5شنبه صبح. بعد از کلاس.
داخل کلاس امروز حسابی بد ظاهر شدم. نمی دونم واسه چی. یعنی می دونم ولی، … کمی حواسم، …
بد رفتار شدم این روزها. اطرافیانم باید به سگ بگن فرشته. نه لیوان می شکنم نه جیغ می کشم حتی نق هم نمی زنم یعنی البته داخل گوش کسی نمی زنم. خوب باشه کج نگاه نکن کمتر می زنم خخخ.
در1مدل تاریکیه بی صدام این روزها. از اون گرفتگی های ساکتی که هوار ندارن. اون هایی که می دونن اطرافم نمی پرن. دست خودم نیست پر هر کسی بهم بگیره داد سرش نمی زنم ولی جواب هام مهربون نیستن. حوصله کسی رو ندارم. حوصله مهربون بودن رو ندارم این روزها. جز سکوت اطرافم و البته کتاب هام حوصله هیچ چی رو ندارم این روزها. شب به شب داره بدتر میشه و البته مطمئنم این مدلی نمی مونه. چند شب دیگه درست میشم ولی این لحظه ها مدلم اینه. با کاغذ ها و کتاب هام بد تا نمی کنم. هرچند بد تکالیفم رو انجام میدم ولی، …
چند شب پیش1کسی زنگ بهم زد که از شدت حیرت حس کردم به شدت لازمه بلند شم1خیز، … خوب به من چه من حیرت کردن هام به آدمیزاد نرفته شبیه همه چیزم واقعا این حس رو داشتم چیکار کنم؟ دروغ بگم؟ ای بابا!
برداشتم حرف زدیم. چه قدر حرف داشتم که واقعی بودن و حتی1هجا ازشون رو نگفتم. بلند خندیدم و خندیدیم. شبیه خود اون بنده خدا. چیزی نگفتم. یعنی چیزی که قابل گفتن باشه نگفتم. خیلی بود خیلی. نگفتم. چه فایده ای داشت گفتنش؟ پیش از این باور داشتم که گفتنش فایده داره و اونهمه زور زدم واسه گفتن ها. حالا حس می کنم کلا باطل رفتم. کلا باطل دیدم. کلا باطل بودم. کلا باطل بود همه چیز. و منه خر رو باش که هنوز اگر ترمزم رو نکشم واسه اونهمه باطل یواشکی، … ای خاک بر سرم!
حرصی نیستم فقط دیگه باور ندارم. حتی1درصد. به نظرم اینهمه واضح بود پس من واسه چی نمی دیدم؟ از کی اینهمه دیر انتقال شدم؟ بیخیال.
وسط خندیدن ها آیفون خونم نق زد و پریدم که باز کنم. کسی نبود. یعنی بود ولی با من کار نداشت شکر خدا. خخخ1کسی دنبال1کسی می گشت خیال کرده بود اینجاست و طرف نبود. اون اومد و رفت ولی گوشی دیگه قطع شده بود و من هم دیگه زنگ نزدم.
دلتنگ باورهای شفافم هستم در مورد تمام باطل ها این روزها. دلم تنگ شده واسه اونهمه اعتقادی که به درستیه باورهای خرکیم داشتم. چه اعتقادی داشتم! چه احمق خوشبختی بودم! یادش به خیر! ولی بد نیست. شاید بیداری بهتر باشه. عاقبت که بیدار می شدم اگر دیرتر می شد از شدت فشار حاصل از فاصله اون خواب عمیق و این بیداریه ضربتی1بلای بدتری سرم می اومد. مثبتش رو ببینم. واسه فراموش کردن تمام باطله ها خودم رو چنان شدید درگیر درس کردم که گاهی حس می کنم وسط اینهمه تکلیف خفه میشم. بد نیست. خفه شدن وسط اینهمه تکلیف بهتر از امتحان خیلی چیزهاست. چیزهایی که بعضی هاشون رو واسه تسکین امتحان کردم و1شب لعنتیه نکبت کم مونده بود بدترهاشون رو هم امتحان کنم. امکانش دم دستم بود اگر1فرشته نجات شاهد نبود. اون نجات دهنده هرگز نخواهد دونست اون شب از چه فاجعه ای نجاتم داده. خودم و خونوادم رو. نه خودکشی نبود. بعضی چیزها از مردن خیلی ترسناکترن. باور کن هستن. شب وحشتناکی بود و هرگز فراموش نمی کنم که چه قدر اون شب ضعیف بودم. هر چیزی می شد که بشه. داشت می شد و، … خدایا! اون نجات دهنده ناآگاه رو همیشه از هر منفی که نیت می کنه بره طرف خودش و زندگیش حفظش کن. اون نمی دونه. خونواده من هم نمی دونن. من از طرف خودم، از طرف مادرم، و از طرف تمام اعضای خونواده کوچیکم از ته دل واسش خیر می خوام. خدایا بهش بده! لطفا بهش بده!
اون شب دیگه تکرار نشد. شب های بد خیلی داشتم خیلی. ولی به اون خطرناکی نبودن. کاش واسه هیچ کسی پیش نیاد!
حالا از اون گرد و خاک های آتیشی گذشتم ولی هنوز1زمان هایی شبیه این روزها، زمان هایی که خسته تر و ضعیف تر میشم، جای زخم های یادگاری تیر می کشن و به شدت اذیتم می کنن.
سعی می کنم بهش فکر نکنم. سعی می کنم به هیچ چیزی فکر نکنم. حتی به اینکه چه قدر امروز سر کلاس واسه جواب دادن درسی که اونهمه خونده بودمش بد ظاهر شدم. چه مرگم شده بود؟
باید اصلاح گوگل اوسیآرم رو انجامش بدم. بدون1و خودم تنها. ترجیح میدم دیگه بیشتر متکی به خودم باشم. دلم نمی خواد زیاد حرفش رو بزنم. با کسی دعوام نشده فقط به نظرم باید این مدلی باشه. دلم نمی خواد بیشتر توضیحش بنویسم.
خواستم1چیزی سفارش بدم از بیرون منصرف شدم. این تفریح بسیار بدیه که من انجامش میدم. این هم شد کار؟ فعلا بیخیالش شدم کاش از سرم بپره. واقعا گرسنگی نیست این عادت بدیه که تازگی گرفتارش شدم هیچ خوشم نمیاد. مخصوصا شب ها. باید ترکش کنم. پس فعلا سفارش بی سفارش.
زمان واسه پرداختن به خیلی از عادت هام نیست. به ناخواه در ترکم. آخ که چه قدر دلم1سری تفریحات رو می خواد. مثبت نیستن. اذیت می کنن، ضرر دارن، و1کلام غیر مجازن ولی بد می خوامشون این روزها. این روزها. از دست این روزها!
شنبه امتحان شفاهی پایان ترم کلاس های آیلتس. ساعت6بعد از ظهر. تمرین های1شنبه. نوشتن درس هایآینده1شنبه و4شنبه که درس میده و من کتاب ندارم و باید دستنویس بنویسمشون.
در مورد ایندکس دیگه به1نگفتم. دیگه هم نمیگم. دیگه حوصله بحث و یادآوری ندارم. دیگه حوصله هیچ چیزی رو ندارم. دیگه حوصله هیچ کسی رو ندارم. واقعا ندارم. حس می کنم از جهان اطرافم دور و دور و دور میشم. حس می کنم دیگه واقعا مال این جهان نیستم. حس می کنم من و اطرافم دیگه هم رو نمی فهمیم. پیش از این هم گاهی حس می کردم ولی خفیف بود خیلی خفیف تر از این روزها. حالا به شدت با اطراف و اطرافیانم احساس بیگانگی می کنم. حس می کنم اون ها هم همین طور. دیگه هم رو نمی فهمیم. بچه هایی که زمانی با هم آشناتر از این روزها بودیم دیگه بهم گیر نمیدن که از این لاک کتابی کاغذیم دربیام. خیال می کردم اگر زمانی اون ها بیخیالم بشن خوشحال بشم. خوشحال نشدم. ناراحت هم نشدم. هیچ حسی از این سکوت ندارم. نه منفی، نه مثبت. انگار همیشه این مدلی بوده. انگار هیچ زمانی قرار نبوده جز این باشه.
مادرم نیست و لازم نیست حرف بزنم. پس نمی زنم. لازم هم نیست بشنوم. پس نمی شنوم. به کسی زنگ نزدم. دیروز نزدم. امروز هم نزدم. آخرین دفعه که با1حرف زدم کی بود؟ خاطرم نیست. آهان دیروز که خواستم واسه مادر زنگ بزنم اشتباهی1جورهایی ناخودآگاه کلید میانبر خطش رو زدم و بعد از اینکه1زنگ خورد فهمیدم عوضی زدم. قطع کردم. زنگ نزدم توضیح بدم. حسش نبود. هنوز هم نیست. دیگه حس هیچ چی جز درس خوندن نیست. البته چرا حس1چیزهای مزخرف دیگه هم هست که خخخ واسه1سری هاشون زمان نیست واسه1سری هاشون هم امکان نیست و واسه1سری هاشون هم خخخ1چیزهایی که باید باشه نیست و چیه عمرا کاملش نکنم که سر در بیاری می خوایی بفرستیم به فنا؟ عجب گیری کردیم ها!
ولی جدی هست. حس1چیزهایی هست. اینکه منتظر چیزهای بهتر باشم. اینکه خودم رو سفت نگه دارم تا این روزهای دلگیر رد بشن و هوا دوباره باز بشه. اینکه دلم بخواد با کسی که می فهممش و شاید می فهمدم حرف هایی بزنیم از اون مدل که دلم می خواد و شاید دلش می خواد. اینکه سفت پای ترک1سری عادت های عوضیم وایستم و با دیدن نتیجه مثبتش یواشکی ذوق کنم. چه قدر دلم می خواد می شد شروع این نتیجه مثبت ها زودتر می رسید! من در این موارد زود می بازم ولی اگر نتیجه رو زودتر ببینم سفت تر میشم. دست خودم نیست هنوز زیاد ضعیفم.
خلاصه هنوز حس خیلی چیزها هست. اما فقط حسشون هست خودشون فعلا رفتن مرخصی خخخ. من هم دلم می خواد مرخص بشم. نه از اینجا. دیشب خیلی جدی داشتم فکر می کردم که باید از1جاهایی مرخص بشم. عوامل منفی کاری به من ندارن ولی من، … خودمونیم کسی که نیست تو هم که امیدوارم نگیری داستان چیه خخخ واقعیت اینه که من تحملش رو در خودم نمی بینم. منفی ها اذیتم می کنن. خودشون اذیتم نمی کنن یعنی این مدلی نیست که1عامل منفی بیاد طرفم تا اذیتم کنه. بلد نیستم توضیح بدم فقط اذیت میشم. منفی ها تقدس خاطراتم از1عالمه مثبت که تا حد جنون هم دوستشون داشتم و هم بهشون اعتقاد داشتم رو به گند کشیدن. آگاهانه. عمدا. تماشای بی طرف از طرف خودم رو گاهی نمی تونم تحمل کنم. گاهی شبیه این روزها، که از زمان های دیگه ضربه پذیرتر میشم، واسم به طرز دردناکی سخته. می ترسم1جاهایی تعادل رو ببازم و خدای ناکرده مرتکب عملی بشم که عادلانه نیست. مثبت نیست. انسانی نیست. عادلانه نیست. عادلانه نیست! می ترسم به ضعفم ببازم و دستی که باید پایین نگهش دارم به انجام نادرستی بره بالا چون می تونه و چون من نمی تونم از پس این میل شیطانیم بر بیام. می ترسم موفق نشم خودم رو پشت نرده های انسانیت نگه دارم. می ترسم به خودم، به خشمم، به ضعفم ببازم. واقعا می ترسم. این شب ها بدجوری می ترسم. سعی می کنم چشم هام رو ببندم از این تماشا ولی، … من باید مرخص بشم. در غیر این صورت نمیشه چشم هام بسته باشن. خدایا این رو چه مدلی باید واسه کسی توضیحش بدم؟ بلد نیستم آخه. چی میشه بگم؟ دیشب واقعا خواستم بگم. خواستم بنویسم. گوشیم رو هم برداشتم ولی گذاشتمش زمین. باز برش داشتم و باز گذاشتمش زمین. دفعه سوم بلند شدم رفتم گوشیم رو با اینکه هنوز کلی شارژ داشت زدم به شارژ. جایی دور از دسترسم روی میز طرف دیگه اتاق بعدش هم اومدم نشستم وسط کاغذ هام به درس خوندن. حس کردم تلاشم تمام زورم رو گرفت. پیشونیم انگار داغ شد و حس می کردم1چیزی شبیه نم عرق ازش زد بیرون. نفس هام عمیق و شماره ای شدن. دیگه نمی شد ادامه بدم. کتاب هام رو بستم. ولو شدم روی مبل. مچاله شدم توی خودم. خوابم برد. خدایا من نمی خوام حیوان باشم. ظاهر مسأله خیلی کوچیکه ولی تفاوتی نداره منفی چه قدر بزرگ باشه. اصل اینه که من انجامش میدم. دزد کبریت بدزده یا الماس به هر حال دزده. اصل عمله نه جنس. اگر در این مورد به ظاهر کوچیک من آگاهانه بد باشم پس1000دفعه وایی بر من! خدایا کمکم کن! اگر نتونم تحمل کنم باید حتما حتما بکشم عقب. باید خودم رو از خودم خاطر جمع کنم که ازم بر نمیاد. باید بکشم کنار و1گوشه آروم و خلوت از اول اول اول انسان بودن رو تمرین کنم و خاطرم باشه که چیزی نمونده بود ببازم و این یعنی هنوز خیلی مونده من انسان باشم.
تمام این ها درست، فقط الان این رو چه مدلی توضیحش بدم واسه، … بگم چی؟ اصلا نگم. فقط اینکه من1خورده، … خسته ام؟ گرفتارم؟ بیمارم؟ گرفتارم؟ دلواپسم؟ گرفتارم؟ گرفتارم؟ بله گرفتارم. گرفتار خودم. گرفتار این حس بی توصیف خبیث که گاهی اینهمه وحشی و وحشتناک ازم می خواد ضربه بزنم. چون می تونم بزنم. باید خودم رو خلاص کنم از این تونستن. باید امکان این ضربه زدن رو از دست بدم. باید خلاص بشم از این اختیار ترسناک که داره به شدت امتحانم می کنه این شب ها. خدایا! خدایا من نمی خوام اینهمه بد به خودم به وجدانم به نگاه خود انسان بودن ببازم کمکم کن! خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
ساعت از11گذشت. من هم واقعا از نفس افتادم. باورت نمیشه تا نبینی. این خط های آخر نفسم رو گرفت. باید دوباره تمرکز روی هر چیزی جز درس خوندن رو به خودم ممنوع اعلام کنم. باید دوباره کلا این مدل تمرکز رو به خودم ممنوع اعلام کنم. حالا می فهمم واسه چی این مدلش خطرناکه. حالم، … نمی دونم چه مدلیه. تشنمه. دارم آتیش می گیرم از تشنگی. آب. قهوه. هر جفتش. باید بجنبم. درس دارم. طبق معمول این روزها، کتابم کو. ولی اول رفع این آتیش. تشنمه. وحشتناک تشنمه. دیگه نمی تونم بمونم.
تا بعد.