دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خبر فوق مثبت همین حالا! خدایا خیلی می خوامت خیلی می خوامت خیلی!

از نیمه شب گذشته. نیم ساعت نیست وارد4شنبه شدیم. زبان می خوندم واسه امتحان4شنبه. خوابم برد و نفهمیدم چی شد که پریدم. و چه عالی که پریدم. همین چند لحظه پیش تونستم1پیام واتساپی رو بازش کنم و داخلش1خبر فوق مثبت در مورد1عزیز بهم رسید! حس طرف به خودم رو بیخیال اصل اینه که اون طرف واسه من عزیزه! خدایا این لحظه نمیشه جیغ بکشم نصفه شبی چه مدلی هیجانم رو تخلیهش کنم الان از خوشی می ترکم آخه! هیچ جا جز اینجا به نظرم نرسید بیخیال ساعت اومدم اینجا. چه قدر واسه خاطر صاحب خبر شاد شدم! خدایا باورم نمیشه! خدایا ایول داری! قربونت خداجون هواش رو داشته باش باشه؟ این بنده خدا دلش وحشتناک صافه خداییش به گرفتاری های تقدیرت اجازه نده سر به سرش بذارن همین مدلی شاد که هست خوبه! خداجونم لطفا! دلت نمیاد این دفعه بهم نه بگی می دونم. این طرف از اون هاست که خودت هم دلت نمیاد اذیت شدنش رو ببینی و هیچ چی نگی من مطمئنم. فردا باید بهش زنگ بزنم واسه تبریک. هرچند جواب دادنش، … بیخیال بذار اون جواب نده من زنگه رو می زنم اگر نزنم خودم می ترکم خخخ!
پیام رو که شنیدم، اول1لحظه حس کردم از شدت هیجان نفسم برعکس می زنه. بعدش دوباره شنیدم که مطمئن بشم عوضی نشنیدم و بعدش فقط اون قدری خودم رو جمع کردم که بتونم جواب فرستنده رو بفرستم ولی از شدت حیرت و هیجانات فوق مثبت اصلا نمی تونستم2تا جمله آدمیزادی ردیف کنم بفرستم. دیدم نمیشه هرچی اومد گفتم و فرستادم خخخ! الان خاطرم نیست آخرش تشکر کردم بابت خبر خوشش یا نه خخخ باید برم خودم رو از اول گوش کنم ببینم اصلا چیچی گفتم! خدایا! تو خدایی! هرچی بخوایی بر میاد ازت! لطفا هوای دل این1دونه رو خیلی داشته باش آخه خیلی مثبته! مواظبش باش! اجازه نده تقدیر سر به سرش بذاره. تا همین جاش خیلی اذیتش کرد از حالا خنده هاش رو گرد و خاکی نکن باشه؟ خداجونم! باشه؟ لطفا! باشه؟ خدایا من چمه؟ اینهمه خوشحالم و واسه چی اینهمه اشک! ابراز احساساتم هم به آدمیزاد نرفته واسه چی این طوری شدم؟ این لحظه هرچی به سرم بیاد دارم می نویسم و مدل دیوانگی می خندم و اشک! واسه چی اینهمه اشک؟ وسط خندیدن هام هقهق! زبون این گریه هام رو نمی فهمم. خیال می کردم گریه های شادی1مدل دیگه باشن این واسه چی این مدلیه؟
نمی تونم در1لحظه هم بنویسم هم بخندم هم گریه کنم زیادی سخته. الان خنده رفت فقط بارونه ولی آخه واسه چی؟ نمی فهمم! چه شدید هم هست! فقط می دونم1طور وحشتناکی واسه اون عزیز خوشحالم و… اینجا رو نمی خونه اما، هی هم خاطره دیروزی! بهت تبریک میگم! خیلی مبارکه! اینقدر واست ذوق زده شدم که این لحظه از جنون رفتم اون طرف تر. به خدا خیلی خوشحالم خیلی زیاد! از خدا واست بهشتش رو همین جا روی خاک زمین می خوام. ازش می خوام عمرت طولانی و چنان شاد باشه که هیچ کسی باورش نشه1آدم بتونه اینهمه شاد زندگی کنه! ازش می خوام از اینجای عمرت به بعد رو همیشه از خوشی وسط آسمون ها سیر کنی! از خدا می خوام، خوشبخت باشی! اون قدر خوشبخت باشی که خودت باورت نشه! چه قدر دلم می خواد باز حرف بزنم. اون قدر حرف بزنم که صبح بشه! ولی شبیه مه زده ها انگار از شدت هیجان توان از دستم رفت که ننویسم و از مغزم هم رفت که کلمه گیرم نیاد. باید تمومش کنم و1طوری این حال رو اصلاحش کنم تا از فشار هیجانات مثبتم سکته نزدم. خدایا شکرت! خدایا1جهان1بهشت1آسمون شکرت! خدایاااا خیلی می خوامت خیلی می خوامت خیلی! باید تمومش کنم دیگه نمی تونم بنویسم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چه قدر این طلوع رو دوستش دارم!

سلام صبح به خیر. خدایا ببین چه روز دلیه! کلا دوست دارم این صبح رو! البته اگر کلاس زبان نداشتم و دسته کم زبانه رو دیشب خونده بودم خوب بیشتر دوستش داشتم ولی خخخ! دیروز خوب شروع شد ولی سنگین گذشت که البته تقصیر روز خدا نبود تقصیر خودم بود. اول صبح حالم گرفته شد از ولش کن بیخیالش، بعد از ظهر هم چنان به شدت از جا در رفتم که حتی نمی شد هوار بزنم فقط می نوشتم و با همین نوشتن داخل واتساپ چنان شلوغ کاری راه انداختم که بنده خدا بقیه ها، بعدش هم پرهیز از این مزخرف ها رو یادم رفت و در نتیجه حضرات سردرد و سرگیجه تشریف فرما شدن و بعدش، … بیخیال گذشت رفت. مثبت ها رو عشقه. دیروز داخل اون انجمنه1عالمه تشویق شدم، دیروز رفتم آب بازی، دیروز روز خوبی بود، من خوبم، همه چیز آرومه، کلا جهان رو خدا رو عشقه. دیشب1بهم گفت حرصی شدن های دیروزم منطقی نیست. در کمال صداقت بهش گفتم تا حالا به منطقی بودنش فکر نکردم. 1معتقده که در کل بیخیال این مورد و بیخیال باقیه موارد.
دیشب حس کردم چه قدر خوابم میاد. شبیه کسی بودم که1ساااال یا بیشتر پیاده از سربالایی رفته بالا و دیشب1جور حس رسیدن داشتم. شونه هام سبک شده بودن از همه چیز های قصه. دیشب قصه تموم شد. خدایا شکرت. انگار جهان قصه چرخید1دور کامل زد و واسه من برگشت سر جای اولش. دیشب حس کردم میشه فرض کنم دفعه اوله که وارد قصه شدم. میشه از همون قدم اول فقط تماشا و تماشا و تماشا کنم و داخل قصه نباشم. انگار1فیلم تکرار شده رو دارم از اول تماشا می کنم و می دونم بعدش و وسطش و آخرش چی میشه پس واردش نمیشم و سفت در جایگاه تماشاگر باقی می مونم. دیشب حس کردم واسه من داخل این قصه میشه که همه چیز از اول باشه. فقط تماشا. وحشتناک دلم1لحظه هایی پریدن وسط صحنه رو خواست دیشب اما فعلا که نپریدم خخخ. مطمئنم که منفی مثبتم از دیروز های قصه به این سادگی نمیره ولی می دونم که اگر بخوام میشه که واسه من، فقط واسه خود من، همه چیز از اول باشه. اولش سخته خیلی سخت شبیه دیشب. اما به نظرم میشه که بشه. کاش لازم نمی شد ولی، … زندگی تجربه هست و گاهی عمل به درس های تجربه شبیه زبان خوندن سخت و چیزه خخخ!
با تمام این ها من واقعا حس سبکی می کنم. از شما چه پنهون، شونه هام سنگین بودن از گرد و خاک. از حس تاریکی و از اینکه زمان های توقف و تأمل حس تقصیر. خسته شده بودم از این ای کاش های موریانه صفت. ای کاش فلان جا از سر نارضایتی فقط سکوت می کردم و سکوت. بدون هوار بدون حرف بدون هیچ ماجرایی فقط یواش و بی دردسر شبیه دیشب می کشیدم عقب. آخ از این ای کاش ها! اذیتم می کردن. حالا دیگه تموم شده و من حس می کنم اندازه1پر سبک شدم. خدایا شکرت! شکرت که به شونه هام و به شب هام رحم کردی! خداجونم چه قدر دوستت دارم. حالا1چیزی! یعنی میشه که من بچه مثبتی باقی بمونم و تماشاگر خوبی باشم آیا؟ اوخ اعتراف می کنم که بدجوری سخته. خوب چیه سخته دیگه خخخ! خدایا کمکم کن! بسه دیگه چه قدر من حرف می زنم! می زنم که می زنم دلم می خواد بزنم ای بابا! اصلا اینجا30برابر هم حرف بزنم خیالی نیست. اینجا رو دوست دارم. اینجا رو دوست دارم امروز صبح رو دوست دارم خدا رو دوست دارم کلا شبکه مثبت خورده وسط ملاجم دوست دارم دووووووست دارم خداجون شکرت از بس می خوامت خل شدم خخخ! اوخ به جان خودم دیرم شد الان جا می مونم خیر سرم8باید سر کلاس باشم دفعه پیش شانس آوردم استاد دیر رسید وگرنه غیبته رو خورده بودم هیچ چی هم نخوندم و… دیگه چیچی بود؟ خخخ شکلک حیرت از پر حرفی های خودم! شکلک رضایت. شکلک آخ جون!
امروز باید این شاخه شقایق رو تمومش کنم و بپرم سر سنبل ها و چسب حرارتی و شاخه گندم و باز هم آخ جون! از اون آخ جون های بلند که به هوار می خوره و حنجره رو قلقلک میده. راستی کنفرانس آواز هم داشتم این هفته. استاد میگه عالی هستم. خودم هم زمان هایی که صدام رو ول می کنم خوشم میاد. آوازه غمگین بود و من از فشار ای کاش های موریانه صفت کم مونده بود گریهم در بیاد. ولی ای کاش ها تموم شدن. دیگه تموم شدن و مطمئنم این دفعه وسط آواز گریهم نمی گیره. تا زمانی که1قصه دیگه البته نه از جنس این دفعه ای با خودش ببردم و نق زدن هام رو شامل بشه خخخ! دیگه واقعا دیرم شد اگر زمان داشتم همچنان می نوشتم ولی زمان نیست و باید بجنبم.
خدایا شکرت! خدایا می دونی که بد می خوامت! خدایا ایول خدایااااا می خوامت می خوامت میییییی خواااااااامت!
شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیروز تولد من بود! بچه ها ممنونم از تکی تکی تون!

سلام به همگی.
آخ بچه ها عجب صبحی!
بچه ها پریشب و دیروز و دیشب خیلی به من خوش گذشت خیلی!
دیروز تولد من بود! رفته بودم جشن تولد خودم داخل گوش کن. در جهان واقعی هم مهمون اومده بود من باید می رفتم وسطشون ولی این وسط با ایمیل مشترک کامنت های جشن تولد گوش کن شده بودم ایمیلم هم وصله به گوشیم تا کامنت می اومد گوشیم وسط شلوغی نق می زد من هم می چرخیدم اون وسط تا زمان دستم می رسید می پریدم داخل اتاق سیستم رو روشن می کردم جواب ها رو می دادم وسطش داد ملت از بیرون در می اومد که این باز کجا غیب شد باز رفتی سراغ اون اسباب بازیت خاموش کن بیا بیرون! می رفتم تا نق بعدیه گوشیم و باز همین مدلی پیش می رفت. دیشب هم با بچه ها رفتیم بیرون. ظاهرا1شب آرام معمولی بود. نه قهقهه زدیم نه اطرافمون شلوغ بود. خیلی معمولی نشستیم و حرف زدیم و خندیدیم و1لحظه هایی هم سکوت کردیم ولی به من چنان خوش گذشت که در بازگشت به1کدومشون که یادم نیست چی ازم پرسید گفتم ببین من1حس عجیب غریب دارم تمام احساساتم انگار سیم هاش قاطی شدن چنان بهم خوش گذشت که از حال عادیه خوش گذشتن در رفتم معمولا زمان هایی که از چیزی رضایت داریم از خوشی می خندیم ولی من حس می کنم نمی تونم بخندم از بس در حال عشق کردنم الان گریه می کنم. طرف می خواست جزئیات احساساتم رو بدونه که بلد نشدم براش بگم و اون بنده خدا هم در حیرت شیرینش باقی موند.
بچه ها روز و شب قبل و بعد از تولدم یکی از به یاد موندنی ترین تولد هام برام شدن. توصیف و توضیح بلد نیستم فقط اینکه حس می کنم دلم می خواد این1روز و2شب رو از داخل تقویم گذرای زندگی بردارم قاب کنم بزنم توی دل خودم تا ازش رد نشم و واسه همیشه دم دستم و دم نگاهم و دم خاطرم بمونه!
دیشب دیر وقت رسیدم خونه و چنان خسته بودم که ولو شدم روی تخت و جواب آخرین کامنت های تولدم در محله رو دادم و بعدش مثل جنازه خوابم برد تا همین الان که با زنگ تلفن چشم باز کردم و دیدم از دیشب که چشم هام بسته شدن حتی جا به جا هم نشدم و تا خود صبح و تا خود بیدار شدنم همون مدلی که ولو شده بودم موندم!
حرف های با حال بلد نیستم بزنم. توضیحات آنتیک هم ندارم. چیزی ندارم بگم جز اینکه دیروز مال خودم بود. مال خود خودم. و من دلم می خواد باقیه روز های عمرم هم اگر شبیه دیروز و دیشب نمیشن، که طبیعتا نمیشن، چون همیشه زندگی این مدلی به آدم حال نمیده و روز و شب لزوما مکمل هم هستن، ولی هر مدلی که هستن مال خودم باشن. شبیه دیروز. شبیه دیشب. شبیه تمام لحظه های روز و شبی که گذشتن و من حس می کنم عالی گذشتن و تمامشون مال خودم بود!
لازم دیدم بیام و اینجا از تمام اون هایی که چه اینجا چه در گوش کن و چه بیرون از اینجا با ایمیل و واتساپ و بیرون از اینترنت در جهان واقعی بهم تبریک گفتن و برام دعا های قشنگ صمیمی فرستادن تشکر کنم. اعتراف می کنم که بیشتر از حد انتظارم بود خیلی خیلی بیشتر. تصور نمی کردم در خاطر اینهمه خاطره مونده باشم. افرادی که حضور هاشون1عالمه غافل گیری های خوشآیند بهم داد از اون مدل غافل گیری هایی که من دوست دارم خیلی هم دوست دارم. بچه ها ممنونم از تکی تکی تون! از همه و همه و همه تون! اون هایی که بودید ولی اینجا رو شاید نخونید! از شما هم ممنونم! امسال حسابی تبریک بارون و دعا های رنگی بارون شدم. آرزو های رنگارنگی که هر کدومشون اندازه1000تا رنگین کمان رویا های بهشتی برام داشتن و دارن. از همگی تون ممنونم بچه ها! مطمئنم خدا هم این ها رو دیده و با لبخند محبتش تماشاگر دیروز و دیشب من بود و کی می دونه که به چند تا دعایی که از دل های شما ها کادو گرفتم لبخند آمین و اجابت زده! 1حسی بهم میگه تعداد این لبخند های اجابت خدا زیاد بوده. و این یعنی من38سالگیه عالی و مثبتی رو در پیش دارم و این عالیه! ممنونم بچه ها! ممنونم خدای مهربونم! ممنونم خیلی زیاد خیلی زیاد!
گوشیه من1ساعت پریده جلو ولی سیستمم همچنان عقبه. به نظرم ساعت رسمی دیشب1ساعت رفته جلو. و اگر این درست باشه، که هست، الان ساعت9صبحه و اینکه هنوز بلند نشدم هیچ خوب نیست! بدم میاد روز پیش بره و من جا بمونم. باید بلند شم بدوم دنبالش که وایستا اومدم!
خوب دیگه برم که دیر کردم!
بچه ها زندگی خیلی قشنگه! دوستش دارم. زندگی رو و خدا رو و همه شما رو!
شاد باشید تا همیشه! تا انتهای خط زمان! تا ابد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همه چیز نسبتا آرومه!

سلااااام به همگی. بچه ها یعنی اصل احوالتون رو به راهه یا رو به راهه؟ مال من بدک نیست شکر خدا داره خیلی خیلی یواشی یواشی میره به طرف بهتر شدن. بله واقعا داره مثبت تر میشه. کند و آهسته ولی محسوس و داره محسوس تر میشه.
این روز ها عاقل تر می زنم. حواسم جمع تره، به اطرافم دقیق تر و هشیار تر توجه می کنم، بیشتر حواسم به مثبت و منفی های خودم و اطرافمه، کمتر گیج میشم، کمتر مجبور میشم داخل تخت بمونم و بین خواب و بیداری هام شنا کنم، کمتر می افتم، بیشتر حرف گوش میدم، البته فقط1خورده بیشتر، روی مثبت های کوچیک و بزرگ اطرافم دقیق تر میشم و بیشتر حواسم بهشونه، واسه آش پزی زمان و توجه بیشتر صرف می کنم و فقط واسه خاطر اینکه حس و حال زمان صرف کردن ندارم طرف خوردنی های ساده و سریع نمیرم، بیشتر می خندم، فواصل از جا در رفتن هام بیشتر شدن، کمتر ناپرهیز میشم، و با تمام این ها هنوز هم خیلی خیلی شدید دلتنگی ها ضربهم می کنن و1دفعه وسط خنده های بلند بدون اعلام قبلی می زنم به هقهق هایی که میرن تا خطرناک بشن ولی معمولا دیگه نمیشن و1قدم مونده به خطر زورم میرسه که متوقفشون کنم. البته معمولا در این توقف ها تنها نیستم و کمک دارم اما همین که موفق میشم بدون درمون حلش کنم خودش1قدم به طرف مثبته. این رو همه اطرافم می دونن و بعضی هاشون میگن و بعضی ها هم نمیگن.
خلاصه این روز ها خیلی آهسته دارم میرم به طرف مثبت ترِ زندگی. کاش1کوچولو سریع تر بشه.
می دونم که نباید در انتظار التیام کامل باشم. دسته کم نه به این زودی. ولی همین اندازه که بشه با شنیدن1اسم و1محتوا درمون لازم نباشم خودش کلی جای شکر داره. بذار این هم بشه1تجربه و بره توی دفتر تجربه های من. عبرت ها معمولا تلخ هستن ولی حسابی چیز یاد میدن. و من ترجیح میدم درد هام هرچه سریع تر برام عبرت بشن و دیگه اینهمه درد نباشن.
بچه ها یادتونه1دفعه گفته بودم دلم بودن می خواد؟ هنوز هم می خواد و دارم سعی می کنم که باشم. البته نه در جهان اینترنتی. اینجا، همینجا توی هوای آشنای اطرافم و در جهان واقعی. اینترنت رو هم حالا بعدا یادم باشه بهش فکر کنم.
نتیجه از تمام این وراجی ها اینکه من خوبم شما ها چه طورید؟
بله من خوبم و این خوب بودن رو به خیلی ها مدیونم. به دوست هام. عادل، علی، نازنین، یکی، بقیه رو نمی دونم رضایت دارن که اسم هاشون رو بگم یا نه پس نمیگم، و نوکیای شیطون و با معرفت که مطمئنم ناراضی نیست اینجا اسمش رو بگم. آره خود خودت نوکیا. بار ها و بار ها شد که از افسرده شدن صدای تو، من بعد از تماس هات مثل بارون گریه کردم چون حس کردم پایان خنده ها و شادی های تو دیگه آخر خطه. آخر خط من و آخر خط تمام شادی های جهان. به نظرم یکی از افرادی که وحشتناک دلش از غیبت خندیدن هام تاریک شده بود تو بودی. اون لحظه های کزایی من هیچی نمی فهمیدم ولی الان ها دارم می فهمم که چه قدر تلاش می کردی، اینجا پشت خطِ تلفنِ من، و همه جا حتی در جا هایی که نباید چیزی از خودم و هیچ چیزم گفته می شد تو تلاش می کردی که1طوری، هر طوری این ویرانی که زیر آوارش گیر کرده بودم رو درستش کنی. تو یکی از افرادی بودی که به نظرم واقعا دلش، اعماق دلش، از ته ته دلش می سوخت واسه پریسایی که من دلم حسابی براش تنگ شده. تو گوش کردی، شنیدی، فهمیدی و باور کردی. باور واقعی. حتی اگر هم باور نکرده بودی باز هم بودی. با وجود تمام نه هایی که من می گفتم، با وجود تمام راه هایی که به بنبست ختم می شدن، هر لحظه از اون کابوس های بیداری چشم باز می کردم خودت یا1نشونه ای ازت بالای سرم بود که بهم یادآور می شد که هنوز داخل اون هوای آشنای بیگانه1دل باهامه. 1ذهن پریسای دیروزی رو یادشه. 1گوش بازه که بشنودم. 1بینش آماده هست که باورم کنه و1نفر هست که هنوز امیدواره و منتظره و می خواد که دوباره بلند شم و داره با هر وسیله که از دستش بر میاد هر کاری که در توانش هست می کنه تا خنده های این جهان1پای ثابتشون رو از دست ندن و سفیدی ها دوباره برگردن و من واسه همیشه تاریک نباشم.
بقیه دوست های اطرافم اینجا بودن. همینجا در جهان واقعی درست کنارم. خیلی سعی می کردن و هنوز هم سعی می کنن ولی اون ها در جهان واقعی هستن. من رو می بینن. اشک هام رو لمس می کنن. هقهق هام رو می شنون. باهام هستن. از نزدیک و نزدیک دارن می بیننم. دارن می شنونم. دارن می فهمنم و با توجه به دیده هاشون درک می کنن که1کسی در این وضعیت نمی تونه بخواد افرادی که در این لحظه حتی از حالش آگاه نیستن رو فریب بده. اون ها می دیدن و می بینن که این درد واقعا درده. می بینن و کمک می کنن. ولی تو نبودی. اینجا کنارم نبودی. در جهان واقعی دیده های دوست های اطرافم رو ندیدی اما باز هم بودی هنوز هم هستی. با تمام دلت کمک می کردی و با تمام دلت بودی حتی زمان هایی که من اونهمه تند و اونهمه خشن می گفتم نمی خوام که باشی نمی خوام که باشید نمی خوام. نوکیا نمی دونم تا کی می تونی تحمل کنی و متقاعد نشی که من، … ولی امیدوارم که هرگز این طوری نشه. امیدوارم هرگز نظرت عوض نشه و امیدوارم هرگز تردید نکنی به راستیه تمام گفتاری که بار ها و بار ها پشت خط برات ضجهشون می زدم و تو می شنیدی و می شنیدی و باز هم می شنیدی.
ازت ممنونم نوکیا. ازت ممنونم که تاریکی هام رو تحمل کردی و ناخواهم رو ندید گرفتی و هنوز هستی. خوشحالم که اینجایی نوکیا.
این رو به یکی2تا دوست عزیز اینترنتیه دیگه هم باید بگم ولی مطمئن نیستم رضایت داشته باشن. نگرانم که با گفتن اسم هاشون اذیتشون کنم پس نمیگم. یعنی زیاد و واضح نمیگم ولی نمیشه اصلا نگم.
همراه مهربونم! بهت هرگز شبیه نوکیا نگفتم نمی خوام باشی ولی چندان مثبت هم تا نکردم. از شمارشم در رفته چندین دفعه پشت خط، توی واتساپ، شب و روز، باهام حرف می زدی و حرف می زدی و حرف می زدی و من فقط می باریدم. اون شب افتضاح رو یادمه که اون ساعت از شب بیخیالِ خستگی های روزت اونهمه سریع و اون مدلی واسه خاطرم رفتی بیرون واسه لپتابت. یادمه که هرچی کردی اوضاعم آروم بشه نشد که نشد. یادمه که خیالت نبود چه قدر خسته بودی. یادمه که تا خود صبح همراهم بیدار موندی. من باریدم و تو حرف زدی. من باریدم و تو بودی. من باریدم و تو سکوت کردی. من باریدم و تو باز حرف زدی و باز حرف زدی. من تمام شب رو پرپر می زدم و تو همچنان بودی. تمام طول اون کابوس رو در امتداد اون شب تو همراهم بودی! تا خود صبح.
صبح که شد، من دیگه نمی باریدم. تو خسته و خسته بودی ولی خندیدی. اون قدر حرف زدی، اون قدر دلداری دادی، اون قدر خندیدی، اون قدر بودی تا اون شب وحشتناک گذشت و صبح شد. تا مطمئن نشدی که به دردسر نمی افتم حاضر نشدی تماس رو قطعش کنی. زمانی که از خستگی از نفس افتادم رفتی چون دیگه می دونستی نای دردسر درست کردن ندارم.
ما هرگز هم رو ندیدیم و تو همچنان شبیه1دوست جهان واقعی همراهم بودی و هنوز هم هستی. ازت ممنونم. خیلی زیاد ازت ممنونم. تو و نوکیا و خیلی های دیگه اصلا نمی دونید چه قدر خودتون و همراهی هاتون برام با ارزشه. جز دعای خیر و جز ممنون چیزی ازم بر نمیاد در جبران اینهمه معرفت هاتون. و البته1چیز دیگه هم ازم بر میاد. اینکه واسه خاطر شما ها هم شده سعی کنم. خیلی زیاد سعی کنم تا خیلی سریع تر دوباره خودم باشم. پریسای دیروزی. شلوغ مسخره غیر قابل تحملی که از بس خنده هاش بلند و شلوغی هاش زیاد بود داخل بحث های جدی نمی شد تحملش کرد.
این روز ها در جهان واقعی1خورده به اون زمان هام شبیه تر شدم. قابل توجه نوکیا. شیطونی می کنم. البته فقط گاهی و بعدش زودی خسته میشم و اگر داخل شیطونی هام یا شلوغی های اطرافم چیز آشنایی باشه1دفعه می زنم به باریدن ها. ولی نسبت به گذشته بهترم خیلی بهتر. دیگه حواسم هست گیجی ها کی میرن که شروع بشن و می دونم که باید کنترلشون کنم. یعنی خودم رو کنترل کنم که به اونجا نرسه. البته باز هم می رسه و باز هم پیش میاد ولی دفعاتش داره کمتر و کمتر میشه.
هنوز ضعیفم. هنوز دوست های جهان واقعیم به شدت از عواملی که می شکندم عقب نگهم می دارن. هنوز تمام سعیشون رو می کنن که بین من و هر چیزی که بارونی و گیجم می کنه فاصله بندازن. هنوز از اصرار های عادل و علی و نازنین عصبانی میشم و به این بنده های خدا چنان می پرم که بعدش خودم هم باورم نمیشه و از شدت پشیمونی به خودم می پیچم و این طفلک ها صبورانه تحملم می کنن. هنوز این ها پای دیوونگی هام ایستادن. ممنونم عادل! ممنونم علی! ممنونم نازنین! به خدا هر3تایی تون رو خیلی زیاد خیلی زیاد دوست دارم! این قدر که خدا می دونه. ممنونم که اینهمه صبورید. ممنونم که هستید. ممنونم که هستید!
هنوز من دردم میاد. هنوز تاریک می نویسم. هنوز وسط نوشتن هام مثل سیل می بارم. ولی حالا دیگه می دونم که باید تمومش کنم. به خاطر دوست های جهان واقعیم، به خاطر خونوادم و به خاطر شما ها. به خاطر تو نوکیا. و به خاطر تو همراه مهربونم که سکوت شب هات رو به باریدن های بی انتهای من می فروختی. و بلاخره به خاطر خودم. به خاطر پریسا. پریسایی که هنوز زنده هست فقط زیر1آوار تاریک خوابش برده و داخل این جهان بی در و پیکر چند تایی نفر هستن که هنوز می خوانش. دلشون واسه شلوغ کردن هاش تنگ میشه و از اینکه دیگه شبیه گذشته هاش پر سر و صدا نیست و به جای خنده هاش همیشه بارونیه دلتنگ و دلواپسن.
نمی دونم تا کی دلتنگ میشم. نمی دونم تا کی تاریک می نویسم. نمی دونم تا کی با شنیدن اسم ها و خبر های آشنا صورتم خیس میشه. ولی می دونم که با گذشت زمان و تلاش های بقیه و خودم، بعد از اون بارون ها کم کم می تونم بلند تر و بلند تر بخندم. کاش زمانی برسه که دیگه خیالم نباشه. زمانی که بتونم واقعا، نه دروغی، بگم بیخیالش من دیگه خیالم نیست. کاش زمانی برسه که بعد از گفتن بیخیالش، 1دفعه نترکم و روی هیچ شونه ای مثل بارون نبارم! نمی دونم اون زمان کی میادش و اصلا میادش یا نه. ولی مطمئنم که حالا خنده هام نسبت به دیشب هام واقعی تر هستن و امیدوارم که واقعی تر و طولانی تر هم بشن.
دلم خواست این ها رو بگم اومدم گفتم. حالا میرم1خستگی کوچولو در کنم و عصری با رفیق هام بزنم بیرون. می خوام امشب رکورد این3ماه اخیر رو توی مسخره بازی بزنم و بعد از مدت ها دوباره خودم شلوغ اعصاب خورد کن اولی جمعشون باشم. میرم مقامم رو دوباره پس بگیرم. خدا رو چه دیدی شاید1زمانی داخل اینترنت هم دوباره1جایی رو شبیه دیروز هام ترکوندم. خدا می دونه. فعلا امروز و امشب رو عشقه.
بچه ها! عادل! علی! نازنین! نوکیا! همراه مهربون! یکی! بقیه هایی که اسم هاتون رو اینجا نمی برم! دیگه نمی دونم کیه که اسمش جا مونده باشه هر کسی بود خودش بیاد بگه! دوستتون دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
شادی هاتون پر دوام، ایامتون همیشه به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بهت تبریک میگم نگین!

سلام به همگی.
بچه ها خوش می گذره این روز ها من یواشم آیا؟ خخخ! زیاد ذوق زده نباشید اگر خدا بخواد و زنده بمونم دیر یا زود درست میشم.
بچه ها یادتونه خالهم که فوت کرده بود اول پستم چی گفتم؟
زندگی همینه. سیاه و سفید. تاریک و روشن. بالا و پایین.
به نظرم1همچین چیزی بود. حالا هم میگم. همیشه میگم.
این هفته که گذشت هفته تلخ و شیرینی بود. من بودم و ادامه التهاب های این1ماه که پدرم رو رسما در آورد و به نظرم الان دیگه تمام اینترنت بدونن چی شدم. 1زمانی ترجیح می دادم این طوری نشه و هیچ کسی چیزی ندونه ولی الان دیگه خیالم نیست. قابل توجه یکی.
خلاصه من بودم و التهاب هام که تا می رفت ظاهرا فروکش کنه و به ناخودآگاهم عقبنشینی کنه1چیزی می شد و این آتیش رو می فرستاد آسمون و هنوز هم البته همین شکلیه. آخریش هم2روز پیش بود که تمام پریشب رو فرستادم جهنم و تا دیروز ظهر همون طرف ها قدم می زدم و دیروز ظهر بچه ها، یعنی دوست های جهان واقعیم مثل فرشته های نجات به دادم رسیدن و از4دیواریه خونه و از کابوس جهنم بیداری کشیدنم بیرون و بردنم1جای خیلی شلوغ و شلوغ و در حال برگشت از بس شلوغ کردیم الان صدام تقریبا گرفته. سر انگشتی حساب کردم دیدم4ماهی میشه این مدلی شلوغ نکردم. از اسفند94آخ خدا لعنت به اواخر94که اونهمه درد واسم داشت و تا الان هم اثرات نکبتش هست و دیگه دارم مطمئن میشم هیچ مدلی پاک شدنی نیست و دیگه باید نه به زبون بلکه واقعا پاک کردنش رو بیخیال بشم و مثل تمام نشد های عمرم بگم خوب من تلاشم رو کردم نشد دیگه! کاش این طوری نمی شد بچه ها! سر صبحی گریهم در میادش اگر باز ادامه بدم پس بیخیال.
داشتم1چیز دیگه می گفتم بابا!
این هفته تلخ و شیرین بود. شبیه تمام زندگی.
شنبه و1شنبهش رو چندان یادم نیست جز1سری جدل های مسخره که رفت روی اعصاب در دست تعمیرم و زیاد چیزی ازشون خاطرم نیست و خدا رو شکر که نیست.
2شنبه صبح وحشتناک بود. چیزی نمونده بود از ته دلم هوار بزنم که بس کنید دست بردارید دیگه بسه. مجبور شدم شاهد نبش قبر گذشته هایی باشم که مدت هاست خودم خاکشون کردم تا تموم بشن. کاریش نمی شد کنم باید تماشا می کردم. 1کسی، 1آشنای خیلی دور از زمان های بهشتی، 1آشنای بیگانه ناشناس از دیار دیروز های سفید من، 1عزیزِ یواشکی و به شدت عزیز و به شدت یواشکی به این عمل اصرار داشت و من تماشا کردم بلکه خاطرش سبک بشه. سبک نشد. اون ازم پاک کردن خشمی رو می خواست که باعث شد واسه اولین دفعه توی تمام عمرم نفرت واقعی رو تجربه کنم. هرگز به این شدت حس نفرت خالص رو درکش نکرده بودم. حس وحشتناکیه بچه ها. اجازه ندید دوچارش بشید واقعا آتیش ویرانگریه.
خلاصه اون بنده خدا ازم انجام چیزی رو می خواست که از زمانی که یادمه تا بهش می رسیدم تمام منطق و تمام تفکر و تمام عقلانیتم تعطیل می شد و دیگه هیچ کاریش نمی شد کنم. حالا1کسی که از خدا پنهون نیست از شما هم بذار پنهون نباشه که هنوز و هرگز برام معمولی نبوده و نیست، اصرار داشت که من بشنوم، بپذیرم و متقاعد بشم که این خشمم بی محتواست و اشتباهیه و من اشتباهیم. بچه ها می شنیدم و باز هم از شما چه پنهون حرف هم زیاد داشتم واسه گفتن. خیلی هم داشتم. ولی…
-هر ناگفتنی که بشه کلامش کرد رو که نباید گفت پریسا! گاهی بعضی واقعیت ها لازمه واسه خودت باقی بمونن. مخصوصا اگر چیزی رو مثبتش نکنه و فقط آزار بده. فرقی نمی کنه به دوست آزار بفرستی یا دشمن. گاهی ناگفته ها رو ناگفته باقی بذاریم تا درد های خوابیده بیدار نشن.
سکوت کردم. اگر می خواستم هم نمی تونستم. داشتم خفه می شدم. جای هوار زدن نبود.
اون بنده خدا می خواست من متقاعد بشم و من فقط سعی کردم تا صدام رو پیدا کنم و بهش بگم که شدم به خدا شدم به خدا باور کردم من متقاعد شدم.
من گفتم و فایده نداشت. نشد که باورش بشه. نه اون موفق بود در متقاعد کردن من، نه من موفق بودم در جا دادن متقاعد شدنم در باور اون. آخر ماجرا، فقط دلم می خواست فقط دلم می خواست بره بلکه بتونم راحت تخلیه بشم تا نفس بکشم. خدا حفظش کنه نمی رفت که! هرچی می گفتم برو2دقیقه بمونم بعد میام پیش بقیه نمی رفت که نمی رفت. یعنی بچه ها خودمونیم اون لحظه هر کسی دیگه جاش بود پدرش رو در می آوردم از حرص این نرفتنش من داشتم رسما خفه می شدم این شبیه1دونه درخت شمشاد ایستاده بود نمی رفت که نمی رفت. آخرش هم کشید بردم پیش بقیه جمع و من در سریع ترین زمانی که می شد از اونجا بزنم بیرون فرار کردم. از خفقان وحشتناکی که درگیرش بودم فرار کردم به4دیواریه امن خونه و آآآخخخ خدا شکرت که این گوشه جهان در اکثر مواقع واسه تخلیه تمام حس های من امنه! خدایا شکرت!
وسط خواب و بیداری های ناهشیار زنگ های پشت سر هم تلفن بود و نبود.
-اوه بسه! بس کنید! بس کن! می خوام بخوابم! به نظرم حدود های4ونیم بود شاید که دیگه بلند شدم. حواسم سر جاش بود ولی سر گیجه و سردرد جواز بلند شدنم رو هیچ مدلی صادر نمی کردن. اگر پا می شدم و تهوع به این2یار متحد لعنتی اضافه می شد دیگه هیچ راهی باقی نمی موند جز1شب مسخره در جوار نکبت های نجات بخشی که من اصلا دلم نمی خواد گرفتارشون باشم.
بلند نشدم ولی گوشیم رو برداشتم ببینم چی می گفت اینهمه طولانی.
-بیا ببینمت تو حرف حسابت چیه. اوه خدای من نگین!
چندین تا زنگ ازش داشتم. به زور و واقعا به زور پا شدم نشستم. تماس رو زدم و صدای بوق گوشیم پیچید توی سرم و ورود غریب الوقوع جناب تهوع رو اعلام کرد. خوشبختانه نگین بدون اینکه بدونه به موقع به دادم رسید و گوشی رو برداشت.
-الو نگین!
-زهر مار! یعنی زهر مار! یعنی پریسا زهر مار! از صبح تا الان می دونی چند دفعه زنگ زدم بهت؟ معلومه کجایی؟ گوشیت رو جواب نمیدی، خونهت رو جواب نمیدی، اصلا هیچ طوری جواب نمیدی، اصلا زنده ای؟
نفسم در نمی اومد.
-سلام نگین. بگو چی شده؟
-سلام و کوفت! این چه صداییه؟ باز چته؟ نکنه دوباره مریضی!
دلم می خواست داد بزنم. دلم می خواست به تمام جهان بگم. دلم می خواست هوار بزنم بله مریضم دارم میمیرم از همه چیز دارم میمیرم آخه واسه چی آخه تا کی؟
داد نزدم و چه خوب شد که نزدم.
-نه بابا چیزی نیست ولش کن.
-ای بابا پریسا میگم چته؟
-میگم هیچی نگینی ولش کن. بگو ببینم واسه چی زنگ می زدی عزیز؟
-واسه اینکه بهت بگم زمان ترکیدنت تموم شد. از اون هفته داری میمیری زمانش برسه بری به همه بگی همش میگی بذار بگم بذار بگم همین امروز که زمانشه تو غیب شدی.
-هان؟ چی؟ چی گفتی؟
نگین خندید. خنده ای سبک شبیه آواز1000تا پرنده بهار.
-بلند شو به هر کسی دلت می خواد دیگه بگو. رفتیم گروه خون همه چیز درسته امروز ساعت7عقد می کنیم. فعلا فقط عقد می کنیم و فقط خونواده های درجه1از2طرف هستیم و خلاصه پاشو حالا بگو تخلیه بشی تا نمردی.
خدایا! آخ خدایا خدایا واااییی خدایا این خیلی بیشتر از عالیه!
-وایی نگین امروز! یعنی2ساعت دیگه؟ کوفت من هم می خوام بیام!
نگین می خندید.
-خوب پاشو بیا.
خندیدم. بلند و بلند.
-نه عزیز نمیام از همینجا باهاتم. خدایا باورم نمیشه نگینی! خره! فسقلیِ شیطون کوفتی یعنی تو فقط2ساعت دیگه مجردی؟ جدی داری متأهل میشی؟ ووویییییی!
نگین می خندید. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهاری.
-هان چی شد؟ تا2دقیقه پیش که صدات در نمی اومد! می بینم زنده شدی!
-زنده شدم؟ فقط زنده شدم؟ مسخره دارم پرواز می کنم! من الان دارم توی فضای خونه پرواز می کنم بچه دارم پرواز می کنم خره پروااااز!
نگین بلند می خندید. کی بلند شده بودم از جام؟ کی اینهمه سبک می پریدم هوا؟ پس کو اون سر گیجه های وحشتناک کزایی که تمام این1ماه گاهی2روز تمام می بستم به تخت و می فرستادم به جهنم نجات بخش های نکبت؟ چی شد سردرد هام؟ تهوع کی رفت؟ بیخیال ولشون کن الان رو عشقه! نگینیِ کوچولوی من بزرگ شده. اینقدر بزرگ شده که سر کار میره و الان هم2ساعت دیگه عقدشه. داره میشه یکی از ستون های1خونواده! خدایا خدایااا خیلی می خوامت خیلی می خوامت خییییییلی میییییخواااامت!
-وایی! وایی نگینی به خدا من رازداریم واقعا حرف نداره به خدا من نمیگم همه میگن به جان خودم هیچ زمانی نشده رازداری بهم فشار بیاره ولی این1دفعه رو نگه داشتنش وحشتناک سخت بود هنوز هم سخته به خدا فضول نیستم فقط همین1دفعه همین1مورد…
نگین می خندید. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهار.
-می دونم بابا! رازداریت رو هم می شناسم همین1مورد رو داری میمیری جار بزنی خوب برو بزن الان دیگه لازم نیست نگهش داری برو به همه بگو تخلیه بشو داره جونت بالا میاد.
-نگینی نگینی به همه بگم؟ به همه؟ توی گروه واتساپی بگم؟ به هر کسی دلم خواست زنگ بزنم بگم؟ توی سایتم هم میشه الان دیگه بنویسمش؟
نگین می خندید. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهار.
-بگو. بنویس. داشت می مرد الان قشنگ سالم شد مسخره! برو بگو به همه بگو.
گوشی رو که گذاشتم تازه یادم اومد نمی دونم بهش تبریک گفتم یا نه. توی خونه کسی نبود. من بودم و خاطره های دیروز و پایان امروز.
-بهت تبریک میگم نگینی. شیطون کوچولوی مهربون! رفیق با معرفت تاریکی های سال 91لعنتیم! عزیزِ من! عزیزکم.
بعد از1ماه تونستم1موزیک رو مثل گذشته هام بلند گوش بدم و سردرد نشم. موزیک شاد و شاد و شاد چه کیفی داشت شنیدنش! من1ماهی می شد نتونسته بودم موزیک بلند گوش کنم. بخندم. برقسم و حس کنم که زندهم. و اون لحظه داشتم تمام این ها رو دوباره تجربه می کردم و چه حال عزیزی بود!
توی گروه واتساپی جار زدم و سبک شدم. به هر کسی دستم می رسید گفتم و سبک تر شدم. اینجا مهلت نشد بیام بنویسمش تا الان. فقط گفتم به همه گفتم.
-پریسا آخ چیکار می کنی پریسا آخ آخ باز این زد به سرش! خوب بیخیال از این طرف بوم بزنه به سرت موردی نیست این طرفی دیوونه بشو ایرادی نداره روی موج منفی نرو هر کاری دلت می خواد کن. آخ نه هر کاری عجب تو بی مغزی!
فقط می خندیدم. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهار.
-آخ خدا این روانش پریشانه کسی نمیاد ازش تست بگیره و الان، … آخ آخ دستت به راه راست بره دردم گرفت لعنتی!
قهقهه های نزدهم رو فرستادم آسمون. این اتفاق رو دوستش داشتم. خنده های نگین رو دوستش داشتم. این پایان رو واسه این بخش از داستان نگین دوستش داشتم. اون لحظه ها رو دوستش داشتم. زندگی رو دوستش داشتم. خدا رو دوستش داشتم!
نگین اینجا رو نمیاد بخونه ولی من دلم خواست بنویسم. دلم خواست به شما ها بگم. دلم خواست این هوار رو اینجا بزنم. واسه همه شما که دوستتون دارم و چه قدر هم زیاد دوستتون دارم.
بهت تبریک میگم نگین! شاد ترین لحظه ها رو از اینجا تا همیشه برای خودت و جفتت از خدا می خوام. کاش خدا همین الان بگه آمین!
می دونم زندگی شب و روزش با همه. برای نگین هم همین طوریه. اگر جز این باشه که دیگه زندگی زندگی نیستش. ولی خدایا1کاری کن سفید هاش واسه این بچه از سیاه هاش خیلی بیشتر باشن باشه؟ خدایا باشه؟ خدایا می دونم خیلی مهربونی و بهم نه نمیگی. پس سفید هاش رو خیلی بیشتر کن براش باشه؟ من که خنده های دیشبیه نگین رو گذاشتم به حساب جواب مثبتت. می دونم مطمئنم که دلت نمیاد و حالم رو نمی گیری. خدایا خییییلی خوبی خیلی! ممنونتم به خاطر همه لبخند هایی که به خودم و به عزیز هام میدی. ممنونتم که هیچ لحظه ای ازم جدا نیستی. ممنونتم که خدای عزیز من هستی. خدایا شکرت!
بچه ها زندگی قشنگه. حتی توی لحظه های تاریک و خیلی تاریک من! کاش می شد همه چیز الان و درست همین الان درست می شد! کاش می شد که لحظه های تاریک تموم می شدن! کاش می شد که تاریکی ها دیگه می رفتن ولی…
زندگی همینه. سیاه و سفید. تاریک و روشن. بالا و پایین. تمامش با هم. در کنار هم. موازیه هم.
بیخیال. این چندتا خط بالایی رو بیخیال. فقط زندگی قشنگه! زندگی قشنگه قشنگه قشنگه!
ایام به کام.