سلام.
سلام پریسای دیروز ها! حالت چه طوره؟ هوات؟ لحظه هات،
آرزو هات، هوات!
بگو ببینم الان دقیقا کجایی؟ کجای گذشته های سراب شده که رفتن و از جنسِ خاطره شدن؟ بگو ببینم تا کجا میره بالا جنسِ خاطرات؟ سبک بال می پری یا نه؟ چه قدر فاصله باقی مونده از تو تا خورشید؟ خورشید. آخ خورشید. اگر بدونی دلم چه قدر تنگ شده براش، برات، براتون!
برام بگو از روز هایی که رفتن. روز هایی که دیگه در هیچ کجای این امروز های سرد و بی خورشید نیستن تا بشه پیداشون کنم. بگو از شب هایی که مهتابن و به رنگِ رویا های پر ستاره. برام بگو از هوای آسمونه تو.
راستی! هنوز از اون کمدِ فسقلی واردِ دنیای رویا و قصه ها و عروسک ها میشی یا نه؟ هنوز عروسک ها دست هات رو می گیرن می برنت یا نه؟ هنوز زمان هایی که تنهایی، خودت و شب هات، عروسک ها جون می گیرن و با خودت، فقط با خودت هم کلام، هم صحبت، هم پرواز میشن یا نه؟ می دونم که میشن! می دونم که میشید! خوش به حالت!
از اون شب هایی که همیشه حسرتش رو داشتی حالا من زیاد دارم. 1عالمه شب که خودم هستم و شب ها. خیلی زیادن اگر بدونی! ولی این شب ها شب های تو نیستن. شب های اینجا، شب های امروز فقط شب هستن! فقط شب و دیگه هیچ! بدونِ لبخند، بدونِ رویا، بدونِ در! اون درِ یواشکیه آشنای عزیز!
دری رو به بهشت! ببینم! در هوای اونجا که هستید، همون بهشت، بهشتی که زمانی تمامش توی دلم جا می شد، همون بهشتی که زمانی تمامِ خودم با تمامِ خواستن های بی انتها و آرزو های محالم داخلش جا می شدم، هنوز گوشه ای از خاطری هست که رنگی از من هم باشه؟ هنوز در تهِ نگاهِ شفافِ هیچ عروسکی طرحی حتی محو، حتی ناپیدا، حتی ناموجود، از کسی که من هستم زنده هست؟ هنوز بینِ پریدن هاتون، بینِ رویا هاتون، بینِ جشنِ پری هاتون، هیچ نفسی هست که تهش شاید یادی از من باشه؟ به نظرم نیست. نیست!
نیست!
ارکیده و آویشن رو یادته؟ برگشتن اینجا. داخلِ کمدِ لباس های من. ولی ساکتن. خاموش! بیجون! سرد! شبیهِ عروسک! فقط عروسک و دیگه هیچ!
بذار1خورده بخندی!
دیشب از تمامِ جهان بریده بودم. حسِ غریبیه این لعنتی! حسِ تک موندن! جدا موندن! جا موندن! نفرتی از جنسِ دودِ1آتیشِ کهنه، سنگین، آشنا و تاریک از همه چیز و همه چیز. رفتم بیرون. دلم همراه نمی خواست. دلم توقف هم نمی خواست. رفتم و طولش ندادم و سریع برگشتم. ولی چیزی عوض نشد. جز اینکه حس کردم4دیواریه امنم رو بیشتر دوستش دارم.
بلند شدم درِ کمد رو باز کردم و به کاورِ اون2تا دست کشیدم، نوازششون کردم، نازشون کردم، به یادِ گذشته هایی که دیگه نبودن، دیگه نیستن، باهاشون حرف زدم، حتی رفتم داخلِ کمد پیششون بلکه بیدار بشن و باز ببرنم به دنیای خودشون. ولی اون ها خواب بودن. سرد و ساکت با چشم های باز و عروسکیشون فقط نگاه می کردن. نگاهی که نگاه نبود.
حتی از اون ها هم جا موندم!
چه دردناک بود این تصورِ تاریک!
بغلشون کردم. سرم رو گذاشتم روی شونه هاشون. لای مو های صافشون پنهان شدم و یواشکی گریه کردم. گریه ای که این اواخر دیگه نمیاد. باز باهام قهر کرده اشک! گاهی شبیهِ دیشب میاد ولی یواشکی. شاید هم دیشب به واسطه آشناییه عروسک ها بود که حاضر شد به دادم برسه. نمی دونم! دیگه اعتبار ندارم. حتی در محضرِ اشک!
داخلِ اون کمد رو هرچی گشتم دری نبود پریسا! فقط چوب بود و1عالمه لباس که داخلِ کاور هاشون آویزون بودن اون بالا و عروسک های شیرینم که سرد بودن و ساکت!
کجایید عروسک های من! محضِ خاطرِ خدا بیایید از این جهانِ سرد و واقعیه لعنتی ببریدم! به خدا دیگه تحملِ نفس کشیدنه هوای تاریکش کارِ من نیست! خسته شدم! داغون شدم بیایید نجاتم بدید! من جهانِ خودم رو می خوام. جهانِ خودمون رو می خوام! جهانِ رویا های یواشکی. جهانِ جنگ های دیو و پری. جهانِ پیروز شدن های خوب به بد. جهانِ عزیزِ خودم! من جهانِ خودم رو می خوام که خسته از واقعیت های کثیفِ این بیرون بهش پناه ببرم. پس کجاست اون درِ آشنای من؟
اون زمانی که در عالمِ بی خبریه خودم، آرزوی امروز ها رو داشتم، به خدا نمی دونستم در عوضِ به دست آوردنِ امروز هام چی از دست میدم. نمی دونستم به امروز ها که برسم، به زمانی که هر جا دلم می خواد برم، هرچی دلم می خواد بخرم و هرچی دلم می خواد انجام بدم، دیگه شما ها نیستید! دیگه خودم نیستم! دیگه اون درِ آشنای عزیز نیست که به روی من باز بشه!
حاضرم تمامِ امروز ها رو بپردازم در عوضِ پس گرفتنِ کلیدم! کلیدی که ببردم به دیروز هام. کلیدی که وصلم کنه بهت پریسا! پریسایی که پریسا نبود! با دست داستان های مسخره می نوشت و پاره می کرد و دلش1سیستم می خواست شبیه اینکه الان توی بغلم هست. دلش اینترنت می خواست و گشتن هاش! دلش… آخ خدا تمامش مالِ خودت! عوضش دیروز هام رو بهم پس بده! خدایا این جهانت مالِ خودت فقط کلیدم رو بهم بده! کلیدی که در جریانِ رفتن هام و رسیدن هام خاطرم نیست کجای جاده افتاد و گم شد!
من کلیدم رو گم کردم! من جهانم رو گم کردم. من خودم رو گم کردم!
آهایی فرشته های یواشکیه جهانِ ناپیدا! من کلیدم رو می خوام! شما رو به شفافیتِ تمامِ رویا های آسمونی، شما رو به بلندای پرواز هاتون، شما رو به تمامِ تابش های تمامِ ستاره های آسمونه تمامِ قصه ها، اگر کلیدم رو پیدا کردید، بهم پسش بدید. اگر در پیچ و خم های بی شمارِ فرعی های ممنوع و تاریک، کلیدی رو پیدا کردید که زیرِ غبارِ فراموشی جا مونده، بدونید که1پریسای تاریک، سراسر تاریک، با تمامِ چیزی که شاید از دلش باقی مونده باشه، منتظرِ پیدا شدنِ کلیدشه. منتظر، خواهان، خسته!
امشب حسابی هوام هوای انتظاره. امشب نوشتن هم چندان یار نیست برای آرامش گرفتنم! امشب هواییه هوای دیروز هام!
میرم دعا کنم. شاید امشب دعا تخفیف بده این توفانِ بی صدای تاریکم رو!
پری های از جنسِ خاطره های آسمونیه دیروز های عزیزِ من! اگر شد، اگر خواستید، اگر تونستید، بینِ سبکی های جهانی که زمانی جهانِ من بود، خاطره تاریک و سنگینِ پریسا رو به یاد بیارید! خاطره ای که از بس غبار گرفته دیگه هیچ کجا نیست! خاطره ای که جنسش از جنسِ خاطرِ شفافِ شما ها نیست! خاطره ای که دیگه نیست!
کاش به خاطرتون بیاد بلکه دلی از جنسِ دل های شیشه ایه عروسک ها تنگش بشه! شاید1نفسِ عروسکی هنوز بتونه بگه آه یادش به خیر بیایید1دفعه دیگه امتحان کنیم بلکه بشه نجاتش داد! شاید…
به امید دیدار!
دستهها