دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1لکه تاریک!

بچه که بودم، شبیه همه بچه ها1جهان آرزو های رنگی داخل دل کوچیکم جا می شدن. آرزو هایی که هر کدوم دنیایی بودن واسه خودشون هم رنگ بچگی های سفید و شفاف من!
قاطیه آرزو هام1جفت دمپایی رو فرشی هم بود. الان که فکرش رو می کنم به نظرم به شدت خنده دار میاد ولی الان من دیگه بخوام و نخوام، که نمی خوام، آدم بزرگ به حساب میام. اون زمان بچه بودم. بچه!
دلم1جفت دمپایی رو فرشی می خواست. اون زمان این چیز ها بود ولی نه شبیه امروز. یادمه1دفعه که رفته بودیم تهران، همسایه میزبانمون1دختر داشت. اسمش نوشین بود. نوشین همسال من بود شاید یکی2سال بزرگ تر. این نوشین و من و باقیه دختر های اطراف دوست و همبازی شدیم. نوشین1جفت دمپایی رو فرشیه خیلی قشنگ داشت. چه قدر دلم می خواست من هم1جفت دمپایی رو فرشی داشته باشم. از سفر که برگشتیم این آرزو رفت داخل دفتر آرزو های بچگی هام. به مادرم گفتم و نق زدم که من دمپایی رو فرشی می خوام. قانعم کرد که بیخیالش بشم. قانع نشدم ولی دیگه نق هم نزدم. من دیگه نگفتم یعنی خیلی زیاد نگفتم ولی، … دمپایی رو فرشی دلم می خواست. و همه می دونیم زمانی که دل نازک1بچه چیزی رو بخواد دنیا چه رنگی میشه.
گذشت و من یادم نرفت. چند ماه گذشت. پدرم رفت مشهد. ناگهانی و ناغافل. جریان چه مدلی رفتنش و داستان هاش بماند. نصفه شب برگشت. از خواب بیدار شدم. پدرم بالای سرم بود. از زمانی که یادم میاد هوام رو زیاد داشت. واسه خاطر اینکه دختر بودم، ته تاقاری بودم، و شاید هم واسه خاطر چشم هام که اون زمان هنوز می دیدن ولی دکتر ها بهشون گفته بودن فردا های من چه رنگی خواهد بود.
داشتم می گفتم. نصفه شبی که پدرم از سفر برگشت و زمانی که من گیج از خواب نیمه شب صداش رو شنیدم، دست هاش رو حس کردم، و1بسته نرم کوچیک رو وسط دست های بی حس از خوابم لمس کردم، انگار دنیا مال من بود. خواب از سرم پرید. بسته رو باز کردم. داخل کاغذ کادوی نرم و خشخشی1جفت دمپایی رو فرشی بود. دمپایی های سفید با1عالمه رگه های طلاییه به شدت براق. روی دمپایی هام با چیزی نرم و بلند به نرمی و بلندیه1دسته پر پوشیده شده بود. پوشیدمشون. چنان نرم و راحت بودن که انگار پا هام رو بغل و نوازش می کردن. لحظه ای که پا هام داخلشون جاگیر شدن از شدت خوشی مورمورم شد. هنوز قشنگیش در خاطرم هست. واقعا قشنگ بود اون قدر قشنگ که دیگه شبیهش رو ندیدم. شاید هم اون اندازه که باید نگشتم که ببینم.
از خوشحالی کم مونده بود نفسم بگیره. دمپایی ها رو برخلاف نظر مادرم سفت بغل کردم و دوباره خوابم برد. اون شب تا صبح خواب می دیدم سیندرلا شدم. بعدش خواب می دیدم پرنده شدم و با دمپایی های جادوییم پرواز کردم. بعدش خواب می دیدم پری شدم و شبیه بند انگشتی با دمپایی هام از وسط1گل رد شدم و رفتم به سرزمین پری های بال طلایی. صبح فردا حس متفاوتی داشتم. حسی بسیار شیرین که با تمام جونم ازش لذت می بردم. حس می کردم هنوز خوابم و هنوز پریِ سرزمین بال طلایی ها هستم که اومدم روی زمین و با پا های دمپایی پوشم وسط گل های رنگیه قالی این طرف و اون طرف میرم. اطرافیانم تصور می کردن خیلی زود برام عادی میشه ولی نشد. روز ها می گذشت و من همچنان از پوشیدن دمپایی هام چنان عشقی می کردم که با چشم بسته هم از صورتم خونده می شد. یادش به خیر!
اون زمان همسایه ها اینهمه از هم دور نبودن. خونه ها حیاط داشتن و دیوار ها اینهمه سفت و سخت نبودن. من و بچه های همسایه زیاد هم رو می دیدیم. با هم رفت و آمد داشتیم. با هم هم بازی بودیم. بزرگ ها با هم هم صحبت می شدن و ما هم بازی و هم صدا و هم دل و همراه.
بین دختر های همسایه، دختری بود با چهره شیرین و حسابی سر زبون دار و خنده های بلند. اسمش محبوبه بود. این محبوبه یکی از هم بازی های من بود و اگر غیبتش نباشه1مقدار حسود. گیر داده بود به دمپایی های من و بیخیال هم نمی شد. همیشه تا سرم رو دور می دید، پا های تپلیش رو می کرد داخل دمپایی رو فرشی های من و راه می افتاد. و همیشه جیغ و هوار من بود که می رفت هوا و هر دفعه هم مادرم سرزنشم می کرد که خجالت بکش این مهمونه حالا1دقیقه پوشید چی شد مگه! ولی من گوشم بدهکار نبود. به محض اینکه پا های محبوبه رو داخل دمپایی های خودم می دیدم با تمام توان جیغ می کشیدم و حمله می کردم تا دمپایی هام رو پس بگیرم. محبوبه بار ها با گریه و قهر از خونه ما رفته بود ولی باز دم غروب آشتی بود و بازی بود و عشق های شفاف کودکی. یادش به خیر! همه چیز دوباره رو به راه می شد ولی دمپایی ها! من در مورد این1مورد با هیچ کسی شوخی نداشتم. حس می کردم پا هایی جز پا های خودم نباید داخل دمپایی هام بره. حس می کردم در غیر این صورت به اجبار رؤیا هام رو با صاحب اون پا های بیگانه شریک میشم. این رو به هیچ عنوان تاب نمی آوردم. من و محبوبه بزرگ شده بودیم ولی دمپایی های من هنوز بین ما2تا بود. هنوز محبوبه تا مهلت گیر می آورد سر به سرم می ذاشت و اگر غافل می شدم قافیه رو می باختم و پا های محبوبه بود که داخل دمپایی های من از این طرف به اون طرف می رفتن و جیغ و دادم رو در می آوردن. محبوبه عجیب حسرت دمپایی های من به دلش بود. از ته دل می گفت خوش به حالت. خیلی پیش اومده بود که سعی کرده بود دلم رو به دست بیاره تا اجازه بدم1دفعه1دل سیر دمپایی های پَر پوشم رو بپوشه و تا هر زمان دلش می خواد بدون ترس از جیغ و داد های من واسه خودش کیف کنه که اجازه نمی دادم و حالش گرفته می شد. مادرش رو بیچاره کرده بود که لنگه دمپایی های من رو واسش بخره که گشتن و پیدا نکردن. خلاصه دمپایی های من همچنان عشقم بودن و حسرت محبوبه و کم و بیش باقیه دختر های اطرافم. این وسط من بی توجه به تمام این ها فقط دمپایی هام رو دوست داشتم و دوست داشتم. دمپایی های من! فقط مال خودم! محبوبه بیخود میگه! به من چه که دلش می خواد! داخل کرک های نرم این دمپایی ها فقط جای پا های خودمه! فقط پا های من! نه پا های محبوبه نه پا های هیچ کسی! فقط پا های خودم!
زمان می گذشت و من آهسته آهسته در جاده بچگی هام به طرف جهانِ بزرگ شدن ها پیش می رفتم و بدون اینکه خودم بدونم منظره های قشنگ و رنگیه دنیای بچگی رو پشت سر می ذاشتم. به نظرم13سالم شده بود و هنوز خیلی چیز ها از بهشت بچگی با خودم داشتم. عشق به اون1جفت دمپایی و رؤیا هام یکی از اون چیز ها بود. هنوز به دمپایی هام عشق داشتم و هنوز زمانی که می پوشیدمشون و باهاشون راه می رفتم احساس رؤیاییه عجیب و لذت بخشی رو تجربه می کردم که هنوز بعد از گذشت اینهمه سال نظیرش رو در هیچ لباسی تجربه نکردم. هنوز بدون دمپایی هام دیده نمی شدم و دیگه همه اون1جفت دمپایی رو جزئی از موجودیتم می دونستن و عادت کرده بودن که همه جا با دمپایی رو فرشی هام ببیننم. دیگه کسی نبود که ندونه من چه قدر اون1جفت دمپایی رو دوست داشتم.
شب بود. تلویزیون روشن بود و داشت1سریال آبکی پخش می کرد. خونواده خسته از دویدن های روز نیمه خسته و نیمه هوشیار هر کدوم1طرف ولو بودن و کم و بیش تلویزیون تماشا می کردن. پدرم نبود. من هم1گوشه از حال بزرگ خونه رو اشغال کرده بودم با کتاب و دفتر هام. مثلا درس می خوندم و خدا می دونست وسط کله13سالهم چی ها که نمی گذشت. رخوت فضا رو فریاد مادرم شکست.
-وایی سوسک! چه بزرگ هم هست! رد شد رفت زیر پشتی ها!
همه از جا پریدیم. سوسکه به گفته مادرم و بعدش برادرم واقعا بزرگ بود. بزرگ و فرض و دردسرساز. مادرم حسابی ترسید و برادرم حس کرد باید قهرمان باشه. شبیه همه پسر های نوجوون. به فاصله1چشم به هم زدن اتفاق افتاد.
-کو کجا رفت؟
-نمی دونم!
-اوناهاش اونجاست! وایی اونجاست!
-آهان دیدمش دیدمش!
-وایی داره میاد این طرف!
-الان درستش می کنم.
-داره میره زیر تلویزیون دیگه نمیشه گرفتش!
-الان الان! آهان کشتمش!
برق سفیدی که1لحظه درخشید و صدای خفه1تق و سکوت. ماتم برده بود. صدای برادرم سکوت رو شکست.
-سوسکه داغون شد ولی ای بابا زیر این دمپاییه1کوچولو لک شد ولی، …
صدام رو پیدا کردم. با تمام توانم شیرجه رفتم روی سر برادرم و با هرچی زور داخل حنجرهم بود جیغ کشیدم!
-دمپاییم! دمپاییم! دمپاییه من! زدیش روی سوسک! دمپاییه من! دمپاییم کثیف شد! تو دمپاییم رو چیکارش کردی؟ دمپاییه من!
بیچاره برادرم که تازه فهمیده بود چیکار کرده سعی کرد آرومم کنه.
-ببین به خدا پاک میشه من واست پاکش می کنم فردا که از مدرسه میام1پاک کننده قوی برات…

دیوانه شده بودم. شیون می زدم.
-نمی خوام! نمی خوام! دمپاییم رو چیکار کردی! دمپاییه من! زدیش روی سوسک! دمپاییه من!
مادرم اومد کمک برادر گیج و ماتم ولی فایده نداشت. دمپایی هام رو داد دستم که خاطرم جمع بشه و سعی کرد بهم اطمینان خاطر بده ولی من دیوانه تر شدم. دمپایی ها رو انگار که آتیش گرفته باشن پرت کردم اون طرف اتاق و از ته دل ضجه زدم.
-نمی خوام! نمی خواااآاااآاااآااااااآاااآااام! این ها رو نمی خواااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااام!
طفلک برادرم! واقعا نمی خواست اذیتم کنه. اون لحظه فقط می خواست در برابر مادرم مرد باشه و از آرامش خاطر من و مادرم در برابر چیزی که این آرامش رو تهدید می کرد دفاع کرده باشه. برادرم اون لحظه واقعا نفهمید چی رو روی سوسک زد ولی کار دیگه شده بود و من هیچ منطقی سرم نمی شد.
اون شب خیلی خیلی بد گذشت. فرداش هم گذشت. به نظرم لازم نباشه حال خودم رو توصیف کنم. داغون بودم. مادرم اون روز به روی من نیاورد ولی فرداش بدون داد و فریاد توبیخم کرد که این رفتارم هیچ درست نبود و نیست ولی من فقط در سکوت گوش کردم و ماتمزده و اخمو بعد از تموم شدن حرف هاش بلند شدم رفتم روی پله های حیاط رو به روی باغچه غروب زده نشستم. برادرم اولش زد به بیخیالی تا اوضاع که بهتر شد بیاد سراغم ولی اوضاع بهتر نشد. چند روز گذشت. مادرم و برادرم عاقبت موفق شدن لکه گوشه دمپایی رو تا حد خیلی زیادی پاکش کنن. برادرم اومد و سعی کرد دلم رو به دست بیاره. دمپایی های تمیز رو تحویلم داد ولی من فقط با نوک انگشت گرفتمشون و وسط هوا ولشون کردم تا شبیه2تا تیکه آشغال پرت بشن روی زمین و بعد زیر لبی گفتم دستت درد نکنه و برادرم رو مات و غمگین همونجا جا گذاشتم و رفتم داخل حیاط روی پله ها نشستم. سرم رو گرفتم بین دست هام و شاید گریه کردم شاید هم فقط چشم هام رو بستم. خاطرم نیست.
روز ها می گذشت. من جنگ و دعوا نمی کردم. ناسازگاری هم دیگه نداشتم. فقط در سکوتی غمگین رفته بودم که برادرم رو یواشکی اذیتش می کرد. دیگه طرف دمپایی هام نمی رفتم. بدون دمپایی رو فرشی، با پا های برهنه و چهره غم گرفته این طرف و اون طرف می رفتم. پدرم موضوع رو که فهمید در حضور من برادرم رو به باد سرزنش گرفت ولی من حتی سر بلند نکردم. پدرم سعی کرد از دلم در بیاره. دمپایی ها رو گرفت نشونم داد و برام توضیح داد که دیگه اون لکه تاریک رو هیچ کجاش نمی بینه و اون ها باز شبیه همیشه دمپایی های پا های دختر کوچولوش هستن. ولی من کشیدم عقب و فقط گفتم دیگه دوستشون ندارم. پدرم گفت1جفت قشنگ ترشون رو برام می خره ولی من گفتم دیگه دمپایی رو فرشی دوست ندارم. بعدش هم پدرم رو با دمپایی ها جا گذاشتم و باز رفتم داخل حیاط و نشستم روی همون پله ها و رو به روی همون باغچه. انگار رؤیا هام همه ترک خورده بودن. دلم گرفته بود ولی نمی تونستم توضیحش بدم. در جواب مادرم که بهم اطمینان می داد اون لکه دیگه دیده نمیشه، پدرم که می گفت برام دمپایی های نو می خره، و برادرم که می گفت پول تو جیبی هاش رو بهم میده تا بذارم روی پول های خودم و1جفت دمپاییه قشنگ واسه خودم بخرم فقط می گفتم دیگه دمپایی دوست ندارم. می گفتم و بعد هر ساعتی از شبانه روز که بود، می رفتم داخل حیاط و روی پله ها می نشستم و رو به روی باغچه سرم رو می گرفتم بین دست هام و چشم هام رو می بستم.
چند روز بعد محبوبه باز گذرش به خونه ما افتاد. مادرش اومده بود از مادرم1چیز هایی در مورد خیاطی یاد بگیره. محبوبه مهلت پیدا نکرد به دمپایی هام گیر بده. دیدشون و تا دهنش رو باز کرد حرف بزنه من پیشدستی کردم.
-این ها رو می خوایی؟
محبوبه چنان تعجب کرده بود که یادش رفت می تونه حرف هم بزنه. منتظر جوابش نشدم. دمپایی ها رو پرت کردم طرفش و گفتم بیا مال تو! بعدش هم بدون اینکه منتظر عکس العملش بشم رو برگردوندم و رفتم داخل حموم و تا2ساعت بعد بیرون نیومدم. محبوبه از خوشحالی دیوونه شده بود. دمپایی ها رو برداشت و همراه مادرش رفت. بد جوری دلم گرفته بود. دلم تنگ بود واسه رؤیا هام. واسه سرزمین پری های بال طلایی. واسه دنیای یواشکیه رنگارنگی که فقط مال خودم بود. واسه نرمیه دمپایی هام. به کسی نمی شد بگم. اگر حرفش رو می زدم مادرم می گفت خوب خودت دادیشون به محبوبه. می خواستی ندی.
می خواستی ندی! این تنها چیزی بود که می شد بگه و بگن. کسی نمی دونست من چه دردمه. حق هم داشتن. از کجا می خواستن حس و حال1دختر تخس و سرتق رو بفهمن؟ دیگه حرفی نزدم. ماجرا ظاهرا فراموش شد ولی نه برای من.
اون زمان، رفیقی داشتم که گاهی می دیدمش. دوستی که از خودم بزرگ تر و با تجربه تر بود. شاید هم عاقل تر!
-چی شده! واسه چی این روز ها بد تو همی؟
-نمیگم.
-واسه چی؟
-واسه اینکه می خندی.
-تو بگو من قول میدم نخندم.
-اگر خندت گرفت چی؟
-خوب یواشکی می خندم که تو نبینی. حالا بگو.
-قول میدی؟
-آره. بگو ببینم چته!
سرم رو روی دستش ولو کردم و براش گفتم. از اولِ اولِ اولش. نفهمیدم از کجاش گریهم شروع شده بود. اون شنید و نخندید.
-حالا واسه چی گریه می کنی؟ تو خودت اون دمپایی ها رو بخشیدی و کنار کشیدی. کسی به زور ازت نگرفتشون. واسه چی ناراحتی؟ اگر دوستشون داشتی نباید می بخشیدیشون به کسی. اگر هم دوستشون نداشتی دیگه نباید ناراحت از دست دادنشون باشی.
گریه نفسم رو گرفت ولی نه اون قدر که نتونم داد بزنم.
-دوستشون داشتم. خیلی هم داشتم. ولی نه این مدلی. اون ها دمپایی های من بودن. اما کثیف شدن. با دل و روده های کثافته1سوسکه اآشغاله لجن کثیف شدن. دیگه شبیه اولشون نمی شدن. اون ها پاکش کردن ولی اون لکه کثافت روش بود. به خدا من دیدم. این ها خیال می کنن من کورم هیچ چی نمی بینم. من دیدم به خدا دیدم. اون لکه بود! اون لکه لجنیه کثافت هنوز بود! کثیفش کردن. دمپایی هام رو کثیفش کردن. با1مشت دل و روده لجنه لعنتی دمپایی هام رو کثیفش کردن!
نگفتم رؤیا هام رو کثیفش کردن. نگفتم دنیای قصه هام رو کثیفش کردن. نگفتم… دیگه چیزی نگفتم فقط بیخیال از اینکه کسی ببیندمون سرم رو وسط سینهش فرو کرده بودم و از ته دل زار می زدم. واسه دمپایی هام. واسه دنیام. واسه رؤیا هام!
نفهمیدم چه مدت طول کشید. اون قدر وسط سینه اون بنده خدا زار زدم که لباسش خیس شد. اون هم چیزی نمی گفت و فقط آهسته شونه هام رو فشار می داد و روی سرم دست می کشید و نمی دونم فهمیده بود دردم چیه یا نه. فقط بود و چه قدر ممنونش بودم که نمی خندید و اجازه داده بود تا وسط سینهش گریه کنم. عاقبت به حرف اومد.
-بسه دیگه. گریه هات رو هم کردی. واسه مرده ها هم تا چند روز عزاداری می کنن بعدش زنده ها میرن سر زندگیشون. تو هنوز اول کاری. بعد از این زیاد از این چیز ها پیش میاد. با اولیش که نباید تمام اشک هات رو خرج کنی! پاشو. پاشو تمومش کن تمام صورتت ورم کرده قشنگ نیست این طوری بری خونه مادرت ببینه. پاشو بریم بستنی میوه ای می چسبه.
اون باز حرف زد و حرف زد تا گریه هام بند اومد. حرف هاش زیاد بودن. تموم که شد، دیگه گریه نمی کردم. دلم هم دیگه سنگین نبود. فقط حسابی تنگ بود و حسابی گرفته. بستنی چسبید. روز بدی نبود. من هم دیگه گریه نمی کردم. فقط، …
مدتی بعد که خاطرم نیست چند هفته بود، پدرم باز خواست بره سفر. ازمون پرسید چی واسمون بیاره. انتظار داشت من دمپایی رو فرشی ازش بخوام ولی نخواستم. عروسک خواستم. پدرم خندید و گفت برام1عروسک میاره با1جفت دمپایی رو فرشیه قشنگ. گفتم دمپایی نمی خوام بابا. فقط عروسک برام بیار. برادرم سعی کرد خاطره اون شب و اون دمپایی ها رو از خاطرم پاک کنه. پول هاش رو که واسه خریدن فوتبال دستیه نو جمع کرده بود داد به من تا باهاش1جفت دمپایی رو فرشیه نو بخرم. پول ها رو بهش پس دادم و گفتم من دیگه دمپایی نمی خوام. فوتبال دستی بخر ولی من هم بازی! مادرم سعی کرد به1بهانه ای مثلا تولدم یا شاگرد اول شدنم واسم1جفت دمپایی رو فرشی بخره ولی رد کردم و گفتم دمپایی نمی خوام. اون ها خیلی مهربون بودن ولی نمی تونستن درک کنن که قشنگیه اون دمپایی ها، اون خواهندگی، و شاید اون چیزی که می شد بهش گفت ارزشه اون دمپایی و اون آرزو واسه من دیگه شکسته و از بین رفته بود. با اون لکه تاریک و کثیف که هرچی در پاک کردنش کوشش شد سایه نکبتش باقی موند و نرفت. با سایه ای از1لکه کثیفه تاریک! نمی تونستم حس و حالم رو واسه کسی توضیحش بدم. هنوز هم بعد از اینهمه سال نتونستم توضیحش بدم و الان هم که اینجا نشستم و دارم این خط ها رو می نویسم، طولش میدم بلکه بتونم حس و حالم رو توضیحش بدم و توصیفش کنم ولی می بینم که همچنان ناموفق هستم.
پا های من دیگه دمپایی رو فرشی به خودشون ندیدن. من دمپایی های پَر پوش و نرمم رو می خواستم ولی اون ها دیگه نبودن. اون رؤیا ها دیگه رفته بودن. کثیف شده بودن. با دل و روده1سوسکه لعنتی کثیف شده بودن. اون لکه روی دمپایی هام موند و هر دفعه که موقعیته داشتن1جفت دمپایی رو فرشی برام پیش می اومد، تصور اون لکه کثیف بین من و خواستن حائل می شد و هنوز هم میشه.
رفیقم درست می گفت. اون لکه در زندگیِ من آخریش نبود و من اون زمان نفهمیدم. حالا می فهمم. بعد از اون من بزرگ تر شدم و بسیار در جاده زندگی برام پیش اومد که شاهد باشم ارزش هام، عشق هام و خواهندگی هام با لکه های تاریک و پاک نشدنی کثیف بشن و من کاری از دستم بر نیاد جز تماشا و تماشا و، … گذاشتن و گذشتن. ای کاش اون روز می فهمیدم رفیقم چی می گفت! شاید در برابر لکه های بعدی آماده تر و مقاوم تر می شدم! ای کاش!
واسه فهمیدن ها و تجربه کردن ها و یاد گرفتن ها نه همیشه، ولی معمولا زمان هست. شاید برای من هنوز هم دیر نشده باشه. شاید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بت!

بچه که بودم عروسک زیاد دوست داشتم. نوجوون هم که شدم همین طور. هنوز هم عروسک زیاد دوست دارم. اما نه هر مدلش رو. عروسک های پشمی و خرسی و از این چیز ها رو نمی پسندم. عاشق باربی ها و عروسک های بزرگ انسان نمام. دختر نما های بزرگ با مو های بلند و مژه های متحرک و قیافه های قشنگ. خدایا این یکی از ضعف هامه. همه می دونن چه قدر این لعنتی های خوش قیافه رو دوست دارم ولی واقعا تا امروز که این رو اینجا ننوشته بودم کسی نمی دونست واقعا چه قدر. شاید هم هنوز کسی ندونه. چون تصورش احتمالا سخته. اما زمانی که بهت میگم این یکی از ضعف هامه به نظرم از بین100تا نفر2تاشون بتونن عمق ماجرا رو تصور کنن.
داشتم می گفتم. همیشه عروسک دوست داشتم. هنوز هم دوست دارم. مادرم و باقیه اطرافیانم هرگز نفهمیدن چه قدر. فقط می دونستن که عاشق عروسکم. بزرگ تر که شدم بهم می خندیدن و مهربون تر هاشون نصیحتم می کردن و مادرم ترمزم رو می کشید ولی، … من همچنان عروسک دوست دارم. امروز می تونم خودم رو بکشم عقب ولی این شامل دیروز هام نمی شد. زمانی که اگر1چیزی رو دلم می خواست می شدم1منطقه آتیش. از جنس خواستن های بچگی و نوجوونی.
عروسکه خیلی قشنگ بود خیلی. عین فرشته مینیاتوری که خشکش کرده باشن. با قد کشیده، مو های مشکی و بلند تا کمر، مژه های حالت داره برگشته و چشم های درشت و آبی، صورت سفید و جمع و جور و ابرو های نازک و دماغ و لب و دهن فسقلی و چونه کوچیک، گردن کشیده و لباس بلند و براق طبقه طبقه و فنردار با آستین های مدل فرشته که انگار2تا بال بسته کنار شونه هاش پشتش بود و دست های کشیده و ظریفی که با ظرافت رها شده بودن روی لباسش و کفش هایی که شبیه لباسش براق بودن و سفید با خط های باریک و براق که نقش گل روی کفش ها درست کرده بودن و طرحش ادامه طرح روی لباس بود. از تماشا کردنش سیر نمی شدم. چنان شدید می خواستمش که چشم هام با تماشاش داغ می شدن. عاقبت هم رفتم داخل اون مغازه بزرگ و بی سر و ته که پر بود از عروسک و جعبه های اسباب بازی و قیمت فرشته خودم رو پرسیدم. 35000تومن! اون زمان این جواب شبیه کابوس بود واسم. اون زمان35000تومن پولی بود واسه خودش. خیلی بیشتر از اونی که1بچه صاحبش باشه و پای1عروسک بپردازتش. مهم نبود عروسکه چه قدر قشنگ باشه و مهم نبود طرف چه قدر بخوادش. این پول زیاد بود خیلی زیاد. اما من اون فرشته بی حرکت رو می خواستمش. به شدت می خواستمش. باید دستم بهش می رسید. با وجود اینکه می دونستم نه درسته نه ممکن، بارها و بارها با اصرار از فروشنده خواستم بیاردش پایین و اجازه بده فقط1لحظه لمسش کنم. این مدل اصرار کردن ها در منطق من درست نبود. مادرم درست برخلاف این یادم داده بود ولی نمی تونستم نمی تونستم! اصرار می کردم و جواب همون بود که بود.
-پولش رو بیار بده چشم. اصلا ببرش مال خودت!
-فقط1لحظه!
-نمیشه دختر جون! اگر هر کسی از راه می رسه بخواد لمسش کنه که دیگه چیزی ازش نمی مونه!
-فقط1لمس کوچیک!
-نمیشه. اگر بدم تو بهش دست بزنی به بقیه هم باید بدم بهش دست بزنن. می دونی چند تا خواستگار داره این عروس کوچولوی تو؟
راست می گفت. خیلی ها خواهانش بودن. هر دفعه که از کنار اون ویترین جادویی رد می شدم سیل نگاه های مشتاق رو می دیدم که از وسط صورت های دختر های مدل به مدل و قد و نیم قد به فرشته من خیره می شدن و با نگاه انگار می خواستن بکشنش پایین، برش دارن و فرار کنن تا اون سر دنیا.
واسه جور کردن پولش به هر دری زدم. منت مادر رو کشیدم، ناز پدر رو کشیدم، روی مخ برادر کار کردم که قلک پول تو جیبی هاش رو بهم قرض بده، ولی35000تومن بد جوری دور از دسترس بود. باید1کاری می کردم. عروسک رو بد جوری می خواستم. می ترسیدم از دستم بره. فروشنده با زبون چرب و نرمش برام کلمه بازی می کرد.
-نگران نباش. مال خودته. نگهش می دارم واست تا بیایی ببریش.
-آخه اگر یکی بیاد بخردش، …
-نترس نمی خره. از این ها زیاد داریم. من1دونه خوبش رو می ذارم کنار واسه تو.
-من همین رو می خوام.
-این نمونه پشت ویترینه بهترش رو واست نگه می دارم.
-نه! من همین رو می خوام. بقیه فرق می کنن شبیه این نیستن.
-همه همین شکلی هستن باور کن!
-نه! نه من همین پشت ویترینیه رو می خوام. فقط همین1دونه رو!
-باشه دختر جون باشه! باشه همین مال تو. به کسی نمی فروشمش تا خودت بیایی سراغش.
در عالم معصوم دیروز هام اون قول برام شبیه وحی معتبر بود. در عالم معصوم دیروز هام اون حرف ها و اون لحن مهربون و اون خنده هایی که با گفتار قاطی می شدن برام شبیه پیام بهشت بودن. به نظرم می رسید فروشنده شبیه فرشته ایه که کلید رسیدن به آرزوم دستشه و اون قدر هم مهربون هست که باهام راه میاد. چه عالی! چه دوست داشتنی! چه، …
از همون روز شروع کردم به جمع کردن. چه زمان هایی که از خواسته های کوچیکم زدم تا پولش رو نگه دارم. چه خوشی های کوچیک ولی با ارزشی رو که از دست دادم چون لازمهش1خورده خرج کردن از پول تو جیبیم بود و من پول رو لازم داشتم واسه جمع شدن. چه روز هایی از هوس1بسته بیسکویت گیج می شدم ولی نمی خریدمش و در عوض حساب می کردم که چند تا بیسکویت دیگه صرفه جویی کنم تا پولم به35000تومن برسه و از شمردن ها و حساب کردن ها روحیه می گرفتم. هر بار داخل مسیرم اون ویترین جذبم می کرد. دلم می خواست بقیه هایی که همیشه اونجا جمع بودن و نگاهشون به فرشته من بود رو مجازات کنم تا بقیه عبرت بگیرن و دیگه اون نگاه های خواهنده خطرناک رو به عروسکم ندوزن. هر دفعه از تصور اینکه صاحب یکی از اون نگاه ها بره داخل مغازه، اون35000تومن کزایی رو بپردازه و با عروسک من بیاد بیرون حالم عوض می شد. عروسک روی طبقه بالاییه اون ویترین برام1بت شده بود. بتی عزیز که حاضر بودم واسه بغل کردنش پر در بیارم و تا طبقه بالاییه اون ویترین نه تا هر جا که لازم بود پرواز کنم. شب و روز هام هر لحظه فکرم از درس و مشقم آزاد بود توی خیالم بار ها و بار ها می رفتم داخل مغازه، پول رو می دادم و عروسک رو می گرفتم و می زدم بیرون. نه اصلا نمی زدم بیرون. بعد از گرفتنش مغازه و همه چیز اطرافم رو بیخیال! من می شدم و عروسک. در تصوراتم لمسش می کردم. بغلش می کردم. فشارش می دادم روی سینهم و بلند می گفتم عاقبت مال خودم شدی! در خیالم حجم سفتش رو توی بغلم حس می کردم. جنس لباسش رو حس می کردم. نرمیه مو هاش رو حس می کردم. چه کیفی داشت و چه عطشی داشتم واسه تحقق خیالاتم! حتی سر کلاس هم فکرم به خیال بافتن بود و آزاد از درس و مشق و دنیای واقعیت. دلیلش هم مشخص بود. عروسکم رو می خواستم!.
روز ها گذشتن. هفته ها. ماه ها. من بودم و خیال عروسک و اون ویترین و طبقه بالاییش که پر و خالی می شد و نگاه خواهنده من فقط1نقطهش رو می دید. گوشم بسته بود به کلمه ها و جمله هایی که سعی می شد اون قدر متقاعد کننده باشن که به وسیلهشون بیدار بشم و بفهمم. چی رو باید می فهمیدم؟ عروسک من اون بالا منتظر بود که دستم بهش برسه! باقی فقط حرف های بی محتوا بودن و بس. بار ها شنیدم که باباجان اشتباه می کنی اون چیزی که از دور می بینی واقعی نیست اون عروسکه فقط، … ولی باقیش رو نمی شنیدم. اون عروسکه عروسک ناز خودمه همین و بس.
-مواظب باش. بت ها اونی که تو می بینی نیستن. اون ها بزرگن، زیبان، ستودنی هستن، با ارزشن چون تو اون مدلی می بینیشون. چون می خوایی اون مدلی باشن. اگر درست ببینی می فهمی که، … من نمی فهمیدم. هیچ چیز این کلام رو نمی فهمیدم. اصلا در هوای فهمیدنش نبودم. من عروسکم رو می خواستم. عروسکی که از نظر خودم آخر آرزوی اون زمانم بود. همه چیزش برام تک بود. از تاج براق روی سرش که با لباسش ست بود گرفته تا کفش های پاشنه بلند و طرح دار و زیور آلات درخشانش. النگو های مرتب روی دست های ظریفش و گوشواره های کوچولوی قشنگش و سینه ریز ظریفش که برقش با طرح و اکلیل روی لباسش همخونی داشت. خدایا چه قدر مشتاق بودم واسه لمسش!
خواب و بیداریم شده بود عروسک پشت ویترین. من2تا النگو داشتم که برام خیلی می ارزیدن. دوستشون داشتم و زمانی که گفتم حاضرم بفروشمشون پدر و مادرم فهمیدن اوضاع حسابی بیخ داره. واسه خاطر اینکه پولم به35000تومن برسه چه ها که حاضر نبودم کنم!
پدر و مادر که اوضاع رو این مدلی دیدن به پیشگیری متوصل شدن و کمک های نامحسوس شروع شد. جایزه های کوچیکی که به فلان نمره مثبت از فلان امتحانم داده می شد پولی بود. در عوض ترک فلان عادت مزاحم که هیچ مدلی از سرم نمی افتاد پول جایزه گرفتم. به نام قرض چند تا اسکناس از جیب پدر وارد قلک من شد که مثلا بعدا بهش بدم و البته همه جز خودم می دونستن که این هیچ زمانی قرار نبود اتفاق بی افته. و عاقبت هم شرط معدل امتحان های ثلث سوم.
اون سال مثل لودر بدون نق درس خوندم و خوندم و خوندم. شاگرد اول شدم. نه داخل کلاسم. داخل کل کلاس های هم ردیف داخل مدرسه عادی. کلا ترکوندم. و بعد، محتویات قلکم به قله نهایی رسیده بود. درست35000تومن.
شبی که فرداش قرار بود برم مغازه از شدت هیجان حالم بد بود. تا خود صبح دقیقا تا خود صبح اصلا نخوابیدم. از شدت استرس معدهم پیچ می خورد. نتونستم شام بخورم. صبحش هم صبحانه بی صبحانه. با اینکه چشمم روی هم نرفته بود خواب نداشتم. واسه چی این ساعت های لعنتی نمی چرخیدن؟ پس کو ساعت9صبح آخه؟
چه مدلی زمان برام گذشت بماند. اینکه حس می کردم زمین و زمان از حرص من آروم تر پیش میرن، مادرم زیادی کند و خونسرده، همه ساعت های روی زمین خراب شدن و زمان هم باهام لج کرده و جلو نمیره تا مغازه ها باز بشن هیچ چی نمیگم. راه که افتادیم به وضوح وسط خیابون بالا پایین می پریدم. انگار انتظار داشتم از روی شونه هام2تا بال در بیاد تا بتونم پرواز کنم و سریع تر برسم نکنه1کسی دم آخری برسه و زود تر از خودم آرزوم رو بدزده. نشمردم چند دفعه مادرم کشیدم کنار تا خودم رو نندازم زیر ماشین هایی که بوق زنان از بیخ گوشمون رد می شدن.
-بیخیال. اون ها چه می فهمن! آدم بزرگ های کسل کننده بی ذوق! هیچ کدومشون اندازه حالای من خوشبخت نیستن. اون ها صاحب فرشته پشت ویترین نمیشن. بذار بوق بزنن و به رانندگی های کسل کنندهشون برسن تا قیامت! این راه لعنتی واسه چی تموم نمیشه؟
با تمام این ها رسیدیم. جمع مشتاق همیشگیِ پشت ویترین رو با شدت زدم کنار و پریدم داخل. از شدت فشار عصبی نفس نفس می زدم. کیف پول قرمز کوچیکم رو چنان سفت گرفته بودم که انگار شیشه عمرم داخلش بود. خانم فروشنده می خندید.
-اینهمه صبر کردی2دقیقه هم روش. بذارمش داخل جعبه میدم خدمتت.
من جعبه نمی خواستم. جز عروسکم هیچ چی نمی خواستم. تا بغل کردنش فقط2ثانیه دیگه فاصله داشتم. اگر مادرم نگهم نمی داشت شیرجه می زدم اون طرف پیشخون و معطل جعبه و فروشنده نمی موندم.
عاقبت لحظه ای رسید که لحظه من بود. عروسک بزرگ داخل1جعبه شکیل روی پیشخون درست مقابل من دراز کشیده بود. نمی تونستم واسه پرداختن پول صبر کنم. شیرجه زدم روی جعبه. روش که نه! شیرجه زدم توی جعبه. عروسک رو از داخل جعبه قاپیدم و گرفتمش توی بغلم و با1فشار، …
-هان؟ وایی! چی؟!
-چیکار می کنی این طوری که به خونه نرسیده داغون میشه! چیزی نیست لباسش از فرم خارج شد الان درستش می کنم.
از حیرت خشکم زده بود. واسه چی اون حجم بزرگی که باید بغلم رو پر می کرد1دفعه فرو رفت و اینهمه کوچیک شد؟ مگه میشه؟
فروشنده خواست اون چیز وسط دست هام رو بگیره و برش گردونه به حالت اولش ولی من کشیدم عقب و1لحظه مات اون حجم رو بین دست هام نگه داشتم. بعد آهسته بهش دست کشیدم. دستم رو شبیه خوابزده ها بردم زیر لباس و اونجا دنبال تنه سفت عروسک گشتم. تنه سفتی در کار نبود. اون زیر تقریبا هیچ چیزی نبود. هیچ چیزی از اون مدل که من انتظارش رو داشتم زیر دست هام نبود. انگار داشتم کابوس می دیدم. باورم نمی شد. زیر لباس عروسکم جایی که باید تنه سفتش جا می شد هیچ چی نبود. یعنی تقریبا هیچ چی. جز1باریکه سیم های نازک که شبیه چوب لباسی لباس رو ثابت نگه می داشتن. خیلی آهسته دست های ظریف عروسک رو لمس کردم. انگشت های کشیده و مچ باریکش رو لمس کردم. دستم رو آروم بردم بالاتر تا آرنج و بازو هاش رو زیر نرمیه پف های آستین لباسش لمس کنم. از مچ بالاتر دیگه هیچ چی! فقط1حجم باریک از پارچه نازک که روی1مشت سیم و پنبه کشیده شده بود تا داخل آستین لباس جا بگیره و نمای قشنگی بهش بده! دستم رو آهسته بردم پایین و پا هاش رو هم لمس کردم. در جایی حدود های مچ پا که لباس شروع می شد، فقط1جفت سیم کلفت بود و بس. دستم رفت بالا و باز هم بالا و سر و موهای عروسک رو لمس کردم. سر کوچیک و خوش فرمش سفت بود با مو هایی که واقعا قشنگ بودن. صورت سفت و چشم هایی که بی حرکت با مژه های چسبیده بهشون ثابت بودن. نمی شنیدم مادرم با خانم فروشنده چی ها میگن. اون ها هم نمی فهمیدن که من در چه حالم. ولی عاقبت فهمیدن. شاید نه کاملا ولی فهمیدن که1چیز هایی رو باید بهم توضیح بدن.
-آره دیگه! این عروسک سرامیکیه. بیشتر واسه دکور می برنش. باید موقع دست گرفتنش خیلی مواظب باشی. خیلی ظریفه باید رعایت کنی. ولی خیلی خوشگله! مثل خودت!
حرف ها و خنده های خانم فروشنده برام شبیه تعبیر کابوسی بود که درش فرشته ها هیولا می شدن. خاطرم نیست چه مدلی با کیف پولم کشیدم عقب و از مغازه زدم بیرون. حس کسی رو داشتم که بهش خیانت شده. به نظرم می رسید روی احساسم تقلب شده و من به این تقلب لعنتی باختم. حس وحشتناکی بود. اون قدر وحشتناک که فریاد های حرصیه مادرم زمانی که از جلوی ماشین در حال حرکت کشیدم کنار هیچ اثری روی بیدار کردنم نداشت. مادرم سعی کرد بفهمه حرف حسابم چیه. پشت سر هم کلافه و متحیر می پرسید چیه! چیه! پول رو بده بریم دیگه! چیه! نمی خوایی؟ بابا حرف بزن می خوایی بخریمش یا نه!
می خواستمش ولی نه! من عروسک خودم رو می خواستم نه این1مشت سیم و پارچه و پنبه لعنتی رو که زیر زرق و برق اون لباس مخفیش کرده بودن. این چیز بی مصرف که بت آرزو های این1سال اخیر من نبود! زبونم نمی چرخید. حالا می فهمیدم. می فهمیدم که واسه چی اجازه نداشتم بت آرزو هام رو از نزدیک لمسش کنم. حالا می فهمیدم مفهوم بعضی شنیده های این اواخرم رو مبنی بر تفاوت دیده ها و خواسته هامون. حالا می فهمیدم که اینهمه مدت اینهمه مدت چه قدر باطل و بی خودی سر کار بودم! حالم به معنای واقعی بد بود. مادرم سعی کرد کیف پولم رو ازم بگیره، پول اون حجم سیم و پارچه و پنبه رو بپردازه و با اون جعبه شکیل از مغازه بریم بیرون. ولی من بی حرف کشیدم عقب. کم مونده بود دوباره فرار کنم وسط خیابون. برای درست کردن اوضاع هیچ کمکی به مادرم نکردم. خیالم نبود چی ها میگن و چی ها میشه. فقط کیف پولم رو چسبیدم و کشیدم عقب. به هیچ عنوان حاضر نبودم حاصل اونهمه انتظار و اونهمه تلاش رو بپردازم و در عوضش هر دفعه با نگاه کردن به محتویات اون جعبه لعنتی به خاطرم بیاد که چه قدر باختم!
مادرم که نفهمیده بود چی شده دستم رو گرفت و بدون جعبه برگشتیم خونه. مادرم عصبانی بود و مونده بود من چم شده. و من واقعا نمی تونستم در جواب حرص و حیرتش هیچ توضیحی بدم. به یاد تمام حسرت های کوچیک و معصومی که به خاطر رسیدن به سراب تحمل کرده بودم حتی نمی تونستم آه بکشم. دلم می خواست حرف بزنم. نق بزنم. گریه کنم. ولی نمی شد. چیزی شبیه1خلأ لعنتیه گنگ وجودم رو پر می کرد. عروسکی که بت من شده بود اصلا وجود نداشت. من اونهمه روز و اونهمه لحظه چیزی رو می خواستم که نبود. حس خیلی بدی بود خیلی بد.
اون روز نتونستم از شر این حس بد خلاص بشم. عصر هم نتونستم. زمانی که بچه های فامیل رو1جا جمع دیدم نتونستم. زمانی که پدرم از سر کار برگشت خونه هم نتونستم و زمانی که برادرم اومد پیشم و سعی کرد به حرفم بیاره باز هم نتونستم. فقط انگار شاید گریه کردم. گریه ای تلخ که نمی تونستم جنسش رو واسه هیچ کسی توضیح بدم. اون زمان نمی تونستم ولی حالا می تونم. جنس تلخ ناکامی.
بت آرزو های من اونی که تصورش رو داشتم نبود. اصلا نبود و من به هیچ گیر داده بودم. زیر اون لباس پر زرق و برق تقریبا خالی بود و من نمی دونستم. از هیچ چی واسه خیال هام بتی ساخته بودم که1سال واسه رسیدن بهش زندگیِ کوچیکم درگیر بود و زمانی که دستم بهش رسید و لمسش کردم باطل بودن تمام این خواستن رو درک کردم.
چند روز گذشت. خاطرم نیست چند روز. سعی کردم مثبتش رو ببینم. من حالا35000تومن پول داشتم. این باید خوشحالم می کرد ولی نکرد. از قلک پر پولم متنفر شده بودم. بهم حس تلخ و آزار دهنده ناکامی رو می داد. انداختمش کنار و تا3ماه بعد که پدرم به بهانه اینکه پول ازم قرض کنه قلک رو گرفت، بازش کرد و با پول های داخلش برام1جفت دیگه النگو خرید دست بهش نزدم.
طول کشید تا خاطره اون تلخ کامی برام قابل تحمل تر شد. هیچ زمانی کامل تلخیش از کامم نرفت ولی شبیه تمام خاطرات بد دیگه کهنه شد و اون قدر غبار زمان روش رو گرفت که بشه تحملش کرد.
گذشت. تابستون رفت. مدرسه ها دوباره باز شدن. باز من بودم و مسیر مدرسه و اون مغازه و اون ویترین. اول مهر بود و هوا هوای شلوغ اول مدرسه. همراه مادرم از پیاده رو می رفتیم. به مغازه که رسیدیم شبیه همیشه بود. شلوغ و پر سر و صدا. سرم بدون اراده خودم چرخید و نگاهم رفت به ویترین. فرشته مینیاتوری که زمانی بت آرزو های من بود هنوز در بالا ترین طبقه ویترین جلوه می فروخت و1دسته دختر با چشم های به شدت مشتاق بهش خیره شده بودن و در موردش حرف می زدن.
-ببین چه خوشگله!
-خوشگله که خوشگله بیا بریم دختر دیر شد!
-مامان تو رو خدا من فقط این رو می خوام.
-این به درد تو نمی خوره. مال بازی نیست.
-تو رو خدا! بخر دیگه!
-گرونه نمی فهمی؟
-پول جمع می کنم. از پول تو جیبی هام. هرچی تو و بابا بگید. به خدا من فقط همین رو می خوام. تو رو خدا! … … …
با صدای مادرم به خودم اومدم.
-چیه باز!
-چی؟
-میگم به چی می خندی!
-من؟
نفهمیده بودم از کی داشتم زهرخند می زدم. و نمی دونستم به چی. واقعا نمی دونستم.
-من، به هیچ چی.
تا زمانی که از بین شلوغی های جلوی ویترین رد نشدیم، تا زمانی که دور نشدیم، تا زمانی که به در مدرسه نرسیدیم و تا زمانی که زنگ نخورد و بین دوست های سال پیش و دیدار ها و خنده ها نرفتیم سر صف، اون زهرخند همراهم بود. و تا مدت ها بعد، تا خیلی خیلی بعد، هر زمان از اون مسیر و از جلوی اون ویترین رد می شدم، حس می کردم در خاطرم1جور تلخ کامی شبیه تلخیه1داروی خیلی تلخ و نفرت انگیز که ساعت ها بعد از خوردنش طعم تلخش زیر زبون باقی می مونه و پاک نمیشه حاکم بود و خیال پاک شدن هم نداشت.
روز ها گذشتن و من بزرگ شدم. خواهندگی هام عوض شدن ولی خودم عوض نشدم. هنوز همون طوری باقی موندم. هنوز اگر چیزی رو واقعا بخوام به همون شدت می خوامش. هنوز خواستن هام رو بت و بت هام رو آرزو می کنم و هنوز داخل کارنامهم در انتظار نمره قبولی از درس عبرت هستم که سال ها پیش باید از محضر تجربه می گرفتم ولی غفلت کردم و نگرفتمش!. ای کاش اون سال، اون تجدیدی، تجدیدیه آخرم می شد!.