مثلِ گل، بر شطِّ خون، روييد و رفت،
قلبِ سختِ شام را بدريد و رفت.
سينه ام همچون كويري خشك بود،
مثلِ باران، بر دلم باريد و رفت.
در دلِ سرد و سياهِ شامگاه،
مثلِ خورشيدِ سحر، تابيد و رفت.
لحظه ها در ياد مدفون مي شدند،
چون صدايي در زمان، پيچيد و رفت.
چون بهاري بي خزان و سبز بود،
مثلِ سروِ بوستان، باليد و رفت.
در فراقِ صبحدم چون شمع سوخت،
شعله در دامانِ شب پاشيد و رفت.
در عزاي خنده و آواز و نور،
مثلِ خاكِ دشتِ شب، تفتيد و رفت.
جانِ ما با چشمِ او پيوند داشت،
رشته ی پيوند را بُبريد و رفت.
يك جهان فرياد در هجرش زديم،
ناله ی عشاق را نشنيد و رفت.
از نگاهِ بلبلان خون مي چكيد،
ديده ی خونبارِ ما را ديد و رفت.
در نَبَردِ سرخِ يارانِ سحر،
شهدِ وصلِ عشق را نوشيد و رفت.
در غروبِ سرد و بي هنگامِ مهر،
جامه اي هم رنگِ خون پوشيد و رفت.
در دلش يك آسمان احساس بود،
يك جهان در ماتمش ناليد و رفت.
پَر گرفت و پرده ی شب را شكافت،
ديده ی مهتاب را بوسيد و رفت.
خاك از بهرِ حضورش تنگ بود،
خانه در عرشِ خدا بُگزيد و رفت.
در ديارِ عاقلان، با حكمِ عقل،
خويش را شاهِ جنون ناميد و رفت.
با دلي زخمين و عزمي استوار،
تا سحر گه، شام را پوييد و رفت.
گفتم اي جان! بر دلِ ما رحم كن،
مهربان بر گريه مان خنديد و رفت.
يك شب از خاكِ زمين پرواز كرد،
چون پرستو زين قفس كوچيد و رفت!