دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیشب، 1خورده، یواشکی، …

سلام به همگی.
بچه ها خوبید؟ یعنی بطری خالیه رو گرفتم بالا بزنم به اولین کسی که خوب نباشه! خوب حالا از اول!
سلام به همگی. بچه ها خوبید؟
آهان حالا شد. دهه! چه معنی داره؟ عجب!
بچه ها شده1زمان هایی دلتون1چیز خیلی کوچیکی رو بخواد که خیلی ها…
دیشب من دلم اون1چیز کوچیک رو خیلی خواست خیلی خواست ولی به من نرسید و از خدا که پنهون نیست از شما هم بذار پنهون نباشه با وجود اینکه حسابی خودم رو شاد و بیخیال گرفتم کسی نبینه ولی1زمانی1جایی که کسی ندید یواشی2تا قطره ناقابل، …
اصلا مهم نبودش نمی دونم واسه چی اینهمه دلم می خواست که به من هم می رسید ولی خیلی های دیگه گرفتن و من یعنی خوب انتظاری هم نبود یعنی نباید توقعم خوب این، …
گاهی آدم دلش بچه میشه بی خودی نق می زنه واسه چیزی که اصلا چیز نیستش. دیشب هم من مرتب به دلم این رو می گفتم.
-خوب که چی حالا؟ خیال کن داشتیش. به چه دردت می خورد؟ پول بهت می دادن مگه؟ جایزه داشت مگه؟ مثلا حالا اون بقیه ها گرفتن تو نگرفتی ازت کسر شد آیا؟ ول کن بابا حوصله داری!
من گفتم و لبخند هم زدم ولی دلم یواشی1خورده گرفت، 1خورده ترک خورد، 1خورده چشم هام باز هم یواشی به هوای دلم خیس شد البته زودی پاکش کردم و رفتم شیطونی ولی گاهی عجیب شبیه بچه ها میشم. دلم می خواست می شد کوچولو بشم بزنم زیر گریه بگم من هم می خوام ولی نمی شد. آخه نمی شد خخخ!
یادمه1دفعه بچه بودم1برنامه ای بود نمی دونم چی بود شبیه جشن های عصای سفید بود خاطرم نیست چه برنامه ای بود که وسطش به1سری ها که اسم هاشون رو می خوندن جایزه می دادن. یادمه1بچه پشت سر ما نشسته بود با تمام دلش زار می زد و هرچی همراه هاش دلداریش می دادن اوضاع بدتر می شد. یادمه فضولیم گل کرد گوشم رو فرستادم اون طرف ببینم جریان چیه دیدم بچه دلش داره می ترکه که اون ها جایزه گرفتن از اون آقا بالای سکوهه همه واسهشون دست زدن من هم جایزه می خوام از اون آقاهه بالای سکوهه!
یادمه اون زمان چه بزرگوارانه از گریه های اون بچه و اینهمه خواهندگیش خندم گرفت.
بغلدستیم گفت این بچه چشه دهنش بازه گفتم جایزه می خواد. طرف گفت وا چه بی ادب! من نگفتم ولی داخل دلم گفتم موافقم چه بی ادب! بچه باید شبیه من باشه. جایزه سیری چند؟ البته اگر بهم می دادن خوب بود ولی ندادن که ندادن چه زاری می زنه! اه چه بی ادب!
و دیشب داخل دلم به یاد اون بچه و گریه هاش بودم و دلم می خواست زمان برگرده عقب تا من بلند شم برم ردیف پشت سریمون بشینم کنارش و به زبون بچه ها نه با زبون خونوادهش که زبون آدم بزرگ ها بود دلداریش بدم تا گریهش بند بیاد. دلم بچگی خواست. همون بچگی هایی که به مجوزش می شد صادقانه بزنم زیر گریه که من هم می خوام! می خوام می خوام می خوام! نمی شد! من بزرگ بودم! بچگی رفته بود. من نمی تونستم!
سعی کردم این رو به دل بی منطقم بفهمونم ولی، …
-من قابلیتش رو داشتم! فقط واسه خاطر هیچ چی! فقط به خاطر هیچ چی! این عادلانه نیست!
-برای چی عادلانه نیست؟ تو خودت باشی حاضری جایی از خودت مایه بذاری که دلت نمی خواد؟ حتی اندازه1نوک ناخن؟
صادقانه جواب دادم.
-نه.
-پس حرف حسابت چیه؟
این دفعه صادقانه فکر کردم.
-هیچ چی!
-واسه خاطر این هیچ چی میگی که عادلانه نیست؟ تو واسه خاطر هیچ چی1اتفاق که اصلا اتفاق هم به حساب نیومد رو متهم می کنی به ناعادلانه بودن و احتمالا فاعل اون فعل رو هم متهم می کنی به بی عدالتی؟ برای چی؟
دلم رسما، بی تعارف، بیخیال مصلحت اندیشی ها، آشکارا، گرفته بود. دلم از اینکه دیده بودم گرفته بود بچه ها!
-دیگه چه غلطی باید می کردم که نکردم؟ آخه تا کجا باید می رفتم؟
-یعنی واقعا می خواستی باز هم بری؟ تو تا همین جاش هم زیادی زیادی رفتی! اگر رفتن هات تا اونجایی که رفتی جواب نداده پس دیگه نمیده. درضمن اصلا واسه چی باید1همچین چیزی رو تو اصلا ببینی؟ پریسا برای چی اینقدر واسهت مهمه؟ دلت می خواد در موردش حرف بزنی؟
دلم نمی خواست حرف بزنم. بلد نبودم در موردش حرف بزنم. حرفی نبود که بزنم. دلم سکوت می خواست. دلم فقط می خواست که1خورده اندازه1گوشه خیلی کوچولو اندازه1مثبت خیلی خیلی کوتاه اینکه بقیه ها داشتن و به من نرسیده بود رو بی صدا بخواد و هیچ منطقی سعی نکنه به یادش و به یاد من بیاره که اون مورد کوچولو که اونهمه دلم کسبش رو می خواست اینهمه با ارزش نیست. خودم می دونستم. دلم نصیحت نمی خواست. دلم فقط از همون ها که بقیه ها گرفته بودن می خواست.
دلم گرفته بود!
-پریسا! اون فاعل رو نکنه1مدل متفاوت خاطرش…
مثل فنر از جا پریدم.
-اوخ نه! نه! نه به خدا نه! این مدلی نیست!
-خوب بابا خوب! برای چی این رنگی شدی فهمیدم! پس برای چی در نظرت این اتفاق اینهمه بزرگه؟ این امشبیه رو میگم. چیش اذیتت می کنه؟
صادقانه گفتن شاید1خورده برام سخت بود. درد داشت البته حالا دیگه خیلی خیلی کمتر از دیروز ها و دیشب ها ولی هنوز یواشکی درد داشت.
-واسه اینکه این ناکامی به خاطر بی قابلیتیم نبود و نیست این از سر تاریکیه. این تاریکیه لعنتی که دست هام، تلاشم، خواستنم، گفتارم، عملم، هیچ چیزی پاکش نکرد و نکرد و نکرد و نکرد! از نظر مقابل اینقدر بی فهمم که بد نیست واسه رفع وزوز بهم گفته بشه حله بیخیال ولی، … تو به چی می خندی؟
-اوه ببخش دست خودم نبود تو حالتت خیلی…
-چه بی مزه! واقعا که!
-باشه بهت بر نخوره به خدا مسخرهت نکردم قهر نکن. ببین پریسا! گاهی باید واقعا بپذیریم که1سری موارد اونهمه با ارزش نیستن. برای چی از1طرف دیگه تماشا نمی کنی؟ برای چی به خودت نمیگی قابلیت های من از کسب این مورد بالا تر بود واسه همین این مورد نصیب من نشد؟ پریسا قابلیتت عالی بود! خیلی های دیگه هم باهام موافق بودن و هستن. و تو اونهمه نشونه مثبت و موافق رو نمی بینی و اینهمه دلت گرفت از همون1دونه خنثی که خودت هم میگی به خاطر بی قابلیتیت نبود که کسبش نکردی! شاید لازم باشه از ته دلت بگی بیخیال و به دلت هم یاد بدی که دیگه از این چیز های کوچیک و نشدنی نخواد و حالت رو نگیره.
یادمه زمانی که واسه اولین بار از ته دل پذیرفتم که چشم هام شفا پذیر نیست حسم شبیه این لحظه بود. حس بدی بود. اینکه هیچ راهی هیچ راهی نیست!
-گاهی باید باور کنیم که1چیز هایی قابل تقاضا کردن نیستن و گاهی هم باید بپذیریم که1چیز هایی اصلا قابل نیستن که تقاضاشون کنیم حتی شبیه این لحظه های تو یواشکی و توی دلمون!
معترض بودم. به این حرف که درست بود معترض بودم. به درست بودنش معترض بودم. دلم نمی خواست تأییدش کنم چون این تأیید واسهم برابر بود با پذیرش اینکه هیچ راهی نیست!
-از تمام این ها گذشته، به نظرت اینهمه ارزش داره؟ مگه با خدا طرفی که لطف و اجابتش رو اینهمه می خوایی حتی اندازه1نظر کوچولو؟ واقعا قابل درک نیست که برای چی باید اینهمه واسه تو این مثبته ارزش داشته باشه که حالا مثبت نیست. نیست که نیست! ببین! به چه زبونی میشه واسه ناخودآگاه تو توضیح داد جمله به جهنم رو؟ ولش کن! تو هرچی ازت بر اومد کردی! چندین و چندین و چندین برابر ارزش واقعیه ماجرا. چند نفر اشتباه می کنن؟ خودت هم می دونی که از نظر خیلی ها این طوریه. اگر نشد پس دیگه نمیشه. این نشدن رو و داستان ارزش رو بپذیر و دیگه بیخیال شو! دفعه های بعد هم اگر شبی شبیه امشب بود بیخیال واسه خودت بچرخ و به خودت بگو بیخیال این با ارزش یا بی ارزش من منتظرش نمیشم. اصلا بیخیال نشد دیگه! ببین1زمان هایی دیگه هیچ کاری نباید کنیم جز سکوت. هرچی بیشتر بخوایی پاکش کنی تاریک تر میشه. فقط میشه سکوت کرد، عبرت گرفت و گذشت. شبیه تمام تجربه های بد که چیز یادمون میدن و در عوضش1چیزی رو در جریانشون از دست میدیم.
چه قدر تلخ بود که موافق باشم ولی بودم. چاره ای نبود. حس جدل و جدال نداشتم حتی با خودم.
-اون گوشیه نق نقو رو خاموش کن و برو بخواب پریسا! فردا1خورده بیشتر از روز های دیگه گرفتاری.
گوشیم رو زدم روی سایلنت و واسه اولین دفعه بردم گذاشتمش1اتاق دیگه چون ابدا حس هیچ مدل آگاهی از هیچ پیامی داخل هیچ کجای دلم نبود! بعدش هم رفتم ولو شدم روی تخت و کلید سیستمم رو زدم تا کتاب صوتیه داخلش رو برام بخونه. کتاب تکراری زدم چون حواسم به درک کتاب جدید نبود فقط دلم می خواست صدا باشه اما صدایی که من مجبور نباشم بهش جواب بدم و بفهممش و حواسم بهش باشه. سیستمم1کتاب1000دفعه تکرار شده رو برام می خوند و من تا مدت ها روی تختم بیدار بودم و خسته از تحلیل ها و فهمیدن ها و باور کردن ها و خسته از پذیرفتن بنبست ها در هیچ شنا می کردم. پیش از اعلام ساعت12خوابم برده بود.
صبح که بلند شدم دیدم1آشنا بار ها و بار ها دیشب بهم زنگ زده بود که حرف بزنیم. اون اصلا1درصد هم نمی دونست دیشب دلم در چه هوایی سیر می کرد. نباید هم میگفتم. هرگز هم نباید بدونه. هیچ کسی نباید بدونه. می دونم اگر بدونن چی ها بهم میگن. من از نصیحت ها پُرَم. نصیحت هایی که می دونم درست هستن. امروز صبح به عادل زنگ زدم و صاف نق های دلم رو پاشیدم داخل گوشی و براش همه رو گفتم. عادل حرف زد. حرف هایی که می دونستمشون ولی باز هم موافق بودم که از عادل بشنومشون. گوش کردم و موافق بودم و دیر می شد هم واسه من هم واسه عادل پس گوشی رو گذاشتم و رفتم سر تمرین پیانوی کلاس امروزم و نوشتن و ویرایش این پست و…
من از نصیحت ها پُرَم. نصیحت هایی که می دونم درست هستن. فقط دل ها، حتی دل های آدم بزرگ ها، گاهی، گاهی کوچیک میشن. به کوچیکیه دل اون بچه که با تمام دلش جایزه می خواست از اون آقای بالای سکوی اجرا!
ایام به کام.