دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اول خرداد97و اگر باورم بشه تعطیل شدم!

3شنبه اول خرداد97ساعت نمی دونم چه قدر از9صبح اون طرف تر.
تعطیل شدم! فقط1دفعه دیگه باید برم واسه ثبت کارنامه ها. اگر1خورده رو بیشتر داشتم می گفتم1کسی لطف کنه و به جای من انجامش بده. خخخ دیگه زیادی رو می خواد اینهمه پررو نیستم. ولی لحظه رو عشقه. من اینجام. داخل خونه. تا13باید می رفتم ولی، … خدایا شکرت! خدایا شکرت!
ولی خودمونیم این خیلی بده. این مدل نگاه به کاری که درآمدم ازش کسب میشه وحشتناکه. من باید انجامش بدم و اینهمه ازش، … خدایا کمکم کن. اما باز هم لحظه رو عشقه. امروز اول خرداده. تعطیلاتم به طرز غافلگیر کننده ای13روز زودتر شروع شد. اینکه سال آینده چی می خواد بشه سر زمانش مشخص میشه و باهاش رو در رو میشم. اصلا از کجا معلوم شاید اصلا چیزی نشد. شاید همه چیز چنان20درست شد که تا زمان بازنشستگیم باورش برام سخت باشه. کی می دونه؟ اون بالا1کسی هست که من بدجوری باورش دارم. پس فردا رو بیخیالش. بریم سر خونه اول. تعطیل شدم!
تصور نمی کردم بشه امروز هم بیام اینجا. دیروز ظهر کلاس، بعد از کلاس افتضاح اینترنت، بعدش مهمون، جیگیلک و اهل بیت، عزیز عزیز عزیز من، بعدش هم تمدید اینترنت که دقیقه90با ضرر کردن من سر خرید طرحی بالاتر از نیازم ختم شد و خخخ خلاصه الآن اینجام ولی تصور می کردم دسته کم تا پس فردا نیام این طرف ها. خداجونم تعطیل شدم!
به جان خودم باید1خورده درست درمون تر شب و روزم رو خرج کنم این چه وضعشه؟ امروز روز اوله بذار1کوچولو خوش باشم ولی بعدش، … خدایی گاهی آدم دلش می خواد ول بگرده. نه از اون ولگردی های همراه دلواپسی. گاهی دلت می خواد بی خود و بیخیال با اینکه خواب نیستی تا دم ظهر توی تختت بلولی، بعدش پاشی گیج بزنی، بعدش هم هیچ کار به درد خوری نکنی و روزت بره به ناکجا و کلا تلفش کنی و حالش رو ببری. این هم1مدل مرض از امراض بی شمار من و اگر مثلی داشته باشم امثالمه ولی خوب هست دیگه کاریش نمیشه کرد.
دلم گردش می خواد نمیشه خخخ. ماه رمضونه و روز نمیشه رفت جایی. شب میشه رفت ولی من نمیرم. باید نق بزنم به بقیه که بریم و نمی زنم. نه اینکه هدایت شده باشم و از نق زدن توبه کرده باشم! خیال باطل نکن! فقط، … واقعیتش، … اون هایی که دلم می خواد بهشون نق بزنم که بریم جایی خخخ1خورده دم دستم نیستن. اون هایی که هستن مثبتن ولی از جنس من نیستن. خلاصه که دلم تفریح می خواد ولی، … خوب نق ها رو اینجا زدم الآن بهتر شدم خخخ.
بدجوری کار دارم واقعا اینجا ولو موندنم در حد جنایته. من1کمد باربی دارم که دقیقا2طبقه از کمد زیر1قفسه رو گرفتن. خیلی زمانه در کمدشون رو باز نکردم. این روزها دیگه باید بازش کنم. زمانی خیلی می رفتم سراغشون. چیه دوست دارم اصلا به تو چه؟ تازه بازی هم می کردم الآن هم واسه کسر زمان نمیرم طرفشون وگرنه هنوز عشق می کنم از عروسک بازی خخخ. قیافهش رو! تو هم برو ببین کودک درونت چی می خواد به دلش برس! طفلک کودک درون های این عاقل ها چی می کشن از دستشون! ای بابا!
خلاصه این روزها باید برم سراغ اون کمد. هرچند دلم نمی خواد. چون این دفعه واسه تفریح نمیرم. واقعیتش من در1خونه85متری می چرخم که پر از گوشه هست. یعنی اتاق هاش رو فانتزی ساختن و پرتی زیاد داره و خلاصه اینکه گاهی جا واسه خودم بسه ولی واسه چیز میزهام کم میاد. الآن با همین مشکل مواجهم. جایی که جا باشه واسه سیستمم، پرینترم و این جدیدیه اسکنرم و1سری از این چیزهام نیست. یعنی هست به شرط اینکه بخوام هر جا دستم رسید بذارمشون. مثلا اسکنر باشه روی میز نهارخوری گوشه سمت نمی دونم چپ یا راست. با کارتونش خخخ. باید اون کمد خالی بشه تا کاغذ های روی این قفسه بره داخلش تا اسکنر و پرینتر و باقی موارد برن اون بالا یا برعکس باید این ها برن داخل کمد تا اون کاغذ ها اون بالا بمونن. این قوطی دوست داشتنیه من داخل2تا اتاق هاش2تا کمد دیواری هم داره که البته جفتشون پر از همه چیزن خخخ. لباس، ظرف، موارد متفرقه، و خلاصه همه چیز خخخ همه چیز. حالا موندم اگر1شهر باربی که داخل اون کمد فسقلی های زیر قفسه داخل بغل های هم ریختن و امپی3شدن از اونجا در بیان من باید کجا بخوابم؟ روی دیوارها دلم نمی خواد بذارمشون. خاک بهشون می شینه و موهاشون خراب میشه. قفسه شیشه دار هم ندارم این ها رو بچینم داخلش. باید1دونه دیواری بزرگش رو بزنم که نمیشه. جا می خواد و البته پول خخخ. فقط 1راه به نظرم میاد. اینکه شبیه زمانی که کوچ کشیدم اینجا، همه رو دونه دونه بپیچم داخل پلاستیک فریزر انفرادی، بعدش همه رو بچینم داخل1پوشش مطمئن، مثلا1جعبه محکم، و بفرستمشون طبقه بالای کمد دیواری اتاق خواب. دلم این رو نمی خواد ولی به نظرم مجبور باشم1مدتی انجامش بدم. چند روز پیش1کسی با احتیاط پیشنهاد بخشیدن این فسقلی ها به بچه هایی که عروسک دوست دارن و سن بازیشون هم هست رو مطرح کرد. انتظار داشت جیغ بکشم. خودم هم همین طور. ولی جیغ نکشیدم و خودم و گوینده رو غافلگیر کردم. کار قشنگیه ولی من دلم نمی خواد انجامش بدم. من تک تک این کوچولوهای بی ریخت رو دوست دارم. با خرید و حضور فیزیکی هر کدومشون1عالمه خاطره دارم. از خریدنشون بگیر تا باز کردن جعبه هاشون و تخلیه وسایلشون و کشف1سوراخ جدید داخل جعبه که1چیز جدید دیگه داخلش بود و لباس و مو و ووووییی خخخ مال خودمن نمیدمشون به کسی خخخ. اما چه فایده ای داره که اون ها نایلون پیچ برن اون بالا و من زمان نداشته باشم که دستم بهشون برسه؟ شاید بد نبود اگر دلم می اومد می بخشیدمشون به کسی که زمان و سنش به بازی کردن می خوره و، … از تصورش هم دلم گرفت. واقعا دلم نمی خواد انجامش بدم. خدا رو چه دیدی شاید1روزی فرقی نمی کنه چند ساله بشم، هرچی. شاید1چیزی شد رفتم داخل1خونه بزرگ تر که جا واسه این ها بود و تونستم1قفسه شیشه دار بزرگ هم بزنم که این رفیق های بی صدا داخلش آروم بگیرن. کی می دونه؟ واقعا فردا رو کی دیده؟ می خواد به سن و سال من نخوره؟ مثلا60ساله باشم؟ خوب باشم. من چیم به عاقل ها رفته که این دومیش باشه؟ اصلا من بدون این مدل خل بازی هام که پریسا نیستم. میشم خانم ایکس با اون جلد متین و موجهش. اَییی! بدم میاد این مدلی باشم. به اون ایکس ها میاد چون به اون جلدشون احتیاج دارن. من احتیاج ندارم. این کت واسه من زیادی گشاده بیخیال. من90ساله هم که باشم اگر دلم بخواد مجازم با باربی ها بازی کنم، دیوونه بازی دربیارم و حسابی خل باشم. آخ جون! وایی خدای من آخ جون! لطفا ازم نگیرش! موقعیت دیوونه بودن هام رو ازم نگیرش! دنیای بی سر و ته ولی اختصاصیم رو لازمش دارم. بذار واسم بمونه! لطفا!
داره10میشه. واقعا بد نیست بلند شم. از لولیدن بی خودی خسته شدم خوردنی دلم می خواد. خوردنی و شونه و دوش و نظم و زندگی. من رفتم.
ایام به کام.