صبح شنبه. می دونم بابا باید سر کار باشم ولی اینجام. نمیرم. امتحان دارم. امروز ساعت9باید سر امتحان باشم. میان ترم کلاس های آیلتس. بقیه دیروز امتحان دادن و من باید می موندم واسه امروز تا1کسی باشه واسم بخونه. اه لعنتی! بدم میاد از این لعنتی! هی بیخیال.
خداییش این ترم میان ترم خیلی بهتر از ترم پیش خوندم. کاش نتیجه بهتر باشه. میان ترم پیش واقعا واسم سخت بود. جون کندم تا امتحانه رو دادم. کاش این دفعه ساده سپری بشه و زود تموم بشه! دیروز حسابی بیمار بودم. سردرد از مدل وحشتناکش و1سری اوضاع مزخرف دیگه که نگران کننده نیست و کاملا عادیه ولی بدم نمیاد ضرب سردرد حاصله رو1خورده کم کنم هر دفعه هم میگم واسه دفعه دیگه قرص کنار می ذارم و هر دفعه قرصه یادم میره و این عوضی سر بزنگاه گیرم میاره و من قرص ندارم و دیروز که کلا جمعه بود و مادر هم نبود و یکی بود3تا نبود جز خودم هیچ کسی نبود یعنی بود ولی برادره خونه خودش بود مادره هم خونه خاله بود اصلا داخل شهر نبود خودم هم که داغون بود یعنی بودم داروخونه هم که نمی دونم باز بود یا بسته بود1کتاب پر و پیمون هم شبیه اسمش رو نبر اینجا آماده خونده شدن واسه امتحان امروز بود و خلاصه آآآآخخخخ سرم خدااا سرم! بابا من معترضم این چه اوضاعیه یعنی داخل این هیکل بی سر و ته نباید اندازه کافی خون باشه که این سردرده هر دفعه به ریش نداشته من نخنده؟ این چه وضعشه آخه؟ به چیچیه من میاد کم خون باشم واسه چی هستم آخه؟ یعنی چی آخه؟ پدرم در اومد آخه! وووییی ساعت چنده؟
مونده هنوز. میگم1دور دیگه بخونم؟ نخونم؟ اه الان مخم می ترکه خدایا بسه دیگه!
هی من ورد می خوام. الان دارم با چی می نویسم؟ ورده یا نت؟ سرعتم بدک نیست چه عجیب! بذار ببینم کاما سر جاشه؟ ولش کن فعلا که لازم نیست هر زمان لازم شد می بینم. ظاهرا زمان هایی که پ میره بالای اینتر می شینه اوضاع نباید خیلی بدک باشه. ولی جدی این داره باهام فیکس میشه. خیالم نیست بخند اما هنوز تصور می کنم این ها هم سرشون میشه. تصور می کنم هر چیز بی جونی مدل خودش سرش میشه و ادامه حیات میده و، … هی آخجون کاما ایناهاش! کاش سرعتم همین مدلی بمونه! اون مدل کند نوشتن روانم رو چرخ می کنه. به جان خودم واردش که ميشم1حرف مي نويسم فردا صبح مي خونه. با سرعت نوشتن من اصلا جور درنمياد. من1زماني داخل شب نشيني هاي محله هر شبي333دفعه اخطار سرعت غير مجاز مي گرفتم از بس سريع مي نوشتم حالا اگر بخوام با ورد بنويسم بايد به جناب حلزون بگم قهرمان ماراتون! وووييي نه! خوشم نمياد! بايد1طوري حلش کنم وگرنههههههه شکلک خشم. ول کن1فکري واسش مي کنم.
محله! واسه چی باز دیروز گیر کرد؟ عاقبت هم نتونستم5شنبه شب برم جشن تولد شب روشن! امتحان چیز! امتحان اسمش رو نبر! امتحان های2قلوی اسمشون رو نبر. امتحان های همون کلمه که همیشه جای فحش میگم و تخلیه روانی میشم! آخیش1خورده بهتر شد!
آخ خدا من واقعا باید این توصیه های قرص آهن و از این مزخرفات رو جدی بگیرم تمام استخون هام شبیه آنفلوآنزایی ها درد می کنه جدی دیگه شورش در اومد من این مدلی باید برم سر جلسه این امتحانه! با این وضعیت مسخره اگر امتحان هم نداشتم موندم چه مدلی باید سر کارم حاضر می شدم. خدایا حال جسمم خوش نیست لطفا هوام رو داشته باش امروز سر امتحان خیلی گاف ندم.
هي باز پ رفت بالاي کيبورد. جدي اين واسه چي اين مدليه خخخ! به نظرم1چیزهایی داره به کشفم میاد مطمئن نیستم هر زمان مطمئن شدم میام اینجا کشفیاتم رو اعلام می کنم و حالش رو می برم.
ساعت8و4دقیقه شد. یواش یواش باید بلند شم و با توجه به سرعت مورچه ایه امروزم در آماده شدن بد نیست1خورده زودتر بجنبم.
فرار فايده نداره. بحث هاي جدي شبيه1مشت شبپره که ولشون کرده باشي1جايي داخل سرم پرواز مي کنن و مي خورن به ديوارهاي ذهن نه چندان, نه چندان چي؟ هرچي هم داغون باشه ذهن خودمه. اي بابا بحث هاي جدي. چي بودن؟ اينکه این هفته که اومده هفته امتحاناتمه. پايان ترم کانون و ميان ترم کتبي اون يکي کلاسم. کمتر از1ساعت دیگه باید رو به روی برگه امتحان باشم. بدجوري دلواپسم اگر بهش فکر کنم. دفعه پيش شرايط متفاوت بود و با اينهمه ميان ترم اونجا اونهمه سخت بود خدا اين دفعه رو حسابي کمک کنه! هي واسه چي ايسپيک بعضي علامت ها رو نمي خونه؟ اينکه روي غ نشسته با شيفت مي زنم چيه؟ داخل ورد اون يکي سيستمم اين به نظرم کاما بودش اونجا هم نمي خوند اينجا اين رو انگار تا پيش از اين نداشتمش واسه چي الان هست؟ به جان خودم ايناهاش ديوونه هم خودتي. نه تو نيستي خودمم. حيف نيست صفت به اين مثبتي رو ببخشم به کسي؟ ديوونه بودن عاليه. خداييش حرف نداره. چند روز پیش نمی دونم چه روزی بود داشتم با1تلفني حرف مي زدم1عالمه گفتيم و گفتيم و من حسابي توضيح دادم که از راه هاي کاملا صاف و عابرهاي اين راه ها حسابي خسته ميشم. اين آدم هايي که کامل مثبت و خوب و همه چيز تکميلن؛ اين ها که در زندگي هميشه راه درست رفتن؛ نقطه تاريک نداشتن؛ خطا و اشتباه نکردن؛ از خط منطق اون طرف تر نرفتن؛ کتاب هاي عاقل ها رو مي خونن و زندگي عاقل ها رو مي کنن و راه عاقل ها رو ميرن؛ اين ها واسه من به شدت غير قابل درک و اگر دلگير نشي دافعن. اصلا نمي تونم تصور کنم که شبيهشون باشم و اصلا نميشه که تصور کنم مدت طولاني بتونم باهاشون همنشين بمونم. از اين مدل زندگي ها حس رضايت نمي کنم. البته به اون بنده های خدا هم حق میدم که نتونن منو تحمل کنن با این جوهر خل و ناخالصم. اون ها محترم هستن و نمیگن ولی مطمئنم اون ها هم نظرشون در مورد شبیه های من این مدلیه. و من. من در زندگيم تا اينجا اشتباه زياد رفتم. نتيجه هاي وحشتناکي هم ديدم. خيلي پيش اومده که از1سري هاشون به شدت دردم بياد و بگم کاش اين غلط رو نکرده بودم که حالا نتيجه اين مدلي افتضاح نمي شد. بارها گفتم اگر مي شد برگردم1راه هايي رو ابدا ديگه نمي رفتم. ولي مي دوني؟ در مجموع حس مي کنم از کل زندگيم، از راهي که رفتم، از داستان هايي که گرد و خاکشون رو به دفتر عمرم پاشيدم، تا اونجايي که کسي از دستم و از داستان هام آزار نديد چندان هم پشيمون نيستم. اگر به کسي نگي هيچ تضميني نيست که در صورت تکرار نوار زندگيم1بخش هاي بزرگيش رو دوباره تکرار نکنم. اين از سر خيره سري نيست واقعا حس مي کنم زندگي صاف و کارنامه سراسر سفيد چيزي نيست که در40سالگي تماشا کردنش روحم رو ارضا کنه. من هيچ زماني آدم آرومي نبودم. چه در کودکي که شبيه دخترهاي ديگه به خاله بازي و عروسک بازي هاي عادي رضايت نمي دادم و هرگز نشد که نقش1مادر معمولي رو واسه عروسک ها يا بچه هاي ديگه پذيرا بشم و ترجيح مي دادم باهاشون هم بازي نشم مگر اينکه اون ها به دنياي بازي هاي غريب من سر مي کشيدن؛ چه در نوجواني که در هر موردي که خاطرم مياد1قانون شکن درست و حسابي بودم؛ و چه در جواني که…
بچه که بودم خاطرم هست بقيه مي گفتن بزرگ بشه درست ميشه. نوجوون که شدم مي گفتن از اين سن و سال رد بشه درست ميشه. درست نشدم. جوون که شدم1ست کامل از شعله هاي از همه رنگ زدم به دنياي خودم و تمام خونواده بيچاره خودم و حالا در سني که همه مي گفتن سن اعتلاي انسانه ايستادم و دارم در1وبسايت شخصي اينترنتي اعتراف مي کنم که اگر کارنامه عمرم از اشتباه هام پاک بود روحم از تماشا کردنش ارضا نمي شد. اگر در اين مرحله درست نشدم ديگه هرگز عوض نميشم. و من درست نشدم. من زندگیم پر از ماجراست. تمام صفحه های دفترش تا اینجا پره از لکه هایی که آرامش رو از نگاه خواننده های عاقل و معقول می گیره ولی، … من هنوز هم از دیدن سفیدی مطلق روی برگه های تمیز و خوش خط نگاهم چرتش می بره. هنوز هم آرامش رو در ناخودآگاهم پس می زنم و با وجود تمام تلاشی که واسه منطقی بودن و عاقلانه زندگی کردن انجام میدم، اما این لحظه با مراجعه به خودم می بینم همچنان همون بی فرمون دیوانه ای هستم که در20سالگی بودم. فقط حالا سبکم1خورده عوض شده و مدل موج سواری هام فرق کرده. گاهی ظاهرش عاقلانه میشه و گاهی مهارتم در دیده نشدن بیشتره و گاهی هم بیخیال گفتن هام بلندتر و قوی تر میشه و، … از خودم حیرت می کنم. نکنه در80سالگی هم همین مدلی باقی بمونم؟ آخ جون! یعنی تا اون زمان زنده ام؟ با این مدل جنگی رفتن هام تا اونجا می رسم؟
هی8و16شد من واقعا باید بپرم. آهایی بابا زمان جون هر کسی دوست نداری1خورده وایستا اومدم!
هی من دارم میرم امتحان بدم. کاش نتیجه عالی باشه! بقیه اش باشه واسه بعد. من رفتم.
برچسب: درد
جمعه.
جمعه.
اوه خدا چه بد! واقعا هیچ راهی نداره بیشتر طول بکشه؟
بیخیال. تمام4شنبه و دیروز تا امروز صبح زمانم رو واسه خوندن1کتاب3جلدی تلف کردم که آخرش1مدل مسخره ای بی پایان بود. حس می کنم سر کار بودم و کفرم در اومده. الان1دونه خارجیش رو شروع کردم اما جدی باید دست ازش بردارم. درس نخوندم. لازمه لغت بخونم، از1متن10تایی سؤال دربیارم، متن رو حفظ کنم و واسه2شنبه1چیزی آماده کنم. از بین قدیمی ترها پیدا کردن چیز درست درمون سخته. داره سخت تر میشه و من این روزها واقعا تمرکز ندارم تا چیز جدید بنویسم. نه تمرکزش هست نه زمانش.
امروز خورشید نیست. نمی دونم هوا به نگاه بیناها هم گرفته هست یا من تاریک تصورش می کنم. سردمه. شومینه رو دادم بالا و چند لحظه بعد از سنگینیه هوا سرم سنگین میشه اما این لحظه سردمه. مادر اصرار داشت همراه برادرم در ارتفاعات بهشون ملحق بشم ولی من نرفتم. اونجا این هفته زیادی شلوغ بود و من ابدا حس شلوغی های این مدلی رو نداشتم. بینام ها به شدتی بیرون از تصور من برای رفع گیر مضحک ناگفته ای که وسطش به دردسر افتادم وارد عمل شدن. حیرتم از شدت عملشون بیشتر از اونه که بشه با خنده های از جنس تعجب بروزش بدم. مدت ها بود این مدلی متحیر نشده بودم. فقط در سکوت از پشت پرده کلفت و گاهی خیس حیرت تماشاشون می کنم و تماشاشون می کنم. نه معترضم، نه همراهم، نه مانعم، نه تأیید می کنم، نه تکذیب می کنم، نه همکاری می کنم، نه می جنگم، فقط تماشا می کنم و تماشا می کنم. و البته در ضمن این تماشا به شدت حیرت می کنم. اون قدر شدید که باورم نمیشه. از همه چیز این ماجرا حیرت می کنم. حتی از شدت حیرت خودم. یعنی تموم میشه؟ خدایا! خدایا! خدایا! … … …
این کتابه که شروعش کردم قشنگه. حتی پیچ و خم های عشقی که داخلش هست هم قشنگه. یعنی قابل تحمله. اما باید ولش کنم درس هام موند!
استاد آوازم زیادی ازم رضایت داره. میگه باید هر روز تمرین کنم ولی من این هفته اصلا تمرین نکردم. هم گرفتار بودم، هم بیمار بودم، هم ترسیدم به خاطر این ویروس عوضی صدام بگیره و من نمی فهمم واسه چی حنجرهم از نظر خودم زیاد ضعیفه. اگر صدام مدت طولانی بالا باشه یا اگر حتی زیاد بلند بخندم صدام به شدت می گیره و تا روزها و گاهی هفته ها درست نمیشه و خشدار باقی می مونه. نمی دونم باید چیکارش کنم که این مدلی نباشه و فقط مدارا می کنم. آخرین دفعه ای که صدام از شدت خندیدن ها گرفت زمستون94بود و کلی طول کشید تا شبیه اولش بشه.
بچه ها این هفته حس نداشتن از خونه هاشون بزنن بیرون. با واتساپ جفنگ بارونشون کردم. این واتساپ جدیده عجب با حاله! خوشم میاد از مدلش! در مورد تلگرام هم1چیزهایی شنیدم. که دسترس پذیر میشه و از این چیزها. واقعیتش باورم نشد ثبت نام هم نکردم ولی اگر بشه چه خوب میشه!
بچه های بدجنس حیف آخر هفته نبود که گوشه خونه تلفش کردن آیا؟
دلم1بارندگی از اون وحشتناک هاش می خواد که آسمون حسابی کولاک کنه و سر و صداش همه رو بترسونه. جیگیلک هم موافقه. خوشش میاد رعد و برق بزنه و حال همه جز خودش رو بگیره. بهش گفتم اگر این مدلی شد و بقیه ترسیدن2تایی با هم به ترسشون می خندیم. تأییدم کرد خخخ!
تولد1سالگی خواهر پریسا کوچیکه نزدیکه. واسه1جوجه فسقلی چه کادویی میشه خرید؟ اینکه هنوز تفاوت بین عروسک و طلا رو نمی فهمه خدایا چیکارش کنم؟ موجودی شده واسه خودش این بچه! با من خوبه اما آخ از زمانی که از کسی خوشش نیاد. چند وقت پیش با1کسی سر لج افتاد طرف هر کجای اتاق که بود این بچه عر می زد و زمانی که اون بنده خدا خواست از راه صلح وارد بشه شبیه گربه بهش پنجول کشید و فاتحه موهای طرف رو خوند و آخر کار هم اونقدر ونگ زد که طرف پا شد رفت و حسابی بزرگ ترها رو به عذرخواهی و ببخشید معذرت و شرمنده و از این الفاظ انداخت. خخخ بچه هم بچه های قدیم. این هم1مدل مینیاتوریه دیگه از گودزیلا! پریسا کوچیکه قربون صدقه این1وجب هیولا میره و میگه حسابی تشویق داره. من فقط می خندم. بچه عشق می کنه که توی بغلم بلوله و انگشت هام رو فرقی نمی کنه کدومشون رو میک بزنه و چنگ بزنه و اگر بتونه با اون چندتا دندون نصفه نیمهش گازکی هم بگیره. ولی نه بیشتر از گازک می تونه بگیره گازش درد میاره و الان که فکرش رو می کنم می بینم حتی عزیز بودن این فسقلی هم نمی تونه این درد آوردن رو نقض کنه. این موجود واقعا از چنگ زدن و به خصوص گاز گرفتن عشق می کنه. جدی گاهی یاد آرتری در جلد دوم نبرد با شیاطین میندازدم.
بارون گرفته. پنجره رو بستم اما صدای رد شدن ماشین از خیابون خیس رو می شنوم و دلم می خواد ای کاش می شد این بارون طولانی و شدید بشه. اون قدر که برف بباره. برف سفید. برف پاک. برف پاک کننده عزیز. دلم براش خیلی تنگ شده. خیلی.
خوب دیگه بسه من رفتم کتاب و درس و1سری گرفتاری های کوچیک و مزخرف دیگه که روی هم انبار شدن و اگر نجنبم از مرحله تپه بودن رد میشن و کوه درست می کنن.
باز میام.
ساعت7و….
ساعت7و6دقیقه صبح 5شنبه.
در حال شنا کردن داخل فیلم لیست سیاهم. بسه دیگه باید بلند شم. واسه1شنبه و واسه امتحانی که قراره برسه1خروار درس دارم و هنوز نخوندمش. استاندارد های فنی حرفه ای داره میاد. می تونم مدرک گل سازی رو بگیرم. استاد با فنی حرفه ای وضعیتم رو مطرح کرده. دردسر ندیدنم رو میشه واسه این آزمون دورش زد. ای کاش کانون زبانی ها هم نصف این خانمه سرشون می شد!
دیروز رفتم بیرون واسه خودم کادو خریدم. چندتا پازل فسقلی و عجیب هم گیر آوردم خریدم که از بس کوچولو بودن خیال کردم باید باز نکرده بندازمشون داخل سطل بازیافت تا بره. اندازه کف دست تقریبا. ولی گفتم اول1دور بازی کنم بعد. اما تمام دیروز و دیشب فقط2تاشون رو تونستم درست کنم و سومیش با1عالمه سوراخ و1سری دونه های ریزه چسبیده به هم همچنان حل نشده مونده. هورا! من باز هم از این ها می خوام. هنوز جا هایی هست که سر نزدم باید برم واسه خودم اسباب بازی و پازل گیر بیارم بخرم.
دیروز1دونه کادو هم واسه لیمو خریدم ولی داخل خونه کاغذش رو پاره کردم، از داخل جعبه درش آوردم و نشستم روی این مبله و تا دلم خواست باهاش بازی کردم. اون1صفحه گردونه که داخلش1عالمه ماهی هست. با زدن دکمه کنارش روشن میشه و صفحه موزیکال شروع می کنه به چرخیدن و ماهی هاش بالا پایین میرن و دهن هاشون باز و بسته میشه. باید در زمانی که دهن ماهیه باز شد با قلاب بگیریش و امتیاز بیاری. من چندتایی گرفتم. بدون چشم خیلی سخته. واسه بیناهای کوچولو درست شده. و من دیروز1عالمه زمان باهاش بازی کردم. به جهنم جنونم! به جهنم!
آهان دیروز و کادوی من. خیلی بزرگه و موندم از دست مادرم کجا مخفیش کنم. الان نیست. ییلاقه و حس ندارم بهش توضیح بدم. دیروز وسط خیابون زنگ زده بود از بس چیز پرسید که کجام و مواظب باشم و کجا میرم و چه و چه کلافهم کرد و کم مونده بود جیغ بکشم. خداییش این بلا رو هر جنبنده ای جز مادرم سرم در بیاره آنچنان بد تا می کنم که دیگه دلش نخواد اسمم رو ببره. زورم به مادرم نمی رسه در عوض از خودم متنفر میشم.
دلم می خواد برم اون بسته کادوپیچه غول رو بازش کنم. شاید نکنم. بذارمش واسه روز تولدم. من تا2سال پیش گاهی به خودم از این جایزه های کوچیک می دادم ولی بعدش متوقف شد. آهسته آهسته تمام اجزای زنده بودنم داشت متوقف می شد و نشد. به نظرم اگر دهه90رو زنده رد کنم قهرمان بزرگی هستم واسه خودم. اول91بعدش94و95وخدا می دونه بعدیش کی باشه. دارم سعی می کنم پیش نیاد. خیلی خیلی دارم سعی می کنم. چند شب پیش1دوست بهم گفت اگر دلم بخواد واسه قوی تر شدن زبانم می تونم وارد گروه واتساپ بشم که چند نفر درش انگلیسی صحبت می کنن. گفتم نه. اون بنده خدا اینجا رو خونده بود که نوشته بودم می خوام زبانم قوی تر بشه. گفتم نه. گفتم دیگه دلم نمی خواد وارد هیچ گروه واتساپی بشم. به هر هدفی و با هر اعضایی. دیگه دلم نمی خواد! ناسپاسم ولی واسه تغییرش هیچ تمایل ندارم کاری کنم.
چند روز پیش هم1بنده خدای دیگه در1تماس تلفنی سعی کرد ظرفیت داغون شدهم رو تعمیرش کنه که صاف بهش گفتم ببین واقعیتش تمام این ها بهانه هستن. مادرم رو می تونم رو به راهش کنم همون طور که پیش از این انجامش دادم. واقعیت خودمم. من دیگه نمی خوام. اصلا نمی خوام. ابدا نمی خوام. من ظرفیتش رو ندارم. جنبهم پایینه. بهتره وارد این بازی های کاغذ کادو زرورقی نشم. البته این آخریش رو نگفتم. فقط گفتم من بی ظرفیتم اذیت میشم. اون گفت درست میشه و من فقط خندیدم. از جنس خنده هایی که این اواخر زیاد به1سری افراد تحویل میدم. خاطرم نیست چی گفتم. شاید گفتم هر زمان درست شد باشه و شاید هم نگفتم. ولی از1چیز مطمئنم. اینکه دیگه هرگز حاضر نیستم حماقت هام رو تکرار کنم. حالا به تشویق و توصیه هر کسی می خواد باشه. تکرار نمی کنم. فراموش هم نمی کنم. هرگز فراموش نمی کنم!
دیشب حس کردم از تمام تمامیت باور هام متنفر شدم. اتفاقی پیش نیومد فقط… خیالی نیست شاید این مدلی بهتر هم شد. این هم از اون آگاهی هاییه که نباید فراموش کنم. و نمی کنم. تا جایی هم که بتونم حرفش رو نمی زنم. به شرط اینکه کسی به خیالم انگولک نکنه.
دیشب عالی گذشت و الان از شدت کرختی، نه خستگی، فقط1مدل بی حسیه بی توصیف، شبیه کوفتگیه بعد از شنا، شبیه بی حسیه بعد از1عالمه پریدن در هوای مه سفید، البته بدون سردرد، شبیه خستگیه بعد از پرواز، دارم می افتم. صدای این سیستم طفلی رو آوردم پایین و گرفتمش بغلم و می نویسم. دلم کلاس بدل سازی می خواد. ثبت نام نکردم. باید آوازم رو تمرین کنم. تمرینش نکردم.
7و27دقیقه صبح5شنبه.
بعد از اینکه از اینجا بلند شدم و1نوشیدنی واسه خودم درست کردم و خوردم باید حتما1دوش بگیرم. به نظرم حس و حالم رو تعمیرش می کنه. اما پیش از هر جفت این2تا باید1سر به محله بزنم. شاید لازم باشه! داخل1صفحه محله2تا هستم. باید پست های جدید بیاد تا برم پایین تر. دلم نخواست صبر کنم پست اولیم بره صفحه بعد و پست بزنم. من حرفم که بیاد باید حرف بزنم. شبیه اینجا. البته نه کاملا شبیه. اینجا هر حرفی دلم بخواد می زنم. هر چیزی. ولی اون طرف فقط حرف های شاید1درصد به درد خور رو می زنم. باقیش رو نگه می دارم واسه اینجا. اینجا خودمم. کاملا خودم.
دلم می خواد دیگه اینترنتی ها بهم نگن چه قدر خوبم و از این چیز ها. آخه چه جوری میشه از روی نوشته به مثبت بودن شخصیت کسی رأی مثبت داد؟ من اینجا ولو شدم و دارم می نویسم. نوشته ناخن کوچیکه عمل هم نیست. نوشته رو میشه ویرایش کرد. دیگه چند دفعه و به چه زبونی به این بنده های خدا بگم که من شبیه نوشته هام نیستم! اینهمه از روی نوشته هام قضاوت و تصورم نکنید! دسته کم صداقت اعتراف رو دارم. ولی پس واسه چی باور نمی کنن! خسته شدم از بس این رو تکرار کردم. دلم می خواد دیگه نگم. دلم می خواد اون ها هم اشتباه نکنن.
7و32دقیقه صبح5شنبه. سرم رو تکون میدم تا زمان ازش بره بیرون. دلم نمی خواد روز ها داخل ذهنم شمرده بشن. ازش خوشم نمیاد. ترجیح میدم بهش فکر نکنم. ولی گاهی که ازم بر میاد، یا گاهی که کار بهتری ندارم واسه انجام دادن، در موردش خیال می پردازم. مثلا اینکه بهم گفته بشه فرستاده شدم1بخش متفاوت که آرومه به شدت آرومه و ازش حس رضایت می کنم. دلم می خواد با دستگاه سر و کار داشته باشم نه با آدم هایی که اطرافم وول می خورن و بلند حرف های آنتیک می زنن و به موارد بی محتوای جفنگ بلند و با رضایت می خندن و در مواردی که نمیشه اینجا نوشت واسه تفریح بلند بلند حرف می زنن و ازش به شدت می خندن و تفریح می کنن. این وحشتناکه. شبیهشون نیستم می دونم. دلم می خواست باشم. اون ها راحت تر زندگی می کنن. اون ها ساده شاد میشن. اون ها ساده تفریح می کنن. اون ها ساده زندگی می کنن. من نمی کنم. واسه همین خسته میشم. زود و زیاد خسته میشم. ای کاش اینهمه متفاوت نبودم. نوجوون که بودم خیال می کردم متفاوت بودن مثبته. حالا می دونم که مثبت نیست. افتضاحه. به نظرم این ها رو1دفعه اینجا گفتم انگار. نمی دونم کی و در چه پستی. خیال هم ندارم وسط1دریا پراکنده بگردم پیداش کنم. گفتم عاقل نیستم ولی دیگه نه اینهمه.
کتاب های ترم بعدم مونده پیش1باید برم برشون دارم. حسش نیست. از اینجا برم محل کارش کتاب ازش بگیرم و بعد بشینم و حرف های همیشگی و شلوغی های خسته کننده و، هی! بد هم نیست! اما بیخیال باشه بعد الان نوشیدنی و دوش. جون بلند شدن ندارم بیرون رفتن پیشکش.
ساعت7و40دقیقه صبح5شنبه.
خاطرم باشه واسه2شنبه باید1چیزی بنویسم. مثل اینکه دلم واسه عصر های2شنبه تنگ میشه. عجیبه من مال دلتنگی های این مدلی نبودم چی شده!
کاش اون2تا آقا این2شنبه با هم حرف بزنن. بدم میاد از کدورت معصومشون. این2شنبه که گذشت اولی اومد و دومی خیلی دیر رسید و خیلی آروم و ساکت بود. خدایا نمیشه این هفته1چیزی بشه این2تا دوباره رو به راه بشن؟ آیای آخرش رو هم نگفتم چون دلم نمی خواد بگم.
مادرم گفته فردا میاد ولی برنامه هاش مشخص نیست. دیدی1دفعه امروز رسیدن. دیشب برادرم گفت بپوش بریم با بچه ها بستنی زغالی بخوریم من نرفتم. گفتم دارم درس می خونم. دروغ گفتم. داشتم فیلم می دیدم و پازل درست می کردم. نرفتم و نمیرم.
خواب های مسخره و نکبتم همچنان ادامه دارن. آخریش که دیگه شورش رو درآورده بود. به نظرم باید این مدل خواب دیدن ممنوع بشه! واقعا که!
دلم رسیدن پاییز رو اصلا نمی خواد. دنبال چیزی می گردم که منتظرش باشم. من همیشه لازم دارم منتظر1چیزی باشم. حتی کوچیک. فقط کافیه ازش خوشم بیاد. و در پاییز هیچ چیزی که من ازش خوشم بیاد پیدا نمی کنم. کاش می شد تأخیر کنه و نیاد!
مادرم این مدل زمان ها سعی می کنه دلداریم بده با کلماتی که من نمی خوام. مدت هاست که عمیقا معتقدم دیگه این من هستم که باید مواظبش باشم. دلداریش بدم و هوای هواش رو داشته باشم. زمان هایی که همراهم نیست چه قدر حس می کنم چه قدر1جا هایی واسه خاطر مراعات هوای مادرم عقبم و چه قدر اشتباهی میرم. و زمان هایی که هست از بس خیالم به جلب آرامششه این رو نمی فهمم. حس می کنم به شدت لازمه بعد از برگشتش باهاش حرف بزنم هرچند می دونم فایده نداره هیچ فایده ای. اما زمانی که میاد یا زمانی که زنگ می زنیم با صداش همه چی رو میدم دست بیخیالی. اون مادرمه. مادرم!
ساعت7و47دقیقه صبح5شنبه.
حس آزردگی می کنم. از تمام اسم های آشنا. از تمام خاطرات آشنا. از تمام ادعا های آشنا و از تمام وقاحت های آشنا حس آزردگی می کنم. دلم می خواد می شد برم به جایی که هیچ آشنای وقیح و مدعی و اعصاب خورد کن و در عین حال عزیزی اطرافم نباشه که ازش آزرده باشم. سعی می کنم بگم بیخیال شاید من اشتباه می کنم. ولی نمی کنم. درستیش رو حس می کنم. آزردگی از این داستان رو حس می کنم. خستگی از تکرار رو حس می کنم. دلم سفر می خواد. دلم چشم هام رو می خواد. دلم بریدن و رفتن می خواد. خیلی می خواد خیلی. دلم می خواد می تونستم ریشه هام رو ببرم و بپرم. حس مه سفید نیست. حس لیوان هم نیست وگرنه شاید کمک می کردن. نمی کنن. جفتشون جفنگن نمی خوام. دلم1اتفاق مثبت می خواد که بشه منتظرش باشم و از رسیدنش ذوق کنم. شبیه بچه ها ذوق کنم. شبیه دیوونه ها ذوق کنم. بپرم بالا و هوار بزنم. دلم می خواست کلاسی بود که می شد درش ساختن عروسک های قدیمیه مدل مانکن چهره نمای کارخونه ای رو یاد بگیرم. نه از این پولیشی ها و سرامیکی ها. عروسک های واقعیه قدیمی. کاش می شد!
صدای این مته زمین سوراخ کن باز در اومده. اون طرف تر از خونه منه. هنوز داره خراب کاری می کنه. ادامه کابل کشی هاست. خوشبختانه مال ما وصل شده ولی اون طرف تر ها ظاهرا هنوز ماجرا دارن.
باید همین روز ها برم کتاب هام رو از1بگیرم. چه این ترم بی افتم چه در برم، پاییز که بشه به این سادگی زمان گیرم نمیاد برم دنبال کتاب هام. باید بجنبم. حسش، … بیخیال میرم حالا.
دلم می خواد باز حرف بزنم ولی هم بلد نیستم چه مدلی بگم هم دیر میشه. بسه دیگه باید بجنبم.
ساعت7و55دقیقه صبح5شنبه.
تا بعد.
شاد باشید!