دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پایانِ ماجرا

سلام به همگی. آره خودمم. خود پریسا. 1خورده شبیه اشباح شدم ولی خودمم. از حال شما ها نمی پرسم چون کلیشه ای شده. از حال خودم هم نمیگم چون همگی می دونید.
از ماهی که گذشت چندان چیزی به خاطرم نیست جز پراکنده های نامتصل. بنبست، تلاش ها، بنبست، سکوت، بنبست، سکوت، بنبست، باریدن ها، بچه ها، زنگ ها، پیام ها، بچه ها، صدا ها، مه سفید، دست ها، مه سفید، خنده ها، مه سفید، اشک ها، مه سفید، حیرت اطراف،
-این رو ببین! چه1نفس هم میره! تازه گرفته دستش ولی عجب بهش ساخت!
مه سفید، خنده ها، مه سفید، حیرت، مه سفید، باز هم زنگ ها، باز هم پیام ها، باز هم بچه ها، باز هم مه سفید، پیام ها،
-پریسا! جواب گوشیت رو بده بذار باهات حرف بزنیم!
بنبست، سکوت، سکوت، خواب، بیداری، مه سفید، خشم، مه سفید، خشم، مه سفید، تعطیلات، هقهق هایی که بی مقدمه و بی دلیل می رسیدن و نمی رفتن، زنگ گوشیم، آشنای ناشناس، باریدن ها، سیل،
-پریسا! وایی پریسا نکن ببین نکن با خودت این طوری نکن خدا مرگم بده پریسا نکن!
باز هم تقاضا، باز هم تقاضا،
-اجازه بده توضیح بدم من باید توضیح بدم واسه همه شما تکی تکی باید بگم من باید بگم!
-نمی خوام بگی. توضیح نده پریسا نکن این طوری با خودت تو رو خدا ببین چیکار می کنی من توضیح نمی خوام من خودم همه چیز رو می دونم.
هواری که بالا نرفت چون نفس داخلش نبود.
-تو اشتباه می کنی اشتباه می کنی اشتباه می دونی!
صدای آشنای ناشناس که دیگه ناشناس نبود. صدای خشم و وحشت و حیرت،
-می دونم پریسا. من درستش رو می دونم. پس خیال کردی واسه چی اجازه نمیدم تو توضیح بدی؟ من خودم می دونم چیزی که درک نمی کنم اینه که تو چرا با خودت این کار رو کردی و داری می کنی؟ پریسا خدا آگاهه زمان درستش می کنه ولی تو این طوری شاید زنده نباشی که ببینی. بس کن دیگه به خدا میمیری!
جمله ای برای ختم همه چیز از سر عادت.
-درست میشه. درست میشم.
فریاد.
-نه درست نمیشی پریسا تو درست نمیشی این طوری که درست نمیشی تو رو خدا ما دلواپسیم پریسا این طوری نکن!
آخر هفته، بچه ها، دست ها، تسلی ها، همچنان بنبست، همچنان سکوت، ناکامی، خشم، تلخ، تنها راه فرار، مه سفید، حیرت ها، دلواپسی ها، زنگ ها،
-نمی خوام حرف بزنم! نمی خوام حرف بزنم نمی خوام حرف بزنم نمی خوام حرف بزنم نمی خوام حرف بزنم نمی خوام حرف بزنم نمی خوام حرف بزنم!
مه سفید، پرواز، صدا ها،
-پریسا خدا لعنتت کنه این چیه به این سنگینی تو چه جوری نمیمیری؟ بابا این رو ازش بگیرید!
-ولش کن چیکارش داری؟
-آخه میمیره!
-خوب بمیره. 1دیوونه کمتر.
-جدی ضرر داره واسهش این تا3هفته پیش اصلا مال این حرف ها نبود.
-خوب حالا هست ولش کن دیگه!
-میگم ضرر داره.
-بابا ولش کن وقتی این جوری حالش جا میاد بذار بگیره دیگه! اذیتش نکن بذار توی حال خودش باشه.
آخر هفته، گردش، اردوی کانونی، بچه ها،
-همراه ما بیا پریسا!
-نه! نه!
-مسخره توی خونه از بس خودت رو خوردی داری میمیری فردا همراه ما بیا.
-نه! حوصله ندارم بشینم وسط1جمع ناهمگون شلوغ.
-تو بیا ما ازت جدا نمیشیم.
-نمیشه شما ها باید بین بقیه باشید.
-لازم نکرده ما با هم هستیم ببین نیایی دیگه نه من نه تو.
-خوب حالا ببینم.
-نخیر فردا صبح باید پاشی بیایی ببین خر نشی بگی نمیام ها! باور کن دیگه همراهیت نمی کنم.
-خوب باشه.
-باشه الکی نگی پریسا! به خدا ما باهاتیم تضمین. قبول؟
-نمی دونم.
-فردا می بینمت!
فردا، ماشین، سکوت، بنبست، سکوت، خاطره ها، اشک های یواشکی، بچه ها، همراهی ها، خستگی، خنده ها، 1دست دیرآشنا، 1صدای دیرآشنا،
-سلاااام خانم جهانشاهی بی معرفت معلومه تو کجایی؟ اسم تو که توی نظرم می اومد خیال می کردم انگار تو مردی. رفتی که رفتی نه کسی شماره ازت بهم داد نه خودت هیچ جایی هستی من امروز نمی خواستم بیام2درصد احتمال دادم تو هم باشی اومدم. دلم برات تنگ شده چرا محوی؟
1عزیز از عزیز های دیروزی! بچه های امام رضا.
-عزیز من! دلم برات، … وایی خدایا!
برگشت، خنده ها، خستگی، شب، خونه، دلتنگیه با وفا که درست کنار در دستش رو گذاشت روی شونه هام و توی گوشم با صدای آشنای از جنس سکوتش گفت سلام، زنگ گوشیم، پیام،
-بذار بهت زنگ بزنم پریسا! ما نگرانتیم دلواپسمون کردی بگو برات چیکار کنم حالت خوب بشه؟ هر کاری بتونم می کنم فقط بگو چیکار کنم؟
اشک، اشکی که آتیش بود از داغی،
-دعا. فقط دعا. فقط خدا. یا حضرت اب الفضل!
پیام،
-خدا کنارته!
فردا هایی که با صف و حرکت منظمشون می گذشتن، مثل اشک های من، شروع ها و پایان ها، روز ها و شب ها، ایمیل ها، 1ایمیل عصبانی، یکی! ارجاعم داد به کامنتش توی اینجا که نرفتم ببینم،
کامنت های یکی، پیام های بقیه، حضور های بچه ها،
-دلواپستیم پریسا! نگرانتیم پریسا! اینهمه این اشتباه کردن رو طولش نده پریسا!
وسط مه سفید، 1سؤال.
-تا کی؟ زمانی که ادامه دادنش فایده نداره تا کی؟
انعکاس این سؤال که آهسته مه سفید رو می زد کنار و می خورد به دیواره های ذهن مه گرفتهم، مه سفید، خاطره ها، مه سفید، خاطره ها، مه سفید، خاطره ها،
-تو از این لوله هم خاطره داری! تو که اصلا دستت نمی گرفتیش ازش چه خاطره ای داری که گریه می کنی؟
مه سفید، سفید، سفید، مه تاریک، تاریک، تاریکی، بی خودی، خواب، خواب!
صدای آشنا. برادرم. مادرم. برادرم که دلواپسی های خودش و مادرم و جیگیلک کوچولو رو برام ترجمه می کرد.
-بابا! ناراحتی؟ واسه عمه؟ حالش بده؟ یعنی از اون اتفاق هایی براش می افته که اولش م داره؟
طفلک عزیز و ناز من! بهشت قشنگم! خدایا این بچه رو همه میگن همه چیزش رفته به من! خدایا نکنه حماقت هاش هم بره به من؟ خدایا ازت به هر زبونی که تا حالا تقاضا نکردم تقاضا می کنم این شکلی نشه!
طنین1ادراک مبهم. تمام این صدا ها1ترجمه داشتن. چند نفر رو دلواپس جا گذاشته بودم در جهان بیداری ها و خودم توی از خود بی خودی سنگر گرفتم؟ یکی توی کامنتش گفت از بس خودخواهی. خودخواهم! من! دلواپس هایی که توی بیداری ها جا موندن و من که بیخیالشون شدم فقط واسه خاطر اینکه به خیال خام خودم توانم رو لازم داشتم واسه پایان دادن به سکوتِ بنبست. بنبست! سکوت! تاریک!
-این سکوت نمی شکنه! تا نخواد! نمی خواد! ولش کن!
-این شدنی نیست! نیست! چیزی که شدنی نیست رو باید چیزی واسهش نپرداخت. و من دارم می پردازم. خودم رو تمام خودم رو واسه خاطر هیچ دارم می پردازم. واسه چی؟ اگر این شدنی نیست من واسه هیچ دارم هیچ میشم! این درست نیست! نباید! مادرم، برادرم، جیگیلک، رفیق هام، خودم، …
چه خسته شدم از اینهمه خواب! بیداری دلم می خواد. صبح باز هم رسیده و من باز هم در حال جا موندنم. امروز صبح، بیداری! چه سخته! خوابم میاد.
-سلام صبح!
صبح بخشنده و آروم دستش رو می کشه روی چشم های خیسم.
-سلام رفیق تاریک! چندین تا روز میام بهت سر می زنم و تو بدون سلامی که دیگه بهم نمیدی خوابی و خوابت هم مثل خودت تاریکه.
باز هم من و باز هم اشک. باریدن هایی که انگار انتها ندارن.
-صبح مهربون! دیدی چی شد؟ می بینی؟ روز شروع شده. پس شروع من چی؟ من که هنوز به پایان نرسیدم واسه چی از شروع ها جا موندم؟
باز هم من و باز هم اشک!
صبح با دستی از جنس نسیم پاکشون می کنه و لبخند می زنه.
-گریه نکن همراه تاریکم! بنبست تمام زندگیت نیست. زندگی منم. دستت رو بده بهم تا شبیه گذشته هایی که دور نیستن همراه هم شروع بشیم!
همراه صبح آهسته ولی بارونی شروع میشم. شاید هم نمیشم و مثل این اواخر جا می مونم. ولی نه این دفعه دستم هنوز توی دستشه. روز شروع میشه و من شناور در پایان های تاریکم همراهشم. بعد از ظهر، زنگ گوشیم، من نیمه هشیارم. بیدار میشم. گوشیم قطع شده از زنگ زدن. باید بزنم. باید حرف بزنم. باید جواب بدم به این آشنا و باقیه آشنا های دلواپس و دلگیر از دست خودم که خسته شدن از تاریکی هام و از دلواپسی های خودشون. زنگ زدم. صدای آشنا. هنوز گیج بودم ولی بیدار. حرف زدیم و زدیم و زدیم. اون قدر حرف زدیم تا شارژ باتری گوشیم تموم شد و خاموش. زدمش به شارژ و نشستم به، … خدایا این بنده خدا درست پیش از اینکه گوشیم خاموش بشه داشت می گفت خودش و بقیه بچه ها چه قدر از دست من و این باریدن های بی انتهام عصبانی و نگران شدن.
-پریسا فلانی ها همه گفتن اعصابشون خورد شده از این وضعت بهتر شو بعدش از دلشون دربیار این چه وضعشه که درست کردی؟ اصلا تو چی می خوایی بچه ها که همه کنارتن تو چسبیدی به چی؟ ول کن دیگه! ببین پریسا بنبست بنبسته هر کاریش هم کنی نمیشه عوض بشه. سکوتش رو نمیشه بشکنی! خوب نشه. ولش کن بذار نشه مثلا به نظرت چی میشه اگر همین طوری که هست ولش کنی بمونه؟ بنبست مدلش اینه. هر زمان دیگه هم اگر بود این طوری می شد. بنبست ها رو هرچی هم در امتدادشون بری عاقبت1جایی1طوری به سکوت می رسن. فقط کافیه اندازه1قدم کج از این امتداد اشتباه بری. دیگه تمومه و مردن و موندنت هم کمکت نمی کنه. بنبست رو با سکوتش رها کن و خودت رو و ما ها رو از این وضعیت در بیار.
گوشیم اصلا شارژ نداشت و روشن نمی شد. توی فکرم آخرین جمله ها می چرخید.
-بچه هایی که می شناختی همه کنارتن. تو چی می خوایی؟ همه کنارتن تو چسبیدی به هیچی؟ تو اصلا چی می خوایی؟ تو چی می خوایی؟
-من چی می خوام؟ فقط سر بنبست؟ سکوت بنبست رو هرچی کردم نشکست و خودم از بس خودم رو زدم به این دیوار سکوت اندازه گرد و خاک ریز شدم ریختم زمین! من چی می خوام؟ اینکه سکوت بنبست رو بشکنم؟ واسه چی باورم نشد که دست های من واسه شکستن این سکوت بس نیستن؟ یعنی هرگز این رو نفهمیدم؟ واسه چی نفهمیدم؟ اصلا واسه چی باید این بشه؟ من چی می خوام. گیریم که شد! خوب بعدش چی؟ واقعا تا هر جا که امتداد بنبسته من میرم؟ گفتم تا هر جا بخوایی ولی اگر، … من چی می خوام؟ خودم رو از صحنه زندگی به جای بلاک کات کردم! واقعا این چیزیه که باید بخوامش؟
شب، مثل همیشه پناه دهنده و مهربون میاد.
-شبت به خیر شب! باهام آشتی کردی؟
شب نوازشم می کنه.
-من که باهات قهر نبودم. تو هیچ کجای ادامه من نبودی. اتفاقا دنبالت هم گشتم. من و صبح و نسیم. گفتن توی خودت گم شدی. صدات هم کردم ولی خواب بودی. خوابت تاریک بود. تاریک و سفت مثل1بنبست سفت. هرچی کردیم نشکست.
از جنس بارون زمزمه می کنم:
-مثل سکوت بنبست. زورم نرسید به شکستنش.
شب بغلم می کنه و نسیم شبانگاهی اشک هام رو می فرسته به جهان خاطرات.
-بنبست ها پایان هستن. پایان ها رو باید رها کرد. توقف کمک نمی کنه.
بابا زمان با محبتی دوست داشتنی می خنده.
-بسپار به من. به من و به خدا. خودمون جای تو هم درستش می کنیم و هم تماشا. مطمئن باش باباجون!
نسیم آهسته توی گوشم نجوا می کنه:
-این پایانِ ماجراست.
چه قدر این پایان رو دلم نمی خواست! چه قدر خدایا چه قدر! چه قدر دلم این پایان رو نمی خواست!
خدا مثل همیشه دستش رو می ذاره روی شونه هام.
-من هنوز هم خدای خودتم. هنوز و همیشه. بابا زمان درست میگه. بسپار دست ما2تا. دیگه باید بریم. راه درازی داری. تو و البته من که همیشه و همیشه نفس به نفس همراهتم!
هوای شب رو نفس می کشم و هقهقم رو نگه می دارم واسه دفعه های بعد. زمان هایی که بین واقعیت های رنگی در لحظه های اندازه1آه از جنس یادش به خیر به دفتر خاطراتم نگاه می کنم و لازمدارم که اندازه بیدار شدن1بوته قاصدک از خواب های قشنگش ببارم.
شب و نسیم و بابا زمان و خدا به نشان موافقت لبخند می زنن. دلم گرفته. اون ها می دونن.
-دل اگر نگیره که دل نیست. باید بگیره. باید تنگ بشه. باید بشکنه. باید زخمی باشه تا دل باشه. وگرنه جز گِلِ خام چیزی نیست. دل کیمیاست. قدرش رو بدون با تمام خط هایی که بهش افتاده. از دستش نده. خیلی می ارزه خیلی!
لبخند چهره همچنان خیسم رو می بوسه. دستی برای شب مهربون تکون میدم و با طنینی از جنس لبخندی تلخ ولی بیدار زمزمه می کنم:
-این پایانِ ماجراست!.