دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: آخرین پرواز10

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: آخرین پرواز8

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز7

-همگی خسته نباشید!
این نشان پایان تلاش های این دفعه بود که از طرف دم کوتاه اعلام شد و هورای همه رو برد آسمون. دیگه شب شده بود و کار به موقع تموم شد چون حتی با وجود مهتاب هم کار توی شب سخت بود. وسط شلوغی های همیشگی سبز ها کوه دوباره نعره کشید و یخ بود که از دلش اومد پایین.
-وایی همگی رو هوااا!
تقریبا همه پرواز کردن و از مسیر یخ ها در رفتن. همه جز پرپری که نمی تونست بپره، شیطون که روی1پا بالای1تنه کلفت ایستاده بود و با تمام زورش وسط شب آواز می خوند و دم کوتاه که درست رو به روی کوه بالای1درخت بلند ایستاده بود و خیلی خونسرد ریزش یخ ها رو تماشا می کرد.
-دم کوتاااه زده به سرت بیا دیگه!
دم کوتاه دستی تکون داد و خندید.
-چیزی نیست عزیز هام. بیایید پایین.
یخ ها اومدن و اومدن و با نعره های وحشتناک رسیدن و درست پشت حفاظ بلند و محکمی که کوه رو از منطقه سبز جدا می کرد متوقف شدن. حفاظ منطقه سبز1سانت هم خم نشد. دم کوتاه دستی به نشان پیروزی بالا برد و سبز ها به نشان شادی از ته دل جیغ کشیدن. پرپری عجیب حس سبکی داشت. 1جور سبک باری لذت بخش که توصیفش رو بلد نبود.
-خوب خوب تبریک میگم به همگی مون لونه هامون رو یخ ها نخوردن. دیگه خیلی شب شده بر می گردیم داخل منطقه. همه به پیش!
سیل آسمونی های منطقه سبز مثل رعد و برق با سر و صدا دل آسمون شب رو شکافتن و به طرف داخل منطقه شون پرواز کردن. پرپری بین دم سیاه و پر طاووسی حفظ می شد.
-عجب این یخ ها وحشتناک بودن. چیزی نمونده بود غافلگیر بشیم.
-نه عزیزم نمیشیم. این برنامه هر ساله. هوا که گرم میشه یخ ها ریزش می کنن و هر سال این دردسر رو داریم. هر سالی که حفاظ رو سفت تر بزنیم دردسر کمتره ولی وایی به زمان هایی که اوضاع خراب میشه.
-آره راست میگه تازه باید آماده باشیم چون چند روز بعد سیل میاد.
-دم سیاه نترسونش.
-بابا راست میگم دیگه پر طاووسی مگه یادت نیست این یخهایی که پشت حفاظ گیر کردن آب میشن و سیل راه میندازن؟ پارسال رو یادت رفته که کم مونده بود سیل حفاظ رو داغون کنه و کل منطقه رو ببره؟ عجب سنگین بود سیل پارسال!
-وایی آره یادمه. آبشار درست شده بود2برابر آبشار منطقه آبشار! دیدنی بود اگر اونهمه خطر برامون نداشت.
پرپری سرش رو برگردوند تا کوه پشت سرش رو تماشا کنه. یخ های پشت حفاظ مثل1دیو سفید خوابیده انگار منتظر موقعیت واسه ساختن حادثه بودن.
-پرپری توی چه هوایی هستی؟
پرپری صادقانه گفت:
-توی هوای آبشار. خیلی دلم می خواد1دونهش رو از نزدیک ببینم.
دم سیاه حرفی نزد و پر طاووسی آروم خندید.
-عجب! دلت می خواد آبشار ببینی؟ آبه دیگه فقط از بلندی میاد پایین.
پرپری محو تصوراتش بود.
-به نظرم خیلی قشنگه. دلم می خواد ببینم. توی منطقه آبشار واقعا1دونه آبشار هست؟ به نظرت میشه بریم تماشا؟
صدایی درست از پشت سر حسابی غافلگیرش کرد.
-بله اونجا1دونه هست. اتفاقا بزرگ هم هست. می خوایی ببرمت ببینی؟
پرپری سر چرخوند و به نگاه دم کوتاه خیره شد. نفهمید چی توی اون چشم ها دید که بی اختیار کشید عقب و صدای خودش رو شنید که آهسته زمزمه کرد:
-نه! نه!
-پرپری! چیکار می کنی الانه که پرت بشی! دم کوتاه بال های این کی باز میشن بابا پدرم در اومد از دستش!
دم سیاه این ها رو با خنده می گفت ولی پرپری نخندید. دم کوتاه سر و شونه هاش رو مثل همیشه تکون داد و خندید.
-باز میشن. بلاخره باز میشن. تا اون زمان هم اگر دلش بخواد خودم می برم آبشار منطقه آبشار رو ببینه!
-نه! نه نه!
دم کوتاه بلند خندید.
-آخه واسه چی؟ من واقعا می برمت ببینی اگر دلت بخواد. جدی میگم.
پرپری تا حد امکان کشید عقب.
-نه! نه! دلم نمی خواد نمی خواد!
دم کوتاه همچنان می خندید.
-عجب! خوب دلت نخواد. دلت نخواد بابا دلت نخواد الان با سر میری پایین نمی برمت جایی همین وسط آسمون تاب بخور حالش رو ببر!
پرپری نفهمید پر طاووسی کی از درد چهرهش رو کشید توی هم و آروم سعی کرد شونه هاش رو از بین پنجه های سردش بکشه بیرون.
-پرپری! چی شده؟ پر های من خیلی گناه دارن الان تمامشون رو می کنی!
پرپری مات نگاهش کرد.
-من، معذرت می خوام.
دم سیاه زد زیر خنده.
-وایی پر طاووسی محض خاطر خدا بذار پر هات رو بکنه ولی1کاری کن این دیگه معذرت نخواد. به جان خودت این رو ولش کنی ترکیبی میشه از تعجب و معذرت. بعدش هم دفعه بعد باز همین طوریه.
بقیه مثل همیشه ترکیدن و پر طاووسی آروم خندید.
-اذیتش نکن دم سیاه چیکارش داری؟ تو هم با این داستان سیلت!
-به من چه؟ راست گفتم دیگه سیل میاد این پر هات رو کنده معذرت می خواد تقصیر منه؟ الان میگه سیلی که میاد هم تقصیر منه.
-ای خدا دم سیاه آخه تو2دقیقه حرف نزن به جان با ارزش خودم کسی به الکن بودنت تردید نمی کنه اگر کرد خودم براش توضیح میدم که از سر خرد خفه شدی هیچی نمیگی فقط حرف نزن.
دم سیاه کجکی به کاکل حنا نظر انداخت و چشم هاش رو تنگ کرد.
-کاکلک الان می تونی این اراجیفی که سر هم کردی رو3بار پشت سر هم بگی؟ خوب تخفیف میدم تو چون مخ نداری2بار بگی بسه. اصلا جهنم و ضرر به نام مروت و معرفت و از این چیز ها که من خیلی زیاد توی وجودم دارمشون تو همون1بار بنال ببینم دقیقا چی گفتی! باور کن اگر بتونی تکرارش کنی بهت جایزه میدم.
خنده های سبز ها آسمون رو می لرزوند. کاکل حنا پر هاش رو باد کرد ولی زیاد بزرگ تر از اونی که بود نشد.
-برو بابا دیر فهم داغون حالا نمی خواد نگران باشی من به کسی یادآوری نمی کنم که فهمت ایراد داره و حتما باید1چیز ساده رو20بار تکرار بشه برات تا توی1نخود مخ تو بره. تازه اون زمان هم از گوش هات می زنه بیرون و باز هم تو نمی فهمیش.
آسمون دوباره ترکید.
-باور کنید راست میگم به من میگه تکرار کنم و می خواد بگه من بوقم یادم رفته که کسی ندونه نفهمید چی گفتم تکرارش رو می خواد بلکه1شانسی بیاره و شاااید بفهمه. بابا دم سیاه بیخیال من هر چند باری که بگم تو نمی فهمی.
پرنده ها از شدت خنده داشتن وسط پرواز زور کم می آوردن. دم سیاه و کاکل حنا ول کن نبودن و بقیه از شدت خنده تا مرز سقوط می رفتن.
-ببین چی بهت میگم کاکلک! تمام هیکل فسقلت توی1گوشه مخ من جا شده جوجه. فقط اون کاکلت زده بیرون که زیادی روی اعصابه. شیطون کوش الان ببینه جلف بازی هات رو؟ وسط خاک بازی های همگی این سرش رو چپ و راست می کرد تا ترتیب پر های کاکلش خراب نشه. بابا بیخیال ول کن تو آخرش سر این کاکل بازی هات میمیری.
بقیه دیگه از خنده جیغ می کشیدن. کاکل حنا هم کوتاه نیومد.
-کاکل من به تمام قد و قواره نحس تو می ارزه کبوتر ایکبیری. قیافهش رو نگاه کن! شبیه سوسک لهیده می مونه از بس موقع پرواز کردن بال هاش رو تخت می گیره. اه اه ایش حیف من که طرف میشم با این!
دم سیاه تابی به بال های بلندش داد و سرش رو به چپ و راست چرخوند و به نشان تأسف چشم هاش رو چپ کرد.
-ببینش ببینش! به هرچی جلفه میگه پهلوون! از تمام جونت فقط همین1پر کاکله و بس. کاکلش هم که از هر طرفی تماشا می کنم کاکل نیستش که. معلوم نیست سرش خورده به کجا مغزش تاب برداشته ورم کرده اسمش رو گذاشته کاکل که نفهمیم مخ نداره. از همون ضربه هم این خل شد دیگه رفت واسه خودش. با اون1پر کاکل نماش اومده واسه من قیافه می گیره که من کاکل دارم! برو بابااا!
دیگه کسی نفس نداشت و خیلی ها تقاضای فرود اضطراری داشتن. کاکل حنا سرش رو بالا گرفت و عمودی وسط هوا ایستاد.
-غلط های زیادی کفتر زشته! تو چی می دونی از قدر و منزلت من و کاکلم؟ قربونم بری بلکه1کمی سرت بشه. هرچند ارزشم میاد پایین اگر1سوسک بی سر و تهی شبیه تو قربونم بره ولی حالا این هم بره پای باقیه بزرگواری های من که جون بی مقدارت رو به حضور والای خودم می پذیرم. دیگه چیکار کنم دلم مهربونه دیگه. سرت فدای1گوشه از کاکلم! شاد باش که پذیرش شدی دم سیاه!
پر طاووسی کنار فرشته می پرید و به موقع گرفتش که از زور خنده پرت نشه پایین. دم سیاه تحملش تموم شد و زد زیر خنده.
-مرده شور خودت و اون کاکل بی صاحابت رو ببرن که هم خودت هم اون1پر ورم روی سرت جز نکبت چیزی نیستید ببین چیکار کردی؟
کاکل حنا این بار جدی برگشت ببینه چی شده و دید که پر طاووسی و دم سیاه به ترتیب فرشته و پرپری رو روی دست وسط آسمون می بردن. پرپری به شدت احساس می کرد الانه که خفه بشه ولی هیچ طوری نمی تونست خندهش رو متوقف کنه. دم سیاه در حالی که خودش هم می خندید به کاکل حنا فحش می داد و مواظب بود پرپری از دستش ول نشه.
-کاکلک کشتیش ببین خفه شد رفت پی کارش ای قاتل روانیه کاکل پرست تیهو خفه کن بی ریخت مخ ورم کرده دیگه چی بهش بگم دلم خنک بشه؟ بابا کشتش بگیرید از کاکل آویزونش کنید کاکله کنده بشه آخ چه صحنه عزیزی میشه صحنه نابودیه کاکل این!
کاکل حنا دستی به کاکل مرتبش کشید و بلند و مطمئن وسط خنده داد زد:
-تا کور شود هر کبوتر سوسکی شکلی که نتواند دید کاکل بی همتای بالا دستش را!
دم سیاه از جا پرید و هوار زد:
-بالا دست من؟ تو؟ خاک بالم بر سرت تو؟ برو گمشو حیف که الان گیرم وگرنه کاکلت رو می کردم توی حلقت تا عبرت همگان بشی.
-بابا رسیدیم رسیدیم فرود بیایید تا سقوط نکردیم.
به وسط منطقه رسیده بودن و چه به موقع چون دیگه واقعا نمی شد پیش رفت. خنده ها توان بال ها رو گرفته بود و پرنده ها خواه ناخواه روی درخت های بلند اطراف چشمه ولو شدن. اون شب تا دم صبح بساط خنده به راه بود و توی منطقه سبز آرامش شبانگاهی انگار راه نداشت. حتی خستگی حاصل از کار سخت روز هم نتونسته بود خنده های بلند و هم صدای منطقه سبز رو ساکت کنه. البته که نمی تونست. سبز ها باز هم پیروز شده بودن. یخ ها کاری از پیش نبردن، سبز ها حفاظ منطقهشون رو تا1سال دیگه تمدید کرده بودن، اون هم با همدستی و اتحاد سفتی که شکستنی نبود، شب مهتاب بود، هوا عالی بود، همه چیز آروم بود، همه جا امن بود، شب بو های منطقه سبز چنان توی هوای منطقه و هوای کل جنگل عطر پراکنده می کردن که هوا از عطر به سنگینی می زد، بهار بود و خاک و آسمون بهاری بودن، سبز ها شاد بودن و هواشون هوای خنده بود، و با اینهمه چرا خستگی باید بتونه کاری از پیش ببره؟
اون شب منطقه سبز از هر روزی شلوغ تر بود. پرپری بین دم سیاه و پر طاووسی و کاکل حنا و فرشته و دم کوتاه می خندید و حس می کرد این هوا و این خنده ها هر لحظه براش آشنا تر و آشنا تر و آشنا تر و… عزیز تر می شدن.
روز ها روون و بی تعجیل می رفتن. پرپری رفته رفته با منطقه سبز و قواعدش آشنا تر و مأنوس تر می شد. دیگه داشت ماجرا هاش، دردسر هاش، قوانینش، جنگ هاش و مرز هاش دستش می اومد. هنوز بال هاش بسته بودن و هنوز اگر زیاد به برگ های نگه دارنده بال هاش ناخنک می زد درد تیز و آزار دهنده ای رو توی بال هاش حس می کرد که اشک به چشم هاش می آورد.
-خوب تقصیر خودته. واسه چی انگولکش کردی که اینهمه دردت بگیره؟
پرپری چنان دردش اومده بود که حال غافلگیر شدن نداشت. دیر هم شده بود و دیگه نمی شد بزنه به بیخیالی. آهسته سر بلند کرد و با چشم های خیس به دم کوتاه خیره شد. دم کوتاه همون لبخند همیشگیش رو زد و آهسته فرود اومد.
-بذار ببینم چیکارش کردی.
دم کوتاه خیلی آهسته دستش رو گذاشت روی بال زخمیه پرپری که زیر برگ انگار آتیش گرفته بود. پرپری بی اختیار از جا پرید و با1آخ بلند کشید عقب. دم کوتاه1لحظه مکث کرد و دوباره دستش رو گذاشت روی بالش. درد قابل تحمل نبود و پرپری تحمل نکرد. دوباره با1آخ بلند کشید عقب که در نتیجه کم مونده بود از درخت پرت بشه پایین. دم کوتاه مثل آب خوردن گرفتش.
-مواظب باش! حالا درست به من گوش کن! بالت لازمه که دیده بشه. و تو اجازه نمیدی. من1دفعه دیگه سعی می کنم. اگر اجازه دادی که حله. اگر اجازه ندادی دیگه سعی نمی کنم. باید همین طوری که هستی بمونی تا طبیعت درمونت کنه البته اگر دلش بخواد. خوب ببینم درست فهمیدی؟

پرپری جرأت نکرد وگرنه حتما از وحشت هوار می زد. هوار نزد ولی دوباره چشم هاش پر اشک شد. اشکی که این دفعه از جنس خالص ترس بود. دم کوتاه تک خنده ای زد و خیلی آهسته زد روی شونهش.
-گریه کردن هم که بلدی. خیال کردم فقط بلدی بخندی. خوب خوب اجازه بده ببینم با زخم بندیت چیکار کردی.
دم کوتاه دیگه مکث نکرد. خیلی مواظب تر از دفعه های پیش دستش رو گذاشت روی بال زخمی که در نتیجه پرپری از شدت درد نفسش بند اومد ولی دیگه نه آخ گفت نه عقب کشید. دم کوتاه انگار مچاله شدنش رو ندید، با احتیاط ولی بی توقف مشغول بود و پرپری فقط از شدت دردی که تحملش رو می خورد بی صدا می لرزید. طول کشید ولی تموم شد.
-می بینی؟ من واقعا کاری نکردم ولی تو هنوز اینهمه شدید دردت میاد. به نظرم خودت هم موافق باشی که الان واسه باز کردن بال هات زمان درستی نیست. درسته؟
پرپری در حالی که نفس های کوتاه می زد با حرکت سر تأیید کرد. دم کوتاه که دیگه نمی خندید با چیزی شبیه خشم ولی بدون هوار سرزنش رو پرتاب کرد.
-اگر می دونی و موافقی پس واسه چی بهش ور میری هان؟ نکنه خیال کردی عشقی بستمت! بگو ببینم چه دردیته که تا سرت خلوت میشه نوکت به بال هاته هان؟
پرپری با چشم های گشاد از حیرت تماشاش می کرد و تمام زورش رو می زد که فقط نفس بکشه. دم کوتاه که معمولا نبودش از کجا می دونست پرپری زیاد به برگ های بالش ور می رفت؟ دم سیاه هم ندیده بود که بره بهش بگه. پس چه جوری؟
-بگو می شنوم. فقط سریع باش!
پرپری صداش رو به زور پیدا کرد.
-من،
دم کوتاه به سرعت حرفش رو برید.
-ببین فقط نگی معذرت می خوام! به جان تمام برگ های زنده این منطقه که اگر این1کلمه رو بگی، …
پرپری بدون اینکه بفهمه چیکار می کنه کشید عقب و شاخه کناریش رو سفت بغل کرد. دم کوتاه لحظه ای بهش خیره موند و بعد نفس عمیقی از سر بی حوصلگی کشید و حال و هواش ملایم تر شد.
-به نظرت چی به دست میاری اگر بال هات پیش از زمانش باز بشه؟ واسه چی ولش نمی کنی تا درست بشه هان؟
پرپری با آروم تر شدن دم کوتاه کمی آرامش گرفت اما نه خیلی زیاد. فقط اندازه زمزمه کردن.
-من خیلی خسته شدم. دیگه نمی خوام منتظر باشم1کسی رد بشه ببردم سر چشمه واسه آب خوردن. من تشنمه می خوام هر زمان دلم بخواد آب بخورم.
دم کوتاه به وضوح مهربون تر شد. پرپری این رو از پشت پرده کلفت اشک راحت می دید.
-ببین پرپری! تو درست میگی ولی این نه دست منه نه دست تو. اون برگ ها که تقصیری ندارن. اون ها چه باشن چه نباشن تو الان نمی تونی بپری. درد درده. واسه درمون شدنش هم باید تحمل داشته باشی تا زمانش برسه. تو با گیر دادن به برگ ها نمی تونی تسریعش کنی. پس نه خودت رو اذیت کن نه منو. دلواپس هم نباش. تو بی تردید باز هم می پری. من شبیه تو خیلی اینجا داشتم. همه پریدن. تو هم می پری. بذار زمانش که بشه درست شبیه بقیه پرواز هم می کنی. اون قدر که خسته بشی و دیگه حالش رو نبری. الان فعلا سواری کن و حالش رو ببر بعدش که درست شدی پرواز کن و حالش رو ببر. الان هم گریه زاری رو بس کن اعصابم رو خراب می کنی. تشنگی که گریه نداره. عه بهت میگم بس کن دیگه! بیا ببینم بیا!
دم کوتاه پرپری رو برداشت و پرید. به دقیقه نکشید که لب چشمه بودن.
-خوب. برو آب بخور.
پرپری حس کرد از خجالت کار مسخره ای که کرده بود داغ شد. بدون اینکه سر بلند کنه رفت لب چشمه و چه قدر دلش می خواست آب خوردنش رو اندازه1ابدیت طول بده تا دم کوتاه بره و اون مجبور نشه به نگاهش چشم بدوزه. دم کوتاه هم شاید فهمید.
-اگر دلت می خواد همین اطراف بمون. اینجا الان امنه. بقیه این اطرافن و تو هم دیگه سر به راه تر شدی و نمیری گم بشی. نمیری دیگه مگه نه؟
توی لحن دم کوتاه چیزی بود که پرپری رو مجبور کرد سرش رو بالا کنه و قفل اون نگاه بی اتصال و پرسش گر آهسته نجوا کنه:
-نه. دیگه نمیرم.
دم کوتاه مثل همیشه سر و شونه هاش رو تکون داد که در نتیجه دم بلندش تاب موزونی خورد و بعد آهسته بال هاش رو باز کرد و در حال پریدن گفت:
-خوب. پس حالش رو ببر. می بینمت.
دم کوتاه منتظر جواب پرپری نشد. پرید و رفت. پرپری سایه دم کوتاه رو روی آب شفاف چشمه تماشا کرد که می رفت و دور می شد و آروم زمزمه کرد:
-ممنونم.
کنار چشمه هم مثل باقیه جا های منطقه سبز تماشایی بود. هرس کار ها حسابی هوای همه جا رو داشتن. از علف ها و چمن منطقه گرفته تا شاخه های کوچیک و بزرگ. پرپری با خودش فکر کرد اینهمه کار چه قدر میشه سخت باشه و هرس کار های منطقه سبز چه پدری ازشون در میاد. بی اختیار خودش رو جمع کرد و سعی کرد مواظب تر باشه تا خراب کاری به بار نیاره که مایه اذیتشون بشه. لای علف ها خنک و نرم بود. پرپری بین سبزه های خیس لولید و چند لحظه بعد از شدت لذتی که این کار بهش می داد مواظبت از زحمات هرس کار ها رو از یاد برد. دم سیاه بی صدا همراه پر طاووسی و فرشته رسیدن و تماشاش کردن و بی صدا خندیدن و پخش شدن تا به کار هاشون برسن. زردبال اومد و از بالای سرش گذشت و پرپری ندیدش. روز می گذشت و پرپری واسه خودش داشت به قول دم کوتاه حالش رو می برد. خسته که شد رفت لب چشمه و خودش رو تماشا کرد. پر های بالش زیر برگ های نگه دارنده بودن و باقیه پر هاش از بس به هم ریخته بود اندازهش رو2برابر نشون می داد. پرپری از شدت نارضایتی به عکسش اخم شدیدی کرد و مشغول مرتب کردن پر های در همش شد. نفهمید چه قدر طول کشید ولی تموم که شد حسابی خسته بود. نشست و خودش رو توی آب تماشا کرد. داشت لذت می برد از هوا و از خنکی علف ها و از تابش خورشید و از شفافی و سردیه آب و از همه چیز که1دفعه،
-وایی این چی بود؟!
سایه ای بزرگ خیلی بزرگ تر از جثه دم سیاه مثل فشنگ از بالای سرش گذشت و رد شد. اونقدر سریع رفت که پرپری اولش تصور کرد خیال کرده. ولی زمانی که سایه به همون سرعت برگشت و در جهت مخالف از بالای سرش پرواز کرد و گذشت دیگه نمی شد خیال تصورش کرد. پرپری سر بالا کرد و نگاهش رو داد به آسمون که ببینه داستان اون سایه که مثل تیر می رفت و می اومد چیه ولی فرصت چندانی واسه تحلیل پیدا نکرد. با دیدن1جسم پرنده بسیار بزرگ و بسیار سریع و بسیار عجیب با بال های کاملا باز و پر های بلند و به طرز عجیبی براق که به سبک شکاری ها بالای سرش چرخ زد و1دفعه به طرفش فرود اومد چشم هاش از وحشت گشاد شد. برای کسری از ثانیه مسخ و منگ به اون فرود ترسناک خیره موند و بعد دیگه هرچی می کرد از سر غریزه بود و بس. بی اختیار از ته دلش جیغ کشداری کشید و با تمام توانی که می شد از پا هاش انتظار داشته باشه از جا پرید و بی هدف دوید و در حالی که جیغ می کشید با تمام توان فرار کرد. پرنده عجیب مثل آب خوردن بالای سرش بود.
-وااااااااای خدای من کُمَََََََک! وااایی خدا کمک! کمک! کمک خدایا کمک! واااییی خدا خدای من کمک خدایا کُمَََََََََََک!
پرنده عجیب وسط2تا تنه کلفت افتاده که پرپری بدون بال نتونسته بود ازشون بپره بهش رسید. مثل برق فرود اومد و گیرش آورد. پرپری که نمی تونست به طرف شکارچیش برگرده و ببیندش اگر هم می تونست جرأتش رو نداشت بین چنگال های بلند پرنده مثل بید می لرزید و آماده بود که هر لحظه1جفت منقار تیز از2طرف پهلو هاش رو پاره کنه ولی هرچی منتظر شد اتفاقی نیفتاد. پرنده پرپری رو از پشت سر بین چنگال هاش گرفته بود و روی یکی از2تا تنه کلفت لم داده بود و انگار داشت شکارش رو بررسی می کرد. پرپری حس کرد نفس کشیدن داره یادش میره.
-واواواواواییییی کمک کمک کمک کمک خدا کمک کمک کمک! آآآآآخخخخخ خداجونم نجاتم بده خدایا نجاتم بده خداجونم نجاتم بده!
پرنده پرپری رو مثل1بغل برگ خشک برداشت و پرید و در1چشم به هم زدن وسط آسمون بود. پرپری از شدت ترس دیگه حتی نق هم نمی زد. پرنده عجیب مثل فشنگ رفت و مستقیم از بالای درخت های کنار چشمه گذشت و صاف رفت و تا پرپری اومد بفهمه چی شد پرنده عجیب چرخی سریع زد و درست وسط شاخه های درخت گردوی بلندی که لونه دم سیاه بود فرود اومد.
-بیا تحویل بگیر آوردمش.
پرپری چنان ترسیده بود که واسه نگه داشتن تعادلش هیچ تلاشی نکرد. صدای قهقهه بلندی باعث شد چشم هاش رو باز کنه. دم سیاه گرفته بودش که نیفته و درست رو به روی1موجود بزرگ و خیلی عجیب، یعنی همون شکارچیه پرپری ایستاده بود و اون پرنده ناشناس از ته دل می خندید.
-خاک بر اون سرت پر طلایی که اینهمه بی شعوری. آخه نفهم من گفتم بیارش نگفتم جنازهش رو بیار که.
-به من چه؟ گفتی برو بیارش من هم رفتم آوردم.
-آخه احمق جان من گفتم شب میشه این اونجا جا می مونه بیارش پیش من که هم گم نشه هم توی لونه تنها نمونه هم شر درست نکنه. تو رفتی1مشت پر واسهم آوردی؟ آخه این هیکلت1فندق مخ که باید توی سر و تهش پیدا بشه که!
دم سیاه می گفت و می خندید و اون موجود بزرگ هم همچنان قهقهه می زد.
-به من مربوط نیست ضعف دستور دهیه خودته دم سیاه. تو فقط گفتی برو بیارش نگفتی چه جوری بیارمش من فقط حرفت رو گوش کردم.
دم سیاه پخی زد زیر خنده.
-بخوره توی سرت. مسخره!
پرپری به طرز وحشتناکی می لرزید. هرچند اگر حواسش جمع تر بود می فهمید که دم سیاه و اون موجود آشنا هستن و آشنا های دم سیاه همه سبز هستن و سبز ها بهش آسیب نمی زنن، اما پرپری در اون لحظه ها چنان ترسیده بود که هیچی جز وحشت نمی فهمید. کلی گذشت تا تونست اطرافش رو درست درک کنه و بفهمه که اون2تا دارن با هم می گن و می خندن. دم سیاه پر های تیهوی به شدت وحشتزده رو نوازش کرد و باز زد زیر خنده.
-پرپری! نترس چیزی نیست. این هم کبوتره. اسمش هم پر طلاییه. فقط نمی دونم نسلش چه ایرادی داشت که این غول در اومد. ازش نترس. مخ نداره ولی آزار هم نداره.
پر طلایی چندتا فحش به دم سیاه پروند ولی با دیدن وحشت پرپری دیگه نخندید. آهسته جلو رفت و روی سر تیهو دست کشید.
-از من نترس پرپری. من فقط شوخی کردم. دیوونه نگاه کن! من کبوترم. از این دم سیاه بزرگ تر هستم که باشم. اصلا نمی دونستم این قدر شدید می ترسی.
دم سیاه هنوز می خندید.
-احمق تو که می دونی هیبتت به قرقی می زنه این که تا حالا ندیده بودت خوب بفهم دیگه!
پر طلایی شونه های پرپری رو نوازش کرد و خیلی خیلی مهربون خندید.
-من که نمی دونستم. ببین پرپری این جوجه کفترک تا زمانی که تو حالت جا بیاد به من چرت و پرت میگه. زود باش درست بشو که این خفه بشه. باشه؟
پرپری با نگاهی از جنس حیرت و وحشت به اون موجود خیره شد. کبوتری به وضوح بزرگ تر از تمام کبوتر هایی که پرپری توی عمرش دیده بود. اون قدر بزرگ که به قرقی بیشتر می خورد. با پر هایی صاف و براق. با چنگال هایی بلند و با نگاه و خنده ای بسیار مهربون.
-بهتر شدی؟ الان خوبی؟
پرپری به اون نگاه و اون لبخند مهربون نگاه کرد و نفهمید که لبخند کی چهرهش رو پوشوند. دستش رو دراز کرد و به بال های بلند کبوتر دست کشید.
-پر هات چه قشنگه!
پر طلایی از ته دل قهقهه زد. دم سیاه سعی کرد نفس راحتی که کشید رو مخفی کنه ولی موفق نشد. پرپری به روی خودش نیاورد. دم سیاه آشکارا از سر آسودگی خندید.
-کوفت! خنده هاش هم شبیه قد و قوارهش مهیبه. یواش بابا الان پرت میشیم پایین.
پر طلایی که خیالش از پرپری راحت شده بود بلند تر قهقهه زد.
-دم سیاه لطفا خفه!
پرپری به خنده های پر طلایی خیره موند و1لحظه بعد1دفعه خودش هم زد زیر خنده. هر3تاییشون بدون اینکه بتونن خنده هاشون رو کنترل کنن، بدون علت مشخص و بدون توقف می خندیدن و باز می خندیدن. زمانی که پر طاووسی و فرشته هم بهشون ملحق شدن اون3تا همچنان می خندیدن. زمانی که تازه رسیده ها هم از خنده های اون ها زدن زیر خنده و قهقهه هاشون رفت هوا اون ها همچنان می خندیدن و چنان این خنده ها بلند بودن که می رسیدن به دل کوه و می پیچیدن توی منطقه سبز و بر می گشتن و منعکس می شدن و هوا پر می شد از خنده. خنده های بلند، هم صدا، شاد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز5

شب. سرد و سنگین. چنان سنگین که هواش به زور تنفس می شد. تاریکی انگار جامد بود از شدت تراکمش. پرپری توی آسمون تاریک و منجمد هوای جامد رو به زور به کام می کشید تا خفه نشه و موج تاریکیه متراکم رو کنار می زد تا بتونه پیش بره. خیلی سخت بود. پیش نمی رفت. ولی نمی شد متوقف بشه. پشت سرش رو می فهمید ولی نمی شد برگرده نگاه کنه. با اونهمه تاریکی جهنمی اگر بر می گشت می دید ولی جرأتش رو نداشت. اگر بر می گشت صید می شد. صیاد از دل تاریکی نرم و سبک پیش می اومد و پرپری گرفتار وسط هوای سیاه جامد گیر کرده بود. تیر در تعقیبش بود. شب به جهنم می زد. وحشت حاکم بود. اگر ترس بهش مسلط می شد سقوط می کرد. صدای رسیدن صیاد رو می شنید. نزدیک می شد. نزدیک تر و باز هم نزدیک تر. وحشت برنده شد. تیر از فاصله نزدیک شلیک شد. پرپری سفیر تیر رو شنید که دل هوا و تاریکی منجمد رو چه ساده شکافت و بهش رسید. از بس تلاش کرده بود که سریع تر بره دیگه نا نداشت. وحشت برنده بود. تیر رسید. چه درد وحشتناکی! جیغ درد و وحشت از سقوط پرپری توی گلوش خفه شد. هوایی نبود که تنفسش کنه واسه فریاد شدن. سقوطی توی دل سیاهی جهنم. هوا نبود. نفس نبود. درد بود و خون بود و تاریکی. تاریکی و باز هم تاریکی.
-پرپری! پرپری جان پاشو عزیزم داری خواب می بینی. پرپری! بیدار شو! بیدار شو چیزی نیست پاشو!
بلاخره موفق شد نفس عمیقی بکشه و فریادش رو آزاد کنه. چه لذتی داشت نفس کشیدن، فریاد زدن. رها شدن!
-پرپری! عزیزم طوری نیست خواب دیدی. فقط خواب بود. نترس چیزی نیست تو اینجایی. جات امنه. همه چیز امنه.
توی بغل پر طاووسی داشت مثل بید می لرزید و با تمام جونش هوای سبک رو تنفس می کرد و زورش نمی رسید جیغ های وحشتش رو مهار کنه. پر طاووسی سفت بغلش کرده بود و صدای آرومش اولین چیزی بود که پرپری بعد از اون جهنم کابوس توی جهان بیداری درک می کرد.
-پرپری! آروم باش الان بیداری. همه چیز آرومه. تو داخل لونه خودتی. لونه برگ توتیه خودت. توی منطقه سبز. اینجا تا دلت بخواد امنه. تو پیش مایی. خواب های بد هم برن به جهنم. عزیزم گریه نکن هرچی دیدی فقط خواب بود دیگه هرگز پیش نمیاد. تموم شده. گذشته. رفته. دیگه ولش کن.
پرپری رفته رفته همراه صدای دلداری های آروم پر طاووسی و نوازش های هماهنگ با صداش از جهان سیاه کابوس دور شد. حالا بیدار بود ولی هیبت واقعیته کابوس هاش حالا در بیداری بیشتر توی نگاهش خودنمایی می کرد. دیگه نتونست تحمل کنه. سرش رو به شونه های ظریف پر طاووسی تکیه داد و این دفعه از درد نه از وحشت زد زیر گریه.
-پرپری جان ببین اطرافت حسابی امن و آرومه. تو فقط خواب دیدی. بگو ببینم چی می دیدی که اینهمه ترسناک بود؟
پرپری بی اختیار و به شدت از جا پرید. انگار می خواست از اون هیبت تاریک فرار کنه. پر طاووسی فورا فهمید و این هجوم وحشت رو متوقفش کرد.
-خوب خوب اصلا نمی خواد بهش فکر کنی. ببین! نمی خوام بگی. بذار یادت بره. بهش فکر نکن. تعریفش هم نکن. من خودم تمامش رو می دونم. صیاد لعنتی اینجا نمی تونه کاریت کنه. دیگه فکرش رو نکن.
پرپری توی بغل پر طاووسی فرو رفت و تمام ترس و تمام دردش رو ترکید. از ته دل. با تمام وجود.
-عزیزم عزیزم! پرپری جان آروم باش عزیزم اون فقط1خواب بی مزه بود. دیگه بیدار شدی. آروم باش عزیزم چیزی نیست. چند وقت دیگه این کهنه میشه برات، بال هات هم باز میشن، پرواز می کنی، همه با هم می پریم، وایی اگر بدونی چه خوش می گذره! مسابقه پرواز هم میدیم و تو هم هستی، حالت جا میاد، بر می گردی آسمون، میری بالا، از نوک درخت دم کوتاه هم بالا تر می پری، من می دونم که می پری، آروم باش، الان دم صبحه، بهاره، هوا عالیه، همه چیز قشنگه، آروم باش عزیزم آروم باش همه چیز آرومه، ………
هقهق های پرپری رفته رفته به زمزمه های آروم پر طاووسی می باختن و آهسته آهسته کوتاه تر و خفیف تر می شدن و آرامش دوباره به وجودش بر می گشت. آرامشی زخم خورده اما شیرین!.
بهار آشکارا حاکم بود. و چه حاکمیت دلپذیری واسه تمام جنگل! آسمون و خاک جنگل پر بود از بهار! پرپری می مرد واسه این حال و هوای بهشتی! منطقه سبز خود بهشت بود. بهشت رنگ و عطر و خنده هایی که حتی وسط شب ها هم متوقف نمی شدن. اوج می گرفتن و می رسیدن به آسمون. شب ها هم عجیب یاری می کردن. انگار آگاهانه همراه بودن. مهتاب های رویایی و ستاره هایی که انگار همراه خنده های پرنده های منطقه سبز می خندیدن و می رقصیدن و می باریدن وسط عصر آهنگ های شبانه پرنده هایی که انگار خواب نداشتن.
-آهایی پرپری چیکار داری می کنی؟ به نظرت اگر پرت بشی پایین چندتا پر سالم ازت می مونه! دیوانه آروم بگیر تا خودت رو فنا نکردی!
پرپری وسط شاخه نوردی های سریعش دستی واسه دم سیاه تکون داد و بلند خندید. دم سیاه با حیرتی وحشت آلود تماشاش می کرد که روی شاخه های بالا تر و باز هم بالا تر می پرید و دور تر می شد.
-بهت میگم مواظب باش عجب گیری کردم ها! می افتی گرد و خاک میشی!
پرپری متوقف نشد و بلند تر خندید.
-مگه چیکار کردم؟ گفتید پایین نرو نرفتم دیگه! این بالا که باید1حرکتی کنم وگرنه1دفعه دیدی تبدیل شدم به یکی از این شاخه ها!
دم سیاه آشکارا نگران بود.
-تو از سر لطف هم شده2دقیقه آروم بگیر من بهت تعهد می کنم تبدیل به هیچ شاخه ای نمیشی آه خدا کی میشه دم کوتاه بال های این رو بازش کنه من خیالم جمع شه! کم دردسر دارم باید مواظب باشم این1کاری دست خودش نده تا ازش غافل میشم بی معتلی، … پرپری! کجا غیب شدی؟ وااییی پرپری نه!
هوار دم سیاه با جیغ پرپری هم زمان شد. پیش از اینکه پنجه های پرپری از شاخه جدا بشه دم سیاه . اونجا بود. پرپری چشم هاش رو بست و خودش رو سپرد دست کبوتر چابک که مثل برق رسید و گرفتش و به سرعت چرخید و با احتیاط وسط شاخه های امن فرود اومد.
-من باهات چیکار کنم پرپری هان؟ آخه تو واسه چی اینهمه شری؟
پرپری کمی گیج به دم سیاه نگاه کرد و لبخند بی رمقی بهش زد.
-ممنون! اگر نبودی الان تبدیل شده بودم به خاک! این مدلی نگاه نکن خوب به من چه؟ اصلا تمامش تقصیر تو شد اگر حواسم رو پرت نمی کردی تعادلم رو از دست نمی دادم دیگه!
دم سیاه چنان حیرت کرد که بی هوا1قدم بلند رفت عقب و از روی شاخه افتاد پایین. پرپری جیغ کشید ولی کبوتر فقط چند سانت پایین رفت و بلافاصله پرواز کرد و برگشت سر جای اولش.
-تقصیر من؟ این خودت بودی که اینهمه، … پرپری چی شده به چی خیره شدی با اینهمه وحشت؟
پرپری جواب نداد. نگاه ماتش به مقابل خیره مونده بود و تمرکز لازم نبود که حیرت و وحشت توی نگاهش دیده بشه. دم سیاه رد نگاهش رو گرفت و نفس راحتی کشید.
-از چی ترسیدی؟ اون دم کوتاهه. چیش اینهمه برات غیر معموله؟
پرپری با چشم های گشاد از وحشت به دم کوتاه که اون دور ها به طرزی کاملا غیر عادی می پرید خیره بود.
-اون چشه دم سیاه؟ مثل اینکه1چیزیش شده!
دم سیاه برعکس پرپری نه جا خورد نه ترسید.
-اون هیچیش نیست پرپری. مطمئن باش کاملا سلامته.
پرپری قانع نمی شد.
-مگه نمی بینی؟ واسه چی این مدلی می پره؟ اینهمه یواش، اینهمه پایین، اینهمه شق و رق و دمش رو ببین! واسه چی دمش رو اینهمه سفت گرفته و پخشش کرده؟ داره برعکس همیشه افقی میره. الانه که، …
دم سیاه خندید.
-نترس چیزی نیست. دم کوتاه تنها نیست. چندتا جوجه همراهش هستن. روی دمش سوارن و اون داره پرواز یادشون میده. واسه همین این طوری میره. اگر عمودی و مثل همیشه بره اون فسقلی های بی پرواز و تازه پرواز1ثانیه هم دووم نمیارن. اون ها لای پر های دمش و روی شونه هاش نشستن. این طوری هم تعجب زده نباش از زمانی که اومدی بین ما شبیه تعجب شدی از بس از هر چیز اینجا تعجب کردی. دم کوتاه همینه دیگه! عشقش فسقلی هایی هستن که باهاشون می پره و باهاش می پرن. خیلی وسط این جیک جیکو های شلوغ و اعصاب خورد کن طرفدار داره و خیلی هم هوادارشونه. الان هم اون ها توی آسمون از سر و کولش دارن بالا میرن و عشق می کنن و عشق می کنه.
پرپری همچنان حیرت زده به این صحنه عجیب خیره مونده بود.
-ولی واسه چی؟ اون جوجه ها باید از پدر ها و مادر هاشون پریدن رو یاد بگیرن. دم کوتاه که نمی تونه!
دم سیاه نفس عمیقی کشید که پرپری نفهمید آه بود یا نفسی از سر خستگی.
-اون ها نمی تونن پرپری. خیلی از این ها بدون اینکه بدونن صیاد چیه زندگیشون درگیر این تجربه لعنتی شده! خونواده های خیلی از این ها صید صیاد شدن. خیلی هاشون از دست رفتن. بعضی هاشون هم از دست نرفتن ولی دیگه پرواز بی پرواز. من یکیشون رو می شناسم. چندین تا جوجه داخل1لونه هستن با خاطره پدری که صید شد و مادری که روی چندتا تخم جدید نشسته. این فسقلی هنوز پرواز رو بلد نبود که وظیفه سیر کردن کوچولو تر های لونه افتاد روی دوشش. تصور کن زیر بال هایی که هنوز درست و حسابی در نیومدن مگه چندتا جوجه میشه جا بشن تا سرمای شب اذیتشون نکنه؟ دم کوتاه گرفتش زیر پر و پرواز و دونه چیدن رو یادش داد. اوایل خودش واسهشون دونه می چید می داد این ببره لونه. الان هم حسابی مواظبشه. این یکی رو من می شناسم. دم کوتاه1عالمه از این دوست های فسقلی داره و کلی هم با هم جورن. پرپری! خوبی؟
پرپری حس می کرد هوا سنگین شده. چه قدر از صیاد متنفر بود. چه قدر از این واژه نفرت داشت!
-این درست نیست! خدایا این درست نیست آخه واسه چی؟
-آهایی دم سیاه! پر طاووسی طرف های تاکستان1دسته پرنده یواشکی دیده که از بیرون داشتن لای شاخه های تاک ها رو وارسی می کردن. مثل اینکه1خبر های مزخرفی هست.
دم سیاه بی معتلی پرید و در حالی که دور می شد هوار زد:
-پرپری محض خاطر خدا چند لحظه دردسر درست نکن باشه؟
پرپری واسه اینکه صداش به دم سیاه که حسابی دور شده بود برسه جیغ کشید:
-باشه!
دم سیاه نشنید. رفته بود و پرپری با1عالمه افکار از هر مدلی و1صحنه عجیب از همراهی1دسته جوجه ناهمگون با پرنده ای که هرگز خودش جوجه ای نداشت تنها موند.
پرپری دم کوتاه رو تماشا می کرد که همراه جوجه هایی که با ترسی معصومانه از روی دم و شونه هاش می پریدن و چندتا بال پروازی دور می رفتن و در آستانه افتادن دم کوتاه با1شیرجه سبک می گرفتشون چه شاد و سر خوش از سر و کولش بالا می رفتن و جیغ و داد راه انداخته بودن و از موفقیت های کوچیکشون توی پریدن های نصفه نیمهشون شادی می کردن و دم کوتاه چه بلند و سفت تشویقشون می کرد. پرپری چنان محو این داستان شده بود که اطرافش رو یادش رفت.
-به چی اینهمه دقیق ماتت برده پرپری؟
پرپری از جا پرید و به زردبال نظری گذرا انداخت.
-به هیچی.
زردبال خندید.
-دم کوتاه1کمی عجیبه. تو هم عادت می کنی. راستی بال هات در چه حالن؟ هنوز درد داری؟
پرپری بدون اینکه نگاه از دم کوتاه برداره به علامت نفی سر تکون داد.
-نه درد نمی کنه. یعنی نمی دونم. آخه حرکت ندارن که بفهمم درد دارن یا نه.
زردبال با لحنی که سعی می کرد اطمینان بخش باشه سکوت رو شکست.
-اون ها درست میشن. بال هات رو میگم. همین روز ها از دست برگ ها خلاص میشی. بعدش تویی و آسمون سبز.
پرپری حواسش جمع شد.
-آسمون سبز نیست. من آبی می بینمش. شما چه طور؟
زردبال خندید.
-به من نگو شما. من زردبالم. منظورم آسمون منطقه سبز بود. وگرنه من هم آبی می بینمش.
پرپری آهسته سر تکون داد.
-نه! آسمون هیچ کجا سبز نیست. حتی اینجا توی منطقه سبز. آسمون همه جا آبیه.
زردبال خواست بیشتر توضیح بده ولی نگاه پرپری می گفت که از این ماجرا و توضیحات زردبال کلی فاصله گرفته. پرپری غرق چیزی بود که زردبال نمی دونست چیه و مطمئن بود که اون لحظه نمی تونه به ماهیتش پی ببره.
دم کوتاه آهسته و خیلی مواظب وسط آسمون چرخید و دور شد. پرپری اون قدر با نگاه دنبالش کرد تا محو شد و جز1زمینه سبز خالی چیزی توی صفحه نگاهش باقی نموند.
-آهایی سلام! دنبال حواست می گردی که پرت شده رفته؟ نگرد خودش بر می گرده.
پرپری از عالم افکارش در اومد و با لبخند به طرف صدا برگشت. زردبال رفته بود و پرپری نفهمید کی.
-سلام شیطون. حالت خوبه؟
شیطون مثل همیشه بلند خندید.
-سلام پرپری. چیه کجاهایی؟ نکنه رفتی توی هوای جلف بازی!
پرپری خندید. این شیطون حسابی توی نظر بعضی از منطقه سبزی ها اذیت کن بود ولی پرپری اون خنده ها و شیطنت ها رو اصلا مایه آزار نمی دید و برعکس خیلی هم خوشش می اومد.
-من جلف نیستم. توی هوای جلف بازی هم نرفته بودم. فقط، …
شیطون آرامش رو انگار نمی شناخت. همین طور1سره می چرخید و شلوغ می کرد.
-فقط چی بگو فقط چی؟ به کسی نمیگم جلفی به سرت زده بود فقط به کل منطقه سبز میگم. هاهاها!
پرپری همراه شیطون می خندید.
-چی رو میگی؟ به کی میگی؟ اصلا یادم رفت سر بحث کجا بود تو هم که آروم نمیشینی حرف بزنی از بس چرخیدی تمام تمرکزم چرخید و ریخت به هم از دست تو!
شیطون زد زیر خنده.
-خوب پس موفق شدم فکر های بی خودی و جلفانه رو از سرت بپرونم. دیگه دنبالش رو نگیر. توجه کن به من و به هوا که چه عالیه و به سبزی های همه دور و برت و خلاصه به همه چیز های خوب توجه کن و توی فکر های جلف هم نرو.
پرپری از ته دل همراه شیطون خندید.
-توی اون هوا ها نمیرم. ممنونم شیطون!
شیطون در حالی که تاب می خورد و آواز می خوند رفت و دور شد. پرپری فرشته و مهربون رو دید که با فاصله کمی از همدیگه از2تا مسیر جدا رسیدن و هر2تا1دفعه از دیدن هم حیرت کردن و لبخند زدن.
-سلام پرپری کی میشه تو بپری!
-سلام مهربون! سلام فرشته! حالا شما2تا هم واسه من دست بگیرید. آخرش من می پرم.
فرشته با محبت بال های بستهش رو ناز کرد و بوسیدش.
-آره که می پری عزیزم مگه میشه همین طوری بمونی!
مهربون با همون لبخند تأییدش کرد.
-آره بابا به همین زودی تو هم می پری و ببین کی بهت گفتم تو پدر آسمون رو درمیاری.
هر3تا زدن زیر خنده. پرپری دیگه عادت کرده بود به خنده هایی که1دفعه شلیک میشدن، اوج می گرفتن و می رفتن آسمون. توی منطقه سبز همیشه خنده ها همین طوری بودن.
-بچه ها جریان اون یواشکی های اون طرف تاک چیه؟ دم سیاه رفت حلش کنه هنوز نیومده.
فرشته از جا پرید.
-چی؟ وایی پرپری زود تر می گفتی من باید برم بعدا می بینمت.
فرشته مثل فشنگ پرید و رفت. مهربون مسیر پروازش رو با نگاهی بسیار آروم دنبال کرد و نفس عمیقی کشید.
-مهربون! حالا دوباره دعوا میشه؟
مهربون با صدای پرپری از جهان افکارش اومد بیرون.
-شاید1دعوایی هم بشه. ولی کاش نشه!
پرپری آه کشید.
-کاش می شد می رفتم اونجا می دیدم چی داره میشه. خیلی نگرانم.
مهربون لبخند زد.
-تو که هرس کار نیستی بری اونجا. نگران نباش عزیز اون ها خودشون حلش می کنن. اگر هم درگیری پیش بیاد که همه می فهمن تو هم می فهمی.
مهربون این ها رو گفت و نگاهی اطمینان بخش به پرپری کرد ولی پرپری همچنان نگران چشم به مسیر تاک ها دوخته بود.
-چیزی نمیشه پرپری. اصلا بذار من تا جایی که مجاز باشم میرم اگر چیزی فهمیدم میام بهت میگم. زود بهت می رسم.
پرپری تشکرش رو زمزمه کرد. مهربون بلافاصله پرید و رفت ولی پرپری تنها نموند. پر طاووسی بلافاصله رسید.
-پرپری فرشته کو؟
-فرشته؟ اومد طرف شما ها. یعنی طرف تاک ها.
-خوب پس رفتش. دم سیاه فرستادم پیداش کنم و دقیقا بفرستمش همونجا. بعدش هم گفت مواظب تو باشم که1دردسری واسه خودت درست نکنی.
پر طاووسی آروم خندید ولی پرپری داشت از دلواپسی دیوانه می شد. پر طاووسی با1نگاه فهمید.
-چیه پرپری؟ می ترسی؟ از چی؟
پرپری داشت گریهش می گرفت.
-از جنگ. خیلی وحشتناکه این درگیر شدن ها.
پر طاووسی دستی به پر های تیهو کشید و لبخند زد.
-نترس عزیزم طوری نمیشه. نهایتش2طرف1کمی پر و بال هم رو می تکونن و حل میشه.
پرپری آه کشید.
-پر طاووسی؟ واسه چی این طوریه؟ چرا منطقه سبز می جنگه؟ واسه چی دم سیاه این زمان ها کبوتر جنگی میشه؟ من تا حالا هرچی کبوتر دیدم همه مهربون بودن. پس چرا اینجا…؟
پر طاووسی پر های تیهو رو آهسته نوازش کرد تا آروم تر بشه.
-پرپری! دم سیاه هم مهربونه. مگه این مدت که اینجایی ازش بد دیدی؟ رفتارش باهات خوب نبوده؟
پرپری تقریبا از جا پرید.
-البته که بوده. رفتارش با من خیلی هم خوب بوده. با من بد تا نکرده با من هیچ کسی بد تا نکرده دم سیاه هم که حسابی هوام رو داره. ولی کاش نمی جنگید! کاش کل منطقه سبز اصلا با کسی نمی جنگید! دم سیاه هم کاش درگیر نمی شد. این مدلی که میشه ازش می ترسم.
پر طاووسی خندید. مثل همیشه آروم.
-ببین پرپری! دم سیاه کبوتر جنگی نیست. با کسی هم نمی جنگه. نه دم سیاه نه منطقه سبز. اینجا فقط دفاع می کنه. از حریمی که بقیه بهش تجاوز می کنن. دم سیاه هم در غیاب دم کوتاه وظیفه این مواظبت و دفاع روی دوششه. گاهی باید مقابل موانع مزاحم وایستی. دم سیاه اگر با خودش باشه همون کبوتر مهربونیه که تو و من توی عصر آهنگ ها می بینیمش. ولی زمان هایی که لازم میشه1خورده سفت بیاد باید بیاد دیگه. ازش نترس. اصلا لازم نیست. تو خودی هستی. جزو منطقه خودمونی. از خودمونی. ولی به نظرم طرف مقابل باید بترسه. هم از دم سیاه هم از کل منطقه سبز. تو هم این طوری نگران نگاهم نکن چیزی نشده که! اوناهاش دم سیاه خودش اومد! فرشته و مهربون هم باهاش هستن.
-پر طاووسی لطفا از این ها که گفتم چیزی بهش نگو.
-چرا باید بگم؟ دم سیاه خیلی مثبته پرپری. اگر بدونی طفلکی چه فشاری بهش میاد سر دردسر های اینجا؟ خودت که هستی می بینی. دم کوتاه که تقریبا اصلا نیست. این بیچاره زیر بار دردسر های منطقه له شد ولی زمان های عادی هنوز می خنده.
پرپری زمزمه کرد:
-مواظب من هم هست.
پر طاووسی زد زیر خنده.
-پر طاووسی راحتی؟ می بینم که بساط خنده به راهه. دفعه بعدی تو رو جای خودم می فرستم ظاهرا خوش می گذره.
-دم سیاه این مدل کار ها به جنس من نمی خوره. دفعه بعدی هم از همین مأموریت ها اگر داشتی بده به خودم. هم استرس نداره هم این پرپری رو من حسابی دوستش دارم.
دم سیاه نگاه معنی داری به پرپری کرد ولی فورا لبخند چهرهش رو پوشوند.
-استرس نداره؟ ببینم نکنه این پرپری رو به شاخه ها بستیش؟ این شکل استرسه که نازل شده به من. چه جوریه که تو اینهمه راحتی و من الان وسط رفع و رجوع تاک ها هم که بودم دلواپسیه این داشت اعصابم رو می جوید؟
پر طاووسی خندید.
-از اون طرف تاک ها چه خبر دم سیاه؟
دم سیاه چهرهش رو کشید توی هم.
-هیچی صحبت کردیم حل شد.
پر طاووسی بهش خیره شده بود.
-صحبت کردید؟ زبونت رو هم فهمیدن؟
دم سیاه لبخند کم رنگی زد.
-خوب زبون من که نه ولی من سعی کردم کوتاه بیام و به1زبونی بگم که بفهمن. خلاصه حل شد بدون دردسر هم حل شد تا دردسر بعدی.
-اصلا ماجرا چی بود؟
-هیچی بابا حضرات معترضن. میگن درخت های اینجا یعنی منطقه ما از درخت های باقیه جنگل بالا تر رفته و همراه این کوهه داره روی جنگل و بقیه منطقه ها سایه میندازه و از این چیز ها.
پر طاووسی اخم کرد.
-خوب اینکه تقصیر ما نیست! اون ها هم درخت های بلند بکارن تا بکشن بالا. وقتی به تاک و کاکتوس رضایت میدن نتیجه چی باید باشه؟
دم سیاه شونه هاش رو انداخت بالا.
-چی بگم! حالا می بینی به زبون این ها حرف زدن چه سخته؟
پر طاووسی همچنان با اخم به مقابل خیره مونده بود.
-هنوز محتوای اعتراضشون رو نفهمیدم. می خوان ما از اینجا بلند بشیم بریم واسهشون درخت بکاریم تا منطقهشون بره بالا تر!
دم سیاه مهلت پیدا نکرد جواب بده. صدای وحشتناکی از طرف کوه بلند شد و1دفعه تمام منطقه سبز پر شد از صدای هوار و جیغ و فریاد هایی که هیچ طوری نمی شد با خنده های شاد اشتباه گرفته بشن.
-آهااااااایی! یخ داره میااااااد! 1کوه یخ از اون بالا اومده پایین و درست پشت درخت های محافظ گیر کرده ولی درخت ها نمی تونن خیلی نگهش دارن. هر لحظه ممکنه بشکنن و اینجا بره زیر یخ! آماده باشید هر لحظه میریم هواااا! اگر بمونید موندید!
صدای هوار کاکل حنا وسط فریاد های وحشت همچنان بلند و رسا بود. طنین1نعره دیگه از دل کوه تمام پرنده ها رو از جا پروند.
– مواظب باشیییییید! پرواااااز برید هوا همگی روی هوا روی هوا روی هوااااا!
فرمان هشدار دم سیاه و کاکل حنا وسط غرش کوه گم می شد. در1لحظه همه منطقه سبز روی هوا چرخ می زدن و آسمون منطقه از پرنده های نا آروم و ترسیده سیاه بود. پرپری با نگاهی که تصویر وحشت شده بود به کوه میخکوب شده بود. دم سیاه چرخی توی هوا زد و زمانی که از سلامت همگی مطمئن شد مثل تیر شیرجه زد و پرپریه بی پرواز رو از روی شاخه توت برداشت و رفت بالا. پرپری از ترس چشم هاش رو بست و بین دست های دم سیاه مچاله شد. قیامتی از وحشت اطرافشون برپا شده بود که انگار انتها نداشت. دم سیاه وسط اینهمه ترس با صدایی که سعی می کرد آروم و عادی باشه پرپریه ترسیده رو دلداریش داد.
-از چی ترسیدی؟ اونجا جات که نمی ذاشتم! چیزی نمیشه نترس. الان می برمت1جای امن بقیه هم میان صحبت می کنیم حل میشه.
پرپری از شدت وحشت به تنها پناهش وسط آسمون چسبید. دم سیاه که سفت و مطمئن نگهش داشته بود. پرپری سرش رو لای پر های شونه کبوتر فرو کرد و چشم هاش رو محکم بست ولی صدا ها قطع نمی شدن. از نعره کوه و صدای جیغ های اطرافش فهمید که یخ ها دارن برنده میشن.
-درخت های اون پایین این طوری دووم نمیارن. دم سیاه چیکار کنیم؟
-آهاااااایی دم کوتاه اومََََََََََد!
فریاد ها این دفعه از جنس امید بودن.
-آهایی شما ها! همگی سالمید؟
فریاد های تأیید پرنده ها با نعره های کوه قاطی شد.
-این بی پروازه پرپری چی شد؟ جاش که نذاشتید!
-اینجاست دم کوتاه وسط پر های دم سیاه داره سکته می کنه.
دم سیاه واسه اطمینان آهسته شونه های مچاله شده تیهو رو بین دست هاش فشار داد. دم کوتاه با رضایت به کبوترش نظر انداخت و لبخند زد. کوه دوباره غرش کرد.
-دم کوتاه داریم میریم زیر یخ!
-فعلا رفتیم هوا!
-حالا چیکار کنیم؟
-دم کوتاه درخت ها می شکنن این لعنتی هم بزرگه کل منطقه رو قورت میده1کاری کن!
-راست میگه باید1طوری جلوش رو گرفت آخه!
-دم کوتاه نمی خوایی هیچی بگی1چیزی بگو دیگه!
دم کوتاه مثل همیشه بود. این دفعه بدون لبخند ولی با همون حال و هوا و همون نگاه سرد و بی اتصال به هیچ چیز.
-اجازه بدید عشق ها تا1چیزی بگم آخه وسط این آواز خوندن های شما من دارم لذت می برم چی بگم دیگه!
وسط آسمون و وسط وحشت همه زدن زیر خنده.
-خوب باشه ما گوش می کنیم حالا تو بگو نوبت ماست که لذت ببریم.
دم کوتاه تک خنده ای زد و نگاه از یخ هایی که پشت درخت های دامنه کوه جمع می شدن برداشت.
-باشه ببرید. بعدش هم دوباره نوبت منه.
این دفعه آسمون بود که از شلیک خنده ها ترکید.
-بابا ول کنید مثل اینکه روی هواییم ها!
دم کوتاه این دفعه واقعا خندید.
-دم سیاه! حل میشه. ولی این داره راست میگه بچه ها ما الان روی هواییم و نمیشه خیلی این بالا بچرخیم. بال هامون که تا ابد زور ندارن. اگر نجنبیم خسته میشن و باید بریم مهمونیه یخی.
غرش یخ ها همه رو دوباره از جا پروند. دم کوتاه به یخ هایی که درخت های ردیف اول رو خم می کردن نظر انداخت.
-دم کوتاه! باید چیکار کنیم؟
دم کوتاه نگاه متفکرش رو از یخ های ویران گر گرفت و به جمعیت ساکت و منتظر اطرافش نظر انداخت.
-باید حفاظ منطقه رو تجدید کنیم. ولی نه مثل همیشه. یخ ها مهلت نمیدن ما دونه بکاریم و منتظر بشیم که رشد کنه.
همهمه بلافاصله بالا گرفت.
-پس باید چیکار کنیم؟
-راست میگه باید چیکار کنیم؟
-دم کوتاه بحث روز و ساعت نیست حرف دقیقه هاست. هر لحظه اوضاع داره خراب تر میشه. هیچ گیاهی به این سرعت رشد نمی کنه و ظرف1ساعت دونهش درخت نمیشه. با چی باید جلوی این لعنتی رو بگیریم؟
… … …
دم کوتاه همچنان عمیق و متفکر جمعیت پر التهاب و پر همهمه رو زیر نگاه گرفته بود. سکوتش رو که شکست، صداش راحت به گوش تمام سبز ها می رسید.
-باید دیوار بسازیم. دیواری از درخت های بزرگ و محکم و از الوار و تخته و از هرچی که دستمون برسه. فقط این طوری میشه به یخ ها پیروز شد.
حیرتی از جنس ترس همه رو گرفته بود.
-دم کوتاه متوجه هستی چی میگی؟ ما پرنده ایم. این یخ ها با یکی2تا درخت کارشون راه نمی افته. می دونی این که گفتی عملی نیست؟
دم کوتاه نگاهی همچنان بی اتصال ولی مطمئن به زردبال و به همه پرنده های دلواپس و ترسیده انداخت. سکوت رو که شکست لحنش هم شبیه نگاهش سفت و مطمئن بود. چنان سفت و مطمئن که ترس1قدم از وسط جمعیت آسمونی منطقه سبز کشید عقب.
-بله ما پرنده ایم و درخت ها خیلی بزرگن و یخ ها هم خیلی زیادن. ولی ما1جمع هستیم. ما1منطقه منسجم هستیم. ما بار ها منطقه سبز رو از ریزش یخ ها نجاتش دادیم. این دفعه1خورده سخت تره ولی ما همچنان پرنده های منطقه سبزیم! سبز ها! همگی بریم از یخ ها این جنگ رو ببریم! بریم لونه هامون رو، درخت هامون رو، منطقه مون رو از کوه پس بگیریم!
دم کوتاه دیگه معطل نشد و پرید. لازم هم نبود که معطل بشه. بقیه با فریاد هایی که هرچی بالا تر می رفت تا به خودشون و به بقیه آرامش و اطمینان بده مثل1لشکر جنگ واقعی همراهش پرواز کردن. اون ها می رفتن و پرپریه بی پرواز هم بین دست های دم سیاه که جمع رو شونه به شونه دم کوتاه فرمان دهی می کرد همراهشون بود.
تماشاگر ها از منطقه های دیگه می دیدن که بعد از نعره های کوه، آسمون از طرف منطقه سبز1دفعه پر از پرواز و پر از فریاد شد و1سایه خیلی بزرگ انگار با صد ها بال که همراه و کاملا هماهنگ باز و بسته می شدن، مستقیم رفت بالا، به سرعت باد اوج گرفت و مثل تیری که از کمان تقدیر در رفته باشه بی توقف و برق آسا فضا رو می شکافت و به طرف کوهستان و برای جنگ با یخ ها به دل کوه می زد! توی تمام ذهن ها1واقعیت بلافاصله نقش شد.
-سبز ها دارن به جنگ کوهستان میرن!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز2

بین شاخه های پر برگ و بارِ ردیف درخت های توت بازار معرفی داغ بود.
-آهایی پرپری من نازک بینم خیلی هم با حالم.
-بکش عقب بابا! پرپری دروغ میگه این اصلا هم با حال نیست همیشه در حال ایراد گرفتنه. بیخیالش شو به درد نمی خوره عشق فقط منم و بس. اسمم نوک طلاست. از بس خوش نوکم.
-اوخ اوخ به جان نوکش راست میگه پرپری این از بس نوکش تیزه و دقیق به هدف می زنه هر کسی مجازات لازم داشته باشه شیر سلطان جنگل می فرسته دنبال این!
-آهایی با شیر شوخی نکنید می خوایید متروکی ها بیان جیزمون کنن؟
-واااییی چه ما هم می ترسیم!
-ولی اگر شکاری های شیر سلطان جنگل رو بیارن بالای سرمون به نظرم باید بترسیم.
-ببین! ترس که نیستش ما حساب گریم. دم کوتاه هم موافقه. مگه نه دم کوتاه؟ عه! پس کوش؟
-دم کوتاه رفت.
-ای بابا کجا رفت؟
-مثل همیشه. رفت عشق. این هر جا عشقش باشه هست هر جا هم عشقش نباشه نیست. الان هم عشقش کشید بره و رفت.
خنده های شاد و شلوغ1لحظه متوقف نمی شدن. معرفی های پر سر و صدا و در هم ادامه پیدا کردن.
-ببین پرپری بیخیال من خوشزبونم. جدی هم خوشزبونم حالا می بینی.
-دروغ میگه پرپری این فقط پر حرفه باید اسمش می شد ور ورو. درضمن من اسمم پا پره.
-پرپری این پا پر رو تماشا کن تا نزدیک پنجه هاش پر داره انگار پیچیدنش داخل پر. فقط1زبونِ دراز ازش بیرونه که باهاش مرض می کشه.
-آهایی شما ها بس کنید دیگه ببینید چه شلوغیی راه انداختید؟ حالا خوبه هر هفته ما اینجا جدیدی داریم. جدیدی ندیده ها!
-اه این حضرت ضد حال رو تماشاش کن قیافهش رو!
-مگه چمه؟
پرپری به اون موجود کوچیک و ورجه ورجه ای نگاه کرد و1دفعه مثل بمب از خنده ترکید. تمام پر و بال اون موجود از نوک کاکلش تا بیخ دمش پر از پرز های ریز و درشت گیاه چسبی شده بودن و چند جا هم ساقه های کوچیک از گوشه های پرش آویزون بود. پرپری بدون اینکه بتونه خودش رو کنترل کنه بلند و بی توقف می خندید و بقیه هم که حال و احوالشون معلوم بود. پرنده بیچاره چند لحظه بعد تازه فهمید چی به سرش اومده.
-آآآآیییی واااایییی خداااا کاکتوسی های عوضیییییی ببین چیکارم کردن1کسی نجاتم بدهههه از این اوضاع!
خنده ها بود که می رفت آسمون و پرپری همراه و هم صدای اون خنده ها بود.
-آهایی شما ها! باز که من نبودم دعوا کردید! چی شده بود دوباره؟
-سلام فرشته بیا که دیر رسیدی!
پرپری با تعجب به اطراف نظر انداخت. شاید منتظر بود واقعا1فرشته ببینه. ولی این فرشته دست بر قضا مرغ عشق ریز نقش و بسیار قشنگی از آب در اومد که انگار خدا هرچی رنگ قشنگ داشت توی پر های این موجود کوچولو چیده بود و چه قشنگ هم چیده بود. فرشته صاف و پر سر و صدا اومد و پرپری رو بغل کرد و خندید.
-سلام عزیزم! چی بودی؟ پرپری؟ چه تو نازی! خیلی خوبه که بالت خوب شده. دم کوتاه حرف نداره. حالا صبر کن برگ ها رو که باز کرد می بینی بالت حسابی بال شده برات. بعدش حسااابی توی منطقه با هم پرواز می کنیم و چه خوش می گذره! آخ جونمی!
فرشته یا همون پرنده که فرشته صداش می زدن1بوسه مهربون روی پیشونیه پرپری زد و خندید و کشید عقب. پرپری هنوز مات اینهمه قشنگی و اونهمه محبت این موجود مونده بود.
-پرپری تعجب نکن این رو ما فرشته صداش می کنیم. خداییش اسمش بهش میاد مگه نه؟
پرپری بی اراده جواب داد:
-آره. آره!
فرشته که1لحظه آروم و قرار نداشت انگار که دفعه اوله که این ها رو از بقیه می شنوه و انگار که از خوشی دنیا به نامش خورده شروع کرد به جیک جیک های شاد و بالا پایین پریدن و حسابی شلوغش کرده بود.
-بسه دیگه بیا پایین اگر ولش کنی تا صبح از تکون برگ درخت ها هم ذوق می کنه بیا اینجا ببینم!
دم سیاه بود که2دستی2طرف شونه های فرشته رو چسبیده بود و بال هاش رو کنارش فشار می داد تا مانع پریدن هاش بشه و به اعتراض های جیغ جیغ فرشته می خندید.
-بیا اینجا شلوغ شلوغ های منطقه بیا. از خستگی داری می افتی ولی آروم نمی گیری بیا اینجا!
پرپری خیلی زود فهمید که دم سیاه در مورد خسته بودنِ فرشته درست می گفت. فرشته چند لحظه بعد کنار شونه های دم سیاه که تقریبا2برابر شونه های خودش بود آروم گرفت و طولی نکشید که سرش روی شونه دم سیاه افتاد و خوابش برد.
-فرشته پر کار ترین هرس کاریه که ما تا الان دیدیم. به قد و قواره فسقلیش نگاه نکن زمان هایی که بقیه گرفتارن این فرشته تمام منطقه رو پوشش میده و حسابی هم مواظبه که دردسر ها نیان اینجا مهمونی. جیغ هاش هم حرف نداره اگر لازم بشه خبرمون کنه! حالا خودت کم کم می فهمی.
دم سیاه فقط لبخند زد و خیلی آهسته و نامحسوس به پر های فرشته دست کشید. فرشته خواب بود.
-تعجب نکن پرپری اینجا همه چیز دقیقا همین طوریه که داری می بینی. این فرشته هم همیشه شلوغه و اهل بپر بپر. دم سیاه هم هر لحظه مواظبه که اینجا کسی، کوفت! دارم حرف می زنم واسه چی می خندید؟
خنده ها رفت بالا و رفت بالا و دوباره جمع ترکید.
-شما ها به چی می خندید؟
-به هیچی پرپری اینجا واسه خندیدن ها دنبال دلیل نباش فقط بخند. اینجا خنده ها و اگر1زمانی پیش بیاد گریه ها همه همین طوریه. دسته جمعی و هماهنگ.
-هی پس شما ها همه اینجایید که باقیه منطقه اینهمه بی صداست؟
-بیا اینجا مهربون فقط تو1نفر موندی که باشی.
پرپری دید که1یاکریم با قد و قواره همه یاکریم ها انگار روی هوا سر بخوره اومد و قاطی بقیه شد. اولین چیزی که توی این موجود به نگاه پرپری خورد چشم هایی بود که انگار واقعا مهربونی ازشون فوران می کرد.
-این مهربونه پرپری. یعنی این مدلی معروف شده. آخه زیاد مهربونه. واقعا دلش رو از محبت ساختن. اینجا کسی تصور نمی کنه این بتونه حتی صدا روی کسی بالا ببره چه برسه به اینکه توی اون مدل مهمونی های قشنگ ما با منطقه های دیگه باشه. واسه همین اگر1زمانی1جایی با1کسی درگیر شدی روی این حساب نکن خودت برو مثل1پردار مثبت کتک هات رو بخور بعدش بیا این مهربون حسابی دوا درمونت کنه.
بقیه زدن زیر خنده. مهربون در جواب این توضیح های دم سیاه فقط نگاهش کرد و لبخند زد. لبخندی که جنسش با باقیه خنده ها تفاوت داشت و کسی ندید. شاید خود دم سیاه هم ندید و نفهمید. مهربون ولی خیالش نبود. ضربه ای آهسته روی شونه های دم سیاه زد و با خنده برگشت طرف بقیه.
-دم سیاه روی شونه هات که زدم غبار جنگ بلند شد. دیگه حسابی شدی کفتر جنگی!
دم سیاه لبخند نزد. پرپری سایه کدر زودگذری رو ندید که از نگاه دم سیاه گذشت و به سرعت غیب شد.
-خوب باید هم بشم. در غیبت بقیه چاره ای نیست مهربون مگه نه؟ من جای خودم و جای باقیه حاضران غایب دفاع کردم و خیلی ها نبودن. حتی واسه تشویق.
-جنگیدن که تشویق نداره عزیز! گیریم که اون ها چندتا تخم گل می خواستن. خوب بهشون می دادی مگه چی می شد؟ چه ایرادی داره اگر باقیه جنگل هم از گیاه های منطقه سبز داشته باشه! این انحصار رو واسه چی باید حفظش کنیم؟
-مهربون بحث اخلاقیت رو ببر1جای دیگه لطفا. اون ها تخم گل نمی خواستن که بهشون بدیم. اون ها اومده بودن دزدی. به نظرم لازم نباشه واژه دزد رو برات توضیحش بدم.
-ببین دم سیاه اون ها اومدن یواشکی ببرن چون تو بهشون ندادی. خداییش اگر می گفتن بده حاضر بودی بهشون بدی؟
-ببین یاکریم مثبته دیگه بس کن. از این نظر قشنگ ها اگر می خوایی بدی برو دم کوتاه رو پیداش کن خودش برات بگه. اگر هم با حس و حال مثبتت می خونه و خیلی خشن به نظرت نمیاد1لحظه فکر کن ببین شاید دم کوتاه1چیزی ازشون دیده و1مصلحتی می دونه که حاضر نیست حصار های منطقه رو برداره تا این جماعت بیابونی هر غلطی دلشون می خواد داخلش کنن.
-ولی دم سیاه این ها که تو میگی، …
-آهایی اونجا چه خبر هاست اون هم بدون حضور با صفای من که عاشق حضور های اذیت کن خودم هستم.
هوار های راضی و ناراضی با هم رفت هوا و پرپری طبق معمول تعجب کرد.
-چیزی نیست پرپری هر چیزی1قرینه ای داره. ما اینجا فرشته داریم و نقطه مقابلش یعنی شیطون هم داریم.
پرپری با این فکر آزار دهنده که اگر فرشته منطقه سبز به اون قشنگی و مهربونی بود شیطون که نقطه مقابلشه چه مدل موجودی باید باشه با دلواپسی به اطراف نظر انداخت.
-شیطون کیه؟ به کی میگی شیطون اینجا که…
صدای هوار بلند و سرخوشی تمام شلوغی ها رو تقریبا پوشش داد.
-به من میگهههههههههه برید کنار من اومدم.
پرپری به طرف صدا برگشت در حالی که بی اختیار نزدیک ترین دستی که در دسترسش بود رو گرفت و از وحشت فشار می داد ولی چیز ترسناکی ندید. این شیطون1مرغ انجیر خوار بود که نسبت به اندازه هم نژاد های خودش بزرگ به نظر می رسید و اتفاقا نه ترسناک بود نه بد ذات. پرپری دستی که فشار می داد رو رها کرد و از سر آسودگی و آرامش خندید. شیطون یعنی همون مرغ انجیر خوار ولی متوقف نشد. با سر و صدا صاف اومد و اومد و زد به جمعیت و پرتشون کرد این طرف و اون طرف و جیغ و داد همه رو درآورد و:
-بَه سلااااام1جدیدیه دیگه که من می تونم بپرم روی اعصابش! خوب بذار ببینم چند درصد تو جلفی؟!
شیطون بدون اینکه متوقف بشه این ها رو گفت و با چنان ضربی خورد به شونه پرپری که تعادلش رو از دست داد و محکم پرت شد روی پر طاووسی و روی شاخه بغلی کوبیدش زمین. خودش زمین نخورد چون شیطون گرفتش که نیفته و خندید. پرپری گیج بود و شیطون نگهش داشت که بتونه سر پا وایسته ولی پرپری نتونست و همه دیدن که تمام چهرهش به صورت شکلکی از درد در اومد.
-دیوونه چیکار کردی این بالش زخمیه درست زدی روی همون زخمِ کوفتی!
شیطون با حیرت به پرپری که از درد نفسش بالا نمی اومد نظر انداخت.
-زخم؟ کو کجاست من که نمی بینم.
پر طاووسی در حالی که با نارضایتی از روی شاخه بلند می شد و به کمک دم سیاه خودش رو جمع و جور می کرد جوابش رو داد.
-زخم رو که نباید تو ببینی. دم کوتاه بال هاش رو بسته زخم زیر بسته بندیه دم کوتاهه. و تو حضرت با مزه زدی داغونش کردی.
-عه! دم کوتاه جلف بسته بندی کرده این پرنده زرده رو؟ احتمالا هیچیش نیست بستش که فرار نکنه دم کوتاه بهش آیین جلف بازی رو یاد بده.
بعضی ها قهقهه زدن و بعضی ها لبخند زدن و بعضی ها از جمله پر طاووسی اخم کردن. شیطون خیالش نبود و فقط بلند می خندید و در همون حال پر های نامرتب سر و شونه های پرپری رو بیشتر به هم ریخت.
-آخ جدی نمی دونستم زخمی شدی. یعنی بهم1چیزک هایی می گفتن ولی من توی هوای زخمت نبودم. حالا درد می کنه؟ راستی ببینم تو مدل عصبانی شدنت چه مدلیه؟ شبیه این پر طاووسیه جلف عصبانی میشی اخم می کنی یا شبیه این دم سیاه جلف عصبانی میشی جیغ می کشی یا شبیه این کاکل حنای جلف عصبانی میشی گریه می کنی؟
هوار اعتراض کاکل حنا و بقیه رفت هوا.
-ای بابا باز این شروع کرد1کسی حلش کنه دیگه!
پرپری برخلاف انتظار همه لبخند زد.
-من جلفی هام هیچ کدوم از این مدل ها نیست. از دست تو هم عصبانی نیستم. فقط اگر اینکه دردم بیاد هم نشونه جلف بودنمه الان حسابی جلفم. مدلشم مدل درده. خیلی هم دردم گرفت!
شیطون بلند خندید.
-نه این جلفی نیست این درده.
بعد به پر طاووسی که هنوز اخم ناشی از نارضایتی روی چهرهش بود نظری از جنس تمسخر انداخت و وسط شلوغی ها بلند خوند:
-اتل مطل ناراضی، شیطون فرشته بازی!
کی ام کی ام شیطونم، دوست نداری می دونم!
بعد عمدا1دسته برگ خورد شده تازه رو پاشید به سر و پر های مرتب پر طاووسی و حسابی از جا در بردش و در حالی که قاه قاه می خندید پرید. چرخی خیلی سریع دور پرپری زد و این بار با1حرکت سریع بال، پر های سرش که خودش چند لحظه پیش به هم ریخته بود رو مرتب کرد و با لحنی جدی تر و صمیمی تر از چند لحظه پیش بهش گفت:
-می بخشی دردت گرفت باور کن نمی دونستم خیال کردم زخمت کامل خوب شده و تازه خیال هم می کردم اون یکی بالته. خوب من فعلا رفتم این جماعت نفس بکشن ولی باز میام و حسابی عصبانیتون می کنم. فعلا فعلا فعلا فعلا فعلاااااا!
پرپری به مسیر پرواز شیطون نظر انداخت و دیدش که وسط پرواز هاش توی آسمون می رقصید و آواز می خوند و می رفت. پرپری لحظه ای مکث کرد و بعد بلند خندید.
-این اعصاب سنج ماست پرپری. خیلی روی اعصابه ولی هستش و اتفاقا خیلی جا ها هم عجیب کارگشاست. مثلا1دفعه شده بود که این یخ های عوضی باز کار دستمون داده بودن ما هرچی هسته کاشتیم1گوشهش باز بود و دیگه هم خورده بودیم به سرما و کاریش نمی شد کرد و باز هم اتفاقا1بغل یخ داشت از همون گوشه فشار می آورد و می رفت که وسط سرمای زمستون بفرستدمون هوا که این شیطون به دادمون رسید و ذخیره دونه های زمستونش رو بخشید به منطقه سبز. دم کوتاه هسته ها رو وسط خاک یخزده کاشت . عجیب اینجا بود که عجیب هم سریع سبز شدن و کشیدن بالا و خلاصه نجات پیدا کردیم. خلاصه اینکه این شیطون اعصاب سنجمونه و آستانه تحریک همه ما دستشه و حسابی هم اذیت می کنه.
پرپری آروم ادامه داد:
-ولی نمیشه نباشه. این موجود اصلا شبیه شیطون نیست.
-چیزی گفتی پرپری؟
-نه پر طاووسی چیزی نگفتم.
فرشته با نگاهی معصوم و شاد و خوابزده به اطراف نگاه کرد.
-چی شده؟ صدای شیطون بود. این انگار بهش وحی میشه هر دفعه من چرتم می گیره بیاد خوابم رو پاره کنه! حالا کوش کجا رفت؟
-رفت1جای دیگه رو خراب کنه. دلیل نداشت بمونه. خواب تو و بال زخمیه پرپری و اعصاب پر طاووسی رو به هم بافت دیگه اینجا کاری نداشت رفتش دیگه!
باز هم خنده هایی که اوج گرفتن و مشخص نبود به حیرت معصومانه فرشته هست یا به شیطونی های شیطون یا اخم پر طاووسی که داشت خورده برگ ها رو از لای پر هاش پاک می کرد و حسابی هم کفرش در اومده بود.
تمام اون روز و تا پاسی از شب رفته به خندیدن ها و معرفی های شلوغ سپری شد. این قدر طول کشید تا دم کوتاه معلوم نشد از کجا رسید و با زبون عجیب و غریبش که پرپری هنوز نفهمیده بود جنسش از محبته یا خشمه یا فرمان یا چیز دیگه، منطقه رو وادار کرد آروم بشن و اجازه بدن شب سیر طبیعیش رو توی منطقه سبز هم مثل تمام جنگل طی کنه.
اون شب، پرپری خسته از تعجب کردن های پشت سر همش در روزی که سپری کرده بود بالای درخت توت زیر برگ های پهن به خواب رفت در حالی که ذهنش رو چندتا فکر سمج پر کرده بودن.
-اینجا چرا اینهمه عجیبه؟ این موجودات چه جوری می تونن اینهمه شلوغ باشن؟ امروز واسه چی بقیه به فرشته و دم سیاه می خندیدن؟ واسه چی دم سیاه شوخ و خوش رفتار1دفعه از دست اون یاکریمه مهربون کفری شده بود؟ مهربون داشت درست می گفت پس واسه چی دم سیاه باهاش موافق نبود؟ به سؤالش هم جواب نداد ولی واسه چی؟ چی میشه اگر گیاه های اینجا رو بقیه جنگل هم داشته باشن؟ پرنده های آسمون واسه چی باید جنگل رو منطقه بندی کنن؟ مگه نه اینکه ما مال آسمونیم؟ آسمون هم که مرز نداره. یعنی نمیشه داشته باشه. پس واسه چی این جنگل اینهمه منطقه داره؟ اون هم نه واسه خاکی ها! واسه پرنده ها! پرنده های آسمون! منطقه بندی های پرنده های آسمون روی خاک! خاک! خاک! این، …خیلی، … درست به نظر نمیاد!
پرپری به خواب رفت و شب آهسته و بی صدا اون رو و تمام جنگل رو به طرف فردا هایی می برد که هیچ کس چیزی ازشون نمی دونست.