5شنبه.
داریم به سرعت به طرف عصر میریم. 2و46دقیقه و من لا به لای درس خوندن دارم جلد دوم از کتاب صوتی قدرت5نگهبان رو می خونم. نمی دونم چند جلده ولی من فقط2تا جلدش رو دارم. دیشب درس نخوندم. اصلا نخوندم. امروز باید جبرانش کنم ولی، … خخخ.
ساعت7داخل تیمتاک جشن تولد گوش کنه و به جان خودم نمیشه از دستش بدم من7باید اونجا باشم.
خدایا این استاد این ترم واسه چی تدریسش این مدلیه؟ یعنی خوب ایشون تدریسش مال خودشه من واسه چی این مدلی هستم که نمی تونم باهاش خیلی فیکس بشم؟ آخه خداییش می خوام نق نزنم اگر هم می زنم برگردونم روی سر خودم ولی آخه1جاهایی، … خدا بخواد این ترم در برم. به جان خودم اندازه1نمره سر مرزی می تونم پیش ببرم اگر عوامل بازدارنده متوقفم نکنن. از همون عوامل مزاحمی که معمولا سر راه ما سبز میشن. موانعی از جنس ندیدن هامون. اینکه محیط امتحانم چه قدر آروم باشه، اینکه دانشجویی که محض صواب میاد در روزی متفاوت با زمان امتحان اصلی واسم سؤال ها رو بخونه چه قدر خوندن بلده و چه مدلی می خونه، اینکه چه قدر میشه با سرعتش فیکس بشم و چه قدر می تونه بفهمه واسه کسی که کاغذ زیر دستش نیست و فقط با گوش باید پرسش ها رو درک کنه باید چه مدلی بخونه، اینکه اون متن های کزایی که همه میگن این ترم حسابی زیاد و طولانی هستن رو چه مدلی بدون اینکه در اختیارم باشن فقط با شنیدن اون هم در محیطی که نمی دونم چه مدلیه و با صدایی که نمی دونم چه مدلیه و با لهجه دانشجویی که شاید هم ترم خودم باشه و، … آخ خدایا فقط می تونم بخندم. وایی خدا نیفتم! اوه نه نمی افتم ابدا ابدا!
خیالی نیست ولی1زمانی خیالم بود که نفرات کمتری اینجا رو بخونن. مخصوصا افرادی که دلم نمی خواد بدونن حرف ناحسابم چیه. دقیقا همون ها اینجا رو پیدا کردن و، … به جهنم. من باید اینجا بنویسم می خواد نبایدها بخونن می خواد نخونن. به جهنم دیگه خیالم نیست من باید اینجا بنویسم واسه خاطر خودم. فقط خودم. در این مورد چون به کسی آسیب نمی رسه خیالم به هیچ کسی نیست. هرچی دلم بخواد اینجا می نویسم چون دلم می خواد.
زمانی حس می کردم به اینجا1جورهایی شاید1مدل دلبستگی پیدا کردم. گاهی تصور می کردم اگر اینجا نباشه حسم مثبت نیست. حالا هیچ حسی ندارم. اینجا در نظرم فقط جاییه واسه حضورهای شخصیه اینترنتیه من. دلم بهش بسته نیست. اگر بپره حسم مثبت نیست ولی منفی هم نیست. اگر مهر برسه و1دفعه به سرم بزنه تمدیدش نکنم اصلا متعجب نمیشم. بلد نیستم حس و حالم رو توضیح بدم. واقعا بلد نیستم. شبیه همیشه باید بگم1جوریه. چند شب پیش1کسی داخل تیمتاک سر به سرم می ذاشت و می گفت خوبه فلانی بره سایتت رو بفرسته هوا. شاید پیش ترها، چه قدر این پیش ترها دور به نظرم میاد، این رو واقعا1اتفاق بد می دیدم. ولی اون شب و این روزها و حتی همین حالا که اینجام، می بینم واقعا هوا رفتن اینجا هیچ حسی بهم نمیده. شاید فقط اندازه گفتن1اه در زمانی که ببینم دستم به اینجا نمی رسه. نه بیشتر. گاهی که زمان تماشا و تمرکز به خودم رو پیدا می کنم به نظرم میاد باید متحیر باشم ولی نیستم. نکنه اونقدر پیش برم که داخل جهان جذب هیچ چیزی نشم؟ وایی خدا خوشم نمیاد. ولی این مدلی نیست. من هنوز می تونم از اتفاق های کوچیک ذوق کنم. به ماجراهای بی مزه بخندم. واسه خاطر بیماریه1دوست بسیار عزیز واقعا دلواپس بشم. شبیه گذشته هایی که دور نیست دنبال چیزهای کوچیک و خوشآیندی بگردم که دلیل انتظارهای کوتاه و شیرینم باشن. من هنوز می تونم با خوشی های کوچیک خودم خوش باشم و از چیزهایی که حتی به چشم عاقل ها نمیاد کیف و تفریح کنم و از کم ترین امکاناتی که دستم بهش می رسه لذت ببرم. لذتی واقعی که در گذشته کمی مایه حیرت و شاید هم حسادت اطرافیانم می شد. من این امتیاز رو داشتم که از هر امکانی که در نظرم مثبت بود بیشتر از حد انتظار لذت ببرم. هنوز هم همین طورم. واقعا هستم. پس به نظرم لازم نیست خیلی دلواپس باشم. خوب پس حله.
داشتم می نوشتم. یعنی می گفتم. از اینکه اگر دلم بخواد اینجا بنویسم می نویسم. هرچی دلم بخواد. هر مدل که دلم بخواد. تا اینجا هست و حس و حال اینجا نوشتن واسه من هست و بعدش هم خخخ خدا رو چه دیدی شاید1جای دیگه. شاید هم دیگه دلم نوشتن نخواست. این لحظه این مدلی دلم می خواد.
برق رفت. اینترنت هم رفت. خدا رو شکر الآن رفت کاش ساعت7به بعد دیگه دردسر درست نکنه من برنامه رو داخل تیمتاک گوش کنم. الآن سیستمم خاموش میشه وایستا این رو سیو کنم تا نفله نشده. بیخیال فقط مونده1خورده دستکاریش بعدش هم منتظر میشم برق بیاد اینترنت هم بیاد ثبتش کنم اینجا.
دلم کلید رمز نمی خواد. پس بدون کلید می نویسم چون این مدلی دلم می خواد. بنا بر این،
پیامی که دیروز صبحی نق واسش زدم رو من نفرستادم ولی از طرف مقابل بهم رسید. همون طوری که انتظار می رفت و حتی من هم انتظارش رو داشتم، نشونی از تسلای خاطر درش نبود.
-این ماجرا که شروعش کردی تا قطره آخر تحملت رو می مکه. تو مرد تحمل نیستی. میمیری. تمومش کن.
چه قدر دلم تنگ شده بود! چه قدر زیاد! چه قدر دلم می خواست می شد شبیه سال گذشته شبیه ماه های گذشته بتونم1بیخیالش بگم، تکیه بدم به اعماق بیخیالی و فرو برم در اعماق سراب و اجازه بدم مسؤولیت تمام و تمامم از شونه هام برداشته بشه و چه عشقی! خستگی در کردن. خواب. آرامش. چه عشقیه آرامش! نجنگیدن. رها کردن. آروم گرفتن در پناه حصاری که مطمئنی از هر چیزی که مایه دردسرت میشه حفظت می کنه! چه عشقیه با خاطر جمعیه بالای صد درصد رها کردنه همه چیز و آگاهی به این واقعیته دلچسب که قوی ترها و آگاه ترهایی هستن که مسؤولیت همه چیز رو به جای تو به عهده بگیرن و پیش ببرن و رو به راه کنن. همه چیز رو. حتی خودت رو. حتی لازم نباشه به اینکه چی واست درسته فکر کنی. آگاه ترهایی هستن که به جات بهترش رو تشخیص بدن و اجرا کنن. و تو فقط در آرامشی هرچند از جنس سراب، اما موجود و پناه دهنده نفس های عمیق می کشی و سوار بر بال هایی که مال خودت نیست، در جاده زندگی، در مسیری که زیر نگاه خودت نیست، در آسمونی که قلمرو پرواز خودت نیست، پیش میری و میری و میری! بی ترس افتادن. بی دلواپسیه سقوت. بیخیال نگاه به مسیر و موانع و فرداها. بهشت! چه عشقیه بهشت!
این ها همه به طرز ترسناکی شیرینن و خیلی بیشتر از اون که بتونن واقعی باشن لذتبخش هستن. بله این درسته ولی، …
عادت ندارم پیام رو بی جواب بذارم. معمولا جواب میدم یا دسته کم تا اینجای عمرم این مدلی بوده. از اینجای عمرم جواب دادن هام و جواب ندادن هام بستگی داره به خیلی چیزها اما این رو باید جواب می دادم. جواب دادم.
-موافقم من مرد تحمل نیستم. پس مرد مردن میشم و میمیرم.
جواب سریع رسید.
-مردن به این سادگی نیست. واسه مردن باید خیلی زجر کشید. خیلی فراتر از تصور مغز کوچولوی تو.
جوابم سریع رفت.
-من و مغز کوچولوم با زجر کشیدن بیگانه نیستیم. هم آثارش هست و هم خاطراتش. احتمالا توضیح که نمی خواد. می خواد؟
جواب کوتاه بود و، … اسمی واسش نمی ذارم.
-تو نمی تونی بپری. تا انتها هم پیش بری دقیقه90با سر میری وسط بنبست و می افتی. بهت اطمینان میدم که له میشی.
جوابم کوتاه بود و مطمئن. خشم نداشتم. فقط مطمئن بودم. اطمینانی سفت و سرد، به سفتیه سنگ و سردیه سیمان، به تک تک حروفی که می نوشتم.
-من می پرم. بذار له بشم. در لحظه ای که صدای خورد شدن استخون هام رو گوش می کنم خاطر جمعم که تمام سعیم رو کردم. من این رو ترجیح میدم. و خاطر جمعم که چیزی ازم باقی نمی مونه تا بنبست سازها از زرورق پیچ کردنش و تماشای دلیل اثبات زبردستیشون حس پیروزی کنن.
بعدش سکوت بود. سکوتی سنگین، منجمد، تاریک. اولش چند لحظه بی حرکت نشستم. نمی دونم واسه چی. دلم حرکت نمی خواست. گوشیم دستم بود و آروم نشسته بودم. بعدش شبیه رباط یواش گوشیم رو گذاشتم روی میز و بلند شدم رفتم سراغ قهوه. تمام حرکت هام یواش بودن. شبیه آدم آهنی های روغن کاری شده. خندم گرفت. لبخند بود. بعدش خنده شد. به قهقهه نرسید. فقط آروم واسه خودم خندیدم. کوتاه و خیلی آروم و خیلی کند.
قاعدتا می بایست گریه کنم. با توجه به چیزی که از خودم می شناسم، یا دسته کم پیش از این روزها می شناختم، بعد از اون خنده می بایست گریه می اومد. حالا نه خیلی عرعری. حتی بی صدا فقط در حد چندتا هقهق و1خورده اشک. نیومد. نفهمیدم واسه چی. خیال می کردم خیلی بیاد. از2شنبه پیش به این طرف منتظرشم. نیومده. نمیاد. آخرش میاد. نمی دونم کی ولی میاد. بمونه واسه زمانش.
دیشب که نشد. در حال حاضر اگر شیطنت هام و ناخنک زدن به کتاب داستان هام اجازه بدن، دارم معادل های انگلیسی لغت های درس5رو پیدا می کنم و همراه با معنی های فارسیشون همه رو دوباره می نویسم. این استاد که امیدوارم خدا همیشه شاد و خندون نگهش داره دیروز نگفتشون. فقط از رو خوندشون. دیالوگ درس4رو هم باز نپرسید. خدایا ترم بعدی اوضاع بهتر باشه!
دیگه بسه می خوام برم. باید لغت های درس5رو کامل کنم و اگر بشه3بخش اول تمرین های درس5رو هم بنویسم. نگفته ولی من این ترم خیلی با برنامه های کلاس پیش نمیرم. امروز یا فردا این تمرین ها رو باید حل کنم بعدش هم گرامر درس5رو واسه خودم بخونم و یاد بگیرم و اگر مهلتی بود ادامه تمرین های درس5رو تا هر جا زمان داشته باشم بنویسم. بد نیست بجنبم. اگر بخوام به برنامه ساعت7امشب برسم، که اگر قطعی اینترنت پیش نیاد می رسم، باید تا اون زمان درسم رو به1جایی رسونده باشم تا بتونم بی دلواپسی حالش رو ببرم. خوب فعلا من رفتم. بعد می بینمتون.
برق اومد. ساعت4و28دقیقه.
ایام به کام.
برچسب: جشن تولد
صبح جمعه. عجب صبح بهشتی. خداییش در بالکن رو که باز کردم انگار خود بهشت همراه هوای صبح وارد شد. خدایا شکرت!
دیروز صبح ترم جدیدم شروع شد. جلسه اول کلاسم هم اومد و رفت. استاد ترم پیش استاد این ترممونه. به نظرم این مثبت باشه. کلا به نظرم شروع مثبتی بود. هرچند اونجا فهمیدم دیزی پلیر بی معرفتم که شارژش کرده بودم با اینکه بیشتر از1هفته خاموش بود اما شارژ خورده و در نتیجه جلسه اول کلاس رو نتونستم ضبطش کنم. هرچند فضای کلاس عجیب آروم و هوای کلاس عجیب سرد بود و هرچند من به زور متمرکز باقی می موندم. به طرز آزار دهنده ای خوابم می اومد. الان هم حسابی خوابم میاد. میمیرم دوباره برم زیر پتو و آخجون. باید1کاری کنم تا این خوابآلودگی های گاه و بی گاه نکبت دست از سرم بردارن. یکی از رهآوردهای سفر عیدم چندتا بسته شکلاته که پدرم در اومد واسه آوردنشون ولی خخخ ارزشش رو داشت بدجوری هم داشت اگر عمری باشه و سال آینده باز رفتم کاش بتونم از این ها بیشتر بیارم. خلاصه که این فسقلی ها معجزه های فسقلی بلدن. خستگی و بی حالی از این رنگی های کوچولو به شدت می ترسه. اگر می دونستم سر کلاس اونهمه خوابم می گیره پیش از رفتن1دونه می خوردم. هرچند شکلات سر صبح، … نه خوشم نمیاد.
دیشب یکی از اون شب هایی بود که در موردش نوشتنم میاد. شاید شب خوبی بود. شاید هم فقط متفاوت بود. نمی دونم.
اون جشن تولد کزایی حسابی ماجرا درست کرد واسم ولی به خیر گذشت. واقعیتش من1تبریک تکلیفی گفته بودم و دعوت طرف رو هم تکلیفی حساب کردم ولی داستان تموم نشد. ظاهرا حرف ها زده شد که نتیجهش فراتر از انتظار من یکی بود.
-اومدنی ها پریسا رو هم با خودتون بیارید.
-مگه می دونه؟
-دعوتش کردم. با خودتون برش دارید.
-بهش گفتی؟ اگر بخواد بیاد چی؟
-اتفاقا می خوام که بیاد. اگر نمی خواستم نمی گفتم. اون نمی دونست من جشن دارم انتظار هم نداشت بهش بگم پس می شد نگم ولی گفتم چون دعوت من برخلاف تبریک اون از سر تکلیف نبود.
-ولی احتمالا پریسا نمیاد.
-من منتظرم که اینجا ببینمش. اگر اومد یعنی عملش با گفتارش یکیه و واقعا موافقه که جفتمون تغییر کنیم و این قصه رنگی هایی که این اواخر مدعی شده بهشون معتقده در نظرش قصه نیستن و واقعا بهشون معتقده و خواهان اتفاق های مثبت. اگر نیومد یعنی جز جمله پردازی و سرگرمی هدفی نداشته و تمام این کلمه قشنگ ها هیچ چی جز شعار نیستن. این ها رو بهش نگفتم لطفا شما ها هم بهش نگید. من دعوتش کردم بیاد جشن تولدم و سر ساعت6منتظرشم. به قول خودش از ته دل. دیگه با خودش. اگر اومدنی شد با خودتون برش دارید.
واقعا فراتر از انتظارم بود. مطمئن بودم اینهمه جدی نیست. البته کسی بهم نگفت. نه راست میگم واقعا کسی بهم نگفت یعنی تا بعد از ماجرا کسی چیزی بهم نگفت. حالا می فهمم اون اصرارهای زیر جلدی داستانش چی بود. خیال رفتن نداشتم و بقیه بدون اینکه اصرارهاشون شدید بشه سعی می کردن1جورهایی توجیهم کنن که مهمونی رفتن کلا چیز خوبیه خخخ. آهایی ابراهیم اینجایی؟ کامنتت تیر خلاص بود که با گوشی خوندمش. واقعا هنوز نفهمیدم چه حسی بود که1دفعه دقیقه90نظرم رو عوض کرد. باید می جنبیدم. دیر می شد. از خواب پریدم. پیش به سوی1دوش سریع و1تماس فوری.
-ببین! گوش بده!
-علیک سلام. چته پریسا!
-محض خاطر خدا حرف نزن گوش بده. من1کادو لازم دارم الان هم نمیشه کاریش کنم. هیچ ایده ای هم ندارم. ساعت6باید اونجا باشم یعنی باشیم و الان2هست و آخ تو رو خدا به دادم برس.
-پس جشن تولده رو هستی. ایول بهت. خاطر جمع باش. چه جور کادویی می خوایی؟
-نمی دونم. کلا سپرده به سلیقه و نظر و نگاه خودت. تمامش با خودت.
-حسابش هم با خودم دیگه.
-میدم بهت.
-نمی خواد. خودم هر طور دلم بخواد بعد با خودت حساب می کنم. می دونی که اجازه نمیدم بدهکارم بمونی.
-می دونم. عجله کن.
-خوبی پریسا؟
نفهمیدم از کی داشتم اونهمه شدید می لرزیدم.
-سردمه.
-بجنب دیوونه. سر5و30هم بسته توی بغلته هم خودت آماده رفتنی هم خودم می بینمت.
سر5و30من داشتم واسه آخرین خط و خال های ظاهرم حرص می خوردم و1بسته توی بغلم بود. مهلت نشد بپرسم داخل بسته چیه. نفهمیدم بقیه واسه چی اینهمه سبک بودن و از اینکه همراهشون می رفتم نفس های راحت می کشیدن. سر ساعت6مهمونی شروع می شد. می تونستیم دیرتر بریم ولی، … این حس عجیب که بهم نهیب می زد سر6اونجا باشم. اون لحظه هیچ چی نمی فهمیدم و حالا که همه چیز تموم شده و داستان رو برام گفتن معنی تمام اون حال و هوا رو می فهمم.
سر6اونجا بودیم. در عمرم واسه رسیدن به هیچ مهمونی ای اینهمه وقت شناس نبودم. پیش از اینکه به خودم بیام،
-سلام پریسا. پس اومدی.
-مثل اینکه آره.
-خوب کردی. خیلی هم خوب. انگار اشتباه می کردم. میشه باورت کنم.
-چی میگی؟
-هیچ چی. بیا بریم بشینیم1جایی که سر گل خوراکی ها برسه به خودمون.
باز نفهمیدم. لحن و صدا و جمله هامون اول شبیه شن بیابون خشک بودن. دست های هم رو که گرفتیم جفتشون سرد بودن. بعدش آهسته آهسته گرم شدن. اول دست هامون، بعدش صداهامون، بعدش کلمه هامون، بعدش خنده هامون، بعدش دل هامون. جای همگیتون خالی. خوش گذشت. اصلا یادم رفته بود در مورد محتوای داخل بسته بپرسم و زمان باز کردن کادوها یادم اومد.
-وایی خدا الان من خودم نمی دونم داخل بسته ای که دادم بهش چیه کاش ضایع نشه.
ضایع نشد. زمانی که توی بغل طرف فشرده می شدم و اون جیغ تیز:
-وایی مرسی من عاشق هنر سرامیکم تو دوست خیلی خوبی هستی پریسا.
و البته این نظریه خیلی دووم نداشت و زمانی که من از ترس ریختن1لیوان بزرگ شیر کاکائو که نفهمیدیم چه مدلی کج شد و ریخت خودم رو به شدت کشیدم عقب و طرف رو با صورت فرستادم وسط میز پر از شیرینی خامه ای عوض شد:
-وایی خدا ببین چی شد! وایی بیچاره شدم! تو دشمن خیلی بدی هستی پریسا!
این جیغ با قیافه خامه ایه صاحبش ترکیب شد و همه رو از خنده منفجر کرد و من جرأت نداشتم بخندم.
-به خدا عمدی نبود. معذرت می خوام. واقعا نمی خواستم. من معذرت می خوام این، … این لیوان عوضی رو کی ولو کرد؟ من فقط ازش کشیدم کنار و، … وایی من معذرت می خوام…
صاحب صورت خامه ای وسط خنده هاش جیغ می کشید و وسط جیغ هاش می خندید و اصرار داشت قصاصم کنه.
-این روانی رو بگیریدش من باید فرو کنمش وسط خامه ها. به خدا باید امشب این قصاص انجام بشه زود باشید بیاریدش اینجا.
صحنه ای بود که البته به همت دوربین های بینام ها جاودانی شد و دردسرتون ندم عاقبت حدودهای8و30در حالی که از خنده بی حس شده بودیم آماده شدیم تا هر کسی بره خونه خودش. خامه ها خورده و از صورت ها پاک شده بودن و اوضاع تمیز و آروم بود. دم رفتن2تا دست بغلم کردن و1بوس که نشست روی گونه های نمی دونم واسه چی داغم و زمزمه ای که زیر گوشم آهسته خوند.
-چه قدر خوب کردی امروز اومدی. حالا باورم شد. من هم دنیا رو اون جوری که تو میگی بیشتر دوست دارم. خوشگل تره.
و نفهمیدم. واقعا نفهمیدم واسه چی اول چشم هام، بعدش گونه هام، بعدش تمام صورتم بدون صدا، بدون هقهق، بدون هیچ تغییر دیگه ای خیس شد. به خدا گریه نمی کردم. حتی خندیدم. با صدا خندیدم ولی، … شاید چند نفری اون وسط می دونستن. چند نفری که پیش از مطرح شدن هر سؤالی با سر و صدا و خنده و لودگی های شلوغ بردنم تا صورت خیسم رو ظاهرا از آرایش های پخش شده و در واقع از اون بارون بی موقع و بی توقف پاک کنم.
به خونه که رسیدم سبک بودم و سنگین. حس نداشتم این حس2گانه رو تحلیل کنم. واقعیتش رو بگم، مهلتش رو هم نداشتم. الان هم ندارم. سیستم رو بغل کردم و مواظبم صداش در نیاد. نمی شد صبر کنم دیرتر بنویسم. نمی شد. نمیشه. نوشتنم میاد.
دلم خواست این ها رو1جایی بگم. دیشب پیش از رفتن واسه1زنگ زدم. جواب نداد. دلم می خواست با1آشنای بی طرف که از هیچ کدوم این ماجراها آگاه نبود حرف هایی خارج از این ماجراها بزنم و حتی واسه2دقیقه هم شده از فشار اون حس ناشناس خلاص بشم. البته1پشت خطش نبود و الان حس می کنم زنگ زدنم بهش خودخواهانه بوده. باید حواسم باشه کمتر خودخواه باشم.
به نظرم دیروز و دیشب چیزی بود که بشه در موردش گفت روز خوبی بود. خوش گذشت.
بدجوری خستهم. حس می کنم هیچ کجام مال خودم نیست. توصیف هم بی توصیف خستهم دیگه. واقعا سختمه دلم حسابی خواب می خواد. بیخیال جمعه هست برم1خورده دیگه مهمون پتو بشم.
ایام به کام همگی.