سلام بچه ها.
یعنی آخ جون. یعنی خداجونم از بس می خوامت خفه شدم. یعنی از شدت هیجانات مثبت الان زده به سرم. یعنی ول کن این ها رو همون آخجون! آخجون، آخجون، و باز هم آخ، جون.
بچه ها خدا این ماه معجزه بارونم کرد و من الان1عالمه کار نکرده اینجا هست که باید پیش از رفتن به سر کار انجام بدم ولی دلم نمیاد این رو که دیشب نوشتم بدون ویرایش ول کنم برم. کاش بشه درستش کنم بزنمش اینجا اگر هم نشد امروز یا امشب می زنم ولی این نوشته ها رو عوض نمی کنم که یادم باشه دیشب یعنی شنبه شب نوشتم و1شنبه صبح داشتم ویرایش می کردم و نمی دونم کی زدمش.
خبر! خبر خوش! اصلا منتظرش نبودم چون باورم نمی شد برسه ولی رسید!
جمعه شب بود که ناغافل اومد و شنبه صبح هواااارم رو از خوشی درآورد.
اون شب سردرد نداشتم ولی خسته بودم. دلم1کوچولو مه داشت البته نه خیلی ولی من از سنگینی هفته ای که گذرونده بودم و شما در جریانش هستید کمی سنگین بودم. جسمم زمان می خواست برای احیا. همیشه همین طورم. کاش سریع تر زمانی برسه که دیگه این طوری نباشه ولی فعلا هست. هرچی خدا بخواد!
بیخیال داشتم حرف می زدم!
دیشب بعد از1سری گوشی بازی های منفی و مثبت ولو شدم روی تخت و چشم هام رو بستم. همه چیز اونجا پشت پلک های بستهم منتظر بودن.
-نه! امشب رو بیخیال بشید! لطفا! می خوام بخوابم!
ولی نمی شد. از جهان درون سرم خلاص می شدم و از بیرون صدا می اومد. صدای آژیر گوشیم که بهم می گفت پیام واتساپی دارم.
-آخ خدای من!
-پریسا! ولش کن! ساعت از12گذشته. تو خوابی.
-ببینم کیه.
-فردا ببین. فردا.
-زنگ می زنه!
-بذار بزنه!
-پیام اومده!
-بذار باشه! جایی نمیره! داخل گوشیت می مونه تا فردا صبح که بلند شی.
-آخههه آآآآآآآآ!
-بخواب پریسا. فقط چشم هات رو باز نکن. بسپار به من و به شب. بخواب.
تداعیِ ترسناکی از اعماق دیشب ها. وحشت!
-نه! نه! نه!
ادراک.
-باشه. به من نسپر. فقط بسپر به شب. بخواب پریسا چیزی نیست.
-پیام گوشیم.
-همینجا می مونه تا تو بازش کنی. فردا. بخواب.
شب بود و من بودم و خواب. خواب. خواب!.
با صدای هشدار زنگ ساعتم بی حال چشم باز کردم.
-هنوز6نشده.
-درست5. 1ساعت اشتباهه. این حواس متمرکزت، …
-وااااییی!
-زهر مار!
چه قدر می خواستم باز بخوابم. بهشت! ولی پیام! دیشب پیام داشتم. ببینم کیه مگه چه قدر طول می کشه؟ بعدش میشه خوابید. گوشی رو برداشتم. بازش کردم. واتساپ. پیام. نگین!
-سلام پریسا بگم یا بذارم از فضولی بمیری؟ میگم چون نمی تونی تحمل کنی1دفعه از شدت فضولی می ترکی دردسر درست می کنی نمیشه جمعش کرد. پریسا! من کارم درست شد. ساعت7صبح باید سر کار باشم. گفتم همین الان بهت بگم چون می دونم1عالمه دعا داری واسم که ایشالا مرخصی نداشته باشی و ایشالا تعطیلیت زیاد نباشه بری بگردی به ریش من بخندی و ایشالا1عالمه از این ها. خلاصه اینکه میرم سر کار.
خدایا! خدایا! خدایا خدایاااااا!
-پریسا! با چی بزنم بی هوشت کنم که دردت نیاد؟ آخه تو باز واسه چی زده به سرت؟ باز چی، … پریسا! اتفاقی افتاده؟
-جدی باورم نمی شد کسی بتونه از شدت شادی سکته کنه ولی من کم مونده بود این بلا سرم بیاد.
-حرف بزن وگرنه، …
-اتفاق! آره. افتاده. 1اتفاق بهشت! این، قشنگ ترین اتفاقی بود که می شد پیش بیاد.
-تو به نظرم1خورده، …
-نه نه من درمون نمی خوام به خدا!
-تو نخواه مگه دست خودته؟
-بابا من چیزیم نیست نزده به سرم این واقعا خوبه!
-پریسا! دقیقا، چی، شده.
-نگین میره سر کار. باورم نمیشه. یکی از جوجی هام میره سر کار. یکی از بچه های امام رضا داره میره سر کار. از اون کار هایی که کاره! این، این، خدایا این، خدایا می خوامت! خدایا می خوامت! خداااایاااا مییییی خواااااامت!
خستگی و خواب و همه منفی ها1دفعه رفتن. صبح دیروز برای من سریع تر از هر صبح دیگه شروع شد. دیگه نمی شد توی تخت ولو بمونم. پرواز کردم بیرون و رفتم توی بغل صبح.
-آخ پریسا بر اون ذاتت!
-برو باباااااا!
مدت ها بود که زیر دوش آواز های شاد نخونده بودم! خخخ!
زمانی که رسیدم سر کار از خوشی می رقصیدم. پریدم داخل کلاس و به مربی اصلی گفتم نگین براش کار درست شد!
بنده خدا چنان گیج شد که خیال کرد1اتفاق بد افتاده. چند لحظه طول کشید که متوجهش کنم چی شده. چه حالی داشتم! تا ظهر بچه ها هم از این حال خوشم عشق کردن. کلاس ما رو مدرسه کرده بود محل تمرین و اجرای نمایش نمی دونم چه مسابقه ای و مربی اصلی درگیر کار شده بود و من و بچه های کلاسمون منتقل شده بودیم اتاق بازی. مربی دستور درس ها رو داد و رفت. من هم، خوب، به خدا درس هم دادم ولی راستش1کمی آسون تر گرفتم و وسطش بهمون خوش گذشت. به همهمون. عذاب وجدان باید داشته باشم آیا؟
دیروز ظهر که رسیدم خونه از خستگی های شاد درست شبیه1جسد متحرک بودم. بسیار خسته ولی بسیار سبک!
زنگ تلفن ثابت خونه از جا پروندم. نگین!
-کوفت! خواب بودم.
-معلومه نعشه ای. بیدار شو بریم بیرون.
-برو بابا خوابم هنوز.
-پاشو دیگه هوا خوبه من خرید دارم بریم دیگه!
دردسرتون، میدم. خخخ! بیرون بودیم. خرید می کردیم. می خندیدیم. در مورد کارش حرف می زدیم. خوش می گذشت به من. نگین کارمند می شد. خدایا شکرت!
توی راه خونه توی فکرم ذوق می کردم که، …
-عجب روزی بود! عجب قشنگ شروع شد! عجب خبر خوشی! خبر! چی؟! خبر خوش! خدایا این خبر خوش… وایی خدای من! یعنی واقعا؟!
الان توی خونه هستم و در حال نوشتن این خط ها1سوال خیلی خیلی عمیق توی سرم فرو رفته و می چرخه. خیلی دلم می خواد جوابش رو بدونم و خیلی خیلی دلم می خواد که جوابم مثبت باشه.
-من خبر خوشم رو گرفتم. یعنی میشه که1نفر دیگه هم اون طرف اجابت دعا های من رو گرفته باشه؟ خدایا اون لحظه ای که می گفتم دعا می کنم راست می گفتم. واقعا می کنم. خدایا تو که هر شب داری می شنوی و می دونی. یعنی میشه هم زمان با خبر خوشی که من گرفتم اون دعا هام هم اجابت بشه؟ یعنی میشه که به همین زودی بفهمم که اون درد ها دست از سر بنده تو برداشتن و دیگه باقیش سلامتیه؟ من دعا کردم و باز هم دارم همیشه دعا می کنم. یعنی میشه اجابت بشه؟ خبر خوشی که به اومدنش اصلا و ابدا معتقد نبودم به من رسید. چه ناگهانی هم رسید و چه غافلگیریِ عزیزی! یعنی میشه دعا هایی که اینهمه به اجابت و به صاحب درگاهی که دعا هام رو می فرستم معتقدم اجابت بشن؟ خدایا میشه؟ خدایا لطفا!
-پریسا! میشه توضیح بدی معنی این اشک ها روی لبخندت چیه؟
-به نظرت دعا ها ساعت آمین دارن؟ یعنی اجابت میشه؟
-تو عجیبی پریسا! حتی در دشمنی کردن هات.
-من دشمن کسی نیستم. فقط دلم نمی خواد که، …
-که چی؟
-هیچی.
-چی لازمه که جمله ناتمومت کامل بشه؟
-نمی دونم.
این صادقانه ترین جوابی بود که به نظرم رسید. نمی دونم.
خدایا! تو خیلی خدایی. من بنده کاملی نیستم ولی تو خدای تمام عیاری هستی. لطفا سر مصلحتت رو1کوچولو بچرخون اون طرف و دعا هام رو اجابت کن. من خبر خوشم رو گرفتم. خدایا تو که دلت نمیاد1نفر اون طرف بدون اتفاق های مثبت جا بمونه؟ خدایا منتظرم. به قول یکی منتظرم ها! خدایا! من منتظرم. هر شب کنار شونه های انتظار اجابت ها منتظرم. می دونم که تو هم دوستم داری و دلت نمیاد خیلی منتظر بمونم. من خبرم رو و لبخندم رو گرفتم. خدایا! مثل همیشه برامون خدایی کن. من دعا می کنم. خدایا! اجابتم کن تا لبخند ها برابر باشن.
به امید صبح.