوز هم گاهی1جا هایی اون چنان بدجنسی هایی به سرم می زنه که به نظرم خود ابلیس هم فحشم میده که در اختراع شرارت روی دستش زدم؟ این آخریش هم خیلی جدیده کاش از سرم بپره اگر انجامش بدم وااااییی!
نکنه منتظری جزئیاتش رو اینجا بنویسم! اگر این طوره پس تو هم خیلی از خودم عاقل تر نیستی خخخ!
معذرت حس خوش زبونی این روز ها نیست. نمی دونم فعلا مدلم اینه. خیال هم ندارم سعی کنم عوض بشه. بذار همین مدلی باشه تا خودش بره. خدایا کمکم کن!
باز هم نق دارم بزنم ولی خسته شدم می خوام برم باقیش باشه بعد. این رو ویرایش کنم ببینم چند درصدش می مونه واسه انتشار.
من فعلا رفتم.
شاد باشید!