دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تا حالا شده؟

سلام. دیر وقته. خوابم میاد. تا حالا شده خونه تکونی کنی؟ بعدش خونه تعمیر لازم باشه؟ بعدش لازم بشه1جا هایی از دکور خونه رو عوض کنی؟ بعدش خاطرت بیاد که از این خط خطی های روی دیوار ها چه خاطراتی که خونده نمیشن؟ بعدش دلت نیاد روی دیوار رو کاغذ دیواری کنی؟ رنگش کنی؟ پاکش کنی؟ این بوفه رو برداری جاش1کمد بزنی؟ اون دیوار رو برداری جاش در بذاری؟ بعدش ببینی که این واقعا لازمه؟ بعدش این لازم بودن بشه جبری که باید انجام بشه؟ بعدش خودت بشی مأمور انجامش؟ بعدش پیش بری و بری تا برسی به بخش های آشنا؟ بعدش ببینی که دیر وقت شب شده و وسط شب و1جاده آشنای غریبِ بسیار غمگین تنها گیر کردی؟ بعدش دلت بخواد داد بزنی و گریه کنی؟ ولی خفه بشی از وحشت صدای خودت که اگر بلند بشه چه ویرانی هایی که روی سر خودت آوار نمی کنه؟ دلت نخواد زیر آوار بری و از ترسش صدات بِبُرهِ و خودت هم بِبُری؟ دلت بخواد به کسی بگی و نتونی؟ رفیق ها این حال و هوات رو موجه نبینن و دشمن ها هم که دیگه رفیق نیستن تا بشه بهشون بگی از هوات؟ از بس دلت گفتن بخواد نفست بالا نیاد و نشه که بگی؟ متوقف بشی و حس کنی دسته کم واسه اون لحظه و اون شب دیگه نمی تونی ادامه بدی ولی فردا ها هستن و این تکلیف رو روی شونه هات ببری تا فردا و کلا شبت از تصورش بشه جهنم؟ تا حالا شده؟ شده آخ گفتنت رو قورتش بدی؟ شده دردت بیاد؟ شده بزنه به سرت که از ته دلت از ته ته دلت نفرین بفرستی به مسبب تمام آخ های امشب نگفتهت ولی صدات در نیاد؟ تا حالا شده بترسی از باریدن های حتی یواشکی واسه1چیزی؟ تا حالا شده ضجه هات رو وسط سکوت شب دفنشون کنی و زور بزنی تا فردا مثبت و عاقل به ادامه ماجرا برسی و حس کنی موفق نمیشی؟ تا حالا شده گوشیت رو بگیری دستت و بجنگی با خودت که بازش نکنی و به کسی حال و هوای جهنمیت رو نگی؟ تا حالا شده زمین و زمان به نظرت از تاریکی بشه جهنم؟ سر بالا کنی و ببینی غیبت ستاره ها رو؟ خاطرت بیاد صدا کردنشون دیگه هیچ مدلی فایده نداره؟ خاطرت بیاد ستاره ها دیگه ستاره نبودن سنگ بودن که باریدن و سنگ بارونت کردن و بعدش هم رفتن و تاریک شدن و محو شدن و تموم شدن از آسمون قصه؟ آتیش بگیری از سرما؟ منجمد بشی از تاریکی؟ از درد؟ از وحشت خشم خودت؟ تا حالا شده دردت بیاد؟ تا حالا شده دردت بیاد؟ تا حالا شده دردت بیاد؟ دردت بیاد و نتونی آخ بگی؟ تا حالا شده دردت بیاد؟
خدایا! خدایاااااا! خدایااااااااااااااااااااااااا خدایا واسه چی اجازه دادی! تو که می خواستی فقط تماشا کنی واسه چی اجازه دادی من بسته ی این بستگی ها باشم! مگه قصه هام رو نمی دونستی؟ مگه ندیدی چه بد زخمی بودم؟ مگه ندیدی من درمون لازم داشتم نه درد؟ اگر درمون نبود واسه چی اجازه دادی گرفتار بشم به این درد؟ آخه واسه چی؟ بقیه چیزیشون نشد. فقط توفانی شدن بعدش گرد و خاکی شدن بعدش بلند شدن خاک ها رو از پر و بال هاشون تکوندن و پریدن به همدیگه و به زندگی. من شبیه بقیه نبودم. من از هیچ احیا می شدم. من متفاوت بودم. من نابود بودم. واسه چی دستم رو نگرفتی نکشیدیم عقب از این قائله که هوار شد روی سرم؟ من عقل به سرم نبود نفهمیدم تو که نفهمیدن هام برات ناشناس نبود واسه چی اجازه دادی؟ آخ خدا واسه چی واسه چی خدایا واسه چی؟ دارم میمیرم. خدایا دارم میمیرم آخ گفتنم میاد گریه کردنم میاد دردم میاد حرصم میاد هوارم میاد. خدایاااااااااااااااااا هوارم میاد هوااااااارم میاد واسه چی اجازه دادی؟ سبب اینهمه نکبت خیالش نیست و تو هم خیالت نیست و کسی خیالش نیست جز من که هنوز یواشکی خیلی یواشکی داغونم از اینهمه شب. حس می کنم دیگه دعا هم زورش نمی رسه این1قلم رو پیش ببره. شاید نفرین زورش برسه. خدایا نمی خوام. فقط سپردم به خودت. باز هم خودت. جوابش رو بده. جواب اینهمه تاریکی رو بده. جواب سبب اینهمه شب رو بده! من جواب می خوام. تا آخر قیامت هم شده منتظر میشم و تماشا می کنم. اونقدر تماشا می کنم تا تقدیرت از رو بره و جوابش رو بده و بدی. ای کاش هرگز شاهد اون صبح نبودم که با شب شدنش اینهمه دردم بیاد! ای کاش نبودم! نمی دیدم! نمی دونستم! نمی شناختم! نمی فهمیدم! نبودم! ای کاش هیچ کجای این قصه نبودم!
دیگه بسه نمی خوام بنویسم. نمی تونم. قلبم درد می کنه. می خوام بخوابم. کاش بشه که بخوابم. فردا کلاس زبان و من نخوندم. فردا میاد. فردا. کلاس. درس. تکلیف. تعمیر. من. فردا. فردا. با تمام ماجرا هاش. با ادامه ها و تماشا ها و واقعیت ها. دیگه بسه نمی تونم. دیگه نمی تونم!