سلام به همگی آخجون! هیچی همین طوری بی خودی آخجون! دلم تنگ شده بود واسه سلام و آخجون و از این لفظ ها! بچه ها خوبید آیا؟ من شکر خدا خوبم زندگی هم همچنان قشنگه.
بچه ها گاهی با خودم آرزو های مسخره ای می کنم. یکیش اینکه کاش می شد جهان کوچیک بشه اون قدر که تمام عزیز های من جمع می شدن1جا و همه جا می شدن توی بغل من! خخخ دست خودم نیست دیوونهم. بیا اینجا نمی خواد بری دعا کنی شفا پذیر نیستم بشین داریم حرف می زنیم بابا عه!
دیشب هم این آرزو رو کردم و خندم گرفت از دیوونگیم. ولی دلم نیومد خیال های شیرین رو رها کنم پس نشستم به خیال بافی و در نتیجه کار هام موند و شبم دیر شد.
خیال های شیرینی بودن. اینکه با اون هایی که دلم می خواد1جا می شدیم، اینکه همه با هم کلی خاطره می ساختیم به رنگ بهشت و اینکه دیگه با مرور خاطره هامون نمی گفتیم یادش به خیر چون می شد برگردیم و دوباره زندگیشون کنیم.
همین طور نشسته بودم و با مخ پریشانم خیال می بافتم و با دست هام مروارید می بافتم و داخل خاطره های یادش به خیری شنا می کردم و می رفتم به همه جای خاطره ها.
مروارید! مروارید بافی! خیلی خوشم میاد! الان میگن دیگه مد نیست! به جهنم که نیست! من خوشم میاد! یعنی چون مد نیست کسی خوشش نمیاد! چرا بابا میاد چند تایی رو خودم می شناسم که مروارید بافتن دوست دارن! سارا و معصومه و نرگسی و دیگه نمی دونم کی ولی دوست دارن ببافن به نظرم! نرگسی! وایی خداجونم چه بزرگ شده نرگسی! اون زمان که ما دسته جمعی مروارید می بافتیم این نرگسی1جوجی فسقلی بود که زیر دست و بالمون جیک جیک می کرد و می پیچید و واییی عزیز! عزیزِ من عزیزِ دلم! چه دلم تنگ شده واسه نرگس کوچولو. این بزرگه رو هم دوستش دارم ولی الان نرگسی کوچولوی خودم رو دلم می خوادش! طفلکی سمیرا چه مواظبش می شد ها! حسابی عاقله این سمیرا! الحق که خواهر بزرگ خوبی بود هنوز هم هست! سمیرا هم با ما مروارید می بافت. مروارید! مروارید! گاهی روز گاهی شب می بافتیم! همه می نشستیم می بافتیم. این وسط معصومه طفلکی رو چه اذیتش می کردیم. خاک بر سرم من خیر سرم بزرگ تر بودم وسط این ها واسه چی سر به سر این بچه که می ذاشتن می خندیدم آخه؟ خوب تقصیر من نبودش این خودش هم می خندید! اون دفعه ای که مروارید هاش ریخته بودن همه جا چه جیغ جیغی راه انداخته بود ما هم شلوغ کردن هاش رو می دیدیم عوض اینکه بلند شیم کمکش کنیم از خنده ولو شده بودیم روی زمین و مروارید هاش به جای جمع شدن بیشتر زیر دست و پا پخش می شد و این بیشتر جیغش در می اومد!
خدایا یادش به خیر! اون روز چه خندیدیم! ولی خودمونیم خودش هم اگر می خندید من باید حلش می کردم نه اینکه بخندم! پس واسه چی اینهمه نفهم بودم آیا؟
یا مثلا اون شبی که سمیرا داشت سالاد درست می کرد و…
به اینجا که رسیدم بافتن رو ول کردم، افتادم عقب و چنان از خنده ترکیدم که اشک از چشم هام می چکید. همین طور می خندیدم و هرچی زور می زدم متوقف بشه2برابر می شد. یادم نیست واسه شما ها گفتمش یا نه. بیخیال تکرار بشه چی میشه مگه؟ هرچی میگی خودتی سایت خودمه!
شکلک اخم حق به جانب!
شبی بود اون شب واسه خودش. یادم نیست شام چی بود ولی قرار شد سمیرای بنده خدا سالاد درست کنه. ما نشسته بودیم همه مروارید می بافتیم تا عصر شد و عصر هم شب شد و سمیرا بلند شد بساطش رو گذاشت کنار و رفت1ظرف بزرگ با وسایل سالاد آورد و نشست وسط حال پیش ما. ما می بافتیم و سمیرا خیار پوست می کند و به نظرم پیاز هم پوست می کند و خورد می کرد و گوجه ریز می کرد و خلاصه همه مشغول بودیم. این وسط بازار اذیت کردن هم داغ بود. طفلکی معصومه رو زیاد اذیتش می کردیم. این خودش هم بی تقصیر نبود. شبیه من که اگر1کسی سر به سرم بذاره جیغ جیغ هام چنان مسخره میره بالا که طرف ریسه میره و خودم هم مرض دارم باز شلوغیم بیشتر میشه و خودم هم می خندم و طرف بیشتر می خنده، این بنده خدا معصومه هم همین شکلی بود. رجوع شود به ماجرای لاک ریخته شدن روی سرم و جیغ کشیدن هام! خخخ!
خلاصه معصومه طفلکی حسابی گناهی بود و ما نمی دونم باز اون شب سر چی بهش گیر داده بودیم. این هوارش در می اومد و خودش وسط اعتراض هاش می زد زیر خنده و ما هم که همگی ذاتِ مرض، بیشتر اذیت می کردیم.
کار همین طوری بالا می گرفت و خنده ها می رفت بالا تر و بالا تر و عاقبت به جایی کشید که بافتن رو ول کردیم و زدیم به جاده اذیت های فیزیکی یعنی همون روش مشهور و عزیز که اسمش هست قلقلک!
اوضاعی شده بود این وسط که باید بودید و می دیدید. بزرگ تر هم که نداشتیم! طرح تابستونی بود و مربی من بودم. اوخ خدا تصور کنید جایی که بزرگش من باشم چی میشه!
خخخ خخخ خدای من خخخ!
حال شده بود میدون جنگ و بیچاره سمیرا سعی می کرد بزرگوارانه به بساط سالادش وفادار بمونه و موند. ولی ما همگی سمیرا و بساطش رو فراموش کرده بودیم و فقط مواظب بودیم روی سرش نیفتیم بساطش رو به هم بریزیم. خصوصا اینکه1چاقوی گنده هم توی دستش بود و خداییش خطر شوخی بر نمی داره اگر روی سرش زمین می خوردیم خدا می دونست که چی ممکن بود بشه. ما دیوونه بودیم بچه ها ولی تقریبا همیشه می دونستیم تا کجا میشه که بریم. شوخی با کارد از اون مواردی بود که در هر حالتی ازش پرهیز می کردیم.
خلاصه! من که جز داستانِ چاقو، دیگه اصلا توی هوای بساط سمیرا نبودم بقیه هم همین طور. حسابی شلوغ کردیم و حسابی به هم ریختیم و حسابی قیامت بود!
این وسط توی دل بلوا یادم نیست کی کی رو ضربه می کرد و کی کی رو قلقلک می داد و اصلا از کجا به کجا می کشید و کی طرف کی بود و اصلا معلوم نبود کی به کیه. 1کلام، شیر تو شیر!
وسط این هنگامه سمیرا ریز کردن هاش تموم شد و فقط شنیدم که1چیزی وسط شلوغی ها گفت در مورد اینکه دستش گیره نمی تونه هر2تا رو ببره و مواظب باشیم یا1همچین چیز هایی. نمی دونم جز من کسی شنید یا نه ولی من فقط صداش رو شنیدم و زمان نبود بهش دقیق بشم چون همون لحظه مورد حمله واقع شدم و باید دفاع می کردم. اگر اون وسط ضربه می شدم دیگه باخته بودم. کسی که می خورد زمین بقیه می ریختن سرش و دیگه نمی شد بلند بشه و وایی به قلقلک های بعدش خخخ! من گیر داده بودم به معصومه معصومه گیر داده بود به من بقیه گیر داده بودن به هر2تای ما2تا و وایی وایستید بخندم بعدا میگم الان خفه میشم!
آخ اومدم دوباره.
شلوغ کردیم و شلوغ کردیم و به من حمله شد. از اونجایی که حسابی بقیه رو در مواقع متعدد قلقلک داده بودم و بقیه هم دل پری از دستم داشتن1دفعه به سر کردگیِ معصومه در1حمله ناهماهنگ کم مونده بود بی افتم ولی در آخرین لحظه خودم رو حفظ کردم و خراب شدم روی سر معصومه. معصومه جاخالی داد و نباخت ولی من ول کن نبودم. بقیه به من حمله می کردن من به معصومه. تمام حال رو خرمن می زدیم که1دفعه وسط گیر و دار من از پشت سر حس کردم1چیزی رو با پا زدمش! وایی چه محکم هم زدمش پرت شد1طرف دَلَنگی صدا داد و تموم شد. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مروارید های طفلک معصومه رو ریختم.
-وایی چه بد! این دیگه هیچ کجای شوخی های ما نبود خیلی بد شد این بنده خدا الان تمام مروارید هاش ریختش که! اصلا شاید مال1کسی دیگه بودش! خوب باشه مال هر کسی که باشه! الان که روز نیست کم بینا ها بتونن کمک کنن جمعش کنیم! مروارید ها گرد هستن الان میرن همه جا صاحبش پول داده خریده این بچه ها تومن تومن پول جمع می کنن میدن مروارید می خرن خیلی بد شد خدایا! عجب کار بدی کردم! خوب عمدا که نبودش به خدا نمی دونستم! واسه چی برش نداشت از وسط؟ کی باید بر می داشت زمان پیش نیومد که! هر کسی بساطش رو چپوند1گوشه ای و افتادیم وسط! این حتما جا موند دیگه! حالا چیکار کنم؟ بیخیال الان نمیگم بعدا مال هر کسی بوده صداش در میاد اگر مروارید هاش جمع نشد بیاد با مروارید های من شریکی هر جا کم آورد از مال من برداره تا بافتنش تموم بشه.
آآآییی!
-آخجون بچه ها گرفتمش زود باشید بزنید بی افته!
زیادی معطل و از اطرافم غافل مونده بودم. دیگه نمی شد برنده باشم فقط باید خودم رو نجات می دادم! اگر بین زمین و اون دست های دسته جمعی گیر می کردم دیگه هیچ راهی نبود! برد رو بیخیال فرار! باید در رفت و زنده موند!
در1حرکت برقآسا تمام زورم رو جمع کردم بقیه رو زدم کنار پریدم مثل تیر در رفتم داخل اتاق عقبی که پر بود از تخت و کمد. بچه ها هم ریختن دنبالم ولی من پریدم بالای1دونه سکوی کوچولو که اونجا داشتیم و همیشه سرش می نشستیم و گفتم باخت باخت باختم تسلیم!
بچه ها معترض شدن که نه خیر بی خود چیچی رو باخت تسلیم بچه ها بی خود میگه ببرید روی یکی از همین تخت ها باید قلقلکش بدیم!
دوباره داشت جنگ می شد و اگر می شد من می باختم. اون اتاق جایی نبود که بشه بقیه رو راحت بزنم کنار. اگر خدای نکرده1کسی اونجا می خورد زمین و سرش به لب یکی از تخت های آهنی می گرفت یا به لبه همین سکوی سنگیه کوچیک، …
-بچه ها اینجا خطرناکه اطرافمون مانع زیاده ادامه ندیم.
-عههه نههه الکی میگههه می خواد در برههه … … …
سمیرا شبیه مادر های عاقل عصبانی هوار زد:
-واقعا که! این تلفن خودش رو کشت یکی جواب بده دیگه! اه خجالت هم نمی کشن! خونواده های خودمونن الان دلواپس میشن بردارید!
همگی ریختیم وسط راه رسیدن به تلفن و آخرش یادم نیست کی جواب داد و خونواده کی بودن ولی ما دیگه ساکت شدیم. آروم از لای دست و پای هم بلند شدیم رفتیم داخل اتاق و ولو شدیم روی تخت هامون.
-بچه ها بیایید باز مروارید ببافیم تموم نشد!
-راست میگه من قوریم کجه ایراد داشتم چیکارش کنم؟
-بیارش ببینم!
-پس ما هم بیاریم ببافیم دیگه!
… … …
همه جز سمیرا داخل همون اتاق عقبی نشستیم به بافتن و گفتن و خندیدن. هرچی منتظر شدم1کسی دادش در بیاد که ای وایی مروارید هام رو کی ریخته دیدم خبری نشد.
-عجب! همه که ظرف هاشون رو دارن پس حتما من مال سمیرا رو ریختم! ولی سمیرا که از همون اولش ظرفش رو جمع کرد گذاشت داخل کمدش که! یعنی چی؟ پس من مروارید های کدوم طفلکی رو چپه کردم؟ اه بیخیال الان که همه چیز رو به راهه من هم کلی دیوونهم ها! ای بابا!
ماجرا گذشت و این فراموشم شد. شب پیش می رفت و داشت خوش می گذشت. بنده خدا سمیرا بود و کار. نمی دونم چه قدر گذشته بود که دیدم صدای سمیرا از داخل حال داره میادش که به صورت زمزمه های بلند، از همون مدل هایی که گاهی آدم میگه ولی نمی خواد که از گوش های بقیه مخفی بمونه و خیالش نیست کسی بشنوه یا نشنوه، با1مدل نارضایتی از جنس شاید تحبیب همراه با اعتراض خفیف داره غر می زنه.
-اه! این چه وضعشه! نگاه کن ببین چی شد اینجا! خوبه گفتم مواظب باشید! یکیشون نگرفت بیاره بذاره داخل آشپزخونه! گرفتن همه رو ریختن پخش کردن همه جا! همهشون مثل هم بچهن! این خانم جهانشاهی هم مثلا از همه بزرگ تره! واقعا که! تمام اتاق شد پوست خیار و آشغال گوجه! این خانم جهانشاهی رو بگو! اه!
به نظرم دیگه لازم نباشه توضیح بدم چی شد. وایی بچه ها منو میگی؟ تازه فهمیدم چیکار کردم و چنان یواشکی توی دلم خجالت کشیدم که اندازه نداشت.
اونی که من پا زده بودم ریخته بودمش مروارید نبودش! بلکه، … دقیقا. تمام آشغال سالاد های1ظرف بزرگ رو، … وااایی وااایی واااآاااآاااآاااآاااآااایییییی وایی!
بد جوری خجالت کشیدم بچه ها! من1ظرف آشغال گنده وسط اتاق پخش کرده بودم و بر نگشتم جمعش کنم و طفلک سمیرا داشت خراب کاریم رو جمعش می کرد! خواستم بلند شم برم کمکش و بگم من نمی دونستم چی رو ریختم ببخشید! ولی نرفتم. اولا شرمندگی اجازه نداد! دوما دیر بود و کار تمیز کاریه سمیرا تقریبا تموم شده بود، سوما گفتم نکنه1درصد خیلی ضعیف سمیرا احتمال داده باشه که من اعتراض آرومش رو نشنیدم و شاید این مدلی اعتراضش رو سبک کرده باشه و اگر الان برم جلو میشه این مدلی تعبیر کنه که من رفتم بهش بفهمونم من شنیدم اسمم رو بردی!
گاهی باید بعضی چیز ها رو ندید. بعضی صدا ها رو نشنید! این رو سال ها پیش، در گیر و دار آتیش جوونی و سرکشی های بی انتهام، زمانی که خیلی گیر کرده بودم از1بزرگ تر یاد گرفتم. بزرگ تری که واقعا بزرگ بود و با سکوتش و با وانمود کردن به ندیدن و نشنیدن بهم درس داد. درسی که تلخ بود ولی موندگار. مطمئنا اگر سرم داد می زد و حتی بهم سیلی می زد که جوونکِ تخسِ بی شعور خیال کردی من نفهمیدم تو چه غلطی کردی؟ شاید تلافیه دیده ها و شنیده هاش در می اومد ولی من درس نمی گرفتم. ولی اون بزرگ تر سکوت کرد و یادم داد گاهی باید بزرگ تر ها بزرگ باقی بمونن و بعضی دیده ها و شنیده ها رو ندیده و نشنیده بگیرن تا هم خاطر اون کوچیک تره سبک بار بمونه هم بزرگیه اون بزرگ تره.
سمیرا که چیز ناحساب نمی گفت حرفش درست بود ولی اینکه من حتی به ناخواه کاری می کردم که اون بدونه من شنیدم به نظرم درست نیومد. پس صداش رو در نیاوردم و پیش سمیرا هم نرفتم.
شام حاضر شد و رفتیم کمک سمیرا واسه پهن کردن و خوردنش. باز هم شیطنت و خنده بود که امان نمی داد. سمیرا به ما معترض بود که کمکش نکردیم و شلوغ کردیم و همه جا رو به هم ریختیم و خلاصه همه چیز و وسط اعتراض هاش با معصومه هم سر به سر می ذاشتن و خودش و معصومه و همه ما می خندیدیم. از ظرف آشغال سالاد ها هیچ حرفی زده نشد. نه سمیرا گفت نه من گفتم نه هیچ کس دیگه. ولی من یادم موند. سال ها یادم موند و عاقبت1دفعه برای سمیرا و نرگسی گفتمش. زمانی که نرگسیه من دیگه بزرگ شده بود، سمیرا1دانشجوی موفق بود و دیگه ما کنار هم داخل خوابگاه امام رضا نبودیم. براشون گفتم و همه خندیدیم. واسه سمیرا توضیح دادم که اون شب من نفهمیدم به چی خوردم و پخشش کردم. سمیرا خندید.
-پس تو بودی! صداش رو هم در نیاوردی!
خندیدم.
-آره خود خودم بودم. ولی باور کن نفهمیدم اون که بهش زدم چی بود وگرنه جمعش می کردم. اجازه نمی دادم جمع کردن آشغال هایی که من ریخته بودمشون بمونه روی دوش تو! معذرت می خوام سمیرا.
سمیرا هنوز می خندید.
-دیوونه!
همین الان هم که داشتم می نوشتم از شدت خنده نفسم برید و گوشیم رو از کنار دستم برداشتم و1پیام صوتی به نرگسی فرستادم. ایول واتساپ! پیامم نصفه رفت چون خنده اجازه نمی داد کامل بگمش. نرگسی احتمالا خودش میاد اینجا رو می خونه. سمیرا رو نمی دونم میادش یا نه ولی نرگسی اگر بهش بگم از خاطره هامون اینجا نوشتم حتما میادش.
نرگسی! سمیرا! من دوستتون دارم! سمیرا به خاطر اون شب ازت معذرت می خوام. زشت بود من آشغال ریختم و تو جمعش کردی. باور کن نمی دونستم. حالا1دفعه که هم رو دیدیم تو آشغال بریز من جمعش می کنم که تلافیش در بیاد!
بچه های امام رضا! هر کدومتون که این رو می خونید! من دوستتون دارم. با تمام بی تجربگی هایی که اون زمان داشتم، با تمام منفی هام، با تمام نباید هام، من دوستتون داشتم و هنوز هم دوستتون دارم. می شد قشنگ تر باشه واسه خودم و واسه شما ها اگر من عاقل تر بودم! ولی نبودم و ای کاش از حالا بشه که عاقل تر باشم! واسه باقیه راهی که هنوز در پیش دارم و واسه باقیه افراد اطرافم. ولی شما رو هنوز همچنان دوستتون دارم. شاید حالا خیلی بیشتر از گذشته. چون الان دلتنگی هم با این دوست داشتن هام قاطیه. بچه ها دلم خیلی تنگ شده واسهتون. اگر باز هم می شد برگردیم عقب و دوباره اون شب و اون شب ها رو زندگی کنیم، من این دفعه بهتون می باختم تا هر اندازه دلتون خواست قلقلک بدید. فقط شاد باشید واسه من بسه.
حالا همه ما هر کدوم1طرف به1گوشه زندگی گره خوردیم و این لحظه من هستم و خاطره های عزیزِ شما ها و1یادش به خیر!
یادش به خیر!
ایام همگی تا همیشه ایام به کام.