دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1حس آشنا از جنس آشنا!

سلام صبح به خیر!
بچه ها عصبانیم وووییی عصبانیم! گیر دادم به نوشتن اباطیل. هرچی. داستان و از این پست های وراجی و خلاصه هرچی دستم بیاد.
داشتم1دونه از این داستان ها که اینجا می زنم می نوشتم، سرش هم حسابی کار کرده بودم، بعدش خسته شدم باقیش موند واسه دفعه بعد، بعدش چند روز گذشت، بعدش رفتم سرش تا کاملش کنم، ولی الان هرچی می گردم نیست! نمی دونم کوش! شاید اشتباهی حذفش کرده باشم و سر صبحی دارم منفجررررررر میشم از خشمممممم! جدی این عادلانه نیست من نصفه نوشتهم رو می خوام یعنی چی!
بچه ها دیشب نصفه شب نفهمیدم چی بیدارم کرد بلند شدم کم مونده بود خودم رو به کشتن بدم خخخ! به من چه! از خواب پریدم، شب بود، کسی نبود، خواب هم در رفته بود، یعنی خوابم می اومد ها ولی1سری افکار مزخرف اومده بودن نمی شد بخوابم، حس مذاکره با این افکار مزخرف ها نبود، بلند شدم از دستشون در برم، در هم رفتم، فقط مثل اینکه نصفه شب بود به جای در رفتن به مکان امن داشتم در می رفتم داخل بغل حضرت فوت.
نفهمیدم چی شد اصلا حس نکردم ولی1دفعه به نظرم رسید دیگه نمیشه از جام بلند شم. به هر بیچارگی بود بلند شدم ولی چند دقیقه بعد چاره ای نبود جز اینکه مثل بچه آدم بپذیرم که نمیشه وایستم اصلا نمیشه پس لجبازی رو بیخیال چون زورم نمی رسه. من معمولا تا جایی که بشه تا آخرین مرزی که بشه پیش ببرم با چیزی که موافقش نباشم می جنگم. جنگ می کنم، بحث می کنم، لج می کنم، نق می زنم، می چرخونم. خلاصه از زیرش در میرم. ولی زمانی که بی خطا احساس کنم در رفتن واقعا جزو نشد هاست و این رو بفهمم1دفعه کامل می بُرَم و کوتاه میام و میشم ضربه مطلق. زورم که نرسه دیگه نمی رسه تموم شد رفت!
یادمه1کسی می گفت هنوز هم میگه پریسا تو در مواردی که موافق انجامش نباشی مروت سرت نمیشه. مثل مار ازش در میری پدر عامل مقابل رو هم در میاری تا عامله خسته بشه از دست خودت و در رفتن هات بگه نخواستم گم شو جهنم بابا! به نظرم سر فرشته مرگ هم همین بلا رو بیاری اگر بهت مهلت بده. در این موارد اگر طرف تو باشی برخورد شمشیری لازمه راه دیگه ای هم نیست! بچه ها این بنده خدا در موردم درست میگه؟ این مدلی هستم آیا؟ شکلک حیرت پرسش دلواپسی و از این چیز ها.
خلاصه این حضرت هوای دیشبیه هم انگار داشت بهم می گفت بحث بی بحث! یا خودت ولو میشی یا می افتی!
هیچ چی دیگه همونجا کف سرامیک آشپزخونه ولو شدم و منتظر موندم تا حضرت گیجی رضایت بده خودم رو به تختم برسونم. طول کشید ولی انجام شد. خداییش خوب شد بیرون از خونه نبودم خیلی بد می شد هیچ خوشم نمیاد رفیق هام اون مدلی ببیننم. اون زمان ها که خودم بودم همین طوری بودم. درست درمون که نبودم دلم نمی خواست در اون حال دیده بشم. این ماه هایی که خودم نبودم زمان و حواس نبود خیالم به این چیز ها باشه. دیشب دیدم که باز خیالم هست و این رو به فال مثبت گرفتم و وسط اون احوالات با حال ترسناک ذوق کردم روحیه گرفتم تونستم از روی سرامیک ها جمع و جور بشم برسم به اتاق بی افتم مثل جنازه تا الان.
ای بابا این واتساپ هم که از دستش نمیشه من اینجا نق بزنم همین طور1بند بوق می زنه!
بچه های سفریه اطرافم هستن که از داخل ماشین به گروه پیام میدن.
-سفرتون خوش بچه ها!
نشد که همراهشون باشم. شاید واقعا مصلحت نبود. شاید هم امام رضا حس مهمون اضافی از مدل من نداشت. خلاصه نشد که بشه. چی بگم نشد دیگه!
دیشب با1آشنا تلفنی صحبت می کردیم من نق می زدم اون از آخرین سفرش می گفت که خیلی بهش خوش گذشت و خیلی خندیدن و من ضرر کردم بهش گوش نکردم و نرفتم و من خندیدم بهش گفتم که به خدا دلم می خواست ولی هرچی کردم نشد چون من امسال در دوره محکومیت به دلیل به هم ریختن اوضاع خونواده و در نتیجه محرومیت از سفر به سر می برم. اون آشنا اول سر به سرم گذاشت و بعد به نظرم دلش سوخت و گفت حالا1سال بعد که خونواده مطمئن شدن قشنگ رو به راهی دوره محرومیت از سفرت تموم میشه باز می تونی بری خخخ.
بچه ها جدی! یعنی من باز می تونم شبیه گذشته برم سفر؟ از این سفر های رفیقانه؟ دلواپسم که دیگه موفق نشم. نمی دونم چه جوری توضیحش بدم. امسال که گذشت هفته دیگه هم مهر میاد و من به این سادگی ها نمیشه حتی به سفر فکر کنم. اما کلا نگرانم. واسه خودم و واسه فردا ها. حس و حالش رو در خودم نمی بینم شبیه2سال پیش بود به نظرم که به چند تا از بچه های اینجا گیر دادم اون قدر نق زدم که با هم رفتیم مشهد. آخ خدا چه خوشی گذشت! ولی این ها رو باید1کسی به خوابشون ناخنک بزنه نق بزنه گیر بده تا راهی بشن. من حس می کنم فعلا نفسش رو ندارم که دیگه اصرارشون کنم. حسش نیست خسته شدم از بس با گیر دادن ها سر و کار داشتم دیگه حوصلهم نمیاد. فعلا که نمیاد. اگر دیگه نتونم چی؟
درضمن گاهی حس می کنم شاید واقعا سفر واسه من خیلی…
آخرین سفر امنی که رفتم، امن از نظر وضعیت خودم، دیماه94بود. آخ خدایا اگر آدم ها فردا هاشون رو بدونن نصف بیشترشون از ترس فردا ها امروز دق می کنن. تا جایی که خاطرم هست آخرین خنده های امنم هم همون دیماه94بود. بعدش که اون سفر تموم شد انگار روز واسه من و خونوادم هم تموم شد و وارد چنان شبی شدیم که هنوز کم و بیش ادامه داره. گرفتاری هایی که پدر هممون رو در آوردن و هنوز دارن کشیده میشن و شبیه1جریان تند و لعنتیه آب تماممون رو با خودشون می برن و ما زور می زنیم از پسشون بر بیاییم. این مدلی نگاه نکنید به خدا تنها گرفتاریه خونواده من و احوالات مزخرفم نبودم! ما چند تا مشکل مسخره داشتیم هنوز هم بعضی هاشون رو داریم که حسابی روی اعصابمون رفت و این وسط6ماه اول95من هم شدم مزید بر باقیه دردسر ها که خدا به خاطرش ببخشدم به جای اینکه کنار خونواده باشم و کمک کنم خودم شدم1کوله پشتیه اضافی روی کولشون.
دارم سعی می کنم غیبتم رو جبران کنم. خیلی نمیشه آخه از شما چه پنهون هنوز گاهی تلو تلو می خورم که بی افتم ولی واقعا دارم سعی می کنم و این بنده های خدا هم حسابی با این سعی کردن هام همراه و موافقن. گرفتاری ها اما همچنان هستن و چند شب پیش مادر و برادرم رو به مفهوم واقعیه کلمه کلافه کردن و من هم یواشکی بهشون حق دادم ولی در ظاهر رفتم توی کار دلداری و از این چیز ها. کاش دردسر ها دست بردارن خسته شدیم حسابی!
با اینهمه من ناراضی نیستم. خدایا شکرت! کاش این ها رو رفعشون کنی ولی کلا شکرت!
از کجا رسیدم کجا! شکلک اباطیل گفتن های من که برام کلی لذت بخشه دیوونه هم خودتی!
بچه ها فردا من1سال به سال های عمرم اضافه میشه و نمی دونم باید چه حسی ازش داشته باشم. شبیه سال گذشته نیستم. شبیه سال های گذشته نیستم. میگن خانم ها خوششون نمیاد1سال پیر تر میشن ولی من خیلی فکرم مشغول این خوش نیومدن نیست. نمی دونم واسه چی این دفعه1کوچولو ته احساسم1مدل پس زمینه شبیه ته مونده1جور هیجان آشنا از رسیدن فردا حس می کنم. بچه که بودیم اگر مثلا فردا تولدمون بود و می دونستیم مادر فلان چیزی که دوست داشتیم رو برامون کادو گرفته قایم کرده فردا بده بهمون وایی چه هیجانی داشتیم! کلا بچه که بودیم روز های عید و روز های تولدمون هیجان های خیلی شیرینی داشتن. و حالا من امسال به فردا که فکر می کنم ته نقش1همچین هیجانی رو ته احساسم می چشم و نمی فهمم واسه چی! تقریبا دیگه خیال پردازی در مورد هیچ کادوی مادی بهم هیجانی از جنس اون هیجان های خالص و ناب رو نمیده. کسی هم چیزی واسه فردام قایم نکرده. به نظرم دیگه بزرگ تر از این ها شده باشم خخخ! پس دقیقا من چمه؟ فردا فرداست برای همه و حتی برای من. روزی شبیه همه روز های خدا. اتفاق جدیدی تا جایی که من می دونم اونجا منتظرم نیست پس این ته نقش آشنای با مزه از کجا سرچشمه گرفته داره فوران می کنه؟ جز اینکه فردا من متولد میشم. اتفاق دیگه ای… شاید هم باشه کی می دونه؟ یعنی ممکنه این حس1پیش آگاهی باشه واسه1اتفاق مثبت؟ وایی آخجون! خداجونم یعنی می خوایی بهم کادو بدی آیا؟ بچه ها جدی مورمورم شد تا زمانی که اینجا حسم رو نگفته بودم1خورده بود ولی الان زیاد شده و اوخ ایول فردا تولدمه آخجون!
خخخ دست خودم نیست خخخ نیست خخخ دلم می خواد دلم دقیقا همین مدلی که الان هستم می خواد همین مدلی دلم می خواد باشم خود خودم خود پریسا خود پریسای دیوونه دیوونه که هر جا ذوق کردنش بگیره ذوق می کنه شلوغ می کنه قهقهه می زنه و موقر های اطرافش رو از جا در می بره و کلافه می کنه و خلاصه مغز نداره ولی دلش می خواد عشق کنه و دلش می خواد همه عشق کنن و تمام جهان شاد باشن و مهربون و البته بدون تاریکی!
خوب! دیر شده من باید بلند شم. امروز آخرین روز37سالگیمه باید باهاش بای بای کنم و واسه ورود به1سال بالا تر رفتن آماده بشم. هرچند من هرچی کنم عاقل تر نمیشم ولی به نظرم سال آینده هم همین مدلی بپذیردم و بخوادم. آخه ناسلامتی این سال هم1سال از سال های عمر منه دیگه! تقریبا مطمئنم موافق نیست من در حال نقش بازی کردن واردش بشم. نقش1آدم جا افتاده عاقل و متین و استاندارد. من همچین کسی نیستم. پس نقشش رو هم بیخیال. فردا هم میاد و من به جای اینکه متین و سنگین با قدم های1موجود37ساله در آستانه38سالگی آروم و آدمیزادی واردش بشم، مدل خودم با کله شیرجه میرم در1سال جدید از عمرم که دم اذان صبح شروع میشه. کاش بتونم در سال جدیدم شاد تر و البته مثبت تر باشم! از تمام نظر ها! بچه ها یعنی موفق میشم؟ باز هم بچه ها یعنی این هیجانه، این حس قشنگه، اون اتفاقه، وووییی خداجونم! 1چیزی هست مطمئنم که هست. کوچیک ترین چیزی که فردا پیش میاد اینه که من1سال پیش تر میرم و این خودش به تنهایی1اتفاق بزرگه. حتی اگر هیچ چیز دیگه ای هم فردا منتظرم نباشه باز این پیش رفتن، این پشت سر گذاشتن و این بالا تر رفتن امروز و در این لحظه از نظر من ارزشش رو داره که ته دلم به خاطرش هیجان زده باشم.
بچه ها من سال های پیش هیچ زمانی در هیچ کدوم از آستانه های تولدم همچین حسی نداشتم. به نظر شما این مثبته آیا؟
مادرم همین الان در1تماس تلفنی مقدمات شام مهمون های امشب و ناهار امروز رو داد به دوش من و باید بجنبم. اوخ8ونیم شد من دیگه واقعا رفتم!
بچه ها زندگی قشنگه عشقه شاد باشید شاد باشید خیلی خیلی شاد خیلی شاد خیلی شااااااااد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هوای آشنام! پیداش کردم! درست همینجاست!

سلام به همگی.
بچه ها ایام به کامه؟
راستش1دونه پست طولانی نوشته بودم بزنم اینجا هم بعد از1غیبت فسقلی که قرار بود طولانی باشه ولی خدا کمک کرد و کوتاه شد اعلام حضور کنم هم1سری توضیحات نه چندان گویا در مورد این چند روزی که بهم گذشت اینجا بنویسم ولی منصرف شدم و تمامش رو پاک کردم بره و ترجیح دادم بیام اینجا1متن معمولی و بی سر و ته مثل همیشه بنویسم و حاضری بزنم و شلوغ کنم و از این چیز ها.
خلاصه اینکه من هنوز زندم.
رفته بودم سفر ولی سفری نشدم و سفرم شکر خدا زود تر از زمانش تموم شد و برگشتم خونه. خدایا شکرت!
به محض گذشتن از این در آشنا تمام زندگی با تمام مهربونی و قشنگیش2دستی بغلم کرد.
-سلام خونه! سلام زندگی! سلام بهشت! سلام هوای آشنا!
هوای آشنا؟! بله دقیقا خودش بود. هوای آشنای من!
بچه ها پیداش کردم بلاخره هوای آشنای خودم رو پیداش کردم. به نظرم چندتایی از شما خاطرتون باشه که گاهی دنبالش می گشتم و همیشه هم اشتباه می رفتم. پیداش کردم!
هوای آشنای من همینجاست. دقیقا همینجا. داخل زندگیِ واقعیم جاریه. توی خونه خودم. داخل محل کارم. داخل شلوغی های اطرافم. داخل تمام چیز های مثبت و منفیه واقعی که در اطرافم هستن و از بعضی هاشون به شدت خوشم میاد و از بعضی هاشون هم به شدت بدم میاد. هوای آشنای من داخل تمام این ها جاریه و من هر لحظه از عمرم رو توی این هوای آشنا می پرم، می چرخم و نفسش می کشم. ولی چنان بی حواسم که تا اینجای عمرم جای دیگه دنبالش می گشتم و اون هیچ کجا جز اینجا، درست همینجا وسط زندگیِ واقعیه من نیست.
هوای آشنای من اطرافمه. اطرافیانم. خونوادم. دوست هام. دوست هایی که همین دور و بر هستن. آدم هایی که توی هفته داخل واتساپ جدیدم با هم حرف می زنیم و آخر هفته یا وسط هفته یا هر زمان که بشه هم رو می بینیم. از نزدیک و خیلی ساده هم رو می بینیم. دست هم رو می گیریم و با هم حرف می زنیم، می خندیم، از دست هم حرص می خوریم، مچ هم رو سر کلک زدن های معمول و گاهی هم غیر معمول می گیریم، با هم هم دلی می کنیم، با هم همراهی می کنیم، لحظه های واقعی رو همراه هم زندگی می کنیم، بعدش هم میریم خونه هامون و دوباره داخل اینترنت با هم هستیم. با هم حرف می زنیم. با هم می خندیم. با هم دعوا می کنیم. خیلی شدید به هم می پریم. حتی2روز از هم بی اطلاع می مونیم ولی بعدش زنگ گوشیم می خوره و صدای آشنا از اون طرف خط میاد که معلومه کجایی؟ هماهنگ شو هم رو ببینیم سگِ سگ اخلاق مسخره!
یا اینکه من زنگ می زنم که سلام. خوبی؟ قهری؟ قهرید؟
و جواب بلافاصله میادش.
-قهر؟ تو دیوونه ای پریسا. ببین من هنوز سر فلان حرفم هستم. هنوز باهات موافق نیستم. می خوایی عصبانی بشی هم بشو ولی من در فلان مورد باهات موافق نیستم. قبول ندارم، باور نمی کنم، قانع هم نشدم. ولی با تمام این ها ما با هم دوستیم. اختلاف نظر های وحشتناکی هم داریم ولی ما با هم دوستیم. اصل اینه پریسا. ما با هم دوستیم. دلیل نداره قهر کنیم. دفعه اول نیست که دعوا کردیم دفعه آخر هم نیست باز دعوا می کنیم. حالا ول کن مزخرف نگو1برنامه ای بذاریم هم رو ببینیم.
خندم می گیره.
-کی؟
جواب همراه خنده گاهی هم بدون خنده میادش.
-تا فلان زمان که فلانی و فلانی گرفتارن پیام بدیم هر زمان اینترنت گوشیشون روشن شد بهشون می رسه الان هم بپر پیام بذار داخل واتساپ هماهنگ میشیم.
می دونم این شاید همیشگی نباشه. می دونم فردا ها میان و خیلی چیز ها رو عوض می کنن. می دونم شاید هر کدوم از ما بریم1طرفی. من و دوست هام و حتی افراد خونوادم. ولی هوای من زندگیِ خودمه. با عوض شدن اوضاع فقط1خورده جَوِش عوض میشه و هوای آشنای من همچنان هوای آشنای من باقی می مونه. این آگاهیه بزرگ و این درسی که مدت ها زندگی می خواست بهم بده و نمی گرفتمش رو من هرگز نباید فراموش کنم و به نظرم دیگه هرگز فراموش نمی کنم.
هوای آشنای من همون زندگیِ واقعیه منه. نه بیشتر نه کمتر. تمامش همینجاست. فقط من باید این رو می فهمیدم و به نظرم الان دیگه فهمیده باشمش. دیر فهمیدم و به خاطر این تأخیرم خیلی باختم ولی هنوز زمان هست برای اینکه بیشتر از این نبازم. و من بی نهایت به خاطر این زمان باقی مونده از پروردگارم ممنونم.
این هوای آشنا رو با تمام مثبت ها و منفی هاش این روز ها خیلی دوست دارم بچه ها. این روز ها که از سفر برگشتم و با تمام جونم زندگی رو نفس می کشم. شاید1چیز هاییش اون مدلی که من دلم می خواست باشه نشد و نیست ولی عوضش1عالمه چیز داخلش هست که من میمیرم واسهشون. و چه احمق بودم که تا الان نفهمیدم! خدایا ببخش! به خاطر تمام ناشکری هایی که تا امروز داشتم منو ببخش! به خاطر اینهمه گشتن های بی سر انجام مسخره که لحظه های سفیدم رو سرش سیاه کردم منو ببخش! لحظه هایی که تمامشون امانت تو بود و هدیه عزیزت که زندگیشون کنم نه اینکه به هیچ ببازمشون. خدایا به خاطر همه رنگ های تاریک و روشن هوای آشنای آشنام ازت ممنونم. لطفا ازم نگیرش من خیلی دوستش دارم خیلی.
هنوز سر محتوای پست آخریم هستم. و به نظرم تا همیشه هم سرش باقی بمونم. هنوز خیلی ضعیفم. هنوز چسبم خشک نشده و به احتمال بسیار بسیار قوی با دیدن1اسم و خوندن1جمله آشنا به شدت بپاشم. هنوز خیلی ضعیف تر از اونم که بشه به خودم مطمئن باشم که اگر با چیزی از مدل دیروز هام مواجه بشم وا نمیدم و باز اشتباه نمی کنم. ولی این رو مطمئنم که الان آگاهم. کاملا آگاهم که باید علاوه بر محتوای پست آخریم، روی محتوای اون پست پایان ماجرا که زده بودم هم بمونم و قوی تر و قوی تر باشم. قوی تر، آگاه تر و عاقل تر.
درضمن، اینترنت مثبته ولی واقعیت جذاب تره. این روز ها کمتر پشت سیستم زمان سپری می کنم، کمتر کسی خط واتساپ جدیدم رو داره، جواب افراد محدودی رو پشت خط گوشیم میدم یعنی به جز خونوادم، فقط دوست هایی که از بس بهم نزدیک هستن، اگر دست هام رو دراز کنم می تونم گرمای دست هاشون رو لمس کنم، افراد دنیای واقعیه اطرافم، افرادی که با تمام اختلاف نظر ها و حتی تاریکی های بینمون باز هم می تونیم بدون قهر و سکوت هم رو ببینیم، به هم سلام کنیم و با هم بخندیم و حرف بزنیم و دست توی دست هم1مشکل کوچیک و حتی بزرگ رو حلش کنیم. هنوز در فکر عوض کردن خط گوشیم هستم ولی بهم توصیه شده دست نگه دارم و سعی کنم همین طوری با همین خط و در همین سکوت آرامش بخش ادامه بدم و من در کمال ناباوریه بقیه و ناباوریه خودم باز هم حرف گوش می کنم و خطم رو همچنان نگه داشتم ولی نه شبیه گذشته، بیشتر با خونواده می پرم، بیشتر با دوست های جهان واقعی می چرخم، کمتر سر دردسر های مسخره ای که اصلا دردسر نبودن و من بی خودی جدی گرفته بودمشون به اطراف و اطرافیانم می پرم و خودم و اون ها رو اذیتشون می کنم، و خلاصه این روز ها به قول چندتا از آشنا هام حسابی واقعی تر هستم یعنی دیگه شبیه دیروز هام اینترنتیه آتیشی نیستم و نمی خوام هم باشم.
حالا1خورده اخبار بی مزه ای که من خیلی دوستشون دارم:
بچه ها دارم رومیزیه مرواریدی می بافم که پدرم رو در آورده. دفعه اول و تلاش اول و دردسر هاش. نه بابا آخرش کسی یادم ندادش دارم خودم از روی کتابه و با پرسیدن های پشت سر هم پیش میرم. بیچاره مادرم و بقیه بینا های اطرافم که سرشون از دستم رفت خخخ!
امروز رفتم بیرون و1عالمه چیز میز هایی که دنبالش می گشتم رو خریدم از جمله1دونه پالت ابزار یا همون جعبه گنجینه ابزار یا همون ظرف بزرگی که از1عالمه اتاقک های فسقلیِ بغل هم درست شده و وایی50تا جا داره واسه تمام رنگ های مروارید هام! آخ جون! چندتا چیز کوچیک و مسخره دیگه هم پیدا کردم و خریدم که حسابی بهم کیف داد.
امروز داخل1مغازه داشتم مروارید ها رو به هم می ریختم که صاحب مغازه بهم گفت اگر بلد باشم واسهش توپ های مرواریدیه ریز ببافم شاید بهم سفارش کار بده. بعدش هم گفت اگر بخوام شاید البته شاید بهم سفارش بافت مدل های دیگه رو هم بده به شرط اینکه بلد باشم و کار کنم. بهش گفتم بلدم و چندتا مدل کوچولو هم نشونش دادم. خوشش اومد. نمی دونم بهم سفارش میده یا نه ولی چون داخل مدل های من ترکیب رنگ بود و خیلی ها اونجا بودن و دیدن و متوجه شدن که نابینا می تونه داخل کار هاش ترکیب رنگ ها رو حفظ کنه خیلی بهم خوش گذشت. به خدا نه واسه اینکه از من تعریف کردن. واسه اینکه با چشم های بیناشون می دیدن که این رنگ بازی کار1نابیناست و این به نفع ما نابینا هاست. حالا شاید در خاطر1نفرشون بمونه که نابینا ها از دستشون این کار ها هم بر میاد پس خیلی چیز های ساده تر هم از دستشون بر میاد. و من مطمئنم که در خاطر بیشتر از1نفرشون این باقی می مونه. مطمئنم!
دیگه فعلا خبر جدید یادم نیست برم که پیام و واتساپ و کار رومیزیم و همه زندگی منتظرمه.
راستی بچه ها! به خدا زندگی خیلی قشنگه. راست میگم! از ته دل! با تمام وجود! زندگی قشنگه!
هیچی دیگه گفتم بیام اینجا بگم هستم و سرتون رو در ببرم و حالش رو هم ببرم و اوخ واتساپم ترکید این بچه ها پدرم رو در میارن که باز غیب شدم و آشپزی و تمیز کاری هام و باقیه بدو بدو هام مونده روی دستم و باید بجنبم و1عالمه باید های دیگه که بیرون از حصار های رنگیه اینترنت منتظرم هستن. بچه ها دوستتون دارم خیلی زیاد خیلی زیاد. باز میام فعلا به سردردتون برسید درمون بشه تا دفعه بعدی خودم باز بترکونمش.
همگی شاد باشید خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی شاد!