بعد از ظهر2شنبه. از سر کار اومدم باید برم کلاس. اسکنرم رسید. آخ جون. ولی نرفتم نگرفتمش. گفته بچه های نصب و آموزشش شیراز بودن تازه رسیدن میره واسه فردا صبح. گفتم صبح سر کارم گفت پس باشه واسه فردا بعد از ظهر. بعدش هم پرسید لپتاب داری می خوایی روی لپتاب نصبش کنی؟ گفتم بله. به نظرم اگر سیستمم از اون گنده غیر قابل حمل ها بود این بنده های خدا می اومدن اینجا. شاید حالا هم بیان اگر بگم ولی نمیگم. می خوام خودم برم. اگر خدا بخواد و مورد نکبتی پیش نیاد فردا شب اسکنره اینجاست. آخجان!
میگم که! مگه نصب اسکنر با نصب مثلا پرینتر تفاوت داره؟ چیش اینهمه سخته که باید برم اونجا واسم نصبش کنن؟ من پرینتر گرفتم بسته بندی آوردمش خونه بعدش بازش کردم بعدش نصبش کردم و کامل بلد نبودم زنگ زدم فروشندهش رو آوردم اینجا واسم رو به راهش کرد الآن موندم واسه چی اینجا خدمات آموزش و نصبی رو هم بدون اینکه خودم نق بزنم پذیرفته و روی فروششه! شکلک تعجب. یا این کاره خیلی سخته یا اینجا یعنی این چند متر مغازه این بنده خدا خارج از مرزهای ایرانه. بیخیال ولش کن ولی باز دوباره هم میگم که! من ویندوزم داغونه منتظرم تعطیل بشم عوضش کنم. این نصب شده ها همراه ویندوزم می پرن و من واسه نصب پرینتر و اسکنرم دوباره باید راه بی افتم دنبال ملت آیا؟ وووییی شکلک قیافهم جمع شد از نمی دونم چیچی.
واسه سر در آوردن از داستان نصب اسکنر به1زنگ زدم خخخ گیر بود و خخخ بیخیال خودم درستش می کنم مطمئنا اینهمه سخت نیست این بنده خدا هم به خاطر تعهد به مشتری داره این کار رو واسم می کنه. ممنونشم حسابی.
اوخ دیرم نشه کلاس زبان و داستان هاش. نه هنوز زمان دارم.
باید جمله هام رو درست کنم. عادت هام گاهی کار دستم میده. دیگه داخل گفتارم هم گاهی آیا رو می فرستم آخر جمله و بعدش حواسم جمع میشه و دیگه نمیشه جمعش کنم خخخ. خدا کنه بتونم از فایل های اسکن شده چیزی که می خوام رو دریافت کنم. ایول میمیرم واسه اینکه کتاب بخرم بیارم بخونم. هر کتابی که دلم بخواد. فارسی نیست البته ولی، … بیخیال مثبتش اینه که زبانم قوی تر میشه. سر و بیخ فکرم رو بزنی اون طرفش داخل موارد اسکن می چرخه الآن. تا زمانی که بیارمش خونه امتحانش کنم نتیجه هم بده خاطرم جمع بشه. اخلاق مزخرفیه ولی مال خودمه و کاریش نمیشه کنم. هی یکی همون که گفتی رو تأیید کردم که بیاره و آورد اگر مدلش اونی که باید نباشه من رسما به حسابت می رسم هرچی هم ایمیل یکی نشان بهم بفرستی چیزی عوض نمیشه خخخ. ممنونم ازت دیوونه. به نظرم سخت بود دنبال چیزی بگردی که به کار من بیاد در حالی که به اندازه کافی از مدل نیاز من نمی دونستی. ممنونم.
این چی بود دیگه؟ گوشیم جیغ کشیده میگه1ایمیل خارجکی واسم اومده خخخ. خدایا اگر نتونم جدی باشم دیر میشه و من همچنان در حال جفنگ پرونی باقی می مونم. جدی نمی دونم این ایمیله چیچیه باید برم ببینمش.
آخ خدا چه خواب دلم می خواد! اگر پلک هام بره روی هم صد درصد خواب می مونم. این1دفعه سرم اومد. ترم پیش خوابم برد و10دقیقه مونده به کلاس پریدم. خدایا آماده نبودم اصلا تصور نمی کردم خوابم ببره. فقط خدا می دونه چه جوری آماده شدم و رفتم کلاس. بیشتر از1ربع ساعت دیر رسیدم. خیلی بد بود خیلی. دیگه هرگز دلم نمی خواد تکرار بشه. استرس اون دقیقه ها واقعا آزارم داد. اینه که الآن به هیچ عنوان مژه هام رو به هم نمی چسبونم می ترسم بخوابم و دیر بلند شم و خخخ.
به نظرم بد نیست من فعلا دیگه ننویسم و برم آماده بشم واسه آماده شدن واسه اینکه آماده بشم برم کلاس خخخ. دلم خواست این تیپ از جفنگ رو هم بگم مشکلی هست آیا؟ به جهنم که هست بذار باشه من این مدلی دلم می خواد و انجامش میدم چون دلم می خواد.
به جان خودم20دقیقه مونده به2من2و30باید اونجا باشم. باقیش باشه بعد فعلا من رفتم. باز میام!.
برچسب: این رو هم کنار بقیه بنویس!
دشمن های عزیز
سلام به همگی. صبح جمعه هست و من واقعا باید بلند شم ولی نمیشم. از زیر پتو جفت دست هام رو فرستادم بیرون دارم می نویسم. تنبل خودتی دیشب دیر خوابیدم اصلا جمعه هست دلم می خواد ولو باقی بمونم چپ نگاه می کنی که چی؟
روز بالا بیاد زنگ بزنم ببینم سرفه های فوق افتضاح مادر به کجا رسید. 2شب پیش کم مونده بود کار دستش بده و من یواشکی دلواپسم واسه بیماریش که طول کشیده و با برادرم جفتی رو انداخته.
بگذریم.
دیروز با رفیق ها زدیم بیرون ولی به جان خودم من مثبت بودم. نق کمتر زدم، با مه از هر رنگی مراوده نداشتم، مثل بچه مثبت ها نشستم بغل دستشون و زود تر از همیشه هم برگشتیم و من خیلی مثبت اومدم خونه. خوب البته صبر کنید بابا تشویق ها نمی ذارن اصلش رو بگم که. یواش تر بابا! داشتم می گفتم. خوب البته تقریبا1ساعت پیش از بیرون رفتن، داخل خونه با تفریحات مدل بیرونی و البته تک نفری در منزل حسابی بهم خوش گذشته بود واسه همین خیلی لازم نبود منفی باشم خخخ!
خوشم میاد خودم هم نمی فهمم چی میگم. خوب چیکار کنم خوشم میاد دیگه! البته فقط گاهی!
از این هم بگذریم.
بچه ها دیروز دلم واسه1سری دشمن عزیز تنگ شد. معذرت می خوام یکی دوباره کرنومترت رو نکشی عقب زورم به همه چیزم می رسه جز دلم. تنگ میشه و من نمی تونم بهش حکم کنم که تنگ نشه.
می گفتم. دیروز دلم یواشکی تنگ شد. حسابی تنگ شد. وحشتناک تنگ شد. رفتم یواشکی1دید کوچیک زدم تا ببینمشون. از لای1در1خورده نیمه باز. زیاد نمیرم طرفش ولی گاهی لازم میشه. دیروز هم یکی از اون گاهی ها بود. رفتم یواشی از لای در سرک کشیدم و دشمن های عزیز رو دیدمشون. عوض نشدن. زیاد طولش ندادم. نه حالش بود نه لزومش. از کنار در نیمه باز گذشتم و رفتم سر تفریح تک نفری بلکه فراموشم بشه. همه چیز هایی که همه میگن فراموش کن فراموشم بشه. همه چیز هایی که فراموشم نمیشه فراموشم بشه.
لا به لای تفریحات وسط زمین و آسمون هم فراموشم نشد. دلم1نقطه پایان می خواست. نقطه پایان واقعی. دلم می خواست1بیخیالشِ واقعی نه روی صحنه ای، می شد بگیم به تمام گرد و خاکی که بلند شد و تمام سبز ها رو سیاه کرد. دلم خیلی چیز ها می خواست که نمی شد.
تا جایی که خودم می دونم من هرچی از دستم بر اومد کردم. دیگه واقعا ازم بر نمیاد. بلد نیستم نفسش هم دیگه نیست. چیزی عوض نمیشه چون…
من واقعا پاک کردن های بخش خودم رو به عهده می گرفتم اگر… حاضر نشدم از مرز خودم بیشتر رو پاکش کنم. این تنها کاری بود که نکردم. سفت هم ایستادم و گفتم نه! نه! نه! هنوز هم میگم نه! البته دیگه لازم نیست چیزی بگم. شکر خدا هوار ها تموم شدن و ویرانی های بی صدا رو هم کسی نمی بینه که دردسر بشه. کاش دیگه دردسر نشه چون باز تمامش خراب میشه سر من و من دیگه حس و حال در خودم نمی بینم از زیر آوارش بخزم بیرون!
بله ویرانی های بی صدا دیده نمیشن ولی من هنوز می بینمشون و هنوز گاهی شبیه دیروز سردی و سیاهیه ویرانه ای که زمانی اونهمه آباد بود حسابی اذیتم می کنه. بچه ها کلی دعا کردم خدا از خاطرم ببره تا دیگه از لای در یواشکی نبینم. دیگه خواب نبینم. دیگه دلم تنگ نشه. دیگه چشم هام یواشکی… نمی دونم واسه چی اجابت نشد. یعنی دیر تر اجابت میشه آیا؟
خیال می کردم دیگه خیالم نیست. یعنی ظاهرا خیالم نیست. نمی افتم توی تخت تا زمان نامشخص بخوابم و وسط هزیون از ضجه زدن هام خفه شم. شکر خدا دیگه امنم. چیه به من چه1کسی به حالت فعلیم میگه حالت امن. به بقیه میگه پریسا رسیده به حالت امن و به خودم میگه دیگه امنی پریسا. ایراد ادبیاتی به من وارد نیست مخترع این عبارت من نبودم ولی از نظرم خوشگله دلم می خواد استفادهش کنم. غلطه که غلط باشه به من چه! دیوونه هم خودتی!
داشتم می گفتم که خلاصه این روز ها امنم. امنم فقط گاهی این… بیخیال زورم که به بینش و منطق همه جهان نمیشه برسه. من از طرف خودم مطمئنم. مطمئنم که هرچی باید و هرچی نباید کردم تا ستون های ریخته باز بره بالا. من کاملا توانش رو داشتم که خاک های طرف خودم رو کامل پاک کنم. اما فقط طرف خودم. خوب به قول اون شاعر که یادم نیست کی بود، گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود. ولی این گاهی ها عجب بد هستن گاهی! زمان هایی شبیه دیروز و اگر به کسی نگید دیشب و اگر باز هم به کسی نگید1خورده هم امروز صبح! یعنی همین الان!
دیروز در موردش با کسی حرف نزدم. دیشب هم نزدم. امروز هم خیال ندارم که بزنم. فایده نداره. بعضی هاشون می خندن، بعضی هاشون سکوت می کنن، بعضی هاشون میگن هنوز سر عقل نیومدی پریسا؟ ول کن دیگه! بعضی هاشون هم نصیحت های درستی می کنن که من ازشون پرم. پس چه فایده ای داره گفتن های من؟
به کسی نگفتم به هیچ کسی ولی اینجا نمیشه نگم. باید بگم. باید! واسه خاطر دل خودم. حتی اگر به این نوشته رمز بدم و رمزش رو هم به هیچ کسی هیچ کسی ندم تا بخوندش، واسه خاطر دل خودم باید اینجا بگم!.
دلم تنگ شده واسه بهار! واسه آبادی هایی که دیگه هرگز نیستن! واسه دشمن های عزیز! به جهنم! دروغ که نمیگم. عزیز هستن دیگه! گفتنش رو به جرم هام ضمیمه کنه هر کسی موافق این گفتن ها نیست من نمی تونم اینجا نگم.
کاش جهان بهتری داشتیم! کاش دیدنی تر از اینی بود که حالا هست! کاش پاک تر می شد جهانمون! پاک از تمام گرد و خاک هایی که بلند میشن و تمام سبز ها رو سیاه می کنن! سیاهی هایی از جنس1ابدیتِ تاریک که فردایی درش نیست. میشه با فانوس ها روشنش کرد و مدعی شد که خوب شب رفت پس حله. ولی شب پشت فانوس رو فقط فانوس دار ها می بینن و همیشه دسته کم1نفر هست که دلش از شبی که پشت سرش، پشت فانوس های روی صحنه حاکمه به درد بیاد و نتونه فراموش کنه رنگ شفاف آسمون صبح رو! کاش می شد اون1نفر در این صحنه من نباشم! خسته شدم. دلم فراموشی می خواد! خدایا کمکم کن!
ایام به کام.