دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یواشکی.

صبح4شنبه. باید آماده بشم برم کلاس. میشم حالا. با موهای خیس نشستم اینجا به بهانه اینکه1خورده خشک تر بشه بلند میشم دارم تنبلی می کنم.
ریدینگه رو بلد نشدم آخرش. کاش دیالوگ ازم بپرسه!
دیشب تیمتاک بودم. بیشتر از زمان های دیگه در این روزها. بخش دوم مسابقه موزیک. حسابی شلوغ بود و آخجون امشب نیمه نهایی و5شنبه هم اصل برنامه زنده تیمتاکی خدایا هیچ چی نشه من بتونم برم گوش کنم برنامش با حاله حیفه از دستم در بره!
تقریبا خودم رو کشیدم به حاشیه اینترنت این روزها. خوب1خورده وجدان درد شدم وسط این گیرواگیر اگر اون وسط ازم بر می اومد باید می موندم ولی، … نتونستم. نمی تونم. نمی تونم این روزها. این دفعه. این برنامه. این هفته. این هفته و هفته آینده بره بلکه من1کوچولو نفس بکشم. البته یواشکی. تمام این روزها، تمام این هفته، تمام هفته آینده تا، … از شدت دلواپسی یواشکی نفسم تنگ میشه. اگر اون وسط بودم مطمئنم وا می دادم. این رو نمی شد یواشکی نگهش دارم وسط صحنه در مقابل چشم و گوش همه وا می دادم. نباید. اومدم کنار. حالا اگر وا هم بدم خیالی نیست. یواشکی دست هام مشت میشن. یواشکی نفس هام سریع میشن. یواشکی مغزم تیر می کشه. یواشکی تند شدن جریان خون داخل رگ هام رو حس می کنم. یواشکی دعا می کنم. یواشکی گریه می کنم. یواشکی منتظرم. منتظرم! یواشکی. آخرش هم، … آخرش چی میشه؟ خدایا! زده به سرم. این روزها یواشکی زده به سرم. اه بسه دیگه اول صبحی نمیشه این چیزها داخل سرم نباشه؟ کتابم کو!
دیشب1کسی داخل تیمتاک اومده بود اینجا رو دیده بود به این کتابم کو می خندید. نمی دونست این واقعیه. این روزها سر خیلی چیزها با خودم درگیر میشم و واسه خلاصی از تمامشون ناخودآگاه دستم رو می برم اطرافم و حواسم که جمع میشه می بینم داخل سرم یا بیشتر به زبون دارم میگم کتابم کو؟
این هفته هم میره. و هفته بعد. مطمئنم که بعد از این یواشکی ها هم باز من درگیر و دلواپس خواهم بود. این روزها خیلی خیلی چیز دارم واسه درگیری و دلواپسی. اون ها خیلی هاشون یواشکی نیستن. واضحن و واقعی. کاملا واقعی. به حقیقت کتابی که لمسش می کنم. ولی این، … این هفته، … این، … خدایا به خیر کن من واقعا، … باشه باشه می دونم اشتباهه ولی دست خودمه مگه؟ من از انتهای این قصه چیزی نمی خوام فقط، … فقط بدونم که اون ستون ها همچنان عمودی باقی می مونن. خیالم نیست از دور تماشا کنم فقط نیفته! یکی ایمیل بعدیت رو باز نمی کنم می تونم تصور کنم چه کلمات مهرآمیزی داخلش می فرستی واسم. هی به خدا تقصیر من نیست دست من هم نیست تازه چیزی که نمیشه من دارم زندگیم رو می کنم آرزو کردن که ایراد نداره!
داره8میشه. باید بلند شم. سر8و30باید کلاس باشم. استاد این جلسه گرامر و دیالوگ و ریدینگ درس نمیده. فقط لغت و تمرین و پرسش و از این مزخرف ها. گفته اگر می خواییم غیبت کنیم روزهای این مدلی غیبت کنیم. من نمی خوام. غیبت کردنم نمیاد خخخ. من باید اونجا باشم. باید!
4شهریور کلاس های آیلتس شروع میشن. همه میگن وحشتناک سخته. من جزوه ندارم. بهم میدن ولی بیناییه. باید اسکن کنم. بریل کردنش رو بگو. اه لعنت! داخل این استان نکبت به این بزرگی1جایی نیست بشه مراجعه کنم بهش این لعنتی رو بریلش کنم. واقعا که خجالتآوره. پای ادعا که میاد سقف آسمون رو جر میدیم که فلان مؤسسه چنینه و فلان مرکز چنانه و از این فوق اراجیف. پای عمل که میاد تا نوک گوش های خرکی میریم پایین. من1چاپگر بریل می خوام که واسم این نکبت ها رو بریل کنه آخه چه مدلی این ها رو بخونم بدون اینکه زیر دستم باشن؟ خدایا کاش من ایران نبودم! یعنی اینهمه جا وسط زمینت هست ملتش دارن حالش رو می برن باید از آسمونت مینداختیم اینجا اون هم با نقص بینایی که واسه خوندن1جزوه کزایی اینهمه بچرخم؟ آخه عدلت رو شکر این درسته؟ الآن من چه غلطی کنم آخه؟
باز من حرصی شدم. خدایا من چاپگر بریل می خوام اینهمه رو که نمیشه دستی بنویسم آخه! هر کسی ندونه تو که می دونی دست های من، … بعد از صدمه هایی که دست هام و همه جونم خوردن، … من دیگه هرگز نتونستم کیبورد بزنم. اگر طولانی کاری رو کنم از درد بیچاره میشم. اگر مجبور بشم این جزوه ها رو دستی بنویسم باید فاتحه دستم رو بخونم. حتی واسه خاطر تایپ طولانی با صفحه کلید هم اگر مواظب نباشم دستم اذیتم می کنه. خدایا واسه تو که نباید ثابتش کنم لازمه آیا؟ من باید این ها رو بریل کنم. اینجا چاپگر لعنتیه بریل نیست. بیا پایین بگو من الآن چیکار کنم؟ بقیه با چشم می خونن مال من رو تو زدی نفله کردی باید با دست بخونم امکاناتش اطرافم نیست بیا واسم حلش کن. بیا واسم بنویسش. بیا واسم بخونش. بیا دیگه!
امروز صبح از دنده عوضی پا شدم برم پیش از کلاس دنده رو تعمیرش کنم این شکلی روزم شروع بشه هم خودم دیوونه میشم هم ملت رو خل می کنم. جدی من، … معذرت دست خودم نیست1خورده دلم، … دلم، … گرفته. تنگ شده. دلم می خواد می شد1خورده چند کلمه حتی اندازه1پیام متنی فسقلی، … خدایا نباید بگم. خدایا نباید باشه. خدایا نباید! معذرت می خوام. خدایا معذرت می خوام!
بسه دیگه8شد با این نوشتن ها الآن درست نمیشم فقط دیرم میشه. من رفتم. اوه گوشیم صدام زد تلگرام کی پیام زده بهم؟ خخخ من رفتم لباس و کلاس و پیام و هی بابا زمان جان لحظه هات وایستا جا موندم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم جمعه!

باز هم جمعه. دیروز تقویم می دیدم تا22بهمن دیگه تعطیلی بی تعطیلی. شکلک خشم. خشم جدی. خدا کنه خیلی بد نگذره! لعنت بر ذات هرچی نق امسال من واسه چی این مدلی شدم؟ یعنی میشه تموم بشه آیا؟
در حال خوندن1کتاب صوتی هستم. داخلش1زن افریته سیاستمدار هست. مثلا داخل این کتابه مشاور رئیس جمهور آمریکاست. کتابه تخیلیه. این زنه، … ووووییییی خداجونم یعنی این هیچ نقطه مثبتی نداره. قیافهش که ترسناکه. اخلاقش هم سوپر گَنده. هر ثانیه هم در حال سیگار کشیدنه. دندون هاش جرم گرفته و سیاهن. دهنش هم بوی نیکوتین میده. به خدا از خودم نمیگم داخل این کتابه این مدلی ازش گفته. با اینهمه سیاستش در مقامش نگهش داشته. من که میگم آخر داستان مشخص میشه تمام نقشه ها زیر کله همین زنه بود و کلا کاخ سفید داخل این داستان و کل ملت و ما خواننده ها به وسیله این دراز لاغر دودی بی خاصیت سر کار بودیم. اما سیاست هاش، … 1چیزی بگم؟ این موجود منو یاد یکی از آشغال ترین افرادی که در تمام عمرم محکوم به آشنایی باهاش شدم میندازه. به خدا نمی دونم واسه چی اما ازش که می خونم احساس می کنم مدل موجودیتش بی نهایت شبیه اون آدمه هست. همه چیز این قهرمانه همه چیز عوضیش از نظرم شبیه اونه. خودمونیم بذار اعتراف کنم. شاید واسه همینه که اینهمه از این نقش منفی داخل این کتاب بدم میاد. بیشتر از قهرمان1داستان تخیلی. از زمانی که این وارد داستان شد سعی کردم این اعتراف رو قورتش بدم اما موفق نشدم. من حرف خودم وسط دلم جا نمیشه پس اعترافش می کنم1جایی. و کجا بهتر از اینجا! نویسنده کتاب وسط داستان توصیفات منفی از این زنه زیاد کرده و من هیچ کدوم رو از خودم درنیاوردم اما این شباهت رو خودم کشف کردم خخخ. این با سیاست بازیش کاخ سفید رو از فهمیدن1واقعیت خطرناک در آخرین لحظه منحرف کرد و بعدش نمی دونم چی میشه باید باقیش رو بخونم. تازه داره مثل موش کور زیرزمینی زیراب اونی که می خواست رئیس جمهور رو از نقشه های منفی آگاه کنه رو می زنه و زنگ زده به بالادستیه طرف و داره پیش اون خرابش می کنه و با چه ادا اطوار مثلا منطقی و واقع گویانه ای! اما واقع بین اگر باشم، که البته نیستم، خیلی هم تقصیر این زنه نیست. رئیس جمهور داخل این کتابه عقل داره یا مدعی هست که داره. طرف رو در لحظه آخر شروع کنفرانسش دید. تلفن رو هم دید تلفنچی رو هم دید قیافه نگران تلفنچی و قیافه عوضیه این زنه رو هم همین طور. واسه چی دخالت نکرد؟ واسه چی1لحظه به این کرم خاکی تردید نکرد که این مدلی ضایع نشه؟ البته هنوز ضایع نشده اما1دروغ وحشتناک به تمام جهان از زبون ایشون گفته شد و کل داستان رفت داخل آستینش. اگر تق ماجرا در بیاد این بیچاره فوق نابود خواهد شد. نقش مقابل سعی کرد همین رو بگه اما اون زنه اجازه نداد رئیس جمهوره آگاه بشه و به نظر من خود این مردک هم شعور فهمیدن نداشت پس حقشه هرچی سرش بیاد. اما با اینهمه این زنه، … وایی خدا این زنه، … این آشغال، … این، …. این، … این چیز، … خدایا چه قدر من از این آدم داخل این داستانه بدم میاد! خدا کنه آخرش1چیزیش بشه حسابی داغون بشه من حالم جا بیاد خخخ!
خاطرم هست1دفعه که حالم خیلی منفی بود1کسی در توصیف اون چیزی که اذیتم می کرد می گفت ببین پریسا همه ما آدم ها مدعی هستیم که1چیزی به نام عقل رو در وجود خودمون باور داریم. مدعی هستیم ولی ازش استفاده نمی کنیم. چیزی که واسش به مرز جنون پیش از مردن رسیدی از بیخ باطله. تو مسؤول بیداریه همه نیستی. اون هایی که مدعی عقل هستن باید اهل استفاده ازش هم باشن. اگر نخواستن و نکردن به اینهمه که تو صرف اسم و نشونشون می کنی نمی ارزن. و اگر تو هم نخوایی این رو بفهمی پس تو هم به دلواپس شدن های اطرافیانت نمی ارزی. باید ولت کرد وسط این آتیشت بمیری.
طرف درست می گفت. واقعا خیال داشت وسط آتیشم ولم کنه بمیرم. خسته شده بود از نفهمیدن هام. من هنوز گاهی نمی فهمم. شبیه چند شب پیش. و بعد حواسم جمع میشه و بیدار میشم. به امید زمانی که دیگه فهمیدن فراموشم نشه و … خدایا کمکم کن! بیخیال! از این زنه داخل این داستانه بدم میاد. شرمنده چه بفهمم چه نفهمم من از این موجود بدم میاد. نمی تونم این رو کاریش کنم خخخ! دیشب1چیزی شبیه1ترجمه داغون از1مقاله فرستادم واسه بازبینی. خودم که تقریبا مطمئنم باید حالا ها بخونم تا به ترجمه کردن برسم ولی، … اعتماد به نفس من رو اگر بیابون داشت الان جنگل شده بود.
این3شنبه پایان ترم. درس نخوندم. یعنی خوندم درس شب امتحانی نخوندم.
بدم میاد تعطیلات تموم میشه. به شدت از اینکه شنبه برسه خوشم نمیاد. خدایا کاش می شد شغلم عوض بشه! بیفتم1جایی که خیلی با مردم سر و کار نداشته باشم. مخصوصا بچه ها با اینهمه مشکلات نچسبشون! خدایا! آخ خدایا خدایا!
دیشب1خواب ترسناک دیدم. قبل از خواب سردرد داشتم. فقط1خورده بود ولی به شدت سنگین شده بودم. خوابیدم و این سردرده در تمام صحنه های خوابم باهام بود و1دفعه وسط خواب دیدن هام حس کردم1چیزی کنار سرم چند میلیمتر عقب تر از گیجگاه سمت راستم هست. دست بهش زدم شبیه1جوش کوچولو بود ولی زمانی که خواستم با ناخن بترکونم یا بکنمش1دفعه دیدم1کوچولو دراز تر شد. کنجکاو شدم و با نوک2تا انگشت گرفتم یواش کشیدمش دیدم داره میاد. آروم لمسش کردم دیدم1میله بلند خیلی نازک خیلی شکننده هست که با لرزش از جنس وحشت دستم1دفعه شکست. خیلی نازک بود و به شکنندگی1رشته ماکارونی خام. درست همون مدلی. داشتم از ترس و تعجب دیوونه می شدم. باقیه میله رو گرفتم یواش از داخل سرم می کشیدم بیرون. به خدا حسی که داخل سرم داشتم رو قشنگ یادمه انگار بیداری بود. این چیز هرچی که بود رو می کشیدم بیرون و این همین طور می اومد و تموم نمی شد. قشنگ احساس می کردم1چیزی از پشت سرم رد میشه و تا بناگوش سمت چپم امتداد داره و حالا داره میاد بیرون. حس خوشایندی بود اگر اونهمه نمی ترسیدم. عاقبت میله کامل در اومد. اندازه کل سرم بود. از این بناگوش تا اون یکی. نیم دایره بود و خیس. از وسط مغز نداشتهم گذشته بود و حالا من کشیده بودمش بیرون. آروم به محل خروجش روی سرم دست کشیدم. چند تا قطره خون بود. بعدش دستم خورد به1چیزی. شبیه1جوش کوچولو بود ولی این دفعه دیگه می دونستم چیه. آهسته با نوک2تا ناخن سرش رو گرفتم و خیلی یواش کشیدم. شروع کرد به بیرون اومدن. این دفعه بدون اینکه بشکنه تمامش در اومد با همون حس و حال و همون احساس داخل سرم. هیچ دردی نداشتم فقط سرم1جوری می شد و بعدش که این در می اومد بیرون داخل گوش راستم صدای1سوت آروم می شنیدم و1مدل سبکی خاص داخل سرم بود. به نظرم2یا3تا از این ها در آوردم. دنبال بعدیش بودم. نبود یا من ندیدم. عجب سرم سبک شده بود! بعدش1دفعه حس کردم گوش راستم سنگینی می کنه. انگشت کردم داخل سوراخ گوشم و نوک انگشتم ته گوشم سر چند تا از اون میله ها رو لمس کرد. چند تایی با هم1دسته کوچیک بودن. با خودم فکر کردم الان که ناخن هام بهشون نمی رسه این ها خودشون دارن میان جلو وایستم به محض اینکه تونستم با2تا ناخن بگیرمشون و یواش بکشمشون بیرون. خدایا چه حس قلقلک عجیب و، … آخ خدای من!
الان بیدارم و به جای تمام اون حیرت های داخل خوابم الان دارم می ترسم. این دیگه چی بود؟ البته1خورده می دونم چم شد. دیشب1خورده ناپرهیز شدم. یعنی از نظر جسمی. خوردنی های نباید هم خوردم. غیر مجاز برای من. فست فود خخخ. وایی که چه خوشمزه بود! خوب چیکار کنم دروغ بگم یعنی چی خوشمزه بود دیگه! خودم رو که نمی تونم عوض کنم از این آشغال ها دوست دارم دیگه! پرهیز می کنم1نفر دیگه که نمیشم! ای بابا! ولی جدی بین فست فود ها دیگه پیدزا دوست ندارم. یعنی خیلی دوست ندارم. از زمان پرهیز به این طرفم هر دفعه خوردم بعدش به شدت اوضاعم به هم ریخت. خوردنیه دیشبی هم اوضاعم رو به هم ریخت ولی خیلی کمتر از اون بشقاب های خوردنیه خوشمزه خخخ. خلاصه که دیشب ناپرهیز شدم بد جوری هم شدم و نتیجهش شد اون سردرد و اون خواب های کزایی که الان از فکرش کل موجودیتم میشه شبیه چندش. همین الان وسط نوشتن مو هام رو زدم کنار و به اطراف گیجگاه هام دست کشیدم خخخ. چیزی اونجا نبود. نه جوشی نه سوراخی. زده به سرم خوب مشخصه که چیزی اونجا نیست! خدایا گفتم شفا نمی خوام ولی این دیگه خیلی زیاده! بیخیال ولش کن یادم بره.
دیشب اینجا باد و بارون بود. الان نمی دونم سرده یا من سردمه.
به نظرم عصر4شنبه بود که1کسی با زنگش غافلگیرم کرد. بهش نگفتم ولی6متر از شدت غافلگیری پریدم. روز پیشش یعنی3شنبه اگر تاریخ ها درست خاطرم مونده باشه، بدون اینکه خودم بدونم رفته بودم روی روان طرف. به خدا تقصیر من نبود من از کجا می دونستم بعدش هم من واقعا1جایی گیر کرده بودم باید نق می زدم که بفهمم این گیر رو چه مدلی رفعش کنم به کی باید می گفتم آخه! خلاصه اون بنده خدا از1000جای دیگه ظرفیت اعصابش لبریز بود و من کلا واسش فوق تکمیلش کردم. اون هم البته هوار نکشید. معمولا صداش رو بالا نمی بره فقط، … از دست این فقط ها. بقیه رو نمی دونم ولی این فقط ها رو من ترجیح میدم که نبینم. خوب البته این دفعه دیدم. هیچ چی نگفتم. در مواجهه با این فقط ها دفاع هم جایز نیست و من نکردم. سکوت کردم سکوت مطلق. قهر نکرده بودم ترسیدم چیزی بگم دردسر درست بشه کشیدم عقب و سکوت. زمان هایی شبیه این سکوت می کنم. دلم یواشکی گرفت. حرصی نبودم فقط دلم گرفته بود. بلد نیستم توضیح بدم. مطمئن بودم نه اون شب نه هرگز سر این ماجرا با طرف بحث نمی کنم. توضیح اضافه نمیدم، سعی نمی کنم قانعش کنم، از خودم دفاع نمی کنم، در موردش هیچ صحبتی نمی کنم، اخم نمی کنم قهر نمی کنم تلافی نمی کنم کلا هیچ کاری به نشان اعتراض انجام نمیدم نه حالا نه هرگز. به این ها کاملا مطمئن بودم. هیچ تمایلی به این مدل وحشی گری های مدل خودم نداشتم. تجربه های تاریک بهم گفتن که نتیجهش اصلا مثبت نیست. اما حسابی دلم، …
-واسه چی اینهمه، … آخه تقصیر من نبود که!
این رو حتی پیش خودم هم بلند نگفتم. فقط1گوشه ولو شدم و یواشکی1خورده خخخ! بعدش هم آستینم رو کشیدم روی چشم هام و بعدش هم بلند شدم رفتم ببینم مشق ننوشته اگر هست بنویسم که نبود. دیر تر رفتم مشقه بود و بی صدا نوشتم و خخخ! عصر4شنبه واسه خودم دراز کشیده بودم و طبق معمول یا تقریبا طبق معمول رو به سقف داشتم از سکونم حالش رو می بردم و با اون زنگه چنان غافلگیر شدم که چند لحظه شبیه خوابزده ها وا رفته بودم و اون بنده خدا خودش از پشت خط یخم رو آب کرد. بهش نگفتم که غافلگیر بودم. چی باید می گفتم؟ که فلانی بعد از اون خشم بی هوارت خیال می کردم بگی به جهنم و انتظار نداشتم بدون حرص پشت خطم باشی؟ کلی حرف زدیم. به ماجرای پیش اومده کمی تا قسمتی خندیدیم و، … تلفنه که تموم شد سبک تر شده بودم ولی به نظرم طرف درست میگه باید بلد بشم1سری گیر ها رو بدون نق زدن رفعشون کنم. از ترس اینکه اشتباه کنم و حقی به دستم ضایع بشه روان ملت رو پاک می کنم که چی خخخ! این بنده خدا رو زیاد اذیتش می کنم باید حواسم جمع تر بشه!
دیشب داشتم1شعر ناتمومم رو کامل می کردم که گریهم در اومد. طول نکشید تا2قطره نباریده بودم که گوشیم زنگ خورد و1، … هی1ممنونم تو واقعا دوست خوبی هستی. به خدا راست میگم من واقعا دوستت دارم!
شعرم تموم نشد. هنوز هم نیمه باقی مونده چون دیگه نتونستم در اون حال بمونم و باقیش رو بنویسم. ممنونم1حسابی ممنونم.
باید1خورده خودم رو مجبور کنم در انجام وظایفم سفت تر و منظم تر باشم. زمان هایی که به حال خودم رها میشم خیلی بد میشم. کاری که دلم نخواد انجام نمیدم، از روی برنامه پیش نمیرم، حسابی زمان تلف می کنم، ول معطلم و از این ول معطلیم لذت می برم، انجام وظایفم منظم نیست، سرعت عمل در کار هام نیست، در لحظه سیر می کنم و هرچی اون لحظه بخوام و ایجاب کنه انجام میدم و با هر سرعتی که خودم دلم بخواد، خلاصه عنصر نکبتی از این جهان هستم واسه خودم. پیش از این یادش به خیر داخل محله علی می گفت پریسایی کن. دقیقا زیادی واسه خودم پریسایی می کنم. نمی دونم علی الان کجایی. زود تر از این ها دلم می خواست اسم ازت ببرم ولی حس کردم رضایت نداری اسم ازت هیچ کجای اینترنت آشنا ها برده بشه. ولی الان، … علی آدرس اینجا رو گرفته بودی نمی دونم میایی یا نه. ای کاش این دفعه رو بیایی و فقط این رو بخونی که دلم تنگ شده واست. کاش برگردی! علی من واسه خاطر این مدلم خیلی حرف و دردسر واسه خودم درست کردم اما درست نشدم. اگر دلم واسه کسی تنگ باشه خیالی نیست که طرف کیه. بزرگه یا کوچیک. مذکره یا مؤنث. مجازم دلتنگش باشم یا مجاز نیستم. دلم که تنگ بشه هوار می زنم که هی! دلم تنگ شده واست. و اگر به هر دلیلی دستم به طرف نرسه، هوار می زنم که آهااایی! دلم تنگ شده واسه فلانی. اگر کسی واسم عزیز بشه تفاوتی نمی کنه موقعیتش، جنسیتش، و موقعیت خود من چه مدلی باشه. صاف به طرف میگم ببین تو دوست خوبی هستی من دوستت دارم. و باز هم اگر دستم به طرف نرسه، یا به هر دلیلی نتونم به خودش بگم، هوار می زنم که آهاااایی همه بدونید فلانی دوست خوبیه دنیا شنیدی من فلانی رو دوستش دارم. این هیچ خوب نیست علی ولی من نمی تونم جز این باشم. به قول خودت، خودمم. این هم از نشونه های پریسایی کردن هامه که به خدا گاهی واقعا واسم دردسر شده و میشه اما من نمی تونم عوض بشم. و حالا کاش بخونی که میگم دلم تنگ شده واست. من نمی دونم الان در چه حالی. اینترنت رو هنوز می چرخی یا نه. سایت های آشنا رو هنوز می بینی یا نه. اینجا میایی و منو می خونی یا نه. اما دلم تنگ شده واست. کاش بخونی و کاش بخوایی که برگردی! داخل محله، داخل تیم تاک، داخل هر جایی که خاطره هات هست و خودت نیستی، کاش باز هم باشی! دلتنگم. دلتنگ خیلی ها که باید باورم بشه داستان دل و دلتنگی ها براشون معتبر نیست. خیلی ها به خیلی مدل ها سعی کردن که دیگه دلتنگ نباشم. سعی کردن باور کنم که ارزش ها، … بیخیال من هنوز دلم تنگ میشه. واسه تمام اون هایی که خودم و دلم و دلتنگی هام خیالشون نیست دلم تنگ میشه. خیلی هم زیاد. اون قدر که از تصور نبودن هاشون بدون صدا می بارم. خیلی هم زیاد می بارم. سعی کردم کمتر بشن این باریدن هام اما فقط تونستم صداش رو حذف کنم. حالا مدت هاست که بدون صدا از فشار دلتنگی هام می بارم. و چه شدیدن این باریدن ها که بعد از شروع تا مدت ها توقف ندارن. کاش غیبتت اون قدر طول نکشه که هوای دلتنگی واسه تو هم خیس بشه! کاش زود تر برگردی!
پیام از بلایندگرام این هم عجب داستانیه واسه خودش. کلی ماجرا داره خخخ! ازش خوشم میاد. اما واتساپ رو حذفش نمی کنم این رفیق شفیقیه حیفه از دستش بدم. برم چند تا پیام و چند تا جوک بخونم حالم جا بیاد. این روز ها هرچی کانال جوکه گیر میارم عضو میشم. کانال ها خوبن. کسی کسی رو داخلشون نمی شناسه. خنده های تک و ناآشنا. چه قدر حرف زدنم میاد. نق. بیخیال اینجا درسته که خودمم اما بد نیست1خورده بس کنم. باید1زنگ به مادرم بزنم ببینم کی حرکت می کنن و کی می رسن، بعدش1خورده اینترنت بازی کنم، بعدش1خورده درس بخونم، بعدش خخخ بسه دیگه من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پراکنده!

سلام بر5شنبه.
کلاس دیروز صبحم شوت شد به امروز. بد هم نشد من برگ های بیشتری پیچیدم ولی تموم نشد. هرچی می پیچم از حجم این ها کم نمیشه انگار ولی از دیشب مثل اینکه1راه میانبر پیدا کردم که1درصد سریع تر بشم و کارم هم بهتر بشه. این درخته چه قدر برگ داره. امروز باید آفتاب گردون های نصفه رو ببرم تمومش کنم این هم طلسم شده انگار.
سرم داره فحشم میده از درد. این هفته زیادی زیاده روی کردم. خودم می دونم ولی، …
-توجیه ممنوع!
باشه بی توجیه. اشتباه کردم ولی واقعا چیکار باید می کردم؟ به خدا خیلی داشت بهم فشار می اومد خیلی زیاد. فقط این مدلی می شد1خورده تخفیفش بدم. تخفیف که نگرفت الان از سردرد گیج می زنم آخه من واسه چی عقل وسط سرم نیست؟ این چه کاریه؟ من که می دونم آخرش سردرده دسته کم میشه اینهمه از خط پایان رد نشم واسه چی رد میشم آخه؟ خوب کمترش هم اگر بخواد جواب بده جواب میده و من بوق مگه اون لحظه می فهمم؟ نمی فهمم که! نمی فهمم آخه!
این هفته داره میره. بذار بره! بیچارهم کرد. آخ سرم! ولی گذشته از سردرد به نظرم الان بد نیستم. دلم، … کاش بینا بودم. دلم می خواست تنهایی برم سفر. خیلی خیلی پیش خاطرم نیست از کجا شنیده بودم که1کسی می گفت هر زمان دلم خیلی پر میشه میرم سفر. داخل ماشین میشینم و سر صحبت رو با بغلدستیم باز می کنم و براش تمام ناگفتنی هایی که دلم ازشون لبریز شده رو میگم. باهاش در مورد همه چی حرف می زنم و اون هم حرف می زنه و هر2تا سبک میشیم. بعد از اینکه رسیدیم به مقصد، اون چمدونش رو برمی داره و میره، من هم ساکم رو برمی دارم و میرم. هیچ کدوم هم رو نمی شناسیم. هم رو نمی بینیم. با هم هیچ خاطره مشترکی نداریم. فقط سبک شدیم و گذشتیم. چه قدر دلم سفر می خواد! خندیدن می خواد. حرف زدن می خواد. حرف زدن های بدون دلواپسی. بدون یادش به خیر ها. بدون خاطره ها. دلم سفر می خواد. دلم می خواد بدون دلواپسی با خیال جمع حرف بزنم و بگم و بخندم. دلم شیطونی کردن می خواد و سبک بالی. از همون خنده های94که می رفت روی روان. مدت هاست دیگه اون مدلی نمی خندم. مدت هاست. خدایا از نیمه95باز هم تونستم بخندم. بلند و گاهی شلوغ ولی خودمونیم خندیدن هام دیگه نود و چهاری نشدن. یعنی میشه که بشن آیا؟ دلم تنگ شده. دلم1خورده یواشکی گرفته. نه خیلی. فقط1کوچولو. خدایا یعنی بد نبودن اینهمه بده؟ آخه واسه چی؟ من فقط دلم می خواد بتونم مهربون تر باشم. واسه چی این، … این دفعه هوار نزدم. گریه نکردم نق هم نزدم. اصلا چیزی نگفتم. جز اینجا هیچ کجای دیگه هنوز نگفتم. اولا تجربهش رو داشتم و حتی حیرت هم نکردم، دوما به نظرم در ناخودآگاهم انتظارش رو داشتم. شاید چون اون عصر خیلی پیش خیلی پیش از این هشدارش رو گرفته بودم. طرف با حضورش چنان شدید غافلگیرم کرده بود که آخر شب دوباره پیویه واتساپم رو چک کردم ببینم نزده باشه به سرم. اون روز عصر بهم گفته بود و من گفتم اشتباه می کنی. اشتباه می کنی! اون بنده خدا هم گفت مطمئن باش یا1همچین چیزی. سفت دفاع می کردم. دفاع می کردم که اشتباه می کنی این طوری نیست اصلا هم این مدلی نمیشه. طرف مطمئن گفت می خوایی امتحان کنی؟ دلت می خواد؟ شاید اون لحظه تردید کردم. شاید دلم نخواست چیزی که واسم ارزش داشت رو از دست بدم. گفتم نه نمی خوام. طرف گفت مطمئن باش که درست میگم. گفتم چیزی نمیشه. طرف گفت امتحان کن ببین میشه یا نمیشه. فقط امروز رو توضیح بده. فقط بگو. دلم نمی خواست امتحان کنم. گفتم نمیگم. به کسی نمیگم. به کسی نمیگم! به کسی نگفتم. ولی همیشه به کسی نگفتن ها رو نمیشه تا آخر ادامه داد. آخرش می رسه به جایی که باید انتخاب کنی. باید بگی. باید بین سکوت کردن و حرف زدن، بین آب و آتیش، بین این راه و اون راه1دونهش رو بری. نمیشه واسه همیشه به کسی نگی. و من نتونستم بیشتر طولش بدم. نمی شد. پریروز و دیشب به هشدار اون بنده خدای یواشکی لبخند زدم. لبخندم تلخ بود ولی لبخند بود. آهایی یواشکی! هرچند اینجا رو نمی خونی و اون هایی که اطرافت می خونن هم چیزی از این خط ها دستشون نمیاد که بهت بگن! ولی من اینجا واسه خاطر دل خودم می نویسم نه واسه اینکه تو بفهمی. الان هم دلم خواست بهت بنویسم که ظاهرا درست می گفتی. خوب می خوایی بخندی بخند چی بهت بگم! فقط اگر1زمانی1درصد اینجا رو دیدی و چیزی ازش فهمیدی یا دیدن و چیزی ازش فهمیدن و بهت گفتن، نخوایی بگی دیدی بهت گفتم! از این دیدی بهت گفتم حس مثبتی ندارم لطفا نگو! خوب کاریش نمیشه کرد. این مدلیه دیگه! ولی بیخیال من از امروزم پشیمون نیستم. از این امتحان که خواه ناخواه زمانش رسید و به ناخواه من انجام شد. همچنان باور دارم که من امروز درست میگم. درست میرم. درستم. به خدا این دفعه سر جنگ و سر لج نیستم واقعا به نظرم درست میاد. طرف، طرف ها اون قدر واسم با ارزش هستن که نگم به جهنم. نمیگم به هیچ عنوان نمیگم. ولی میگم بیخیال. بیخیال! من که تجربهش رو داشتم. دفعه اولم نیست. درضمن خودم رو که فریب نمیدم، از زمانی که هشدار اون عصر بهم رسید ضمیرم یواشکی منتظر این زمان بود. پس بیخیال. ولی دلم1کوچولو یواشکی گرفته از خودم. از خودمون. واسه چی اینهمه… بیخیال. این هفته بیشتر از1خورده سردم بود. هنوز هم هست. ولی درست میشه. درست میشم. عادی میشه واسم. عادی میشم باز. دلم تنگ شده. این روز ها وسط لحظه های دیروز و امروز شناور میشم و در لحظه های هوشیاری آواز می خونم. تمرین می کنم تحریر ها رو ولی نمی فهمم واسه چی بیت ها رو که میرم وسط هاش می بارم! بد هم می بارم! خدایا1مدلی به این دل نفهمم منطق بفهمون من خسته شدم از دستش آخه! آهان آخه درست شد! باید بیشتر بنویسمش تا روون تر بشم و کمتر اشتباه کنم. آخه، آخه، آخه. آخه! چیکار کنم عادته دیگه عوض کردنش سخته. بکش عقب بابا با خودم بودم.
داخل داستان هری پاتر مدیر1قدح اندیشه داشت که خاطرات و افکار مزاحم رو از داخل سرش می ریخت اون داخل. اینجا واسه من1مدل هایی اون شکلیه. هرچی داخل سرم هست رو می پاشم اینجا و خاطر جمع میشم. نمی فهمم واسه چی این مدلیه و این مدلی ام. با اینکه می دونم خیلی ها اینجا رو می خونن و چیز هایی که نمیشه یا نمی خوام به کسی بگم رو ممکنه از لا به لای جفنگ نوشت هام بفهمن ولی زمانی که اینجا می نویسم حس می کنم داخل1دفتر خاطرات امن نوشتم. امن نیست ولی من حس سبکی و امنیت می کنم واسه خودم و واسه ناگفتنی هام. ولی خداییش خدایا1کاری کن جفنگیاتم کشف رمز نشن در خیلی موارد من جدی گناهی میشم و واسه خالی نبودن عریضه هم خخخ!
ببینم دیگه چی داخل سرم می چرخه بریزمش این رو؟ آهان!
آهایی طرف که می دونم اینجا رو می خونی! من از دست تو چیکار کنم هان؟ آخه چه مدلی تا کنم باهات هان؟ آخه تو چه سمجی! تو واسه چی مغز داخل جمجمهت نداری هان؟ دستم بهت نمی رسه2تا سیلی سفت بهت بزنم بلکه حواست بیدار بشن آخه! می رسید به خدا می زدمت! تا کی می خوایی این مدلی گیج بزنی هان؟ واسه چی عاقل نمیشی شبیه آدم زندگیت رو پی بگیری هان؟ دست از این خریت کردنت واسه چی بر نمی داری هان؟ خستهم کردی دیوونه بلند شو آدم باش زندگیت رو کن آخه! آدم به سن و سال تو جرأتش به این خریت ها می رسه؟ بس کن دیگه! اطرافت هم ظاهرا1نفر آدمیزاد حسابی نیست به جای من2تا بزنه توی سرت از گیجی در بیایی! عاقل باش بسه دیگه!
خدایا حرصیم این هم شد کار؟ قربون حکمتت با این مخلوقات آنتیکت هیچ مدلی زبون سرشون نمیشه. داخل پرانتز، شبیه خود من! خخخ! خوب واقعیته دیگه! خودم هم زبون سرم نمیشه. خدا نکنه گیر بدم! دست خودم نیست ول کن نیستم خخخ!
اوخ دیرم شد باید بلند شم آماده بشم. بیخیال میرم حالا! کارت که نمی خوام بزنم! ولی خداییش به جای این آسمون ریسمون بافتن ها می شد چند تا برگ بیشتر بپیچم. این هم بیخیال. ولی من دلم واقعا تنگه. این رو نمیشه بگم بیخیال یواشکی حسابی اذیت میشم ازش.
باز هم دلم می خواد بنویسم ولی9شده و من همین الانش هم حسابی دیر می رسم. بیشتر از این نباید دیر کنم. باقیش اگر حسش بود بمونه واسه دفعه بعد. فعلا من رفتم.