سلام. امروز5شنبه5مرداد96هست. من2شب پیش رسما از تمام دسته ها و دسته بندی های اینترنتی انصراف دادم و زدم بیرون. همون شبی که نشستم اون پست اسمش رو یادم رفت رو زدم. همون که جا به جاش می گفتم چه قدر امشب اطرافم ساکته! حس عجیبی بود. هنوز هم عجیبه. از خودم این مدل انتظار نداشتم. امروز صبح1پشت خط تلفن سر1چیزی بهم گفت ملت هنوز اون روی سگت رو ندیدن. خندم گرفت. مثل اینکه خودم هم هنوز اون روی سگ خودم رو نشناختم. 1شناخت و من هنوز نه! به1هم گفتم اینجا هم میگم. به چیزی که هستم افتخار نمی کنم حتی ازش حس رضایت هم نمی کنم ولی من مدلم اینه. اون روی سگ هم دارم که اگر بیاد بالا دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد.
از2شب پیش به این طرف دوباره رفتم داخل لاک اینترنتیه خودم. دفعه پیش خاطرم نیست چند ماه طول کشید. از نیمه آبان بود به نظرم تاااا نمی دونم کی که شونه به شونه ها1روز دم عصر کشیدنم بیرون. این دفعه شاید تا ابد طولش بدم. دلم حرف زدن می خواد. خیلی چیز ها دارم که دلم می خواد دسته کم اینجا بشه بگم خیلی زیادن خیلی. دلم حرف زدن می خواد و این دفعه از معدود دفعاتیه که حس می کنم اینجا هم نمیشه تمامش رو بگم و بنویسم. نمیشه. نمی تونم. نمی خوام!
خلاصه زدم بیرون و رفتم داخل لاک و این دفعه در و پنجره ها رو هم بستم که امن باشم. به نظرم2شب پیش شاید با گفتارم شاید هم رفتارم بین دوست هام1دونه از عزیز عزیز عزیز هاشون رو حسابی از خودم دلگیرش کردم. به خدا من همچنان تمامشون رو دوست دارم اون1دونه هم جای خودش رو داره. من فقط دیگه نمی خوام که، … به نظرم رفیق هام خیلی موافق نشدن که پریسای فقط پریسا رو بدون اتصال به هیچ جریانی بخوانش. من هم اصرار نکردم. فقط زدم بیرون.
دیروز صبح1دونه ازشون اومد داخل پیویم. کلی حرف زدیم. دیرتر1اومد. با1تلفنی حرف زدیم. این آدم رو خیلی باهاش تلخ میشم گاهی ولی هر کسی بپرسه صمیمی ترین دوستت کیه بی مکث این میاد روی ذهن و زبونم. به تلفن این1قلم جواب میدم باهاش کلی هم حرف می زنم. دیشب هم2تا دیگه شون از پنجره سرک می کشیدن داخل خخخ! گفتم حسابی دوستتون دارم ولی بیرون نمیام. دیگه نمیام. به خاطر1عالمه دلیل که1دونهش رو هم نمیشه و نمی خوام بگم. فعلا که اینجام. پناهنده تک نفریه نه چندان بی صدای اینجا خخخ!
مشق های اینترنتی دم صبح تموم شدن. خدا کنه خیلی بد انجامشون نداده باشم! امروز1خورده همراه سارا واتساپی زبان خوندم، قبلش تلفنی با1حرف زدم، از جا در نرفتم و شبیه1خورده مونده به اواخرم تلخ نبودم، شاخه های شقایقم که طلسم شده بود رو پیچیدم، بعدش تردید رو بیخیال شدم و، …
امروز صبح1لحظه یواش، … بعدش عمیقا حس درموندگی کردم. اون قدر شدید که، …
-خدا! خدا! خدا!
من در عمرم خیلی صداش کردم خیلی. ولی به عظمت خودش کمتر زمانی خاطرم هست که شبیه اون لحظه در امروز صبح از ته دل از جنس درموندگی صداش زده باشم. چند تا قطره اشک سمج از جنس عجز خالص اومدن پایین.
-خدا! کمکم کن! خدا!
و قسم می خورم که بعدش خاطرم نیست آرامش کی بغلم کرد. شاید موقتی باشه ولی فعلا که هست. امروز1لحظه اوضاعم داشت خطرناک می شد. اون قدر خطرناک که مهار از دستم در بره و خودم رو1دفعه دیگه حسابی وسط1کلاف سردرگم گرفتار کنم و1هفته شاید هم بیشتر روانم بره به فنا و تقصیر خودم بود اگر این طوری می شد. این طوری نشد. خدایا شکرت!
بعدش زبان خوندن هامون تموم شد. بعدش به سارا گفتم باید برم جایی و حل تمرین های وورکبوک باید بمونه واسه زمانی که برگشتم. بنده خدا سارا هم روی دیوار کی یادگاری نوشته. هم درس واتساپیش شدم من که خخخ! طفلک سارا! جدی میگم گناهی شد!
خلاصه من بودم و تردید. بیخیالش باید برم باید! پریدم1دوش سریع السیر گرفتم و قبلش1زنگ واسه خاطر جمعی زدم و قبل ترش1زنگ واسه خاطر جمعیه بیشتر به مادر زدم و برو بریم. من امروز تنها و کاملا بدون همراه رفتم جایی که هر کدوم از اطرافم اگر می دونستن امکان نداشت اجازه بدن تنها برم. مادرم می گفت صبر کن میام با هم میریم و اصلا ولش کن واسه چی می خوایی بری مگه چی شده! بقیه ها هم چیزی نمی گفتن فقط همراهم می شدن و به جای من، … ولی امروز قرار نبود هیچ کدوم از این ها باشه. ترس همراهم بود و یواشکی توی گوشم می خندید.
-محض خاطر خدا خفه شو می دونم خیلی معرفت داری و پا به پامی ولی فعلا فقط خفه شو!
من و ترس یواشکی با هم رفتیم، رسیدیم، منتظر شدیم، اولش از دیدنم که تکی رفته بودم حیرت کردن، بعدش مجبور شدن با خودشون کنار بیان، بعدش تردید داشتن باهام چیکار کنن، بعدش خودم ماجرا رو گرفتم دستم و رفتم جلو، بعدش هم در جواب پرسش اصل کاری که گفت می خوایی صبر کنی با همراه بیایی تا، … وسط کلامش پریدم و گفتم نه ممنون همین الان حلش می کنیم. طرف هم موند چی بگه و عاقبت با خودش کنار اومد و گفت بگم بیان کمکت کنن؟ گفتم نه لازم نیست و در جواب تردید موقرش که نمی دونست باید چه رفتاری کنه که درست باشه خندیدم و گفتم بینا ها معمولا شبیه شما این مدل مواقع می مونن با ما چیکار کنن. چیزی نیست تردید نکنید خودم درستش رو واستون توضیح میدم. بنده خدا اصل کاری کلا ضربه شد. کار انجام شد و برگشتم خونه. حالا موندم فردا چه مدلی مادر رو آگاهش کنم. هیچ خوشش نمیاد اصلا ابدا. از نظر ایشون من باید بهش می گفتم. باید خیلی کارها رو نکنم. باید کمتر اشتباه کنم ولی من از امروزم حس رضایت داشتم. از این اشتباه کردنم، از اون رفتنم، از تنها پیش بردنم و از بی همراه و بی تأمل و بی پرسیدن و بی تردید حلش کردنم عمیقا حس رضایت داشتم. از اینکه به وضوح تفاوت بینش ها رو در زمان ورود و خروجم حس می کردم عمیقا خوشم اومد. چنان بهم خوش گذشت که به محض رسیدن به منزل زنگ زدم و خودم رو به1وعده غذای حسابیه بیرون مهمون کردم. گرسنه نبودم. از سر هوس دلم خواسته بود این کار رو کنم. غذای بیرون رو هم مدت هاست مدت هاست که دیگه چندان دوست ندارم. مخصوصا فست فود که خداییش کابوس معده نازک نارنجیم شده. فست فود رو بیخیال شدم و سفارش سلطانی با دوغ و سالاد فصل دادم و البته1دونه نوشابه.
-همه این ها رو می خوری یا نه! نمی تونی میمیری از دلدرد و باقیه متعلقاتش.
-می دونم! دلم خواستشون!
-این ناپرهیزی پدرت رو درمیاره.
-می دونم. گاهی لازمه آدم پدر خودش رو دربیاره. کیف میده گاهی اون قدر واسه خودت از سر خوشی بخوری که دلدرد بشی. مسخره هست ولی کیف میده.
امروز زندگی خیلی بهم خوش گذشته. هرچند حسابی دردم اومد، درد جسمی، کاملا جسمی، اون قدر که چند تا آخ کوچولو و1دونه1خورده بزرگ تر ازم درآورد، ولی حسابی خوش گذشت بهم. امروز من کاملا خودم بودم. فردا مادرم از سر دلواپسی بدون اینکه بدونه امروز رو کوفتم می کنه ولی بیخیال. باز هم سعی می کنم حس و هوای امروزم رو براش بگم. اگر درک کرد که چه بهتر. اگر نکرد خیالی نیست. من1امروز داشتم که حسابی درش بهم خوش گذشت. امروزی که داخلش حسابی خودم بودم. خودم بدون کمک های جبری، بدون دلواپسی ها و ملاحظات همیشگی، بدون تکرار های تاریک همیشه. اگر چند تا دیگه از این امروز ها داشته باشم زندگی از این که هست بهشت تر میشه. چند تا یعنی هرچه بیشتر. تا زمانی که برسه به تعداد روز های باقی مونده عمرم. تا زمانی که همیشه و هر روز من خودم باشم. کاملا خودم. حس خوبیه. خیلی خوب. تماشام کن اینجا نشستم به نوشتن و بنده خدا سارا اون طرف احتمالا منتظرم مونده. هی! اثرات رفتن امروزم جسمم رو داره اذیت می کنه. میشه من امروز تمرین زبان ننویسم آیا؟ خخخ این تنبلیه بد ذاتانه هم جزوی از خودمه. سارا می دونه که من حسابی پلیدم. به روی من نمیاره آگاهیش رو ولی می دونه. پس بیخیال. هی سارا! معذرت می خوام ولی من واقعا پلیدم. این هم1بخش از خودمه. مدل دیگه ای نمیشه باشم. یعنی میشه ولی واقعی نیست. این من هستم. بد، بی نظم، بد جوهر و اگر لازم بشه پلید! حسابی پلید! ولی1چیز های مثبتی هم در موجودیتم هست. خودم می دونم که هست و بهشون افتخار می کنم چون بزرگن و با ارزش. نگهشون می دارم واسه خودم و از خدا می خوام کمک کنه که حفظشون کنم. اومدنم رو به سارا اطلاع داده بودم ولی بهش گفتم1خورده دیر تر درس بخونیم. سارا الان پیام داد که خودش هم داره کتاب می خونه. من نق زدم که درسه بره واسه صبح فردا. سارا گفت باشه. این بنده خدا خداییش بد گناهی شده از دستم! الان اینجا نشستم به نوشتن. وسط اراجیف نویسیم1چرخی در محدوده وظیفه زدم و دیدم همه چیز آرومه.
اینجا1عالمه چیز نوشته بودم که پاکش کردم و محوش کردم و حیف شد چون واقعیت این روز هام بود ولی به نظرم ترجیح بدم اینجا نباشه.
اوخ جدی سرم چه سنگین شده! کلا سنگین شدم. هم پرخوری کردم هم پرخوری کردم هم آآآییی آیی آیی آیی! من برم1کوچولو دراز بکشم. بعدش هم اگر حسش بود1دونه عکس دیگه بفرستم داخل اینستام. قبلش هم به قعر تفکر بپرم تا بفهمم این رو در آن سوی شب منتشر کنم یا اینکه شبیه خیلی دیگه از نوشته های پیش از پایان قصه بنویسم و بعد جیرینگی فایلی پاکش کنم بره!
راستی وسط خرید های آخریم که از استاد کرده بودم1بسته دیگه برگ مارگیریت پیدا کردم که حسابی مایه خجسته احوالیم شد. حالا که مشق اینترنتی ندارم1خورده گل ببافم و موجودیتم برق بی افته خخخ! ولی فعلا نه. این لحظه فقط می خوام سر بذارم روی این بالش کوچیکه که سمت چپ من ولو شده و انگار داره صدام می زنه و هرچند خوابم نبره ولی چشم هام رو ببندم و1لحظه آروم بگیرم بلکه این درد خفیف ولی اعصاب خورد کن دست از سر و گوشم برداره اه نکبت بهش بزنن ول کن نیستش که!
داره6میشه. من ولو بشم ببینم با این خط خطی هام چیکار میشه کنم.
آهایی عصر تو خیلی با حالی! هی زندگی بیا نازم کن می خوام چرت بزنم. آخیش آره آره همین طوری ادامه بده خوشم میاد خیلی خوشم میاد!
ایام به کام!
برچسب: خوش گذشت
روز خوبی بود!
سلام شب به خیر. آخ پدرم در اومد! جیگیلک اینجا بود از بس2تایی بالا پایین پریدیم جونم بالای ملاجم داره می چرخه خخخ! عشقم عشق نازم! خدایا چه قدر خندیدن هاش رو دوست دارم! خلاصه که الان همه رفتن و من مانده ام تنهای تنها با1عالمه ظرف که خداییش جون ندارم بلند شم بشورمشون. از طرفی هم بدم میاد ظرف های شب بمونه واسه صبح. خدایااا گناه دارم خخخ!
بیخیال ولش کن امروز رفتم اولین جلسه کلاس گل سازی و آخ جون! کلا اول راه بودم ولی آخر کلاس1گلدون کوچولو داشتم با3تا شاخه گل شقایق5پر که بینا ها می گفتن حسابی قشنگ شده و تشویقم کردن و با گلم عکس هم گرفتن. الان هم1گونی تکلیف واسه گل بعدی و کلاس بعدی روی سرم ریخته که امشب نشد خیلی بهشون برسم. خدا کنه فنی حرفه ای رضایت بده ازم آزمون بگیره و واسه خاطر چشم هام بامبول در نیاره مدرک می خوام. نمی دونم به چه دردم می خوره به هر حال من از پیش رفتن در این کلاس و این کار لذتم رو می برم چه مدرکی در کار باشه و چه نباشه. اما مدرکش رو هم می خوام. نمی دونم به چه کارم میاد ولی می خوامش. مهره بافی مدرک و آزمون نداشت که نق بزنم ولی گل کریستال هم آزمون داره هم مدرک. خدایا1کاری کن لطفا!
عزیزی که بدون اسم داخل فرم تماس ایمیل میدی اشتراک گل ساختن هام رو می خوایی! چه مدلی باهات به اشتراک بذارمشون آخه! تو که نه اسم داری نه ایمیل درست و حسابی من چیکارت کنم! خودت بگو چه مدلی این اشتراک رو پیش ببرم واست انجامش بدم.
دیگه چی بود خواستم بگم نمی دونم. آهان1خورده هوایی شدم باز. نه بابا از اون هوا ها نیست خخخ! اون فصل دیگه تموم شد. کامل تموم شد و الان مشکلم اینه که زیادی داره تموم میشه. کلا هواییه پریدنم. از کل دفتر. امشب1لحظه دستم رفت روی کلید پرتاب تا بپرم ولی گفتم بیخیال بمونه واسه صبح شاید فردا که بیاد زیبایی های حضور رو بیشتر ببینم و بخوام بیشتر متوقف باقی بمونم. امشب که کلا تمام هوام هوای بریدن و پریدنه. دعا نمی کنم که ای کاش صبح فردا این مدلی نباشم. دیگه خیالم نیست. بیخیال باز دارم می رسم به جا های مگو. خدایا ظرف1عالمه ظرف ای خداااا حسش نیست خستهم. امروز خوش گذشت. کاش فردا و فردا ها هم خوش بگذره! به من و به همه!
همیشه شاد باشید!
از3شنبه تا امروزم!
سلام به همگی.
دلم تنگ شده بود!
بچه ها خوش می گذره آیا؟ آخجون پر حرفی دارم میمیرم واسهش!
روز3شنبه کلا خونه آروم بود آخه من نبودم. رفته بودم خونه نیایش. راستی نیایش سلااام شکلک دست تکون میدم براش چه طوری خوبی خوشی سلامتی خونواده خوبن از طرف من از تمامشون تشکر کن آآآخخخ حواسم نبود خوردم زمین!
خلاصه اینکه من رفتم خونه نیایش. اونجا کلی شلوغ کردیم، من و نیایش و سمیرا، حسابی حرف زدیم، حسابی خندیدیم، بعد از ظهر هم اومدم خونه از اونجا هم رفیق ها زنگ زدن که پریسا ما گردشیم رسیدی خونه بیا پیشمون اون عروسک جدیدت رو که تازه خریدی هم بیارش اینجا1کسی رو گیرش آوردیم بهش گفتیم کار عملی باهاش رو یادت بده گفتش باشه زود خودت رو برسون.
خندم گرفته بود.
-خوب1ماجرای کوچولو!
این از سرم گذشت و خندم وسیع تر شد.
مادرم از خرید جدیدم مطلع نبود حالا چه مدلی باید اون جعبه فسقلیه دردسر ساز رو از داخل کمد می کشیدم بیرون با خودم از خونه خارجش می کردم فقط خدا می دونست خخخ!
به خیر گذشت. مادرم نموند و ندید و من هم با محتویات جعبهم رفتم و بچه ها رو پیداشون کردم و محتوای چمدونم رو آزمایش هم کردم و جواب هم داد ولی جوابش کوچولو بود و من1جواب حسابی می خواستم پس گفتم من1درستش رو می خوام این باشه واسه داخل خونه و زمان های مبادا بعدش هم اون قدر مسخره بازی در آوردم که یکی از بچه ها از خنده داشت خفه می شد و آخرش هم شب که می خواستیم برگردیم همون جملات آشنا رو بهم گفت و من موندم چی جوابش رو بدم.
-چه خوبه که روحیه تو اینهمه خوبه! راستی تو شده از1چیزی عصبانی هم بشی؟ یعنی پیش میاد که1چیزی اذیتت هم کنه و حالت رو بگیره؟ حتما این جور چیز ها زود یادت میره نه؟ وای چه خوب از خنده هات خیلی خوشم میاد!
جواب ندادم و فقط خندیدم.
این بود خلاصه اخبار. حالا مشروح اخبار!
صبح3شنبه رفتم خونه نیایش. من بودم و نیایش و سمیرا که خونه رو فرستادیمش هوا. اولش کلی زور زدیم مثبت تر باشیم بعدش که مادر نیایش رسید مادرش و مادرم رو بیخیال شدیم و به بهانه دیدن لباس های فروشیه سمیرا پریدیم داخل1اتاق دیگه. اونجا ماجرا هامون تازه شروع شدن.
بچه ها از بس خندیدیم من دیگه نفس نداشتم. واسه کشف سر و ته چند تا لباس عجیب با مدل های عجیب تر حسابی تفریح کردیم و آخرش هم به اون2تا سپردم در غیبت من داستان این مدل های خدا نصیب نکنه رو کشفش کنن و حسابی چرت و پرت گفتیم و چیه منتظرید چرت و پرت هامون رو اینجا بنویسم آیا؟ اوخ نه نمیشه خخخ!
بعدش هم که بحث سفر شد و مشهد رفتن اواخر شهریور که نیایش و سمیرا قراره بچه های شهرشون رو ببرن و به من گفتن تو هم بیا ولی، …
-به نظرم این واسه من شدنی نباشه بچه ها.
نیایش هم شبیه خودم اهل نق زدنه آخجون! البته زمانی که به خودم نق بزنه دیگه آخجون نمیگم خخخ!
اون ها گفتن و گفتن و من چی باید می گفتم؟ یادمه1کسی همیشه می گفت راه راست نزدیک ترین راهه. در گفتار هم همین طوره. راست که بگیم دیگه پیچ و خم لازم نیست. طرف درست می گفت پس بهش عمل کردم.
-نیایش باور کن خیلی دلم می خواد ولی من به نظرم شرایطم دیگه به این سادگی سفری نباشه.
نیایش توضیح خواست. بهش دادم.
-واقعیتش هم خودم خیلی به اوضاعم مطمئن نیستم هم از تو چه پنهون مادرم1خورده یعنی1کوچولو بیشتر از1خورده دیگه با این مدل سفر هام موافق نیست. چند روز پیش بهم پیشنهاد1سفر داده شد به مادرم که گفتم حرصی شد و رسما ترکید که باز هم؟ نه خیر لازم نکرده. همون دفعه که رفتی بسه دیگه نمی خوام از این سفر ها بری. بهش گفتم اتفاقا عالی بود به من بیشتر از خیلی خوش گذشت ولی فایده نداشت. مادرم سفت روی خط نه ایستاد که بله می دونم بهت خوش گذشت ولی بعدش پدر خودت و پدر همه ما رو در آوردی خیال هم کردی من نفهمیدم که این ماه ها چه دردت بود و از چی اینهمه داغون شدی. اصلا عجیبه که حتی حرفش رو می زنی. یعنی من هیچ چی نگم تو باز حاضری بری؟ لازم نکرده من موافق نیستم.
نیایش معترض شد. از اون مدل معترض شدن هایی که خاص خودشه و من نمی تونم در برابرش نخندم. هی نیایش داری می خونی؟ اون مدلی که میشی حسابی شبیه خودمی شرمنده نمی تونم نخندم.
-یعنی چی این سفر فرق داره تو همراه ما میایی ما هم که همه واقعی هستیم اینکه سفر اینترنتی نیستش وایستا خودم درستش می کنم.
زمانی که برگشتیم پیش بقیه من فقط می خندیدم. این بنده خدا نیایش با مدل مخصوص خودش که من میمیرم واسهش از هر جاده بحثی داستان رو می کشید به سفر رفتن و اینکه1سفر مشهد در پیشه که همه آشنان و خیلی خوبه من هم باشم و…
-خاله جون داشتم می گفتم شرایط سفر عالیه خیلی هم خوش می گذره بچه های ما یعنی همین دسته ای که هم رو می شناسیم و می بینیم هستیم اصلا هم نا آشنا های مثلا واتساپیه فقط اینترنتی نیستن همه آشناییم این پریسا هم خیلی خوب میشه بیادش و باهامون باشه.
نیایش می گفت و بحث به وسیله مادر و بقیه عوض می شد و نیایش ول کن نبود و باز سر نخ بحث رو می گرفت تابش می داد و می کشید به سفر مشهد و من داشتم از شدت فشار همون خنده های کزایی که داخل اون پست واسهتون گفته بودم منفجر می شدم. نیایش کوتاه نمی اومد. با لبخند های ملیح ادامه می داد و زمانی که بحث عوض می شد سرش رو کج می کرد پشت شونه های من و حرص می خورد و دوباره از سنگرش می اومد بیرون و می خندید و باز شروع می کرد که آره خاله می گفتم این مشهد رفتنه اگر پریسا باشه حسابی خوش می گذره و… بابا تو به چی می خندی پریسا داستانت چیه اصلا بگو ببینیم تو مگه چه غلطی کردی که اینهمه کار ما الان سخته؟
بین خندیدن و آه کشیدن گیر کردم.
-واقعیتش نیایش من کل خونواده رو به هم ریختم و الان تازه1خورده رو به راه شدم و رو به راه شدن.
-خونواده خودت رو میگی دیگه! دقیقا چیکارشون کردی؟
-من اون ها رو کاریشون نکردم من خودم رو1کاری کردم این بنده های خدا هم پشت سر من نفله شدن.
-بابا بگو جریانت چی بود بدونیم کجای کاریم؟
گفتن هام که تموم شد نیایش از سر نمی دونم حرص بود یا حیرت بود یا نفرت یا هر چیز دیگه ای که من نفهمیدمش زیر لبی غرش کرد:
-اه عجب چه قدر…! ولی خوب این ها که گفتی قرار نیست که با ما هم تکرار بشن. ما قرار نیست اذیتت کنیم تو که می دونی.
خندیدم. اگر مادر ها نبودن شاید مجبور نبودم بخندم ولی، …
-کسی اذیتم نکرد نیایش من خودم خودم رو و تمام خونوادم رو اذیت کردم. حواسم جمع حس و حالم نبود نتیجهش شد این! این مدل بلا ها تقصیر کسی نیست که سر ما میاد. تقصیر خودمونه که مواظب نیستیم. دلی که افسارش از دستت در بره نتیجهش میشه ماه های اخیر من.
دلم یواشکی چند تا قطره اشک بی صدا می خواست فقط اندازه ای که1کوچولو راه نفس کشیدن هام باز تر بشه ولی جاش نبود. نیایش و سمیرا و هیچ کسی خوشبختانه نفهمیدن. شاید هم فهمیدن و به روی من نیاوردن. آخه نیایش درست کنار دستم نشسته بود.
-ببین پریسا به جهنم همه این ها رو ول کن این سفر رو همراه ما بیا.
به نظرم چند تا فحش کوچولو هم از سر حرص از دستشون خوردم که یادم نیست چی بودن.
-ببین چه خرابکاری کردی که درست نمیشه! پریسا ما همین طور گیر میدیم هی میگیم تو هم از اینجا که رفتی امروز رو با مادرت صحبتش رو نکن ولی از فردا شروع کن بگو تا21شهریور حل بشه دیگه!
نیایش دور از نظر مادرم به خاطر این گره کوری که زده بودم و باز نمی شد از دستم حرص می خورد و برام خط و نشون می کشید و من فقط می خندیدم.
اون روز سمیرا و نیایش همین طور می گفتن و می گفتن و نتیجه پشت بنبست مونده بود!
-پریسا به خدا طوری نمیشه بیا بریم تو با خودمونی اتفاقی نمی افته تو هم چیزیت نیست میریم خوش هم می گذره میاییم باور کن خیلی خوب میشه بیا.
باقیه ساعت ها همین مدلی گذشتن. خنده و یاد آوری های خاطرات سفر های گذشته ما که با هم رفته بودیم و بحث سر رفع موانع سفر من که همراه بچه ها بشم و1عالمه شیطونی که این نیایش سرم در آورد و کلی خندیدیم.
نیایش هر چند لحظه1بار قلقلکم می داد و از جا می پروندم و می گفت پیچ هات رو تنظیم می کنم. سر به سرش که می ذاشتم یواشکی تهدیدم می کرد که اطلاعات خطرناکم رو که از خوندن اینجا دریافت کرده رو به مادرم افشا می کنه و کلی سر همین می خندیدیم. یادمون می اومد که اون دیروز های دور چه راحت می خندیدیم و امروز ها کمی شاید سخت شدن اون خندیدن ها. ولی نه سخت نشدن ما سخت گرفتیم. کاش من بلد بشم سخت نگرفتن ها رو!
از خونه نیایش این ها که برگشتم دلم نگرفت. آخه داخل واتساپ می بینمشون. عزیز های جهان واقعی که اول واقعی بودن هنوز هم واقعی هستن و در کنار این واقعی بودن داخل اینترنت هم هستیم و هم رو می بینیم.
هنوز واسه این سفر رفتنه گیر دارم بچه ها. مادرم موافق نیست ولی ترجیح میده غیر مستقیم منصرفم کنه. از شما چه پنهون خودم هم1خورده دلواپسم و اصرار بهش نمی کنم. واقعیتش این ماه ها که گذشت1خورده جسمم بد رفتاریش گرفته بود و1خورده لازم شده بود مواظب تر باشم و1خورده از1چیز هایی پرهیز کردم و هنوز می کنم از جمله سفر رفتن های دوستانه و بدون همراه و بدون خونواده و…
این روز ها خیلی خیلی نسبت به3ماه پیش رو به راه تر شدم ولی ترس این ترس لعنتی!
نیایش و سمیرا بهم اطمینان می دادن که طوری نیست و طوری هم نمیشه و من1خورده دلواپسم. نمی دونم واقعا نمی دونم. کاش می شد بیخیال همه چیز بگم من باید این سفر رو باشم! مطمئنم بچه ها درست میگن و خوش می گذره ولی، … چند درصدی از این ریسک نگرانم. هرچی خدا بخواد!
داخل خونه نیایش زنگ گوشیم صدام زد. رفیق ها بودن.
-پریسا کجایی؟ امروز بعد از ظهر می رسی؟ ما کلاس زبانمون پرید می خواییم بریم بیرون هستی؟
نمی دونستم چند می رسم خونه. نیایش و سمیرا هم هر دفعه که می گفتم بریم جیغشون در می اومد و پدرم رو در می آوردن.
خلاصه قرار شد رفیق ها برن من هر زمان رسیدم بهشون ملحق بشم.
بین راه حس کردم خستهم. اون قدر خسته که حس هیچ بیرون رفتنی در هیچ کجای دلم نبود. گوشیم زنگ خورد. برداشتم و به بچه ها گفتم من احتمالا بهتون نمی رسم.
-ما برات برنامه ریزی کردیم پریسا بیا. اینجا1کسی هست که بهت یاد میده با خرید آخریت کار کنی. بهش گفتیم یاد میدی گفت آره. بیا اون عروسکت رو هم بیارش.
-آخه نمیشه. نمی تونم که!
-هان مشکل چیه؟ جلوی دید مادرت نمی تونی درش بیاری؟
-دقیقا. یعنی خوشم میاد فورا می گیری. به بقیه هم یاد بده.
-نمیشه یاد بدم این ذاتیه مربوط میشه به هوشم.
-ببین ذاتی ها هم میشه اکتسابی بشن فقط سخته یادشون بده تا بیام.
-خونه رسیدی معطلش نکن با خرید یا بی خرید خلاصه بیا.
مشکلی پیش نیومد. مادرم رفت انجیر های خاله رو برسونه. من هم چمدون دردسر رو برداشتم و در رفتم.
اونجا با بچه ها خندیدم، چیز یاد گرفتم، تمرین کردم، به نظرم1خورده بلد شدم، امتحان کردم، تا حدود های9شب شیطونی کردم و بعدش برگشتم خونه.
حدود10شب بود که رسیدم.
باقیه شب رو یادم نیست.
صبح4شنبه هم همراه حضرت مادر بودم و داشتم دلداریش می دادم چون1دردسر کوچیک براش پیش اومده و باید مواظب خودش و هوای دلش باشم تا شوک اولیه بگذره. عصر هم رفتیم خونه خاله کدوم وره از این وره و خاله شام نگهمون داشت. دختر خاله من1کوچولوی خیلی کوچولو داره که هنوز حرف نمی زنه و اسمش کوثره ولی من بهش میگم لیمو. نمی دونم واسه چی این لیمو از زبونم نمی افته. این بچه رو خیلی دوستش دارم بچه ها! اگر بدونید چه بچه با محبتیه! بر عکس خیلی از بچه های دیگه که بغل و بوس دوست ندارن این عاشق بوسه. بهش میگم لیمو بیا بوس کنمت میاد لپ کوچولوش رو میاره بعدش که من بوسش می کنم میره به همه گیر میده که حالا شما ها هم بوسم کنید بعدش باز نوبت منه و بعدش همین طور بقیه تا یادش بره و من مرضم گرفته بود اذیت کنم تا یادش می رفت2دقیقه بعد می گفتم لیمو بیا بوس کنمت این می اومد و باز شروع می کرد از بقیه بوس می گرفت. تا دلتون بخواد هم شیطونه. عصر و شبی که اونجا بودیم1لحظه آروم نگرفت و همه ما رو کشید به کار و بازی و شیطونی و نتیجه این شد که من دم شام روی مبل نشسته خوابم برد و همه سر به سرم می ذاشتن که مگه صحرا رفتی بیل زدی اینهمه خسته ای!
خلاصه شب4شنبه گیج از خستگی برگشتم خونه.
5شنبه مادرم با همین خالهم این ها می رفتن ییلاق که اوضاع خالهم این ها عوض شد و رفتنشون مشخص نبود. مادرم هم نبود. من بودم و1وسوسه وحشی که دست از سرم بر نمی داشت. باید امتحان می کردم آموخته های جدیدم رو. ولی کو جرأتش؟ مادرم هر لحظه ممکن بود برگرده. ولی این وسوسه وحشتناک بود.
صدای زنگ گوشیم. پیام از واتساپ. گروه کوچیک واتساپی از بچه های آشنا.
-پریسا با محمولهت چیکار کردی؟ راهش انداختی یا نه؟ هر زمان موفق شدی بگو.
این خود جرقه بود به انبار باروط وسوسه های من.
-هنوز کاریش نکردم ولی در فکر شروعم.
جواب تقریبا فوری رسید.
-چه کیفی داره بعد از صبحانه این شروعه!
خندیدم. دیگه نمی شد تحمل کنم سیخونک زدن این وسوسه وحشی رو. هرچی باداباد رفتم واسه خرابکاری.
شروعش کردم، انجامش دادم، نتیجه هم بد نشد. در واقع بسیار بهتر از انتظارم هم شد. مثبت بودن تلاشم رو اطلاع دادم و…
-خیلی ها هستن که دلم می خواد الان باهاشون حرف بزنم. دلم می خواد بهشون بگم. چیز مهمی نیست ولی می شد بگم و با هم بخندیم. بخندیم به من که دیوونهم و چه ذوقی کردم واسه1چیز مسخره شبیه این!
به خیلی ها گفتم. پشت خط تلفن، داخل1گروه خیلی کوچولوی واتساپی و…
-کاش می شد!
نشد و من شبیه تمام دفعات پیش دلتنگی هام رو بیخیال شدم.
عصر5شنبه مادرم نبود. رفته بود ییلاق. من نرفتم. همه چیز واسه1تفریح حسابی و1امتحان مجدد آماده بود. از دستش ندادم. این دفعه به عالی نزدیک شدم. دستم روون تر شده بود و کمتر اشتباه می رفتم. تا حدود های9شب واسه خودم مشغول بودم و دیگه لازم نشد از خونه بزنم بیرون اون هم تنهایی.
هنوز گیر دارم و البته چند تا سؤال هم دارم ولی کارم عالی پیش رفت و عالی تر هم پیش خواهد رفت.
بعد از تمیز کاری و درست کردن خرابی هایی که به بار آورده بودم، خسته و گیج ولو شدم روی تخت و دیگه نفهمیدم چی شد تا صبح امروز که بیدارم و در خدمت شما.
خلاصه که این5شنبه عصری جایی نرفتم ولی پشیمون نیستم چون بهم خوش گذشت.
امروز جمعه هست و من الان باید بلند شم برم زندگی کنم. کلی کار دارم. باید هرچی دیشب شستم گذاشتم خشک بشه رو جمعشون کنم تا کسی نرسیده، دوش بگیرم، واسه ناهار ظهر1کاری کنم، اگر تنبلی اجازه بده1سری به تمرین پیانو بزنم، و خلاصه هر کاری کنم که، … بیخیال.
در نتیجه ویرایش بی ویرایش این بود نیم هفته من راستی این هفته کلاس پیانو هم نرفتم3شنبه آینده حسابی گناهی میشم خخخ!
بچه ها دیرم شد من رفتم شاد باشید همیشه شاد همیشه شاااااااد!