دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبحت به خیر!

4شنبه صبح.
به طرز وحشتناکی با بیرون اومدن از زیر پتو مشکل دارم امروز. باید پاشم. فردا کلاس دارم. دیروز نخوندم. صبح تا بعد از ظهر کتابخونه و بعدش هم شیطنت و کتاب و، …
دیروز وارد1دسته تلگرامی5تایی شدم. با خودم5تاییم. دیشب که در جواب سؤال پشت خطی1کسی دیروزم رو توضیحش می دادم، به توضیح این که رسیدم سعی کردم مکث نکنم ولی کردم. خیلی کوتاه. اندازه نیم ثانیه. سعی کردم مشخص نشه ولی شد. طرف پشت خط مکثم رو گرفت. سعی کردم ولش کنه ولی نکرد.
-این افراد اینترنتی هستن؟
-نه واقعی هستن. تمامشون رو دیدم. یکی2تا رو از خیلی پیش می شناسم. از زمان پیش از اینترنتی شدنم.
-همه خیلی صمیمی هستید؟
-نه به نظرم نه خیلی. درجه هاش متفاوته.
-درجه های چی؟
-درجه های نزدیک بودنمون.
-تمام خاطره هایی که بیرون از این گروه با هم دارید همه شیرینن؟ شبیه عکس میوه های بی لک و آبدار و بی نقصی که داخل تصویرها هست؟
-نه. نه اصلا. خخخ1جاهایی سابقه کتک کاری و گاز گرفتن داریم. گاهی هم یکی2تامون به هم اخم می کنیم ولی گاز نمی گیریم. توضیحش، … توضیحات من، …
-خوب بسه. توضیح لازم نیست کامل شد. گرفتم. این درسته.
-چی؟ چی درسته؟
-گروهی که واردش شدی. این1جمع استاندارده.
-چی میگی؟
-میگم در هر موردی، و بعد از آن همه چیز عالی بود و همه به خوبی و خوشی در کنار هم روزگار رو سپری کردن حتی در قصه ها هم مسخره و آبکیه. زندگی که همش خنده نیست. حتی صمیمی ترین دوستی ها هم باید گاهی اخم داخلش باشه که قدر لبخند های بعدی رو بدونیم. و هست. در نزدیک ترین دوستی ها هم گاهی رعد و برق هست. این ها لازمه های رسیدن به اون رنگین کمان بعد از بارونن. داخل همین گروه5نفره به آدم های اطرافت نگاه کن! این واقعیته. واقعیتی که شاید اندازه هیچ رؤیایی برق نزنه اما ملموسه. اما قشنگه. چون هست. می تونی ببینیش. بشنویش. لمسش کنی. درست در دسترس دست هات. در دیدرس نگاهت. در صدارس صدات.
-من نمی فهمم.
-سعی کن بفهمی. این ها چیزهایی نیستن که بشه من واست توضیح بدم. یعنی میشه ولی این ها رو باید بفهمی نه اینکه فقط بشنوی و باور کنی. این طور فهمیدن ها هم با توضیح شنیدن حاصل نمیشن. بهش فکر کن. داری گوش میدی؟ پریسا؟
گوش می دادم اما نمی شد حرف بزنم. می فهمیدم ولی نمی شد حرف بزنم. حالا، اینجا، در این نقطه عمرم، در این نقطه از زمان، در این نقطه از جاده، می فهمیدم. اگر دیروزها بود حتی زمان صرفش نمی کردم که بفهمم. فقط رد می کردمش و با1نه ی بلند و مطمئن و مسخره می گذشتم. ولی حالا اینجا می فهمیدم. خیلی هم خوب می فهمیدم. اما فقط می فهمیدم. نمی شد حرف بزنم. نمی شد! دیدی گاهی بهشتت اون لحظه ایه که کسی بدون اینکه مجبور باشی زور بزنی صدا از حلقت دربیاد دقیقا می خونه چی داخل سرته و از گفتن معافت می کنه؟
-پریسا! دهه90واسه تو فقط1نیمه داره که می تونی روش حساب کنی. نیمه دومش که درش هستی. میشه روش کار کنی. میشه روش حساب کنی. میشه نه کاملا، اما تا حدی که اختیار با خودته و امکانش رو داری به نفع خودت بچرخونیش. نیمه اولش تموم شد رفت. این رو درک کن و اینقدر به پشت سرت نگاه نکن. از این گروه هم2روز بعد لفت نده نرو داخل اون سایتت ننویس که نتونستم. حالا هم بلند شو1پارچ آب سرد بریز روی سرت تا نصفت خیس بشه و هوا از سرت بپره.
خندم گرفته بود ولی نمی شد بخندم. نمی شد!
-پریسا! باور کن دنیا پر از حقیقت هاییه که به قشنگیه سراب ها نیستن ولی همشون هم اونهمه سیمانی و زمخت نیستن. دنیای اطراف ما، دنیای اطراف تو، پره از رنگ های شاد.
با صدایی که صدا نبود از ته نجوا زمزمه کردم.
-رنگ های شاد.
زمزمه هام تأیید می شدن.
-و اتفاق های قشنگ.
-بله. اتفاق های قشنگ.
-و همین طور دوست های خوب.
-دوست های خوب.
از اینجا به بعد دیگه زمزمه هم نمی کردم. نمی شد! از طرف من هیچ صدایی نبود. هیچ صدایی جز سکوتی که شبیه کاغذی که زیر بارون گرفته باشیش آهسته آهسته نمناک می شد. مچاله می شد اما وا نمی داد. از اون طرف خط اما1صدای عزیز شیرین پیچیده بود داخل گوشی. صدای وق و نق1فسقلی آشنا که هنوز هیچ چی نشده عشقش گوشیه و هنوز صدا که از داخل گوشی می شنوه دور و برش دنبال صاحبش می گرده. صدام رو پیدا کردم.
-سلام پدرسوخته ی کوچک.
این بچه هنوز آرتریه. و من از تلفظ یگانه کوچک برانابوس خوشم می اومد. این فسقلی از اون پدرسوخته های یگانه هست که دومی نداره. دسته کم در اطراف من نداره. خلاصه اینکه خوشم میاد این مدلی صداش کنم و به نظرم اون هم عادت کرده و خخخ جواب میده.
داخل گوشی پر از صدای جیغ های از جنس ابراز احساسات شد و من خواه ناخواه در محاصره این حقیقت ملموس و شلوغ از نخ بادبادک بارون خورده خاطرات جا موندم و بعدش تلگرام و بچه ها و، … خواب. امروز صبح که پا شدم، از پیام های داخل گروه فهمیدم که1گیری واسه یکی از بچه ها پیش اومده که هیچ واسش خوشآیند نیست. هنوز باهاش همدردی و حتی همدلی نکردم. این طور که فهمیدم اگر در گفتن هامون احتیاط نکنیم1خورده واسش دردسر بشه. پس سکوت کردم تا ببینم و ببینیم خدا چی می خواد و سرنوشت چه برگی از داخل آستینش رو می کنه و چه مدلی میشه باهاش طرف شد.
چیزی به8نمونده. بلند شم که امروز نمیشه به بیخیالی های روزهای پیش باشم. راستی! اینجا داره بارون میاد و هوا سر صبح1دفعه چنان سردی شد که پریدم در بالکن و پنجره آشپزخونه رو بستم. باز هم راستی! از اون بیرون داره صدای چندتا گنجشک میادش. این فسقلی های شلوغ رو1جور بی وصفی دوست دارم. این ها1جوری هستن خخخ. خوب دیگه من رفتم.
راستی! صبحت هر مدلی که شروع شده، چه آفتابی، چه بارونی شبیه صبح اینجا، به خیر!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همین الان، من، …

شنبه و، … نه ماجرا در کار نیست امروز سر کار جلسه بود و کف و جیغ و هورا و نق البته نه از طرف من و خلاصه اینکه آخر سر قرار شد من فردا2ساعتی اونجا حاضر بشم بعدش بیام خونه تا بعد از13و خخخ آخ جون.
دیشب رفتم داستان کوتاه جدیدم رو بنویسم نتونستم. امروز وسط جلسه داشتم داخل ذهنم تنظیمش می کردم گریهم گرفت مونده بودم با اون قیافه مسخرهم چه معامله ای کنم.
وقفه.
رفتم پشت صحنه محله رو دید زدم پست در انتظار نباشه. خودم از انتظار بدم میاد تا جایی که از دستم بر بیاد دلم نمی خواد کسی در انتظار بمونه. فایرفاکسم، اینترنت اکسپلوررم، کلا ویندوزم بیچارهم کرده الان با فایرفاکس پرتابل میرم داخل محله درست هم نمیشه هرچی باهاش گفتگو می کنم. ولی تا زمانی که میشه از1روزنه هرچند فسقلی کار رو پیش برد من از رو رفتنی نیستم خخخ. الان که کلاس ها موقتا تموم شده و تا توفان بعدی دستم باز تره باید بیشتر پشت صحنه محله چرخ بزنم. این سایت این محله این هرچی میشه اسمش باشه رو من دوست دارمش. باید مواظب تر باشم و خاطرم باشه بعد شروع مجدد کلاس ها و داستان های زندگی عادی بعد از تعطیلات هم درصد نظمم رو ببرم بالا تا واسه همه درها زمان زنگ زدن و در رفتن داشته باشم خخخ.
خلاصه اینکه همه چیز آرومه. زندگی قشنگه. اینجا هنوز برقراره و من می تونم جفنگ پرانی هام رو بپاشم داخلش و همچنان آخ جون.
فردا این ساعت در تعطیلاتم. ایول. الان هم وسط ترجمه کردن هام اومدم اینجا چرخ بزنم برم سر درس. اگر خدا بخواد هفته دیگه فردا شب حرکت و شروع سفر. درصدی استرس. دلم شیرینی خامه ای می خواد. مادرم اینجاست. در حال مکالمه تلفنی با برادر و بحث های همیشگی و با مزه بین این2تا. اختلاف نظر دارن شدید. الان درصدش کمتر شده. داره کمتر هم میشه. و حالا بحث به نفع مادر در حال تغییره. بله گل برای مادر. سر بحث در دست مادر. بله. بله! مادر بحث رو تقریبا برد. در حال تعیید نهایی. ایول قطعیت برد مادر تعیید شد. بله ثبت شد! و حالا مشاهده می کنیم. مادر برنده شد! برنده قطعی این دفعه هم شبیه همیشه، رأیس کل، مادر! حله. بله حله! ایول! سوت پایان بازی نه چیز یعنی ببخشید سوت پایان بحث! همون نتیجه همیشگی. تحلیل هم بی تحلیل خخخ تمام.
داور کاملا بی طرف که من باشم پایان مکالمه تلفنی رو اعلام می کنم. این از این.
اینترنت اینجا1دفعه وحشتناک ضعیف شد اجازه نداد دوباره برم محله.
باید ترجمه1داستان سطح1دیگه رو شروع کنم. کاش زودتر تموم بشه برم سطح2ببینم داستان هاش چه مدلیه.
دلم می خواست می شد داستانم رو زودتر می نوشتم و عید97آماده می شد ولی نشد. هم گرفتارم، هم فکرم گرفتاره، هم تا میرم بنویسمش خیلی زیاد، … قهرمانش1کوچولوی بی نهایت، … خدایا! خدایا! خدایا! …
هوا اون بیرون سرده. بارون میاد. دلم می خواد دستم در ترجمه کردن خیلی تند باشه. نیست. دلم می خواد شبیه جت ترجمه کنم و عالی باشم. نیستم. دلم می خواد زبانم حرف نداشته باشه. داره. دیر جنبیدم. در خیلی چیزها دیر جنبیدم. برادرم همیشه از من آروم تر بود و البته سر به راه تر. در بحث ها همیشه شبیه امشب مادرم قانعش می کرد و نتیجه هم مثبت می شد. من متفاوت بودم. متقاعد نمی شدم. فرمان نمی گرفتم. سر به راه نبودم. این شد که حسابی دیر جنبیدم. واسه فهمیدن خیلی خیلی چیزها دیر جنبیدم. کاش1درصدی شبیه برادرم حرف می شنیدم تا در1سری موارد اینهمه، … به نظرم دیروز بود یا پریروز که این رو به مادرم اعتراف کردم. گفت حالا هم خیلی دیر نیست. نه اونقدر که دیگه نشه هیچ طوری جبرانش کرد. شاید این دفعه هم درست بگه. شبیه همیشه که من نشنیدم. باید تمرین کنم بیشتر ازش حرف بشنوم. شاید بیشتر از این دیرم نشه. شاید! ای کاش!
نمی تونم وارد هیچ سایتی بشم نمی دونم واسه چی. باید بلند شم ببینم چی شده. احتمالا لازمه1گفتگوی متمدنانه با مدمم داشته باشم. فعلا برم درس بخونم تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خیلی معمولی! فقط1خورده زندگی.

اوه چه طول کشید نبودنم! صبح جمعه هست و داره بارون میاد. از دیشب داره می باره. خوش انصاف تعطیلات رو می باره فردا هوا میشه کف دست. خوب ببار دیگه! حالا نه که من تعطیلی خیلی میرم فضای باز تفریح! دیروز و امروز کلاس ضمن خدمت داشتیم نرفتم. من مرد تعطیلات نیستم. ولی اگر می رفتم3شنبه هم می شد برم. اما کی نقد رو ول می کنه نسیه رو بچسبه آخه؟ بیخیال نرفتم دیگه.
زندگی مخلوطی از تاریک و روشن هاست. به فاصله2روز پشت سر هم1خبر خیلی خوب و1دونه خیلی بد بهم رسید. خوبه مال عروسی غریب الوقوع2تا عروس داماد بود و بده مال فوت1آشنا. اولی پریروز رسید و دومی دیروز. عروسیه رو می دونستم باید یکی از همین ماه ها باشه اما این فوته غافلگیری بود حسابی. بنده خدا سکته کرد. دیروز که شنیدم اولش فقط شوک بودم. تا عصر که آهسته آهسته با غروب روز انگار واقعیت تاریک پر رنگ و پر رنگ تر شد. تا شب که خبر آوردن مادر متوفی اومده و هرچی بهش میگن پسرت فوت شده باور نمی کنه. شب به اندازه ای که1آشنای دور بتونه عظمت مرگ آشنای دور رو بفهمه واقعیت مرگ متوفی رو حس کردم. خدا رحمتش کنه! امروز خاکش می کنن.
عروسیه هم آخر هفته ایه که میاد. به1کسی گیر دادم شکل کارته رو واسم بگه و خخخ طرف واسه نجات خودش و باقیه عقلش رفت1دونه ازش خرید آورد داد دستم و گفت کارته اینه پریسا تو چه دینی داری به همون دینت این رو بگیر لمسش کن و دیگه بس کن الان هرچی خون هر جامه از فرق سرم می زنه بیرون از دست تو. یادم اومد که عروس داخل واتساپ کارتش رو برام توصیف می کرد و من گیر داده بودم که این توضیح کامل نیست باید1بینا برام کامل ترش رو بگه اون بنده خدا هم بیشتر توضیح می داد و نمی دونم توضیح از کی می گرفت می فرستاد واسه من که جواب هام رو بفهمم ولی من باز می گفتم نمیشه این کامل نیست بینا باید بیاد برام توضیح بده عروس هم خندید رفت. گفتم ایشالا خوشبخت بشن. بعدش هم سکوت کردم. بیناهه زیر و بمم رو می شناخت فهمید الان در حال و هوای دعا و ایشالا و سکوتم پس چیزی نگفت فقط دستش روی شونه هام بود. بینای اولی هنوز دستش روی شونم بود. دومیه که آخر داستان رسیده بود همین طوری اومد کنار دستم کمی مایل به طرفم. نشسته بودیم. اون2تا حرف می زدن و من حواسم رفته بود به کارت و به صاحب هاش و به دعا. دست هام رو کردم توی هم و… خداجونم چی شد واسه چی این مدلی شد! اولش ساده بود بعدش سخت تر شد و شبیه1بادکنکی که بزرگ تر می شد باد کرد و دیگه نمی شد نگهش دارم. لعنت بر ذات پلید خدایا چی شد! به دقیقه نکشید که لرزش نامحسوس شونه هام از کنترلم در رفت و محسوس شد البته خفیف اما داشت بیشتر می شد و شدید تر. بینای پشت سریم فشار دستش روی شونه هام بیشتر شد و این لرزشه شدید تر. وقفه بین صحبت های اون2تا بینا و انقباض نامحسوس دستی که شونم رو فشار می داد به خاطر اینکه طرف با اون یکی دستش آهسته به بغلدستیم اشاره کرد که من گریه می کنم. طرف هم که از ملاحظه چیزی سرش نمی شد یا دسته کم اون لحظه سرش نمی شد، بی خودداری کج شد رو به روی من و سر پایین اومده و چشم های وق زدم رو نگاه کرد و با حیرتی که خنده قاطیش بود بلند گفت گریه نمی کنه ولی داره خفه میشه از بس خندش رو قورت داده. اولی که با چیزی که سعی می کرد هم دلی باشه دستش رو دور شونه هام حلقه کرده بود و آماده بود بغلم کنه و از این رمانتیک بازی ها1دفعه چنان تعجب کرد که احساسات یادش رفت و چنان پرید که دورم بزنه و بیاد از رو به رو خودش ماجرا رو ببینه که پاش گرفت به نفهمیدم چی و تمام قد ولو شد روی دومی.
-آخ آخ دراکولای بی خاصیت مگه کوری آخه گریه خنده این دیدن داره این دیوونه هر لحظه یا گریه می کنه یا می خنده بلند شو گمشو از روی من لهم کردی!
خیالم به گره خوردن اون2تا نبود. شونه هام دیگه آشکارا می لرزیدن. از شدت فشار حس می کردم شش هام ورم کردن.
-زهر مار! داره میمیره خوب بخند! ببین بخند الان روده هات پاره میشن.
راست می گفت. دیگه نتونستم تحمل کنم و چنان وحشتناک ترکیدم که خخخ! اولی وا رفته بود که واسه چی می خندم. دومی هنوز معترض بود که اولی ولو شده رو سرش و داغونش کرده. و من از مهار در رفته فقط می خندیدم. داشت جونم بالا می اومد. چم شده بود! اولی سعی می کرد ملایم و منطقی بفهمه چی شدم و خیلی مواظب می پرسید واسه چی می خندی؟ و من هرچی اون مواظب تر می پرسید بیشتر به عمق فاجعه پی می بردم و خندم2برابر می شد.
-ببین الان چیکارت کنم ترمز بگیری ول کن الان میمیری!
-چیکارش داری ولش کن!
-ولش کنم که پودر میشه مگه نمی بینیش؟
-اون پودر نمیشه ولی من گرد و خاک شدم با هیکل نحس تو که عکسم کرد رو زمین.
-اه خفه شو تو هم به جهنم انگار اگر این بمیره چی میشه! واخ پریسا! واسه چی می خندی؟
چشم هام زده بودن بیرون و خدایا نمی فهمیدم چمه. در1دفعه باز شد و سومی خودش رو انداخت داخل.
-هی مسخره ها اگر بدونید چی شده!
خندیدنم بلافاصله قطع شد. داخل اون لحن1دفعه ای چیزی بود شاید از جنس ته مایه های هشدار های دیروزی. زمانی که بی نام ها تا فرق سر داخل ماجرا بودیم.
-فقط نگو که باز اون فکس کوفتی رو باید راهش بندازم.
-نه بابا پریسا فکس لازم نیست لازم باشه ایمیل می زنیم. نزنید بابا شوخی کردم این چیز ها نشده.
-بگو واسه چی کله زدی به در اومدی این تو.
-واسه اینکه واسه اینکه ای بابا پس کو نرسید چرا؟
از پشت در صدا اومد. چه آشنا!
-بکش کنار بابا رسیدم.
-آهان بیا بیا.
چه حسی بهت میده زمانی که1مسافر آشنای خیلی آشنای راه دور بدون اینکه منتظرش باشی1دفعه از در وارد میشه و …
این حس رو خیلی دوست دارم خیلی.
-پریسا! خوشحالم سلامت می بینمت.
-مگه انتظار داشتی سلامت نبینیم؟
-بچه ها چیز های وحشتناکی می گفتن. البته بعدش هم گفتن از اواخر نیمه دوم95به این طرف اون چیز های بد شروع کردن بهتر شدن ولی خوب می دونی؟ …
-هی دلواپس نباش اون چیز های بد الان تموم شدن من هم خوبم.
اخلاص دستی که شونم رو فشار داد رو دوست داشتم. شبیه1خبر عالی شبیه1اتفاق خوب خیلی خوب در کنار چندین تا اتفاق خوب از همین جنس که در کنارم هستن.
-مطمئن بودم که چه اون چیز ها تموم بشن چه نشن تو بهتر میشی. فقط مطمئن نبودم الان بهتر باشی.
-از کجا اینهمه مطمئن بودی؟
-از اونجا که تو پریسایی. پریسای ما. اینهمه سال می شناسمت. اگر اینقدر ازت ندونم پس اینهمه به سر و کول هم زدن ها به چه دردی می خوردن؟
-مسخره! چی شد اینهمه دیر اومدی و چی شد بی اطلاع اومدی و کی اومدی و می مونی یا میری و همه رو بگو.
-ایول که هنوز خودتی. تمامش رو میگم ولی این کارت عروسی مال کیه؟
-هی! به خاطر خدا بیخیال شو الان باز این می پرسه بعدش هم می ترکه بعدش هم، …
-بله بعدش هم این لاشه جهنمی ول میشه روی سر من و دل و روده هام رو از دماغم در میاره بیرون!
-آخ هوای وطنم! حتی دلم واسه جنگ های شما2تا هم تنگ شده بود چه خوبه که همه چیز شبیه اوله و شما هنوز می جنگید!
و خنده های از جنس خشم و حیرت بود که این دفعه دسته جمعی رفت هوا.
چیه بقیه نداره داستان که واست نمیگم باقیش ادامه زندگی عادیه پاشو جمع کن برو به کار هات برس ظهر شد! عه!
هنوز داره بارون میاد. بلند شم که حسابی گرفتارم. یعنی حسابی ها! ببینم تا شب تنبلی اجازه میده به چند تاشون برسم. فعلا من رفتم. هی جمعه چه سریع میری بشین دیر نمیشه بودی حالا!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه.

جمعه.
اوه خدا چه بد! واقعا هیچ راهی نداره بیشتر طول بکشه؟
بیخیال. تمام4شنبه و دیروز تا امروز صبح زمانم رو واسه خوندن1کتاب3جلدی تلف کردم که آخرش1مدل مسخره ای بی پایان بود. حس می کنم سر کار بودم و کفرم در اومده. الان1دونه خارجیش رو شروع کردم اما جدی باید دست ازش بردارم. درس نخوندم. لازمه لغت بخونم، از1متن10تایی سؤال دربیارم، متن رو حفظ کنم و واسه2شنبه1چیزی آماده کنم. از بین قدیمی ترها پیدا کردن چیز درست درمون سخته. داره سخت تر میشه و من این روزها واقعا تمرکز ندارم تا چیز جدید بنویسم. نه تمرکزش هست نه زمانش.
امروز خورشید نیست. نمی دونم هوا به نگاه بیناها هم گرفته هست یا من تاریک تصورش می کنم. سردمه. شومینه رو دادم بالا و چند لحظه بعد از سنگینیه هوا سرم سنگین میشه اما این لحظه سردمه. مادر اصرار داشت همراه برادرم در ارتفاعات بهشون ملحق بشم ولی من نرفتم. اونجا این هفته زیادی شلوغ بود و من ابدا حس شلوغی های این مدلی رو نداشتم. بینام ها به شدتی بیرون از تصور من برای رفع گیر مضحک ناگفته ای که وسطش به دردسر افتادم وارد عمل شدن. حیرتم از شدت عملشون بیشتر از اونه که بشه با خنده های از جنس تعجب بروزش بدم. مدت ها بود این مدلی متحیر نشده بودم. فقط در سکوت از پشت پرده کلفت و گاهی خیس حیرت تماشاشون می کنم و تماشاشون می کنم. نه معترضم، نه همراهم، نه مانعم، نه تأیید می کنم، نه تکذیب می کنم، نه همکاری می کنم، نه می جنگم، فقط تماشا می کنم و تماشا می کنم. و البته در ضمن این تماشا به شدت حیرت می کنم. اون قدر شدید که باورم نمیشه. از همه چیز این ماجرا حیرت می کنم. حتی از شدت حیرت خودم. یعنی تموم میشه؟ خدایا! خدایا! خدایا! … … …
این کتابه که شروعش کردم قشنگه. حتی پیچ و خم های عشقی که داخلش هست هم قشنگه. یعنی قابل تحمله. اما باید ولش کنم درس هام موند!
استاد آوازم زیادی ازم رضایت داره. میگه باید هر روز تمرین کنم ولی من این هفته اصلا تمرین نکردم. هم گرفتار بودم، هم بیمار بودم، هم ترسیدم به خاطر این ویروس عوضی صدام بگیره و من نمی فهمم واسه چی حنجرهم از نظر خودم زیاد ضعیفه. اگر صدام مدت طولانی بالا باشه یا اگر حتی زیاد بلند بخندم صدام به شدت می گیره و تا روزها و گاهی هفته ها درست نمیشه و خشدار باقی می مونه. نمی دونم باید چیکارش کنم که این مدلی نباشه و فقط مدارا می کنم. آخرین دفعه ای که صدام از شدت خندیدن ها گرفت زمستون94بود و کلی طول کشید تا شبیه اولش بشه.
بچه ها این هفته حس نداشتن از خونه هاشون بزنن بیرون. با واتساپ جفنگ بارونشون کردم. این واتساپ جدیده عجب با حاله! خوشم میاد از مدلش! در مورد تلگرام هم1چیزهایی شنیدم. که دسترس پذیر میشه و از این چیزها. واقعیتش باورم نشد ثبت نام هم نکردم ولی اگر بشه چه خوب میشه!
بچه های بدجنس حیف آخر هفته نبود که گوشه خونه تلفش کردن آیا؟
دلم1بارندگی از اون وحشتناک هاش می خواد که آسمون حسابی کولاک کنه و سر و صداش همه رو بترسونه. جیگیلک هم موافقه. خوشش میاد رعد و برق بزنه و حال همه جز خودش رو بگیره. بهش گفتم اگر این مدلی شد و بقیه ترسیدن2تایی با هم به ترسشون می خندیم. تأییدم کرد خخخ!
تولد1سالگی خواهر پریسا کوچیکه نزدیکه. واسه1جوجه فسقلی چه کادویی میشه خرید؟ اینکه هنوز تفاوت بین عروسک و طلا رو نمی فهمه خدایا چیکارش کنم؟ موجودی شده واسه خودش این بچه! با من خوبه اما آخ از زمانی که از کسی خوشش نیاد. چند وقت پیش با1کسی سر لج افتاد طرف هر کجای اتاق که بود این بچه عر می زد و زمانی که اون بنده خدا خواست از راه صلح وارد بشه شبیه گربه بهش پنجول کشید و فاتحه موهای طرف رو خوند و آخر کار هم اونقدر ونگ زد که طرف پا شد رفت و حسابی بزرگ ترها رو به عذرخواهی و ببخشید معذرت و شرمنده و از این الفاظ انداخت. خخخ بچه هم بچه های قدیم. این هم1مدل مینیاتوریه دیگه از گودزیلا! پریسا کوچیکه قربون صدقه این1وجب هیولا میره و میگه حسابی تشویق داره. من فقط می خندم. بچه عشق می کنه که توی بغلم بلوله و انگشت هام رو فرقی نمی کنه کدومشون رو میک بزنه و چنگ بزنه و اگر بتونه با اون چندتا دندون نصفه نیمهش گازکی هم بگیره. ولی نه بیشتر از گازک می تونه بگیره گازش درد میاره و الان که فکرش رو می کنم می بینم حتی عزیز بودن این فسقلی هم نمی تونه این درد آوردن رو نقض کنه. این موجود واقعا از چنگ زدن و به خصوص گاز گرفتن عشق می کنه. جدی گاهی یاد آرتری در جلد دوم نبرد با شیاطین میندازدم.
بارون گرفته. پنجره رو بستم اما صدای رد شدن ماشین از خیابون خیس رو می شنوم و دلم می خواد ای کاش می شد این بارون طولانی و شدید بشه. اون قدر که برف بباره. برف سفید. برف پاک. برف پاک کننده عزیز. دلم براش خیلی تنگ شده. خیلی.
خوب دیگه بسه من رفتم کتاب و درس و1سری گرفتاری های کوچیک و مزخرف دیگه که روی هم انبار شدن و اگر نجنبم از مرحله تپه بودن رد میشن و کوه درست می کنن.
باز میام.