دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

میگم که، …

عصر شنبه.
این4شنبه کلاس بی کلاس. استاد گفت جبرانی هم بی جبرانی. پیش درآمد هفته آینده که موج دوم کلاس هام شروع میشن و4شنبه آینده2تا کلاس دارم جفتش هم زبانه.
خاطرم نیست گفتم یا نه حسش هم نیست برگردم ببینم. کلاس آواز پر. این آخرین اتصال به دنیای غیر از کلاس زبان رو هم بریدم خخخ. حالا فقط مونده کارم که اون هم جبری از زندگیه و به نظرم کاریش نمیشه کرد. شاید هم بشه. مثلا مرخصی بی حقوق. ولی آخه درآمدش رو لازم دارم و، … بیخیال زمانش که رسید بهش فکر می کنم. تا مهر هنوز بیشتر از1ماه مونده. بیشتر از1ماه زمان خوبیه. خدایا شکرت و فعلا بیخیال و یواشکی به امید1اتفاق مثبت خخخ.
میگم واست شده1زمانی به شدت دلت خواسته باشه به جای کسی باشی چون حس می کنی طرف خیلی، … خیلی، … چه کلمه ای بگم که وصف حس بعد از این خیلی باشه؟ خیلی توانا، خیلی موفق، خیلی… اه نمی دونم خیلی فرد تک و تاپ و از این خیلی هاست؟ این مدلی به نظرت میاد و حس می کنی چه قدر دلت می خواد جاش باشی! جاش که نمیشه باشی! حس می کنی چه قدر دلت می خواد شبیهش باشی! شبیهش هم سخته نمیشه باشی. حس می کنی چه قدر فاصله از اون تا خودت زیاده و چه قدر دلت می خواست می شد1خورده شبیهش جاده رو پیش بری تا زندگیت بهتر باشه! آخ که چه قدر، …!
و بعدش که دقیق تر، خیلی دقیق تر، شاید عاقلانه تر، شاید هم بیشتر و کامل تر تماشا کردی، می بینی اون چیزی که تو دیدی فقط برق1مشت خورده کاغذ رنگی بوده و بس؟ خخخ عجب حالی میشه آدم اون لحظه! من امروز1لحظه همچین حسی کردم. خیلی زمانه که ترجیح میدم به این مدل حس هام دقیق نشم ولی امروز بعد از ظهر1خورده چرتم گرفت و زمانی که از چرت پریدم کنترل عقب نگه داشتن حس هام دستم نبود و تا بیام کامل بیدار بشم خخخ حسه رو کرده بودم تموم شده بود دیگه نمی شد کاریش کرد.
بله امروز عمیقا حس کردم چه قدر مثبته که من نه جای اون بنده خدام، نه شبیهشم، نه می تونم و می خوام که شبیهش جاده رو پیش ببرم چون هیچ دلم نمی خواد اون مدلی برام پیش بره! حالا از اینکه اینهمه با طرف فاصله دارم یعنی باهاش متفاوتم عجیب حس سبکی و باورت بشه یا نشه حس سرخوشی می کنم. اون آدم همچنان در نظرم تواناست. خیلی هم زیاد. کسی که اگر بخواد، اگر می خواست، می تونست مدت ها پیش در جایگاهی باشه که من امروز به شدت می خوام اونجا باشم و خیلی های دیگه هم همین طور. حالا فقط به توانایی های اون آدم حسرتم میاد. دلم می خواست اندازه اون می تونستم. ولی نه بیشتر از این. خوب. من اندازه اون آدم نمی تونم. نباید هم بتونم. من هیچ چیزم شبیهش نیست. نه نگاهم، نه دیروزم، و در کمال رضایتی از ته دل، نه امروزم. من خودمم با توانایی های محدود خودم. با ذهنی که خیلی نمی تونه روی وظیفه ای از جنس درس متمرکز بمونه. خسته میشه و میره جاهایی که مجاز به رفتن نیست. با جسمی که گاهی از دستش حرصی میشم ولی بعدش باز با هم آشتی می کنیم و هوای هم رو داریم. با اخلاق و رفتار جلف و مزخرفی که نمیشه عوض بشه چون اگر بشه یعنی من دیگه خودم نیستم. و از همه برجسته تر، با جنونی که حسابی دوستش دارم و دلم درمون شدن ازش رو نمی خواد. من اینم. به نظرم همین واسه پریسا بودن و به قول علی پریسایی کردن در زندگیم بس باشه. اون بنده خدا هم، … خوب امیدوارم از چیزی که هست رضایت داشته باشه. واقعا امیدوارم.
چند روز پیش داخل کلاس زبان بحث، … اوه خدا بحث های آزاد کلاس زبان این ترمم زیادی شاخه دارن و از ناکجا به همه جا می رسن خخخ. خلاصه اون روز خاطرم نیست سر چه بحثی رسیدیم به اینکه آیا ما خودمون رو دوست داریم یا نه. چهره و رنگ مو و هیکل و از این چیزها. از من که پرسید گفتم نه. گفت چیت رو دوست نداری؟ گفتم هیچ چیزم رو. گفت مثل چی؟ گفتم قیافهم رو دوست ندارم. جسمم و قد و قواره و اندامم رو هم دوست ندارم. از تمام این ها بدم میاد. اون گفت نباید و من متأسفانه پیش از اینکه بتونم خودم رو جمع کنم شونه هام پریدن بالا و به نظرم این نباید پیش بیاد چون حس می کنم زشته ولی خخخ دست خودم نبود شونه هام گاهی خودکار عمل می کنن این اواخر.
خلاصه ماجرا تموم شد و من گفتم از همه ظاهرم از بالا تا پایین متنفرم و بعدش، … شاید مسخره باشه ولی بعدش احساس بدی داشتم. حس می کردم در حق جسمم1جورهایی بی معرفتی کردم. در حق مو هام که البته لخت و صاف شبیه پر نیستن ولی با اون موج کوچیک و رنگ خرمایی تندشون همه میگن قشنگن. همه جز خودم. در حق چشم هام که بیناها میگن عادی و خوش رنگن هرچند نمی بینن. در حق دست هام که هرچند اون مدلی که خودم دلم می خواد ترکه ای با انگشت های بلند و باریک نیستن ولی دوست های خوبی هستن واسم و جای خودشون و جای چشم هام تمام زندگیم رو پیش می برن. در حق پاهام که هیچ کجا جوابم نکردن و همیشه در رفتن های بی پایان و حتی بی نتیجه همراهم شدن. در حق تمام جسمم که همیشه میگم واسه چی ترکه ای و نازک با استخون بندی های ظریف نیست و واسه چی قدم1کوچولو بلندتر نیست و واسه چی من استخون هام نازک تر نیست و واسه چی فرم هیچ چیزم اون مدلی که خودم خوشم بیاد نیست و واسه چی و واسه چی و…
خیلی مضحک بود ولی به خودم که اومدم دیدم هنوز سر کلاسم اما با1دستم اون یکی دستم رو گرفتم و آهسته دارم نوازشش می کنم. من حتی برای نشون دادن کمترین ذره های احساسم هم از جسمی کمک می خوام که بارها و این دفعه انگار واضح تر از همیشه اعلام کردم که چه قدر از همه چیزش بدم میاد. حس خیلی بدی بود. دلم گرفت. نخند از من این مدل حس ها عجیب نیست اصلا بخند خوب دلم گرفت دیگه!
به خونه که رسیدم واقعا دلم سنگین بود. این چه حرفی بود زدم؟ من واقعا بد قواره نیستم و همه اطرافم میگن در مورد خودم اشتباه می کنم. همه چیزم1جورهایی نه از همه نگاه ها، اما از نگاه خیلی ها خوبه. شاید عالی نباشه که نیست، اما بد هم نیست و خوبه. حقش نبود اینهمه بی مروت باشم به جسمم، فقط چون خودم مدل دیگه ای دلم می خواست و اون مدلی نیست.
واسه جسمم دلم گرفته بود. واسه خدایی که این مدلی منو آفریده دلم گرفته بود. واسه خودم، خودی که اینهمه بد بود دلم گرفته بود. جسمی که اینهمه باهام خوب و همراهه و اینهمه نسبت بهش نامهربون بودم. خدایی که چه قدر خدای منه و هوام رو داره و من به جای شکر نعمت هاش با اونهمه وقاحت گفتم و بارها هم گفتم که چه قدر از نتیجه آفرینشش بدم میاد. و خودی که وسط1عالمه هیچ از جنس تاریک ندیدن و ندونستن1عمر تاب خورده و با بینش های این مدلی کارنامه و دل و روانش رو تاریک کرده بود. چه قدر سنگین شده بودم!
حتی حس عوض کردن لباس نداشتم. با همون لباس بیرون نشستم روی صندلی راحتی و تاب خوردم. دست هام هنوز داخل هم بودن و حسم هر لحظه همراه فشار دست هام بدتر می شد. به کسی هم نمی شد بگم. حس بدی بود. حس خیلی بدی بود.
از اون روز هر زمان این ماجرا به خاطرم میاد اون حس بد هم باهاش میاد. حرف زشتی زدم. کار بدی کردم. تمام این مدت، تمام مدتی که این مدلی دیدم و این مدلی رفتار کردم، کار بدی کردم. از اون روز سعی می کنم با خودم با جسمم مهربون تر باشم. سعی می کنم اما حالم هنوز چندان بهتر نشده. اون حس بد از این اتفاق همچنان هست و اذیتم می کنه و خوشم نمیاد ازش.
نمی دونم ولی دلم خواست این ها رو1جایی بگم. مطمئنم به هیچ کسی از اطرافم نمیشه این ها رو بگم. اطرافیانم رو هرچی بیشتر بهشون دقیق میشم، فاصله بیشتری بین خودم و اون ها می بینم. انگار هر روز بیشتر دلیل واسه عاقل بودن های اون ها و متفاوت بودن دنیاهامون به دستم و به نگاهم میاد. اون ها دربند این مدل احساسات نیستن. اون هایی هم که شاید گاهی بیشتر با هم نزدیک و هم صحبت بشیم، کلا به من و این بخش از جهانم، اگر در موردش باهاشون حرفی بزنم، که نمی زنم، حسابی می خندن و…
نظرم عوض شد من همه چیزم رو دوست دارم. منکر این نیستم که دلم می خواست مدل دیگه ای باشن ولی دوستشون دارم. از اون روز واقعا حس می کنم تمام اون موارد رو دوست دارم. اگر می شد مدلشون رو عوض کرد واقعا ترجیح می دادم انجامش بدم اما دیگه ازشون بدم نمیاد. ای کاش اون حس بد غمگین و تلخ از کام روحم بره! اصلا ازش خوشم نمیاد. کاش زودتر پاک بشه!
خوب ساعت از5گذشت الآنه که مادر برسه و من چایی حاضر نکردم. معمولا دوست داره زمانی که میاد چایی آماده باشه. نباشه هم چیزی نمیگه ولی اون زمان من به خودم بیشتر نق می زنم. پس فعلا من رفتم. راستی! زندگی حرف نداره. من خیلی دوستش دارم. خیلی زیاد!
شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه شب و دیوونگی های جمعه شبانه!

جمعه شب.
از عصر به بعد از اون استرس های مزخرف داشتم که دلیل ندارن ولی هستن و حسابی هم روان داغون می کنن. چند لحظه به نظرم کوتاه تلفنی با1صحبت کردیم. حسم رو فهمید. مطمئنم که درست فهمید. جنس استرس های بی دلیل رو می شناسه. آروم تر شدم. بهش نگفتم. تکراریه این گفتن هام. خیلی برام عجیب بود ولی ترجیح می دادم شنبه سریع تر برسه. نه خیلی آتیشی اما حس کرده بودم بدم نمیاد که برسه. به نظرم می رسید که باید در متن زندگی پیش می رفتم. عصر امروز حس توقف داشتم. از اون توقف های ترسناک. الان بهترم. استرس به1مدل خستگیِ مسخره اما تقریبا آرام ختم شده. خیالم به رسیدن فردا نیست. کمی درس می خونم کمی کتاب می خونم و واسه آرامش رفتم1ظرف بزرگ ماست و خیار درست کردم اما هیچ چیش رو واسه فردا ظهر نذاشتم و تمامش رو خوردم. خوشمزه بود خخخ ولی الان سردم شده و احتمالا نیم ساعت بعد کوفته میشم و خوابم می گیره. اون حس کزاییه عصر هر لحظه داره بهتر میشه. از تصور مشکلات و شلوغی های این هفته مغزم فشرده میشه اما نه خیلی. گوشیم کنار دستمه. از گروه جوک واتساپ داره مرتب پیام میاد. منتظر میشم تعدادش کمی بیشتر بشه همه رو1جا بخونم و بهم خوش بگذره. فعال نیستم فقط می خونمشون. کاش حذفم نکنن جوک دوست دارم. باز هم من و این واتساپ پدرسوخته که دوباره دارم قاطیش میشم. احتمالا چند ماه دیگه باز به خودم فحش میدم ولی خخخ واتساپ دوست دارم خخخ خداجونم خخخ!
این کتابه هم خونآشام داره اما خونآشام های کتاب رافائل و جبریل یا جَبریل خوناشام تر بودن بیشتر دوستشون داشتم. این خونآشامه انگار ورژن نوجوونانه هست خخخ! به من چه بهتر بلد نیستم توضیح بدم حسش نیست. خلاصه اون خونآشام ها رو ترجیح میدم. ولی خونآشام! جدی اگر این ها واقعا وجود داشتن جهان چه مدلی می شد؟ تصور اینکه1موجود1آدم عادی رو تبدیل کنه به خونآشام، مثلا بفهمم بعد از این دیگه تغییر نمی کنم. روز ها باید در1جای خیلی تاریک بخوابم یا بی هوش بشم و شب ها بیدار باشم. قرار باشه که قرن ها زنده بمونم و شاهد تولد ها و رفتن های آشنا ها و غریب ها و شاهد تغییرات جهان بشم. چیزی نخورم. جز خون. اَییی این بخشش افتضاحه. ولی1جورهایی عجیبه و وحشتناک! اما خودمونیم1جورهایی با حال هم هست! مخصوصا اگر اون توانایی های مثبتش رو در نظر بگیریم. مثلا تقویت حواس و توانایی حرکت فوق سریع و در بعضی داستان ها پرواز و خخخ1سری توانایی های مزخرف دیگه که بر طبق این کتاب ها حسابی درصدش بالاست! اما اینکه دیگه نشه چیزهای خوشمزه خورد خوب نیست. نمیشه این مشکل حل بشه و خونآشام ها هم اگر بخوان بتونن چیپس و پفک و پاستا و از این مدل آشغال ها بخورن؟ بشه دیگه! خوب چی میشه مگه؟ چه طور شراب قرمز می خورن خوب غذا هم بخورن دیگه! دلم واسه قهوه و شیر کاکائو تنگ میشه اگر تبدیل بشم خخخ! خدای من دلم واسه خونوادم هم تنگ میشه. اون ها عادی باقی می مونن. عمر عادی دارن و بعد از سال های عادی من بدون اون ها در این جهان جا می مونم در حالی که اون ها دیگه نیستن. خاک بر سر بوقم کنن خوبه اینجا نیستی اشک هام رو نمی بینی وگرنه از خنده جون می دادی. جدی خر شدم عین احمق ها از تصور این آخری زد به سرم الان اشک هام پشت هم دارن می چکن. به خدا من عاقل نیستم. این فقط1خیال مسخره بود می دونم ولی اینهمه اشک! خدایا یعنی واقعا لازم بود1چیزی با کیفیت من می آفریدی آیا؟ خخخ! بند نمیاد الان بر می گردم.
خوب اومدم. طول کشید1خورده نه خیلی زیاد. رفتنم رو میگم. بحث رو جمعش کنم نتیجه اینکه من نمی خوام تبدیل بشم خونآشام ها رو به خیر و من رو به سلامت اون توانایی های نفله هم باشه واسه خودشون من نخواستم خخخ! ولی اگر تمام خونواده1جا تبدیل می شدیم، … اه چه مسخره هست بیخیال دیگه خدا نکنه ذهن بی سر و ته من به1چیزی گیر بده تا شورش رو در نیاره مگه ول می کنه؟
دلم ضعف میره واسه هنر. از مهر به این طرف1کار هنری دستم نگرفتم. واقعا دلم تنگ شده. خدایا میشه1کاری کنی این ماه ها سریع تر برن؟ آبان بره آذر بره دی بره بهمن بره فروردین، … وایی بهار! ایول دوستش دارم خیلی عالیه! هرچند3ماه بهار رو هم درگیرم ولی بهار با کرختیه روزها و عطر شب هاش، با انتظار تابستون و تعطیلاتش، با هوای بهشتی و مخصوصش، اوه خدا بهار! خدایا1کاری کن زودتر بهار بشه! خدایا خدایا1کاری کن خدایا1کاری کن!
حالم نسبت به عصر واقعا رو به راه تره. خدایا شکرت! داخل تقویم دیدم2تا از تعطیلی های آبان افتادن5شنبه و جمعه. حالم رو گرفت ولی بیخیالش. این هفته چیزی گیر نیاوردم که منتظرش باشم و حالش رو ببرم. این رو هم بیخیالش. تا اطلاع ثانوی چیزی که از انتظار رسیدنش خوشم بیاد نمی بینم. این رو هم بیخیالش. مهم هست اما نمیشه عوضش کنم پس بیخیالش. من زندم. زندگی قشنگه. من در سلامت زندگی می کنم. خونوادم هر کدوم1گوشه نه چندان دور از خودم سرشون به زندگیشون گرمه. زندگی های عادی و معمولی با دردسرهای عادی و معمولیه1زندگیِ عادی و معمولی. بدون مشکلات وحشتناک بی درمون. بدون دردهایی که فقط میشه تماشا کرد و از زجر صاحب هاشون زجر کشید تا بدترین پایان ها. بدون شب های تلخی که به سیاهی ختم میشن. من زندم و سیر زندگی عادی و معمولیه خودم و سیر زندگیِ عادی و معمولیه خونوادم رو تماشا می کنم. زندگیِ عادی و کسل کننده و بسیار معمولی1خونواده کوچیک و جمع و جور که تا اطلاع ثانوی هیچ چیز قشنگ و با حالی درش دیده نمیشه که از انتظار رسیدنش بشه شاد شد. خدایا! خدای خوبِ من! واسه تمام این ها ازت ممنونم. می دونم که این هم شبیه هیچ چیز دیگه در جهان همیشگی نیست اما ازت می خوام اجازه بدی تا حد امکان این طول بکشه! میشه این کار رو واسه این بنده تاریکت کنی؟ میشه بهم لطف کنی؟ میشه؟
به نظرم دلگیِ نیم ساعت پیشم داره اثر می کنه. خوابم گرفت. خدایا لغت هام تموم نشدن ای واااییی خخخ! حالا1کوچولو ولو بشم چند صفحه کتاب بشنوم بلند میشم باقی رو می خونم دیگه! هی فقط1کوچولو! خخخ چه قدر این چونه زدن ها و عاقبتش برام آشناست خخخ خدایا شرمنده این هوس قوی تر از اونه که بشه ازش صرف نظر کنم پس خخخ من رفتم تکرار این داستان و البته تکرار پایانش خخخ یوهوووو خخخ!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده ماجرا، 1خورده اعتراف، 1خورده دعا!

بچه ها سلااام ایامتون به کااام شادی هاتون همیشگی و پر دوااام باز ردیف بیااام یا دیگه بسه؟
خوب به نظرم دیگه بسه.
عجب دوست دارم این روز ها رو!
بچه ها واسه چی1زمان هایی1جا هایی1طور هایی ما1قدم کوچولوی لازم رو بر نمی داریم؟ قدمی که اگر برش داریم هم خودمون سبک تر میشیم هم شاید افراد دیگه ای باشن که سبک تر میشن و هم خیلی چیز ها بهتر میشه؟ واقعا این زمان ها معطل چی میشیم؟ یعنی اینهمه سخته؟
نمی دونم سر چی متوقف می مونیم. ماه ها و گاهی سال ها متوقف می مونیم و گاهی هم اون قدر متوقف می مونیم که دیر میشه و مهلت ها واسه همیشه از دست میرن و دیگه هیچ طوری نمیشه درستش کرد. ما می مونیم و1ماجرای تاریک، خیلی تاریک، با1پایان که واسه همیشه تا آخر عمرمون باقی می مونه. من این مدل پایان ها رو دوست ندارم ولی گاهی خودم میرم که گرفتارش بشم. مثل این دفعه. مثل زمانی که خبر تصادف1دوست بهم رسیده بود. دوستی که از مدت ها پیش با هم تاریک شده بودیم. اون قدر دور و اون قدر دیر بود که شاید دیگه درست یادم نیست سر چی. یعنی نه دروغ نادرسته یادم که هست ولی اون قدر بعدش اتفاق های مدل به مدل وحشتناک افتاد که این1دونه پیشش به حساب نمی اومد. اتفاقه دیگه به حساب نیومد ولی بین ما2تا1حصار از جنس تاریکیِ مطلق کشید. حصاری که ماه ها و ماه ها نشکست و سفت باقی موند و راستش رو بخوایید اون سعی کرد کنارش بزنه ولی موفق نشد!
تقصیر من بود!
من اجازه ندادم نزدیک بشه. سعی کرده بود برام بگه. برام توضیح بده. من اجازه نداده بودم. حرصم هر دفعه مانع شد. نمی تونستم! نشد! به خاطر خشمِ تاریکِ من!
خبر تصادفش که بهم رسید جا خوردم. اون قدر قهر ما2تا طول کشیده بود که انگار اسمش فراموشم شده بود. شاید اون هم همین طور. پیش تر ها زمان هایی که هنوز گاهی رفیق ها سعی می کردن بین ما2تا رو درستش کنن و تلاش هایی هم می کردن، چنان خشمی می دیدن که فقط1مفهوم داخل ذهن همه شون جا افتاد.
نفرت! این2تا دیگه واسه همیشه از هم متنفرن! فقط مواظب باشیم به پست هم نخورن! از هم جدا نگهشون داریم! این طوری همه چیز آرومه! فقط همه چیز رو آروم نگهش داریم!
و این وسط فقط1نفر بود که هرگز حاکمیت نفرت به دل های ما2تا رو باور نداشت و همیشه دور از گوش های ما2نفر به بقیه می گفت این اشتباهه واقعا باید1کاری کنیم تا این قهر تموم بشه!
اون1نفر گفت و بقیه از ترس یا از خستگی ترجیح دادن متقاعدش کنن که سکوت کنه و دردسر نخواد. اون1نفر سکوت کرد ولی متقاعد نشد.
من هم این وسط سفت و سفت اطرافم رو ندید می گرفتم و با سری که به نشان1نه ی سفت بالا بود پیش می رفتم.
دیگه همه به این روال عادت کرده بودیم. بقیه ما2نفر رو از هم دور و اوضاع رو آروم نگه می داشتن، ما2تا از هم دور تر و دور تر می شدیم، خشم جولان می داد و اطرافیانمون جفتمون رو همین مدلی جدا از هم و تاریک پذیرفته بودن.
من دیگه چیزی از دیروز های پیش از تاریکی ها یادم نبود. یعنی این طور خیال می کردم که یادم نیست. اسم اون آدم و تمام نشونه هاش رو فراموشم شده بود جز1پایان به رنگ شب. جز1اتفاق تلخ و تاریک و جز خشم. خشمی که هرگز اجازه نداد به توضیحاتش گوش کنم. ظاهرا اون هم همین طور. زمانی که غبار های توفان های پشت سر هم خوابیدن و ما جمع پراکنده دوباره هم رو از وسط ویرانه های حوادث پیدا کردیم، من هم بودم و اون هم بود ولی انگار نبودیم. هم رو نمی دیدیم. مثل این بود که هر کدوم از ما2تا واسه اون یکی دیگه وجود خارجی نداشت. کسی هم معترض این اوضاع نشد جز1نفر. بله همیشه1نفر هست که از نادرست ها دردش بیاد. اون1نفر دید و سکوت کرد چون مهلت نبود. اتفاق ها مجال نمی دادن، من مایل نبودم، اون مایل نبود، ماجرا کهنه شده بود و تازه کردنش رو کسی نمی خواست، و… و ما2نفر همچنان تاریک باقی موندیم. تاریک و تاریک!
و1شبی بی مقدمه به من و به ما خبر رسید که این آدم در1شهر غریب، دور از خونواده و دور از ما به شدت تصادف کرده. تصادفی شدید که کشته هم جا گذاشت و زنده هاش رو به شدت زخمی کرد و حسابی خونی بود! تصادفی به رنگ کابوس های من که این دوست فراموش شده من داخلش بود!
شوکی به سردیه1کوه یخ روی سر همه فرود اومد. یکی از آشنا های من! در مرکز خونین1تصادف! تصادفش شدید هم بوده و فعلا خبری از اینکه دقیقا چی سرش اومده نیست!
داخل دلم1چیزی به سردیه یخ انگار1دفعه خورد شد ریخت زمین. خیال نبود واقعا همچین حسی داشتم. اون قدر واقعی بود که در چهرهم مشخص شد.
-چی شده پریسا!
-پریسا رو ولش کن همراه فلانی برو ببین چی شده!
-رفتن ما که کمکی نمی کنه. می کنه؟
-به ما بله می کنه. دسته کم می فهمیم زنده هست یا نه!
کسی با صدای خودم شاید فریاد زد:
-اینهمه شدید بوده؟ یعنی ممکنه مرده باشه؟ دیگه زنده نیست؟
دستی شونه هام رو فشار داد.
-دیوونه ها مگه حال این روز های این رو نمی دونید این چه طرز خبر دادنه؟
صدایی که شبیه صدای خودم بود رفت بالاتر.
-خبر؟ یعنی واقعا مُرد؟ بهشته مُرد؟
صدایی که صدای خودم نبود. جوابی که داخل گریه شکست! گریه ای که واقعی بود.
-این طوری شنیدم. ما نرفتیم اونجا ولی این طوری شنیدیم.
تمام جهان داشت سیاه می شد. دستی همچنان شونه هام رو فشار می داد. چی می تونستم بگم؟ چی داشتم که بگم؟ حتی نمی شد گریه کنم. ما با هم قهر بودیم. قهر! قهرِ لعنتیِ تاریک! حالا رسیده بودم به پایان! من تنهایی بدونِ اون رسیده بودم به پایان! پایانِ اون. پایانِ قهرمون! پایانِ تاریکِ تاریکیِ بین ما2تا!
-بسه دیگه شما ها هم پیش از واقعه ختم گرفتین! معلوم نیست حتما درست باشه. گفتن کشته داشته نگفتن که همه مردن!
بحث ها، حرف ها، بحث ها!
-تو نمی خوایی باور کنی یا ملاحظه این رو کردی؟ تعارف داری مگه؟ باید به بقیه بگیم!
-شما ها!1لحظه بس کنید! دقیقا کی گفته بهشته مرده؟
صدای گریه. گریه ها!
-هرچی زنگ می زنیم خونه شون کسی جواب نمیده. داداش من با پسر همسایهشون دوسته. اون ها گفتن. عصر به خونواده خبر دادن اون ها هم بلند شدن رفتن واسه شناسایی و تحویل. پسره می گفت پدر و مادرش سیاه پوشیده بودن. گریه می کردن. داد می زدن. جواب تلفن نمیدن که همسایه بدونه چیکار باید کنن.
گریه ها، گریه ها، صدا ها!
-من میگم بریم از همسایه بپرسیم حتما بیشتر می دونه. شاید1نفر تونسته باشه باهاشون ارتباط بگیره. جواب1تلفن رو شاید داده باشن!
-فایده نداره. اگر اتفاق خیلی بدی افتاده باشه اون ها به تلفن هیچ همسایه ای جواب نمیدن. الان هم دیر وقته. باید تا صبح صبر کنیم. حتی اگر کسی از خونوادهش هم مونده باشه الان اونجا رفتن ما فایده نداره. الان خودشون حسابی پریشونن. اتفاق هم داخل شهر خودش نبوده که خونواده الان بالای سرش باشن. باید اگر میشه با تلفن بفهمیم اگر هم نمیشه تا فردا صبر کنیم. صبح که بشه حتما1زنده اون طرف خط پیدا میشه جوابمون رو بده!
-به خط خودش زنگ می زنم جواب نمیده!
-جوک میگی؟ معلومه جواب نمیده. اگر زنده باشه الان در وضعیتی نیست که جواب گوشیش رو بده!
-اون نمی تونه گوشیش شاید دست کسی افتاده باشه جواب بده دیگه!
گریه ها، گریه ها، حرف ها!
-بسه دیگه تمومش کنید! با این حرف ها چیزی عوض نمیشه. بی خودی روان هم رو پاک نکنید!
-تو چاره ای بلدی بگو!
-بلد نیستم. نه واسه امشب. باید صبر کنیم صبح بشه. هر اتفاقی افتاده باشه فردا می فهمیم.
-فردا دیر میشه ما رفیق هاش بودیم باید1کاری براش، …
گریه ها!
-لعنت بر شیطون اگر فوت کرده باشه من خودم شب نشده هم پرچم آماده می کنم هم حجله هم هر دردی که دلتون بخواد الان فقط بس کنید! خوب؟ فقط بس کنید!
شب انگار از خود جهنم فرمان گرفته بود که تموم نشه! هر چند گاهی1نفر به شماره های آشنایی که داشت زنگ می زد بلکه1کسی جواب بده و چیزی بدونه. همسایه های اون خونواده از شواهدی می گفتن که نشونه های فوت1عضو از خونواده همسایه شون بود. خونواده طرف رفته بودن شهر حادثه و کسی ازشون خبر جدیدی نداشت. ما تلاش می کردیم و نمی فهمیدیم. شب پیش می رفت، سنگین تر می شد و تمومی نداشت.
بچه ها با قوی تر شدنه احتماله واقعیته فرضیه تاریکه فوت، داشتن متن روی پرچم نوشته رو آماده می کردن که چه جوری باشه بهتره. و اینکه از طرف دوست ها1مراسم کوچولو باید باشه و کجا باشه و پرچم نوشته ها باید بیشتر از1دونه باشن و یکیش باید برسه دست خونوادهش و یکی دیگهش باید باشه روی در محل مراسم و باز هم لازمه یا نه و… … …
من بین دست های بی شمار وحشت کابوس های بیداری رو تجربه می کردم. حرفی نمی زدم. گریه هم نمی کردم. ما قهر بودیم. حرفی واسه گفتن نبود. ما قهر بودیم!
-پریسا! از چی ترسیدی؟ نترس چیزی نیست.
حیرت کردم. چیزی نیست؟ داریم واسه ختم آماده میشیم! ختم1دوست! و به من میگن چیزی نیست! البته حق دارن. واسه من نباید چیزی باشه. آخه من جایی از این ماجرا نبودم. حالا هم نیستم. آخه بین ما رفاقتی نبود. آخه ما رفیق نبودیم. ما با هم قهر بودیم!
-پریسا! خوبی؟
حس می کردم صدام شبیه1کوه سرب سنگینه و در نمیاد. نمی تونستم. خدایا! خدایا! خدایا زنده باشه! خدایا فقط زنده باشه!
اشک بی صدا راهش رو پیدا می کرد و سبک و روون جاری می شد اگر بهش اجازه می دادم. اگر با اونهمه اصرار مخفیش نمی کردم.
-گریه کردن که خجالت نداره واسه چی یواشکی؟
جوابی رو که پرسش گر می دونست نگفتم. توضیح ندادم که چرا اشک هام رو مخفی کردم. نگفتم که اگر مراسمی باشه من هیچ حرفی واسه گفتن ندارم. حتی1تسلیت بی صدای کوچیک. آخه ما قهر بودیم! اون خواسته بود تمومش کنه و من اجازه نداده بودم. در فرمان خشمی که تموم نمی شد بهش اجازه نداده بودم! خدایا! خدایا خدایا خدایا خدایا!
-پریسا! طوری نیست گریه کن! خودت رو عذاب نده! عوضش واسهش دعا کن. مثل همه ما!
دعا؟ چه جوری؟ اون ها رفیق بودن. من نبودم. ما با هم قهر بودیم!
حرف هام کلمه نمی شدن. فقط آه بودن و سکوتی که هرچی زور می زدم نمی شکست.
-خدا دلت رو می خونه پریسا. اون الان می دونه که تو بهشته رو دوستش داشتی. دعا که شرط نداره. تو همیشه داخل دعا هات دعاش می کردی و خدا می دونست. پس واسه چی حالا نکنی؟
دلم می خواست حرف بزنم. دلم می خواست بگم. دلم می خواست بپرسم. دلم می خواست، …
-ولی خودش نمی دونست. اگر حالا دیگه بین ما نباشه الان دیگه می دونه مگه نه؟
پرسش تلخی بود و جوابش شاید تلخ تر. آهی که عمیق بود خیلی عمیق. از سر خستگی، دلواپسی، درد!
-آره عزیز! اگر دیگه بین ما نباشه الان دیگه می دونه. دعا هات رو می دونه. اگر، …
دیگه تحمل نکردم.
-خدایا! خدایا فقط1دفعه دیگه مهلت بده اون می خواست تمومش کنه و من اجازه ندادم! منه لعنتیه دیوونه بهش اجازه ندادم قهر نکبتمون رو تمومش کنه! نمیشه مهلت ها تموم شده باشن. نمیشه بهشته دیگه نباشه. وای خدایا! کاش اجازه می دادم حرف بزنه! کاش حرف می زدیم! کاش اجازه می دادم این تاریکیِ مسخره بی معنی بین ما تموم بشه! آخه واسه چی خفه نشدم که اون حرف بزنه؟ خدایا اگر مرده باشه من با خاطره های سیاه آخریمون چیکار کنم؟ اجازه نده این مدلی بشه! خدایا! خدایا غلط کردم! خدایا!
اشک بود که آشکارا می بارید. شب متوقف مونده بود. تمام جهان متوقف مونده بود. تمام هستی متوقف مونده بود و من از دردی ناشناس و بی توصیف می باریدم.
با صدای جیغ های دسته جمعی از کابوس پریدم. اعصابم چنان کشیده شده بود که هر لحظه منتظر سکته یا تشنج بودم!
صبح مثل پیک بهشت از راه رسیده بود همراه خبر های خوش.
-همسایه تونسته با خونوادهش تلفنی صحبت کنه. حالش خوبه. زنده هست فقط زخمیه. اوضاعش که تثبیت بشه انتقالش میدن بیمارستان همینجا. دقیقا اندازه آسیبش رو نفهمیدیم فقط اینکه پا هاش شکسته و باقیش رو بی اطلاعیم.
-زنده هست! خدایا زنده هست! وای پروردگارا شکرت زنده هست!
هنوز مهلت بود. هنوز به پایان نرسیده بودم. هنوز انتهای تاریکی نبود! خدایا شکرت!
اوضاع از چیزی که انتظار می رفت خیلی خیلی بهتر بود. ظاهرا به خونواده بد اطلاع رسیده بود و دلواپسی و آگاهی های غلط اون ها رو به اشتباه انداخته بود و تا به شهر مورد نظر برسن نفهمیده بودن اوضاع چه طوره و زمانی هم که فهمیدن دیگه یادشون نبود که به همسایه ها و بستگان زنگ بزنن و اطلاع بدن. این بود که همه بی اطلاع مونده بودن و در نتیجه ما هم بی اطلاع مونده بودیم و…
شکستگی های پا هاش سنگین نبود. خیلی زود از سلامت عمومیش اطمینان حاصل شد و اجازه انتقال به بیمارستان شهر خودمون بهش داده شد.
ملاقات پذیریش مصادف شد با وخیم شدن حال خود من، که نه جای انتظار ازم واسه کسی گذاشت و نه جایی واسه به خاطر داشتن هیچ اسمی و هیچ وظیفه ای در ذهن من.
منتقل که شد همراه بقیه دیدنش نرفتم. از بیمارستان مرخص که شد باز هم همراه بقیه دیدنش نرفتم. کسی هم بهم نگفت که همراهیشون کنم. حال و هوای خودم تصویرِ خودِ جهنم بود و گذشته از اوضاعِ من، بقیه آشنا های2طرف همگی قهرمون رو پذیرفته بودن. اما خبر سلامتیش رو برام می آوردن. داخل دلم1آرامش عجیب حاکم بود ولی همراه1جور دلواپسی از جنس1وظیفه ناتموم. اون بار ها خواست توضیح بده و من مانع شده بودم. حالا نوبت من بود که سکوت رو بشکنم. پس معطل چی بودم؟ واسه چی کاری نمی کردم؟ اگر این تصادف پایان این آدم می شد من باقیه عمرم رو چه طوری باید سپری می کردم؟ پس ما آدم ها کی عبرت می گیریم؟
اون شب، دلم هوای هیچ کرده بود. دلم4دیواریه خونه رو نمی خواست. رفیق ها هر کدوم1طرفی بودن. نمی شد که همراهم بیان بیرون. چه انتظاری ازشون داشتم؟ نمی شد که هر زمان دلم خواست این بنده های خدا زندگی شون رو ول کنن همراهم بیان تفریح! دفعه پیشش بهشون گفتم بریم و اون ها نتونستن. دیگه اصرار نکردم. خودم تنها رفتم. دفعه پیش واسه اولین دفعه خودم تنها رفتم. خوش گذشت هرچند اگر بقیه بودن بیشتر خوش می گذشت ولی خوش گذشت. این دفعه1طور عجیبی بودم. عصر بود یادم نیست چند شنبه. خیلی از اولین تنها گردش رفتنم نگذشته بود. دیگه به کسی نگفتم. به هیچ رفیقی حتی1دفعه هم نگفتم. حال و هوام سنگین بود. دلم سنگین بود. نمی دونم چه جوری فقط سنگین بود. از1طرف دلم می خواست بچه ها کنارم باشن، از1طرف دلم می خواست بهشون نگم. دلم تنگ بود. نمی دونستم تنگِ چی.
به کسی نگفتم. خودم تنها رفتم! این دفعه بدون اطلاع به هیچ کسی. به هیچ کسی!
اون شب، من بودم و صدا های بیرون و مه سفید! مه سفیدی که آهسته آهسته زیاد و زیاد تر می شد و آگاهی هام رو همراه خودش می برد.
-بچه های دیوونه! واسه چی نیومدن؟ ولش کن بیخیال! عجب حس قشنگی! مثل بهشته. بهشت! بهشت! بهشته! این دختره نفهم بهشته! چه عصبانی هستم از دستش! غلط رو کرد و می گفت بذار واسهت بگم. آخه چی می خواستی بگی لعنتی اصلا گفتن نداره که! عجب رویی داشتی! ولی این تصادفه چه بد بود! ممکن بود دیگه بهشته نباشه! من نرفتم دیدنش! من که اینهمه واسهش یواشکی دعا می کردم نرفتم دیدنش. خوب حال خودم افتضاح بود! هر لحظه که افتضاح نبودم! می شد لحظه های عادی1زنگ بهش می زدم. نزدم! آخه ما قهر بودیم. اون اتفاق لعنتی. دختره بی شعور! تقصیر خودش بود. خودش هم می دونست اون دفعه که می گفت بذار حرف بزنم می گفت تقصیر من بود ولی، ولی چی؟ چی می خواست بگه؟ نمی دونم. آخه بهش اجازه ندادم بگه. چی بهش گفتم؟ می خوام تا آخر عمرم تو خفه شی و من دیگه نبینمت. بعدش چی شد؟ اون اصرار کرد فقط بذار توضیح بدم. من گفتم نه. فقط نه. فقط نه! توضیحت رو با خودت ببر جهنم. خودت و توضیحاتت رو نمی خوام. لعنت به خودت و تمام توجیهاتت. ولم کن! بعدش چی شد؟ تموم شد؟ نه نشد. اون می گفت لعنتی فقط1دفعه گوش بده. و من گفتم نه! نه! بقیه هم گفتن و من گفتم نه! نه! نه!
مه سفید آهسته آهسته خیس می شد. داشت بارون می اومد و مه سفید بیشتر و بیشتر پیشروی می کرد و خاطره ها، خاطره ها، خاطره ها،
-اگر مرده بود واسهش پرچم می زدن و همگی پول می دادن برای مراسمش و تسلیت می رفتن و من فقط باید تماشا می کردم. اون می خواست برام توضیح بده. توضیح، توضیح، خدای من این نباید سر هیچ کسی هیچ کسی بیاد. باید زمان توضیح دادن واسه کسی که زمان می خواد باشه. باید در قضاوت کردن ها مروت داشت. باید گاهی متوقف شد و به چیزی جز به مقابل، به راه حرص و خشم توجه کرد. جز این اگر باشه درست نیست. عادلانه نیست! این دردناکه. تلخه. این عادلانه نیست! خدایا! خدایا این عادلانه نیست!
مه سفید با بارونه چشم هام یکی شده بودن. چند بود شمارهش؟ شماره بهشته! پاک کرده بودم. این روز ها، کمی پیش از این روز ها، خیلی پیش از این روز ها، تمام خط هایی که دیگه نمی خوامشون و نمی خوانم رو پاک می کنم. ولی این، پاکش کردم. یادم نیست چند بود. واقعا یادم نیست؟ هست. یادم هست!
مه سفید داشت به هوشیاریم برنده می شد.
-خدایا نباید این طوری بشه امروز من اینجا تنهام حواسم رو لازم دارم. ولی این حس خیلی قشنگه. شبیه بهشت. بهشت. بهشته. بردار بهشته!
صدای بوق داخل سرم می پیچید. یکی. 2تا. 3تا. 4تا.
-الو؟ الو؟
مه سفید. داشتم داخلش گم می شدم. داشتم می رفتم.
-الو؟ الو! الو پریسا! پریسا خودتی؟ چرا حرف نمی زنی؟
سعی کردم ولی نشد. مه سفید دیگه سفید نبود. داشت محوم می کرد.
-الو! الو! حرف نمی زنی؟ پس چرا زنگ زدی؟
سعی کردم. نباید می رفتم. مه سفید رو2دستی زدمش کنار و به گوشیم چسبیدم تا متوقف بشم. به سختی حرکت دادن1کوه نفس عمیقی کشیدم و شنیدم که1صدای نا آشنا و به شدت گرفته سکوت داخل اون فضای بسته رو شکست.
-سلام بهشته.
سکوت. سکوتی از جنس وهم. وهمی از جنس بیداری های مه گرفته. مه سفید.
-پریسا! این تویی؟ چرا صدات این جوریه؟
خودش بود. خود بهشته. ولی من انگار دیگه خودم نبودم. و اون صدام رو شناخته بود حتی در اون حالت که صدا صدای خودم نبود. خطم رو پاک نکرد! چه سریع شناخت! من خطش رو پاک کرده بودم. اون هنوز خطم رو پاک نکرده!
-پریسا! کدوم گوری هستی؟
مه سفید پیدا و ناپیدا می شد. با تمام اراده به گوشیم چسبیده بودم. باید می موندم. باید می موندم!
-بهشته! باید حرف بزنیم. ما2تا، باید، حرف بزنیم.
چیزی شبیه فریاد از جنس خشمی فرو خورده که آزاد می شد و نمی شد. خشمی از جنس ناکامی در گرفتن1زمان حتی کم و ناچیز واسه توضیح دادن. حالا دیگه این جنس سیاه رو می شناختم.
-تو، تو لعنتی، حرف، من خواستم حرف بزنم تو نذاشتی. چند دفعه گفتم بهم اجازه بده بگم. چه قدر گفتم بذار توضیح بدم. چند بار اومدم طرفت. ولی تو2دستی پرتم کردی عقب. اون قدر سفت می گفتی نه که من هیچ کاری نتونستم بکنم. پریسا من حرف داشتم و تو نشنیدی. حتی5دقیقه. چه قدر بهت گفتم فقط5دقیقه نمی خوام تو چیزی بگی فقط بهم گوش بده فقط همین1دفعه. ولی تو گفتی نه. گفتی نه آدم لعنتیه لعنتیه خودخواه درگیر دیوونه گفتی نه. نه فقط نه فقط نه! تو برام دعا می کنی ولی با خودم قهری. تو از تاریکی ها بدت میاد ولی2دستی بهشون می چسبی. تو کینه رو دوست نداری ولی حتی دلت نخواست بذاری من به خاطر اشتباهم معذرت بخوام از بس نتونستی کینهت رو افسار بزنی. تو، تو، تو بدترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم. تو، من نمی خوام دعام کنی من می خواستم تو دست از این مسخره بازیت برداری. چند سال شده یادته؟ واقعا که بدی خیلی بدی خیلی بدی خیلی!
مه سفید پیشروی می کرد. بهشته داشت درست می گفت. حالا من حرف داشتم. می خواستم بهش بگم کار درستی نکردم. می خواستم بهش بگم الان دیگه می فهممش. می دونم باید اون5دقیقه رو بهش می دادم. می خواستم بگم اینکه بدون شنیدن های آخر واسه کسی حتی داخل دل خودمون حکم بدیم چنان دردناکه که طرف رو می فرسته جهنم. می خواستم بهش بگم که من این ها رو نمی دونستم. حالا می دونم. خیلی چیز ها می خواستم بگم ولی نتونستم. بارون می بارید و چه شدید هم شده بود!
-پریسا! هنوز اونجایی؟ گریه می کنی؟ چرا؟ الهی بمیرم واسهت بچه ها بهم گفتن چی شده بودی. خواستم بهت زنگ بزنم ترسیدم بیشتر عصبانیت کنم گفتن واسهت خوب نیست. دیدنت هم نمی تونستم بیام. آخه نزدیک بود از دستم راحت بشید نشد دیگه!
چیزی جز صدای بهشته می شنیدم. صدایی شبیه هقهق. 1کسی داشت هقهق می کرد. از داخل مه سفید. کسی با صدای خودم.
-پریسا! ولش کن به خدا ارزش نداره تو هنوز داری براش گریه می کنی؟ چی بوده مگه حالا؟ ول کن دیگه!
کسی با صدای خودم سکوت رو می شکست. از داخل مه سفید. از داخل هقهق. با صدایی که نمی لرزید. بی حالت بود و به رنگ بن بست های تاریک.
-بهشته! برام بگو. برام توضیح بده. نفهمیدم واسه چی اینهمه بد تا کردم. نمی دونستم چه قدر درد داره. الان دیگه می دونم. بیا برام بگو. من اشتباه کردم. قهر نفرت انگیزه. تاریکه. ازش متنفرم. بیا تمومش کنیم دعوا به درد نمی خوره.
و هقهقی که متوقف نمی شد. و این دفعه فقط داخل اون فضای بسته نبود. از اون طرف گوشی می اومد.
-پریسای دیوونه خر! قهر سیری چند ما که قهر نیستیم. مگه اون1ذره مغزت هم رفته بازنشستگی؟ ما داریم حرف می زنیم قهر مگه این جوریه؟ راست میگن به خدا شعور قهر کردن هم نداری بلد نیستی. پریسا! تو اونجا داری چیکار می کنی؟ این صدای چیه داره میاد؟ وای خاک به سرم تو با خودت چیکار کردی خر؟ پریسا! پریسا خوبی؟
خوب نبودم. مه سفید حالا سنگین شده بود. به سنگینیه دود سیاه1آتیش کهنه که تمام درونم رو پر می کرد و نفس رو ازم می گرفت.
-پریسا! قربونت برم خر دیوونه تو چه بلایی داری سر خودت میاری؟ فقط بگو کجایی؟ پریسا تو الان کجایی تو الان دقیقا کجایی؟
حرف زدن داشت غیر ممکن می شد. مه سفید که دیگه سفید نبود رو نفس می کشیدم و سعی می کردم. سعی می کردم تمام موریانه های بی توقف داخل ذهنم رو داخلش خفه کنم و نمی شد.
-پریسا! دیوونه میگم کجایی؟
به سختیه تکون دادن1کوه بود.
-آدرسش رو نمی دونم با دربست اومدم.
صدای جیغی از سر خشم و کلافگی و شاید دلواپسی.
-احمق جان آدرس نمی خواد اسمش رو بگو. پریسا! قطعش کن اون صدای آشغالی رو جون هر کسی دوست داری ولش کن میمیری فقط بگو کجایی!
به نظرم اندازه1اسم حال واسهم مونده بود. اندازه1اسم که داخل گوشی بگم و بعد، تسلیم مه سفید آروم گوشه اون فضای بسته بخوابم و دعا کنم، با تمام وجودم دعا کنم که کسی اون در بسته رو بازش نکنه که من حواسم لازمم بشه واسه جواب دادن و واسه مواظب شدن.
زمان رو رها کردم و همراه مه سفید رفتم.
فضا رفت هوا! صدا های آشنا. صدا های اطرافم. صدای بهشته. چه می شناختم! صداش، هواش، عطرش، دست هاش، تکونم می داد. بغلم می کرد. بغلش کردم و بلند شدم. جفتمون واقعی بودیم. اون تکیه به عصاش که ولش کرد و حالا تکیهش به یکی دیگه از بچه ها بود و دست هاش رو واسه بغل کردن من لازم داشت، من گرفتار مه سفید که حس برام باقی نذاشته بود که بدون تکیه به دیوار چوبی بتونم وایستم. دست هام رو از4چوب رها کردم. لازمشون داشتم برای بغل کردن1دوست که تازه می فهمیدم دلم چه قدر براش تنگ بود. بارون می بارید. از چشم های جفتمون بارون می بارید.
-تماشاشون کن! تا دیروز تمام اعصابمون جر خورد واسه اینکه فقط به مردن هم راضی نباشن، حالا هم رو گرفتن ول نمی کنن. ببینشون! شیطونه میگه بزنم جفتشون رو از این بالا بندازم وسط سبزه ها!
-چیکارشون داری؟ ولشون کن!
-چیچی رو ولشون کن! این ها کلا اعصاب و روان ما رو سر آشتی کردنشون با گارانتیه ابدی سرویس کردن حالا تو میگی ولشون کنم؟ به جان جفتشون نمیشه!
پق خنده هایی که اطرافمون رفت هوا و بلند تر شد و قهقهه شد و رفت آسمون.
و ما2تا، من و بهشته، سر روی شونه هم هوای شب رو نفس می کشیدیم. من به این فکر می کردم که چه قدر ساده بود شکستن اون دیوار سفت تاریک که بلند بود به بلندیه بیشتر از4سال. نمی دونم بهشته چی داخل سرش بود. باید سکوت رو می شکستم. باید می شکستمش!
-بهشته معذرت می خوام که اجازه ندادم توضیح بدی. من اشتباه کردم طولانی شدن این قهر عوضی تقصیر من بود.
بهشته سرش رو از روی شونه هام برداشت و شاید خندید. 1بوسه ریز که نشست روی گونهم.
-ول کن خر جان. تقصیر2تاییمون بود. هر2مون اشتباه کردیم. من گند بالا آوردم و تو نذاشتی جبران کنم. این به اون در.
-چیزی لازم ندارید؟
بهشته بود که جای من جواب می داد و توی صداش مثل اون گذشته های خیلی دور هنوز خنده بود.
-نه آقا ممنون چیزی که لازم داشتیم رو گرفتیم همین رو می بریم مرسی.
خنده هایی که سعی می شد کوتاه باشن ولی نشد.
-بلند شو از اینجا بریم پریسا. شب شده تو نباید اینجا باشی.
مه سفید1بار دیگه داشت برنده می شد.
-طوری نیست. امشب، هیچ جایی، کسی، منتظرم نیست.
دستی که دور شونه هام حلقه شد.
-ما هستیم. همیشه. البته منتظرت نیستیم چون خودمون تمام قد کنارتیم.
دست های آشنا رو گرفتم و حس کردم که شب آهسته آهسته آوازی از جنس بهشت رو زمزمه می کرد. برای من و بهشته و همه دنیا.
-سرم. داره می ترکه از درد. دارم میمیرم.
خنده ای از جنس خشم و دلواپسی و محبت.
-به جهنم! بذار بترکه. تماشا کن ببین اطرافش رو! کلکسیون جمع کرده می خواد سرش هم سبک باشه! اینهمه رو خودت تنهایی نفله کردی؟
به زور نفس کشیدم.
-اوهوم!
-کوفت! واقعا که! با چه پر رویی از سردردش تعجب هم می کنه.
چه قدر حرف زدن سخت بود.
-قرص، همراهم، …
-لازم نکرده من بهترش رو دارم. میگم می خوایی1دونه دیگه از این آشغال ها بخرم واسهت حالش رو ببر.
-بسه دیگه اذیتش نکن قرصه رو بده بهش رنگش شده مثل مرده قبرستون!
-خوب حقشه. آخه آدم این کار رو می کنه؟ لازم نیست آدم عاقل باشه دیوونه هاش هم اذیت که بشن کوتاه میان این حالش این طوری هم شد کوتاه نیومد داشت خودش رو هلاک می کرد. واسه چی؟ واسه هیچ چی.
-خوب حالا بسه تو هم!
-آره خوب من بسه تا این دفعه دیگه باز بزنه به دیوونه بازی. چه جایی هم ظرفیتش رو خرج می کنه! شبیه کهنه کار های60سال پیش شده. به نظرت ظرف چه مدت؟ تقریبا3ماه. باورت میشه؟
صدا ها، صدا ها، حیرت ها، حرف ها،
-ما بعدا صحبت می کنیم. الان که شما ها هرچی بگید این نمی فهمه! بذار واسه وقتی که بشه دعواش کنیم الان هیچ فایده ای نداره.
-درست میگه الان فقط باید ببریم دفنش کنیم. قیافهش رو!
-بلند شید از اینجا بریم. پریسا تو هم ول کن دیگه! گرفته توی دستش نگهش داشته انگار لوله حیاتشه! خدا به ضرب1معجزه محال عاقلت کنه!
خنده ها! قهقهه ها!
اون شب رو زیاد خاطرم نیست. مه سفید تا صبح فردا حاکمیتش رو نگه داشت و من نتونستم پسش بگیرم. از اون شب، چیزی در خاطرم نیست جز دست های آشنا، صدا های آشنا، و خنده های بهشته که دستش توی دستم بود و صداش توی گوشم.
و حس بی نظیر پایان1تاریکیه طولانی که چند سال ادامه داشت و به چه سادگی شکست و تموم شد!
خدایا1کاری کن هیچ گوشه ای از هیچ دلی هرگز تاریک نباشه!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این ماه، معجزه، خبر خوش! باورم نمی شد ولی رسید!

سلام بچه ها.
یعنی آخ جون. یعنی خداجونم از بس می خوامت خفه شدم. یعنی از شدت هیجانات مثبت الان زده به سرم. یعنی ول کن این ها رو همون آخجون! آخجون، آخجون، و باز هم آخ، جون.
بچه ها خدا این ماه معجزه بارونم کرد و من الان1عالمه کار نکرده اینجا هست که باید پیش از رفتن به سر کار انجام بدم ولی دلم نمیاد این رو که دیشب نوشتم بدون ویرایش ول کنم برم. کاش بشه درستش کنم بزنمش اینجا اگر هم نشد امروز یا امشب می زنم ولی این نوشته ها رو عوض نمی کنم که یادم باشه دیشب یعنی شنبه شب نوشتم و1شنبه صبح داشتم ویرایش می کردم و نمی دونم کی زدمش.
خبر! خبر خوش! اصلا منتظرش نبودم چون باورم نمی شد برسه ولی رسید!
جمعه شب بود که ناغافل اومد و شنبه صبح هواااارم رو از خوشی درآورد.
اون شب سردرد نداشتم ولی خسته بودم. دلم1کوچولو مه داشت البته نه خیلی ولی من از سنگینی هفته ای که گذرونده بودم و شما در جریانش هستید کمی سنگین بودم. جسمم زمان می خواست برای احیا. همیشه همین طورم. کاش سریع تر زمانی برسه که دیگه این طوری نباشه ولی فعلا هست. هرچی خدا بخواد!
بیخیال داشتم حرف می زدم!
دیشب بعد از1سری گوشی بازی های منفی و مثبت ولو شدم روی تخت و چشم هام رو بستم. همه چیز اونجا پشت پلک های بستهم منتظر بودن.
-نه! امشب رو بیخیال بشید! لطفا! می خوام بخوابم!
ولی نمی شد. از جهان درون سرم خلاص می شدم و از بیرون صدا می اومد. صدای آژیر گوشیم که بهم می گفت پیام واتساپی دارم.
-آخ خدای من!
-پریسا! ولش کن! ساعت از12گذشته. تو خوابی.
-ببینم کیه.
-فردا ببین. فردا.
-زنگ می زنه!
-بذار بزنه!
-پیام اومده!
-بذار باشه! جایی نمیره! داخل گوشیت می مونه تا فردا صبح که بلند شی.
-آخههه آآآآآآآآ!
-بخواب پریسا. فقط چشم هات رو باز نکن. بسپار به من و به شب. بخواب.
تداعیِ ترسناکی از اعماق دیشب ها. وحشت!
-نه! نه! نه!
ادراک.
-باشه. به من نسپر. فقط بسپر به شب. بخواب پریسا چیزی نیست.
-پیام گوشیم.
-همینجا می مونه تا تو بازش کنی. فردا. بخواب.
شب بود و من بودم و خواب. خواب. خواب!.
با صدای هشدار زنگ ساعتم بی حال چشم باز کردم.
-هنوز6نشده.
-درست5. 1ساعت اشتباهه. این حواس متمرکزت، …
-وااااییی!
-زهر مار!
چه قدر می خواستم باز بخوابم. بهشت! ولی پیام! دیشب پیام داشتم. ببینم کیه مگه چه قدر طول می کشه؟ بعدش میشه خوابید. گوشی رو برداشتم. بازش کردم. واتساپ. پیام. نگین!
-سلام پریسا بگم یا بذارم از فضولی بمیری؟ میگم چون نمی تونی تحمل کنی1دفعه از شدت فضولی می ترکی دردسر درست می کنی نمیشه جمعش کرد. پریسا! من کارم درست شد. ساعت7صبح باید سر کار باشم. گفتم همین الان بهت بگم چون می دونم1عالمه دعا داری واسم که ایشالا مرخصی نداشته باشی و ایشالا تعطیلیت زیاد نباشه بری بگردی به ریش من بخندی و ایشالا1عالمه از این ها. خلاصه اینکه میرم سر کار.
خدایا! خدایا! خدایا خدایاااااا!
-پریسا! با چی بزنم بی هوشت کنم که دردت نیاد؟ آخه تو باز واسه چی زده به سرت؟ باز چی، … پریسا! اتفاقی افتاده؟
-جدی باورم نمی شد کسی بتونه از شدت شادی سکته کنه ولی من کم مونده بود این بلا سرم بیاد.
-حرف بزن وگرنه، …
-اتفاق! آره. افتاده. 1اتفاق بهشت! این، قشنگ ترین اتفاقی بود که می شد پیش بیاد.
-تو به نظرم1خورده، …
-نه نه من درمون نمی خوام به خدا!
-تو نخواه مگه دست خودته؟
-بابا من چیزیم نیست نزده به سرم این واقعا خوبه!
-پریسا! دقیقا، چی، شده.
-نگین میره سر کار. باورم نمیشه. یکی از جوجی هام میره سر کار. یکی از بچه های امام رضا داره میره سر کار. از اون کار هایی که کاره! این، این، خدایا این، خدایا می خوامت! خدایا می خوامت! خداااایاااا مییییی خواااااامت!
خستگی و خواب و همه منفی ها1دفعه رفتن. صبح دیروز برای من سریع تر از هر صبح دیگه شروع شد. دیگه نمی شد توی تخت ولو بمونم. پرواز کردم بیرون و رفتم توی بغل صبح.
-آخ پریسا بر اون ذاتت!
-برو باباااااا!
مدت ها بود که زیر دوش آواز های شاد نخونده بودم! خخخ!
زمانی که رسیدم سر کار از خوشی می رقصیدم. پریدم داخل کلاس و به مربی اصلی گفتم نگین براش کار درست شد!
بنده خدا چنان گیج شد که خیال کرد1اتفاق بد افتاده. چند لحظه طول کشید که متوجهش کنم چی شده. چه حالی داشتم! تا ظهر بچه ها هم از این حال خوشم عشق کردن. کلاس ما رو مدرسه کرده بود محل تمرین و اجرای نمایش نمی دونم چه مسابقه ای و مربی اصلی درگیر کار شده بود و من و بچه های کلاسمون منتقل شده بودیم اتاق بازی. مربی دستور درس ها رو داد و رفت. من هم، خوب، به خدا درس هم دادم ولی راستش1کمی آسون تر گرفتم و وسطش بهمون خوش گذشت. به همهمون. عذاب وجدان باید داشته باشم آیا؟
دیروز ظهر که رسیدم خونه از خستگی های شاد درست شبیه1جسد متحرک بودم. بسیار خسته ولی بسیار سبک!
زنگ تلفن ثابت خونه از جا پروندم. نگین!
-کوفت! خواب بودم.
-معلومه نعشه ای. بیدار شو بریم بیرون.
-برو بابا خوابم هنوز.
-پاشو دیگه هوا خوبه من خرید دارم بریم دیگه!
دردسرتون، میدم. خخخ! بیرون بودیم. خرید می کردیم. می خندیدیم. در مورد کارش حرف می زدیم. خوش می گذشت به من. نگین کارمند می شد. خدایا شکرت!
توی راه خونه توی فکرم ذوق می کردم که، …
-عجب روزی بود! عجب قشنگ شروع شد! عجب خبر خوشی! خبر! چی؟! خبر خوش! خدایا این خبر خوش… وایی خدای من! یعنی واقعا؟!
الان توی خونه هستم و در حال نوشتن این خط ها1سوال خیلی خیلی عمیق توی سرم فرو رفته و می چرخه. خیلی دلم می خواد جوابش رو بدونم و خیلی خیلی دلم می خواد که جوابم مثبت باشه.
-من خبر خوشم رو گرفتم. یعنی میشه که1نفر دیگه هم اون طرف اجابت دعا های من رو گرفته باشه؟ خدایا اون لحظه ای که می گفتم دعا می کنم راست می گفتم. واقعا می کنم. خدایا تو که هر شب داری می شنوی و می دونی. یعنی میشه هم زمان با خبر خوشی که من گرفتم اون دعا هام هم اجابت بشه؟ یعنی میشه که به همین زودی بفهمم که اون درد ها دست از سر بنده تو برداشتن و دیگه باقیش سلامتیه؟ من دعا کردم و باز هم دارم همیشه دعا می کنم. یعنی میشه اجابت بشه؟ خبر خوشی که به اومدنش اصلا و ابدا معتقد نبودم به من رسید. چه ناگهانی هم رسید و چه غافلگیریِ عزیزی! یعنی میشه دعا هایی که اینهمه به اجابت و به صاحب درگاهی که دعا هام رو می فرستم معتقدم اجابت بشن؟ خدایا میشه؟ خدایا لطفا!
-پریسا! میشه توضیح بدی معنی این اشک ها روی لبخندت چیه؟
-به نظرت دعا ها ساعت آمین دارن؟ یعنی اجابت میشه؟
-تو عجیبی پریسا! حتی در دشمنی کردن هات.
-من دشمن کسی نیستم. فقط دلم نمی خواد که، …
-که چی؟
-هیچی.
-چی لازمه که جمله ناتمومت کامل بشه؟
-نمی دونم.
این صادقانه ترین جوابی بود که به نظرم رسید. نمی دونم.
خدایا! تو خیلی خدایی. من بنده کاملی نیستم ولی تو خدای تمام عیاری هستی. لطفا سر مصلحتت رو1کوچولو بچرخون اون طرف و دعا هام رو اجابت کن. من خبر خوشم رو گرفتم. خدایا تو که دلت نمیاد1نفر اون طرف بدون اتفاق های مثبت جا بمونه؟ خدایا منتظرم. به قول یکی منتظرم ها! خدایا! من منتظرم. هر شب کنار شونه های انتظار اجابت ها منتظرم. می دونم که تو هم دوستم داری و دلت نمیاد خیلی منتظر بمونم. من خبرم رو و لبخندم رو گرفتم. خدایا! مثل همیشه برامون خدایی کن. من دعا می کنم. خدایا! اجابتم کن تا لبخند ها برابر باشن.
به امید صبح.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بی موضوع و پراکنده فقط چون دلم خواست

سلام به همگی.
اوضاع چطوره؟ واسه من شکر خدا بد نیست. در مجموع خوشم میاد. توی تعطیلات آخر هفته هستم، کاهش وزنم که توی عید کند شده بود دوباره داره سرعت می گیره و البته از نظر خیلی ها1خورده زیادی سریعه اون هم بدون تردمیل ولی من بدم نمیاد، امروز1قوری کامل بافتم و دست هام الان فقط1کوچولو درد و سنگینی دارن، این یعنی مچ ها و انگشت های زنگ زدهم دارن تعمیر میشن و این محسوسه، مو های اون2تا عروسک های آشنا که معرف حضورتون هستن دوباره براق و مرتب شدن، البته پوشش یکیشون حسابی تعمیر می خواد و شاید لازم باشه1لباس دیگه براش گیر بیارم ولی قیافهش دوباره عالیه، سردرد نکبتم که از اوایل این هفته تا دیروز و دیشب باهام بود و داشت کار دستم می داد الان دیگه نیست، امروز بعد از ظهر با1دوست بسیار عزیز بعد از مدت ها1گفتگوی تلفنی بدون مزاحم داشتم، بهش گفتم دلم براش تنگ شده بود و1سری صحبت های دیگه با هم کردیم که بینشون من براش توضیح دادم که این روز ها خودم رو زیاد تحلیل می کنم که مطمئن بشم ایراد ها تمامش از خودم هست یا نیست و اون تصدیق کرد که1جا هایی ایراد از جایی جز خودمه و من تقصیرکار مطلق نیستم و کلی خوشحالم کرد، با کمکش به این توضیح رسیدم که اون و باقی بچه هامون رو، یعنی جمع کوچولومون رو، این2-3تایی که از کابوس های91نجاتم داده بودن رو همچنان دوستشون دارم و اگر می شد و1سفر پیش می اومد برخلاف ظاهر این اواخر کفریم حتما همراهشون می رفتم و از بین چندتا دسته که حرفشون شد باز هم انتخابم این نجات دهنده های آشنا بودن، و اون هم برام گفت که اون ها هم دوستم دارن و این تصورم که حس من1طرفه هست اشتباهه، و خلاصه اون بنده خدا رو1ساعتی بعد از تعطیلیش توی محل کارش نگه داشتم و گناهی شد ولی به من پشت خط خوش گذشت چون چندتا چیز عالی فهمیدم. یکیش اینکه من کامل شبیه ایراد و اشتباه نیستم و1جا هایی حق با خودمه، یکی دیگهش اینکه هوا به هوا پریدن هام گاهی تقصیر هوا هاست که تاریکن نه تقصیر خودم و دیگرانی جز خودم هستن که با این بینش موافقن، بعدیش اینکه همراه های91من شبیه خودم دوستم دارن و دلشون برام تنگ میشه و برخلاف تصورم این شکلی نیست که فقط تحملم کنن، یکی2تا چیز دیگه هم فهمیدم که الان یادم نیست. خوب یعنی چیزه. خوب چیزه. شکلک کله می چرخونم این ور اون ور و زور می زنم بخندم نمیشه. شکلک بچه تخسی که مچش توی ظرف شیرینی گیر رفت. شکلک پاکباخته گرفتار که چیزی واسه از دست دادن نداره طلبکار میشه چپ نگاه می کنه دست پیش می گیره پس نره. شکلک خوب که چی اصلا! چیز ها توی کله خودمه نمی خوام بگم! شکلک از زیر اخم زیر چشمی دنبال راه فرار می گردم.
خلاصه بهم بد نمی گذره.
بچه ها این روز ها که مروارید می بافم از مشق بینایی غافل شدم. باید1سری مدل از کار هایی که بلدم داشته باشم که اگر مربی خواست نشونش بدم و دستم خیلی هم خالی نباشه. به خاطر دست هام خیلی خوشحالم خیلی. یعنی میشه دوباره بتونم کیبورد بزنم بدون اینکه دست هام از مچ به پایین بی حس بشن و اون گزگز نکبت رو داخلشون حس کنم؟ باورم نمیشه که بشه ولی امید همیشه هست. دلم واسه زدن هام خیلی تنگ شده. الان تمامش رو فراموش کردم. به قول اون بنده خدایی که آهنگ یادم می داد، الان انگشت هام خراب شدن ولی شاید بشه دوباره درست بشن. شاید بشه دست هام یادشون بیاد که1زمانی می تونستن ساعت ها مروارید ببافن و طولانی کیبورد بزنن بدون اینکه دردشون بیاد و بی حس بشن. آخ خدایا یعنی میشه من1کوچولو به ارتفاعات گذشته هام نزدیک تر بشم؟ می دونم که شدنی نیست کاملا بهش برسم. می دونم که امکان نداره همه چیز مثل اولش بشه. ولی1خورده شبیه تر که میشه باشه. نمیشه؟ من دیگه هرگز1جوون20ساله که توی آسمون ها سیر می کرد نمیشم. خیلی چیز ها عوض شدن خیلی. ولی ویرانی ها رو میشه تعمیر کرد. شکسته ها رو میشه بند زد. شکاف ها رو میشه رفو کرد. مثل اولشون نمیشن ولی میشه که دیگه ویران و شکسته و شکافته نباشن. یعنی نمیشه؟ من به شدت امیدوارم. خیلی زیاد. می دونم که میشه. چون تنها نیستم. چون1پارتی قوی دارم. خدایی هست که دستش رو از روی شونه هام بر نمی داره. زمانی که خودم بودنم رو انکار می کردم بود. زمانی که خاکش باهام بیگانگی می کرد بود. زمانی که زندگی از خاطرش پاکم می کرد بود. زمانی که زنده زنده می پوسیدم بود. دستم رو گرفت. هوام رو داشت. نجاتم داد. حالا من هستم. 1خورده دیوونهم ولی خدا خیالش نیست. می دونم که نیست. می دونم که می خوادم. با تمام دیوونگیم. خدایی که خیلی می خوامش خیلی. خدایی که اون زمان های تاریک ولم نکرده بعد از این هم ولم نمی کنه. باز هم هست. باز هم هوام رو داره و باز هم دستش روی شونه هامه. این رو حس می کنم. با وجود1همچین پارتی نمیشه امیدوار نباشم. به آبادی، به بهار، به رسیدن صبح!
حرف و ماجرای خاصی نداشتم فقط دلم خواست حرف بزنم اومدم اینجا حرف زدم دیگه! چیه دنبال داستان می گردید؟ خوب ندارم بابا نیست. به من چه که واسهم هیچ اتفاق مثبت و منفی نیفتاد؟ عجب گیری کردم ها! یکی! بیا جواب بده! اصلا تمامش تقصیر یکیه! نمی دونم چی تقصیر یکیه ولی مطمئنم تمامش تقصیر یکیه. آخ جون همین طوری عشقی خخخ!
بچه ها این وسط من1مشکلی دارم. دلم به شدت تفریحات می خواد. چه جوری بگم؟ دلم شلوغ کردن می خواد. پدرم در اومد از بس مثبت و ساکت و سنگین نشستم سر جام. بابا! من شلوغ کردنم میاد!
زیادی جفنگ ردیف کردم برم1مدل دیگه رو شروع کنم ببافم و این چندتا که بافتم رو1جایی جاشون بدم که سرشون جمع باشه. بعدش هم چندتا فیلم و نمایش دانلود کنم و بشینم گوش بدم و دیگه ببینم چیکار دارم! آهان از خونه اینترنتیم بزنم بیرون بچرخم1خورده اینترنت گردی کنم ببینم بقیه اهل جهان اینترنتی دارن چیکار می کنن و اگر بشه چندتا مکان جدید کشف کنم. من عاشق کشفیاتم. اگر این کشفیاتم شلوغ باشن و امکان شلوغ کاری هم بهم بدن که واااااییییی آخ جون!. جدی این پست از دسته همون بی محتوا ها بود و فقط زدمش چون دلم می خواست که بزنمش. 1خورده هم از حرص یکی زدمش که همهش میگه بیا پست بزن حالا1خورده اباطیل بخونه سر کار باشه من بخندم بهش.
شکلک نگاه یواشکی و دلواپس به اطراف برای اطمینان از نبودن یکی. شکلک آماده در رفتن. میگم چیزه بچه ها من برم دیگه.
راستی داشت یادم می رفت. زندگی قشنگه. بهار عالیه. صبح ستودنیه چون چه آفتابی باشه چه بارونی، صبح1شروع دوباره هست و میشه با شروع صبح بلند شد و گفت صبح رسید. شب رفت. همه چیز از اول!
شاد باشید همیشه شاااد!