سلام.
آره با خودتم. من اینجام این پایین. هنوز توی یادتم یا دیگه صدای سلامم هم نمی رسه بهت؟
این روز ها هرچی کلمات اون چنانیه بوی سنگین خاک گرفته برای من. خسته شدم از دستشون. گفتم بشینم1نامه بنویسم برات فقط به زبون دلم. دلم بگه من بنویسم. بدون آرایه های ادبی و الفاظ گرد و خاکی. فقط بنویسم به زبون دلم. دل خودم. دلم بگه من بنویسم. فقط به زبون دل خودم و شاید دل تو.
چه دیر فهمیدم! خیلی دیر فهمیدم خیلی!
از حالت نمی پرسم چون مطمئنم حرف نداره. عالیه مگه نه؟ چه خبر از اون بالا؟ هواش چه جوریه؟ به هوای تو می خوره یا نه؟ چه سوالی! حتما بله.
این روز ها زیاد دلتنگت میشم. شاید چون بهار داره میاد. باز هم بهار و باز هم عشقت به اومدنش. یادمه. یادته؟
حالا که زمان دارم واسه دلتنگی، دلم برات خیلی تنگ میشه خیلی. اول هر بهار، اول هر شروع، اول هر پریدن، بین هر خنده، شب های تابستون، شب تاریک اواخر مرداد، !!..
تمام دنیای یواشکیه من پره از تو و تمام خاطراتم پره از دلتنگی.
دیشب باز خوابت رو می دیدم. این شب ها زیاد توی خوابم هستی. این رو به چه حسابی بذارم؟ اینکه تو با معرفت شدی و زیاد میایی دیدنم؟ یا اینکه من زیاد دلتنگ شدم و خواب هام پر میشن از تو؟ یا اینکه قراره بپرم اون بالایی بشم؟
وحشتناک دارم می جنگم. می دونی که. ضربه ها از2طرف این روز ها بدون ملاحظه هستن. فقط برای نابود کردن. می دونی که. سخته واسه من هم زدن و هم خوردن و هم خنده و تسلی. می دونی که. تا اینجا که برد با منه. می دونی که.
داشتم می گفتم. دیشب خوابت رو می دیدم. حرف رفتن و موندنت نبود. رفته بودم سفر. با1سری آشنای عزیز که توی بیداری با هم غریبه هستن ولی توی خوابم همه1جا بودیم و هیچ برام عجیب نبود. عجیب نبود1جا بودن این آدم ها. عجیب نبود حضور های غایب. عجیب نبود حتی حضور تو.
وسط1مرحله از سفرمون باید بلیت قطار می گرفتیم. دوباره. بلیت ها دست من بود و من از بقیه جدا موندم. کنار دکه1عطر و عروسک فروشی گیر کردم و داشتم حالش رو می بردم. آخه بقیه جام گذاشته بودن و من هم مونده بودم به عشق و حال. هنوز عاشق عطر و عروسکم. می دونی که.
فضا شلوغ بود از آهنگ شاد ترانه های شاید کودکانه خیلی قشنگ و صدای هیجانِ همهمه شادی از جنس سفر های شادِ مسافر های شاد.
پیدا که شدم مثل دزد ها اومدن کشیدن بردنم و فروشنده بیچاره خیال کرده بود2نفر دزدیدنم و داشت شلوغ می کرد که آی طرف رو توی روز روشن دزدیدن بیایید و من نمی تونستم بهش توضیح بدم که همه چیز درسته. اون ها پیدام کردن و بلیت ها دست من نبود. دست تو بود. تو بودی و من بودم و1عالمه آشنای عزیز که وسط سفر نفهمیدم چی شدن و من بودم و تو که می رفتیم و می رفتیم. چه سریع و سبک! انگار قطار هم دیگه نبود. فقط من بودم و تو بودی و… آسمون!
نه! بهار هم بود. درخت نارنج و شکوفه هایی که دیگه نبودن. راستی! امسال شکوفه داد درختمون. خیلی هم زود. نمی دونم چی شد که تصمیم گرفت دوباره زنده بشه. شاید اون هم وسط خواب های به هم پیوسته زمستون هاش، خواب هایی که با نوازش های دست های بهار های بعد از رفتنت هم به بیداری نرسید، خوابت رو دیده باشه. شاید هم1شبی سوار نور چشمک زن1ستاره قشنگ، اومدی و با دست های آشنا تکونش دادی، با صدای آشنا توی گوشش لالایی خوندی تا بیدارش کردی. لالایی های خودت. لالایی های من! چه قشنگ بودن! هرچی گشتم پیداشون نکردم. از کجا گرفته بودی این آهنگ عجیب رو؟ چه حسودیم شد به درختمون! لالاییت قشنگ بود. خوابم نمی کرد ولی پریشونی های جنونم می ترسیدن ازش. می رفتن. یادمه. یادته؟
خیلی صاف و بلند بود درختمون. یادته؟ خشک شده بود. مثل من. یادته؟ یادت نیست! تو نبودی مردنش رو ببینی. من دیدم. بعد از همه چیز بار ها شد که بغلش کردم و روی تنه خشکیدهش سر گذاشتم و یواشکی… ببخش! نتونستم. نمی تونم. دلم، …
تو چی؟ اونجا درخت داری؟ بهار اونجا هم میاد؟ خواب هم می بینی؟ خواب بهار؟ خواب سفر؟ خواب من؟ دلت چی؟ با خودت بردیش یا سنگین بود و جا موند ازت؟ مثل من که جا موندم؟ دلت اگر هست، تنگ هم میشه؟ تنگ بهار، تنگ صبح، تنگ من؟
توی خواب کلی حرف داشتم باهات. یادم نیست چه قدرش رو گفتم. آخرش که فهمیدم خوابه، مثل همیشه، زور زدم دستت رو سفت سفت بچسبم و بیدار بشم تا با خودم بکشمت به جهان واقعیت های بیداری. تو می خندیدی. راستی به چی می خندیدی؟ به تلاش های بارونیه من که می دونستی به جایی نمی رسن؟ یا به اون آواز عجیب که با صدای خودت پیچیده بود همه جا؟ برام می خوندیش. یادته؟ زمان هایی که زیاد می زد به سرم؟ راستی چه زبونی بود؟ آهنگ لالاییش رو هنوز یادمه. کلمه هاش سخت بودن یادم نیست. هیچ زمانی مهلت نشد بخندم به این قاعده شکنیت که سفت معتقد بودی من بزرگ شدم ولی اون لحظه ها برام لالایی خارجکی می خوندی. نخندیدم. فرصت نشد. همیشه با خودم می گفتم الان حالم خوش نیست دفعه بعد. دفعه بعد. نمی دونستم مهلتم چه کوتاهه. نمی دونستم دفعه هام محدودن. نمی دونستم صبح بدون تو میاد!
چی می گفتیم دیشب توی خوابِ من؟ جفتمون چه حرف زدیم! ولی من یادم نیست. فقط دست هات رو یادمه. حضورت رو. صدات رو. خنده هات رو. هوات رو! کلمه ها یادم نیست. همون لحظه ها هم حواسم پرت بود. و تو بدون حرص می خندیدی به این پرتیه حواسم. یادمه. یادته؟
من بودم و حضور تو. تمام حواسم رو لازم داشتم واسه درک این حضور که از دلتنگی گذشتم براش. تو می خندیدی. من مات بودم. یادمه. یادته؟
بیدار که شدم هنوز از خنده هات غرق خنده بودم. خنده هایی که همراهم شد و اومد به بیداریم. تو جا موندی توی خوابم. هرچی سفت دستت رو گرفتم نشد. جا موندم ازت. تو اون راه عجیب رو وسط اون مه سفید ادامه دادی رفتی و من موندم و بیداری. همراه خنده هایی که همراهم اومدن. از جهان خوابی که پر بود از تو. خنده های ناتمام، خنده های بلند، خنده های خیس!
انتهاش اشک بود و هقهقی که صبح رو خیس کرد از بارونی که هوای ناکامی داشت. از تو جا مونده بودم. من مونده بودم و یاد1خواب شبونه و خنده های خیس!
دلم تنگ شده برای هوات. چه هوایی داشتم توی هوات!
بهار داره میاد. خیلی نزدیکه خیلی. دلم تنگ شده. کاش می دونستی! دلم تنگ شده که باشی و اومدنش رو از سر رضایتت بگی. بگی در حالی که همه می دونن. و همه یواشکی بخندیم به این حال و هوات. چه حال و هوایی داشتی! چه حالی داشت اعلام بهارت! چه هوایی داشت هوای تو!