دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم جمعه!

باز هم جمعه. دیروز تقویم می دیدم تا22بهمن دیگه تعطیلی بی تعطیلی. شکلک خشم. خشم جدی. خدا کنه خیلی بد نگذره! لعنت بر ذات هرچی نق امسال من واسه چی این مدلی شدم؟ یعنی میشه تموم بشه آیا؟
در حال خوندن1کتاب صوتی هستم. داخلش1زن افریته سیاستمدار هست. مثلا داخل این کتابه مشاور رئیس جمهور آمریکاست. کتابه تخیلیه. این زنه، … ووووییییی خداجونم یعنی این هیچ نقطه مثبتی نداره. قیافهش که ترسناکه. اخلاقش هم سوپر گَنده. هر ثانیه هم در حال سیگار کشیدنه. دندون هاش جرم گرفته و سیاهن. دهنش هم بوی نیکوتین میده. به خدا از خودم نمیگم داخل این کتابه این مدلی ازش گفته. با اینهمه سیاستش در مقامش نگهش داشته. من که میگم آخر داستان مشخص میشه تمام نقشه ها زیر کله همین زنه بود و کلا کاخ سفید داخل این داستان و کل ملت و ما خواننده ها به وسیله این دراز لاغر دودی بی خاصیت سر کار بودیم. اما سیاست هاش، … 1چیزی بگم؟ این موجود منو یاد یکی از آشغال ترین افرادی که در تمام عمرم محکوم به آشنایی باهاش شدم میندازه. به خدا نمی دونم واسه چی اما ازش که می خونم احساس می کنم مدل موجودیتش بی نهایت شبیه اون آدمه هست. همه چیز این قهرمانه همه چیز عوضیش از نظرم شبیه اونه. خودمونیم بذار اعتراف کنم. شاید واسه همینه که اینهمه از این نقش منفی داخل این کتاب بدم میاد. بیشتر از قهرمان1داستان تخیلی. از زمانی که این وارد داستان شد سعی کردم این اعتراف رو قورتش بدم اما موفق نشدم. من حرف خودم وسط دلم جا نمیشه پس اعترافش می کنم1جایی. و کجا بهتر از اینجا! نویسنده کتاب وسط داستان توصیفات منفی از این زنه زیاد کرده و من هیچ کدوم رو از خودم درنیاوردم اما این شباهت رو خودم کشف کردم خخخ. این با سیاست بازیش کاخ سفید رو از فهمیدن1واقعیت خطرناک در آخرین لحظه منحرف کرد و بعدش نمی دونم چی میشه باید باقیش رو بخونم. تازه داره مثل موش کور زیرزمینی زیراب اونی که می خواست رئیس جمهور رو از نقشه های منفی آگاه کنه رو می زنه و زنگ زده به بالادستیه طرف و داره پیش اون خرابش می کنه و با چه ادا اطوار مثلا منطقی و واقع گویانه ای! اما واقع بین اگر باشم، که البته نیستم، خیلی هم تقصیر این زنه نیست. رئیس جمهور داخل این کتابه عقل داره یا مدعی هست که داره. طرف رو در لحظه آخر شروع کنفرانسش دید. تلفن رو هم دید تلفنچی رو هم دید قیافه نگران تلفنچی و قیافه عوضیه این زنه رو هم همین طور. واسه چی دخالت نکرد؟ واسه چی1لحظه به این کرم خاکی تردید نکرد که این مدلی ضایع نشه؟ البته هنوز ضایع نشده اما1دروغ وحشتناک به تمام جهان از زبون ایشون گفته شد و کل داستان رفت داخل آستینش. اگر تق ماجرا در بیاد این بیچاره فوق نابود خواهد شد. نقش مقابل سعی کرد همین رو بگه اما اون زنه اجازه نداد رئیس جمهوره آگاه بشه و به نظر من خود این مردک هم شعور فهمیدن نداشت پس حقشه هرچی سرش بیاد. اما با اینهمه این زنه، … وایی خدا این زنه، … این آشغال، … این، …. این، … این چیز، … خدایا چه قدر من از این آدم داخل این داستانه بدم میاد! خدا کنه آخرش1چیزیش بشه حسابی داغون بشه من حالم جا بیاد خخخ!
خاطرم هست1دفعه که حالم خیلی منفی بود1کسی در توصیف اون چیزی که اذیتم می کرد می گفت ببین پریسا همه ما آدم ها مدعی هستیم که1چیزی به نام عقل رو در وجود خودمون باور داریم. مدعی هستیم ولی ازش استفاده نمی کنیم. چیزی که واسش به مرز جنون پیش از مردن رسیدی از بیخ باطله. تو مسؤول بیداریه همه نیستی. اون هایی که مدعی عقل هستن باید اهل استفاده ازش هم باشن. اگر نخواستن و نکردن به اینهمه که تو صرف اسم و نشونشون می کنی نمی ارزن. و اگر تو هم نخوایی این رو بفهمی پس تو هم به دلواپس شدن های اطرافیانت نمی ارزی. باید ولت کرد وسط این آتیشت بمیری.
طرف درست می گفت. واقعا خیال داشت وسط آتیشم ولم کنه بمیرم. خسته شده بود از نفهمیدن هام. من هنوز گاهی نمی فهمم. شبیه چند شب پیش. و بعد حواسم جمع میشه و بیدار میشم. به امید زمانی که دیگه فهمیدن فراموشم نشه و … خدایا کمکم کن! بیخیال! از این زنه داخل این داستانه بدم میاد. شرمنده چه بفهمم چه نفهمم من از این موجود بدم میاد. نمی تونم این رو کاریش کنم خخخ! دیشب1چیزی شبیه1ترجمه داغون از1مقاله فرستادم واسه بازبینی. خودم که تقریبا مطمئنم باید حالا ها بخونم تا به ترجمه کردن برسم ولی، … اعتماد به نفس من رو اگر بیابون داشت الان جنگل شده بود.
این3شنبه پایان ترم. درس نخوندم. یعنی خوندم درس شب امتحانی نخوندم.
بدم میاد تعطیلات تموم میشه. به شدت از اینکه شنبه برسه خوشم نمیاد. خدایا کاش می شد شغلم عوض بشه! بیفتم1جایی که خیلی با مردم سر و کار نداشته باشم. مخصوصا بچه ها با اینهمه مشکلات نچسبشون! خدایا! آخ خدایا خدایا!
دیشب1خواب ترسناک دیدم. قبل از خواب سردرد داشتم. فقط1خورده بود ولی به شدت سنگین شده بودم. خوابیدم و این سردرده در تمام صحنه های خوابم باهام بود و1دفعه وسط خواب دیدن هام حس کردم1چیزی کنار سرم چند میلیمتر عقب تر از گیجگاه سمت راستم هست. دست بهش زدم شبیه1جوش کوچولو بود ولی زمانی که خواستم با ناخن بترکونم یا بکنمش1دفعه دیدم1کوچولو دراز تر شد. کنجکاو شدم و با نوک2تا انگشت گرفتم یواش کشیدمش دیدم داره میاد. آروم لمسش کردم دیدم1میله بلند خیلی نازک خیلی شکننده هست که با لرزش از جنس وحشت دستم1دفعه شکست. خیلی نازک بود و به شکنندگی1رشته ماکارونی خام. درست همون مدلی. داشتم از ترس و تعجب دیوونه می شدم. باقیه میله رو گرفتم یواش از داخل سرم می کشیدم بیرون. به خدا حسی که داخل سرم داشتم رو قشنگ یادمه انگار بیداری بود. این چیز هرچی که بود رو می کشیدم بیرون و این همین طور می اومد و تموم نمی شد. قشنگ احساس می کردم1چیزی از پشت سرم رد میشه و تا بناگوش سمت چپم امتداد داره و حالا داره میاد بیرون. حس خوشایندی بود اگر اونهمه نمی ترسیدم. عاقبت میله کامل در اومد. اندازه کل سرم بود. از این بناگوش تا اون یکی. نیم دایره بود و خیس. از وسط مغز نداشتهم گذشته بود و حالا من کشیده بودمش بیرون. آروم به محل خروجش روی سرم دست کشیدم. چند تا قطره خون بود. بعدش دستم خورد به1چیزی. شبیه1جوش کوچولو بود ولی این دفعه دیگه می دونستم چیه. آهسته با نوک2تا ناخن سرش رو گرفتم و خیلی یواش کشیدم. شروع کرد به بیرون اومدن. این دفعه بدون اینکه بشکنه تمامش در اومد با همون حس و حال و همون احساس داخل سرم. هیچ دردی نداشتم فقط سرم1جوری می شد و بعدش که این در می اومد بیرون داخل گوش راستم صدای1سوت آروم می شنیدم و1مدل سبکی خاص داخل سرم بود. به نظرم2یا3تا از این ها در آوردم. دنبال بعدیش بودم. نبود یا من ندیدم. عجب سرم سبک شده بود! بعدش1دفعه حس کردم گوش راستم سنگینی می کنه. انگشت کردم داخل سوراخ گوشم و نوک انگشتم ته گوشم سر چند تا از اون میله ها رو لمس کرد. چند تایی با هم1دسته کوچیک بودن. با خودم فکر کردم الان که ناخن هام بهشون نمی رسه این ها خودشون دارن میان جلو وایستم به محض اینکه تونستم با2تا ناخن بگیرمشون و یواش بکشمشون بیرون. خدایا چه حس قلقلک عجیب و، … آخ خدای من!
الان بیدارم و به جای تمام اون حیرت های داخل خوابم الان دارم می ترسم. این دیگه چی بود؟ البته1خورده می دونم چم شد. دیشب1خورده ناپرهیز شدم. یعنی از نظر جسمی. خوردنی های نباید هم خوردم. غیر مجاز برای من. فست فود خخخ. وایی که چه خوشمزه بود! خوب چیکار کنم دروغ بگم یعنی چی خوشمزه بود دیگه! خودم رو که نمی تونم عوض کنم از این آشغال ها دوست دارم دیگه! پرهیز می کنم1نفر دیگه که نمیشم! ای بابا! ولی جدی بین فست فود ها دیگه پیدزا دوست ندارم. یعنی خیلی دوست ندارم. از زمان پرهیز به این طرفم هر دفعه خوردم بعدش به شدت اوضاعم به هم ریخت. خوردنیه دیشبی هم اوضاعم رو به هم ریخت ولی خیلی کمتر از اون بشقاب های خوردنیه خوشمزه خخخ. خلاصه که دیشب ناپرهیز شدم بد جوری هم شدم و نتیجهش شد اون سردرد و اون خواب های کزایی که الان از فکرش کل موجودیتم میشه شبیه چندش. همین الان وسط نوشتن مو هام رو زدم کنار و به اطراف گیجگاه هام دست کشیدم خخخ. چیزی اونجا نبود. نه جوشی نه سوراخی. زده به سرم خوب مشخصه که چیزی اونجا نیست! خدایا گفتم شفا نمی خوام ولی این دیگه خیلی زیاده! بیخیال ولش کن یادم بره.
دیشب اینجا باد و بارون بود. الان نمی دونم سرده یا من سردمه.
به نظرم عصر4شنبه بود که1کسی با زنگش غافلگیرم کرد. بهش نگفتم ولی6متر از شدت غافلگیری پریدم. روز پیشش یعنی3شنبه اگر تاریخ ها درست خاطرم مونده باشه، بدون اینکه خودم بدونم رفته بودم روی روان طرف. به خدا تقصیر من نبود من از کجا می دونستم بعدش هم من واقعا1جایی گیر کرده بودم باید نق می زدم که بفهمم این گیر رو چه مدلی رفعش کنم به کی باید می گفتم آخه! خلاصه اون بنده خدا از1000جای دیگه ظرفیت اعصابش لبریز بود و من کلا واسش فوق تکمیلش کردم. اون هم البته هوار نکشید. معمولا صداش رو بالا نمی بره فقط، … از دست این فقط ها. بقیه رو نمی دونم ولی این فقط ها رو من ترجیح میدم که نبینم. خوب البته این دفعه دیدم. هیچ چی نگفتم. در مواجهه با این فقط ها دفاع هم جایز نیست و من نکردم. سکوت کردم سکوت مطلق. قهر نکرده بودم ترسیدم چیزی بگم دردسر درست بشه کشیدم عقب و سکوت. زمان هایی شبیه این سکوت می کنم. دلم یواشکی گرفت. حرصی نبودم فقط دلم گرفته بود. بلد نیستم توضیح بدم. مطمئن بودم نه اون شب نه هرگز سر این ماجرا با طرف بحث نمی کنم. توضیح اضافه نمیدم، سعی نمی کنم قانعش کنم، از خودم دفاع نمی کنم، در موردش هیچ صحبتی نمی کنم، اخم نمی کنم قهر نمی کنم تلافی نمی کنم کلا هیچ کاری به نشان اعتراض انجام نمیدم نه حالا نه هرگز. به این ها کاملا مطمئن بودم. هیچ تمایلی به این مدل وحشی گری های مدل خودم نداشتم. تجربه های تاریک بهم گفتن که نتیجهش اصلا مثبت نیست. اما حسابی دلم، …
-واسه چی اینهمه، … آخه تقصیر من نبود که!
این رو حتی پیش خودم هم بلند نگفتم. فقط1گوشه ولو شدم و یواشکی1خورده خخخ! بعدش هم آستینم رو کشیدم روی چشم هام و بعدش هم بلند شدم رفتم ببینم مشق ننوشته اگر هست بنویسم که نبود. دیر تر رفتم مشقه بود و بی صدا نوشتم و خخخ! عصر4شنبه واسه خودم دراز کشیده بودم و طبق معمول یا تقریبا طبق معمول رو به سقف داشتم از سکونم حالش رو می بردم و با اون زنگه چنان غافلگیر شدم که چند لحظه شبیه خوابزده ها وا رفته بودم و اون بنده خدا خودش از پشت خط یخم رو آب کرد. بهش نگفتم که غافلگیر بودم. چی باید می گفتم؟ که فلانی بعد از اون خشم بی هوارت خیال می کردم بگی به جهنم و انتظار نداشتم بدون حرص پشت خطم باشی؟ کلی حرف زدیم. به ماجرای پیش اومده کمی تا قسمتی خندیدیم و، … تلفنه که تموم شد سبک تر شده بودم ولی به نظرم طرف درست میگه باید بلد بشم1سری گیر ها رو بدون نق زدن رفعشون کنم. از ترس اینکه اشتباه کنم و حقی به دستم ضایع بشه روان ملت رو پاک می کنم که چی خخخ! این بنده خدا رو زیاد اذیتش می کنم باید حواسم جمع تر بشه!
دیشب داشتم1شعر ناتمومم رو کامل می کردم که گریهم در اومد. طول نکشید تا2قطره نباریده بودم که گوشیم زنگ خورد و1، … هی1ممنونم تو واقعا دوست خوبی هستی. به خدا راست میگم من واقعا دوستت دارم!
شعرم تموم نشد. هنوز هم نیمه باقی مونده چون دیگه نتونستم در اون حال بمونم و باقیش رو بنویسم. ممنونم1حسابی ممنونم.
باید1خورده خودم رو مجبور کنم در انجام وظایفم سفت تر و منظم تر باشم. زمان هایی که به حال خودم رها میشم خیلی بد میشم. کاری که دلم نخواد انجام نمیدم، از روی برنامه پیش نمیرم، حسابی زمان تلف می کنم، ول معطلم و از این ول معطلیم لذت می برم، انجام وظایفم منظم نیست، سرعت عمل در کار هام نیست، در لحظه سیر می کنم و هرچی اون لحظه بخوام و ایجاب کنه انجام میدم و با هر سرعتی که خودم دلم بخواد، خلاصه عنصر نکبتی از این جهان هستم واسه خودم. پیش از این یادش به خیر داخل محله علی می گفت پریسایی کن. دقیقا زیادی واسه خودم پریسایی می کنم. نمی دونم علی الان کجایی. زود تر از این ها دلم می خواست اسم ازت ببرم ولی حس کردم رضایت نداری اسم ازت هیچ کجای اینترنت آشنا ها برده بشه. ولی الان، … علی آدرس اینجا رو گرفته بودی نمی دونم میایی یا نه. ای کاش این دفعه رو بیایی و فقط این رو بخونی که دلم تنگ شده واست. کاش برگردی! علی من واسه خاطر این مدلم خیلی حرف و دردسر واسه خودم درست کردم اما درست نشدم. اگر دلم واسه کسی تنگ باشه خیالی نیست که طرف کیه. بزرگه یا کوچیک. مذکره یا مؤنث. مجازم دلتنگش باشم یا مجاز نیستم. دلم که تنگ بشه هوار می زنم که هی! دلم تنگ شده واست. و اگر به هر دلیلی دستم به طرف نرسه، هوار می زنم که آهااایی! دلم تنگ شده واسه فلانی. اگر کسی واسم عزیز بشه تفاوتی نمی کنه موقعیتش، جنسیتش، و موقعیت خود من چه مدلی باشه. صاف به طرف میگم ببین تو دوست خوبی هستی من دوستت دارم. و باز هم اگر دستم به طرف نرسه، یا به هر دلیلی نتونم به خودش بگم، هوار می زنم که آهاااایی همه بدونید فلانی دوست خوبیه دنیا شنیدی من فلانی رو دوستش دارم. این هیچ خوب نیست علی ولی من نمی تونم جز این باشم. به قول خودت، خودمم. این هم از نشونه های پریسایی کردن هامه که به خدا گاهی واقعا واسم دردسر شده و میشه اما من نمی تونم عوض بشم. و حالا کاش بخونی که میگم دلم تنگ شده واست. من نمی دونم الان در چه حالی. اینترنت رو هنوز می چرخی یا نه. سایت های آشنا رو هنوز می بینی یا نه. اینجا میایی و منو می خونی یا نه. اما دلم تنگ شده واست. کاش بخونی و کاش بخوایی که برگردی! داخل محله، داخل تیم تاک، داخل هر جایی که خاطره هات هست و خودت نیستی، کاش باز هم باشی! دلتنگم. دلتنگ خیلی ها که باید باورم بشه داستان دل و دلتنگی ها براشون معتبر نیست. خیلی ها به خیلی مدل ها سعی کردن که دیگه دلتنگ نباشم. سعی کردن باور کنم که ارزش ها، … بیخیال من هنوز دلم تنگ میشه. واسه تمام اون هایی که خودم و دلم و دلتنگی هام خیالشون نیست دلم تنگ میشه. خیلی هم زیاد. اون قدر که از تصور نبودن هاشون بدون صدا می بارم. خیلی هم زیاد می بارم. سعی کردم کمتر بشن این باریدن هام اما فقط تونستم صداش رو حذف کنم. حالا مدت هاست که بدون صدا از فشار دلتنگی هام می بارم. و چه شدیدن این باریدن ها که بعد از شروع تا مدت ها توقف ندارن. کاش غیبتت اون قدر طول نکشه که هوای دلتنگی واسه تو هم خیس بشه! کاش زود تر برگردی!
پیام از بلایندگرام این هم عجب داستانیه واسه خودش. کلی ماجرا داره خخخ! ازش خوشم میاد. اما واتساپ رو حذفش نمی کنم این رفیق شفیقیه حیفه از دستش بدم. برم چند تا پیام و چند تا جوک بخونم حالم جا بیاد. این روز ها هرچی کانال جوکه گیر میارم عضو میشم. کانال ها خوبن. کسی کسی رو داخلشون نمی شناسه. خنده های تک و ناآشنا. چه قدر حرف زدنم میاد. نق. بیخیال اینجا درسته که خودمم اما بد نیست1خورده بس کنم. باید1زنگ به مادرم بزنم ببینم کی حرکت می کنن و کی می رسن، بعدش1خورده اینترنت بازی کنم، بعدش1خورده درس بخونم، بعدش خخخ بسه دیگه من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ستاره های خوشه پروین

محو بودم توی دامن شب. چه شب قشنگی! آروم، ملایم، مهتاب،
چیزی شبیه دست های لطیف نسیم نوازشم می کرد و شب آهسته آهسته با صدایی از جنس سکوتش، اون سکوت مخصوص شب های این مدلیش، از روی سر دنیا رد می شد. همه چیز قشنگ بود و آروم. خیلی آروم. فقط، …
اینهمه آرامش رو چی اینهمه دردناکش کرده بود! مثل دردی که از اعماق1عضو خسته آماده آروم گرفتن یواش یواش میاد بالا، حسی بی نام و نه چندان بی نشان که نرم نرم خودش رو بالا می کشید از اعماق ناخودآگاهی که نبض تبدارش، شبیه درد آهنگ داغ استخون های شکسته می زد. این شب چه آشنا می زد! چه آرامش آشنایی داشت شب! سکوتش، نسیمش، مهتابش، چه آشنا بود این شب!
من بودم و خاطره. جنگ فایده ای نداشت. دلم طرف مقابل بود و من شروع نکرده باخته بودم. تسلیم شدم.
-سلام جناب خاطره!
من بودم و خاطره ها. من بودم و سکوت آشنای شب های مهتاب. من بودم و خیال تو که به آهستگی جریان هوای اطراف بال فرشته های در حال پرواز، اومد و کنارم نشست.
-سلام. اینجا نشستی واسه چی؟
با صدایی از جنس سکوت گفتم:
-منتظرم.
خیال تو آروم خندید. مثل همیشه. مثل گذشته هایی که دیگه خاطره شدن. چه خاطرات دردناکی!
-هنوز دیوونه ای. منتظر چی؟ انتظار بی فایده ترین کار دنیاست. بهت که گفتم. نگفتم؟
قلبم بلند و شفاف جواب داد:
-گفتی. بهم گفتی و من نتونستم. من هنوز منتظرم. منتظر پایان حادثه ای که تموم شده. مدت هاست تموم شده و رفته. اون رفته و خیلی چیز ها رو با خودش برده و من همچنان منتظرم.
خیال تو دیگه نمی خندید. دستش رو گذاشت روی شونه هام. شونه هایی که خاطرم نبود از کی داشتن آهسته می لرزیدن.
-دیگه منتظر نباش. حادثه مدت هاست که تموم شد. گذشت و رفت. پایانش سفید بود. برای همه.
آه به جای من جواب داد:
-برای همه! اما من هنوز منتظرم. حادثه رفت و آسمونم رو با خودش برد. من در هر سال، هر سکوت، هر شب مهتابی شبیه اون شب و امشب، همچنان اینجا منتظرم. منتظرم که دستی از هر جنسی که باشه، از جنس حادثه، از جنس تقدیر، از جنس اتفاق، از دل تاریک اون پایان که برای همه سفید بود پسش بگیره و برش گردونه. من هنوز منتظرم که اون پایان ناهنگام باطل بشه.
خیال تو آه کشید.
-برای چی؟ مگه نمی دونی این جاده فقط1طرف داره؟ برای چی اینجا تلف میشی، بارون گرفته بود.
-برای اینکه من هنوز باور نکردم. من هنوز حرف دارم واسه گفتن. من هنوز سؤال دارم واسه پرسیدن. من هنوز محبت دارم واسه ابراز کردن. من هنوز دلی دارم که تنگ میشه. دلی که از همون شب مهتابی تا حالا، تمام شب هاش رو در مهمونی یادش به خیر های بارونی سپری کرده. من هنوز عاشق شنیدن اون لالایی های عجیبم. من هنوز درس دارم واسه یاد گرفتن. من هنوز میمیرم واسه اون عطر عزیز که هیچ حضوری برام تداعیش نکرد ولی از خاطر من پاک نشد. من هنوز آتیشم واسه لمس اون دست های آشنای عزیز که شبیهشون هیچ کجای دنیا نیست. من هنوز تشنه ام واسه شنیدن صدایی که آواز هیچ پرنده صبحی شبیهش نیست. من هنوز تمام زندگیم رو میدم که1لحظه استفاده کنم از غفلت های کوچیک و شاید عمدی و لمس کنم اون مو های صاف و بلند رو که شبیه پر های فرشته پخش می شدن روی شونه هات. من هنوز سیر نشدم از شنیدن زنگ اسم خودم با صدای تو. من هنوز پر نشدم از باور نبودنت. من هنوز عاشقم که ببینم محو تماشای ستاره های خوشه پروین، انگار با خودت، یواش ولی واضح بگی از این7تایی ها خوشم میاد. که همراه آهی از سر شاید رضایت از تجسم رویایی ناشناس با خودت بخندی. که دستم رو بگیری ببری بالا و بگی من درست اونجام. اگر می دیدی می دیدیم. من هنوز هوایی ام که یواشکی بخندم به عشقت به بهار. به اینکه بگی هان! بهار رسید! به اینکه هر صبح بگی آآآههه صبح! به اینکه زیر جلدی بخندم به این گفتن هات و به خشم مهربونت از خندیدن هامون. من هنوز لازممه حضورت. من هنوز پر می زنم توی هوات. من هنوز یادم نرفته پایانت. من هنوز نمیگم روحش شاد. من هنوز اینجا روی این خاک می شناسمت، می بینمت، می خوامت. من دلم تنگ میشه برات. من دلم تنگ شده برات. اندازه تمام پرواز هایی که واسه ادامهشون تو با پایان حادثه همراه شدی من برای تو دلتنگم. من هنوز شونه هات رو می خوام که سر بذارم بهش و به خیال خودم یواشکی غصه های از نگاه تو مسخرهم رو ببارم. من هنوز سردمه. من هنوز لازم دارم آهسته روی شونه هات زمزمه کنم حالا چی؟ من هنوز می خوام کوچیک بشم اون قدر کوچیک که گم بشم لای مو هات و خیال کنم که تو نمی بینی باریدن هام رو. من هنوز راه داشتم تا پریدن هام. من هنوز درد دارم از این درد تاریک که ادامه تمام پرواز ها در نبض دلواپسی های تو بود جز ادامه من. حادثه تموم شد. پایانش سفید بود. برای همه. نه برای من. شبی که حادثه تموم شد، شبی که شب تموم شد، من هم تموم شدم. من و حادثه با هم به پایان رسیدیم. کسی ندید چون نباید می دید. فقط روح من اینجا وسط1جسم زخم خورده جا موند. هنوز هم گرفتاره و منتظر.
دست هات از جنس بهشت بودن. نگاه بارونی من پاک می شد از سیلی که انتها نداشت با دست های تو. شب مهتاب آروم ولی پریشون تماشا می کرد این تب سرد رو. تحمل نداشتم سنگینیه این پرسش تلخ1000بار تکرار شده رو. تمام وجودم هوارش می کشید.
-آخه واسه چی؟ آخه واسه چی؟ واسه چی؟ چی می شد اگر من این1قدم آخری رو نمی پرداختمش؟ مگه به اندازه کافی التماس نکردم؟ مگه نجنگیدم؟ مگه نپرداختم؟ مگه برنده نشدم؟ مگه پایان حادثه به گفته همه و همه تماشا گر هاش با دست های من سفید نشد؟ پس واسه چی من اینهمه باختم؟ واسه چی تو همراه پایان ها شدی و من اینجا توی این جاده و محو این شب های از جنس خاطره ها جا موندم؟ آخه برای چی برای چی؟
محو بودم بین دست های خیال تو. بارون می بارید و شب داشت رنگ غبار می گرفت. دیر می شد. می دونستم. هر2می دونستیم. پایان حادثه نه! پایان تو باز تکرار می شد. باز تکرار می شد!
-تو رو خدا! تو رو خدا تو رو به خدا نرو! اجازه بده من به جات باشم.
خیال تو پریشونیش رو به بی تابی های من فروخت. خنده هات آروم بودن. پریشونی هات رو شاید نگه داشتی واسه لحظه های آخر. لحظه های آخری که دیگه منِ مزاحم نبودم و می شد که دور از اشک های خودخواهِ من پریشون باشی. دست هات، نفس هات، سکوتت، پریشونی رو به بی تابی های خودخواه من فروخته بودن. چه بد بودم که نمی دیدم. باز هم ندیدم. توانش نبود. باید خاک می شدم. باید تقاضا می کردم. باید می مردم شاید منصرف بشی. نمی شد. نمی شدی.
شب داشت پریشون تر می شد. توفان می رسید. غبار شدت می گرفت.
-تو رو به خدا! تو رو به خدا نرو! بیا منصرف بشو آخه واسه چی؟
توی آغوش خیالت چنان می باریدم که تمام روحم می پاشید انگار.
-آخه من چه جوری منصرفت کنم از این پایانِ سراسر جنون؟
شب ناله می کرد. آروم و شاید از جنس غبار. بین دست های خیال تو تمام تمنا رو می باریدم. شب بود و من بودم و آخرین های خیال تو!
-گاهی بهای1چیز هایی رو باید سنگین تر بپردازیم.
با صدایی از جنس خاطره ضجه کشیدم:
-من نمی خوام بپردازم. به خاطر خدا من نمی خوام که بپردازم.
شب آه کشید. خیال تو به آهستگیِ نوازش هایی که دست های آشنات برای آخرین بار بهم می بخشیدن، توی گوشم زمزمه می کرد:
-داره دیر میشه. زمان نیست!
نفس هام آتیش می گرفتن.
-نه! نه! به خاطر خدا! نه!
فضای تلخ شب پر بود از اون لالایی عجیب که برای بار آخر می خوندی به گوش های بستهم. چه قشنگ بود! چه آروم می گفتی کلماتش رو که برای همیشه ناشناس باقی موندن.
-نشد ترجمهش کنی برام. نپرسیدم. نمی دونستم اینهمه زود دیر میشه.
-ببخش دیگه! نشد! نشد دیگه!بین نوازش دست های خیالت سوختن هام رو زار می زدم و فایده نداشت. این بار ها تکرار شده بود و فایده نداشت. عوض کردنش دست من نبود. همیشه این رو آخر ماجرا می فهمیدم و باز سنگین بود و مثل1زخم زهرآلود، تازه و کاری.
-گریه نکن عزیزِ من! گریه نکن! شب بهت می بازه. من بردت رو دارم می بینم. تو توانت رو لازم داری. برنده که شدی، به جای من هم شاد شو. بجنب! شب همیشه نمی مونه. آخر هیچ شبی1شب دیگه نیست. بعد از هر شبی همیشه صبح میاد. فراموش نکن. خداحافظ پری.
شب داشت ضجه می کشید. توفان بود. غبار بود. شب بود. آتیش می گرفتم. خیال تو وسط غبار گم می شد. شب نعره می زد. قیامت شروع می شد. شب شعله ور شد. من می سوختم. شب آتیش بود. من آتیش بودم. آسمون و زمین و تمام جهان آتیش بود. شب به انفجار می رسید. تو به انتها می رسیدی. من به حادثه می باختمت. شب منفجر شد. زمین و زمان در قیامت انتهای تو محو می شدن. می باریدم. می باریدیم. من. همراه ها. آسمون. شب. مهتاب. می باریدیم. خدا می بارید!
خاک پشت قدم هات از درد از دست دادنت چه بی هوا و بی فایده بلند می شد هوا و توی خودش فرو می ریخت. جهان همه شعله بود و ضجه و فریاد. فریاد! ستاره های غبار گرفته و تاریک، محو در پریشونی این ضیافت درد، برای پذیرا شدن1دسته ستاره جا باز می کردن. و چه سرخ بود اون شب آسمون از حضور1دسته ستاره شعله ور که به آرامش نگاه خدا، از بین جهنم خاکیِ اون کابوس سیاه بیداری رفت بالا و وسط ابدیت ناپیدا شد!
ستاره های خوشه پروین رو هنوز همراه ها از پشت پرده های بارون های بی انتهای نگاه هاشون تماشا می کنن. تار، درخشان و، شکسته.