دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بین خواب و بیداری

سلام به همگی.
عجب خوابم میادش!
بچه ها امروز به طرز عجیبی مثبت و آروم گذشت. من1دونه گل صورتیه به نظر و رأی بینا ها خیلی قشنگ با مروارید بافتم که اصلا اذیتم نکرد و خیلی سریع بافته شد، در جوار مروارید و موزیک و کارتون همه چیز بسیار آروم سپری شد، تمرین پیانوی فردام رو نکردم و این افتضاحه، بعد از ظهر رفتم خونه نگین و با1فرشته کوچولو که اونجا بود چنان چفت شدیم که نگین از حیرت داشت منفجر می شد و می گفت عجب پریسا تو با بچه جماعت نمی پریدی یعنی بچه ها معرفت داشتن بیان طرفت ولی تو اهل تحویل گرفتنشون نبودی چی اینهمه شدید عوضت کرده و من فقط همراه اون فرشته کوچولو می خندیدم و از بس شلوغ کردیم بابای بچه رو نذاشتیم بخوابه و خلاصه به نظرم حسابی به اون جوجی خوش گذشت تا بقیه مهمون ها هم اومدن و کلی نشستیم و حرف زدیم و من با بچه بازی کردیم و از بساط صاحب خونه که وسایل شرکت بادران می فروخت عطر و از این چیز ها خریدیم و خندیدیم و الان که اومدم خونه به نظرم میاد امروز شبیه جریان آروم و ملایم آب1رودخونه آروم سپری شده رفته.
ادامه میوه خشک کردن هام رو از سر گرفتم، جواب چند تا کامنت که اینجا بی جواب مونده بود رو دادم، تلفنی با یکی از عزیز ترین رفیق هام که تصور نمی کنم دلش بخواد اسمش رو اینجا بنویسم صحبت کردم، در جریان مکالمه مون2تا از مسخره ترین گیر های ذهن و روانم رو واسهش گفتم و آماده شدم که از خنده بترکه ولی اون نخندید و کلی ته دلم آروم تر شدم، در عوض بهم گفت دقیقا این مشکلم رو می دونسته و میشه چند تا راه رو برای حل کردنش امتحان کرد و اگر بخوام در جریان اقدام برای حل کردنش بیرون نمیره و کنارم می مونه، بهش گفتم می خوام که بمونه و نمی دونم حسش از این گفتنم چی بود، ولی خودم انگار خاطرم کلی جمع شد، چند تا مثال در مورد گیرم بهش زدم و اون گفت تمامش رو خودش می دونه و بهم در مورد همراهیه خودش باهام در صورت لزوم خاطر جمعی داد، شاید هرگز لازم نشه و امیدوارم که لازم نشه ولی همین اندازه که1کسی میگه اگر لازم شد ما هستیم باور کنید که1جا هایی کلی کمکه، الان هم که اینجا ولو شدم دارم چرت می زنم و می نویسم و می نویسم چون دلم می خواد که بنویسم.
حسش نیست بلند شم مقدمات ناهار فردا رو آماده کنم. کاری که معمولا هر شب انجام میدم مخصوصا شب هایی که فرداش تمرین های انجام نداده و کار های نکرده دارم. حال ندارم بلند شم واسه کلاس پیانوی فردا تمرین کنم. طبق معمول میره واسه دقیقه90یعنی همون فردا. عجیب خوابم میاد! نمی فهمم واسه چی!
مادرم امروز می خواست همراه دختر خالهم بره خونه خالهم1شهر دیگه. من نتونستم همراهیش کنم. فردا کلاس دارم. رفتنش بین امروز و فردا معطل بود و الان که شب شده و رفت واسه فردا. باز هم من نمی تونم همراهیش کنم. کلاس دارم و بهش نمی رسم. ته دلم مادرم رو می خواد. به نظرم به جای اینترنت باید بیشتر به مادرم زمان بدم و1خورده از خودم خجالت بکشم. اگر به این سادگی اون شاد میشه پس من چه غلطی دارم می کنم؟
خاطرم باشه از هفته آینده براش بچه بهتری باشم. بهش بیشتر زمان بدم. گاهی هم من برم دیدنش داخل خونهش به جای اینکه همیشه خونه بمونم و منتظر باشم اون کار هاش رو ول کنه بیاد پیش من! جدی این ها رو واسه چی ما بچه ها نمی بینیم؟ دیدنش که خیلی آسونه! پس بچه هایی شبیه من کجا رو سیر می کنن؟ خدایا پس ما کی عاقل میشیم؟
نمی دونم چمه بچه ها. انگار1مدل بی حسیه عجیب داخل تمام جسمم داره می چرخه و پخش میشه. خوابم میاد! دلم می خواد1کتابی چیزی بالای سرم زمزمه کنه من بخوابم. کتابه تکراری هم باشه خیالی نیست فقط بخونه با صدای آروم و1نواخت تا من بخوابم.
شاید امشب اینترنت گوشیم رو ببندم. اگر هم باز باشه چیزی نمیشه می دونم. آخه تا می تونم مثبتم یعنی سعی می کنم که مثبت باشم. ولی، … شاید هم اجازه بدم باز بمونه نمی دونم. فعلا فقط خوابم میاد. دلم می خواد این کتابه بخونه و من شبیه کسی که روی جریان ملایم آب آهسته تاب می خورم یواشی یواشی از بیداری جدا بشم و اجازه بدم رویا روی دستش ببردم هر کجا که دلش می خواد. فقط در آخرین مرز های بین بیداری و خواب ازش تقاضا کنم که مقصد جهان کابوس ها نباشه!
خدایا! به همه بنده هات، از جمله به من، سبکی و آرامش دل و شادیه حاصل از این آرامش و سبک باری رو بده!
آمین!
شبتون به رنگ آرامش!