دلی خواب و تنی تبدار، شب و چشمای شب بیدار،
سکوتی خیس و بارونی، سری بر شونه ی دیوار!
شبی ساکت شبی سنگین، سرودی بی صدا، غمگین،
غمی غمناک و بی پایان، وجودی از تَعَب بیمار.
هوای سردِ دلتنگی، نفس یخ بسته تو سینم،
به جرمِ عاشقی مطرود، به حکمی بی سبب بر دار!
تگرگ اینجاست بادم هست، تمامِ قصه یادم هست،
به دوشم کوهی از ماتم، به قلبم حسرتِ دیدار.
شبای خاکِ ما سرده، خدا دنیات چه نامرده!
تبی تاریک و تکراری، خدایا خستم از تکرار!
من و تاریکی و بارون، خزان و خاطرات و خون،
به یادم قصه ی دیروز، به روحم غصه ها آوار.
سرابی محو و بی تعبیر، خیال و خاک و خاکستر،
من و کابوسِ بیداری، تگرگ و تندر و رگبار.
مزارِ نور خاموشِ، بهار امشب فراموشِ،
تنی از ضربه ها زخمی، دل از دلتنگیا سرشار.
شب و فقدانِ ماه امشب، 2چشمانم به راه امشب،
خدایا من که میمیرم!، خداوندا همین1بار!.
نگاهی خیس بر دفتر، تمومِ خاطراتم پَر!،
قلم خشکیده تو دستم، ولی ناگفته ها بسیار!.