4شنبه2خرداد97و…
دارم میمیرم. هوا اینجا بس ناجوانمردانه گرم است. تمام صبح رو مشغول طبقه بازی بودم و آخرش هم ناتموم ولش کردم. باورم نمیشه این1زیر قفسه فسقلی مگه چه قدر جا داشت که تونستم اونهمه عروسک داخلش فرو کنم؟ آخه مگه میشه؟ چه داستان هایی که سر خریدن هر کدومشون نداشتم! خخخ یادش به خیر!
امروز صبح مادرم پشت خط نصیحتم می کرد که1هفته به خودم مرخصی بدم و بعدش واسه زندگی کردنم برنامه بریزم. این وضعش نمیشه که1موضوع رو بچسبم و بقیه رو ول کنم. چشمی گفتم و خخخ. گاهی عمیقا حس می کنم من فقط داخل شناسنامه بزرگ میشم. هرچی بگذره از1نوجوون پدرسوخته پیش تر نمیرم. آخ جون! ای کاش زندگی اجازه می داد همون جا بمونم و لازم نبود در عمق دنیای آدم بزرگ ها واسه نفس گرفتن بال بال بزنم!
امروز صبحی با1هم صحبت می کردیم. پشت خط برام توضیح می داد که دلواپسی های یواشکیم ارزش دلواپس موندن ندارن. به نظرم می دونه که برخلاف بیخیالش گفتن های سفتم این روزها بدجوری دلواپسم. این رو به کسی نمیگم واقعا نمیگم. حتی در خلوت خودم هم میگم بیخیالش بلکه واقعا بیخیالش بشم ولی، … پس1از کجا می دونه؟ هی1از کجا فهمیدی؟ به روی من نیاورد فقط می گفت ارزش نداره نگران باشم. گفتم نگران نیستم فقط حیفم میاد آخه حیفه! واسم توضیح داد که حیف نیست و واقعا حتی موردی واسه تفکر نیست و من اینهمه منتظر تعطیلات بودم و حالا باید خستگی در کنم و حالش رو ببرم و نباید سر مواردی شبیه این اعصابم رو بذارم و اجازه بدم که این چیزها اذیتم کنن. اون نگفت ولی من مطمئن شدم که از بالا رفتن ضربانم در زمان هایی که احتمال وقوع اتفاق میره آگاهه. اه لعنت! واسه چی من نمی تونم این رو مخفی نگهش دارم؟ یعنی اینهمه مشخصه؟ یعنی جز1کسی دیگه هم این رو می دونه؟ امروز صبح من اعتراف نکردم. اون هم سعی نکرد ازم اعتراف بگیره. فقط باهام حرف زد. ممنونم 1! بدجوری ممنونم1! واسه همه چیز. و گذشته از تمام این ها، من واقعا، … در این مورد خاص حس می کنم شبیه شناور بودن وسط زمین و هوا در لبه1پرتگاهه. هر لحظه احتمالش میره که1جنبش خیلی ناچیز پیش بیاد و، … هی بیخیالش گیریم که پیش بیاد اصلا به من چه؟ آخ خدایا این واقعا به هیچ کجای هیچ چیز از زندگی من مربوط نیست پس واسه چی الآن با توسیف اون احتمال نفس هام سریع شدن؟ از این حالم متنفرم. دلم نمی خواد این مدلی باشه و باشم. این رو اگر کسی بفهمه میشه1نقطه ضعف برام بشه و حسابی گرفتارم کنه. ولی حالا که بهش فکر می کنم، به نظرم دیگه گرفتارم نکنه. به نظر خودم واسه رفع گرفتاری پیش از وقوع محکم کاری های لازم رو انجام دادم. از این واضح تر دیگه نمی شد خخخ. به تصور خودم از سرم رفع شده ولی احتمالات رو دوست ندارم. اون1درصد احتمال همیشگی و خدایا اه لعنت بر، … آخه واقعا لازم بود این پیش بیاد؟ ای کاش کاری از دستم بر می اومد تا متوقفش کنم! هرچند اگر لرزشی پیش نیاد تا جایی که من می دونم فعلا متوقفه و، … آخ خدای من! کاش خیالم نباشه! اه بسه دیگه نمی خوام الآن بهش فکر کنم دیگه بسه!
تفریحات دیشبم داخل سرم می چرخن. مه سفید و عوارضش. تا جایی که به من مربوطه دیشب اندازه ای که باید خوش می گذشت نگذشت. فقط سنگینی و سردردش موند واسه من خخخ. بدم نمی اومد کار بهتری بود که واسه سرگرمی کنم. مثلا، … نمی دونم چی. ولی این خیلی منفیه که واسه سرگرم شدن و تفریح کردن طرف همچین موارد ناحسابی میرم. باید واسش1فکری کنم هیچ از سردردهای بعدش خوشم نمیاد.
امروز1بنده خدایی داخل تلگرام بهم می گفت بیا اون واتساپت رو دوباره نصب کن بعدش هم وارد گروه واتساپی ما بشو اینهمه ازمون کناره گیری نکن. جوابش رو ندادم. دلم نمی خواست بشنوه که صدام خط بر می داره. به نظرم تا آخر عمرم دیگه واتساپ رو دلم نخواد. من خاطره باز خیلی بدی هستم. اسکایپ رو همین مدلی رها کردم. هنوز هم نمی تونم برم طرفش. اکانتم رو عوض کردم و1دونه دیگه ساختم ولی دیگه نتونستم داخلش فعالیت کنم. با وجود اینکه نصف خاطرات واتساپ رو از اسکایپ نداشتم. من خاطره باز خیلی بدی هستم. ای کاش این ایراد شبیه امراض جسمی درمون داشت تا هرچی لازمه واسه درمونش بپردازم و حل بشه! واتساپ خیلی خوبه اما نه واسه من. اذیتم می کنه. به طرز دردناکی، اونقدر تلخ که تلخیش رو داخل نفس تنگی هام حس کنم اذیتم می کنه. دیگه نمی خوام نصبش کنم. کاش دیگه هرگز لازمم نشه! بعد از اون دیگه داخل هیچ گروه تلگرامی هم نرفتم. سعی کردم ولی سریع خودم رو کشیدم بیرون. نمی تونستم بمونم. به1هفته هم نکشید. حالا فقط عضو کانال ها میشم و بی حرف داخلشون می چرخم. گروه هایی که عضوشون هستم یکیش نماد فناوریه که داخلش فقط می خونم بدون پیام، تا اگر خبر تازه ای درباره تجهیزات نابینایی شد بی اطلاع نباشم، یکیش هم1دسته فامیلیه که داخلش موندم چون اون ها خیلی گفتن و گفتن و پیش از اینکه بلایند گرام رو داشته باشم عضوم کردن و حس کردم زشته اصرار کنم و بیام بیرون، اما اصلا نمی خونمش و بی صداش کردم و فقط هستم و هست، و یکیش هم1دسته3تایی کوچیکه که هر از چندگاهی داخلش با هم حرف می زنیم و گاهی پیش میاد که روزها چیزی داخلش نمیگیم. فقط هست و هستیم تا اگر لازم شد3تاییمون دستمون به هم برسه و دنبال هم نگردیم. من1جورهایی گروه به حسابش نمیارم خخخ. هم کوچیکه و هم آروم. جز این تقریبا هیچ کجا نیستم. بین بچه های اینترنت که ابدا نیستم. بین واقعی های بیرون از جمع نابیناها خخخ1کوچولو چرخکی می زنم و خخخ. گاهی سعی می کنم خودم رو تست کنم. سعی می کنم بخوام که در جمع های مجازیه خودی تر باشم. سعی می کنم برای خودم طوری وانمود کنم که خیلی دلم می خواد تا بهم تلقین بشه و دلم بخواد. سعی می کنم اما موفق نمیشم. نمی دونم تا کی این مدلی باقی می مونم. نمی دونم کی حل میشه. فقط می دونم که فعلا حتی تصور نصب واتساپ و ورود به1گروه جدید باعث میشه که احساس کنم1چیزی از جنس بارون هوام رو تاریک می کنه. صدام خط بر می داره. نفس هام خط بر می دارن. بی صدا و کم اما تلخ و بی اختیار می بارم. من خاطره باز خیلی بدی هستم. من خاطره باز بدی هستم!
سیستم و گوشیه من2تایی دست به یکی کردن اذیتم کنن. ویندوز این سیستم وروجک رو باید عوضش کنم. گوشیم هم به گفته1فرمت لازم داره و هرچی میگه من از زیرش در میرم. می ترسم گوشیه دیگه بالا نیاد بیچاره بشم خخخ.
مادرم1سرویس کار بهم داد و رفت. باید بلند شم انجامشون بدم. بعدش هم درس بخونم و بعدش به باقیه طبقه بازی هام بپردازم. باید تمومش کنم. اگر فاصله بی افته باز بیخیالش میشم. باید حالا که شروعش کردم تمومش کنم. ولی قبل از تمام این ها1سرک به تیمتاک بزنم اگر کسی اونجاست1خورده خخخ. چند روز پیش که محله و تیمتاک روی هوا بود، یعنی در ورودیش فرق کرده بود و نمی شد وارد بشم، بعد از حدود1روز زمانی که آخر شب تونستم وارد بشم و بچه های آشنا رو ببینم که1جا جمعن و موزیک زیر صداهای آشنا می خوند و، … اون شب نتونستم ژست مسخره بیخیالم رو حفظ کنم. دست خودم نبود گاهی نمیشه که نمیشه. خدایا خودم رو دادم دست خودت!
اوخ5شد به جان خودم دیرم میشه من رفتم. ولی باز میام. راستی! زندگی حسابی قشنگه. با وجود تمام بالا پایین های گاهی منفیش که به روان آدم حالت تهوع میده، در مجموع زندگی قشنگه. من دوستش دارم. همین طوری دلم خواست بگم. فعلا برم تا دفعه بعد.
حالش رو ببر.
دستهها