دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و5شنبه شب

عصر5شنبه. ورد2007و تست.
نمره های جفت امتحاناتم اومد. پایان ترم کانون رو در رفتم. میرم اینتر3و میان ترم کلاس های آیلتس رو هم به نظرم شدم15و نیم. بیشتر از خودم انتظار داشتم خیلی بیشتر. اطرافیانم موافق نیستن. میگن با توجه به گرفتاری هام و موانع موجود خیلی هم مثبته ولی من بیشتر می خوام. باید بیشتر سعی کنم. باید موفق تر باشم. باید این ترم در برم. باید از این پله بلند لعنتی برم بالا. برم1پله بالاتر. برم1ترم بالاتر. باید. باید!
این رو سیوش کردم نمی دونم کجا میره. از ورد قبلی سریع تر شدم ولی به نظرم بشه با وردهای بالاتر سریع تر هم شد. بیخیال فعلا همین بسه.
امروز کم درس خوندم و این مثبت نیست. باید تلافی کنم. میشه امشب نباشه؟ وووییی شکلک خسته شکلک داغون شکلک نمی دونم چه شکلی. نوشتنم میاد ولی حرف حساب بی حرف حساب از همین ها بلدم فقط.
کتاب های ترم بعد کانون رو دیدم. سختن. مکالمه هاش و ریدینگ هاش و لغت هاش بیشتر شدن. دلم می خواد می شد سریع تر از اینتر3می گذشتم می رفتم های به نظرم1جوریه. هرچند کتاب های های1رو هم دیدم و بدجوری سخت بود ولی دلم می خواد بهش برسم. داخل کلاس آیلتس1زبان آموز هست که کانون رو تموم کرده. مثل فشنگ صحبت می کنه. دلم می خواد اون مدلی بتونم حرف بزنم. من وسط اسپیکینگ های کتاب هم گیر می کنم و کلی طولش میدم. استاد این جلسه آخر کلاس گفت اسپیکینگت خوب بود. گفتم افتضاحم. اسپیکینگم افتضاحه من افتضاحم نمی دونم واسه چی. گفت این فکریه که خودت می کنی و اشتباهه. حالا که بهش فکر می کنم از چیزی که گفتم خوشم نمیاد. من باید بهتر باشم. باید. بهتر هم میشم. حتما میشم. وایی فردا بهتر بشم امشب نه خخخ.
کلی چیز داشتم بگم الان خاطرم نیست. شاید هم حسش نیست. دلم می خواد، … نمی دونم چی می خواد. یعنی می دونم ولی بعضی هاشون خیلی خخخ.
ساعت از7شب گذشت. بدک نیست بلند شم1کار حسابی کنم. چیزی شبیه درس خوندن. رادیو تیمتاک روشنه و دارم می نویسم. داشتم کتاب های متنیه داخل سیستمم رو پاکسازی می کردم خسته شدم. بی خودی هاش رو پاک می کنم. بدم میاد از1سری خودنوشت هایی که1دفعه هم زیاده بخونمشون ولی من در زمانی که ظرفیتم بالاتر و زمانم بیشتر بود خوندمشون. هنوز کلی کتاب مونده واسه بررسی ولی من خسته شدم. این آهنگه که داره پخش میشه چه خنکه! کاش بعدیش قشنگ تر باشه! حس این موزیک ها نیست الان من داخل تیمتاک چه غلطی می کنم آخه! دلم می خواد، … گاهی دلم واقعا چیزهای بدی می خواد که خخخ از دست این منه ترسناک که شکر خدا کسی نمی بیندش جز خودم و خدا.
بچه ها داخل تیمتاک از این کانال به اون کانال هی میرن و میان و من داخل اتاق رادیو نشستم و این رفتن و اومدن ها رو تماشا می کنم. با مزه هست واسم.
دلم حرف زدن می خواد و چه قدر هم. ولی نه هر حرفی. دلم بدجوری می خواد با1کسی بشینم اون قدر حرف بزنیم که چونه هامون خواب بره اما حرفی که حرف باشه. راستی اگر الان1کسی بیاد بپرسه حرفی که حرف باشه الان از نظر تو دقیقا چیه من چی باید بگم؟ خخخ چیزه. نمی دونم. نه دروغ مثبت نیست1خورده می دونم ولی، … نمیگم خخخ.
ترم جدید آیلتس حدودهای12دیماه شروع میشه. این یعنی تا اون زمان جفت امتحانات شفاهی و کتبی پایان ترم رو دادیم. خدایا در برم ازش! راستی ترم بعدی استادمون کیه؟ کاش می شد استاد ترم پیشم باشه! کلاس های کانون رو هم باید ببینم کی شروع میشه. هنوز ثبت نامش باز نشده. اوه تا1شنبه. کاش برنامه های این2تا راحت از کنار هم رد بشن و به هم گیر نکنن! حوصله چونه زدن و توضیح و توصیف ندارم.
امروز رفتم کتابخونه واسه ورد2007و اونجا باز بحث اردوی مشهد شد و من در جواب اصرارهایی که می شنیدم آخرش فقط به رسم ادب گفتم اگر بشه که خیلی عالیه ببینم خدا چی می خواد اگر بتونم حتما میام. ولی واقعیت اینه که هیچ طوری نمی تونم و هیچ مدلی نمیرم. امروز باز1کسی بهم می گفت تو واسه چی گوشه نشین شدی و باید داخل جمع بچه ها باشی و واسه چی1دفعه اینهمه عقب کشیدی و، … یادم رفت1کسی نبود2تا بودن. جفتشون از این چیزها می گفتن و من به یکیشون گفتم به خدا درس دارم و به دومی گفتم واسه اینکه ظرفیتم پایینه. به هیچ کدوم دروغ نگفتم ولی به دومی راست تر گفتم. طرف نفهمید و من حس توضیح نداشتم. شاید1زمانی که حسش باشه واسش توضیح بدم. بهش بگم که من اگر مارک رفیق از طرفم بخوره روی1اسمی صاحب اون اسم میره داخل دلم و درنمیاد. من با اون هایی که میرن داخل دلم خاطره می سازم. باهاشون همراه میشم. همدل میشم. هم خاطره میشم. من خاطره هام رو زندگی می کنم. من محبت اون هایی که داخل دلم میرن رو نفس می کشم. به جهنم تعبیرهای عوضی. من بی توجه به جنسیت ها بی توجه به تعبیرها بی توجه به کنایه ها و تردیدهای آدم های بیکار و بی محتوا رفیق هام رو دوست دارم. از بیانش هم پروا نمی کنم. صاف میام به همه و حتی به خود طرف میگم هی! تو رفیقمی. من دوستت دارم. اگر نبینمت دلم واست تنگ میشه. اگر گیر کنی دردم میاد از دردت. اگر شاد باشی حال می کنم از عشق و حالت. هی من دوستت دارم. من اینم. و این چیزیه که نباید باشم. بقیه اطرافم دنیا رو، رفاقت ها رو، خاطره ها رو محبت ها رو شبیه من نمی بینن. اون ها با هم میشینن و پا میشن و1دفتر و1دنیا خاطره می سازن و بعدش با2تا تعبیر متفاوت از1هجای اضافه همه چیز رو خاکستر می کنن و خیالشون هم نیست ولی من دردم میاد از اون باد سرد لعنتی که خاکسترها رو می بره و می پاشه همه جا و محوشون می کنه. اون ها می تونن شونه بالا بندازن و دیگه چیزی خاطرشون نباشه و من نمی تونم. من دردم میاد. من دلتنگ میشم. من گریه می کنم. دلتنگ میشم. افسرده میشم. دلتنگ میشم. داغون میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. من ظرفیتم پایینه. ظرفیت جمع رو ندارم. من بی ظرفیتم. من نمی تونم.
این ها رو نگفتم. حسش نبود. کاش می گفتم. کاش می شد مدلی می گفتم که اون می فهمید! کاش این لحظه لازم نبود بلند شم برم آب بخورم! اه لعنتی! برمی گردم.
اومدم. خیلی خیلی پیش از وسط گیجی های وحشتناک نیمه اول95این جمله رو متعدد با صداهای متعدد بالای سرم می شنیدم.
-با خودت چیکار کردی!
اون زمان جمله ها واسم مفهوم نداشتن. اون زمان هیچ چیزی هیچ مفهومی نداشت. اون زمان همه مفهوم ها شبیه تصویری که پشت پرده اشک بشکنه پشت شکست ادراکم شکسته بودن و نمی فهمیدم. حالا می فهمم. حالا که فقط توصیف پایین بودن ظرفیتم حالم رو اینهمه افتضاح به هم می ریزه می فهمم. خدایا من با خودم چیکار کردم!
نمی تونم ادامه بدم چند لحظه تنفس.
پایان تنفس. طول کشید و اصلا هم به خاطرش معذرت نمی خوام. آخ خدا! بیخیال! بحث عوض.
کاش تعیین زمان کلاس های کانون امشب باز می شد! کاش می شد اسم استادها رو شبیه شماره کلاس می نوشتن! کاش این ترم طبقه های پایین تر باشیم پدرم در اومد هر دفعه که می رفتم طبقه سوم نفس نداشتم داخل کلاس5دقیقه ای از شدت کمبود اکسیژن کبود می موندم و سینم رو فشار می دادم خخخ. جدی اگر این ترم بریم طبقه بالاتر چی؟ اصلا بالاتر هم داره؟ ووییی نه نداشته باشه دیگه خخخ!
نباید ایراد بگیرم ولی، … خدایا کاش این ترم با استاد اینتر1نیفتم اون خوبه یعنی همه خوبن ولی من نتونستم با جو کلاسش خیلی فیکس بشم. ولی بیخیال به نظرم این ترم1خورده، … نه. بیشتر از1خورده. به نظرم این ترم خیلی قوی تر شدم. درسم رو نمیگم. هرچند اون هم به نظرم قدم زنان میره به طرف بهتر شدن. هرچند دلم می خواد بدو بدو بره ولی حالا یواش میره خخخ. می گفتم که درسم نه. روحم قوی تر شده. شاید ساده تر بتونم جو کلاس رو پیش ببرم ولی با اینهمه ته داستان ترجیح میدم اگر بشه داخل اون کلاسه نباشم.
امروز دلم می خواست باز به1گیر بدم که بیاد زبان بخونه ولی نگفتم. کاش حسش رو داشت که بیاد و بخونه! هی بیخیال آدم ها شبیه هم نیستن خوب دلش نمی خواد زور که نیست! زنگ گوشیم.
تمام. برادرم بود. شکر خدا هر3تا رو به راهن. خوشم میاد از آرامشی که از رو به راه بودنه عزیزهام حس می کنم. خدایا میشه این رو ازم نگیری؟ خدایا میشه این رو به همه بدی؟ اینکه بدونی تمام تکه های دلت در آرامش دارن زندگیشون رو می کنن حسی از جنس بهشت بهت میده. کلی سبک شدم الان. کاش این نعمت نصیب همه بشه! خدایا امشب این رو بهمه بده. به2هم بده و همسرش رو رو به راه کن تا2تاییشون بدون تهدید این درد لعنتی برگردن سر زندگی عادیشون و با هم حالش رو ببرن! به مادر من هم بده تا اینهمه گیر گرفتاری هاش نباشه و به آرامش خیال برسه! به، … این لحظه واقعا نفر خاص و مشکل خاصی از کسی در نظرم، … ولی هست. همین الان از خاطرم گذشت. خدایا لطفا جسم و روان دشمن عزیز رو از گیر خلاص کن و امشب رو شب ورود به سلامت واسش کن! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
دیگه این لحظه واقعا کسی و گیری در نظرم نیست. ولی خدایا لطفا همه اون هایی که باید در نظرم باشن و الان فراموش کردم رو همین امشب به آرامش برسون! خدای مهربونم! لطفا! واسه تو از1پلک زدن بنده هات آسون تره. خدایا لطفا! خیلی می خوام. از ته دل!
هی بسه دیگه من واقعا لازمه برم1خورده درس بخونم امروز شورش رو درآوردم ترم بعدی سخته باید1نگاه حسابی به کتاب هاش کنم و من عوضش اینجا نشستم به پراکنده نویسی. تکلیف های1شنبه هم که مونده. اوخ خداجون چه قدر کار دارم! ساعت8و15دقیقه5شنبه شب و من فعلا رفتم تا بعد. هی راستی! زندگی عشقه! فراموش نکن!
تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من حرف دارم. خیلی زیاد. زمان نیست!

جمعه شب.
الان عصر میشه یا شب؟ ساعت7و41و تابستون این ساعت می شد عصر.
بازخوانی تکبال امروز صبح تموم شد. حالم1جورهایی، … بلد نیستم توضیحش بدم. حس می کنم باید برگردم داخل هوای جنگل سرو و ماجراهاش. انگار1دفعه وسط این هوای واقعیه غریبه ول شدم. واسه چی هر دفعه می خونمش این مدلی میشم؟ فقط فاصله های بین خط هاش رو گرفتم هنوز به ترکیبش دست نزدم. یعنی باید باز بخونمش؟ می خوام؟ نمی خوام؟ آه خدایا!
چه قدر گفتنی دارم واسه اینجا نوشتن. از خیلی خیلی خیلی چیزها. زمانش نیست خدایا می خوام بنویسم زمانش نیست. فردا امتحان کتبی میان ترم. شفاهی رو دادم از10شدم6ونیم. کاش بیشتر زورم می رسید! نرسید. فردا باید از سر کار غیبت کنم. امتحانه صبحه. امروز بقیه امتحان دادن و من واسه خاطر چشم هام جا موندم. کلاس های کانون شروع شدن. استادم عوض شد. کلاس این ترم برعکس ترم پیش حسابی خلوته. میگن این خانمه خیلی سخت نمره هست ولی من بدم نمیاد. اتفاقا جلسه اول خیلی واسه من خوب گذشت. درس داد و حالا باید تمرین بنویسم و مکالمه حفظ کنم و لغت بنویسم و تمرین های این کلاس و تمرین های اون کلاس و درس بعدی که باید بریل بنویسمش تا سر کلاس کتاب زیر دستم باشه و، … وایی خداجونم!
بهم میگن واسه چی وایی که می نویسم2تا ی آخرش می زنم. آخه ایسپیک این مدلی بهتر می خونه من هم دستم عادتش شده. باید1چیزهایی رو در نوشتن هام عوض کنم و1سری عادت ها که می دونم درست نیستن رو ترک کنم. اولیش هم این وایی. باید بشه وای. ولی خخخ وایی قشنگ تره آخه وای هم شد مدل؟
چندتا دیگه هم هست که فعلا حسش نیست.
خدایا من کلی چیز دارم واسه گفتن اگر بخوام بگم دیر میشه نمی تونم خیلی اینجا بمونم درس دارم.
تولدم هم اومد و رفت. چهل سالم شد. بچه که بودم خیال می کردم در40سالگی آدم پیر میشه. خسته میشه. منتظر می مونه که تموم بشه چون کارهاش توی دنیا تموم میشه. لذت ها، هدف ها، رفتن ها، رسیدن ها، دیگه تموم میشن.
حالا من40ساله شدم و هیچ کدوم از این حس ها رو ندارم. اتفاقا به نظرم از1آستانه ناشناس گذشتم و وارد1جاده جدید شدم. جاده ای که خیلی چیزها واسه دیدن داخلش برای من هست. چیزهایی که شاید در جوونی باید می دیدم و تجربه می کردم ولی ندیدم و نکردم چون زندگیم1جورهایی از مسیر این تجربه کردن ها نگذشت. برام جالبه که اون ها منتظر موندن تا جای دیگه، اینجا، اینجای عمرم، بهشون برسم و کشفشون کنم. اون ها عقبنشینی نکردن. حس های گرد و خاک گرفته و ناشناسی که اصلا نمی دونستم در وجودم وجود دارن به خاطر بدون استفاده موندن از بین نرفتن. ساکت و صبور منتظر موندن و حالا بیدار شدن و خخخ گاهی یواشکی بیچارهم می کنن. ازشون خوشم میاد. از این حال و هوا خوشم میاد. از40سالگی خوشم میاد. واسه من انگار1شروع عجیب و ناشناس دیگه هست. بلد نیستم توضیحش بدم. گاهی حس های20سالگیم رو اینجا تجربه می کنم و خوده20ساله و گیجم از داخل قاب آینه ای که مقابل40سالگیم اون رو به رو کمی دور ولی واضح تماشام می کنه مات و شیطنت آمیز بهم می خنده. حس عجیبیه. دلم می خواد در توصیفش حسابی پر حرفی کنم ولی زمان، …
امسال تولدم من سفر بودم. اصلا انتظار تبریک نداشتم ولی1عالمه گرفتم و حسابی غافلگیر شدم. بیشتر غافلگیر شدم زمانی که از اون هایی تبریک بهم رسید که انتظارش رو نداشتم. مخفی نکردم و نمی کنم که بعد از حیرتم خوشحال شدم. خندیدم. گریه هم کردم ولی یواشکی. دلم، … تنگ شده بود. دلم تنگ میشه. دلم، … از دست این دلم! دلم می خواد باز در موردش وراجی کنم کلی ازش مونده ولی زمان نیست.
دلم می خواد در مورد1بسته فسقلی که به نام1کسی آوردم و به کام1نفر دیگه شد هم بگم. گریهم در اومد و خخخ گفتم واسه پس گرفتنش طرف رو می زنم ولی زورم نرسید و طرف هم هرچی زور زدم حرصیش کنم تا قهرش بیاد و بستهم رو پس بده فقط خندید و گفت که هیچ مدلی تصور نکنم که این شدنیه. بعد هم بازش کرد و همونجا1خورده از محتواش رو به کار گرفت و گفت حالا شد دسته دوم و دیگه نمیشه ازم بگیریش هرچند در هر حال این واسه من بود و بهت پسش نمی دادم. دلم می خواد باز هم بگم ولی زمان نیست.
کلی چیز داخل سفرم بود که دلم می خواد بگم ولی زمان نیست. خوش گذشت و تجربه هام مثبت بودن. دلم می خواد از اون شب بگم که سرم رو به آسمون بود و1فرشته عزیز بهم توضیح داد که امشب آسمون خیلی ستاره داره. دلم می خواد بگم که چشم هام رو بستم و ستاره ها رو تصور کردم و اون قطره های یواشکیه خیس، … و اون صدای آشنای عزیز.
-توی فکر اوزیری؟
دلم می خواد بگم که چه قدر حرف با آهی که نخوردمش فرستادم آسمون. دلم می خواد بگم که دستم رو بدون اینکه ستاره ها رو ببینم اشاره رفتم به آسمون.
-به نظرت داخل کدوم یکیه؟
دلم می خواد آرامش غمگین اون صدای آشنای عزیز رو بگم.
-به نظرم هیچ کدوم. به نظرم بالاتره. خیلی بالاتر.
خدایا یعنی این مدل وحشیانه درس خوندنم انتهایی داره؟ اون قدر دور به نظرم میاد که حس می کنم تا انتهای عمرم طول می کشه. وووییی خداجونم!
اینجا حسابی زلزله ملت رو ترسونده. شدید هم میاد. میگن باز می خواد بیاد و خدا به خیر کنه! خوشم نمیاد ولی ظاهرا از بقیه اطرافم شجاع ترم. البته اگر به کسی نگی فقط ظاهرا خخخ.
هی ابراهیم ممنونم بابت اون پست. ولی نمی شد اجازه بدم بره روی آنتن محله. آخه هر کاربر حق داره1پست تولد داشته باشه و من داخل محله به جای1دونه2تا داشتم. یکیش95بود یکیش96و سومیش واقعا جایز نبود بنا بر این من پشت صحنه خوندمش و با اجازت توقیفش کردم اما خودم حسابی خوندمش و حسابی خندیدم و به خاطر بخش اولش حسابی تلافی می کنم و به خاطر بخش دومش حسابی ممنونم ازت. ممنونم دشمن عزیز.
خدایا بابا زماااان کاش می شد وایستی من باز نوشتن دلم می خواد به خدا می خواد واقعا می خواد من حرف دارم خیلی دارم زیاد دارم زیاااآاااآاااآاااد دارم1خورده چرت بزن دیگه!
ساعت8و12دقیقه جمعه شب. نمیشه بمونم. درس هام صدام می کنن. مهلت نیست از هوای دلم بگم. بد هم نیست بمونه واسه زمانی که هوای دلم بهتر از امشب میشه. الان هم بد نیست فقط1کوچولو، … به نظرم تمامش تقصیر این تکباله. خدا بگم پروازیش کنه که بپره بره آسمون وسط باقی پرنده ها سرش گرم بشه این مدلی افتضاح به هوای من نزنه. نکبت کوفتی نفله چیز و این و اسمش رو نبر … ولش کن دیرم شد من رفتم. باز میام. نمی دونم کی میام کاش بشه زودتر بیام ولی فعلا باید بپرم در برم. وااایییی با1عالمه ییییی دیرم شد من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حسابی شلوغ اما نه چندان بد!

صبح4شنبه.
درس و درس و درس و امتحانات. پایان ترم کانون. میان ترم شفاهی کلاس های آیلتس. کانون صبح امروز. آیلتس عصر شنبه.
و در امتداد امتحانات، همچنان کلاس های همزمان. صبح کانون. عصر آیلتس. امروز. جمعه جبرانیه آیلتس به جای4شنبه آینده. و1شنبه عصر در زمان خودش. صبح دیروز محل کار و فرم ارزشیابی. صبح1شنبه جلسه شورای آموزگاران به نشانه اعلام شروع سال تحصیلی. و در لا به لای این رفتن ها درس های2تا کلاس. خدای من! خخخ.
تمرین های امروز عصر رو باید کامل کنم. هنوز1خوردش مونده. باید بجنبم. جزوه های آیلتس رسما داستانی هستن. درس به درس نوشتمشون تا7و این در حالی بود که نصف مطالبش رو جاز واسم نمی خوند. پریروز کتاب های ترم بعد کانونم اومد کتابخونه رفتم گرفتمش. اونجا1و یکی دیگه از بچه ها بودن. گفتن جزوه هات رو ببینیم شاید بشه1خورده بهتر خوندشون. بحثش پیش از پریروز شروع شده بود حس و زمانش نیست توضیحش بدم و خلاصه پریروز جزوه ها باهام اومدن کتابخونه. اونجا بچه ها1خورده باهاشون مذاکره کردن و در نهایت دیروز صبح بعد از اینکه از محل کار و ارزشیابی برگشتم وسط درس هام نتیجه مذاکرات رو ایمیل کردن واسم. حالا اون نصفه هایی که جاز نمی خوند رو هم به زبون صفحه خوان دارمشون. آخ جون! این هم1مثبت گنده واسه من. جزوه های من قدم به قدم در راه دسترس پذیر شدن باهام پیش میان نه1دفعه خخخ. خوب مرحله بعدی چیه؟
از استاد آیلتس پرسیدم نمره مرزی چنده؟ از چند به پایین می افتم؟ گفت مگه تو می افتی؟ گفتم خوب امکانش، … گفت امکانش نیست. تو نمی افتی. البته نمره کامل رو که معمولا کسی به این سادگی نمی گیره ولی تو افتادنی نیستی. گفتم ولی من، … گفت برو خانم تو نمی افتی برو.
این مؤسسه رو دوست دارم. افرادش تا اینجا واقعا بهم کمک کردن ولی کمکی از جنس درست. اون ها باهام راه میان ولی از راه درستش. از همون مدل که من دلم می خواد. اون ها کمک می کنن تا ندیدنم رو دور بزنم و راه های متفاوت برای رسیدن به یادگیری رو پیدا کنم. شبیه بقیه که آخرش به یادگیری می رسن. من شبیه بقیه تکلیف تحویل میدم، شبیه بقیه درس جواب میدم و تمرین حل می کنم، و شبیه بقیه اشتباهاتم رو داخل گوشیم دریافت می کنم و موظفم به اصلاحشون. نمی دونم قراره چه مدلی امتحان بدم ولی تا بهش نرسیم مشخص نمیشه. این بنده های خدا از گیرهای من چیزی نمی دونستن ولی همشون سعی کردن و دارن سعی می کنن هر مدلی که میشه در دور زدن گیرها کمکم کنن. از استاد گرفته تا باقیه کارکنان اونجا. من یواش یواش داره هوای اونجا و کلاس هاش دستم میاد. هنوز تجربه امتحاناتش رو نداشتم که شنبه عصر حاصل میشه خخخ. و به نظرم اون بنده های خدا هم هوای داستان های من داره دستشون میاد و هرچی پیشتر میریم به نظرم بیشتر فیکس میشیم. واقعا دستشون درد نکنه. کمتر جایی بوده که این مدلی ببینمش. اینجا و آدم هاش رو دوست دارم. اون ها این اطراف نیستن هرگز هم نخواهند بود ولی میگن و نمی دونم چه قدر این درسته، که حال و هوای خوب شبیه موج مثبت توی فضا پخش میشه و جای درستش رو پیدا می کنه و بدون اینکه گیرنده بدونه از کجا گرفته چیزی که باید بهش برسه بهش می رسه. شاید این درست باشه و خدا قوت امروز صبح من به افراد مؤسسه آیلتس مازندران برسه. کاش درست باشه و کاش برسه. پیرو این نظریه که نمی دونم چه قدر میشه درست باشه، من به کارکنان مؤسسه آیلتس خدا قوت های از ته دل میگم و اینکه چه قدر ازشون ممنونم. یعنی ترم های بعدی هم اوضاع این شکلی می مونه؟ کاش بمونه!
مصرف قهوه هام این روزها بدجوری رفته بالا. باید مواظب تر باشم. مخصوصا شب.
اگر خدا بخواد هفته آینده عازم سفرم. به عجیبیه سفر96نیست و بسیار دلم می خواد که به شیرینیه سفر97باشه. ناشناسه و1خورده شاید غریب و خخخ جیگیلک که نظرش مثبته و مادر من و اون دلواپسن اما من فقط دوست دارم مطمئن باشم که سفر شیرینی خواهد بود. عمری اگر باشه شنبه بعدش در خانه هستم. و بعد1شنبه و اول مهر. خدایا کمکم کن جدا از هر مدل نق و داستانی من امسال زمان و توانم رو بدجوری واسه درس خوندن لازم دارم خداجونم1کاری کن1جوری از فضای کلاس دورتر باشم واقعا با نصف شدن زمان و صرف توانم درس خوندنم سخت میشه. و من هرگز از راهی که شروعش کردم بر نمی گردم. این راه رو تا انتها باید برم حتی اگر لازم باشه به جای دویدن بخزم. من که ول کنش نیستم خدایا کمکم کن کمتر سخت باشه. خدایا لطفا!
حالا نمی خوام خیلی بهش فکر کنم. امروز حسابی گرفتارم. کلاس آیلتس، پایان ترم کانون و دلواپسیه نتیجهش، تمرین ها و خوندنی های ناتموم کلاس امروز، زنگ به شرکت بهنوین که دیروز داخل اینترنت دوباره بعد از سال ها پیداش کردم و حسابی خوش حال شدم، داستانش طولانیه الان زمانش نیست به خدا دیرم شد باشه واسه بعد، بستن چمدون پاشیده ای که هنوز دست بهش نزدم و اگر امروز نجنبم و1خوردش رو نبندم بعدا کار واقعا سخت میشه، و وایی تماشا کن نشستم دارم می شمرم دیییییرم شد! باید برم ولی قهوه. هی بابا زمان من باید لیوان قهوهم رو داشته باشم وگرنه روزم واسه شروع شدن قیژ قیژ می کنه اندازه1لیوان قهوه فوری وایستاااا!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم من، باز هم اینجا، باز هم جمعه.

جمعه. شاید بشه گفت بعد از ظهر.
جفت کلاس هام رو پیش می برم. آیلتس رو بدون کتاب. ظاهرا باید هر دفعه درس آینده رو بنویسم. بدون کتابی که زیر دستم باشه اونجا نشستن داره به سرعت سخت میشه. یعنی درس های آیلتس دارن به سرعت سخت میشن. شبیه فشار دستگاه پرس که کم کم ولی با سرعت زیاد میشه. تازه2جلسه گذشته ولی ازدیاد فشار رو حس می کنم. می ترسم از مهر. زمانی که مهر برسه اینهمه زمان نخواهم داشت. خدایا کمکم کن! کاش امکاناتم بیشتر بود! مثلا می شد سرعت نوشتنم رو زیاد کنم یا کتاب داشتم یا پول داشتم نت تیکر می خریدم یا، … هی! من هیچ چی از این ها رو ندارم. تنها چیزی که دارم دست هام و ذهنم و همتم هستن. و دیگه هیچ. البته چرا. مادرم که به شدت پشت سرم ایستاده و چنان شدید خواهان و منتظر موفق شدنم تماشام می کنه که حیرت می کنم. مادرم همیشه در خواهندگی هاش سفت و سخت بود خیلی هم سخت. ولی کمتر دیدم این مدلی پای1چیزی سفت وایسته. لازم هم نبود که من ببینم. هرچی می خواست بشه دست خودش بود. باید خودش می رفت دنبالش. خودش اقدام می کرد و خودش پای ماجرا می ایستاد و در امتدادش پیش می رفت و موانع رو کنار می زد و می جنگید و می رسید. این دفعه من باید از طرفش پیش برم و پیش ببرم. و مادرم در این مورد به شدت سفت وایستاده. هیچ چیزی هم نرمش نمی کنه. البته من معترض نیستم اما برام جالبه. زمانی که با اطمینان گفت بذار مدرسه ها باز بشن اگر ببینم به درس هات نمی رسی و زمان و توانت جواب نمیدن با مرخصیه بی حقوق موقتا از اونجا میارمت بیرون عمق داستان رو حس کردم، و زمانی که حال جسمیم به شدت بد بود و مادرم تأکید داشت باید هر طور شده اجازه ندم این بیماری باعث غیبتم از کلاس هام بشه بیشتر حس کردم، و البته خودم رو به کلاس رسوندم و موجبات خاطر جمعی مادرم و خودم رو فراهم کردم ولی حالم که جا اومد با تمام وجود حس کردم این داستان چه قدر واسه مادرم حیاتیه. مادرم شاید به ظاهرش نیاد ولی اگر چیزی، هر چیزی، موقعیت و امنیت و آرامش بچه هاش رو تهدید کنه به شدتی ترسناک از جا در میره و مقابله هاش گاهی از نظر من وحشتناکن. و این دفعه موفقیتم باید خیلی براش مهم باشه که حتی شدت بیماریم هم نتونست و نمی تونه این فکر رو به ذهنش بده که شاید بد نباشه در مواقع این مدلی بهم توصیه کنه1جلسه از کلاسم غیبت داشته باشم و بیشتر مواظب سلامتم بشم. حالا که دارم این ها رو اینجا می نویسم بیشتر درکش می کنم. این لحظه مادرم رو از زاویه ای متفاوت با همیشه دارم می بینم. پیش از این فقط به چشم مادر خودم می دیدمش. این دفعه شاید واسه اولین بار این آدم رو از زاویه نگاه1فرد خارج از داستان تماشا می کنم. و اعتراف می کنم که کمی شاید از این تحلیلم تعجب و شاید وحشت حس می کنم.
اون روز در جواب پیشنهاد مرخصیه مادرم فقط خندیدم و گفتم من باید هزینه کلاس هام رو تأمین کنم مادری. ممنونم ولی من حقوقم رو لازمش… حرفم رو برید و گفت لازمش نداری. اگر به اونجاها برسه هزینه کلاس هات و باقیه هزینه هات با منه. تو فقط درس بخون و پیش برو و به بقیهش فکر نکن در موردش هم حرف نزن. فقط درس بخون. من دیر انتقالم ولی گاهی1خورده شاید بیشتر می فهمم. این دفعه هم شاید به موقع فهمیدم که پیشنهاد مادرم اصلا پیشنهاد نبود. فقط به من آگاهی داد. و تنها چیزی که حالا به نظرم میاد اینه که واسه کم کردن فشار روی شونه های مادرم باید اولا بیشتر بخونم، ثانیا مهر که رسید بیشتر سعی کنم بلکه توان و زمانم جواب بده و لازم نباشه هزینه های کلاس و زندگیم روی شونه های مادرم فرود بیاد. اون منتظر رضایت من نمیشه. خدایا اگر1زمانی با اینهمه من موفق، … میشم. حتما میشم. خدایا من باید باید از پسش بر بیام. خدایا ولم نکن من واقعا می ترسم. من امکاناتم، … خوب یعنی می خوام بگم می شد بیشتر باشه اما، … من از تنگناهای تنگ تر از این هم گذشتم. واسه چی اینهمه ترس برم داشته؟ دفعه اولم نیست که جاده واسم تنگ میشه. من نیمه اول دهه90با چه مواردی که رو در رو نبودم! من با خود پایان اعظم2دستی دست دادم. من ازش رد شدم. من هنوز اینجام. هنوز دارم ادامه میدم. من از انتها گذشتم و در حال ادامه دادنم. می شد ببازم ولی بردم. من در تمام عمرم کارهایی کردم که هیچ کسی نکرده. خیلی هاش رو نمیشه واسه هیچ کسی بگم. داخل هیچ سایتی بنویسم و حتی در حضور هیچ کسی بهش فکر کنم چون از حال و هوام پیداست. ولی من خودم می دونم. خودم و خدا. من از زمانی که12سالم بود دفتر ماجراهای تاریک و پیچ در پیچ زندگیم باز شد و من از تمام صفحات این دفتر هرچند زخمی و گاهی هم به شدت داغون، اما زنده و موفق رد شدم و حالا اینجام. این دفعه هم از این صفحه به سلامت رد میشم. می دونم که میشم. البته نمی تونم این واقعیت ترسناک رو نبینم که این دفعه به شدت سخته. به شدت! اما من باید بتونم. باید بتونم. باید! خدایا کمکم کن!
پایان ترم کانون داره میاد. از کلاس این ترمم دارم به شدت خسته میشم. تحملش گاهی سخت میشه و گاهی به شدت خودم رو عقب نگه می دارم که از جا در نرم. از جا در رفتن هام رو نمی پسندم. اون ها مثبت نیستن. هر دفعه این مدلی میشه اتفاق هایی پیش میاد که بعدا به شدت ازشون احساس، … به نظرم1چیزهاییم به مادرم رفته باشه خخخ.
این روزها با تمام گیرهام نمی فهمم چه جوری1زمان هایی، … زمان هایی که دلم به شدت نق بهم می زنه تازه می فهمم اون هایی که من بهشون نق می زدم و می زنم چه دردی تحمل کردن از دستم. جدی میگم این واقعا اذیت می کنه. کاش دلم خفه خون بگیره خستهم کرده. امروز صبح داخل تیمتاک به1شاهد نه چندان مستقیم، کسی که چیزی از داستانم نمی دونه فقط زبون1گوشه از نق های بی منطق دلم رو شاید فهمید، شاید شنید، شاید دید یا شاید خوند، نوشتاری گفتم که کار نباید انجام نمیدم. داشت بهم می گفت نباید سمت فلان مورد بری چون فقط سرخورده میشی. نوشتم نمیرم. دیگه هرگز نمیرم. به خدا نمیرم. این تأکید رو در واقع واسه خاطر خودم کردم. اینکه حالا می دونم1شاهد از این قولی که دادم و این قسم خدایی که خوردم آگاهه، کمک می کنه اگر1زمانی اونقدر از دست دل و دلتنگی هام درمونده شدم که تصمیم عوضی به سرم زد، خاطرم باشه که1نفر جز خودم می دونه که من گفتم به خدا طرف اون موارد ممنوعه نمیرم. زمانی که این یادم بیاد می دونم که متوقف میشم. دستم می لرزه. گوشیم قفل باقی می مونه و هرچند فشار اون لحظه وحشتناکه اما سکوت فاتحانه باقی می مونه و آخرش من گوشیم رو روی میز رها می کنم. رهاش می کنم تا دست هام رو دور لیوانم فشار بدم و عربده بزنم. هوار بزنم. فحش بدم داد بزنم باز و باز و باز عربده بزنم. اونقدر بزنم که نفسم دیگه بالا نیاد ولی گوشیم آروم و بی صدا روی میز باقی می مونه تا اون موج لعنتی رد بشه و بره تا دفعه بعد. و آگاه بودن1شاهد غایب کمک می کنه. انگار زور دست های1شاهد هرچند غایب به کمک منطق نداشتهم میاد تا2تایی خودِ از خود بی خودم رو دور از هدایتِ جنون های بی مهار نگه دارن تا منطق و زمان بتونن1دفعه دیگه با تزریق آرامش های هرچند موقت آرومش کنن. چه تصور ترسناکی! خوشم نیومد ولی من تصور کردن هام1جوری هستن. خوشم بیاد یا نیاد، که این دفعه نمیاد، تصورم یعنی تجسمم این مدلیه.
خلاصه1شاهد خوند که من نوشتم به خدا دیگه هرگز طرفشون نمیرم. هی شاهد! خودت نمی دونی چه لحظه های سختی این شاهد بودنت همراهم خواهد بود. لحظه های سختی شبیه همین حالا. همین امروز. همین عصر جمعه. همین لحظه که اینجا نشستم و گوشیه قفل شدهم آروم و صبور کنارمه. درست کنار دستم. نمی دونی و کاش هرگز ندونی! اما ممنونم از تصور این حضور غایبت که باهام هست. منطقم ممنونه ازت. کمک بزرگی براش میشی. جدی میگم.
چه قدر نوشتن رو دوست دارم! چه قدر دلم می خواد بیشتر بنویسم! چه قدر، … درس های فردا رو باید بخونم. کلاس1شنبه آیلتس هم1خروار تکلیف توی بغلم ول کرده باید تمومشون کنم. درس و درس و درس. تیمتاک رو کلافه کردم. هر دفعه میرم میگم درس دارم و داد بچه ها رو درمیارم. دیشب داخل تیمتاک اونقدر خندیدم که جدی داشتم خفه می شدم. یکی از بچه ها1ضعفی ازم گرفته هی باهاش اذیتم می کنه و من کلا به اون حال و مدل طرف حساس شدم تا شروع می کنه من از خنده می ترکم. باید1فکری واسه این داستانم کنم وگرنه خخخ. تیمتاک خوبه به نظرم دوستش دارم. بستهش نشدم. خیال هم ندارم بشم. ولی اگر زمانی بچه های تیمتاک رو نبینم دلم تنگ میشه. نه از این مدل ترسناک و خطرناکش. دلم تنگ میشه از مدل دلتنگی نه از مدل جنون. شاید گاهی از دستم خسته بشن از بس شلوغم. می بینی؟ باز شدم خودم. پریسای شلوغ که کفر اطرافش رو درمیاره. خخخ این رو واسه خودم به فال نیک می گیرم. من باز می تونم داخل جمع هایی که بینشون حس آرامش بیشتری کنم خودم باشم. با همون سلام های بلند و همون هوارهای از سر شیطنت و همون قهقهه های بلند و بلند و بلند. زیاد شلوغم. هر کسی از تیمتاک اگر اینجا رو می خونه ازش معذرت می خوام ولی، … به خدا دست خودم نیست نمیشه من مدل دیگه ای باشم. خیلی سعی کردم ولی نشد. نتونستم. بلد نیستم. بچه های تیمتاک هم به نظرم همین طوری شناختن و پذیرفتنم. چند دفعه که بی صدا بودم تعجب کردن که واسه چی پریسا بی صداست این عادی نیست خخخ. گاهی هم شده صاف بهم گفتن ببین پریسا این مدلی ساکت نمون با جیغ وارد بشو شبیه همیشه شبیه خودت این طوری بهتره خخخ. به نظرم منظورشون این بود که این طوری خودت تری. خدایا ایول خوشم میاد باز می تونم شلوغ باشم. این یعنی1قدم بزرگ به سوی ترمیم. یعنی میشه باز شبیه اولم بشم؟ شاید به این زودی ها نباشه ولی، … مثبتش رو ببینم. من باز هم شبیه گذشته هام بین دوست هام شلوغم. به حد درآوردن کفر بی حوصله ترها شلوغم. روحت شاد آقای چشمه. حواسم بود که خسته می شدی از شلوغی هام. می بینی؟ یادمه. کاش خیلی اذیت نشده باشی به خدا نمی خواستم اذیتت کنم من فقط تفریح می کردم. خندیدن در حد قهقهه و شلوغ کردن از جنس خوشحالی رو دوست داشتم. خیلی زیاد. پیش نیومد که معذرت بخوام ازت. بابت خیلی چیزها. میگن رفته ها ما رو می بینن. کاش می شد مطمئن بشم! یعنی الان داری منو می بینی؟ یعنی ممکنه منو بخونی؟ نمی دونم. ولی اگر می بینی، اگر می خونی، به خاطر شلوغ کردن هام، به خاطر اذیت شدن هات، به خاطر اون تصور اشتباهم که به خطا زد، ازت معذرت می خوام. به خاطر این آخریش به این سادگی خودم رو نمی بخشم. آخه من از کجا باید می فهمیدم؟ منو ببخش به خدا نمی دونستم. منو ببخش!
حس ویرایش زیاد نیست فقط همین اندازه که ایرادهای املایی رو پاک کنم. این رو بزنم و برم وسط درس و کتاب و البته قبلش1کوچولو سرک به پشت صحنه محله که کسی داخل صف پشت در جا نمونده باشه و1کوچولو هم تیمتاک. به جان خودم فقط1کوچولو خخخ. اوخ دیرم شد جدی باقیش باشه واسه بعد فعلا من رفتم. هی راستی! زندگی خیلی قشنگه! درست تماشا کن! خیلی دوستش دارم خیلی!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی من در نیمه اول این هفته.

صبح3شنبه.
موج دوم کلاس ها هم عاقبت رسید. فردا جلسه دومه. و من عاقبت بدون کتاب بریل رفتم سر کلاس. درس دارم و اومدم اینجا به نوشتن. نوشتن دلم می خواد ولی نه از این مدلی هاش. دلم1نوشتن حسابی می خواد که نه زمانش هست نه تمرکزش. حرف زیاد دارم ولی بلد نیستم بنویسمشون. حالا می فهمم اون هایی که بهم میگن خوش به حالت می تونی بنویسی ما پر از حرفیم ولی نمی تونیم بنویسیمشون چه حسی دارن. این روزها من پر از حس هایی هستم که دلم می خواد می شد می نوشتمشون ولی نمی تونم. این مدل نوشتن ها، از مدل همین که الان دارم می نویسم این روزها برخلاف گذشته آرامش بهم نمیدن. شاید1زمانی بتونم.
دلم خیلی تنگ میشه اینروزها. گاهی هم یواشکی متوقف میشم و آهکی هم می کشم ولی سریع بلند میشم ادامه میدم. زمان نیست. من دیر کردم. زمان واسه توقف ندارم.
استاد کلاس آیلتسم آخر جلسه اول گفت تو بمون کمی حرف بزنیم. نشستم تا بقیه رفتن. از چگونگی یاد گرفتن هام پرسید. دلواپس کتابی بود که زیر دستم نداشتمش. می خواست کمکم کنه. گفت ببین من بهت آبانس نمیدم خیال هم ندارم باهات راه بیام ولی واقعیتش اینه که شرایط تو با بقیه تفاوت داره و اینکه کتاب هم نداری. هر کاری که از دست من بربیاد و در یاد گرفتنت کمکت می کنه بهم بگو. در یاد گرفتنم نه در نمره گرفتنم. عالیه! بدم میاد از این راه اومدن های لعنتی. کلی خاطرم از استاد جمع شد. بعدش هم چون ترم اول و جلسه اولم بود و چیزی از قواعد اون مرکز و اون کلاس ها نمی دونستم، استاد تک تک مواردی که جلسه بعد از ما انتظار داشت انجام بدیم رو واسم شمرد و گفت این ها رو می خوایی چه جوری انجام بدی؟ دونه دونه می گفت و می پرسید این رو چیکارش می کنی؟ براش توضیح می دادم که حلش می کنم. رسید به1بخشی که ما باید بنویسیم و بدیم به خودش. گفتم من می نویسم ولی شما نمی تونید بخونیدش. گفت با تلگرام واسم صدات رو بفرست. گفتم اون شفاهی میشه املاش رو شما نمی بینید. گفت پس بنویس بفرست. گفتم می تونم ایمیل کنم. واسه چی پرینترم رو یادم رفت؟ می شد واسش پرینت بگیرم. حالا فردا ببینم اگر ایمیله به هر دلیلی به دستش نرسید از جلسه بعد پرینت واسش ببرم. خلاصه گفت باشه پس ایمیل کن. و باز هم خلاصه در کمال خوشبختی از طرف من، این بنده خدا اصلا از اون هایی نیست که به نفع ندیدن هام کوتاه بیاد و من چه قدر این مدل آدم ها رو دوست دارم! راست میگم واقعا دوستشون دارم. تمام تکلیف های کلاس رو چون دفعه اولم بود برام گفت و توضیح داد که همه رو در کلاس بعدی از همه کلاس از جمله من می خواد. ایمیل رو امروز صبح واسش فرستادم. خدا کنه خیلی خرابکاری نکرده باشم! دم آخر ازش پرسیدم استاد من کجای داستانم؟ گفت جلسه اول که هنوز نمیشه چیزی گفت ولی طبق1براورد کلی و اولیه که ازت داشتم، تو زبانت خوبه. سطحی که اومدی نشستی سطح خوبیه و من هرچند هنوز دقیق ندیدم و نمی تونم قطعی بگم اما احتمال میدم تو بهتر از سطحی باشی که نشستی. تکلیف ها رو1شنبه شب و دیروز انجام دادم و دلواپسم که نکنه چیزیش جا مونده باشه. حالا مونده خوندنی هاش و خلاصه آماده کردن و مکالمه کانون و پرسش های مکالمه و دید زدن تمرین های کانون و آماده کردن اسپیکینگ واسه کلاس آیلتس فردا و، … اوه خدا چه قدر کار مونده کنم و اینجام!
از کلاس که اومدم سبک تر از زمانی بودم که می رفتم. گوشیم زنگ خورد. کسی از آشناهای نمی دونم چی، خیلی رفیق، خیلی نزدیک، خیلی همراه، بله خیلی همراه. بعد از سلام های معمول از کلاسم پرسید. تعجب کردم. انتظار نداشتم کسی از بی نام ها کلاس هام رو خاطرش باشه اون هم اینهمه دقیق. من10دقیقه نمی شد اومده بودم خونه. تعجبم رو نگفتم. طرف خط به خط کلاسم رو حسم رو و اوضاعم بدون کتاب رو پرسید و من گفتم و گفتم. کلی تشویقم کرد. خیلی بیشتر از حد انتظارم. و من، … نخندیدم. به جای حس رضایت بغض تلخی رو می خوردم که پایین نمی رفت. سکوتم طول کشید و طرف تا جایی که امکان داشت نشکستش. نادیدهش هم نگرفت. سکوت کرد. سکوتی که1جوری بود. نه از اون مدل هاش که انگار کسی پشت خطت نیست. نفس هاش رو می شنیدم و آهی که سعی می شد کنترل شده باشه.
-پریسا! تو حرف نداشتی. حرف هم نداری. مطمئنم که عالی پیش میری. از چیزی که تصور می کنی واسه تو آسون تره. باور کن. من که باورت دارم تو هم خودت رو باور کن و مثل تیر برو. همین الانش می تونی در ترجمه های ساده به من کمک کنی. راستی کار نمی خوایی؟ درصد میدم ها!
نفس هام کوتاه تر می شدن. سکوت.
-پریسا! می فهمم.
سعی کردم.
-چی رو می فهمی دیوونه! دارم حال می کنم از تشویق هات خخخ بگو باز بگو از بس همه به درس و مشقم خندیدن عقده ای شدم1خورده تشویق کن حالم جا بیاد.
کلمه های آخرم رو به زور پرت کردم بیرون. صدام شکست. نفس هام شکست. دیگه نمی شد حرف بزنم.
-پریسا! می فهمم. به جان خودت می فهمم. دلت می خواست این ها که من بهت میگم رو یکی دیگه بگه. اگر به من باشه واقعا هم جاش بود که بگه. خیلی هم بیشتر از این. تو شایستگی دریافتش رو داری.
چه قدر نفس کشیدن سخت بود!
-پریسا! گوش کن! اون هم میگه. به وقتش میگه. نمی تونه نگه. تو می تونی به جایی برسی که نگاه های اطرافت قادر به ندیدنت نباشن. اون هم چاره ای نداره جز اینکه ببینه و بگه. خودت رو اذیت نکن. هر بینشی لیاقت درک کردن نداره. ازش توقع بیشتر از این نداشته باش. نمی تونه. ولی1روزی که دور هم نیست دیگه ازش برنمیاد که نبینه. اگر نگه نگاهش و سکوتش میگن. فقط اون زمان دیگه تو اون قدر بالا پریدی که نمی شنوی. حالا نوبت اونه که دیر برسه.
نفس کشیدن داشت غیر ممکن می شد. چه قدر دلم تنگ بود! چه قدر! خدایا چه قدر دلم، …
به صدای آرومی که از پشت خط کلمه ها رو آهسته آهسته به ذهنم تزریق می کرد، مثل خونی که از داخل سرنگ در جریانی بی توقف و1نواخت اما آروم وارد رگ ها میشه، بی حرف گوش کردم و گوش کردم. چه خوب بود که ازم انتظار جواب نمی رفت. نمی تونستم. فقط می شنیدم. نفس هام سخت جریان داشتن. بعدش آهسته آهسته آسون تر شد. نمی دونم چه قدر طول کشید که عادی شد. با نفس های آرام و عمیق و چشم های کاملا باز گوش می کردم و چه قدر دلم تنگ بود! خدایا! این دلتنگی رو از لیست احساسات خط بزن. بدجوری تلخه.
همچنان از گوشه کنار به وسیله افراد معدودی که به پریدن هام امیدوارن به شدت تشویق دریافت می کنم. صداهای تمسخر و انکار خیلی بیشتر و بلندتره ولی مشوق ها همچنان هستن. اون ها نمیگن من در هر حال کنارتم اما هستن. اون ها هستن و با تمام وجود واسه بردم هوار می زنن. شاید تعدادشون اندازه انگشت های1دستم هم نشه. مادرم، برادرم، آشنای خیلی همراه، و، … دیگه هیچ کس. هی چرا هست! یکی فراموش کردمت معذرت می خوام. دیشب نشستم7تا ایمیل آخریت رو دوباره خوندم. مسخره هست ولی حسش مثبت بود دلم تمدید و تکرار خواست خخخ دوباره خوندمشون. ممنونم ازت. هی راست میگم ایمیل هات دیشب حالم رو خیلی بهتر کرد.
واقعا هم اندازه انگشت های1دست نشدن خخخ. ولی بودنشون در سکوی تماشا از ته دله. کاش بتونم رضایت از پیروزیم رو در صداهاشون بشنوم! خدایا کمکم کن!
خدایا8گذشته باید برم درس بخونم. هی دلم1صبحانه خطرناک می خواد از اون هایی که بعدش2دستی دلم رو می چسبم و به خودم فحش میدم. شاید بزنه به سرم و سفارش بدم بیاد چون نه زمان آماده کردنش هست نه حسش. شاید هم با1قهوه تلخ عزیز سر و تهش رو بستم تا زمانی دیگر خخخ. این شب ها تردمیل پر. این روزها کلاس آواز پر. تفریحات معمول و مخصوص و نامعمول و نامخصوص پر. این روزها کلا جز درس و کلاس زبان تقریبا همه چیز پر. خدا به خیر کنه خخخ.
راستی1چیزی! من1دوست جدید پیدا کردم. یاکریمی که از در باز بالکن میاد داخل و از بالای سرم پرواز می کنه و از پنجره باز آشپزخونه میره بیرون و سکتهم میده خخخ. از دستم در میره و باید مواظب باشم نترسونمش. مادرم میگه عاقبت این میاد داخل و1زمانی که حواست نیست می خوره به پر و پات و حسابی می ترسوندت. در رو باز نذار دختر سکته می کنی. من ولی درها رو باز می ذارم. اتفاقا از اون زمان بیشتر درها رو باز می ذارم و سعی می کنم مواظب تر باشم که اگر اومد داخل کمتر بترسه. کاش1زمانی بیاد روی شونهم بشینه و اجازه بده نازش کنم. بدجوری خوشم میاد ازش. کاش بمونه!
احتمالش میره که1سفر در پیش داشته باشم. خودم و مادرم و خونواده برادرم. هنوز قطعی نشده ولی1دفعه دیروز عصر از طرف برادرم حرفش شد و مادرم هم گفت اگر کار و کلاس این یعنی من اجازه بده باشه هستیم. براش توضیح دادم که اگر هم من نتونستم اون باید بره ولی مادرم گفت تاریخی که کلاس نداشته باشم رو در نظر می گیرن. خخخ مادرم از مرخصی از کلاس هام حرفی نزد. درسم واسه مادرم از کل زندگیم حیاتی تره. خدایا! خدایا خواهش می کنم. من این بنده خدا رو خیلی اذیتش کردم خیلی. اجازه نده این دفعه نا امید بشه. کمک کن تا به تلافیه تمام خطاهایی که رفتم این دفعه دلش رو شاد کنم! خدایا به خاطر خودم. به خاطر مادرم. به خاطر مادرم!
اگر رفتنی بشیم آخر شهریوره. بدم نمیاد که بشه. یعنی واقعیتش خیلی هم خوشم میاد که بشه خخخ. این به سفر مشهدی که بچه ها رفتن و من واسه خاطر کلاس هام نرفتم و به اردوی اون هفته که بچه ها رفتن و باز هم من به خاطر کلاس هام نرفتم و دیگه به نمی دونم چی در خخخ.
خدایا دیییرم شد من جدی رفتم. رفتم به خدا این دفعه دیگه رفتم. این رو بعدا می فرستم روی آنتن نمی دونم کی فعلا زمان ندارم باشه واسه بعد. قبلش باید1سرک به پشت صحنه محله بزنم. دوستش دارم. کاش، … بیخیال. من رفتم. حالش رو ببر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حرف اضافه.

صبح3شنبه ساعت حدودهای10صبح.
تمرکزم روی درس امروز زیر0شده و زورم نمی رسه جمعش کنم. واسه چی؟ خدایا!
دیروز عصر رفتم انجمن شعر. بهم2تا برگ دست نویس دادن داخلش1قطار سؤاله گفتن پر کن بیار واسه اون مجلسه نمی دونم چیچی. خدایا نمی خوام. از روی ادب گفتم چشم و گرفتمش. حالا کو تا دوباره برم اون طرف ها!
دیروز باید می رفتم. خیلی زشت بود اگر غیبتم بیشتر طول می کشید. البته خودم هم دلم شدید تنگ شده بود ولی زمان نبود و، … اه ولش کن دیگه! دیروز رفتم تا باز کی پیش بیاد. آخرین شعری که زده بودم داخل محله رو اونجا خوندم. می خواستم نخونم. ترسیدم زیادی افتضاح باشه. ولی خخخ1عالمه تشویقی گرفتم. میگن باید کوتاه بگم ولی من در نوشتن هم پر حرفم و کوتاه گفتن رو یاد نگرفتم هرچی می کنم نمیشه خخخ.
دلم امروز دیوانه شده. به هرچی و هر جا سرک می کشه جز درس هام. خدایا درس دارم آخه!
نمی فهمم چم شده. شبیه1مدل پریشونی بی توصیف. شبیه1جور خسته شدن. از اون خسته شدن های وسط سربالایی که دلت می خواد بشینی نفس بگیری و دوباره بری. از اون قاطی کردن های وسط مسابقه ورزشی. یا امتحان. یا هر چیزی که تداوم داره و تلاش می خواد و وسطش1دفعه می بینی بریدی و هیچ طوری هم نمیشه مسلط بشی. شبیه سیستمی که1دفعه به هم بریزه و هنگ کنه و لازم داره چند لحظه یا چند ساعت خاموشش کنی تا خودش رو جمع و جور کنه. ولی این، … درس دارم. الآن به کسی بگم نهایتش میگه خوب1خورده نخون به خودت استراحت بده و از این چیزها. درست میگن ولی به نظرت مثلا الآن از سر درسه پاشم استراحت خوب حالا چی؟ چیکار کنم؟ برم تفریح؟ کجا تفریح کنم؟ چه تفریحی کنم که بهم خوش بگذره و بپسندمش؟ برم سینما؟ برم پارک؟ وسط این هوای آتیشی؟ برم پیش بچه ها؟ بعدش بشینم با هم چی بگیم؟ چی باشه که در حال گفتن و شنیدنش به این فکر نکنم که اگر خونه بودم چند خط می خوندم و چه قدر دارم جا می مونم؟ یا بلند شم داخل خونه تفریحات شخصی و مه سفید و، … آخ خدا اه آخه سر صبح زمان این کثافت کاری هاست مگه؟ تا صبح فردام میره به ناکجا اگر انجامش بدم. حتی امشب هم زمانش نیست فردا صبح باید ذهنم بیدار باشه خودم زنده باشم برم کلاس. این هم شد کار؟
غیبت نباشه نق باشه بیخیال با روش تدریس استاد این ترممون اصلا فیکس نمیشم. دست خودم نیست واقعا نمیشم. خدا کنه نیفتم! قواعد رو بلدم. درس رو هم می خونم. کلا گیر نکردم. فقط کلاسه1جورهایی، … ببین ترم بعدی با کی بیفتیم. خدا کنه استاد ترم پیشم باشه!
مادرم، برادرم، خالم، … … … ول کن بیخیال. حسش نیست. اینهمه عقل و منطق اطرافم ریخته بعدش به من میگن واسه چی خل در اومدی. با اینهمه داستان دور و برم انتظار می رفت افلاطون در بیام! واقعا که!
این شب ها داخل تیمتاک قیامته. دیشب رفته بودم. امشب نمی دونم شاید رفتم شاید هم نه. جشن اصلی5شنبه هست. به نظرم برنامه قشنگی میشه. بچه ها دارن حسابی زحمت می کشن. باید5شنبه رو خالی بذارم. هات گوش کن این دفعه آتیشیه. شنیدن داره حسابی. از دستش نمیدم.
زنگ گوشیم.
اومدم. خدایا دارن روانیم می کنن خدایااا جنون گرفتم از دست همه خدایا واسه چی1در باز نمیشه من در برم از این بهشت خلاص بشم ای خدااآاااآاااآاااآااا دیگه نمی تونم تحمل کنم خدایا از اینجا نجاتم بده دیگه نمی تونم تحمل کنم.
لعنتی! اه لعنتی! بر می گردم.
خوب حله. یعنی الآن افسارم دوباره دستمه خخخ. به خدا نمی فهمم من ظرفیتم از اونی که بوده پایین تر رفته یا این عزیزها واقعا روی ظرفیتم رو فشار میدن این اواخر گاهی روی لبه جنون خالص راه میرم و فقط مواظبم پرت نشم از مرز اون طرف.
این وردپرس دیوونه باز شوتم کرد بیرون نمی فهمم واسه چی این دوباره رمز کپی پیست کردن واسم اندازه1کوه سخته. این هم گرفته منو خوب نندازم بیرون دیگه! ای بابا!
این روزها رو سنگین سپری می کنم. روزهای بدی نیستن. هیچ روز خدا بد نیست. ما روزها رو رنگ می کنیم. روزهای بدی نیستن این روزها. فقط سنگین سپری میشن واسه من. خیلی سنگین. خدایا کمکم کن بدجوری از هر طرفی داره فشار میاد. بدجوری فقط خودمم و خودم. بدجوری سنگین می گذرن این لحظه ها. خدایا بدجوری کمک می خوام. کمکم کن!
برم1خورده کتاب بخونم بلکه حالم جا بیاد بتونم بشینم سر درسم. خدایا کمکم کن. این لحظه به شدت دلم می خواست می شد از بالای اون نیزه های کوفتی بپرم اون طرف. لعنت به من که سریع تر نجنبیدم اگر دیروزها به جای باطل گشتن پریده بودم الآن این مرحله گذشته بود و اینهمه اینجا وسط این هوای مسخره گیر نکرده بودم و اینهمه، … نباید. این ناشکریه نباید بگم. خدایا معذرت ولی باور کن گاهی تحمل0میشه آخه خودت شیرین کاری های این بنده هات رو ببین! خسته شدم آخه!
وردپرس بحث سرش نمیشه. باید برم رمزه رو بدم تا دوباره راهم بده. برم انجامش بدم تا از اینکه هستم چیزتر نشدم خخخ. فعلا دیگه حسش نیست از این چیزها بنویسم. اگر ادامه بدم یا باید چیزهای دیگه رو بنویسم که اگر شروعشون کنم به این زودی تموم نمیشن، یا باید حرف مفت هایی شبیه همین ها که نوشتم بنویسم که حسش نیست. پس فعلا بیخیالش تا دفعه بعد. من رفتم. راستی! زندگی همچنان قشنگه. حتی مدل گرد و خاکیش، و حتی از نگاه1موجود فوق نق نقویی که من باشم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و درس و زندگی و همه چیز.

صبح3شنبه.
ساعت9صبح. جرأت نمی کنم اینجا بنویسم. می ترسم اگر شروع کنم تا آخر شب بنویسم. چه قدر حرف دارم واسه گفتن! واسه نوشتن! چه قدر زیاد! از مرداد. از تمام مرداد. مرداده همیشه آتیشی، همیشه روشن، همیشه تاریک!
از این روزهام. از حال و هوای به طرز خطرناکی آرومم در برابر اتفاق های تا انتها هرگزی که برخلاف انتظار خودم و همه و شاید حتی خدا پیش اومدن و اومدن و اومدن و زمانش رسید و من حاضر بودم و خیلی آروم و بی هیچ تشنج درونی و بیرونی سپری شد و سپری شدم و شدیم و گذشت. از لحظه های بعدش. از ورودم به خونه. از حس بی توصیفم. عجیب، آروم، بی توصیف. بی توصیف! از دلواپسی های اطرافم که نکنه این آرامش پیش از خطرناک ترین انفجار عمرم باشه و1کاری دست1کسی مثلا خودم بده. از دیروز آرام. از دیشب عجیب. از شبی آروم. شاید بعد از مدت ها، شاید هم در تمام عمرم تا اینجا، اولین شب آرامش.
چه قدر حرف دارم واسه گفتن! چه قدر کلمه دارم واسه نوشتن. نمی خوام شروعش کنم. اگر شروع کنم تموم نمیشه. من زمان ندارم. باید برم درس بخونم. قبلش دوش لازمم. نمی خوام بنویسم. نمی خوام سکوت آروم زندگی رو بشکنم. این سکوت از اون هاییه که حرمت دارن. حیفه بشکنن. دیروز و تمام دیشب حتی با صدای آهسته حرف می زدم. حس می کردم چیزی که درش شناورم از جنس1مدل شیشه رنگی خیلی قشنگ و خیلی نازکه که اگر بلند صحبت کنم می شکنه. هنوز هم ساکتم. هنوز هم هیچ حسی ندارم. هنوز حس می کنم تمام موجودیتم در1جور بی حسی شبیه تزریق بی حس کننده، شبیه حال و هوای بعد از به هوش اومدن های بعد از جراحی، شبیه بیداری بعد از کما، … می ترسم بنویسم. می ترسم بیدار بشن تمام حس هایی که خوابن. می ترسم اگر به توضیح آنچه گذشت اصرار کنم بفهمم چی شد. می ترسم گریه کنم. می ترسم. از تمرکز، از گفتن، از گریه کردن می ترسم. این گریه اگر شروع بشه هوار میشه. جیغ میشه. عربده میشه و آتیشم می زنه. خودم رو. تمام جهان اطرافم رو آتیش می زنه. می دونم. مطمئنم. ترجیح میدم سکوت رو حفظ کنم. ترجیح میدم منتظر بشم تا این روزها سپری بشن، تا بابا زمان کارش رو کنه، تا اون گرد و غبار طلایی رو هرچی بیشتر بپاشه، بعد آهسته حس هام رو بیدار کنم تا بتونم، … بتونم چی؟ بیخیال. بیخیال! بحث عوض.
دیروز رفتم امتحان تعیین سطح آیلتس. باید8ترم بخونیم. من افتادم ترم سوم. یعنی باید6ترم بخونم. اولش حرصم گرفت که بالاتر نرفتم. ولی حالا حس می کنم اگر دست خودم بود اصلا امتحان نمی دادم می گفتم بفرستنم ترم اول تا از پایه شروع کنم. ولی بیخیال لازم نیست من دارم کانون هم میرم و کتاب های آزاد هم می خونم. اونجا هم1خورده بیشتر از1خورده پدرم درمیاد و خلاصه می رسم. باید گوش هام رو قوی کنم و همچنین دایره لغت هام رو. حس می کنم این2تا که قوی بشن نصف بیشتر راه رو رفتم.
این دکتر جکیل هم کلی خل بوده. کتابش داخل استیج4آکسفورد هست. دیشب و امروز فرصت نکردم ادامهش رو بخونم. امشب مهمون میاد. جیگیلک و بقیه. عزیز دلم. خدایا این موجود رو خیلی بد دوست دارم. خدایا کاش می تونستم بهش نشون بدم. چی سرم اومده که نمی تونم محبتم رو شبیه آدم به طرف محبتم ابراز کنم؟ حتی1زنگ نمی زنم. به خدا اگر بزنم نمی دونم اصلا چی باید بگم. دست خودم نیست. بلد نیستم. بنده های خدا اگر نمی دونن، که نمی دونن، خدا می دونه که من در زندگیم تا اینجا خیلی اضافه تر از اونی که اکثرا می بینن پتک آهنگری زندگی خورده وسط ملاج روانم. حس می کنم شبیه زغال سنگ زیادی سفت شدم. اون قدر سفت و نچسب شدم که نمی تونم شبیه آدم به کسی ابراز محبت کنم. سکوت می کنم، گوش بهش می کنم، لمسش می کنم، یا کنارش می مونم تا جسمم جسمش رو لمس کنه، حتی در حد لمس مثلا پنجه های پاهامون که زیر میزه، یا شونه به شونه، در هر حال لمس جسم، یا اینکه، … خدایا! آخ خدایا! حرصی میشم و سرش، … از این آخری متنفرم. واسه چی گاهی میشه من با عزیز هام اینهمه بد تا می کنم؟ نمی فهمم به خدا چم میشه. خودم رو درک نمی کنم. با مادرم. بیچاره مادرم. البته این زمان ها فقط سکوت می کنم. اخم می کنم. مادرم چیزی نمیگه. من هم نمیگم. فقط هستم و هست. بعدش که به خودم میام هم چیزی نمیگیم. مادرم. خدایا مادرم! دلواپسشم.
این آخری رو هرگز سر جیگیلکم در نیاوردم. اوه خدا هرگز! این عشقمه. این بهشتمه این این این موجود تمام دلم تمام عشقمه من واسش میمیرم بی اغراق واقعا میمیرم اگر لازم بشه. خودش نمی دونه. کاش هرگز ندونه! کاش هیچ زمانی این مدل دوست داشتن تجربهش نشه! همه میگن شبیه من شده. همه چیزش. یا خدا1کاری کن این مدلی نشه بهش که فکر می کنم از ترس می خوام یقهم رو جر بدم بزنم بیابون. خداجونم خودت می دونی چی میگم1طوری خودت حلش کن. خدایا لطفا. خدایا لطفا!
اوخ من9باید می رفتم دوش و بعدش درس باز اومدم اینجا و زمان از دستم در رفت.
کلاس های آیلتس از4شهریور شروع میشن. این ترم کانون21شهریور تموم میشه. خدایا نیفتم!
جزوه های کلاس آیلتس رو قرار بود بهم بدن ندادن. گفتن اگر ترم1می افتادی آماده بود ولی ترم تو داره عوض میشه باید صبر کنی تا همون زمان. براشون توضیح دادم من باید بریلش کنم. گفتن آماده نیست. به نظرم راست می گفتن. آخرش گفتن ببین پس مرحله به مرحله که آماده شد بهت میدیمش. کاش زودتر آماده بشه! جزوه ها که بیاد کلاس شروع میشه و کی اسکنشون کنم و خدایا کاش بشه تهران واسم بریلش کنه تازه اگر هم کنه کلاسم شروع شده و تا برسه دستم، … اه لعنت! هیچ مثبت نیست! اما مثبت هاش رو ببینم بهتره. من2ترم جلو افتادم، هم زمان هم هزینه، آخجون، کلاس ها تمرین حل کردنی داره ولی ریدینگ ها رو لازم نیست از رو بخونیم و فقط باید به قول این ها سامری یا همون خلاصه ارائه بدیم، این نمی دونم خوبه یا بد ولی واسه خاطر جمعی و تقویت روحیه این هم آخ جون، و از همه بهتر اینکه ریدینگ ها سی دی دارن و واسه خاطر لسنینگ صوتیه جزوه ها رو هم میدن بهمون و این دیگه بی برو برگرد آخ جون داره پس آخ جون!
درس های فردا رو پراکنده خوندم. باید بجنبم. امشب نمی تونم درس بخونم. می خواستم امروز برم کتابخونه نشد. درس. به فرداها امیدوارم. شب ها ازشون می ترسم و روزها میگم بیخیال چیزی نمیشه. مانع بلند هر لحظه به نظرم نزدیک تر میاد و به تشویق کننده هام برادرم هم اضافه شده. مادرم دیروز عصر باهاش حرف زد و اون حسابی داستان رو جدی گرفت و حسابی تشویقم کرد و هم صدا با مادرم گفت بهش بگو بجنبه ما پشت سرش هستیم و هواش رو داریم فقط بجنبه و بپره ساپورتش با ما. دیگه چیزی نگفتم. دیگه این روزها چیزی نمیگم. نه از بلندی و دور بودنش نق می زنم، نه واسه توضیح دادن اینکه چه قدر سخته واسه من این تمرین کردن و این پریدن زمان و زور صرف می کنم، نه منکر عملی شدن این پایان که این ها میگن میشم، فقط سکوت می کنم. درس می خونم. لبخند هم می زنم. و می ترسم. در خودم. آروم. بی صدا. بی حرف. می ترسم. دیواری که باید ارتفاع بگیرم و ازش رد بشم بلنده و دور، با1ردیف بلند تیر های تیز صف کشیده روی لبه هاش. من باید خیلی مرتفع بپرم تا بتونم به اون طرفش برسم. بال های20سالهم جواب می دادن و خدایا من سرم به کدوم جهنمی گرم بود که غافل شدم؟ باز هم اینجا! باز هم رسیدم اینجا! لعنتی! بال های40ساله من کمی از تصور اینهمه بالا پریدن می لرزن. خدایا اگر شروع کنم دیگه نمیشه متوقفش کرد نکنه کم بیارم و بزنم به تیرهای اون بالا؟ له میشم خدایا من جدی می ترسم کمکم کن. خدایا کمکم کن!
مادرم سفت میگه من باید بتونم و این شدنیه. برادرم میگه ما هستیم. بقیه، … بقیه در خیلی موارد دیگه خیلی چیزها دارن که بگن به این نمی رسه. و1میگه فرض کن سال آینده مدرکت رو هم گرفتی خوب بعدش چی؟ حالا می خوایی چیکار کنی؟ خندم گرفت ولی نخندیدم. گفتم هیچ چی. گفت پس مریضی این مدلی می خوایی این طوری فشار بیاری؟ خوب کانونت رو داری میری5سال دیگه زبانت قوی بشه چی میشه مگه؟ عین کلمه ها خاطرم نیست محتوا این بود. بیشتر خندم گرفت و شاید هم خندیده باشم خاطرم نیست. گفتم این بخشش کار منه پس انجامش میدم و باید عالی انجامش بدم باقیش دیگه کار من نیست. مال من نیست. اصلا مربوط به من نیست. من کاری نمی کنم. اصلا قرار نیست کاری کنم. من فقط درس می خونم. فقط آیلتس می گیرم. بعدش هم، … خوب کتاب می خونم. ترجمه می کنم. اون زمان دیگه بدون تردید و دلواپسی میرم1دار الترجمه پیدا می کنم و اوخجان شغل خونگی! ولی اون زمانش رو من نمی بینم. الآن فقط درس می خونم. این ها رو گفتم ولی، … خدایا نمی تونم نبینم. نمی تونم با چشم های تنگ شده واسه دیدن دورتر، خیلی دورتر، به اون طرف آزمون نهایی متمرکز نشم. دست خودم نیست. من واقعا، … ای کاش این روزها، … بیخیال. دفعه اولم نیست که وسط توفان بدون قطبنما گیر می کنم. تو که هستی پس باقی رو بیخیال. همچنان باش! همچنان خدای من باش! با وجود تمام منفی های یواشکیم، که فقط خودم می دونمش و خودت می بینیش، باز هم خدای مهربون من باش! بذار شونه هام شونه هات رو در کنارم لمس کنن. من باید عزیز هام رو لمس کنم. همین طور مایه های آرامشم رو. هر کسی ندونه، هر کسی باورش نشه، تو که می دونی. تو که باورت میشه. تو که هیچ زمانی هیچ … خدایا کمکم کن!
9و46دقیقه صبح3شنبه. واقعا دیر کردم. چه قدر قهوه دلم می خواد. سر صبحی1دونه خوردم نمیشه الآن1دونه دیگه بخورم؟ فقط1دونه! شاید عصر نشه نمیشه سهم عصر رو الآن بخورم؟ زنگ گوشیم.
اومدم. مادرم بود. دیشب انجمن شعری ها واسش زنگ زدن. چند وقت پیش هم واسه خودم زنگ زدن. گفتم میرم و نرفتم. هر هفته میگم هفته بعد. دیروز هم نرفتم. دلم تنگ شده واسشون. اصلا تصور نمی کردم دلتنگشون بشم. دیشب زنگ زدن به مادر. اون مجلسه، که خیلی پیش حرفش رو زده بودم، واسه من، … خدایا نمی خوام.
قرار شد هفته آینده برم. هم حضور و هم، … شاید خداحافظی. البته قراره موقتی باشه ولی، … می دونم که دیگه، … خدایا دلم تنگ میشه. اینهمه داستان این روزها بالای سرم گرد و خاک کرده من گریه نکردم اصلا گریهم نیومده الآن بحث خداحافظی که شد چه سوخت پشت پلک هام. از خداحافظی متنفرم. اون جمع رو دوست دارم. از زمستون که ترم زبانم افتاد عصر2شنبه دیگه نرفتم ولی الآن که حس می کنم شاید هفته دیگه آخریش باشه، … وایی اشک. جدی! عجب!
از خداحافظی ها بدم میاد. شاید واسه همینه که داستان های این روزها بارونیم نکردن. چون خداحافظی داخلش نبود. رأی تمام عوامل داستان، از جمله خودم، این بود و هست که ما همچنان دوستیم. دوست های بی خشم. دوست های خوب! این اشک بی موقع هم عجب داستانیه! هنوز که چیزی نشده! پس من کی اصلاح میشم آخه؟
خدایا9و56دقیقه. من واقعا دیر کردم دیگه اصلا مهلت نیست این رو باید بزنم اینجا حتی ویرایشش باید بمونه واسه بعد. کاش ویرایش نخواد! خیلی دیرم شد. من رفتم.
ایام همیشه به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نصفه شب نشینی!

4شنبه شب.
تنها نیستم. لوله کشی و منبع و خونواده و، … حس توضیح نیست.
درس می خونم. کتاب داستان انگلیسی هم می خونم. استیج2هم تقریبا تموم شد رفتم3و اولیش سرود کریسمس بود. داستان اسکروج. می دونستمش خواستم نخونمش ولی گفتم بخونم تا گوشم با متن های استیج3آشنا بشه و چه خوب شد خوندم. ارزشش رو داشت. دیشب شروع کردم و همون دیشب تموم شد و حسابی سخت بود و نسبت به استیج2کند پیش رفتم اما توقف نداشتم. دومیش هم فرانک اشتاین یا استاین بود که تازه الآن تموم شد. البته این زبان اصلی ها ساده شده هستن واسه مبتدی ها ولی باز هم از اینکه می تونم هرچند خیلی کند و با کمک دیکشنری کتاب زبان اصلی بخونم خوشم میاد. اسکروج پایانش قشنگ و شاد بود. فرانک اشتاین پایانش قشنگ و غمگین بود. تلخ بود. دردناک بود. دلم می خواست گریه کنم دست اون غوله رو بچسبم اجازه ندم بره. دلم می خواست می شد واسش از تمام چیزهایی بگم که بقیه نقش های داستان بهش نگفتن. دلم می خواد می شد بهش بگم دنیا اون اندازه که اون دید بد نیست. اون روی بدش رو دید و آدم های بدش رو. اگر اون واقعی بود و اگر می شد در اون لحظه آخر دستم بهش می رسید مطمئنم می شد از اون پایان منصرفش کنم. می تونستم. می دونم که می تونستم. 1کوچولو خودم رو شبیهش حس کردم. کاش می شد بهش1عالمه چیز می گفتم. چیزهایی که دلش می خواست بشنوه و دلم می خواست بگم! عادلانه نیست که اون وسط هیچ کسی نگفت. مگه چه قدر سخت بود واسشون؟ شخصیت های آشغال! چیه! اصلا به تو چه! روانی هم خودتی! اعصاب ندارم! عه!
از نیمه شب رد شدیم و همچنان لوله و لوله و لوله. خستم وووییی خستم خداجونم!
حس دقت روی ترتیب فعل و فاعل نیست بذار هر مدلی دلم می خواد کلمه بپاشم اینجا.
استاد انجمن شعری که مدت هاست نمیرم اول از طریق یکی از اعضا سراغم رو گرفت و این دفعه خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه با اون عضو با هم که بودن زنگ زدن خودم باهاش صحبت کردم و کلی معذرت خواستم و توضیح دادم که بدجوری گرفتارم. استاد گفت1نظر بیا دیدارها تازه بشن برو تا فکرت راحت بشه بعدش بیا. می گفت قرار بود اون مجلسه نمی دونم چیچیه که گفتن بگیریم رو بهار واسم بگیرن ولی من تمام زمستون و بهار نبودم و همچنان در غیبتم و، … خدایا من مجلس نمی خوام زمان ندارم2شنبه ها برم اونجا! دلم واسشون تنگ شده ولی جدی حس می کنم نمیشه نمی تونم. اگر بشه این2شنبه برم1سری بزنم خیلی زشته استاد خودش گفت1دفعه بیا باید حتما1دفعه برم.
این روزها هیچ چیزی جز کتاب هام آرومم نمی کنه. نه تفریحات، البته اگر زمان واسشون پیدا کنم، که نمی کنم، نه استراحت، نه قهوه، نه موزیک، فقط لحظه هایی که1کتاب انگلیسی حتی داستان های ساده می خونم، یا تمرین های درس های جلوتر رو حل می کنم، یا لغت می خونم، کمی آرامش همراه درصد بالایی خستگی حس می کنم که البته بهتر از تهوع گرفتن از شدت استرسه. استرس! جدی واسه چی؟ به قول مادرم که همراه تأکید بر الزام این تلاش هام دلداریم هم میده، من چیم کمه؟ سقفم که بالای سرم هست. خدا رو شکر! نونم رو هم که نبریدن. خدا رو شکر! این پرش رو اگر ببازم، خدای من که نمی بازم، نمی بازم! واسه پریدن روی خط های بالاتره و اگر مثلا1زمانی، … نه امکان نداره من انجامش میدم! خلاصه در غیر این صورت هم چیزی از دست نمیدم. قاعدتا نباید اینهمه استرس داشته باشم پس این واسه چی، … به نظرم دوریه هدف و کندیه روند ماجراست که اعصابم رو فشار میده. اینکه باید تا1مرداد منتظر تعیین سطح آیلتس بمونم. اینکه تا3شهریور باید منتظر شروع ترم آیلتس بمونم. با اینکه درس های کانون داره سیر معمولیش رو طی می کنه حس می کنم من زمان ندارم و باید اندازه سال های غفلتم بجنبم و در نتیجه این سیرها زیاد کند میرن و این حرصیم می کنه. خدا رو شکر که کتاب داستان خوندنم هرچند کند ولی راه افتاده وگرنه از اینکه هستم روانی تر می شدم.
از دنیای اینترنت و تیمتاک و حتی اینجا خیلی جدا موندم. فقط به پشت صحنه محله سر می زنم. انجام وظیفه حسابش از گردش هام جداست. باید انجامش بدم و این باید رو کسی بهم تحمیل نکرده. حس خودمه. حس خودم! نوشتنی های تیمتاکی رو نوشتم تحویل دادم اما باقیش رو رفتم معذرت خواستم. واقعا واسم شدنی نبود. اگر بهش متمرکز بشم به نظرم میاد که این انصرافم انعکاس مثبتی نداشت ولی این تنها کاری بود که به نظرم رسید میشه کنم. با اینهمه گرهی که من و کتاب هام این روزها به همدیگه خوردیم واقعا به درد هیچ صحنه ای نمی خورم. شکر خدا همون شب نفر جایگزین پیدا شد دیگه نفهمیدم انتخاب هم شد یا مدل دیگه حلش کردن. نتونستم تا آخر صحبت ها بمونم و بعد از اون شب هم پیش نیومد که خیلی اینترنت بازی کنم و جویای احوال بقیه بشم. ای کاش همه چیز عالی پیش بره! تماشاچی که میشه باشم. ای کاش بتونم! می دونی؟ دلم واسشون تنگ میشه.
خبرهای تاریک این روزها اذیتم می کنن. تصادف سنندج. چندتا بچه دزدی و پیدا شدن جسدهای خالی از دل و روده. و باز هم، … سعی می کنم بهشون متمرکز نشم. روی ذهنم سایه میندازن و نفس کشیدنم رو مشکل می کنن. از تصورشون در میرم. موفق میشم و نمیشم. به وسط کتاب هام عقب نشینی می کنم. بدک جایی نیست. تاریک، پر فشار، اما مؤثر.
نیمه شب شده. لوله کشی همچنان ادامه داره. دلم آرامش فارغ از حضور لوله ها و آشفتگی های اتاق رو می خواد. من به درد هیچ اجتماعی نمی خورم. زنده باد رفیق پرستیدنیم! تنهایی!
1سری مزخرف اینجا نوشته بودم پاکش کردم. اوخ دریل الآنه که همسایه ها بیدار بشن بیان پشت در. ساعت2دقیقه از12گذشته واقعا اگر معترض باشن حق دارن ای کاش این امشب متوقف بشه! ملت گناه دارن. هرچند خودمونیم چندین دفعه این بلا رو همسایه های عزیز سرم درآوردن و حسابی حالم جا اومد از لطفشون ولی من واقعا دلم نمی خواد از طرف من همچین چیزی واسه کسی پیش بیاد. به من چه دریل لوله کشه شلوغ کرده تقصیر من نیستش که! خدایا اه!
کم مونده بود کار آموزشی روی سرم هوار بشه که نپذیرفتم. فقط همین1بر رو کم دارم که امسال تابستون از1دری برسه. آموزش کامپیوتر به1بچه کم بینای کلاس دوم. با خونواده همراه که همکاریشون خوبه. از طرف کسی که بهش حسابی مدیونم. هی! من در تعطیلات، به خصوص در این تعطیلات، هیچ چیزی رو به هیچ بچه ای آموزش نمیدم. حتی اگر صحبتش از طرف کسی مطرح بشه که حسابی مدیونشم. ارجاعش دادم به مسئول آموزش کامپیوتر. بعدش هم دیگه نفهمیدم چی شد. مایل هم نیستم بفهمم فقط من انجامش ندم باقیش به من چه. بد شدم که شده باشم. خودخواهم که باشم. من اگر حس و حالش رو هم داشتم، که ابدا ندارم، زمانش رو ندارم. واقعا ندارم. آخ خداجونم این لوله کاری کی تموم میشه!
اصلا تصور نمی کردم تعطیلات امسالم این مدلی باشه. کلی مطمئن بودم حسابی استراحت می کنم و ول می گردم و اصلا اصراف وقت می کنم و خودم رو مجبور می کنم از بیکاری و بیخیالی حوصلهم سر بره. نه تنها این شکلی نشد، اندازه3برابر ماه های کاری درگیر شدم و خخخ درگیرتر هم میشم. وووییی باز یادم افتاد! ولش کن لحظه رو عشقه! عشق بخوره وسط ملاجم در همین لحظه پدرم در اومد از بس درس دارم این چه وضعشه آخه؟ شکلک حرص. از این وضعیت خوشم نمیاد. شکلک شکلک درآوردن واسه کتاب هایی که نمیشه ازشون جدا بمونم.
لوله بازی همچنان ادامه داره. کاش تموم بشه! امشب تموم نمیشه باید متوقف بشه باقیش بمونه واسه دفعه بعد.
دیگه چیچی می خواستم بنویسم؟ باز نق زدنم میاد ولی حسش نیست. از این گفتن ها دیگه امشب کیف نمی کنم دلم می خواد چیزهای کیف دار بنویسم خاطرم نیست. بیرون از اینجا هم همین شکلی شدم. از صحبت های اطرافم لذت نمی برم. دلم می خواد چیزهای با حال تری بگم و بشنوم. البته این روزها من چیزی نمیگم دلم می خواد چیزهای با حال تری بشنوم. دلم می خواد درباره کتاب و داستان زبان اصلی و کلاس و درس های آینده بهم اطلاعات برسه. ولی اطرافم حوصله و اطلاعات ندارن و از این مدل صحبت ها هم دوست ندارن خخخ. گاهی به1گیر میدم که زبان بخونه. حوصله نداره. میگه دوست ندارم. گاهی اصرارش می کنم. بهش گیر میدم بیا سفت بچسب تو هم گارد بگیر با هم دورخیز کنیم بلکه از مانع بپریم. میگه نمی خوام دوست ندارم و من گاهی نیمچه نق بهش می زنم و اون حوصله نداره خخخ. این روزها کمتر نق بهش می زنم. کلا این روزها سرم بدجوری به کار خودمه. گاهی3زور می زنه نقنقم رو دربیاره موفق نمیشه. باید متوقفش کنه چون فایده نداره. حسش نیست.
لوله بازی واسه امشب تمومه تا دفعه بعد. دارن برنامه بعدی رو مشخص می کنن. خوابم میاد. بدجوری. کتاب بعدی چی باشه؟ بعد از این که خوندم2تای بعدی قصه نبود جاشون می ذارم میرم سر بعدی. قصه خوندن رو بیشتر دوست دارم از اون کتاب ها خوشم نمیاد فعلا قصه بهتره خخخ. ولی امشب نه امشب خسته شدم بعد از لوله بازی می خوام ولو بشم1کوچولو جفنگ گوش کنم تا خوابم سنگین تر بشه خاموش کنم بعدش خاموش بشم بخوابم. فردا باید پرسش های ریدینگ بنویسم. استاد این ترم میگه بنویسیمش.
دلم کتابخونه رفتن می خواد. کاش فردا می تونستم! شاید بتونم ولی احتمالش خیلی قوی نیست. وایی خدا خوابم میاد واسه چی برنامه ریزی ها تموم نمیشن؟ جدی شکلک نق.
دیگه بسه نوشتنم نمیاد این برنامه ریختنه تموم بشه یا نشه من الآن میرم1چیزی که فهمیدن نخواد می ذارم توی گوشم ولو میشم. ساعت12و37دقیقه نیمه شب و من رفتم.
شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و اینجا و باز هم عصر جمعه!

عصر جمعه. باز هم عصر جمعه. از دست این عصرهای جمعه! طفلک عصر جمعه! اگر دل و زبون داشت می گفت که دلش نمی خواد عصر جمعه باشه. مطمئنم که می گفت. مطمئنم! شبیه پاییز. شبیه روزهای خاکستری و خسته پاییز.
هیچ چی نشده. اتفاق جفنگ نیفتاده. کسی اذیتم نکرده. چیزی به سرم نخورده. تفریحات عوضی نداشتم. دلم تنگ، … نشده. دلم تنگ نشده. نه که نشده! اصلا دلم تنگ نشده! ابدا نشده! اصلا واسه چی باید دلتنگ باشم؟ دلم عاقبت زبون سرش شده عاقله الآن دیگه تنگ هیچ نکبتی نیست. دلم تنگ نیست. می فهمی؟ نیست!
خوب رفتم و اومدم. طول نکشید1وقفه فسقلی بود. شاید2دقیقه. حالا اینجام. داشتم می گفتم. هیچ چیز مسخره ای نشده. غمگین نیستم فقط به طرز وحشتناکی بی حسم. فردا کلاس زبان دارم. جلسه سوم از این ترم. شنبه ها و4شنبه ها صبح. نوشتنی های فردا رو نوشتم. باید ریدینگ رو بخونم و آماده باشم که اگر فردا ازم پرسید، که به احتمال قریب به یقین نمی پرسه، بلدش باشم. ازم نمی پرسه مگر اینکه آخرین مهلت ها باشه. استاد این ترمم، … بیخیال هر کسی1جوریه دیگه. فقط کاش امتحان این ترم به خیر بگذره! هیچ خوشم نمیاد دوباره تکرارش کنم. نه نمی کنم واقعا لازم نیست بی افتم و نمی افتم.
بی حسم. خیلی زیاد. چند لحظه ای رفتم تیمتاک ولی این بی حسی به جای اینکه اونجا رفع یا کمتر بشه1جور خطرناکی بیشتر شد. تکلیف های تیمتاکم رو هم نوشتم فرستادم. شکر خدا ظاهرا رضایت بخش بود و حل شد. فقط اینکه1بخش به طور ترسناکی مهمش مونده که نوشتنی نیست. امروز رفته بودم اگر فرد مربوطه رو دیدم انصراف بدم و براش توضیح بدم که باور کن به دلایل1و2و3و4این رو بد نیست از روی شونه های من برداری بدی دست1نفر دیگه. فردش بود ولی مهلتش پیش نیومد. فردا شب باید تیمتاک باشیم. اونجا باید بگم وگرنه هرچی واسه خودم و این بنده های خدا پیش بیاد تقصیر من میشه و جدا از تقصیرش این بدترین مدل بی مسئولیتیه که میشه من مرتکبش بشم. بدجوری خستم. اون قدر وحشتناک خستم که دلم می خواد می شد ولو بشم اینجا و موقتا روحم رو از جسمم بفرستم بیرون تا جفتشون جدا از هم1خورده خستگی در کنن.
این روزها درس می خونم ولی حس می کنم کافی نیست. کم درس می خونم به نظر خودم. استرس اذیتم می کنه و واسه برداشتن قدم های اول از راهی که شواهد میگن در پیشه همه درها تا جایی که من می بینم بسته هست. واقعیتش من خودم خیلی دنبال کلیدها، … واقعا این درهای بسته باید باز بشن؟ واقعا این جریان باید شروع بشه؟ واقعا این پروسه باید راه بی افته و این پروژه باید اجرا بشه؟ واقعا لازمه؟ اینکه من درس می خونم و باید بخونم بد نیست. آخر کار مدرک زبانم رو می گیرم و خوب در هر حال چیزی از دست نمیدم. شاید واقعا لازم بود15سال پیش این درس خوندن هام شروع می شد تا الآن لازم نباشه کارهای چندین ساله رو در2سال انجامش بدم. ولی جز این، باقیش واقعا باید بشه؟ اصلا من واقعا می خوام که بشه؟ جرأتش رو دارم؟ توانش رو چی؟ تحملش رو چی؟ واقعا می تونم؟ واقعا می خوام؟ واقعا اگر این شدنی بشه چیزی که پیش رومه از چیزی که پشت سر می ذارم بهتره؟ یعنی واقعا نمیشه اون چیزهای بهتر همینجا که الآن هستم اتفاق بی افتن و لازم نباشه من اینهمه داخل این جاده ناشناس فوق العاده ناشناس خطرناک مه گرفته برم و برم؟ نمیشه همینجا دست دراز کنم و اون نور براق روشن قشنگ همینجا دم دستم باشه و لازم نباشه واسه رسیدن بهش1دنیا رو دور بزنم و1نصفه زمین راه طی کنم؟ این ها رو به کسی نمیشه بگم. شاید اینجا هم گفتنش درست نباشه ولی من حرف خودم وسط دلم جا نمیشه. همه میگن خیلی رازدارم و اسرار دیگران جاش پیشم امنه. همه درست میگن به شرط اینکه حرف حرف خودم نباشه. امانت کسی اگر باشه حفظش می کنم ولی مال خودم اگر باشه باید1جایی هوارش بزنم وگرنه می ترکم. الآن هم1جاییم اینجاست. هیچ کجای دیگه نگفتم و خیال هم ندارم بگم ولی، … من جدی می ترسم. گاهی، به خصوص شب ها، حس می کنم زمان برداشتن قدم آخر جا می زنم و اون پرش آخر رو نمی تونم انجامش بدم. اصلا تردید می کنم که لازم باشه انجامش بدم. واسه چی باید بپرم؟ مگه همین زمین که روش ایستادم چشه؟ خوب البته بهشت نیست ولی من جام خیلی هم بد نیست میشه وایستم. میشه بشینم. میشه ولو بشم و با خیال پردازی های کوچیک و ناشدنی و بی ارزشم، با نق های همیشگی و اعصاب خورد کنم، با آرزوهای در هر حال محالم، با روزهای معمولی و پر از ای کاش های ابدی و شب های به امید فرداهایی که می دونم هرگز نمی رسن ولی به من کیف میدنم خوش باشم و زندگی همین شکلی که تا اینجاش گذشته باقیش هم بگذره و من هم1آدم معمولی و گم وسط این ملت باشم و زندگی کنم و آخرش هم1روزی یا1شبی بی نام و بی نشون به انتها برسم و خیلی معمولی از خاک پرواز کنم و تمام. خوب این مگه چشه؟ واقعا نمیشه؟ من که دیگه نوجوون نیستم. نوجوون که باشی منتظر1عالمه فردایی که داخلش می تونی1عالمه چیز رو عوض کنی. نوجوون که باشی ای کاش های واقعیت زیادن. نوجوون که باشی پر پرواز واقعی می خوایی چون گل پریدن هاته. ولی من، من بهار رو اینجا وسط ای کاش ها و بنبست هایی سپری کردم که هرگز واقعی نشدن. دلم می خواست که می شدن ولی نشدن. و حالا، بخوام یا نخوام، زمانش شاید سپری شده و دیگه چندان، … یعنی خیلی، … یعنی چه مدلی بگم؟ دیگه1جورهایی شاید1خورده دیر، … درختی که از درختچه بودنش گذشته رو نمیشه چندان کاریش کرد. تا زمانی که جوونه هست و جوونه باید ریشه های کوچیک و جمع و جورش رو از خاک بیابون برداشت برد هر جا دلش می خواد. درخت که شد، ریشه که زد، جاش داخل خاک سنگلاخی سفت که شد، دیگه نه زمان جا عوض کردنش هست و نه حس و حالش. دیگه با خیال رودخونه و جنگل و آواز پرنده ها واسه خودش خوشه. پای عمل که وسط بیاد شاخه هاش می لرزن. شاید لازم باشه اجازه بدیم درخته با ای کاش های محالش حالش رو ببره تا زمانی که تبر پایان بیاد و از خاک بِبُرِه و بِبَرَدِش.
شاید هم من کلا اشتباه می کنم. شاید فردا صبح، صبح شنبه، صبح شروع هفته جدید، زندگی رو مدل دیگه ای ببینم. نمی دونم. شاید مادرم و اون دوست قدیمی که2شب پیش تلفنی باهاش حرف زدم درست بگن. چه عشقی کردم زمانی که خطش رو دوباره ته گوشیم گیر آوردم. رفته سوئد. بهش که زنگ زدم نشناخت. بعدش کلی حرف زدیم. خوشحال شد که زبان می خونم و کلی تشویقم کرد. گفت اون هایی که میگن واسه من دیگه دیره و اتفاقا خیلی هم زیادن خیلی زیاد بی خود میگن و خخخ گفت بهشون گوش ندم و حرصش از دستشون در اومد. می گفت جایی که اون هست زمان من تازه زمان1شروع و1پرواز مجدد شاید بعد از1استراحت کوتاه مدته و به وقت اونجا اتفاقا من درست سر زمان پرهام رو باز کردم و می تونم بپرم و، … ندیده تشویق نیستم به خدا ولی وسط اونهمه کلمه های سرد این تشویقه اون شب خیلی چسبید. هنوز هم داره می چسبه. اون قدر زیاد که الآن با یادآوریش و با دوباره گفتنش یعنی نوشتنش حسم1خورده یعنی خوب بیشتر از1خورده بهتر شد. البته مادرم تشویقم می کنه ولی خخخ اون بنده خدا سرش به هوای خودشه و نمیشه هر لحظه نق بهش بزنم و اجازه بدم استرس هام رو ببینه. ترجیح میدم خاطرش از طرف من جمع باشه. به اندازه کافی و خیلی خیلی بیشتر از اندازه کافی از دستم کشیده. باید این پرش رو موفق طی کنم. این مانع زیادی به نظرم بلند میاد خدایا1کاری کن بتونم همون پرش اول ازش رد بشم تصور خوردن به نوکش و زخمی شدن واقعا منو می ترسونه.
دلم می خواد در مورد درس و موارد جانبیش حرف بزنم. دلم می خواد1گوش شنوا گیر بیارم شبیه ندیده ها هی حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم و اون طرف هم زبونی باشه و میلی که در این موارد باهام حرف بزنه و جوابم رو بده و ما بشینیم و در مورد درس، زبان، کتاب های داستان و این کلاس های کوفتی و اون تعیین سطح نفله اول مرداد و اون ترم خطرناک3شهریور که همه میگن وحشتناک سخته و1عالمه از این چیزها حرف بزنیم و حرف بزنیم و هی حرف بزنیم و بزنیم و باز بزنیم و هی بزنیم و، …
بچه ها امروز رفتن اردو. همه رفتن. همه اون هایی که می شناختم، یعنی به عنوان دوست می شناختم همه رفتن. من نرفتم. موندم خونه. لغت های8درس این ترم رو نوشتم. فقط فارسیشون رو البته. امروز تموم شد. تا آخر ترم جز لغت های پراکنده ای که داخل درس ها پیدا می کنم، دیگه لازم نیست لغت بنویسم. حالا فقط باید بخونم و بلدشون بشم. تمرین هم از کلاس پیشم. گفت واسه فردا فقط3بخش اول درس1رو حل کنیم من از8بخش7تا رو حل کردم و آخریش انگار عکسی بود نفهمیدمش.
دلم می خواد صدای آدم ها رو اطرافم بشنوم. در عین حال که تنهاییم رو حفظ می کنم آدم ها رو حس کنم. میرم تیمتاک که حس کنم ولی می بینم دلم نمی خواد اونجا باشم و سریع می زنم بیرون. دلم می خواد بچه هامون رو حس کنم. میرم داخل گروه تلگرام بهشون پیام میدم ولی می بینم حرف زدن باهاشون آرامشی که می خوام رو بهم نمیده و می خوام تلگرام رو ببندم و می بندمش. دلم می خواد مادرم اطرافم باشه ولی زمانی که اطرافم هست گوش بهش نمیدم و دلم می خواد سکوت کنم. مادرم! واسه چی نرسید؟ دیر کرد! باید بهش زنگ بزنم. خدایا این آدم رو من چه قدر اذیتش کردم. آخه واسه چی منو بهش دادی؟ خداجونم! من هیچ چی. ببین مادرم خیلی گناه داره! واقعا از خودم بیشتر دلش می خواد من بتونم از این لعنتی رد بشم. به خاطر این و دلش و تمام اذیت هایی که از دست خودم و زندگی کشیده به من کمک کن! بذار این1دفعه بشه شادش کنم. به تلافیه تمام کاهلی هام. تمام سرکشی هام. تمام شب های نکبتی که به دست منه احمق برای این آدم ویران شد و تاریک تر از شب های جهانت گذشت. به خاطر دل مادرم. به خاطر دعاهای مادرم. دلی که بعد از اونهمه بلا که سرش آوردم هنوز نگرانمه. دعاهایی که بعد از تموم ویرانی هایی که به بار آوردم هنوز پشت سرم و هوادارمه. اذیتش کردم می دونم. بچه بدی بودم واسه مادرم. هنوز هم بچه بدی هستم واسش. سعی می کنم بهتر باشم ولی افتضاح هایی که به عمرم زدم زیادن و به این سادگی جمع نمیشن. اگر هم بشن، من بلدش نیستم. فقط سعی می کنم بهتر باشم. تا هر جایی که از دستم بر بیاد. الآن هم فقط باید درس بخونم. موفق بشم. ترم هام رو نیفتم. در این تعیین سطح هرچی بالاتر بزنم. در شروع ترم شهریور اون کلاس های ترسناک رو موفق سپری کنم. و بعد، از اون مانع بلند ناگذر با1پرش خیلی بلند سلامت و پیروز رد بشم. به نظرم این مدلی شاید بشه دلش از طرف من، … من، … لعنت به من، … کاش جای من1گودزیلا می زایید خدایا باور کن کمتر اذیت می شد از دستش. خدایا کمکم کن! امکانش رو بهم بده که بالاتر بپرم تا شادتر باشه! این دفعه روی همون خطی می پرم که مادرم، و شاید هم تو میگید که درسته. شاید دیر باشه. شاید دیر کرده باشم ولی، … تو خدایی. اگر بخوایی کمک کنی ازت بر میاد. میشه کمک کنی؟ میشه1پر فرشته بفرستی زیر بال هام تا برم بالا؟ بالا، بالا، بالاتر؟ در مسیر درست هرچی بالاتر؟ خدایا1کاریش کن باشه؟ بفرستم بالا باشه؟ خداجونم لطفا! خواهش می کنم. لطفا!
هی1چیزی! امروز تونستم1نصفه داستان رو با ایسپیک بخونم و سریع تر از زمان های گذشته بفهممش. دیگه ترجمه های داستان رو نمی نویسم حس می کنم1خورده راحت تر می تونم کتاب بخونم. البته خیلی کند. خیلی زیاد لازم میشه که کلمه به کلمه برم ولی1جاهایی رو هم جمله به جمله می رفتم. داستانه ساده بود ولی من تونستم ازش سر در بیارم. تقلب از دیکشنری هم لازم می شد ولی1خورده کمتر از پیش. چند روز پیش هم چندتا داستان ساده صوتی رو گوش دادم و فهمیدمشون. البته از پیش شنیده بودمشون و محتوا رو می دونستم ولی به هر حال از متن ساده شده انگلیسیش سر در آوردم. آخ جون!
این روزها جز وسط کتاب هام، اون هم زمان هایی که چیزی ازشون می نویسم، تمرین حل می کنم یا لغت می نویسم، تقریبا هیچ زمان دیگه ای درست درمون آرامش ندارم. البته چرا. امروز که داستان رو می خوندم هم خوش گذشت. برم ریدینگ بخونم و بلدش بشم و بعدش باز داستان بخونم و قبلش هم1زنگ به مادری بزنم ببینم کجا گیر کرده باز. ای خدا این مادر من واسه چی شبیه باقیه زن ها نیست؟ نمیشه آروم بمونه. به نظرم من1خورده از این نظر شبیهشم خخخ. بیخیال دیگه حسش نیست بنویسم و توضیحش بدم. واقعا لازمه که برم. حس ویرایش و گذاشتن کاماها و حرکت ها و ِ ها و ه های ربط در جاهای مورد نیاز نیست. بذار همین مدلی بمونه.
ساعت7عصر جمعه. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی فراتر از پریشانی!

صبح1شنبه.
خیلی زمانه اینجا نیومدم. این روزها ترسناک شدم. دیوانه وار درس می خونم. درس می خونم و باز درس می خونم. هنوز هم به نظر خودم کم می خونم و باید خیلی بیشتر بخونم. شبیه ماشینی شدم که هرچی سرعت میره ارضا نمیشه و می خواد پرواز کنه و نمی تونه و حالش بده.
دیروز ترم جدید شروع شد. آخر کلاس رفتم استاد ترم پیشم رو دیدمش. باید باهاش حرف می زدم. باید در مورد اینکه از نظرش کجای کارم ازش می پرسیدم. باید بهش می گفتم حاضره بهم تدریس خصوصی کنه تا سریع تر پیش برم یا به فکر1معلم خصوصی دیگه باشم. باید ازش می پرسیدم تدریس خصوصی می تونه کمک کنه سریع تر برم و جهش بزنم یا نه. همه رو جویده و خلاصه پرسیدم. شمارهش رو داد که بعد زنگ بزنم بهش. دیشب نزدم. هم خواستم فکر کنه و هم9به بعد تا دم11داخل جلسه تیمتاک بودم نشد. امشب باید حتما بهش زنگ بزنم. دیروز کامل نتونستم براش توضیح بدم. میگه عجله نکن ولی من عجله دارم خیلی هم دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
این عینکه جمعه ام رو خراب کرد. همه می گفتن به کارم نمیاد خودم هم می دونستم و نرفتم واسه تستش ولی، … تستش اون روز یعنی پریروز جمعه توی شهر من بود. مدت هاست که می دونم این چیزها دیگه به من کمک نمی کنن ولی، … ولی، … اه لعنتی ولی، …
زیادی به خوردن علاقه مند شدم. ولی هرچی می خورم معده ام نق می زنه و درد می گیره و پیچ می خوره. باید برگردم به زمان پرهیزهام معده ام معترضه.
باید این شب ها که1دفعه می زنه به سرم و هوای چیز خوردن از جا می پروندم بیخیال گشنگی بشم ولی نمیشم. حسش نیست. روانم درد می کنه حوصله تحمل گشنه موندن رو دیگه ندارم. شبیه اون عصر جمعه یعنی پریروز که بیخیال نشدم. باید عاقل تر می شدم و می گفتم بیخیالش ولی، … شبیه بچه ها قهر کردم انگار. عینک مسخره! واسه چی نمی شد من باهاش ببینم؟ واسه چی من نمی بینم؟ واسه چی نورها از زندگی من رفتن بیرون؟ واسه چی من این شب ها این روزها خر شدم؟ چمه؟ چه دردم شده باز؟ دلم می خواد شعر بگم حسش نیست. یعنی حسش هست ولی نمی فهمم واسه چی نمیشه تمرکز کنم روی کلمه ها. تا میام متمرکز بشم اون دلیل یواشکی کزایی که باعث میشه بخوام شعر بگم یواشکی سرک می کشه وسط تمرکزم و گریهم رو درمیاره. باورم نمیشه. من و این مدل خریت های خرکی! مگه میشه آخه؟ واسه چی آخه؟
ولش کن بذار مثبت ها رو بنویسم. اون هفته3شنبه رفتیم بیرون. من بودم و1بود و آخ خدا چیکارش کنم این شماره نداره الآن چی بنویسم جای اسمش؟ خخخ3تا بودیم. حرف زدیم، ماجرا داشتیم، و خخخ هم خندیدیم هم خوردیم هم خخخ به من که خوش گذشت. اون2تا رو نمی دونم.
پریشب2برام متن فرستاد. جوابش رو فرستادم. همیشه یعنی گاهگاهی2برام متن می فرسته و گاهگاهی جوابش رو می فرستم. پریشب بعد از جواب من صدا برام فرستاد که این متن ها رو ننویس خوب نیستن. محتوای متنه غمگین بود خخخ. جوابش رو مدل دیوونه خودم فرستادم و چرت و پرت گفتم. خیلی پیش3بهم زنگ زده بود جواب ندادم. دلم نمی خواد پشت خط حرف بزنم همین مدلی پیامی خوبه. هی خسته شدم از بس درس خوندم مخم ترکید اه لعنت!
شب جمعه هم همین مدلی شدم. رفتم سفارش خوردنی دادم. به جهنم. گشنم بود.
سرم1کوچولو سنگینه ولی درد هنوز نمی کنه. به جان خودم کار عوضی نکردم فقط درس خوندم حرص هم1کوچولو بی خودی خوردم ولی خیلی کم و قهوه هم نه امروز نخوردم و دیگه نمی دونم چه غلطی کردم که حالم اینهمه جفنگه. کاش درست بشم بدم میاد اینجوری.
امروز تا اینلحظه نرفتم تیمتاک. دیروز هم نرفتم جز زمان جلسه که رفتم و بعدش هم سریع زدم بیرون سر درسم. دفعه آخری که بین بچه ها موندم کی بود؟ به نظرم عصر جمعه بود که رفتم تیمتاک. بچه ها داشتن شیطونی می کردن. من دلم می خواست باهاشون باشم ولی حس شیطنت نداشتم. حس تماشا هم نداشتم. رفتم1جای خلوت تنهایی. فقط اسم ها رو داخل لابی می دیدم و انگار همین اندازه واسم بس بود. حس شلوغ کاری نبود. این عینک خخخ. دلم می خواست شبیه بچه ها به1کسی در موردش نق بزنم. به خدا می دونم این حرکتم خیلی مسخره هست. خل شدم حالا درست میشم.
دیروز هم جلسه اول کلاس زبان این ترم بود و هم کلاس آواز. استاد زبان این ترم، … چه فرقی می کنه کی باشه من در هر حال باید سفت بخونم. بدجوری می خوام زبانم قوی بشه. بدجوری حس می کنم اینهمه سال رو باختم. از این حس باخت و این حس جا موندن به شدت بدم میاد. مادرم گفت15سال از برنامه هاش عقبش انداختم با سستی ها و نافرمانی هام. درست گفت. تأییدش کردم. گفتم خریت کردم مادری اشتباه کردم. گفت بله کردی ولی از اینجاش دیگه نکن. سفت چسبیدم به درس.
باید چندتا زنگ بزنم ولی نه حالا. به استاد ترم پیشم، به داییم، به، … دیگه کی؟ این مدل درس خوندن داره روانیم می کنه. به شدت درگیرم و1جور مسخره ای نمی تونم از کتاب هام جدا بمونم. دیروز رفتم1کوچولو ولو بشم دیدم حالم داره از شدت استرس بد میشه1دفعه شبیه فنر از جام پریدم بالا رفتم کتاب آوردم ولو شدم شروع کردم خوندن همون شکلی دستم روی کتاب بود خوابم برد. بعدش باز پریدم و دیگه نشستم روی تخت و بیخیال ولو شدن شروع کردم خوندن. حس می کنم زمان با سرعت سرسام آور میره و من باید خیلی سریع تر باشم و نیستم. خیلی سریع تر. اندازه سال هایی که تلف کردم. باید برسم و نمیشه.
بچه ها جمعه میرن بابلسر از طرف کانون. گفتن اگر میایی خبر بده. گفتم باشه ولی نمیرم. خبر هم ندادم. اونجا هم1صبح تا غروب اگر این مدلی دلواپس باشم دیوونه میشم تا برسم خونه. شلوغی های بچه های از همه مدل کانون رو دلم نمی خواد. گردش های آرام و آشنا رو دوست دارم. از جنس گردش3شنبه گذشته. من بودم و2تا آدم که هم آشنا بودن و هم فقط2تا نه بیشتر. تعداد کم بود و افراد آشنا بودن و آرامش برقرار بود و حتی در جفنگ گفتن هامون هم با هم همگام تر بودیم و، …
دیشب3تلگرامی بهم پیام داد که1زمان بذار بریم بیرون و چه بی معرفتی و بریم بیرون و تو خیلی بی معرفتی و درس واسه چیته و تو خیلی بی معرفتی و، … داخل تلگرام باهاش خندیدم ولی بیرونه رو گفتم نیستم. نمی خوام. گردش دلم می خواد ولی، …
واسه چی من اینجام درس باید بخونم آخه! داخل جلسه تیمتاک چندتا وظیفه موند روی دستم باید زمان و البته تمرکز پیدا کنم سریع انجامشون بدم و خاطرم جمع بشه تا برگردم وسط کتاب هام. خدایا1کاری کن بتونم بجنبم! خدایا این جا موندنم بدجوری اذیتم می کنه حاضرم کلی بپردازم و زمان از دست رفتم رو پس بگیرم. زمان که عقبکی نمیره کاش بتونم خودم رو برسونم. باید به جایی که الآن می شد باشم برسم. خدایا چه مدلی برسم الآن هوار می زنم. مادرم اون طرف داره داخل تلفن دنبال1کسی می گرده که به سؤال های گیاه داریش جواب بده. درخت هاش1چیزیشون هست نمی دونم چی و می خواد درستشون کنه. من حس می کنم نفس کشیدن داخل این هوا گاهی برام سخت میشه. بیشتر از پیش سخت میشه. از این سریع تر چه مدلی میشه رفت؟ واسه چی من1جوون25ساله نیستم؟ واسه چی تا1ساعت درس می خونم خسته میشم؟ خدایا دارم روانی میشم باید با1کسی حرف بزنم نمی دونم کی واسه چی من این طوری شدم؟ تیمتاک؟ نه فایده نداره. 1؟ نه حوصله نداره زمان هم نداره. مادرم؟ نه توی هوای هواهای من نیست حق هم داره. یکی از بی نام ها؟ نه اون ها هنوز نمی دونن جریان چیه. فقط به1و اون همراه3شنبه ای گفتم چی داره میشه. جز این2تا به هیچ کسی نگفتم هنوز. به هیچ کسی و هیچ کسی.
مادرم کلافه تلفن رو ول کرد. جوابش رو نگرفت. میگه کسی بلدش نیست و حرصیه. رفت سر تمرین سنتورش. راستی سنتور یا سنطور؟ حسش نیست ببینم ولش کن بذار همین مدلی باشه. خدایا چه مدلی زبانم خیلی قوی بشه؟ چه مدلی میشه خیلی سریع خیلی قوی بشم؟ آخه چی شد که اینهمه غفلت کردم؟ من این مهارت کثافت لعنتی رو لازم دارم. الآن لازم دارم. نمی خوام5سال طول بکشه من دیگه تحمل ندارم این آشغال عوضی رو الآن لازمش دارم.
نمیشه. چندتا نفس عمیق و تنفس.

اومدم. این طوری بهتر شد. دسته کم این لحظه. باید بس کنم. باید بلند شم برم1کاری کنم. زنگ بزنم. سرچ بزنم. باید1کاری کنم که حس کنم زمان رو از دست نمیدم وگرنه تا عصر به از اون سردردهای ترسناک می افتم. داره11میشه. خدایا کمکم کن. من رفتم.