دلم گرفته آسمان! ببین زمین به کامِ شب،
میانِ خاک و خستگی، اسیرِ خسته جانِ تب،
خموش و سرد و بی نفس خراب و خورد و خسته جان،
به تند بادِ حادثه، دلم گرفته آسمان!،
من از نگاهِ خسته ام بر این غروب خسته ام!،
ز شام و جنگ و تیرگی در این غروب خسته ام!.
ببین که باز آسمان! مهار پاره می کنم!،
اسیرِ دست های شب فقط نظاره می کنم!.
نگاه می کنم که خانه ای دگر خراب شد!،
دوباره واقعیتی به دستِ شب سراب شد!.
به حکمِ شب طنینِ ضجه را مهار می کنم!،
سکوت را به حنجرم کلید دار می کنم!.
نهان ز خشمِ سردِ شب، لهیبِ آه در بَرَم!،
هوای نعره می کند وداع های آخرم!.
تَعَب هوار می کشد، شرر سفیر می زند!،
شبان گهان نگاهِ خیسِ من به تیر می زند!.
دلم به تنگنای غم در امتدادِ لحظه ها،
نشسته این حدیث را به انتظارِ انتها!.
که این شروعِ شادمانه در نقاب می شود!،
دوباره نقشی از طرب چه سان بر آب می شود!.
طنینِ محوِ پرسشم ز ژرفنای ناکجا!،
که امتدادِ این شراره تا کجاست، تا کجا؟!.
میانِ شعله های غم ببین که سرد می شوم!،
ز دردِ این سیاهه ترجمانِ درد می شوم!.
به سایه سارِ شام گه حضورِ اشکِ بی امان!،
شب است و ختمِ خاطره! دلم گرفته آسمان!.