صبح3شنبه.
موج دوم کلاس ها هم عاقبت رسید. فردا جلسه دومه. و من عاقبت بدون کتاب بریل رفتم سر کلاس. درس دارم و اومدم اینجا به نوشتن. نوشتن دلم می خواد ولی نه از این مدلی هاش. دلم1نوشتن حسابی می خواد که نه زمانش هست نه تمرکزش. حرف زیاد دارم ولی بلد نیستم بنویسمشون. حالا می فهمم اون هایی که بهم میگن خوش به حالت می تونی بنویسی ما پر از حرفیم ولی نمی تونیم بنویسیمشون چه حسی دارن. این روزها من پر از حس هایی هستم که دلم می خواد می شد می نوشتمشون ولی نمی تونم. این مدل نوشتن ها، از مدل همین که الان دارم می نویسم این روزها برخلاف گذشته آرامش بهم نمیدن. شاید1زمانی بتونم.
دلم خیلی تنگ میشه اینروزها. گاهی هم یواشکی متوقف میشم و آهکی هم می کشم ولی سریع بلند میشم ادامه میدم. زمان نیست. من دیر کردم. زمان واسه توقف ندارم.
استاد کلاس آیلتسم آخر جلسه اول گفت تو بمون کمی حرف بزنیم. نشستم تا بقیه رفتن. از چگونگی یاد گرفتن هام پرسید. دلواپس کتابی بود که زیر دستم نداشتمش. می خواست کمکم کنه. گفت ببین من بهت آبانس نمیدم خیال هم ندارم باهات راه بیام ولی واقعیتش اینه که شرایط تو با بقیه تفاوت داره و اینکه کتاب هم نداری. هر کاری که از دست من بربیاد و در یاد گرفتنت کمکت می کنه بهم بگو. در یاد گرفتنم نه در نمره گرفتنم. عالیه! بدم میاد از این راه اومدن های لعنتی. کلی خاطرم از استاد جمع شد. بعدش هم چون ترم اول و جلسه اولم بود و چیزی از قواعد اون مرکز و اون کلاس ها نمی دونستم، استاد تک تک مواردی که جلسه بعد از ما انتظار داشت انجام بدیم رو واسم شمرد و گفت این ها رو می خوایی چه جوری انجام بدی؟ دونه دونه می گفت و می پرسید این رو چیکارش می کنی؟ براش توضیح می دادم که حلش می کنم. رسید به1بخشی که ما باید بنویسیم و بدیم به خودش. گفتم من می نویسم ولی شما نمی تونید بخونیدش. گفت با تلگرام واسم صدات رو بفرست. گفتم اون شفاهی میشه املاش رو شما نمی بینید. گفت پس بنویس بفرست. گفتم می تونم ایمیل کنم. واسه چی پرینترم رو یادم رفت؟ می شد واسش پرینت بگیرم. حالا فردا ببینم اگر ایمیله به هر دلیلی به دستش نرسید از جلسه بعد پرینت واسش ببرم. خلاصه گفت باشه پس ایمیل کن. و باز هم خلاصه در کمال خوشبختی از طرف من، این بنده خدا اصلا از اون هایی نیست که به نفع ندیدن هام کوتاه بیاد و من چه قدر این مدل آدم ها رو دوست دارم! راست میگم واقعا دوستشون دارم. تمام تکلیف های کلاس رو چون دفعه اولم بود برام گفت و توضیح داد که همه رو در کلاس بعدی از همه کلاس از جمله من می خواد. ایمیل رو امروز صبح واسش فرستادم. خدا کنه خیلی خرابکاری نکرده باشم! دم آخر ازش پرسیدم استاد من کجای داستانم؟ گفت جلسه اول که هنوز نمیشه چیزی گفت ولی طبق1براورد کلی و اولیه که ازت داشتم، تو زبانت خوبه. سطحی که اومدی نشستی سطح خوبیه و من هرچند هنوز دقیق ندیدم و نمی تونم قطعی بگم اما احتمال میدم تو بهتر از سطحی باشی که نشستی. تکلیف ها رو1شنبه شب و دیروز انجام دادم و دلواپسم که نکنه چیزیش جا مونده باشه. حالا مونده خوندنی هاش و خلاصه آماده کردن و مکالمه کانون و پرسش های مکالمه و دید زدن تمرین های کانون و آماده کردن اسپیکینگ واسه کلاس آیلتس فردا و، … اوه خدا چه قدر کار مونده کنم و اینجام!
از کلاس که اومدم سبک تر از زمانی بودم که می رفتم. گوشیم زنگ خورد. کسی از آشناهای نمی دونم چی، خیلی رفیق، خیلی نزدیک، خیلی همراه، بله خیلی همراه. بعد از سلام های معمول از کلاسم پرسید. تعجب کردم. انتظار نداشتم کسی از بی نام ها کلاس هام رو خاطرش باشه اون هم اینهمه دقیق. من10دقیقه نمی شد اومده بودم خونه. تعجبم رو نگفتم. طرف خط به خط کلاسم رو حسم رو و اوضاعم بدون کتاب رو پرسید و من گفتم و گفتم. کلی تشویقم کرد. خیلی بیشتر از حد انتظارم. و من، … نخندیدم. به جای حس رضایت بغض تلخی رو می خوردم که پایین نمی رفت. سکوتم طول کشید و طرف تا جایی که امکان داشت نشکستش. نادیدهش هم نگرفت. سکوت کرد. سکوتی که1جوری بود. نه از اون مدل هاش که انگار کسی پشت خطت نیست. نفس هاش رو می شنیدم و آهی که سعی می شد کنترل شده باشه.
-پریسا! تو حرف نداشتی. حرف هم نداری. مطمئنم که عالی پیش میری. از چیزی که تصور می کنی واسه تو آسون تره. باور کن. من که باورت دارم تو هم خودت رو باور کن و مثل تیر برو. همین الانش می تونی در ترجمه های ساده به من کمک کنی. راستی کار نمی خوایی؟ درصد میدم ها!
نفس هام کوتاه تر می شدن. سکوت.
-پریسا! می فهمم.
سعی کردم.
-چی رو می فهمی دیوونه! دارم حال می کنم از تشویق هات خخخ بگو باز بگو از بس همه به درس و مشقم خندیدن عقده ای شدم1خورده تشویق کن حالم جا بیاد.
کلمه های آخرم رو به زور پرت کردم بیرون. صدام شکست. نفس هام شکست. دیگه نمی شد حرف بزنم.
-پریسا! می فهمم. به جان خودت می فهمم. دلت می خواست این ها که من بهت میگم رو یکی دیگه بگه. اگر به من باشه واقعا هم جاش بود که بگه. خیلی هم بیشتر از این. تو شایستگی دریافتش رو داری.
چه قدر نفس کشیدن سخت بود!
-پریسا! گوش کن! اون هم میگه. به وقتش میگه. نمی تونه نگه. تو می تونی به جایی برسی که نگاه های اطرافت قادر به ندیدنت نباشن. اون هم چاره ای نداره جز اینکه ببینه و بگه. خودت رو اذیت نکن. هر بینشی لیاقت درک کردن نداره. ازش توقع بیشتر از این نداشته باش. نمی تونه. ولی1روزی که دور هم نیست دیگه ازش برنمیاد که نبینه. اگر نگه نگاهش و سکوتش میگن. فقط اون زمان دیگه تو اون قدر بالا پریدی که نمی شنوی. حالا نوبت اونه که دیر برسه.
نفس کشیدن داشت غیر ممکن می شد. چه قدر دلم تنگ بود! چه قدر! خدایا چه قدر دلم، …
به صدای آرومی که از پشت خط کلمه ها رو آهسته آهسته به ذهنم تزریق می کرد، مثل خونی که از داخل سرنگ در جریانی بی توقف و1نواخت اما آروم وارد رگ ها میشه، بی حرف گوش کردم و گوش کردم. چه خوب بود که ازم انتظار جواب نمی رفت. نمی تونستم. فقط می شنیدم. نفس هام سخت جریان داشتن. بعدش آهسته آهسته آسون تر شد. نمی دونم چه قدر طول کشید که عادی شد. با نفس های آرام و عمیق و چشم های کاملا باز گوش می کردم و چه قدر دلم تنگ بود! خدایا! این دلتنگی رو از لیست احساسات خط بزن. بدجوری تلخه.
همچنان از گوشه کنار به وسیله افراد معدودی که به پریدن هام امیدوارن به شدت تشویق دریافت می کنم. صداهای تمسخر و انکار خیلی بیشتر و بلندتره ولی مشوق ها همچنان هستن. اون ها نمیگن من در هر حال کنارتم اما هستن. اون ها هستن و با تمام وجود واسه بردم هوار می زنن. شاید تعدادشون اندازه انگشت های1دستم هم نشه. مادرم، برادرم، آشنای خیلی همراه، و، … دیگه هیچ کس. هی چرا هست! یکی فراموش کردمت معذرت می خوام. دیشب نشستم7تا ایمیل آخریت رو دوباره خوندم. مسخره هست ولی حسش مثبت بود دلم تمدید و تکرار خواست خخخ دوباره خوندمشون. ممنونم ازت. هی راست میگم ایمیل هات دیشب حالم رو خیلی بهتر کرد.
واقعا هم اندازه انگشت های1دست نشدن خخخ. ولی بودنشون در سکوی تماشا از ته دله. کاش بتونم رضایت از پیروزیم رو در صداهاشون بشنوم! خدایا کمکم کن!
خدایا8گذشته باید برم درس بخونم. هی دلم1صبحانه خطرناک می خواد از اون هایی که بعدش2دستی دلم رو می چسبم و به خودم فحش میدم. شاید بزنه به سرم و سفارش بدم بیاد چون نه زمان آماده کردنش هست نه حسش. شاید هم با1قهوه تلخ عزیز سر و تهش رو بستم تا زمانی دیگر خخخ. این شب ها تردمیل پر. این روزها کلاس آواز پر. تفریحات معمول و مخصوص و نامعمول و نامخصوص پر. این روزها کلا جز درس و کلاس زبان تقریبا همه چیز پر. خدا به خیر کنه خخخ.
راستی1چیزی! من1دوست جدید پیدا کردم. یاکریمی که از در باز بالکن میاد داخل و از بالای سرم پرواز می کنه و از پنجره باز آشپزخونه میره بیرون و سکتهم میده خخخ. از دستم در میره و باید مواظب باشم نترسونمش. مادرم میگه عاقبت این میاد داخل و1زمانی که حواست نیست می خوره به پر و پات و حسابی می ترسوندت. در رو باز نذار دختر سکته می کنی. من ولی درها رو باز می ذارم. اتفاقا از اون زمان بیشتر درها رو باز می ذارم و سعی می کنم مواظب تر باشم که اگر اومد داخل کمتر بترسه. کاش1زمانی بیاد روی شونهم بشینه و اجازه بده نازش کنم. بدجوری خوشم میاد ازش. کاش بمونه!
احتمالش میره که1سفر در پیش داشته باشم. خودم و مادرم و خونواده برادرم. هنوز قطعی نشده ولی1دفعه دیروز عصر از طرف برادرم حرفش شد و مادرم هم گفت اگر کار و کلاس این یعنی من اجازه بده باشه هستیم. براش توضیح دادم که اگر هم من نتونستم اون باید بره ولی مادرم گفت تاریخی که کلاس نداشته باشم رو در نظر می گیرن. خخخ مادرم از مرخصی از کلاس هام حرفی نزد. درسم واسه مادرم از کل زندگیم حیاتی تره. خدایا! خدایا خواهش می کنم. من این بنده خدا رو خیلی اذیتش کردم خیلی. اجازه نده این دفعه نا امید بشه. کمک کن تا به تلافیه تمام خطاهایی که رفتم این دفعه دلش رو شاد کنم! خدایا به خاطر خودم. به خاطر مادرم. به خاطر مادرم!
اگر رفتنی بشیم آخر شهریوره. بدم نمیاد که بشه. یعنی واقعیتش خیلی هم خوشم میاد که بشه خخخ. این به سفر مشهدی که بچه ها رفتن و من واسه خاطر کلاس هام نرفتم و به اردوی اون هفته که بچه ها رفتن و باز هم من به خاطر کلاس هام نرفتم و دیگه به نمی دونم چی در خخخ.
خدایا دیییرم شد من جدی رفتم. رفتم به خدا این دفعه دیگه رفتم. این رو بعدا می فرستم روی آنتن نمی دونم کی فعلا زمان ندارم باشه واسه بعد. قبلش باید1سرک به پشت صحنه محله بزنم. دوستش دارم. کاش، … بیخیال. من رفتم. حالش رو ببر.
برچسب: خدایا کمکم کن!
کمی فراتر از پریشانی!
صبح1شنبه.
خیلی زمانه اینجا نیومدم. این روزها ترسناک شدم. دیوانه وار درس می خونم. درس می خونم و باز درس می خونم. هنوز هم به نظر خودم کم می خونم و باید خیلی بیشتر بخونم. شبیه ماشینی شدم که هرچی سرعت میره ارضا نمیشه و می خواد پرواز کنه و نمی تونه و حالش بده.
دیروز ترم جدید شروع شد. آخر کلاس رفتم استاد ترم پیشم رو دیدمش. باید باهاش حرف می زدم. باید در مورد اینکه از نظرش کجای کارم ازش می پرسیدم. باید بهش می گفتم حاضره بهم تدریس خصوصی کنه تا سریع تر پیش برم یا به فکر1معلم خصوصی دیگه باشم. باید ازش می پرسیدم تدریس خصوصی می تونه کمک کنه سریع تر برم و جهش بزنم یا نه. همه رو جویده و خلاصه پرسیدم. شمارهش رو داد که بعد زنگ بزنم بهش. دیشب نزدم. هم خواستم فکر کنه و هم9به بعد تا دم11داخل جلسه تیمتاک بودم نشد. امشب باید حتما بهش زنگ بزنم. دیروز کامل نتونستم براش توضیح بدم. میگه عجله نکن ولی من عجله دارم خیلی هم دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
این عینکه جمعه ام رو خراب کرد. همه می گفتن به کارم نمیاد خودم هم می دونستم و نرفتم واسه تستش ولی، … تستش اون روز یعنی پریروز جمعه توی شهر من بود. مدت هاست که می دونم این چیزها دیگه به من کمک نمی کنن ولی، … ولی، … اه لعنتی ولی، …
زیادی به خوردن علاقه مند شدم. ولی هرچی می خورم معده ام نق می زنه و درد می گیره و پیچ می خوره. باید برگردم به زمان پرهیزهام معده ام معترضه.
باید این شب ها که1دفعه می زنه به سرم و هوای چیز خوردن از جا می پروندم بیخیال گشنگی بشم ولی نمیشم. حسش نیست. روانم درد می کنه حوصله تحمل گشنه موندن رو دیگه ندارم. شبیه اون عصر جمعه یعنی پریروز که بیخیال نشدم. باید عاقل تر می شدم و می گفتم بیخیالش ولی، … شبیه بچه ها قهر کردم انگار. عینک مسخره! واسه چی نمی شد من باهاش ببینم؟ واسه چی من نمی بینم؟ واسه چی نورها از زندگی من رفتن بیرون؟ واسه چی من این شب ها این روزها خر شدم؟ چمه؟ چه دردم شده باز؟ دلم می خواد شعر بگم حسش نیست. یعنی حسش هست ولی نمی فهمم واسه چی نمیشه تمرکز کنم روی کلمه ها. تا میام متمرکز بشم اون دلیل یواشکی کزایی که باعث میشه بخوام شعر بگم یواشکی سرک می کشه وسط تمرکزم و گریهم رو درمیاره. باورم نمیشه. من و این مدل خریت های خرکی! مگه میشه آخه؟ واسه چی آخه؟
ولش کن بذار مثبت ها رو بنویسم. اون هفته3شنبه رفتیم بیرون. من بودم و1بود و آخ خدا چیکارش کنم این شماره نداره الآن چی بنویسم جای اسمش؟ خخخ3تا بودیم. حرف زدیم، ماجرا داشتیم، و خخخ هم خندیدیم هم خوردیم هم خخخ به من که خوش گذشت. اون2تا رو نمی دونم.
پریشب2برام متن فرستاد. جوابش رو فرستادم. همیشه یعنی گاهگاهی2برام متن می فرسته و گاهگاهی جوابش رو می فرستم. پریشب بعد از جواب من صدا برام فرستاد که این متن ها رو ننویس خوب نیستن. محتوای متنه غمگین بود خخخ. جوابش رو مدل دیوونه خودم فرستادم و چرت و پرت گفتم. خیلی پیش3بهم زنگ زده بود جواب ندادم. دلم نمی خواد پشت خط حرف بزنم همین مدلی پیامی خوبه. هی خسته شدم از بس درس خوندم مخم ترکید اه لعنت!
شب جمعه هم همین مدلی شدم. رفتم سفارش خوردنی دادم. به جهنم. گشنم بود.
سرم1کوچولو سنگینه ولی درد هنوز نمی کنه. به جان خودم کار عوضی نکردم فقط درس خوندم حرص هم1کوچولو بی خودی خوردم ولی خیلی کم و قهوه هم نه امروز نخوردم و دیگه نمی دونم چه غلطی کردم که حالم اینهمه جفنگه. کاش درست بشم بدم میاد اینجوری.
امروز تا اینلحظه نرفتم تیمتاک. دیروز هم نرفتم جز زمان جلسه که رفتم و بعدش هم سریع زدم بیرون سر درسم. دفعه آخری که بین بچه ها موندم کی بود؟ به نظرم عصر جمعه بود که رفتم تیمتاک. بچه ها داشتن شیطونی می کردن. من دلم می خواست باهاشون باشم ولی حس شیطنت نداشتم. حس تماشا هم نداشتم. رفتم1جای خلوت تنهایی. فقط اسم ها رو داخل لابی می دیدم و انگار همین اندازه واسم بس بود. حس شلوغ کاری نبود. این عینک خخخ. دلم می خواست شبیه بچه ها به1کسی در موردش نق بزنم. به خدا می دونم این حرکتم خیلی مسخره هست. خل شدم حالا درست میشم.
دیروز هم جلسه اول کلاس زبان این ترم بود و هم کلاس آواز. استاد زبان این ترم، … چه فرقی می کنه کی باشه من در هر حال باید سفت بخونم. بدجوری می خوام زبانم قوی بشه. بدجوری حس می کنم اینهمه سال رو باختم. از این حس باخت و این حس جا موندن به شدت بدم میاد. مادرم گفت15سال از برنامه هاش عقبش انداختم با سستی ها و نافرمانی هام. درست گفت. تأییدش کردم. گفتم خریت کردم مادری اشتباه کردم. گفت بله کردی ولی از اینجاش دیگه نکن. سفت چسبیدم به درس.
باید چندتا زنگ بزنم ولی نه حالا. به استاد ترم پیشم، به داییم، به، … دیگه کی؟ این مدل درس خوندن داره روانیم می کنه. به شدت درگیرم و1جور مسخره ای نمی تونم از کتاب هام جدا بمونم. دیروز رفتم1کوچولو ولو بشم دیدم حالم داره از شدت استرس بد میشه1دفعه شبیه فنر از جام پریدم بالا رفتم کتاب آوردم ولو شدم شروع کردم خوندن همون شکلی دستم روی کتاب بود خوابم برد. بعدش باز پریدم و دیگه نشستم روی تخت و بیخیال ولو شدن شروع کردم خوندن. حس می کنم زمان با سرعت سرسام آور میره و من باید خیلی سریع تر باشم و نیستم. خیلی سریع تر. اندازه سال هایی که تلف کردم. باید برسم و نمیشه.
بچه ها جمعه میرن بابلسر از طرف کانون. گفتن اگر میایی خبر بده. گفتم باشه ولی نمیرم. خبر هم ندادم. اونجا هم1صبح تا غروب اگر این مدلی دلواپس باشم دیوونه میشم تا برسم خونه. شلوغی های بچه های از همه مدل کانون رو دلم نمی خواد. گردش های آرام و آشنا رو دوست دارم. از جنس گردش3شنبه گذشته. من بودم و2تا آدم که هم آشنا بودن و هم فقط2تا نه بیشتر. تعداد کم بود و افراد آشنا بودن و آرامش برقرار بود و حتی در جفنگ گفتن هامون هم با هم همگام تر بودیم و، …
دیشب3تلگرامی بهم پیام داد که1زمان بذار بریم بیرون و چه بی معرفتی و بریم بیرون و تو خیلی بی معرفتی و درس واسه چیته و تو خیلی بی معرفتی و، … داخل تلگرام باهاش خندیدم ولی بیرونه رو گفتم نیستم. نمی خوام. گردش دلم می خواد ولی، …
واسه چی من اینجام درس باید بخونم آخه! داخل جلسه تیمتاک چندتا وظیفه موند روی دستم باید زمان و البته تمرکز پیدا کنم سریع انجامشون بدم و خاطرم جمع بشه تا برگردم وسط کتاب هام. خدایا1کاری کن بتونم بجنبم! خدایا این جا موندنم بدجوری اذیتم می کنه حاضرم کلی بپردازم و زمان از دست رفتم رو پس بگیرم. زمان که عقبکی نمیره کاش بتونم خودم رو برسونم. باید به جایی که الآن می شد باشم برسم. خدایا چه مدلی برسم الآن هوار می زنم. مادرم اون طرف داره داخل تلفن دنبال1کسی می گرده که به سؤال های گیاه داریش جواب بده. درخت هاش1چیزیشون هست نمی دونم چی و می خواد درستشون کنه. من حس می کنم نفس کشیدن داخل این هوا گاهی برام سخت میشه. بیشتر از پیش سخت میشه. از این سریع تر چه مدلی میشه رفت؟ واسه چی من1جوون25ساله نیستم؟ واسه چی تا1ساعت درس می خونم خسته میشم؟ خدایا دارم روانی میشم باید با1کسی حرف بزنم نمی دونم کی واسه چی من این طوری شدم؟ تیمتاک؟ نه فایده نداره. 1؟ نه حوصله نداره زمان هم نداره. مادرم؟ نه توی هوای هواهای من نیست حق هم داره. یکی از بی نام ها؟ نه اون ها هنوز نمی دونن جریان چیه. فقط به1و اون همراه3شنبه ای گفتم چی داره میشه. جز این2تا به هیچ کسی نگفتم هنوز. به هیچ کسی و هیچ کسی.
مادرم کلافه تلفن رو ول کرد. جوابش رو نگرفت. میگه کسی بلدش نیست و حرصیه. رفت سر تمرین سنتورش. راستی سنتور یا سنطور؟ حسش نیست ببینم ولش کن بذار همین مدلی باشه. خدایا چه مدلی زبانم خیلی قوی بشه؟ چه مدلی میشه خیلی سریع خیلی قوی بشم؟ آخه چی شد که اینهمه غفلت کردم؟ من این مهارت کثافت لعنتی رو لازم دارم. الآن لازم دارم. نمی خوام5سال طول بکشه من دیگه تحمل ندارم این آشغال عوضی رو الآن لازمش دارم.
نمیشه. چندتا نفس عمیق و تنفس.
اومدم. این طوری بهتر شد. دسته کم این لحظه. باید بس کنم. باید بلند شم برم1کاری کنم. زنگ بزنم. سرچ بزنم. باید1کاری کنم که حس کنم زمان رو از دست نمیدم وگرنه تا عصر به از اون سردردهای ترسناک می افتم. داره11میشه. خدایا کمکم کن. من رفتم.
2شنبه شب. امروز انجمن نرفتم. سرگیجه. آخ از دست این سرگیجه. خیلی ازش نترسیدم. من کم خونم. پیش از این خیلی اذیتم نمی کرد فقط گاهی سردرد و از این دردسرها ولی حالاها اذیت می کنه. در اون گاهی ها سست میشم و سرگیجه و سنگینی بیچارهم می کنه. و سردرد. شکر خدا این دفعه این مورد خیلی شدید نبود. دیشب و امروز1خورده داشتم ولی نه به شدت دفعه های پیش. عوضش تا از جام پا می شدم، مخصوصا امروز بعد از ظهر، جهان شروع می کرد با دور کند چرخیدن. حالا که دلیلش رو می دونم و نمی ترسم کمتر اذیت می کنه. فقط امروز هرچی زور زدم دیدم در خودم نمی بینم رفتن رو. دلم گرفت از غیبت کردنم ولی چاره ای نبود. حس می کردم، حس می کنم، خستگی3برابر شدید تر داره فشارم میده به تخت و آخ خدا چه خستهم! باید درس بخونم بلد نیستم فردا شب کلاس دارم خدایا!
فیلم50درصد زندگی رو دیدم. اون رفیقه چه رفیق خوبی بود! طفلک! شب آخر که فرداش آدام جراحی داشت یواشکی چشم هام خیس شدن. حس وحشتناکی داشت. می فهمیدمش. گریه کردم. یواشکی. بدون صدا. در نقش خواب. لحظه ای که آدام درمونده به وحشتش باخت گریه کردم. خوشحال شدم که نتیجه عملش خوب بود. اگر از دست می رفت بیشتر گریه می کردم. خدایا از این شب آخرهای وحشتناک به هیچ کسی نده!
همراه سرگیجه هام1چیزهای دیگه ای هم میاد که من اصلا موافقشون نیستم. دلم، …
تیم تاک محله حسابی شلوغ کرده خخخ! اگر زمان شب نشینی ها این برقرار بود چه قیامتی می شد! حس می کنم1چیزی این وسط، … تیز شبیه تیغ درخت نارنج، سرد شبیه یخی که روی زخم بی حس شده بذارن، داغ شبیه آتیشی که به عضو یخزده بزنن، حس می کنم1چیزی این وسط، … این اشک ها کی اومدن که نفهمیدم؟ حس می کنم1چیزی این وسط، … تلخ شبیه اشک، اشکی که یواشکی و بی توضیح بیاد و متوقف نشه، حس می کنم1چیزی این وسط، … یعنی هیچ کسی این رو حس نمی کنه؟ هیچ کسی؟ حتی1نفر؟ کسی نیست؟ هیچ کسی؟ نمی تونم ادامه بدم چند لحظه تنفس.
برگشتم. تنفس تموم شد. برگشتم ولی همچنان حس می کنم1چیزی این وسط، … خدایا! خدایا! خدایا!
خوابم میاد. شدید. سردمه امشب. جدی سردمه. دلم می خواد گوشیم رو بردارم و… دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد می شد حرف می زدم. دلم می خواد بگم که حس می کنم1چیزی این وسط، … دلم می خواد می شد بگم. از ته دل. دلم می خواد حرف می زدم. دلم می خواد می شد بگم سردمه. به خدا سردمه به خدا به خدا سردمه. دلم می خواد بگم حس و حالم چه قدر، … دلم می خواد حرف می زدم. کاش می شد! یعنی واقعا هیچ راهی نیست؟ هیچ چی؟ خدایا من باورم نمیشه. اشک های بی معرفت1کوچولو مهلت بدید آخه! دلم می خواد حرف می زدم. دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد حرف بزنم ای خدا آخ خدای من! ای خدای من!
بیخیال. به قول1آشنا این قبر که سرش خودم رو خاکی کردم مرده داخلش نیست. بد نیست1خورده آدم باشم و بیشتر از این خاکی نشم. فایده نداره. باید بفهمم. می دونم و زمان هایی شبیه این نمی فهمم. لعنتی! آخ لعنتی! باز از جا در رفتم! لعنتی! آخ خداجان لعنتی! فایده نداره. واسه چی به خورد باورم نمیره این فایده نداشتن ها؟ واسه چی نمی فهمم این رو؟ واسه چی فرمت نمی کنم اون نکبت رو؟ واسه چی تمومش نمی کنم این هوای لعنتی رو؟ واسه چی ای خدا واسه چی آخه؟ خدایا من احمق رو باش که سر چیچی وا دادم امشب! واقعا که! کار با1دونه شکلک دیوونه راه نمی افته1عالمه شکلک جنون. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
بیخیال. امشب که هوای درس و بیداری کلا پرید. کاش خر نشم دست بردارم از سر خودم و گوشیم! بیخیال. بیخیال. بیخیال! خدا هست. می دونم که هست. من به حضورش مطمئنم. به بودنش مطمئنم. من به عدلش مطمئنم. خدا هست! من بهش مطمئنم! منتظر می مونم. اگر این جهان نشد اون طرف منتظر می مونم. من صبور نیستم. نق زیاد می زنم ولی صبرم زیاده. منتظر می مونم. تا ابدیت منتظر می مونم. خدایا حواست هست؟ می بینی؟ می شنوی؟ من منتظرم. تا هر زمان که باشه و بشه من منتظرم. نه یادم میره نه بیخیال میشم. فقط منتظرم. فقط منتظرم!
دیگه نمی خوام بنویسم. حالم مثبت نیست. می خوام حرف بزنم. کاش می شد. کاش می شد! کاش می شد! من رفتم1گوشه ای از دست این سرمای کزایی به گرمای خیال و اشک و ای کاش های آتیشی پناهنده بشم. بلکه امشب این انجماد سپری بشه. امشب، این شب ها، بد مدلی حس می کنم1چیزی این وسط، … دیگه نمی تونم. شب به خیر!
عشق؟؟؟ !!!
سلام. حس مقدمه نیست. اینجا حس رعایت هیچ چی نیست.
عشق چیه! چه مدلی میشه تعبیرش کرد! آیا این درسته که هر نکبتی در هر گوشه دل پیش میاد اسمش رو بذاریم عشق؟ بیچاره عشق!
ولی جدی در تفسیرش وا موندم. مدت ها بود به این فلسفه ها نوک نمی زدم. حالا هم نمی زدم اگر، …
به حس1طرفه ای که1آدم بالغ رو به جایی از جنون می رسونه که دست به خودکشی بزنه میشه گفت عشق؟ من نمی دونم. واقعا نمی دونم. طرف رو تا جایی که از شدت خواهندگی خودش رو به در و دیوار بزنه درکش می کنم. ولی اینکه از شدت خواهندگی بخواد با ارزش ترین داراییش رو، یعنی جونش رو ببازه و راستی راستی واسه این باختن اقدام کنه رو نمی فهمم. نه تقبیحش می کنم نه تشویقش می کنم فقط واقعا نمی فهممش. در سنین نوجوانی این حس رو شاید درک می کردم. الان هم اینکه1نوجوون دست به همچین عمل وحشتناکی بزنه رو شاید بتونم بفهمم. جهان از نگاه نوجوون1مدل دیگه هست. شبیه نگاه خودم در نوجوونی. شبیه نگاه تمام نوجوون ها در دوران نوجوونیشون. ولی اینکه1فرد بالغ همچین اقدامی کنه و توجیهش هم این باشه که از عشق1آدم دیگه اون هم در حالی که می دونه این حس2طرفه نیست دیگه نمی خواد زنده باشه برام غیر قابل درکه. امروز در این سن و این جایگاه از عمرم برام غیر قابل فهمه.
در تب و تاب زنده موندن طرف جای این حرف ها نبود. ماتم برده بود به ناکجا و مونده بودم چی شده. بی نهایت آدم آروم و سر به راهی بود. همه اطرافیان می دونستن خاطر خواهیش شدیده و همه هم می دونستن این حس2طرفه نیست. کسی حرفی نمی زد. جای گفتن هیچ حرفی نبود. تمام این داستان فاش بود و دیگه نقطه تاریک نداشت که بشه در موردش حرف زد. همه انگار داستان رو همون طوری که بود پذیرفته بودن. فاش، سرگشاده و بی پایان.
و1دفعه خبر اقدام عجیب این بنده خدا مثل بمب داخل تصورات آشنا ها ترکید. به نظرم همه کم و بیش شبیه من مات شدن. البته من معاف بودم از هر چیزی ولی بقیه باید1کار هایی می کردن. باید1حرف هایی می زدن. باید1هم دلی هایی می کردن. باید1ابراز آمادگی واسه کمک اگر کمکی بود می کردن. باید اعلام حضور می دادن. و من معاف از اینهمه ماتم برده بود. حتی زمانی که خواهر طرف می خواست جهنم خدا رو روی سر معشوق بی حس و بی عشق و حال نازل کنه من از دژ حیرتم در نیومدم چیزی بگم. بعد از من مقام دوم حیرت مال طرف مقابل این عشقه بود. بنده خدا وا رفته بود. خواهر طرف مشت بارونش کرد و این هیچ چی نمی گفت. به گفته بینا ها دست های خودش رو بغل زده بود و مات مونده بود به رو به رو و تکیه به دیوار وا رفته بود و در جواب آتیش خشم خواهره شبیه مجسمه مونده بود و آخر کار بعد از متهم شدن و فحش خوردن داشت مشت می خورد که کمک از جایی که انتظارش نمی رفت رسید و1دشمن خونیه دیرین از بین حیرت بقیه واسه نجاتش اقدام کرد.
-عه عه چیکار می کنی ولش کن دیوونه این ضربه ها رو باید پیش از این توی سر خواهرت می زدی که خریت نکنه نه حالا. این رو کردی کیسه بکس حرصت که چی؟ برو1جایی تخلیه شو بیا اینجا بیمارستانه!
حواس ها تازه بعدش جمع شد. و من همچنان در حیرت این ماجرا بودم. واقعیتش هنوز هم در حیرتم. آخه چه طور ممکنه؟ مگه نه اینکه آدمیزاد در وجودش قدرت تعقل و تفکر هست؟ پس این تعقل کجا غیب میشه زمانی که1آدم بالغ به همچین دلیلی مرتکب همچین اقدامی میشه؟ من نفهمیدم. شاید هرگز هم نفهمم. در حال حاضر که نمیشه از کسی این ها رو بپرسم. نمی تونم هم در خودم نگه دارم پس اومدم اینجا نوشتم بلکه کمی از حیرت و فشار میلم به درک کردن و فشار حاصل از ناکامیه ندونستن هام کم بشه.
من فقط تماشا کردم بدون اینکه بفهمم. حیرت ها رو. تشویش ها رو. ناباوری ها رو و خشم رو و التهاب و درد رو. این وسط سکوت عجیب طرف مقابل رو هم نمی فهمیدم. دلم می خواست سر در بیارم از حس و حالش. چش بود؟ پریشون بود؟ پشیمون بود؟ عذاب وجدان داشت؟ از چی؟ از اینکه عشقی به طرف نداشت؟ گناه کرده بود آیا؟ یعنی تقصیر داشته؟ چه تقصیری؟ اون بار ها با طرف صحبت کرد. خیلی عاقلانه و منطقی باهاش حرف زد و حرف زد و حرف زد. همه می دونستن. همه تأییدش می کردن. حتی1قدم کج نرفت که بگیم طرف رو بسته خودش کرده که اذیتش کنه. پس تقصیرش کجا بود؟ خواهره واسه چی به این شدت و اونهمه اطمینان متهمش می کرد؟ اون واسه چی سکوت کرد؟ تمام داستان رو از اول در سکوت طی کرد. هر دفعه که خواهره منفجر می شد سکوت می کرد. کلا بی صدا ماجرا رو همراه ما طی کرد. بعد از مشت هایی که روی سینهش نشست از دردش آخ نگفت. زمانی که هدف جیغ و هوار و فحش و اتهام بود1کلمه هم واسه اعتراض و حتی واسه دفاع از خودش حرف نزد. لحظه ای که دشمنِ در اون لحظه نجات دهندهش از خشم ضارب خلاصش کرد از نجاتش نه شاد بود نه غمگین. از دست خواهره حرصی نبود. از اینکه دشمن خونیش از له شدن نجاتش داده بود خاطر جمع و متحیر نبود. از اینکه بقیه بهش می گفتن کسی مقصر نمی بیندش خاطر جمع نبود. کلا انگار نبود. حرفی نمی زد و این سکوتش ادامه داشت تا زمانی که نجات دهنده اون لحظهش بین تشویش همه زد روی شونهش و دستش رو آهسته کشید که از دیوار جداش کنه. توی سر همه و همه1چیز می چرخید.
-الانه که این1چیزی بهش بگه اون هم تلافیه کل داستان های تلخ عمرش رو بپاشه به این و این2تا منفجر بشن و این دفعه1نفرشون اون یکی رو می کشه.
واسه خاطر همین تصور هم بود که من نفهمیدم چه مدلی از جام کنده شدم و به خودم که اومدم با تمام زورم آماده جدا کردنشون بودم تا ضرب ماجرا رو با نفله شدن خودم بگیرم. ولی این طوری نشد. سکوت شکست و چه متفاوت با تصور همه.
-بیا از اینجا بریم بیرون. اطراف این خراب شده همیشه جا واسه نشستن داره. بجنب!
سکوت. سکون. سنگین و تلخ و تاریک.
-نشنیدی؟ بهت گفتم بجنب!
بدون اینکه بخوام و اصلا بدونم چیکار می کنم و اگر اتفاقی پیش بیاد اصلا به چه دردی می خورم دست انتقال دهنده رو گرفتم و همراهشون راه افتادم. طول کشید تا به خودم اومدم و فهمیدم اون هم دستم رو چسبیده و لازم نیست من حواسم رو جمع کنم که ازشون جا نمونم. و نفهمیدم که بقیه هم دلواپس و منگ چند تا رو فرستادن که در صورت بروز انفجار دسته کم بتونن اطلاع بدن.
1جای آروم واسه نشستن. زیر سقف. داخل فضای بسته و امن1بوفه شاید. خوشبختانه راحت پیدا شد. سکوت. سکون. همچنان تلخ. از جنس مرگ.
-هی تو! انتظار که نداری لیوانت رو من واست بالا ببرم! بگیر دستت دیگه!
همچنان سکوت! داشتم، داشتیم نگران می شدیم.
-ببین! تحمل روانکاوی کردنت رو ندارم اینجا هم جاش نیست چیزی به زور به خوردت بدم پس به حوصله من رحم کن مثل آدم لیوانت رو بگیر دستت و محتویاتش رو قورت بده تا اینجا نقش موزاییک ها نشدی.
سکوت، صدا ها، هوا، شب، شیر کاکائوی داخل لیوان، همه تلخ بودن. بوی تلخ درد و شب و انتها. دلم می خواست از خواب بپرم. بیدار بودم و چه واقعیت تلخی بود این بیدار بودنم!
-جایی نرو. اینجا هستیم تا دست1نفر بسپرمت2تایی از اینجا برید. دلیل نداره تو اینجا باشی. برو خونه و اونجا هیچ کاری نکن. فقط بخواب. حضور تو اینجا نه واسه خودت فایده داره نه واسه اون ها. خواهره رو که دیدی.
سکوت عاقبت ترک برداشت.
-لازم نیست بهم بگی حقم بود. خواهره گفته باز هم میگه.
-من نمیگم. واسه اینکه موافق نیستم. خواهره بی خود میگه. این اصلا تقصیر تو نبود.
درصد حیرت زیادی بالا بود. اندازه به شدت از جا پریدن من و حبس نفس شنونده از شدت حیرت. من که ندیدم احتمالا چشم هاش هم گشاد شدن. خوب به هر حال همگی بیدار شدیم.
-واقعا؟ این طور خیال می کنی؟
-نه خیال نمی کنم. مطمئنم. این اتفاق نباید می افتاد ولی حالا که افتاد تو در پیش اومدنش تقصیر نداشتی. اون آدم هم همون اندازه عقل و مغز داشت که همه آدم های سالم. خواهره هم می دونه فقط الان حالش خوش نیست. باید اضافه ظرفیت اعصابش رو1جایی تخلیه کنه. باید1متهم دم دستش باشه. بعدا می فهمه.
آهی که انگار بعد از مدت ها آزاد شد.
-و این احتمال هم میره که هرگز نفهمه.
-در اون صورت مشکل خودشه و باید باهاش کنار بیاد. اگر هم نخواد بفهمه مقصرش تو نیستی. هیچ قانونی نمی تونه متهمت کنه که به دلیل ازدواج نکردن با عاشقی که بهش حسی نداشتی فرستادیش طرف خودکشی. همون طور که این اتفاق اگر برعکس پیش می اومد کسی نمی تونست دختره رو سرزنش کنه که واسه چی اجازه دادی1دیوانه به خاطرت خودش رو از زندگی بندازه. خواهره هم اگر نخواد بفهمه مشکل خودشه.
-اینهمه نامهربان نباش! اون درد داره!
-بله درد داره ولی درد داشتن عذر موجهی نیست واسه اینکه بخواییم بقیه رو زیر غلتک دردمون له کنیم. اتفاق خیلی بدی بود من واقعا متأسفم. ولی تو بی تقصیری. تو هم اندازه من و بقیه واسه خاطر چیزی که پیش اومد متأسف باش ولی بدون حس تقصیر. الان هم بلند شو همراهم بیا از این جهنم بریم بیرون تا همراه برادرت بفرستمت بری خونت.
-اگر بخوام برم خودم می تونم.
-نه نمی تونی. الان پشت فرمون نشستنت1جنازه میده دست من و اگر چیزیت بشه من صد درصد مقصرم.
-نمی فهمم. تو چی میگی؟
ولی من داشتم می فهمیدم.
صدایی که داشت خش بر می داشت همراه حضرت تجربه بهم می فهموند داستان چیه. شاید طرف هم داشت می فهمید.
-آخ لعنتی! چی به خوردم دادی؟
-دلم می خواد زهرمار به خوردت می دادم ولی نه الان. الان فقط خوابی. پاشو!
-من بیدارم.
-مطمئن باش خیلی بیدار نمی مونی. ببین اگر اینجا خوابت ببره میگم فوت شدی بیان ببرنت سردخونه. بجنب! ابدا دلم نمی خواد بغلت کنم ببرمت.
-من نمی تونم خونه باشم.
-اینجا هم نمی تونی باشی. اون هم الان. تو20دقیقه بعد کاملا خوابی تفاوتی هم نمی کنه کجا باشی. پاشو!
-میشه1خورده دست از سرم برداری؟
-دلت می خواد روی زمین بکشمت؟ گفتم بجنب!
جای حرف نبود. وسط این گیرواگیر خندم گرفت. خنده ای که نیومده اشک رو آزاد کرد. اشکی که انگار یادش رفته بود سدش رو بشکنه و بزنه بیرون. بعد از من خیلی ها یادشون اومد که اشکی هم واسه آزاد کردن دارن که به شدت منتظره فوران کردنه. اشک ها آزاد شدن. باریدن ها شدید شدن. و بعد نوبت صدا ها بود. صدا هایی که آهسته آهسته سد سکوت ها رو می شکستن و از مهار در می رفتن و سخت می شد پایین نگهشون داشت. شب مزخرفی بود. از باقیش جز در پرده مه چندان چیزی خاطرم نیست. ترتیب اتفاق ها و حرف ها و اشک ها و صدا ها رو خاطرم هست ولی در هم و پریشون شبیه انعکاس های نامنظم و پوشیده در طنین. فقط خاطرم هست که شب مزخرفی بود.
بعدش هم1سری اتفاق مسخره افتاد که به شدت دلم می خواد اینجا بنویسمشون. دلم می خواد اینجا بنویسمشون و بعد این پست رو رمزدار کنم ولی نمیشه. می ترسم بعد ها رمزش رو بردارم و باز بذارمش. دلم می خواست می تونستم این ها رو اینجا ننویسم. دلم می خواست ظرفیتم بالاتر از این ها بود. اینجا اون اندازه که من دلم می خواست مخفی باقی نموند. الان افرادی هستن که میان اینجا و می خونن. دلم می خواست اینجا مخفی باقی می موند تا بتونم راحت و بیخیال بخش های تاریکِ ورودِ بقیه ممنوع رو بنویسم. آخه من حرف خودم توی دلم جا نمیشه. عجیبه و جفنگ. راز از هر کسی نگه می دارم فقط کافیه بهم بگن به کسی نگو. نمیگم. ولی حرف خودم رو اگر نگه دارم انگار1چیزیم هست. یا باید به1کسی بگم یا باید1جایی بنویسم و خلاصه باید1کاریش کنم. همین اندازه رو هم نباید می نوشتم ولی نشد. واقعا نشد. دلم می خواد بیشتر بنویسم. دلم می خواد اینجا داد بزنم. دلم می خواد هوار بزنم که واسه چی عدالت بنده های خدا به من که می رسه ته می کشه! دلم می خواد اینجا معترض بشم عربده بزنم از ته دل عربده بزنم که تقصیر اون آدم نبود که عاشق عاشق خودش نشد. تقصیر کسی هم نبود که اون معشوق عاشق نبود. آخه واسه چی طاوان1طرفه بودن این عشق کزایی رو1نفر سومی باید بپردازه؟ آخه خدا بیا تقصیر این سومیه رو بهش بگو بلکه بفهمه که آهان اینجا غلط اضافی کردم مقصر شدم پس تقصیر داشتم. آخ لعنتی! آخ خدایا لعنتی!
بیخیال جفنگ میگم حال جسمم1خورده زیادی خوش نیست. قفسه سینم این هفته زیادی سنگین بالا پایین می شد الان خیلی بهتره. حرف زیاد دارم ولی از رمز گذاری بدم میاد به شدت بدم میاد و… دلم می خواد بیشتر بنویسم ولی نمیشه. مچ دست راستم رو با مچ بند بستم و نوشتن واسم1خورده سخته. نتونستم دردش رو از مادرم مخفی کنم. دید و فهمید. در جواب دلواپسی هاش براش توضیح دادم که واسه خاطر استفاده زیاد از مچ دستم حالا1خورده درد دارم و… مادرم شدتش رو فهمید. نتونستم کاریش کنم. مثبتش اینه که مجبور نیستم واسه مخفی موندنش از مچ داغونم کار بکشم و اگر درد گرفت آخ گفتنم رو قورتش بدم. حالا آشکارا دستم رو بستم و راحت میگم آخ! خدایا من تا کی باید بگم آخ؟ آره خسته شدم خسته شدم حرفیه؟ حرفیه؟ من خسته شدم از آخ گفتن ها حرفیه؟ اه لعنت!
بیخیال. احتمالا این رو پاکش کنم. اگر هم بفرستمش فردا پشیمون میشم. خدایا کمکم کن!
سلام به همگی.
خواستم این رو رمزی کنم و رمزش رو هم متفاوت بزنم ولی نکردم. شاید تا زمان انتشارش باز نظرم عوض بشه. شاید اصلا منتشرش نکنم. شاید جایی جز اینجا ببرمش. شاید هم تا آخرش دق کنم یا از شدت منگی و اگر دست بده هقهق ولش کنم دیگه ننویسم!
این حرف ها مزخرفه. 1کسی از این کابوس افکار پریشون نجاتم بده!
بچه ها! با تردید هاتون چه معامله ای می کنید؟ شده تا حالا پیش بیاد برای شما؟ شبیه امروز من؟ امروزه لعنتیه من؟
شده تا حالا پیش بیاد که به کسی یا چیزی تردید کنید که به شدت براتون مهم باشه بفهمید تصورتون غلطه؟ شده فکر درستیه تردید هاتون اذیتتون کنه به اندازه ای که…
اگر پیش بیاد چه معامله ای می کنید با خودتون؟ تردید هاتون؟ دلتون؟ خاطره هاتون؟ امروز هاتون؟ بچه ها! اگر نشه رفعش کنید کجا در میرید از دستش؟ از دست تردیدی که شبیه موریانه پدر مختون رو در میاره؟ چیکارش می کنید این پریشونیه لعنتیه نفرین شده رو؟
به چه زبونی میشه قانع کرد حس لعنتیه مزاحمی رو که پرده ها از نظرش رفتن کنار و مردده بین اون چیزی که دیروز دیده بود و باور داشت و چیزی که امروز داره می بینه و نمی خواد که باور کنه؟ نگید بیخیال میشیم اگر مورد واسهتون خیلی با ارزش باشه چی؟ اگر مهم باشه چی؟ اگر عزیز باشه، اگر بهش یقین داشته باشید، اگر ترجیح بدید رو در رو نباشید ولی در باور خودتون به درستیش معتقد باشید، اگر باور داشته باشید که خوب من این اواخر مثبتش رو خیلی ندیدم ولی نیت خیر بوده و حالا با دیده هاتون با شنیده هاتون با تحلیل هاتون مردد شده باشید چی؟ اگر به خاطر ارزشی که واسهتون داره نشه بگید بیخیالش و رد بشید چی؟
چه جوری خلاص بشم از این تردید عوضی؟ بیخیال بشم؟ بگم این هم1تجربه؟ چیزی نگم؟ هوار بزنم؟ دست طرف رو بچسبم بگم بیا حرف بزنیم صاف ازش بپرسم؟
کاش می شد من حرف بزنم! کاش می شد سرم هوار می زد کاش فحشم می داد کاش توبیخ می شدم که نفهم روانی آخه تو خجالت نمی کشی این رو توی سرت راه میدی اصلا حواست هست در چه موردی به کی تردید کردی روت میشه؟ کاش می شد ولی در عوضش می شنیدم و می فهمیدم این تردیدم این تردیدم اشتباهه اشتباهه اشتباه!
خدایا من فقط لازم داشتم تا بگه پریسا بی مغز احمق ! این مزخرفی که داخل سرته واقعی نیست من این طوری نمی بینم این طوری نمی خوام این طوری نیستم تردیدت اشتباهه تحلیلت اشتباهه هر جفنگ بی خودی که هر مدلی رفته داخل سرت اشتباهه این ها هم دلیل هاش!
بچه ها به خدا دل کورم یقینم باورم منطق احمقم رضایت می داد حتی اگر می دونستم می دیدم می شنیدم که این گفتار خیلی هم صادقانه نیست فقط فقط خدایا فقط، …
نمی خوام باور کنم این دریافت جدید رو! بچه ها نمی خوام باور کنم نمی خوام باور کنم این رو خدایا دلم نمی خواد باور کنم این رو! چه مدلی از دستش خلاص بشم چه مدلی از دست این باور خلاص بشم با چی فراموش کنم تمام این ماجرای نکبت تاریک رو!
خدایا کمکم کن خدایا کمکم کن من این رو نمی خوام خدایا کمکم کن!
دیگه نفسم بالا نمیاد نمی تونم میرم1غلطی کنم میرم به جهان گیجی های عمدی مهمونی میرم جهنم بلکه خوابم ببره یادم بره شاید فردا که بلند شدم برم سر کار این هوا از سرم پریده باشه شاید کهنه شده باشه شاید بشه که در جریان زندگی فراموش کنم فراموش کنم فراموش کنم خدا کاش فراموش کنم تا زمانی که بتونم زهر واقعیت داشتن این احتمال عوضی رو تحمل کنم تا زمانی که اون قدر کهنه بشه که بتونم براش1دل سیر گریه کنم و بعدش بگم خوب آخرش که باید می فهمیدم این هم1تجربه و چه قدر گرون و چه قدر تلخ!
ولی خدا من هنوز باورم نمیشه باورم نمیشه با این باور لعنتیم که توی کتش نمیره با این چه معامله ای کنم آخه؟ نمیشه درست باشه نمیشه نمی تونم نمی خوام باور کنم نمی خوام!
گریه! کاش بیادش! کاش بتونم! آخ خدا دیگه بسه دیگه نمی تونم کاش بشه امشب تا مرز بی خودی از خودم گیج بشم!
خدایا کمکم کن!
این روز ها مدلم اینه!
سلام به همگی.
بچه ها هوا اینجا داره یواشی یواشی میره رنگ پاییز بشه. به نظرم موافق نباشم ولی بابا زمان توقف نداره. هرچی التماسش کردم1خورده یواش تر برو فقط خندید و دستم رو گرفت و گفت بیا باباجون جا می مونی بیا بریم جلو از پاییز رد بشیم بریم طرف1بهار دیگه! چی می شد بهش بگم آیا؟
این روز ها داخل خیال های در همم انگار سمساری راه افتاده. همه چیز پیدا میشه خخخ! از خیال های منفی و مثبت بی سر و ته بگیر تا افکار دردسر سازی از مدل اسمش رو نبر که نه اینجا میشه بگم نه هیچ کجای دیگه که گرفتارم می کنه!
از بس حرف واسه گفتن دارم بزنم موندم اول به چی گیر بدم و این تراکم باعث میشه کلا سری موضوعات توی نظرم رو بیخیال بشم. من همیشه همین مدل دیوونه بودم هنوز هم هستم. مثلا کتاب خوندن دوست دارم ولی اگر1دفعه1دسته کتاب گیرم بیاد هیچ کدوم رو نمی تونم بخونم و می بینی6ماه گذشت من اصلا پوشه کتاب ها رو باز نکردم آخرش هم حذفش می کنم بدون اینکه خاطرم بیاد چی داخلش بود و حذف شد ولی اگر همون کتاب ها تکی تکی برسه دستم مثل بچه آدم میرم می خونمش و واسه کتاب بعدی نق می زنم. شکلک بسیار دیوونه با ابعاد متعدد از دیوونگی های معمول و غیر معمول.
در همه موارد همین مدلی هستم. فیلم ها و کارتون هایی که دوستشون دارم، وظایفی که باید انجامشون بدم و حتی کار هایی که عشق می کنم از انجام دادنشون.
واسه همین هم میرم به سایت آقای عباسی می گردم1سری کتاب که دلم می خواد بخونم پیدا می کنم فقط1دونهش رو دانلود می کنم می خونم بعدش میرم1دونه دیگه دانلود می کنم و همین طور تا آخر.
مادرم حسابی سرما خورد و رسما داغون شد. به نظرم عاقبت ازش دریافت کنم این جناب ویروس رو که امیدوارم خدا نسلش رو ببره1جای دیگه. هنوز که نگرفتم ببینم کی ویروسه خاطرش میاد به من گیر بده!
امروز زده بود به سرم رفتم تقویم برداشتم تمام تعطیلات خودم از مهر تا آخر اسفند رو شمردم57روز شد. هرچی گشتم3روز دیگه پیدا کنم بشه60تا رند در بیاد نشد. شکلک دیوونه بسیار نامتعارف.
این گوشی هم هر2دقیقه1دفعه نق می زنه از جنس اعلام پیام های واتساپی و میره که حرصم رو از اعماق انجماد بکشه به سطح ولی هنوز موفق نشده. به توضیح رفیق وفادارم جناب ایسپیک گوشیم که خدا ازم نگیردش، فعلا از جایی یا کسی که لازم باشه پیامش رو باز کنم بخونم چیزی نیست پس لازم نیست بلند شم ببینم حرف حسابش چیه. حس واتساپ باز کردن که اومد مکالمات باز نشده رو هر کدوم1دفعه باز می کنم دوباره می بندم خوانده نشده ها از آک بودن در میان و میشن جزو خوانده شده ها و حله. سر جمع5دقیقه هم زمان نمی خواد پس نق های گوشیم رو بیخیال اون پیام ها هم بذار جمع بشن تا همه رو1جا باطلشون کنم خیالی نیست.
شکلک شونه بالا انداختم یعنی به جهنمِ تاریک که از نظرت نامتعارفم. این مدلی دلم می خواد باشم درست همین مدلی.
دیروز در آرامشی از جنس بی حسیه هرچی شد به جهنم، واسه مادرم جریان اون خرید آخریم رو گفتم. بنده خدا مونده بود چی بگه. موافق نبود موافق هم نیست ولی قبلش در مورد منطق و حریم و1سری مزخرفات دیگه اون قدر گفتیم و گفتیم که اگر بهم معترض می شد زیر تمام تأیید های این چند روز اخیرش می زد درضمن من هم کار خودم رو کرده بودم پس دیگه حرفی واسه گفتن نبود ولی ایشون در عین حال گفت که شخصا با این مدل ماجرا ها موافق نیست و نیست و نیست و این چیز ها کلا درست نیست و نیست و نیست و آرامشی که این مدلی کسب بشه تلقینیه و واقعی نیست و اصلا آرامش نیست و درست نیست و…
عادل1دفعه وسط ماجرا زنگ زد و بحث قطع شد ولی حالا مادرم می دونه و من هم نمی فهمم واسه چی عجیب دلم گرفته از اینهمه بد بودن خودم در حق مادرم. همیشه گفتم که برادرم فرزند بهتری واسهش بود کاش من هم می شد شبیه برادرم می شدم برای مادرم. برای خونوادم و برای خدا. اون دلش هم از مال من پاک تره. به نظرم خدا بنده هایی از مدل برادرم رو به بد جوهر های پدرسوخته ای شبیه من ترجیح بده. کاش می شد من هم شفاف و سر به راه بودم! کاش می شد!
از بچگیم که خاطرم میاد همیشه پدرسوختگی داخل خونم می چرخید و گاهی چنان ناکسی هایی به سرم و در عملم ظهور می کرد که خداییش از هیچ بچه ای نمی شد تصورش کرد.
مثلا نمی دونم واسهتون گفتم یا نه که1دفعه همه بزرگ تر های فامیل از خاله ها گرفته تا زن دایی و خلاصه همه خونه مادر بزرگه جمع بودن ما بچه ها هم بودیم نمی دونم چه مراسمی بود داشتن لوبیا و سبزی و از این چیز ها پاک می کردن و خمیر رشته درست می کردن و از این تشکیلات واسه به نظرم آش پختن داخل1مراسم و ما بچه ها هم طبق معمول مشغول شیطنت و اذیت کردن بودیم و با لولیدن زیر دست و پای بزرگ تر ها پدرشون رو در می آوردیم. این وسط من زد به سرم که تلافیه خاطرم نیست چه دردی رو سر یکی از پسر دایی هام در بیارم. شاید هم اصلا تلافی در کار نبود و فقط شیطون به جلدم رفته بود که اذیتش کنم و1تفریحی کنم که در جریانش چند نفر در1زمان اذیت بشن و من به چند تا چیز1جا بخندم.
به بچه ها گفتم بیایید از این3تا پله که می خوره به حیاط بپریم پایین هر کسی بلند تر پرید برنده. اون طفلکی ها هم قبول کردن و هرچی مادر هامون گفتن نکنید من بچه ها رو پر می کردم و بچه ها هم از خدا خواسته همراهم زدن به دل خطر. به اون پسر داییه طفلکیم که واسه پیاده کردنه هدف منفیم در نظرش گرفته بودم گفتم مجتبی تو کم می پری داداش هات و پسر خاله ازت می برن بیا من کمک کنم زیاد بپری. نوبتت که شد لب پله ها وایستا من میام پشت سرت1چیزی بلدم کمکت می کنه از همه بیشتر بپری. اون طفل معصوم هم باورش شد کلی هم ذوق کرد و گفت باشه.
خلاصه نوبتش شد و رفت لب سکو که بپره وسط حیاط من هم رفتم پشت سرش گفتم حالا من می شمارم هر زمان گفتم3تو با تمام زورت بپر. بچه ها نفس ها رو حبس کرده بودن1نفرشون هم تردید نکرد که تو می خوایی چه غلطی کنی! بچه های معصوم که شبیه من نبودن. شفاف بودن و فرشته.
زن دایی وسط حیاط نشسته بود روی حصیر1مجمعه خیلی گنده گذاشته بود جلوش پا هاش رو دراز کرده بود2طرف مجمعه داشت1عالمه حبوبات پاک می کرد حسابی هم خسته شده بود. حبوبات زیاد بود و مجمعه بزرگ بود و این بنده خدا نفهمیدم واسه چی ظرف جدا نگرفته بود و داخل همون مجمعه حبوبات پاک شده رو می فرستاد1طرف و سنگ ریزه ها رو جدا می کرد می ذاشت1گوشه دیگه مجمعه و حبوبات پاک نشده رو هم داخل همون مجمعه کوه کرده بود و خلاصه تمام کارش داشت داخل همون1مجمعه پیش می رفت. خیلی طول کشیده بود ولی داشت پیش می رفت.
خلاصه! من پشت سر مجتبی ایستادم و اون آماده پریدن و مطمئن از برنده شدنش داشت از هیجان دیوونه می شد. طوری که خودش حس نکنه دست گذاشتم پشت لباسش و شمردم. 1، 2، 3. و درست زمانی که اون پرید من هولش دادم پایین!
مجتبی نپرید. پرواز کرد. خداییش خیلی بیشتر از پرش بقیه رفت ولی به جای اینکه عمودی روی پا هاش بیاد پایین افقی اومد پایین و صاف هم ولو شد وسط مجمعه مادرش و تمام زحمت های از صبح تا اون لحظه مادرش در1ثانیه به باد رفت و حبوبات داخل مجمعه اعم از پاک شده و پاک نشده و البته سنگ ریزه ها و آشغال های استخراج شده همه1سره شد و این اتفاق چنان سریع پیش اومد که مادرش1لحظه شوکه به داخل مجمعه خیره مونده بود که1دفعه از نتیجه کارش کاملا پاک شده و بچهش وسط ویرانه های داخل مجمعه ظاهر شده بود.
زن داییه بیچاره من اولین و ساده ترین راه رو واسه تخلیه حرص و خستگی های بی نتیجهش رفت. نفهمیدم اول گریه مجتبی بود که بر اثر سقوط رفت هوا یا اول کتک مادرش بود که نوازشش کرد. به نظرم جفتشون هم زمان اتفاق افتادن. مجتبی هم زمین خورد هم کتک. بچه ها تا چند دقیقه بعدش هنوز مونده بودن چی شد. بزرگ تر ها مشغول آروم کردن مادر و بچه بودن. حبوبات باید دوباره پاک می شد و کار حسابی عقب افتاد به طوری که همه باید خیلی سریع تر می جنبیدن بلکه کار سر موقع انجام بشه و دسته جمعی برن کمک زن دایی و بشینن پای پاک کردن حبوباتی که1دفعه پاک شده بود و دوباره باید از اول پاک می شد. مادر ها بچه ها رو حسابی دعوا کردن که پدرسوخته ها مگه نگفتیم این طوری بازی نکنید! بچه ها گناهی شدن مادر ها هم همین طور و کلا ماجرا واسه همه حسابی سخت شد. واسه همه جز من. وسط این گیر و دار کسی تردیدش به من نرفت و محض خاطر خدا1نفر از بین اونهمه شاهد هم سن و سال خودم به سرش نزد که واسه بزرگ تر ها بگه بابا واسه چی ما رو متهم می کنید تقصیر این بودش که همچین افتضاحی بالا آورد!
من بعد از1دل سیر تماشا، رفتم داخل دستشویی و اون قدر خندیدم که کم مونده بود خفه بشم.
اعتراف می کنم همین حالا هم که دارم این رو می نویسم وسطش بار ها و بار ها از شدت خنده متوقف شدم تا بتونم ادامه بدم.
1دفعه هم نصفه شب پسر خاله کوچیکم رو چنان ترسوندم که با تمام وجودش ترسید و با تمام زورش جیغ بلند و کشداری کشید اون هم درست بیخ گوش مادر بزرگ و پدر بزرگم که جفتشون به شدت از خواب پریدن و بچه بیچاره از ترس داشت روانی می شد و مادر بزرگم مجبور شد سریع برسوندش دستشویی و بچه چنان ترسیده بود که مادر بزرگه مجبور بود بره داخل دستشوویی دست بذاره پشت کمر بچه تا این طفلک بتونه بدون ترس بشینه خودش رو تخلیه کنه. پدر بزرگم حسابی حرصی شد و بچه رو حسابی دعواش کرد، مادر بزرگم حسابی از جیغ بچه ترسید و کم مونده بود سکته کنه، بچه بیچاره از ترس از خودش بی خود شده بود و من خودم رو زده بودم به خواب و زیر پتو داشتم از ته دل می خندیدم و پدر بزرگم با اعتقاد کامل به مثبت بودن من و فتنه بودن پسر خاله من رو با تمام قوای کلامش می زد توی سر اون و چه خوشی می گذشت به من!
1دفعه دیگه هم… به نظرم باقیش بهتره بمونه واسه دفعه های بعد.
خلاصه اینکه من از بچگی جوهرم جوهر نبود نکبت بود هنوز هم هست. بچه ها واسه چی این طوریه آیا؟ مگه نه اینکه خدا تمام بنده هاش رو پاک آفریده و پاک می فرسته به دنیا؟ پس واسه چی من اینهمه نکبت بودم و هنوز هم گاهی1جا هایی اون چنان بدجنسی هایی به سرم می زنه که به نظرم خود ابلیس هم فحشم میده که در اختراع شرارت روی دستش زدم؟ این آخریش هم خیلی جدیده کاش از سرم بپره اگر انجامش بدم وااااییی!
نکنه منتظری جزئیاتش رو اینجا بنویسم! اگر این طوره پس تو هم خیلی از خودم عاقل تر نیستی خخخ!
معذرت حس خوش زبونی این روز ها نیست. نمی دونم فعلا مدلم اینه. خیال هم ندارم سعی کنم عوض بشه. بذار همین مدلی باشه تا خودش بره. خدایا کمکم کن!
باز هم نق دارم بزنم ولی خسته شدم می خوام برم باقیش باشه بعد. این رو ویرایش کنم ببینم چند درصدش می مونه واسه انتشار.
من فعلا رفتم.
شاد باشید!