دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امروز شنبه و امتحان میان ترم و، …

صبح شنبه. می دونم بابا باید سر کار باشم ولی اینجام. نمیرم. امتحان دارم. امروز ساعت9باید سر امتحان باشم. میان ترم کلاس های آیلتس. بقیه دیروز امتحان دادن و من باید می موندم واسه امروز تا1کسی باشه واسم بخونه. اه لعنتی! بدم میاد از این لعنتی! هی بیخیال.
خداییش این ترم میان ترم خیلی بهتر از ترم پیش خوندم. کاش نتیجه بهتر باشه. میان ترم پیش واقعا واسم سخت بود. جون کندم تا امتحانه رو دادم. کاش این دفعه ساده سپری بشه و زود تموم بشه! دیروز حسابی بیمار بودم. سردرد از مدل وحشتناکش و1سری اوضاع مزخرف دیگه که نگران کننده نیست و کاملا عادیه ولی بدم نمیاد ضرب سردرد حاصله رو1خورده کم کنم هر دفعه هم میگم واسه دفعه دیگه قرص کنار می ذارم و هر دفعه قرصه یادم میره و این عوضی سر بزنگاه گیرم میاره و من قرص ندارم و دیروز که کلا جمعه بود و مادر هم نبود و یکی بود3تا نبود جز خودم هیچ کسی نبود یعنی بود ولی برادره خونه خودش بود مادره هم خونه خاله بود اصلا داخل شهر نبود خودم هم که داغون بود یعنی بودم داروخونه هم که نمی دونم باز بود یا بسته بود1کتاب پر و پیمون هم شبیه اسمش رو نبر اینجا آماده خونده شدن واسه امتحان امروز بود و خلاصه آآآآخخخخ سرم خدااا سرم! بابا من معترضم این چه اوضاعیه یعنی داخل این هیکل بی سر و ته نباید اندازه کافی خون باشه که این سردرده هر دفعه به ریش نداشته من نخنده؟ این چه وضعشه آخه؟ به چیچیه من میاد کم خون باشم واسه چی هستم آخه؟ یعنی چی آخه؟ پدرم در اومد آخه! وووییی ساعت چنده؟
مونده هنوز. میگم1دور دیگه بخونم؟ نخونم؟ اه الان مخم می ترکه خدایا بسه دیگه!
هی من ورد می خوام. الان دارم با چی می نویسم؟ ورده یا نت؟ سرعتم بدک نیست چه عجیب! بذار ببینم کاما سر جاشه؟ ولش کن فعلا که لازم نیست هر زمان لازم شد می بینم. ظاهرا زمان هایی که پ میره بالای اینتر می شینه اوضاع نباید خیلی بدک باشه. ولی جدی این داره باهام فیکس میشه. خیالم نیست بخند اما هنوز تصور می کنم این ها هم سرشون میشه. تصور می کنم هر چیز بی جونی مدل خودش سرش میشه و ادامه حیات میده و، … هی آخجون کاما ایناهاش! کاش سرعتم همین مدلی بمونه! اون مدل کند نوشتن روانم رو چرخ می کنه. به جان خودم واردش که ميشم1حرف مي نويسم فردا صبح مي خونه. با سرعت نوشتن من اصلا جور درنمياد. من1زماني داخل شب نشيني هاي محله هر شبي333دفعه اخطار سرعت غير مجاز مي گرفتم از بس سريع مي نوشتم حالا اگر بخوام با ورد بنويسم بايد به جناب حلزون بگم قهرمان ماراتون! وووييي نه! خوشم نمياد! بايد1طوري حلش کنم وگرنههههههه شکلک خشم. ول کن1فکري واسش مي کنم.
محله! واسه چی باز دیروز گیر کرد؟ عاقبت هم نتونستم5شنبه شب برم جشن تولد شب روشن! امتحان چیز! امتحان اسمش رو نبر! امتحان های2قلوی اسمشون رو نبر. امتحان های همون کلمه که همیشه جای فحش میگم و تخلیه روانی میشم! آخیش1خورده بهتر شد!
آخ خدا من واقعا باید این توصیه های قرص آهن و از این مزخرفات رو جدی بگیرم تمام استخون هام شبیه آنفلوآنزایی ها درد می کنه جدی دیگه شورش در اومد من این مدلی باید برم سر جلسه این امتحانه! با این وضعیت مسخره اگر امتحان هم نداشتم موندم چه مدلی باید سر کارم حاضر می شدم. خدایا حال جسمم خوش نیست لطفا هوام رو داشته باش امروز سر امتحان خیلی گاف ندم.
هي باز پ رفت بالاي کيبورد. جدي اين واسه چي اين مدليه خخخ! به نظرم1چیزهایی داره به کشفم میاد مطمئن نیستم هر زمان مطمئن شدم میام اینجا کشفیاتم رو اعلام می کنم و حالش رو می برم.
ساعت8و4دقیقه شد. یواش یواش باید بلند شم و با توجه به سرعت مورچه ایه امروزم در آماده شدن بد نیست1خورده زودتر بجنبم.
فرار فايده نداره. بحث هاي جدي شبيه1مشت شبپره که ولشون کرده باشي1جايي داخل سرم پرواز مي کنن و مي خورن به ديوارهاي ذهن نه چندان, نه چندان چي؟ هرچي هم داغون باشه ذهن خودمه. اي بابا بحث هاي جدي. چي بودن؟ اينکه این هفته که اومده هفته امتحاناتمه. پايان ترم کانون و ميان ترم کتبي اون يکي کلاسم. کمتر از1ساعت دیگه باید رو به روی برگه امتحان باشم. بدجوري دلواپسم اگر بهش فکر کنم. دفعه پيش شرايط متفاوت بود و با اينهمه ميان ترم اونجا اونهمه سخت بود خدا اين دفعه رو حسابي کمک کنه! هي واسه چي ايسپيک بعضي علامت ها رو نمي خونه؟ اينکه روي غ نشسته با شيفت مي زنم چيه؟ داخل ورد اون يکي سيستمم اين به نظرم کاما بودش اونجا هم نمي خوند اينجا اين رو انگار تا پيش از اين نداشتمش واسه چي الان هست؟ به جان خودم ايناهاش ديوونه هم خودتي. نه تو نيستي خودمم. حيف نيست صفت به اين مثبتي رو ببخشم به کسي؟ ديوونه بودن عاليه. خداييش حرف نداره. چند روز پیش نمی دونم چه روزی بود داشتم با1تلفني حرف مي زدم1عالمه گفتيم و گفتيم و من حسابي توضيح دادم که از راه هاي کاملا صاف و عابرهاي اين راه ها حسابي خسته ميشم. اين آدم هايي که کامل مثبت و خوب و همه چيز تکميلن؛ اين ها که در زندگي هميشه راه درست رفتن؛ نقطه تاريک نداشتن؛ خطا و اشتباه نکردن؛ از خط منطق اون طرف تر نرفتن؛ کتاب هاي عاقل ها رو مي خونن و زندگي عاقل ها رو مي کنن و راه عاقل ها رو ميرن؛ اين ها واسه من به شدت غير قابل درک و اگر دلگير نشي دافعن. اصلا نمي تونم تصور کنم که شبيهشون باشم و اصلا نميشه که تصور کنم مدت طولاني بتونم باهاشون همنشين بمونم. از اين مدل زندگي ها حس رضايت نمي کنم. البته به اون بنده های خدا هم حق میدم که نتونن منو تحمل کنن با این جوهر خل و ناخالصم. اون ها محترم هستن و نمیگن ولی مطمئنم اون ها هم نظرشون در مورد شبیه های من این مدلیه. و من. من در زندگيم تا اينجا اشتباه زياد رفتم. نتيجه هاي وحشتناکي هم ديدم. خيلي پيش اومده که از1سري هاشون به شدت دردم بياد و بگم کاش اين غلط رو نکرده بودم که حالا نتيجه اين مدلي افتضاح نمي شد. بارها گفتم اگر مي شد برگردم1راه هايي رو ابدا ديگه نمي رفتم. ولي مي دوني؟ در مجموع حس مي کنم از کل زندگيم، از راهي که رفتم، از داستان هايي که گرد و خاکشون رو به دفتر عمرم پاشيدم، تا اونجايي که کسي از دستم و از داستان هام آزار نديد چندان هم پشيمون نيستم. اگر به کسي نگي هيچ تضميني نيست که در صورت تکرار نوار زندگيم1بخش هاي بزرگيش رو دوباره تکرار نکنم. اين از سر خيره سري نيست واقعا حس مي کنم زندگي صاف و کارنامه سراسر سفيد چيزي نيست که در40سالگي تماشا کردنش روحم رو ارضا کنه. من هيچ زماني آدم آرومي نبودم. چه در کودکي که شبيه دخترهاي ديگه به خاله بازي و عروسک بازي هاي عادي رضايت نمي دادم و هرگز نشد که نقش1مادر معمولي رو واسه عروسک ها يا بچه هاي ديگه پذيرا بشم و ترجيح مي دادم باهاشون هم بازي نشم مگر اينکه اون ها به دنياي بازي هاي غريب من سر مي کشيدن؛ چه در نوجواني که در هر موردي که خاطرم مياد1قانون شکن درست و حسابي بودم؛ و چه در جواني که…
بچه که بودم خاطرم هست بقيه مي گفتن بزرگ بشه درست ميشه. نوجوون که شدم مي گفتن از اين سن و سال رد بشه درست ميشه. درست نشدم. جوون که شدم1ست کامل از شعله هاي از همه رنگ زدم به دنياي خودم و تمام خونواده بيچاره خودم و حالا در سني که همه مي گفتن سن اعتلاي انسانه ايستادم و دارم در1وبسايت شخصي اينترنتي اعتراف مي کنم که اگر کارنامه عمرم از اشتباه هام پاک بود روحم از تماشا کردنش ارضا نمي شد. اگر در اين مرحله درست نشدم ديگه هرگز عوض نميشم. و من درست نشدم. من زندگیم پر از ماجراست. تمام صفحه های دفترش تا اینجا پره از لکه هایی که آرامش رو از نگاه خواننده های عاقل و معقول می گیره ولی، … من هنوز هم از دیدن سفیدی مطلق روی برگه های تمیز و خوش خط نگاهم چرتش می بره. هنوز هم آرامش رو در ناخودآگاهم پس می زنم و با وجود تمام تلاشی که واسه منطقی بودن و عاقلانه زندگی کردن انجام میدم، اما این لحظه با مراجعه به خودم می بینم همچنان همون بی فرمون دیوانه ای هستم که در20سالگی بودم. فقط حالا سبکم1خورده عوض شده و مدل موج سواری هام فرق کرده. گاهی ظاهرش عاقلانه میشه و گاهی مهارتم در دیده نشدن بیشتره و گاهی هم بیخیال گفتن هام بلندتر و قوی تر میشه و، … از خودم حیرت می کنم. نکنه در80سالگی هم همین مدلی باقی بمونم؟ آخ جون! یعنی تا اون زمان زنده ام؟ با این مدل جنگی رفتن هام تا اونجا می رسم؟
هی8و16شد من واقعا باید بپرم. آهایی بابا زمان جون هر کسی دوست نداری1خورده وایستا اومدم!
هی من دارم میرم امتحان بدم. کاش نتیجه عالی باشه! بقیه اش باشه واسه بعد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به1عدد دار الترجمه مهربون، … باقیش چی بود یادم رفت!

جمعه شب. در بالکن و پنجره آشپزخونه رو باز کردم. هوای داخل عوض شده. سرم دیگه درد نمی کنه ولی هنوز خیلی خیلی خفیف ته مایه هایی از سنگینی درش هست. دیشب شبیه قحطی زده ها هوای مه رو با نفس هایی که انگار هر لحظه می خواستن اکسیژنش رو از دستم بگیرن قورت می دادم. نفس هام تند بودن. انگار تمام عصر رو دویده بودم. شبیه بالا رفتن از سربالایی. شبیهِ، … شبیه حس دیشب من که داشت نفسم می برید. کار خطرناکی کردم. کار خطرناکی می کنم. این نادرسته. خیلی نادرست. نباید دیگه به این شدت خریت کنم. این مثبت نیست. این خطرناکه. فعلا دیگه نمی خوام در موردش بگم. فعلا دیگه نمی خوام در موردش فکر کنم. باشه واسه بعد. باشه واسه1زمان دیگه. نه امشب. نه شب جمعه. بیخیال.
دارم درس می خونم. یعنی درس می نویسم. مرض مسخره ای پیدا کردم این روزها. میشینم درس های کتاب زبانم رو پیش پیش می خونم و خوب تا اینجاش بد نیست. کتابم پر از اشتباهه و من این ترم باید حواس جمع تر باشم. بد نیست درس ها رو جلوتر بخونم. ولی مشکل از اینجا شروع میشه که بعدش1چیزی قلقلکم میده بشینم تمرین هاش رو هم جلوتر حل کنم. تصور کن تمرین های درسی رو که هنوز اصلا بهش نرسیدیم من مرض دارم که حلش کنم. الآن کلاس هنوز لای تمرین های درس دوم رو باز نکرده واسه حل کردنش و بچه ها تازه این2شنبه باید بیارنش و من مرضم گرفته امروز نشستم دارم تمرین های درس سوم رو می نویسم. اون هفته هم مال درس دوم رو نوشته بودم. شنبه تعطیل بود و گفتم حالا1خورده از درس دوم رو معلم نگفته من بخونمش خیالی نیست تمرین هاش رو هم بنویسم واسه وسط هفته نمونه من کند می نویسم3شنبه و4شنبه شب سخته برام. ولی درس سوم رو هنوز باز نکردیم و من نمی فهمم این چه دردیه افتاده به جونم. این رو به حساب زرنگیم نمیشه بذارم. آخه تمرین های درسی که هنوز نگرفتم رو ممکنه اشتباه حل کنم. ممکنه دیر بهش برسیم و اصلا من نکاتش رو یادم بره. درس که نداده من خودم خوندمشون شاید لازم بشه منتظر بمونم معلم درس بده این مدلی شاید سطحی بخونم یادم بره. شاید، … اه بسه دیگه خفه شدم! ای بابا! شاید هم این شاید منفی ها از اثرات عصر جمعه و تفکرات مربوط به شروع هفته کاری در صبح فردا باشه و شاید اصلا خیلی هم عالی باشه که من درس ها رو جلوتر میرم و تمرین ها رو جلوتر می نویسم. اصلا همین مدلیه عالیه دستم می رسید درس چهارم رو هم می نوشتم خخخ. فعلا وسط سومی تاب می خورم ببینم امشب تا کجاش پیش میرم.
مادرم از گلستان نیومد. موند خونه خاله احتمالا فردا صبح میاد.
شکلک مکث.
چند دفعه چندتا خط با چندتا موضوع نوشتم پاک کردم. پشیمون شدم از نوشتن هاشون. دلم نخواست. چیزی نبودن ولی دلم نخواست.
خلاصه داشتم می نوشتم خسته شدم گفتم بیام1گشتی بزنم برم باقیش رو بنویسم. خاطرم نیست اگر جمله شرطی منفی باشه جوابش هم باید حتما منفی بشه یا نه. الآن میرم از گرامر درس سوم دوباره تقلب می کنم.
شکلک خشم.
نمی دونم واسه چی1بخش از نوشتنم رو خورد. عوضی! حسش نیست دوباره بنویسم پسش بده نکبت! اه!
ولش کن دیگه خاطرم نیست چیچی نوشته بودم پاک شد. ولی واسه چی پاک شد؟ بیخیال به جهنم.
بدجوری دلم ازدیاد سرعتم در مکالمه زبان رو می خواد. دلم می خواست می شد1قرصی بود می خوردم زبانم فول می شد آخجون. باید تمرینش کنم ولی آخه جایی از زندگی روزانه این نکبت به کارم نمیاد چه مدلی تمرینش کنم آخه! خیلی زمانه که میگم باید1دار الترجمه فسقلی که کارش خیلی چیز نباشه پیدا کنم ازش بخوام تستم کنه ببینه به درد کارش می خورم یا نه. خیلی زمانه می خوام ولی فقط میگم و هنوز واقعا اقدام نکردم. جرأت نمی کنم مطمئن نیستم هنوز اونهمه قوی شده باشم. ولی به نظرم دیگه باید اقدام کنم. هنوز جرأت نمی کنم ولی فقط این مدلی میشه بیشتر تمرین کنم. این راهیه که به نظرم میاد. الزام که باشه هم تمرین ناخودآگاه بیشتر میشه و هم اثراتش موندگارتره. شبیه اینکه بری1کشور خارجی و مجبور باشی چند روز انگلیسی صحبت کنی. به جان خودم اون چند روز اندازه2ماه زبان یادت میده و حسابی هم ماناست! خلاصه اینکه به1عدد دار الترجمه مهربون که سیل خرابکاری هام رو هر دفعه بذاره به حساب باشه دفعه دیگه اصلاحش کن نیازمندیم! در این مواقع ما در فرهنگ و ادب استانمون1مثل یعنی جواب مثلگونه خیلی زشتی داریم که در جواب آرزوهای این مدلیه گوینده شوتش می کنیم وسط تخیلات طرف و در میریم که من میمیرم اینجا بنویسمش و در برم خخخ! ولی شدنی نیست چون اینجا رو نمیشه بذارم روی کولم و در ببرم و دست سازمان نمی دونم چیچی که در قوانینش اومده داخل سایت ها حرف زشت نباید بگیم به اینجا می رسه و از اینکه روی هوا معلق باشم خوشم نمیاد بهم حالت تهوع میده پس بیخیال جمله. ولی حیف شد جمله اون شکلی نوشتنم میاد!
ساعت داره8میشه برم باقیش رو بنویسم و قبلش1سرک دیگه به گرامر درسش بزنم. این نایتساید هم دیگه شورش رو درآورده. خسته شدم سریع تر بخونمش تموم بشه بره از بس لفتش میدن. یاد کارتون فوتبالیست ها می افتم وسط1شوت طرف می پرید هوا1قسمت و نیم کامل داستان زندگیش از تولد خودش و7نسل پیش از خودش تا امروزش رو به نظرش می اومد طرف هنوز روی هوا بود بعدش می اومد پایین و1پاس و باز قصه از نو. اوخ8شد ولم کنی تا صبح حرف می زنم من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به نظرم جنون سر صبح شنبه!

آخیش اومدم داخل! به جان خودم این عادلانه نیست هر دفعه شوت میشم بیرون کلید ندارم یعنی دارم ولی این رمزش سخته حفظش نمیشم هر دفعه باید کپی پیست بزنم و سختمه و خخخ! بیخیال الان اینجام. آخ جون!
هفته ای بود! هنوز هم ادامه داره. هر جا رفتم ازم متن و شعر طلبیدن، درس زیاد بود، سر کار اعصاب خراب کن بود، آخرش هم3شنبه چنان ولو شدم که خخخ! خدایا بهش که فکر می کنم از خجالت میمیرم. ملت از خودم بیشتر ترسیدن. راستی این ها واسه چی ترسیدن آیا؟ خوب درست می شدم اونهمه آخ و واخ نداشت که این ملت راه انداختن! دستشون درد نکنه اما واقعا لازم نبود اینهمه بترسن. حس توضیح جزئیات فوق مضحک ماجرا نیست جدی بدم میاد از لحظه هاش. خلاصه4شنبه نرفتم سر کار. امروز هم نرفتم. استرس دارم از این غیبت کردنم اما هیچ دلم نمی خواد3شنبه دوباره تکرار بشه. تذکر رو به مسخرگی اون صحنه های عوضی ترجیح میدم.
بچه ها، 1و2و3در برنامه های نه چندان قطعیشون1سفر هست. اصفهان. درست وسط آذر. اگر بخوام همراهشون بشم که حسابی می خوام، باید2روز مرخصی بگیرم. حالا چه مدلی؟ هر روز بخش نامه های رنگی رنگی میاد که به هیچ عنوان تقاضای مرخصی پذیرفته نمیشه. الان تکلیف من چیه؟ اطرافیانم گاهی زیر جلدی گاهی هم بلند میگن ملت کارمندن تو هم کارمندی. آخه این چه وضعشه که هرچی بهت میگیم نق مرخصیه نداشته رو می زنی؟ مگه باقیه ملت کار نمی کنن؟ این چه اوضاع مسخره ایه؟ درست میگن. اوضاع مسخره ایه. اما چیکارش میشه کنم؟ واقعا چی از دستم برمیاد؟ واسه من معمولا همه چیز یا تقریبا همه چیز مسخره بود. تا آخرین حدی که میشه فشار آورد شرایط بهم فشار می آوردن. الان هم همین طوریه. میگن ناشکری نکن. ول کن بابا حوصله داری. اگر خدا اونقدر تنگ نظر باشه که واسه خاطر نق زدن های من بخواد تلافی کنه بذار من نق هام رو بزنم باقیش به جهنم. خفه شدم از بس خفه شدم!
بقیه درست میگن واقعا مسخره هست. اون از درس خوندنم که همیشه لب تیغ استرس راه می رفتم. دانشگاه رو میگم با اون امکانات نداشته و درک زیر صفر عزیز هاش. بعدش هم شرایط مگوی مزخرفم. انگار کل جهان تنگیش می شد باید روی مرز هستی و نیستی شنا می رفتم. بعدش هم بیکاری و ماجراهاش. بعدش هم کار. باید دقیقا همون کاری باشه که من ازش به شدت بدم میاد، در کلاس و حال و هوایی باشه که من ازش به شدت بدم میاد، و درست همون شرایطی رو داشته باشه که من ازش به شدت بدم میاد. حرف هم که می زنم میگن همه همین طورن و ناشکر نباش و چه و چه و تا میام حرف بزنم باید10تا کتاب بشنوم و آخرش هم حرف میره به زندگی و شرایط شنونده ای که حالا گوینده شده و از زندگی مشترک و1000داستان کاملا بی ربط به گیر های من و خدایا یعنی واقعا این درسته؟ یعنی هیچ راهی هیچ راهی واسه من وسط این جهان به این بزرگیت نبود؟ نیست؟ که بشه درآمد داشته باشم بدون اینکه این مدلی شدید و بی توصیف زجرم بدی؟ واقعا اینهمه آفرینشم گرون تموم شده واست؟ اینهمه؟
صبح شنبه ای چه حرصی! ترکیدم واسه چی؟ جدی چم شده؟ چیزی نیست فقط خسته شدم. از سر گیجه های لعنتی که خودم می دونم دلیلش چیه و نمی تونم کاریش کنم، از فشارم که رفت زیر6و ملت رو ترسوند و خودم رو نفله کرد، از شرایط خونه که درش بیمار شدن شبیه جرم دیده میشه، از حرف هایی که مهلت نمیدن بزنم و تا می خوام بگم می رسیم به بحث های متفرقه و درد و دل های هزاران بار گفته شده از گیر های زندگی هایی که تمامشون رو از حفظم از بس شنیدم، از لحظه لحظه کارم که خدایا معذرت می خوام ولی متنفرم ازش، از،… از تمام این ها خسته شدم و از اینکه بهم این حس رو القا کردن که اگر ایراد بگیری ناشکری و نباید بگی. همین الان هم از نوشتن این ها احساس گناه می کنم اما خدایا به نامت قسم خسته شدم بذار دسته کم به خودت بگم دیگه! من این شرایط رو دوست ندارم. من کار با بچه هایی که هرچی یادشون میدی در هر حال یاد نمی گیرن رو دوست ندارم. من از تدریس به هر شکلش بدم میاد. اونقدر در این13یا14سال فشار داشتم که کلا از هر چیزی که شبیه تدریس کردن باشه بدم میاد. من بچه ها رو دوست دارم اما دیگه تحمل ندارم هر روز نصف روز اطرافم باشن و لازم باشه بهشون درس هایی رو بدم که نمی فهمنش. من1کار آروم می خوام که اگر عاشقش نیستم دسته کم از انجامش زجرکش نشم. خدایا ملت داخل1اتاق دربسته کار می کنن به من میگن کوفتت بشه ما از این محیط بسته خسته شدیم کاش جای تو بودیم! خدایا واسه چی نمیشه که دسته کم در این موارد کوچیک به هر کسی اونی رو بدی که دلش می خواد؟ آخه مگه من چی می خوام که اینهمه ناممکنه؟ خدایا چی بهت بگم آخه؟
ظاهرا نمیشه من امروز درست درمون باشم. متن2شنبه رو نوشتم. درس زبان نخوندم. امروز دیگه باید بخونم. فردا کلاس آواز و کلاس زبان تعطیل. آخ جون! ولی من باید بجنبم این3روز تمامش ول معطل چرخیدم و اگر نجنبم دیر میشه. مادر امروز می رسه. چند روز پیش وسط گفتن هاش نمی دونم بحث به کجا کشید که گفتم شما ها رو خیلی زیاد دوستتون دارم اما نمی خوام با هیچ کدومتون مداوم زندگی کنم. این مدلی که هست رو دوست دارم. به نظرم مادرم اون قدر مشغول گفتن های خودش بود که اصلا نشنید. شبیه خیلی چیز های دیگه که نشنید و انتظار هم ندارم بشنوه. مدت هاست که دیگه انتظار ندارم.
دیشب خواب های نیمه پریشون می دیدم. داخل آشفتگی های صحنه هام، اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، انگار بود. اما نمی دونم خاطرم نیست بودنش چه مدلی بود. شاید اگر کمی بیشتر متمرکز بشم دلواپسش شم اما ترجیح میدم بهش فکر نکنم. بدجنسیه اما1دلواپسی و مشکل دیگه تنها چیزیه که وسط اینهمه ماجرا نمی خوامش. امیدوارم که خواب های نیمه پریشونم بی تعبیر باشن و اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، سریع تر سلامت بشه. کاش می شد امیدوار باشم که خودم هم از این اوضاع در بیام و منفی هام برام بهتر بشه اما اون قدر دور به نظر میاد که حتی نمی تونم بگم امیدوارم. خدایا1کاری کن خدایا1کاری کن باور کن بد جوری در این1مورد بریدم خدایا1کاری کن لطفا خدایا لطفا!
راستی5شنبه اون نیمه سخنرانی نیمه کنفرانس رو ارائه دادم. گفتن عالی بودم. آخجون. دلواپسم. امروز من غیبتم، … بیخیال از سیاهی بالاتر که نیست دارم که نمی زنن. واسه همین خریت هام همیشه جا می مونم دیگه!
به سرم زده هنر ترجمه زبانم رو تست کنم ببینم کجای کارم. باید بچرخم1منبع مطمئن پیدا کنم. به1گفتم گفت نمی تونه کاریش کنه. زبان دوست نداره. یعنی حوصله نداره خخخ. از چندین دفعه گفتن و اصرار کردن و انتظار خوشم نمیاد دلم می خواد صاف پیش بره و پیش برم. این روز ها زیاد داخل تیم تاک محله می چرخم. ببینم کسی می تونه کمک کنه یا نه.
اوخ دیر شد الان8میشه بعدش هم9و10و11و روز فشنگی میره و من گناهی میشم. به جان خودم راست میگم این دفعه دیگه جدی رفتم. خوشحال نشو بر می گردم. هرچی هم میگی خودتی. تا دفعه بعدی.