دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از هر دری چند خط نق!

بچه ها سلام.
وایی خدا آخ اعصابم!
چیزی نیست بابا حل شد.
دیروز گوشیم خشمش گرفت به شدت خشن شد بهم پرید که یعنی چی حالا من بی زبونم تو خجالت نمی کشی اینهمه نرم افزار بارم کردی تازه روت هم زیاده از بعضی هاشون2تا بارم کردی خیالت هم نیست؟ دیگه بسه من قاطی کردم اعصاب هم ندارم حالا نوبت منه حالم جا بیاد با جا آوردن حال تو.
خلاصه گوشیه حسابی از جا در رفت و سر تهدیدش موند و باور کنید چنان قاطی کرد و قاطی شد که تمام دیروز صبح تا بعد از ظهر درگیرش بودم بلکه بتونم1سری اطلاعات ضایع شدهم رو ازش پس بگیرم که موفق نشدم و فقط تونستم یکی از2تا واتساپم رو به1001ترفند از حلقش بکشم بیرون و الان هنوز در شوک به سر می برم.
گوشیم یعنی داخل گوشیم و اطلاعاتش در دست تعمیره. تعمیر گاه ندادمش خودم دارم دوباره رو به راهش می کنم و حرصم در میاد. خوب باز جای شکرش باقیه که، … نمی دونم که چی همین طوری فقط کلا جای شکرش باقیه.
این از این.
اوخ بچه ها دیشب تا حدود های2بیدار بودم داشتم ویرانی های مهمونیه دیشب رو جمعش می کردم بعدش هم که تموم شد شبیه جنازه ولو شدم خوابم برد و صبح ساعت نمی دونم چند چشم باز کردم دستم رو بردم بالای سرم از روی گوشیم ببینم ساعت چنده که دیدم ای واااییی دستم خورده به صفحه گوشیم واتساپم باز شده و تا خود صبح آنلاین واسه خودش گشت خخخ! دفعه پیش که این مدلی شد یکی از رفیق ها بهم می گفت پریسا خداییش دیشب تا صبح آنلاین بودی داشتی چیکار می کردی! موندم چی میگه گفتم هیچ چی به خدا من خواب بودم طرف باورش نمی شد. بیچاره گوشیه من!
بیخیال این هم این مدلی حل شد!
میگم1چیزی! بچه ها واسه چی من ذاتم اینهمه، … اوخ خخخ نمیشه بگمش بیخیال. ولی جدی گاهی خودم در تحلیل خودم در می مونم و به این فکر می کنم که اگر1کسی شبیه خودم به پستم می خورد با چه روشی می کشتمش. به خدا خخخ!
مدت ها پیش1کسی بهم می گفت تو این تواناییه وحشتناک رو دارا هستی که1عقل سالم رو کامل بپاشی شاید واقعا نمی دونی ولی واقعا حرص میدی. اون زمان نفهمیدم و موندم طرف چی میگه. ولی بعدش فهمیدم. زمانی که1دسته کاغذ رو واسه چندمین بار که بهم گفته شد هر جا ولش نکنم رها کردم روی1میز که همه چیز بالاش بود و اون1دسته کاغذ کم مونده بود خیس بشه! اون کسی که معتقد بود من واقعا حرص میدم کفرش در اومد که لعنتی بهت گفتم این چیز ها رو جایی ول نکن! این ها اصله فعلا کپی نداره و اگر از بین بره گرفتار میشیم. بگیر ببرش دیگه هم نبینم جایی بذاریش زمین و بری.
کشیدم عقب و به نشان آتیش بس دست بردم بالا که باشه. باشه باشه فهمیدم.
بعدش هم کاغذ ها رو گرفتم رفتم پی کارم. بچه ها باور کنید فهمیده بودم. فقط نفهمیدم واسه چی شبِ همون صبحی که این ماجرا شروع شد همون بنده خدا با تمام جونش هوار می زد که آآآخخخ خدا1نفر این رو ببره من نبینمش! نه خودش رو نه اون نکبت های توی دستش رو! فقط این رو از نظر من ببریدش تا نزدم اول این بعد خودم رو خاکستر نکردم!
به جان خودم من کاری نکرده بودم. اتفاقا تمام اون روز تا خود شب حسابی بی صدا می رفتم می اومدم دردسر هم درست نمی کردم خیلی هم عاقل بودم! نفهمیدم اون بنده خدا واسه چی حرصی که چه عرض کنم دیوانه شد! خوب تقصیر من نبودش که! خودش گفت بگیر دستت زمین نذارشون! من فقط فرمان بردم! طرف از حرص زده بود به سرش دیگه نشد ازش بپرسم واسه چی عصبانی بود! بچه ها به نظر شما من فرمونش رو بد اجرا کردم آیا؟
احتمالا الان دیگه باید فرار کنم تا شما ها کار ناتموم اون بنده خدا رو تمومش نکردید و نزدید لهم کنید!
به نظرم طرف درست می گفت. گاهی واقعا بد میشم بچه ها! نمی خوام کسی رو از جا در ببرم فقط به نظرم میاد بهم، … گاهی نمیشه من هم داد بزنم. نمیشه معترض باشم. نمیشه چون زورم نمی رسه. اینجا هاست که، …
اون کاغذ های لعنتی رو1کسی گفته بود براش ببرم و من بردم طرف هم کارش که باهاشون تموم شد ولشون کرد روی میز. من از کجا می دونستم؟ جمع حاضر داخل اتاق زیاد بودن و کسی که من حرصیش کردم ناحق و ناروا در حضور تمام اون جمع سرم داد زد و توبیخم کرد که بی نظم و سر به هوام. من خواستم بگم فلانی ازم کاغذ ها رو خواست من بهش دادم تقصیر من نبود ولی بهم اجازه گفتن داده نشد.
-دیگه نمی خوام چیزی بگی. هر دفعه1ولی آخه واسه توجیه خودت توی آستینت داری! فقط حرف نزن این آخه ها رو تحویلم نده که حسابی خستهم کردی!
بعدش هم شلوغ شد و مهلت نشد من از خودم رفع اتهام کنم. نه زورم می رسید با طرف مقابله کنم نه می تونستم اعتراضم رو قورتش بدم. دردم اومده بود از چیزی که در نظرم ناحق بود. نمی شد تحملش کنم. زورم هم نمی رسید که مقابل به مثل کنم. پس فقط، …
البته بعدا هم من هم اون بنده خدا جفتمون از دل هم در آوردیم. کاغذ ها هم رفت1جای امن و دیگه لازم نشد من با خودم حملشون کنم. خدایا چه دور شدن اون زمان ها! یعنی واقعا هم دور هستن! جریان مال شاید6سال پیشه. اون زمان ها رفتن و اون بنده خدا هم همراه زمان رفت و دور شد و الان اندازه دنیا ها ازم دوره! کاش اون شب و شب های شبیه اون شب کمتر اذیتش می کردم! دلم واسهش خیلی تنگ شده! اگر حالا می شد که دستم به دستش می رسید! کاش می شد! چه قدر حرف داشتم باهاش! شاید1کلیدی داشت واسه گره های تاریک من که نمی دونم چه جوری باز میشن! واسه هیچ گرهی هم اگر کلیدی نداشت، جواب دلتنگی های من واسه خودش که می شد! کاش می شد!
دلم خیلی تنگ شده واسهش!
این هم بیخیال.
بچه ها شما ها رو نمی دونم ولی واسه من پیش اومده که گاهی به1نشونه بی ربط به عنوان تنها روزنه یا واسطه به1دیروزِ مثبت یا1خاطره شیرین بچسبم و دلم نخواد ولش کنم چون حس می کنم اگر این نشونه بی ربط رو از دستش بدم دیگه این در کاملا بسته میشه و من هرگز تا آخر عمرم نمی تونم اون عطر آشنا رو حس کنم. گاهی با این نشونه های کوچیک به مشکل بر می خورم ولی رهاشون نمی کنم. کسی بهم می گفت چیزی که می دونی دیگه تموم شده رو باید ولش کنی. نشونه های این مدلی رو اتفاقا بذارشون کنار بذار اون چیزی که گذشته بره به گذشته ها. این طوری ول معطل نگهش می داری. هم خودت رو هم اون گذشته رو که باید بره ولی تو بهش اجازه رفتن و گذشتن نمیدی.
نمی دونم چه قدر متوجه میشید چی میگم. با عرض معذرت حس توضیح ندارم آخه واسه خاطر دل خودم می نویسم. مخصوصا این پست رو. مخصوصا اینجا هاش رو.
خلاصه من1دونه از این نشونه ها رو حسابی بهش گیر دادم. 1بسته کوچیک کمی بزرگ تر از کف دستم که داخلش خوردنیه. چیه بابا راست میگم به خدا واقعا خوراکی داخلشه!
داخل7تا سوراخ مخفیش می کردم که گاهی بر حسب تصادف پیدا می شد و حیرت اطرافیان و داد خودم در می اومد. اون ها حیرت می کردن که هنوز تو این رو نخوردی؟ یا باز کن خورده بشه یا نمی دونم چی. بابا این چه وضعشه؟ و من معترض می شدم که عجب گیری کردم این مگه چه قدر جا گرفته نمی خوام بازش کنم اصلا واسه چی باز افتاد بیرون نمی خوام اینجا باشه بده مال خودمه!
در می رفتم1جای دیگه مخفیش می کردم تا دفعه بعد که دوباره پیدا بشه و شر درست کنه خخخ!
دفعه آخری که از مخفی گاهش افتاد بیرون دیگه شر درست نشد. آخه اطرافم چندان شلوغ نبود. دنبال بسته گل رز خشک می گشتم واسه اینکه بریزم داخل چایی که1دفعه از زیر جعبه جوهر لیمو و جعبه نبات سرید و افتاد توی دستم!
-تا کی پریسا؟ کی می خوایی باور کنی؟ این فقط تویی که یادته. فقط واسه تو اینهمه ارزش داشت و داره. فقط تویی که هنوز از این دریچه فسقلی به پشت سرت نگاه می کنی. باور کن این فقط از طرف خودته.
مطمئن تر از هر زمانی در این چند ماه گفتم:
-می دونم.
این غمگین ترین اطمینانی بود که در خودم می دیدم.
-اگر می دونی پس تمومش کن! این آگاهی رو بچسب و دیگه تمومش کن!
مکث کردم. درست بود. آه کشیدم.
-تمومش کنم؟ باشه. باشه!
-از این باشه ها نمی خواد بگی. واقعا تمومش کن!
آه کشیدم. آه کشیدم!
-باشه. باشه. باشه!
دلم نمی اومد بازش کنم. 1قطره اشک یواشکی چکید روی نایلونش. دستی که دستم رو از کشیدن نایلون واسه باز کردن بسته متوقف کرد.
-نه! این کار رو نکن! گفته بودی1دوستی داری که از این ها خیلی دوست داره. همیشه هم بهت میگه. بیا همین طوری باز نشده ببر بده بهش. خوشحال میشه. تو هم، … پریسا! این اشک ها چیه! واقعا گریه می کنی؟
آه نکشیدم. حرف هم نزدم. فقط سر تکون دادم.
-آره. آره!
این اولین باری بود که در جواب این پرسش نه نگفتم. داشتم گریه می کردم. دستی که دستم رو گرفته بود. شونه ای که پناه اشک هام می شد. صدایی که حرف می زد.
-پریسا! تو دیگه بزرگ شدی. خیلی بزرگ تر از اون که جهان اطرافت رو شبیه نوجوون ها ببینی. به دلت باید خیلی بیشتر از این ها چیز یاد بدی. از دل گذشته، ببین گاهی بعضی چیز ها رو ما واقعا نمی خواییم پیش بیاد ولی پیش میاد و اتفاقا به دست خودمون هم پیش میاد بدون اینکه بدونیم. به هر حال اتفاق می افته و حتی اثبات اینکه ما خواهان و آگاه در این پیشآمد نبودیم کمکی نمی کنه. گاهی ویرانی ها دیگه هیچ طوری شبیه اولشون نمیشن. اینکه چی این ویرانی رو به بار آورده دیگه تفاوتی نمی کنه فقط اینکه دیگه درست نمیشه و باید این رو بپذیریم. حرف خیلی میشه بزنم ولی الان واسه تو هیچ حرفی فایده نداره که بگم. خودت تمامش رو می دونی. خودت جوون تر های اطرافت رو نصیحت می کنی. پس دیگه گفتن نداره. چیزی که شده دیگه شده. درست هم نمیشه. پس بیخیالش بشو. 1حرکتی به خودت بده! از این نشونه ها خلاص بشو و بگو این هم گذشت. این بستهت رو هم بازش نکن! تا محتویات داخل این تموم بشه تو هم باهاش تموم میشی. این رو بده به اون دوستت واسه خودت1بسته دیگه بخر. اصلا ولش کن من خودم1بسته می خرم تو فقط این که توی دستت گرفتی رو بفرست بره! پریسا! آخه فایده این اشک ها چیه! لطفا دیگه بس کن!
بسته رو لمس کردم و گذاشتمش داخل1نایلون که در اولین دیدار بدمش به دوستم. سرم رو گذاشتم به شونه های پناه و گریه کردم. به هقهق های1نفس و خطرناک نرسید ولی گریه بود. از جنس عصر های جمعه. از جنس هوایی شدن های دلم. از جنس دلتنگی واسه چیزی که هرچی بیشتر ازش گذشت مطمئن تر شدم که فقط1خواب بود. خوابی که تعبیر نداشت و من خواب بودنش رو باورم نمی شد.
هنوز دوستم رو ندیدم. هنوز بسته کوچیکم پیشمه. هنوز آه می کشم. گریه می کنم. بدون هقهق. بدون سرفه. بدون گیجی های بی توقف. فقط خیلی معمولی و خیلی دلتنگ هنوز گریه می کنم. نمی دونم زمانی که این بسته از دستم دور بشه بهتر میشم یا نه. فقط می دونم که دیگه باید بیدار بشم. از اون خواب شیرین بی تعبیر باید دیگه بیدار بشم و باور کنم هرچی مژه هام رو به هم فشار بدم دیگه ادامه خوابم رو نمی بینم. آخه دیگه ادامه نداشت. تموم شد! کوتاه بود! گذشت و تموم شد و حالا دیگه نیست. نه خودش، نه تعبیرش، نه نشونه هاش. جز1بسته کوچیک، کمی بزرگ تر از کف دستم، که باید بفرستمش بره. بره تا من بیدار بشم. تا خواب های شیرینم بتونن دور بشن و برن به گذشته ها. جایی که باید باشن. تا باور کنم خواب تموم شده و دیگه بیدارم.
کاش هرچه زود تر این خواب از سرم بپره! خودش، حسش، هواش!
ایام به کام.