دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هوای آشنام! پیداش کردم! درست همینجاست!

سلام به همگی.
بچه ها ایام به کامه؟
راستش1دونه پست طولانی نوشته بودم بزنم اینجا هم بعد از1غیبت فسقلی که قرار بود طولانی باشه ولی خدا کمک کرد و کوتاه شد اعلام حضور کنم هم1سری توضیحات نه چندان گویا در مورد این چند روزی که بهم گذشت اینجا بنویسم ولی منصرف شدم و تمامش رو پاک کردم بره و ترجیح دادم بیام اینجا1متن معمولی و بی سر و ته مثل همیشه بنویسم و حاضری بزنم و شلوغ کنم و از این چیز ها.
خلاصه اینکه من هنوز زندم.
رفته بودم سفر ولی سفری نشدم و سفرم شکر خدا زود تر از زمانش تموم شد و برگشتم خونه. خدایا شکرت!
به محض گذشتن از این در آشنا تمام زندگی با تمام مهربونی و قشنگیش2دستی بغلم کرد.
-سلام خونه! سلام زندگی! سلام بهشت! سلام هوای آشنا!
هوای آشنا؟! بله دقیقا خودش بود. هوای آشنای من!
بچه ها پیداش کردم بلاخره هوای آشنای خودم رو پیداش کردم. به نظرم چندتایی از شما خاطرتون باشه که گاهی دنبالش می گشتم و همیشه هم اشتباه می رفتم. پیداش کردم!
هوای آشنای من همینجاست. دقیقا همینجا. داخل زندگیِ واقعیم جاریه. توی خونه خودم. داخل محل کارم. داخل شلوغی های اطرافم. داخل تمام چیز های مثبت و منفیه واقعی که در اطرافم هستن و از بعضی هاشون به شدت خوشم میاد و از بعضی هاشون هم به شدت بدم میاد. هوای آشنای من داخل تمام این ها جاریه و من هر لحظه از عمرم رو توی این هوای آشنا می پرم، می چرخم و نفسش می کشم. ولی چنان بی حواسم که تا اینجای عمرم جای دیگه دنبالش می گشتم و اون هیچ کجا جز اینجا، درست همینجا وسط زندگیِ واقعیه من نیست.
هوای آشنای من اطرافمه. اطرافیانم. خونوادم. دوست هام. دوست هایی که همین دور و بر هستن. آدم هایی که توی هفته داخل واتساپ جدیدم با هم حرف می زنیم و آخر هفته یا وسط هفته یا هر زمان که بشه هم رو می بینیم. از نزدیک و خیلی ساده هم رو می بینیم. دست هم رو می گیریم و با هم حرف می زنیم، می خندیم، از دست هم حرص می خوریم، مچ هم رو سر کلک زدن های معمول و گاهی هم غیر معمول می گیریم، با هم هم دلی می کنیم، با هم همراهی می کنیم، لحظه های واقعی رو همراه هم زندگی می کنیم، بعدش هم میریم خونه هامون و دوباره داخل اینترنت با هم هستیم. با هم حرف می زنیم. با هم می خندیم. با هم دعوا می کنیم. خیلی شدید به هم می پریم. حتی2روز از هم بی اطلاع می مونیم ولی بعدش زنگ گوشیم می خوره و صدای آشنا از اون طرف خط میاد که معلومه کجایی؟ هماهنگ شو هم رو ببینیم سگِ سگ اخلاق مسخره!
یا اینکه من زنگ می زنم که سلام. خوبی؟ قهری؟ قهرید؟
و جواب بلافاصله میادش.
-قهر؟ تو دیوونه ای پریسا. ببین من هنوز سر فلان حرفم هستم. هنوز باهات موافق نیستم. می خوایی عصبانی بشی هم بشو ولی من در فلان مورد باهات موافق نیستم. قبول ندارم، باور نمی کنم، قانع هم نشدم. ولی با تمام این ها ما با هم دوستیم. اختلاف نظر های وحشتناکی هم داریم ولی ما با هم دوستیم. اصل اینه پریسا. ما با هم دوستیم. دلیل نداره قهر کنیم. دفعه اول نیست که دعوا کردیم دفعه آخر هم نیست باز دعوا می کنیم. حالا ول کن مزخرف نگو1برنامه ای بذاریم هم رو ببینیم.
خندم می گیره.
-کی؟
جواب همراه خنده گاهی هم بدون خنده میادش.
-تا فلان زمان که فلانی و فلانی گرفتارن پیام بدیم هر زمان اینترنت گوشیشون روشن شد بهشون می رسه الان هم بپر پیام بذار داخل واتساپ هماهنگ میشیم.
می دونم این شاید همیشگی نباشه. می دونم فردا ها میان و خیلی چیز ها رو عوض می کنن. می دونم شاید هر کدوم از ما بریم1طرفی. من و دوست هام و حتی افراد خونوادم. ولی هوای من زندگیِ خودمه. با عوض شدن اوضاع فقط1خورده جَوِش عوض میشه و هوای آشنای من همچنان هوای آشنای من باقی می مونه. این آگاهیه بزرگ و این درسی که مدت ها زندگی می خواست بهم بده و نمی گرفتمش رو من هرگز نباید فراموش کنم و به نظرم دیگه هرگز فراموش نمی کنم.
هوای آشنای من همون زندگیِ واقعیه منه. نه بیشتر نه کمتر. تمامش همینجاست. فقط من باید این رو می فهمیدم و به نظرم الان دیگه فهمیده باشمش. دیر فهمیدم و به خاطر این تأخیرم خیلی باختم ولی هنوز زمان هست برای اینکه بیشتر از این نبازم. و من بی نهایت به خاطر این زمان باقی مونده از پروردگارم ممنونم.
این هوای آشنا رو با تمام مثبت ها و منفی هاش این روز ها خیلی دوست دارم بچه ها. این روز ها که از سفر برگشتم و با تمام جونم زندگی رو نفس می کشم. شاید1چیز هاییش اون مدلی که من دلم می خواست باشه نشد و نیست ولی عوضش1عالمه چیز داخلش هست که من میمیرم واسهشون. و چه احمق بودم که تا الان نفهمیدم! خدایا ببخش! به خاطر تمام ناشکری هایی که تا امروز داشتم منو ببخش! به خاطر اینهمه گشتن های بی سر انجام مسخره که لحظه های سفیدم رو سرش سیاه کردم منو ببخش! لحظه هایی که تمامشون امانت تو بود و هدیه عزیزت که زندگیشون کنم نه اینکه به هیچ ببازمشون. خدایا به خاطر همه رنگ های تاریک و روشن هوای آشنای آشنام ازت ممنونم. لطفا ازم نگیرش من خیلی دوستش دارم خیلی.
هنوز سر محتوای پست آخریم هستم. و به نظرم تا همیشه هم سرش باقی بمونم. هنوز خیلی ضعیفم. هنوز چسبم خشک نشده و به احتمال بسیار بسیار قوی با دیدن1اسم و خوندن1جمله آشنا به شدت بپاشم. هنوز خیلی ضعیف تر از اونم که بشه به خودم مطمئن باشم که اگر با چیزی از مدل دیروز هام مواجه بشم وا نمیدم و باز اشتباه نمی کنم. ولی این رو مطمئنم که الان آگاهم. کاملا آگاهم که باید علاوه بر محتوای پست آخریم، روی محتوای اون پست پایان ماجرا که زده بودم هم بمونم و قوی تر و قوی تر باشم. قوی تر، آگاه تر و عاقل تر.
درضمن، اینترنت مثبته ولی واقعیت جذاب تره. این روز ها کمتر پشت سیستم زمان سپری می کنم، کمتر کسی خط واتساپ جدیدم رو داره، جواب افراد محدودی رو پشت خط گوشیم میدم یعنی به جز خونوادم، فقط دوست هایی که از بس بهم نزدیک هستن، اگر دست هام رو دراز کنم می تونم گرمای دست هاشون رو لمس کنم، افراد دنیای واقعیه اطرافم، افرادی که با تمام اختلاف نظر ها و حتی تاریکی های بینمون باز هم می تونیم بدون قهر و سکوت هم رو ببینیم، به هم سلام کنیم و با هم بخندیم و حرف بزنیم و دست توی دست هم1مشکل کوچیک و حتی بزرگ رو حلش کنیم. هنوز در فکر عوض کردن خط گوشیم هستم ولی بهم توصیه شده دست نگه دارم و سعی کنم همین طوری با همین خط و در همین سکوت آرامش بخش ادامه بدم و من در کمال ناباوریه بقیه و ناباوریه خودم باز هم حرف گوش می کنم و خطم رو همچنان نگه داشتم ولی نه شبیه گذشته، بیشتر با خونواده می پرم، بیشتر با دوست های جهان واقعی می چرخم، کمتر سر دردسر های مسخره ای که اصلا دردسر نبودن و من بی خودی جدی گرفته بودمشون به اطراف و اطرافیانم می پرم و خودم و اون ها رو اذیتشون می کنم، و خلاصه این روز ها به قول چندتا از آشنا هام حسابی واقعی تر هستم یعنی دیگه شبیه دیروز هام اینترنتیه آتیشی نیستم و نمی خوام هم باشم.
حالا1خورده اخبار بی مزه ای که من خیلی دوستشون دارم:
بچه ها دارم رومیزیه مرواریدی می بافم که پدرم رو در آورده. دفعه اول و تلاش اول و دردسر هاش. نه بابا آخرش کسی یادم ندادش دارم خودم از روی کتابه و با پرسیدن های پشت سر هم پیش میرم. بیچاره مادرم و بقیه بینا های اطرافم که سرشون از دستم رفت خخخ!
امروز رفتم بیرون و1عالمه چیز میز هایی که دنبالش می گشتم رو خریدم از جمله1دونه پالت ابزار یا همون جعبه گنجینه ابزار یا همون ظرف بزرگی که از1عالمه اتاقک های فسقلیِ بغل هم درست شده و وایی50تا جا داره واسه تمام رنگ های مروارید هام! آخ جون! چندتا چیز کوچیک و مسخره دیگه هم پیدا کردم و خریدم که حسابی بهم کیف داد.
امروز داخل1مغازه داشتم مروارید ها رو به هم می ریختم که صاحب مغازه بهم گفت اگر بلد باشم واسهش توپ های مرواریدیه ریز ببافم شاید بهم سفارش کار بده. بعدش هم گفت اگر بخوام شاید البته شاید بهم سفارش بافت مدل های دیگه رو هم بده به شرط اینکه بلد باشم و کار کنم. بهش گفتم بلدم و چندتا مدل کوچولو هم نشونش دادم. خوشش اومد. نمی دونم بهم سفارش میده یا نه ولی چون داخل مدل های من ترکیب رنگ بود و خیلی ها اونجا بودن و دیدن و متوجه شدن که نابینا می تونه داخل کار هاش ترکیب رنگ ها رو حفظ کنه خیلی بهم خوش گذشت. به خدا نه واسه اینکه از من تعریف کردن. واسه اینکه با چشم های بیناشون می دیدن که این رنگ بازی کار1نابیناست و این به نفع ما نابینا هاست. حالا شاید در خاطر1نفرشون بمونه که نابینا ها از دستشون این کار ها هم بر میاد پس خیلی چیز های ساده تر هم از دستشون بر میاد. و من مطمئنم که در خاطر بیشتر از1نفرشون این باقی می مونه. مطمئنم!
دیگه فعلا خبر جدید یادم نیست برم که پیام و واتساپ و کار رومیزیم و همه زندگی منتظرمه.
راستی بچه ها! به خدا زندگی خیلی قشنگه. راست میگم! از ته دل! با تمام وجود! زندگی قشنگه!
هیچی دیگه گفتم بیام اینجا بگم هستم و سرتون رو در ببرم و حالش رو هم ببرم و اوخ واتساپم ترکید این بچه ها پدرم رو در میارن که باز غیب شدم و آشپزی و تمیز کاری هام و باقیه بدو بدو هام مونده روی دستم و باید بجنبم و1عالمه باید های دیگه که بیرون از حصار های رنگیه اینترنت منتظرم هستن. بچه ها دوستتون دارم خیلی زیاد خیلی زیاد. باز میام فعلا به سردردتون برسید درمون بشه تا دفعه بعدی خودم باز بترکونمش.
همگی شاد باشید خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی شاد!