دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چون پرستو

مثلِ گل، بر شطِّ خون، روييد و رفت،
قلبِ سختِ شام را بدريد و رفت.

سينه ام همچون كويري خشك بود،
مثلِ باران، بر دلم باريد و رفت.

در دلِ سرد و سياهِ شامگاه،
مثلِ خورشيدِ سحر، تابيد و رفت.

لحظه ها در ياد مدفون مي شدند،
چون صدايي در زمان، پيچيد و رفت.

چون بهاري بي خزان و سبز بود،
مثلِ سروِ بوستان، باليد و رفت.

در فراقِ صبحدم چون شمع سوخت،
شعله در دامانِ شب پاشيد و رفت.

در عزاي خنده و آواز و نور،
مثلِ خاكِ دشتِ شب، تفتيد و رفت.

جانِ ما با چشمِ او پيوند داشت،
رشته ی پيوند را بُبريد و رفت.

يك جهان فرياد در هجرش زديم،
ناله ی عشاق را نشنيد و رفت.

از نگاهِ بلبلان خون مي چكيد،
ديده ی خونبارِ ما را ديد و رفت.

در نَبَردِ سرخِ يارانِ سحر،
شهدِ وصلِ عشق را نوشيد و رفت.

در غروبِ سرد و بي هنگامِ مهر،
جامه اي هم رنگِ خون پوشيد و رفت.

در دلش يك آسمان احساس بود،
يك جهان در ماتمش ناليد و رفت.

پَر گرفت و پرده ی شب را شكافت،
ديده ی مهتاب را بوسيد و رفت.

خاك از بهرِ حضورش تنگ بود،
خانه در عرشِ خدا بُگزيد و رفت.

در ديارِ عاقلان، با حكمِ عقل،
خويش را شاهِ جنون ناميد و رفت.

با دلي زخمين و عزمي استوار،
تا سحر گه، شام را پوييد و رفت.

گفتم اي جان! بر دلِ ما رحم كن،
مهربان بر گريه مان خنديد و رفت.

يك شب از خاكِ زمين پرواز كرد،
چون پرستو زين قفس كوچيد و رفت!